<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آتنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98698161</link>
        <description>گاهی بلند فکر میکنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:55:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آتنا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98698161</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من در یک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98698161/%D9%85%D9%86-s5urhuyipocy</link>
                <description>چشمامو باز کردم اینجا رم بود و من در یک آپارتمان خیلی قدیمی که تازه بازسازی شده‌بود که جای دنجی بود  برای زندگی .یک سمت اتاق لپتاپ و نوشته هام بودن و همه‌‌ ی نقاشی های نیمه کاره، پایین میز، مانکنی که شب گذشته در حالی که بساط دمنوش و پادکست به راه بود باهاش مولاژ تمرین می‌کردم چیزه جالبی از آب در امده بود ولی تصمیم گرفته بودم کمی بیشتر باهاش وَر برم این کار حالمو خوب می‌کرد. مدتی شده بود که انسان گریز شده بودم با توجه به اتفاقایی که از سر گذروندم، اما حالا بعد از مدتی تصمیم گرفته بودم با دوستایی که اینجا پیدا کرده بودم بریم تئاتر ببینیم ،البته قرار شد هفته بعدم بریم شهربازی جهت تزریق هیجان.تو مسیر برگشت از یه گلفروشی یه گیاه با یک گلدون ساده خریدم میخوام خودم رنگش کنم همین طوری که بهش نگاه می‌کردم گفتم این آرامش بعد این همه اتفاق حقمه نه؟سرمو آوردم بالا دیدم رسیدم دم در ،بسته ایی که حدود یک ماهی میشه که برام امده و من بهش محلی نمی‌دادم رو بالاخره برداشتم رفتم تو خونه  و بازش کردم یه ساعت شنی همراه با یک کاغذ بود کاغذو برداشتم روش نوشته بود زمان برگشتنه ...</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 16:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98698161/%D9%85%D9%86-edccejumgixe</link>
                <description>میزان محافظتی که اینروزا می‌تونم در برابر سلامت روانم داشته باشم به اندازه ضخامت یک حبابه که مدت زیادی تو هوا مونده ،هر آن ممکنه بترکه و من نه میتونم خیلی بهش نزدیک شم و در عین حال نه خیلی دور فقط امید دارم که به چیزی برخورد نکنه </description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 16:48:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهمیدن درد داره...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98698161/%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-knwsjd9g2jgd</link>
                <description>داشتم فکر میکردم که چقدر فهمیدن درد داره همین که تصمیم بگیری راهی رو بری که بقیه از اون دوری میکنن و تو به فکر فهم اون هستی کسی نمی پذیره دور میشن ازت همه، چشماشونو میبندن چون تو دیگه مثل اونا نیستی.تحقیرمیشی چون، همیشه ابتذال بیشتر مورد توجه... اینقدر اون فهمیدنه بهت فشار میاره که گاهی دلت میخواد دیگه دست برداری از همه چی مثل همه شی، مثل این جماعت، چون فهمیدنه بها داشته، بهایی به وسعت از دست دادن، تنها موندن، خانواده، دوستات، همه کسایی که دوست داری کنارت باشن رها میشی چون تو مثل اونا نیستی.چه بد که از بچگی پرمون کردن که اگه میخوای رسوا نشی باید همرنگ جماعت بشی باید یک دست با بقیه آدما و با طرز فکری که همه ازش پیروی میکنن جلو بری چون جامعه کسایی رو می پذیره که شبیه خودش باشن... ?</description>
                <category>آتنا</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 20:18:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>