<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دکتر لاشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_98976199</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-14 17:49:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4909992/avatar/jOUO73.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دکتر لاشی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_98976199</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقص باد در اتوبان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_98976199/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-jqb1bn960cug</link>
                <description>آرش عاشق سرعت نبود؛ عاشق رهایی بود. برای او، موتورسواری یعنی لحظه‌ای که صدای موتور سیکلتش تمام فکرهای مزاحم توی سرش را خاموش می‌کرد. یک کلاه ایمنی براق مشکی، کاپشن چرمی کهنه و جاده‌ای که جلویش پهن شده بود؛ این تمام چیزی بود که برای خوشحالی نیاز داشت.یک عصر جمعه، وقتی خورشید در حال غرق شدن در افق بود و آسمان رنگ ترکیبی از نارنجی و بنفش به خود گرفته بود، آرش استارت زد. صدای بم و پرقدرت موتور در کوچه پیچید. او به سمت جادهٔ ساحلی حرکت کرد. خنکی باد پاییزی به صورتش می‌خورد و بوی نم دریا ریه‌هایش را پر می‌کرد.همین‌طور که دنده‌ها را یکی پس از دیگری عوض می‌کرد، احساس می‌کرد تمام خستگی‌های طول هفته دارند همراه با بادی که از کنارش می‌گذرد، دود می‌شوند و هوا می‌روند. در آن لحظه، نه گذشته اهمیتی داشت و نه آینده؛ فقط او بود، مسیر پیش رو و تپش منظم انجینی که زیر پایش می‌تپید. وقتی به انتهای جاده رسید، موتور را نگه داشت، کلاهش را برداشت و به افق خیره شد؛ لبخندی روی لب‌هایش نشست، چرا که می‌دانست آزادی را کجای دنیا باید پیدا کند.</description>
                <category>دکتر لاشی</category>
                <author>دکتر لاشی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2026 00:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>