<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدیـ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98874677</link>
        <description>مهندس مواد هستم ولی نوشتن رو هم دوست دارم ، خیلی وقتا سعی میکنم ، آنچه که میبینم رو به صورت نوشته دربیارم. نظرات ارزشمند شما رو با کمال احترام می‌پذیرم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:07:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4850191/avatar/BrnYzJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدیـ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98874677</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98874677/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-znh3eb1bug1c</link>
                <description>گاهی بی آن که خود بخواهم از روز متنفر میشوم ، از این که نوری آرامشم را به هم میزند بیزارم.من متعلق به شبم ، نه روزی که با گستره نور خیره کننده اش سیاهی چشمانم را سبک می‌شمارد.آری انگار من از جهانی موازی م که شب هایش را روز و روزهایش را شب میبینم ، دلم میخواهد در میان سیاهی یکی از شبهایم بروم و هرگز بازگشت را به خاطر نیاورم . بروم و دیگر نبینم نوری را که از نور بودن تنها اسمی برایش باقی مانده ، میخواهم بگویم که نور این روز ها نور نیست ، تاریکی با شمایل جدید است. من آن نوری را میخواهم که در دل سیاهی راه را به من نشان میدهد ، نه آن نوری که خود موجب گمراهیست...کاش می‌توانستم در میان سیاهی هایی که عاشقانه دوستشان دارم مفهوم زندگی را می یافتم ، چرا که این نور روز است که مرا از وصل بازمی‌دارد.باز هم از روز و نور خسته کننده اش به شب و تاریکی آرامش بخشش می‌گریزم ، نمیدانم تا کی ، اما مطمنم هیچ گاه تاریکی را به این مقدار دوست نداشته ام.م .</description>
                <category>مهدیـ</category>
                <author>مهدیـ</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 17:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه مرسو نشویم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98874677/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%B3%D9%88-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-tts04e6ibbni</link>
                <description>شاید من بسیار کوچک تر از آن باشم که بخواهم بر این اثر نقدی بگذارم اما به عنوان یک کتاب خوان دوست داشتم چند نکته ای در انتهای این کتاب بنویسم تا شاید نظر من کسی دیگر را هم به اندیشه وادارد.... حس خوبی دارم از این که درست هشتاد و پنج سال پیش آقای کامو این چنین زیبا و با معنا مفهوم پوچی و بیهودگی را به تصویر کشیده است و نکته دیگر این که با گذشت این همه سال همچنان دنیا از مرسو ها تهی نشده .شاید همه ما تنها یک گام با مرسو شدن فاصله داریم و حتی گاهی بی آنکه بدانیم خود را جای او دیده ایم .گذر زمان هیچگاه مفهوم زندگی را عوض نخواهد کرد ، شایان ذکر است که آن جامعه ای که کامو از آنها تاثیر می‌پذیرفت همچنان پر قدرت به کار خود ادامه میدهد تا مرسو های بسیاری حتی با عیار پوچی و بی اهمیتی بالاتری پرورش دهد . در آخر تویی که این نوشته ها را میخوانی ، در زندگی قدر آنچه که به داشتن آنها دلگرم و امیدواری بدان ، برای زندگی کردن بجز سلامتی ، امید و احساس همسنگ تپیدن قلب است هیچ وقت خودت را جای مرسو نگذار و تلاش نکن شبیه او باشی . او تنها نمادی برای ارزش بخشیدن به مفهوم لذت بردن از مسیر زندگیست. پایان</description>
                <category>مهدیـ</category>
                <author>مهدیـ</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 02:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98874677/%D8%B9%D8%B4%D9%82-p9hbnmsewkkv</link>
                <description>همیشه خواندیم و شنیدیم که عشق مقدس است. آری درست گفته اند، آنقدر مقدس که اگر سرت را برگردانی عشقت باطل است ، عشق هوایی تازه است که لذت استشمامش تا مدت ها وجودت را سبز نگه میدارد.عشق خنده ایست که از عمق شادی برمی خیزد .عشق معنایی عمیق است که درک آن از هر کسی ساخته نیست ، کاش عاشق شوید تا بفهمید آنچه ما عاشقان حس می‌کنیم دروغ نیست ، افسانه نیست ...عشق واقعا وجود دارد ، حس میشود ، درک می‌شود .اما برای عاشق شدن دلی نیاز است به وسعت دشت و ژرفای دریا ، عاشق پاکباز است و بی طمع ، عاشق بی نیاز است و بی آلایش ، اگر به من بود فریاد میزدم ، عاشق شوید! زندگی بی عشق ، کشتن ثانیه هاست ، آری، عاشق شوید تا بفهمید زندگی بیهوده نیست ، چه دانی که در سر عاشق چیست جز معشوق... در جستجوی معنا اگر باشید کلیدش عشق است و تمام. گاهی آدم ها فکر میکنند هرگز عاشق نخواهد شد ، اما آنان تا کنون در دریای چشمان سیاه کسی غرق نشده اند تا بفهمند آن دریا را کرانه ای نیست ... براستی که عشق دریاییست کرانه ناپدید.</description>
                <category>مهدیـ</category>
                <author>مهدیـ</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 12:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98874677/%D9%85%D8%BA%D8%B2-p5lx6pe5qgiz</link>
                <description>اگر اشتباه نکنم یه اصلی تو روانشناسی هست که میگه ، مغز وقتی که رسیدن به سری خواسته ها رو خیلی بعید بدونه سعی می‌کنه با تصویر سازی و خیال اونا رو برا انسان تداعی کنه.خواستم بگم دمت گرم مغز عزیز تو واقعا تکی ، خیلی وقتا دلم براش میسوزه ، این که ما اون چیزی که تو این زندگی تجربه کردیم تماما تصویر هایی از بدبختی ، رنج و مشقت بود ، یک روز نبود که با یه خیال آروم و آسوده به این مغز بیچاره استراحت بدیم ، همش درگیری ذهنی آرومش  نمیزاشت. فکر زندگی کردن ، فکر زندگی نکردن ، فکر داشتن ، فکر نداشتن ، فکر رسیدن، فکر نرسیدن ، اینقدر گرم و سرد میشه این بیچاره تا آخرش یه روز کم میاره دیگه ، میترسم اون روز برسه ولی حتی یک روز بهش استراحت نداده باشم :) ای لعنت به تو زندگی که اینقدر پایین بودی برا ما که هیچ وقت لذت بالا بودن رو تجربه نکردیم ... خیلی وقتا دوس دارم مغزمو خاموش کنم تا استراحت کنه ، هم اون استراحت کنه هم من یه نفس راحت بکشم ، من حتی تو خوابم آرامش ندارم ، دیشب خواب دیدم چند نفرو کشتم ، نمی‌دونم زن بودن یا مرد فقط میدونم که بدن هایی شبیه به انسان داشتن ،، ترسناک تر از اون این بود که بعد اونا خودمم رگ خودمو زدم ، اصلا نه وحشت داشتم نه ترس و نه از خواب پریدم ، خیلی برا خودم میترسم ، آخه مگه میشه آدم اینقدر بیخیال ، مطمنم به یه روانپزشک احتیاج دارم ، دارم شبیه کاپوهای آشویتس میشم ، خدا اون روز رو نیاره ... بگذریم ، شاید من زیاد سخت میگیرم ، شایدم همه اینجورین و به روی خودشون نمیارن ، من که یادم نمیاد آخرین بار کی خندیدم ، این روزا هیچکی نمیخنده البته ، چون دیگه شادیی نیست. ولی ، ولی ولی اون ته ته ته ته دلم یه ذره کوچولو امید هست ، اگه اون نبود که نمی‌تونستم این نوشته ها رو بنویسم</description>
                <category>مهدیـ</category>
                <author>مهدیـ</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 15:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>