<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Firuzeh.Amini</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_99143077</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:55:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1455829/avatar/ryrAPK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Firuzeh.Amini</title>
            <link>https://virgool.io/@m_99143077</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گاهی حتی یادت نمیاد که خوب بودن حالت چه شکلی بوده...</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-ogkpctkjyxqv</link>
                <description>این روزها...ترکیب و میکس عجیبی از حس های مختلف رو تجربه میکنم از غم و خشم و اندوه گرفته تا استرس و اضطراب و ترس و نگرانی و بیم و امید و خلاصه هرچی که بگین هست در نتیجه وقتی شرایط احساسی خیلی پیچیده میشه ممکنه که خیلی از ما راه فرار و دوری و انکار این حس ها رو در پیش بگیریم و مثلاً بخوایم تظاهر به قوی بودن کنیم یا نشون بدیم که هیچ فشاری رومون نیست یا خیلی حالمون خوب و میزون و اکیه در حالی که در درونمون اینطور نیست و غوغاییه ...واسه من معنی معادلات و استانداردهای روانشناسی این روزا بهم ریخته ، فکر کنم اگه خود کارل یونگ زنده بود دیگه گفتن اینکه &quot; رنجت رو تحمل نکن، بلکه درکش کن &quot; هم براش نامفهوم و بی معنا بود. در نتیجه هیچ اشکالی نداره که بگیم به هم ریختیم یا حالمون خوش نیست چون این طبیعیه ولی اگه بخوایم خودسانسوری کنیم حالا مشکلی رو ایجاد کردیم که علاوه بر فشار اصلی فشارهای جانبی هم بهمون وارد میکنه...من وقتی با آدمهای دیگر هستم دردی به جانم می افتد ، تمنایی برای تنها بودن .اما وقتی تنها هستم دردی دیگر به جانم می افتد. حس میکنم تنها بودن خطرناک است چون خالی بودن زندگی ام تقریبا تحمل ناپذیر می شود .با دیگران که هستم در امانم ، شاد نیستم اما در امانم .به هر حال حالا خوشی من یعنی آدم های دیگر ...اما این روابط کم دوامند واقعی نیستند صمیمانه نیستند انگار دارم خودم را فریب می دهم که ارتباط با دیگران می تواند نبود رابطه صمیمانه من با پدرم را در زندگی جبران کند.من در تجربه سوگ به این نتیجه رسیدم که گاهی بهترین کار ممکن برای تسکین یک نفر حضور فعال داشتنه و این یعنی به گونه ای در کنار طرف مقابل باشیم‌ که احساس امنیت روانی بیشتری کنه و بدونه در صورتی که نیاز به کمک داشته باشه ما هستیم اگه بخواد حرفی بزنه براش گوش میشیم اگه بخواد درد و دلی کنه باهاش همراه میشیم اگه بخواد اشک بریزه براش آغوش میشیم و اگه بخواد با رنجی روبرو بشه باهاش هم قدم میشیم و وقتی یک نفر حس کنه که از نظر روانی امنه و میتونه بودن و گرمای حضور دیگری رو کنارش حس کنه علاوه بر دلگرم شدن، قدرت پذیرش و رویارویی با بحران هم در درونش بیشتر میشه و بهتر میتونه با شرایط برخورد کنهگاهی بهترین کمک میتونه همین بودن و حضور داشتنه باشه بی منت، خالصانه و پیوسته ...همه ما الآن بیشتر از همیشه به هم نیاز داریم پس لطفاً بیشتر &quot;کنار هم باشیم&quot;Just when you think it can&#x27;t get any worse, it can. And just when you think it can&#x27;t get any better, it can.                                                           جمله ای که در دل خودش ناامیدی و امید رو همزمان دارهحقیقتاً حکمت این اتفاقات را نمیدانم اما ... اما این یکبار زندگی کردن ما در این دنیا نباید آنقدر سخت می بود و آنقدر درد و رنج نباید می کشیدیم، فشارهایی که واقعاً آدم رو داغون میکنن و ظرفیتش رو برای همه چیز به چالش میکشن، در هر حال باید با همه این دردها ادامه داد و پیش رفت و حرکت کرد.به عقیده من جهان به دو دسته تقسیم می شود: آنها که بارِ اندوهی را به دوش می کشند و آنها که هنوز نه ، اما چیزی که هست این است که طبیعت بسیار دقیق است. رنجِ هر چیزی دقیقاً همسنگِ ارزش آن است .آری اکنون به خوبی می دانم که رنج هر چیز هم اندازه ارزش آن چیز است. وقتی آدم میبیند که چه انسانهای نازنینی چه دردهای ناسزاواری داشته اند از ناله های خودش خجالت میکشد و کمی آرام می گیرد ...</description>
                <category>Firuzeh.Amini</category>
                <author>Firuzeh.Amini</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 16:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-qcnjchudyvb3</link>
                <description>پس از سوگ پدرم دلتنگی همه‌جا به سراغم می‌آید، کارهایی که هر دو باهم از روی عادت یا عشق انجام می‌دادیم و حالا مجبورم به تنهایی و بدون او آن‌ها را انجام دهم ، نتیجه‌ای جز دلتنگی برایم ندارد یا کارهای جدیدی انجام می‌دهم که هرگز با او انجام نداده‌ام و این بار به نوعی دیگر دلتنگش می‌شوم. حتی اگر بخواهم خودم را سرگرم کاری کنم و خود را بی‌تفاوت نشان دهم بازهم قادر نخواهم بود.حرف زدن با آدمهایی که دلداری ام میدهند برایم سخت است و شنیدن حرف هایشان سخت تر ، آنها مهربان و همراه اند ، هم صحبتی با کسانی که خردمندتر از آن هستند که بخواهند با کلام دلداری ام دهند بسیار راحت تر است . از همدردی ها و تسلیت ها رو می گردانم ، آدمها مهربان اند ، آدم ها قصد بدی ندارند .پس از سوگ همه جور حرفی درباره سوگواری تان میشنوید :&quot; فقدان پدرتان &quot; &quot; درگذشت پدرتان &quot;&quot;تو قوی هستی و از پس این مصیبت بر خواهی آمد &quot;&quot; این تجربه تورا قویتر می کند &quot;&quot;اونقدر قوی هستی که از پسش بربیای &quot; &quot; روزی حالت بهتر میشه همیشه اوضاع اینقدر بد نخواهد ماند &quot;&quot; باید درباره اش حرف بزنی &quot;&quot; باید با غمت رو در رو شوی &quot;&quot; باید از غمت عبور کنی &quot; بایدهای یک آدم کوته بین که خودش هیچوقت با سوگ سر و کار نداشته .میفهمم راهی برای گذر از اندوه وجود ندارد ، من در مرکز این اندوهم .جرئت نمیکنم عمیق فکر کنم وگرنه از پا درمیام نه فقط از شدت درد بلکه از حس پوچی ، از چرخه فکر کردن به اینکه اصلا چه فایده آخرش که چه؟&quot; روحش آسوده است &quot; تسلایم نمی دهد چون توی اتاقش در خانه مان هم میشد آسوده باشد .&quot; جای بهتری رفته &quot; شما از کجا می دانید جای بهتری رفته ؟ من داغدیده برای دانستنش محرم تر نیستم ؟واقعا باید از شما بشنوم ؟وقتی یادم می آید در گذشته به دوستان سوگوارم چه حرف های زده ام چندشم می شود فقط &quot;متاسفم &quot; ساده شبیه زخم زدن عمدی نیست مردم می‌گویند ازش بیرون می‌آیی و درست هم هست؛ بیرون می‌آیی ولی نه شبیه قطاری که از تاریکیِ تونل بیرون می‌آید و پرتوان می‌زند به دل آفتاب، بلکه شبیه مرغی دریایی که از لکه‌ای نفتی بیرون می‌آید بیرون خواهید آمد؛ برای باقیِ عمر قیر‌اندود شده‌اید .گاها با خود فکر میکنم که کاش به جای بابا فلانی یا فلانی مرده بود و باقی عمرش را به پدر من داده بود.وقتی به آدمهایی فکر میکنم که سنشان از سن پدرم بیشتر است و زنده و سالم اند انگار خار غیظ توی قلبم فرو می رود . خشمم می ترساندم ، ترسم می ترساندم . ته ته دلم یک جور شرم هم هست . چرا اینقدر خشمگینم ؟ چطور ممکن است وقتی روحم تا این اندازه متلاشیست دنیا همین جور ادامه داشته باشد و بدون هیچ تغییری نفس بکشد ؟آدمهایی در نظرم میآمدندکه اصلاً بیخود زندگی کرده اند چون وجود و عدمشان بی حاصل است و زیادی هم مانده اند. از این فکرها که در بیچارگی و درماندگی به سراغ آدم می آید. فکر میکردم که از بیچارگی خل شده ام . واقعیت اندوه با آنچه دیگران از بیرون می‌بینند بسیار متفاوت است. دردی در این دنیا وجود دارد که نمی‌توانید با هیچ چیز از تن‌تان بیرون کنید.</description>
                <category>Firuzeh.Amini</category>
                <author>Firuzeh.Amini</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 11:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه فقدان پدر</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-oxaggxzasufc</link>
                <description>هیچ علاج و مرهمی برای اندوه فقدان کسی که دوستش داریم وجود ندارد و وجود نخواهد داشت. اندوه، یک بیماری یا درد نیست. اندوه تنها واکنش ممکن نسبت به مرگ کسی است که بینهایت دوستش داریم و تأییدی است بر اینکه ما چقدر برای خودِ زندگی ارزش قائلیم؛ برای همه شگفتی‌ها، هیجان‌ها، زیبایی‌ها و خشنودی‌هایش...هرکس به شیوه‌ی خاص خودش سوگواری می‌کند. اندوه افراد کمکی به یکدیگر نمی‌کند، فقط گاهی بر هم منبطق می‌شوند. ما قادر نیستیم با مرگ کنار بیاییم و آن را جرئی از زندگی بدانیم. هرگز نمی‌توانیم خودمان را برای سوگ آماده کنیم، حتی اگرپیش از آن انبوهی از مجلات و کتاب ها درباره‌ی فقدان و مصیبت‌زدگی مطالعه کنیم. ممکن است تصمیم بگیرید زمانی که دچار اندوه شدید یا اتفاق ناگواری رخ داد کارهایی مثل پیاده روی انجام دهید، به تفریح و مسافرت بروید و خود را به کاری مشغول کنید تا این رنج و اندوه را کم‌تر احساس کنید. اما زمانی که اتفاق ناگواری رخ می‌دهد متوجه می‌شوید آن‌قدر بی حوصله هستید که حتی حس و حال پوشیدن کفش پیاده‌روی را هم ندارید. مرگ، اندوه، ماتم، حزن، دل شکستگی؛ نه هیچ راه طفره‌ای هست و نه درمانِ مدرنی ... به نظر من هیچ راهی برای برقراری تعادل بین بی‌عدالتی‌ها وجود ندارد و من نمی‌توانم توضیح متقاعدکننده‌ای پیدا کنم برای اینکه چرا بیماری‌ها، مرگ و گرفتاری‌ها به‌طرز غیرعادلانه‌ای تقسیم می‌شوند.بعد از فقدان پدر شکافی عمیق بین من و دنیای بیرونم بوجود آمد ...غیبت دائمی و بی درمان پدر قلبم را خالی کرده است ، یک جور فرسایش ، یک جور سیلاب بنیان کن خانواده مان را برای همیشه زیر و رو کرد ، انگار فقدان زندگی را مثل یک تکه کاغذ نازک میکند . با خود فکر میکنم روزگار بد سرشت چه نقشه ها برایمان کشید.اما اکنون من زندگی میکنم به بهترین شکلی که می توانم و میدانم بازگشت به عقب هرگز امکان پذیر نیست و من آدم سابق نخواهم شد . من تغییر کرده ام اما بایستی زندگی که به من تحمیل شده است را زندگی کنم . قلب من طوری شکسته که ترمیمی برای آن وجود ندارد به ناچار باید آنچه را که حل نمی شود پذیرفت.کاش اینجا نبودم کاش این تغییر در قلبم اتفاق نمی افتاد اما حالا اینجا هستم بعضی چیزها حل نمی شوند فقط باید آنها را به دوش کشید .تنها مرهمِ اندوه خاطره است؛ تنها تسکین دردِ فقدان کسی، اذعان به زندگی ‌ای است که پیش از این وجود داشته است. اگرچه خاطرات نمی‌تواند غم را از بین ببرد، یا کسی را که ازدست‌رفته بازگرداند، اما به یاد آوردن تضمین می‌کند که ما همیشه گذشته را همراه خود داریم؛ لحظه‌های بد را و همین‌طور هم لحظه‌هایِ خیلی‌خیلی خوب از باهم خندیدن‌ها، باهم غذاخوردن‌ها و باهم گفتن از کتاب‌ها را.با دیدن چیزهای خیلی کوچک و خیلی ساده درد در وجودم می پیچد برای فهم این درد ، فهم این تجربه به آدمهای دیگری نیاز داشتم آدمهای دیگری که پدرم را می شناختند و دوستش داشتند خاطره های ناب و دلنشین کسانی که پدرم را می شناختند بیشتر از هر چیزی تسکینم می دهند . تکرار بعضی کلمات در توصیف پدرم در این خاطره ها دلم را گرم میکند . &quot;شریف &quot; &quot; خردمند &quot; &quot; مهربان &quot; &quot; خیر&quot;    &quot; دقیق و وقت شناس&quot; &quot; محترم &quot;  &quot; خوشرفتار و خوشرو &quot; &quot; بی ریا &quot; &quot; صادق &quot;  &quot; موقر&quot; &quot; مدیر &quot; &quot; شوخ طبع &quot; .من هر روز خدا به سراغ عکس های پدرم میروم و نگاهشان میکنم انگار یک جور زیارت باشد . چقدر به او افتخار میکنم و دلباخته اویم . با چه دقتی به حرفهایم توجه می کرد چقدر حواسش به من بود چه خوب گوش میداد . اگر چیزی به او میگفتم حرفم در خاطرش می ماند حتی در زمانیکه پا به سن گذاشته بود حافظه ای عجیب و فوق العاده داشت .قسمتی از بیرحمی سوگ این است که یادآوری چیزهای مهم را برایت سخت میکند .رسم روزگار همین است آدم همیشه خیال می کند مرگ جای دیگری است اما مرگ میتواند همین نزدیکی باشد&quot; جای دیگر &quot;یعنی همین نزدیکی ...کتاب خواندن باعث شد ببینم که فقدان و پریشانی من، با پریشانی دیگران هماهنگ است . کتاب‌ها به من نشان می‌دادند که همه آدم‌ها در دوره‌های مختلف زندگی‌شان رنج می‌برند درحقیقت آدم‌های زیادی وجود داشتند که دقیقاً می‌دانستند من چه حالی دارم...میدانستم خیلی ها درباره سوگ گفته اند و نوشته اند و امید داشتم میان این گفته ها و نوشته ها راهی برای تسلا و معنابخشی به تجربه خودم بیابم . گاهی انگار خود من بودم که حرف می زدم و این شباهت این پیوند ناب و شگفت انگیز انسانی میان درد من و درد آدمهای زمان و مکانی دیگر ، تاب آوردن سوگ را برایم ممکن میکرد .از کتاب‌ها یاد گرفتم که خاطراتم را حفظ کنم و به همه لحظه‌های زیبا و آدم‌های زندگی‌ام برای زمانی که برای گذر از دوران سختی‌ها به آن خاطرات نیاز دارم، محکم بچسبم. از همه مهم‌تر، حالا می‌دانم که پدرم همیشه با من خواهد بود و با هر کسی که دوستش دارد؛ تأثیر ماندگاری را که یک زندگی می‌تواند بر دیگری، و دیگری، و دیگری داشته باشد، درک می‌کنم. من در تمام زندگی‌ام از کتاب‌ها برای آگاهی، برای کمک به رهایی از پریشانی و برای گریز استفاده کرده‌ام.</description>
                <category>Firuzeh.Amini</category>
                <author>Firuzeh.Amini</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 15:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمونی بینهایت دشوار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99143077/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1-n6dc1gmxwawd</link>
                <description>در خانواده ما آن کسی که مدام نگران همه است منم اما این بار نگرانی ام حتی در مقیاس خودم هم شدید بود . درمانده بودم ...آن موقع حتی نمی توانستم ذره ای از هولناکی دردی را تصور کنم که وقتی پرستارها همه لوله ها را از پدرم جدا کردند ، به جانم ریخت.. چگونه میتوانم چنین لحظه ای را پشت سر بگذارم و به روزمرگی های پوچ چیزی برگردم که اسمش را زندگی گذاشته ام؟و حالا پدر روی تخت آی سی یو دراز کشیده بود ، آنجا برایم دلگیرترین جای دنیا بود و دلگیرترین جای دنیا خواهد ماند . پدرم انگار خوابیده ، در خواب صورتش آرام است , من با استیصال فراوان کنار تخت پدر ایستاده بودم و دست ها و پیشانی پدر را میبوسیدم هر کدام یک طرف اشک میریختیم ، اشکمان بند نمی آمد ، ناباورانه به پدری نگاه می کنیم که عاشقش هستیم و حالا بی حرکت روی تخت بیمارستان خوابیده . همین طور به پدرم خیره مانده ام نفس کشیدن برایم سخت است چون پدرم به سختی نفس میکشد ، حال عمومی بابا بد بود و نفسش تنگی میکرد و چهره اش در آرامش مرگ غرق بود. من بی اختیار گریه میکردم و اورا می بوسیدم من داشتم با کسی وداع میکردم که جان و تنم از او بود وغمخوارتر از او نداشتم. خوبترین و مهربانترین پاره ی وجودم را از دست دادم . دلم میخواست بارها و بارها دستهایش را ببوسم از نظر من همه رنج و گذشت پدرم در دستهایش متبلور شده بود.این اولین فروپاشی علنی من است ، در بازگشت از بیمارستان نتوانستم جلو گریه ام را بگیرم. گریه میکردم. انگار یکباره زیر پایم خالی شده بود روزهای بیماری پدرم احساس یتیمی و بی پناهی میکردم.... احساس گناه مثل خوره به جانم می افتد به همه چیزهایی فکر میکنم که میشد اتفاق بیفتند و به همه راههایی که میشد مسیر جهان را تغییر بدهم تا جلوی این اتفاق را بگیرم .خدایا به من نیرویی بده تا با اتفاقی که افتاده بتوانم چشم در چشم شوم و آنرا بپذیرم تا راهی بیابم که بتوانم بدون پدر دراین جهان زندگی کنم و به او همچنان عشق بورزم. هیچ چیزی جایگزین آنچه من از دست داده ام نمی شود قرار است درد داشته باشم شاید برای مدتی طولانی...من در مواجهه با این اندوهی که به دوزخ می ماند خام و نابلدم.احساس میکنم نیاز دارم در سیاره دیگری زندگی کنم جاییکه مرا درک می کنند و وضعیتی شبیه من دارند اجتماع افراد سوگوار و کسانی که با من اشتراک دارند هیچکس نمی تواند در سوگ من با من شریک باشد من در سوگم تنها هستم و با این کابوس زندگی میکنم قلب من غم بسیار بزرگی را نگه داشته است .با رفتن پدر زندگی دیگر عادی نیست ، شعار دردی را دوا نمیکند فقط باعث می شود احساس کنم کسی مرا درک نمی کند من دیوانه نیستم اما اتفاقی دیوانه کننده رخ داده است...اکنون دریافتم که هر لحظه از هستی ما فقط یک نفس با آخرین لحظه مان فاصله دارد...چقدر بچه ننه شده ام! البته میدانم قبول نمیکنی چون نه خود مرا لوس کردی و نه زندگی ، این دختر لجباز جانسخت کجاش بچه ننه است؟ به هرحال خوب یا بد این آشی است که خودت پخته ای . دست و دلم یارای هیچ کاری ندارد. حتی نامه نوشتن برای تو. از انتظار خسته شده ام. دیگر تکلیف خودم را روشن کرده ام. انتظار بیهوده است چقدر جایش خالی است. از وقتی که رفته است احساس تنهایی میکنم. همه دنیا نمیتواند جای خالی او را پر کند. هیچ چیز. قلبم سرشار از خاطرات اوست، انگار جایی برای چیز دیگری نیست.همواره به این فکر میکنم که پدرم یک عمر برای ماها فداکاری کرد بی آنکه منتی بر کسی داشته باشد. برای او ایثار نفس به خاطر فرزند مثل نفس کشیدن طبیعی و عادی بود. به ھمین سبب آخرش مریض شد و مثل شمعی که ناگاه از تندبادی بمیرد، خاموش شد. چقدر دلم گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالی است. حالا بهتر می فهمم که تو چه آدمی بودی؟نمیدانم چه احساسی دارم فکر میکنم حالم خوش نیست فکر میکنم چیزی در من از کار افتاده اما نمیدانم انگار کسی با کلنگ یخ شکن به جان مغزم افتاده باشد .زندگی عاری از درد همین چند ماه پیشم حالا رویایی به نظرم می رسد .چاره کارم فرار از چهاردیواری خانه است چون اینجا فکر و خیال چنان بمبارانم می کند که مثل حشره ای در تار عنکبوت اسیر می شوم .چقدر عجیب است که خواندن کلمه های خودم چنین دردناک است ....</description>
                <category>Firuzeh.Amini</category>
                <author>Firuzeh.Amini</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 16:39:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات سوگواری پدر</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-zvvdkto6ob2q</link>
                <description>سه ماه پیش همین روزها پدرم بستری بود. چقدر امیدوار بودیم که حالش بهتر خواهد شد و چند سالی دیگر میتواند زندگی کند. حیف آرزوی محالی بود بیماری چنین عزیزی بیشتر از بدبختی، بیچارگی است... هر زمان حالش را پرسیدم به حسرت سری تکان داد و گفت خوبم. اساساً این عادت پدرم بود. در بدترین وضع اگر احوالش را می پرسیدند میگفت خوبم... و واقعا هم خوب بود تا اینکه دیگر خوب نبود . همه ما حاضر بودیم برای تمام عمر موهای سرمان را بدهیم فقط برای اینکه شانس مقابله با بیماری پدر را داشته باشیم اما درمان فقط شکنجه بود نه شفا ، بیماری به سرعت پیشرفت کرده بود.آری روزهای سیاه و سخت به سراغ ما ھم آمدند و من طعم تلخ اندوه را چشیدم. خدا میداند که هرگز روح من این ھمه دردناک و بیچاره نبوده ولی خدا نمیداند. اگر میدانست محال بود که بتواند چنین ظلمی بکند اگر میدانست نمیتوانست...بدترین اتفاق ممکن افتاده ، پدرم مرده این بیرحمانه ترین اتفاق ممکن بود آزمونی بینهایت دشوار .و حالا تمام زندگی پدرم تبدیل به تکه کاغذی شده بود که بر آن مهر باطل زده بودند...اندیشه مرگ رهایم نمی کند. همه اش در این فکرم که آیا آن چند لحظه ای که پدرم دست ستمکار مرگ را بر جانش احساس کرد بر او چه گذشت. گرچه آن دقایق هر چه بود گذشت. با این همه تاسف بر رنج و درد آن چند دقیقه رهایم نمیکند این چند روزه هزار بار آرزو کردم که ای کاش پدر در خواب مرده بود. آن وقت آسوده و بی احساس مرگ مرده بود. گمان میکنم در آن لحظات سخت خیلی ترسیده بود تصور و تجسم رنج او در آخرین لحظات امانم نمیدهد. پیوسته در این فکرم که آیا بر او چه گذشت؟تصور کن هم از مراسم خاکسپاری وحشت داشته باشی و هم دلت بخواد زودتر بیاید و بگذرد . نوشتن کلمه                  &quot; خاکسپاری &quot; از توانم خارج است  خیال میکردم سخت ترین آزمونی که پیش رو دارم لحظه خاکسپاری است و بعدش التیام سراغمان می آید . قبل از خاکسپاری پدرم با خود میگفتم نکند از عهده اش بر نیام و در شان مراسم رفتار نکنم ؟ چقدر دلم میخواست برای آخرین بار صورت پدرم را ببینم. هرگز این قدر مشتاق دیدار کسی یا چیزی نبودم... مرگ بد هنگام خوبترین آدمی که میشناسم. مهربانتر از هر کس و هرچیز...سوگ معلم سنگدلی ست ، به تو می فهماند داغ چقدر بیرحم است ، می فهماند تسلیت ها چه پوچ اند ، چرا پهلوهایم اینقدر درد میکند و تیر میکشند ؟ میگویند از گریه است نمیدانستم ما با ماهیچه هایمان هم گریه میکنیم انگار وزنه سنگینی روی سینه ام گذاشته اند ، اختیار قلبم از دستم در رفته زیادی تند میزند .رنجی که میکشم فقط روحی نیست جسمی هم هست تمام بدنم ناخوش است ، ایستاده ، نشسته ، خوابیده ،در هیچ حالتی راحت نیستم .همه بی‌اندازه مهربان اند. و با این حال حس می‌کنم کاملا تنهایم... آدمهای خوش قلبی که برای تسلیت آمده اند همدست مرگ به نظرم میرسند .حتی سخاوتمندانه‌ ترین کارها هم نمی‌توانند پدرم را به من بازگردانند، اما هر توجهی از روی محبت، از سنگینی این مبارزه می‌کاهد، بارِ مرا سبک می‌کند و به من نیروی حمایت می‌دهد.چند روزیست که از نوشتن گریزانم. هنوز نمیخواهم مرگ پدرم را باور کنم روزهای بدی است. خدایا تو که میتوانی بهشت کذایی را بیافرینی چرا ما را اسیر چنین جهنمی کرده ای؟ مکافاتی که برای جنایت نکرده باید ببینم... خنده دار است ولی به راستی انگار اعصابم درد میکند کاش هر چه زودتر بر این مصیبت و ماتمی که روح مرا    میجود و می پوسد غلبه کنم هنوز به مرگ او عادت نکرده ام، با اکراه چشمهایم را باز میکنم و از بیداری بیزارم خواب را بیشتر از بیداری دوست دارم در خواب آرامش هست و در بیداری ترس چقدر تنها شده ام.... به ‌طرز غیرمنصفانه‌ای از عشق و محبت پدرم محروم مانده‌ام ، دیگر کسی نیست که دلواپس من باشد...نمیدانم برای فهم مرگ چه ظرفیت ذهنی لازم است ( و نمیدانم آدمها در چه سنی به چنین ظرفیتی می رسند اگر اصلا رسیدن به آن ممکن باشد ) اما من این ظرفیت را نداشتم هرگز نداشتم .نمیتوانستم درک کنم خانواده ای را که اکنون یک نفرش کم بود .پدر که رفت ما با دریا دریا عشقی که دیگر توان ابرازش را نداشتیم باقی ماندیم میگن آدم در مصیبت و غم به یاد خدا می افتد و به او متوسل میشود. ولی من در چنین حالتی همیشه به یاد پدرم می افتم. ایمان من چیز دیگری است پدر تو قوت قلب من بودی. خیال میکنم برای این بود که می دیدم شجاعتت برای قبول زندگی از من خیلی بیشتر است و من که فرزند تو هستم دست کم باید تا اندازه ای مثل تو باشم. خدا میداند چقدر دلم برایش تنگ شده است...</description>
                <category>Firuzeh.Amini</category>
                <author>Firuzeh.Amini</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 11:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99143077/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-ygs9msolquqj</link>
                <description>در اسطوره‌شناسیِ پدرمن، مهربانی بزرگ‌ترین قدرت است ...اوکه چون سروی ایستاد و خم نشد و نامی نیک از خود بر جا نهاد. مهمترین هنرش انسانیت اش بود. قدرقدرت خانه &quot;پدر&quot; بود. حکمرانی اش بی سروصدا و از جنس اقتدار بود. گوشه حرکت چشم اش کفایت می کرد که خواست و نظرش اجرا شود ، شیله ای در وجودش نبود ، تجسم زیبنده فروتنی و پرهیز از هرگونه نمایش مکنت و قدرت بود. هسته اصلی عشق همین است؛ یک نفر برای دیگری مهم است، یک وجود از بین همه زندگی‌های دیگر اهمیت بسیار دارد. یک نفر برای چیزی بخصوص و خاص بسیار ارزشمند می‌شود.      پدر نازنینم شما جایگزین‌شدنی نیستید، شما منحصربه‌فردید.نوشتن برای من یک جور عبادت است یافتن آرام و قرار در میان کلمات التیام زخم هاست ، من نیز تسلای خود را در نوشتن یافتم . نوشتن درباره تاثیر مرگ کسی که بیشتر از خودم دوستش داشتم ،من عاشق پدرم بودم و اورا بیش از دوست داشتن می پرستیدم اکنون او در اندیشه من زندگی میکند و من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد با نیروی تمام و با جان سختی می مانم ، امانت او به من سپرده شده است. پس باید بمانم امتداد روح و مسیر او باشم تا بتوانم جوهر زندگی او را، آنچه را که سالهای سال در نظر داشت و آنی فارغ ازاندیشه آن نبود به ثمر برسانم. پدرم میخواست که ما آدمهای خوب و خوشبختی باشیم شاید در این روزگار جمع هر دو اینها محال به نظر می رسد.من همیشه پدرم را بیشتر ازهر کسی دوست داشته ام برای همین است که دوری از او برایم سخت است. انگار از خودم دور افتاده ام خیال میکنم مرده پرستم گرچه او را درزندگی هم می پرستیدم.هر وقت غم روزگار بر دوش و دلم سنگینی بسیار می کند و میخواهد که مرا از پا درآورد به یاد پدرم می افتم و شجاعت پنهانی که در روح او بود. چون پدرم را خیلی زیاد خیلی آتشین دوست داشتم همیشه ترس چنین روزی پس ذهنم بود . پدرم....بیشتر از هر کسی در من اثر کرده بود، در ساخت اخلاق یا روحیه ام...اوشالوده ی هویت من بود. هروقت که به او فکر می کنم انگار پاهایم را روی این زمین استوار میبینم . انسان میمیرد و نام و نشانش از یادها میرود ولی انسانیت ماندگار است و دست روزگار نمیتواند آن را برباید.&quot; پدرم حقیقتا دوست داشتنی بود&quot; با فعلهای گذشته درباره پدرم می نویسم و هنوز باورم نمی شود با فعل های گذشته درباره پدرم  می نویسم .من فقط به آن شکل کلاسیک رابطه پدر – دختری عاشق پدرم نبودم ، از او خیلی خوشم می آمد ، خوشم می آید .از وقار و خردمندی و سادگی اش و اینکه چقدر نفوذناپذیر بود . از ایمان معتدلش خوشم می آمد ایمانی قوی اما نه افراطی...سلامت نفس را تحسین میکرد .اهل مادیات نبود ، از وظیفه شناسی اش خوشم می آمد ، یک جور وسعت در سرشت او بود ، ضرب خبرهای بد را میگرفت ، مذاکره میکرد ، مصالحه میکرد ، تصمیم میگرفت و قواعدی وضع میکرد . از توجهش به نظم و ترتیب هم خوشم می آمد از دقتش در حفظ اسناد و مدارک ، از ردیف پوشه ها در قفسه اش نظم او در حرفه اش نمایان بود .از وقتی پدرم از میان ما رفته یاری اش را در زندگیم چه مطمئن تر حس میکنم من خود بارها حضور و شفقت پدرم را از آن جهان حس کرده ام .گمان میکنم چیزی که جزئی از واقعیت محض ما بوده نمی تواند یکباره ناپدید شود و دیگر نباشد . مگر زندگی به راستی کم رمز و رازتر امن تر و مطمئن تر از مرگ است ؟             چقدر جایش خالی است. &quot;نیستی او را با هیچ هستی دیگری نمیتوان جبران کرد&quot;آدم هرگز نمیتواند چنین مرگهایی را باور کند، مرگ عزیزترین کسان را تنها راهی که می ماند نپذیرفتن و نفی واقعیت است،از بس حقیقی که از این واقعیت سرچشمه میگیرد ناگوار است...نمیخواهم به سوگی بیندیشم که چنین بیرحمانه و بی پرده همه جا حضور دارد ، معتقدم آدمی در هر فقدان بخشی از هویت خود را گم می کند و به عزایش می نشید و من اکنون برای همان بخش از هویت به تاراج رفته ام اشک می ریزم .شاید دیگر باید به دوستان و همدلانی دل بست که بیرون انزوای قرنطینه انتظار دیدار ما را می کشند تا سوگ مشترکمان را باهم به دوش بکشیم و کمی سبکتر شویم ولی گاهی باید اندوهمان را تمام و کمال در آغوش بفشاریم و اجازه دهیم اندوه رسالتش را به انجام برساند سپس دوباره به راهمان ادامه دهیم.هیچ کدام از دانسته هایم در تسکین فقدانی به این بزرگی کارساز نیست. من هرگز چاره ای جز صبر نداشته ام باید تحمل کنم فقط باید صبر کرد... آنچه از دست رفته است برنخواهد گشت. این‌جا، درون این حقیقت، هیچ‌چیزِ زیبایی وجود ندارد . پذیرشْ مهم‌ترین چیز است...</description>
                <category>Firuzeh.Amini</category>
                <author>Firuzeh.Amini</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 13:21:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>