<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا تقی‌زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98769358</link>
        <description>خبرنگار سابقی که در حال نویسنده شدن است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:20:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4003315/avatar/Hf7aCD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا تقی‌زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98769358</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از تهچین مرغ به تبلیغ کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98769358/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-oritdyhxnhnm</link>
                <description>کتاب عزیز من و تهچین مرغ به بنده خدا که از گوگل کش رفتم، در کنار همیه روز عصر استاد در کلاس رو باز کرد و بدون سلام علیک گفت: «فکر کنید می‌خوایید برای یه تور مسافرتی تبلیغ کنید، از چه سلبریتی برای این کار استفاده می‌کنید؟!» اواخر پاییز بود و پنجره کلاس خیس از بارون. دیدید بعد از ظهرها دوست ندارین تو خونه چراغ روشن کنین؟ وقتی روشن می‌شه، چون زودتر از موعدشه، انگار خونه رو دلگیرتر می‌کنه! حاضرین تو تاریکی بشینین ولی چراغ رو روشن نکنید... ما هم حاضر بودیم، اما استاد حاضر نبود و با روشن کردن چراغ حالمون رو خراب کرد. کلاس یه حال مریضی گرفته بود و تو اون حال مریضِ چراغ روشنِ بارونی، کسی حوصله فکر کردن به سوالات استاد رو نداشت. از شانس بدم اولین نفر از من پرسید. -: «کدوم سلبریتی؟»گفتم: «خب بستگی به تورش داره، کویر گردی یا جنگل و دریا یا مثلا جاهای لوکس و تجاری یا...»گفت: «فکر کن جنگل مثلا...»گفتم: «شاید آقای ارشا اقدسی»پرسید: «چرا؟»گفتم: «خب آدم پر جنب و جوش و به نظر پر انرژی میاد و برای تبلیغ یه تور شاد و جنگلی، به نظر مناسب و جذب کنندست...»سرش رو تکون داد و گفت: «خوبه...» بعد هم شروع کرد در مورد تبلیغات و بازیگرای تبلیغاتی صحبت کردن. تا اون روز من هیچوقت فکر نمی‌کردم تبلیغات در هررررر موردی انقدر اهمیت داشته باشه! می‌دونستم خیلی مهمه و یکی از ستون‌های اصلی فروش و جذب مخاطبه، ولی نه انقدرررر...گذشت و من دانشگاهم تموم شد و رفتم دنبال رویاهام، ولی حرف اون روز استاد تو شروع هر کاری بهم عذاب وجدان می‌داد! چرا عذاب وجدان؟ چون فکر می‌کنم نمی‌تونم، از پسش بر نمیام... بزار یه مثال واضح‌تر برات بزنم؛ مثلا اگه قرار باشه زرشک‌پلو با مرغ درست کنم حالم خیلی خوبه، راحت وسایل رو آماده می‌کنم و با عشق و حوصله دست به کار می‌شم. اماااا اما اگه قرار باشه تهچین مرغ درست کنم کل وجودم میشه فکر و خیال و البته «عذاب وجدان». چون خیلی خوب از آب درش نمیارم، چون به خودم می‌توپم که چرا نتونستی!! چون به خودم تشر میزنم که چرا قبل امروز ویدیو آموزشی نگاه نکردی یاد نگرفتی!!! و عذاب وجدان اینکه می‌شد یادش بگیرما، خودم کم گذاشتم... حیف نیست این همه مواد و وقت رو حروم می‌کنم!!در مورد تبلیغات هم همین حس رو داشتم، چون هر کاری نیاز به تبلیغات داره و من خیلی خوب از پسش بر نمیومدم، همیشه هم موقع شروع هر کاری، عذاب وجدان تبلیغات زورش به ذوق شروع کار می‌چربید و... بووووم، کار نفله می‌شد می‌رفت.بعد از چاپ کتابم (سجده بر موج‌ها به قلم سارا تقی‌زاده از نشر جمکران)، خیلی استرس تبلیغاتش رو نداشتم چون ته دلم می‌گفتم: «انتشارات کارش درسته» تا اینکه امروز خانم فراهانی، مسئول انتشارات بهم گفت: «درسته که ما تمام تلاشمون رو برای دیده شدن کتاب‌ها می‌کنیم، اما بهتره از پیج اینستاگرامت هم برای تبلیغ کتاب اسنفاده کنی... در موردش پست بزار و استوری، یا اگر پیجت شخصیه، یه پیج دیگه مخصوص تحلیل فیلم و کتاب بزن و کتاب خودتم توش تبلیغ کن... خیلی اهل فیلم و سریال و کتابی، حیفه»این رو گفت و یه تشت پر از عذاب وجدان مذاب روی من خالی کرد!(آه فراهانی عزیزم، آه!چارقد آبی گلدارت که شانه‌های زنانه و کوچک تو را بغل گرفته بود و صدای زیر و مادرانه‌ات، به من مجال نمی‌داد که حتی از خیالم گذر کند که واژه‌های فرو ریخته از دهانت چقدر می‌تواند خاک بر سر من بریزد!!!) حرفش کاملا درست بود و یه راهکار عالی و منطقی. چیزی که خودمم می‌دونستم باید انجام بدما، اما به روی خودم نمی‌آوردم، چرا؟ چون عذاب وجدانش ولم نمی‌کنه، چون آدم پیج چرخوندن نیستم! آدم پست و استوری گذاشتن و درگیر دیده شدن پیج، آدم تحمل استرسش نیستم، و چون در نهایت همه این‌ها می‌دونم که اگر این کار رو نکنم، به کتاب خودم ظلم کردم! چون دیده نشدن یا کمتر دیده شدنش تقصیر منیه که پیج نزدم و اگرم بزنم تمام فکر و روح و ذهنم بنده موبایلم می‌شه و...عذاب وجدانی که یه روز بخاطر درست کردن تهچین مرغ داشتم، حالا برای تبلیغ کتابم اومده سراغم. قشنگه‌ها، الهی همیشه استرسامون برای بعد از محقق شدن رویاهامون باشه، استرسای بزرگ برای رویاهای بزرگ. اکا در کنار قشنگیش داره مغزم رو سلول سلول می‌بلعه! عذاب وجدان پیج نزدن، عذاب وجدان پیج زدن و حوصله درگیر شدن نداشتن، عذاب وجدان تبلیغ کتاب، عذاب وجدان، عذاب وجدان، غذاب وحدان، مذاب وحدات، وتاب پخداب... حتی تو مغزمم دیگه نمی‌تونم درکش کنم!نمی‌دونم دقیقا اسم این مشکلم چیه؟ وسواس فکری یا کمال‌گرایی یا چی؟ فقط می‌دونم الان پرم از فکر، لبریزم از عذاب وجدان و غصه‌دار از اینکه آیا با پیج نزدن نمی‌شه نویسنده شد؟!</description>
                <category>سارا تقی‌زاده</category>
                <author>سارا تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 18:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که نوشتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98769358/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-gepjqqfzkm8e</link>
                <description>سجده بر موج‌ها، زندگی‌نامه شهید سید مصطفی خادمیانقدر سرشار از انرژی مثبت و حال خوبم، که شدم مثل بادکنکی که گره دمش (😂) باز شده... هی وول می‌خورم اینور و اونور و اصلا نمی‌تونم کارامو انجام بدم یا حداقل یه جا ثابت بمونم.دیروز رفتم نمایشگاه کتاب، خبر داشتم که یک هفته قبل از نمایشگاه کتابم چاپ شده اما نمی‌دونستم تو غرفه انتشارات به نمایش می‌زارنش یا نه؟ جلوی غرفه غلغله بود و سخت می‌شد واردش شد. یکی دو نفر که از جلوم رفتن کنار یهو دیدم عه!! کتاب عزیز منه که مدت‌ها براش زحمت کشیدم... اونجاست... چاپ شده و تو نمایشگاهه. با ذوق صدا زدم: «محمد محمد اوناهاششش» همسرم رفت پیش کتابم و من رفتم پیش خانم فراهانی (از مسئولان انتشارات) ذوقم رو که دید گفت: «لمسش کردی؟» گفتم: «هنوز نه! فقط تا دیدمش همسرمو صدا زدم😂» رفت کتاب رو آورد داد دستم و گفت: «لمسش کن لذت ببر، بعدشم آماده شو یه ویدیوی معرفی کتاب بگیریم ازت»ذوق بود که از سر و روم می‌ریخت... هنوز هم می‌ریزه! من کلا همیشه آدم ذوق کنی بودم. کافیه بدون اینکه ازم بپرسی برام یه لیوان گنده چای بیاری؛ انقدر ذوق می‌کنم که نگو، ذوقمم بهت حسابی نشون می‌دم. دیگه چه برسه به هدیه گرفتن و چه برسه به چاپ شدن کتابی که کلی براش زحمت کشیدم که بشه اولین کتابم...😍سجده بر موج‌ها، زندگی‌نامه شهید سید مصطفی خادمی، به قلم سارا تقی‌زاده از انتشارات جمکران.این کتاب دو تا داستان داره، یه داستان اصلی که زندگی‌نامه شهید سید مصطفی خادمیه و یه داستان فرعی که زندگی دختری به نام نسترنه که عاشق شده و داره این کتاب رو برای مادربزرگ مبتلا به آلزایمرش می‌خونه. تقریبا تمام این کتاب واقعیه... زندگی‌نامه شهید که خط به خطش بر اساس روایات خانواده و دوستانشه، زندگی نسترن هم در واقع زندگی خودمه :))) نسترن، قصه منه با یه ریزه تغییر کوچولو... اسم شخصیت هم گذاشتم نسترن، چون اسم صمیمی‌ترین دوستی بوده که داشتم. دوستی که همیشه و همیشه من رو برای نوشتن تشویق می‌کرده و همه انشاهاش هم من می‌نوشتم و به گفته خودش منتظر بوده کتابم چاپ شه تا پُز من رو به عالم و آدم بده ولی خب... دنیاست دیگه... الان چند ساله که روحش تو آسمونه و جسمش زیر خاک و من به یادش اسم شخصیت اول داستان فرعی (یعنی خودم رو ) گذاشتم نسترن🙂. به یاد دوستی که نموند تا کتاب دوستش رو بخونه. اون آقا پسری هم که نسترن عاشقش می‌شه در حال حاضر بابای پسر کوچولوی بنده هستن😍 مردی که همیشه به معنای واقعی کلمه همراه من بود و موتور نوشتن من رو روشن می‌کرد و هر کاری از دستش برمیومد انجام می‌داد تا موفق بشم... و شدم... و خودش هم کتاب رو خرید😂 خانم فراهانی می‌گفت: «بابا شما که نباید بخرین! بهتون هدیه میدیم» ولی محمد گفت: «دوست داشتم براش هزینه کنم...»خدا رو شکر می‌کنم و باقی ذوقم رو برای مراسم رونمایی نگه می‌دارم.به عنوان پاراگراف آخر می‌خوام دوست داشتنی بخش کتاب رو از نظر خودم بنویسم. بخشی که واقعا جای تامل داره... :«با خود فکر می‌کند برای مراسم شهدا، اگر تمام ایران هم شرکت کنند، باز هم کم است. آدمی با هر عقیده‌ای که باشد، انقلابی یا غیر انقلابی، لیبرال یا دموکرات، مذهبی یا آتئیست، شهدا برایش ارزشمندند؛ چرا که این قصه دفاع است، جنگ نه، دفاع؛ این‌جا، پای یک مملکت با تمام آبادی‌ها و با تمام مردمان و قومیت‌هایش وسط است. آدم‌ها هر اعتقادی که داشته‌باشند، اگر انسان باشند و شرافت را بشناسند، در قلبشان تا همیشه به روی مردان و زنانی که برای وطن، برای یک مملکت با تمام مردمان متفاوتش، ایستادند و جان دادند، باز است.» </description>
                <category>سارا تقی‌زاده</category>
                <author>سارا تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 16:43:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز بین عاشقانه و خاکبرسری نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98769358/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-w4slyxj6kqpq</link>
                <description>همون داستان عاشقانه، خاکبرسری و دست‌خط خرچنگ قورباغه سارای ۹ سالهچله زمستون سال ۸۹ بود و مامان کنار بخاری نشسته بود و یه چیزایی رو کوک می‌زد. دقیق یادم نیست چی بود ولی احتمال می‌دم رو بالشتی‌های شسته شده رو دوباره تن بالشت‌ها می‌کرد. بابا هم تو آشپزخونه به یه چیزی ور می‌رفت. دیدم خونه ساکته و وقت طلاست، کاغذامو زدم زیر بغلم و رفتم نشستم تنگ دل مامان. گفتم: «داستان نوشتم می‌خوای برات بخونم؟» اولش کلی ذوق کرد ولی بعدش که گفتم موضوعش چیه لبش رو گاز گرفت و گفت: «دختر این عاشقانست یا خاکبرسری؟!» از اونجایی که مامان به روش‌های تربیتی خیلی معتقد بود و مثلا نمی‌خواست من رو حساس کنه با جون و دل، گوش سپرد به داستان ۲۰ صفحه‌ای من درباره خواهر و برادری که عاشق هم شدن!! تموم‌ که شد کلی ازم تعریف کرد و تشویقم کرد نوشتن رو ادامه بدم. فرداش که از مدرسه برگشتم بابا رو تنها گیرش آوردم و داستانم رو برای اونم خوندم. وسطاش گفت: «تو که گفتی عاشقانه، ولی اینکه خاکبرسریه!» گفتم: « آخه خاکبرسری چرا؟» گفت: «نمی‌شه که خواهر و برادر عاشق هم شن!» گفتم: «حتی تو قصه‌ها؟» اون زمان من روحمم خبر از کتاب و سریال Game of thrones نداشت و نمی‌دونستم که یه از خدا بی خبری تقریبا داستان من رو برای کتاب و سریالش کپی کرده و بلهههه تو قصه‌ها همه چیزززز ممکنه! خلاصه به بی راهه نزنیم... بابا هم یه برچسب «خاکبرسری» چسبوند رو پیشونی داستانم. چند روز بعدش وقتی خونه عزیزم بودیم، دایی مجرد همیشه سر تو کتاب فامیل رو گیر انداختم و داستان رو به خورد اونم دادم. وسطاش پرسیدم: «تا اینجاش به نظرت عاشقانست یا خاکبرسری؟» گفت: «جناییه بابا! چرا همه می‌میرن؟ چرا باباعه رفت زیر تریلی؟ چرا دختره سر سفره عقد مرد؟! نمی‌شد یجور دیگه عقدشون رو بهم بزنی حالا؟! چرا مامانه وقتی لای پتو تو بیابون بود زنده موند؟» اینجا بود که به جز دو راهی عاشقانه و خاکبرسری، مسیر جنایی هم برام باز شد و من بین اینکه ژانر داستانم دقیقا چیه حسابی گیر کردم! اون روزا به نظرم میومد که هیچ مرز مشخصی بین عاشقانه و خاکبرسری نویسی وجود نداره. البته وقتی الان به اون داستان که اولین داستان بلندم به حساب میومد و یادگاری نگهش داشتم نگاه می‌کنم، می‌بینم واقعا خاکبرسری نبود! جنایی هم نبود! یه عاشقانه غم‌انگیز بود... درسته که تو داستانم خواهر و برادر عاشق هم شدن ولی هیچکی به این موضوع دقت نمی‌کرد که باباااا، این دو تا که خبر ندارن خواهر برادرن!!! سر سفره عقد می‌فهمن و قبل نشون دادن هر واکنشی هم عروس جان به جان آفرین تسلیم می‌کنه! خلاصه... اولین داستان بلند من با نقدها و لب گاز گرفتن‌های زیادی رو به رو شد، اما روش‌های تربیتی مامان، حسابی من رو تشویق کرد که برم جلو و چه عاشقانه و چه خاکبرسری بازم بنویسم. فکر می‌کنم اگر این روش‌های تربیتی مامان و تشویق‌های بدون تبصره‌اش نبود، شاید همون موقع وقتی بین مرز عاشقانه و خاکبرسری نویسی گیر افتاده بودم، کاغذ و قلم رو رها می‌کردم و هیچوقت نویسنده (بخون نیمچه نویسنده، در حال نویسنده شدن...) نمی‌شدم.با عشق برای مامان❤️</description>
                <category>سارا تقی‌زاده</category>
                <author>سارا تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 15:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>