<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_99225993</link>
        <description>...اما باری که از دوشم گرفتی، بال من بود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:36:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4809446/avatar/IEwcLO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_99225993</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گه‌گاهی زندگی‌‌...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%DA%AF%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nlrsm5m89gtk</link>
                <description>به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که می‌رویم به داغ بلند بالایی.«کاملا بی ربط با متن»دل‌تنگ که شدی پرده‌ها را پس بزن و آسمان را زیر نگاه بگیر هرچه که به دیده آویخت؛ ناوک ستاره‌ای یا شکلی از هلال ماه چه در انتهای زوال یا در میانه‌‌اش باشد چه در آغاز آن. چه تکه ابری بی‌شکل در پهنای این کشتزار کهن و چه هیچ‌ات از اختران کهن سیر به چشم نیاید.که به گفته‌ی شیخ اجل: &quot;شکل هلال هر سَرِ مه می‌دهد نشان...&quot;و نشانه‌ها بی‌صدا در گذرند. گاهی التفات به نشانه‌ها که تأخیر افتد دیگر از دست افتاده‌اند.در این جهان که جام شراب کهنه‌ی شاعرانه‌ایست شبیه طلوع و غروب‌های آسمانش همه چیز به اوج و حضیض فرو می‌رود و در آستانه‌ی سقوط و صعود قامت می‌کشد و فرو می‌افتد. این میان باران اتفاق مبارکی‌ست، شبیه هر روز از نو برخاستن از خوابگه که می‌توانست خوابگه عدم باشد هر چند در لفاف تکرار موهبت زنده شدن هر روزه بی قدر مانده است‌.گاهی اندیشه‌‌ی &quot;چرا&quot; و &quot;برای چه&quot; یا &quot;چطور&quot; که همیشه هستند با هر بود و نبودی آنقدر گوشه‌ی ذهن روشن و خاموش می‌شوند که اصل به حاشیه می‌رود و معنا در کدورت این سوال‌ها رنگ می‌بازد. اما من می‌گویم رهایشان نکن که سرآغاز غم اند و اشک، باران مبارکی‌ست در برهوت جان ما.همه درگیر هزار باید و نبایدیم و در انتها همه را به بی‌فرجامی‌شان باید رها کرد...گاهی معنای تقدیر در ذبح همین بی‌جواب‌هاست.بی‌بازگشت می‌تازد زندگی و همه جا مانده‌ایم وقت‌هایی از آن که چندان هم مهم نیست.حیرت و سرگردانی در این بیابان که گاهی ستاره‌هایش گم می‌شوند و گاهی ماهش در محاق مانده است چندان هم حادثه‌ی بی‌ربطی نیست.بیا بلند شویم، پرده را پس بزنیم، هر چه گیر نگاهمان آمد...</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 12:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین وسوسه‌های دل‌تنگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-hybicz9rla0z</link>
                <description>از خود فرار کرده‌ام. به نبودن تو پناهنده شده‌ام. از خویش به تو رسیده‌ام هر چند که وهمی بیش نباشد. و انصاف که نبودنت هم نوعی از بودنت است. همراهی از جنس خودت، سایه‌ای از تو؛ سایه‌ای که تو را پوشیده است. از این اندیشه پناه بر غم!می‌گویند درد را باید با درد شست. غم را به غم.خون روی خون ریخته‌ام؛ دلخونی را به خون جگری و غم را به شب‌بیداری درمان کرده‌ام.قدیم‌ها می‌گفتند: گاهی درد همان شفاست. و من فکر می‌کنم مگر می‌شود بودنت را نبودنت شفا بدهد؟ سایه‌ات تو را؟چشم‌هایم را می‌بندم و نبودنت درمان می‌شود، باز می‌کنم و بودنت، نبودنت را می‌بلعد.وقتی همه جا هستی یعنی فقط در خیال منی و وقتی دیگر نیستی یعنی خیال رنگ باخته است به واقعیت.محو می‌شوی و شکل می‌گیری. بر نیستی دور می‌زنی و هست می‌شوی. بر تو پیروز می‌شوم و می‌بازمت. می‌بازم و باز هم ندارمت.در یک قلب دو پادشاه نگنجد اما دو درد هر چند بخماند قلب را دست به هم داده بر آن چیره اند!به خودم وعده‌ی آینده می‌دهم و آینده جایی در دیروز، میان وعده‌های تو به خواب رفته است. به خودم گله می‌کنم و گلایه‌ها سُر می‌خورند و به دام دیروز می‌افتند. من فردایی ندارم؟ نکند معنای فردا هم تو باشی؟خوب بود که با خودت خیالت را می‌بردی ‌وقتی فردا فقط نامی از نام‌های توست...تو تجارت مرگ می‌کنی، تو شفا دهنده‌‌ای که درد تجویز می‌کنی! ای در سخاوتت بخیل! ای قانون بقا و جاذبه‌ی فنا!من تنوره‌ی دردم، زبانه می‌کشم و پیچان بالا می‌روم. صدای خردشدن همه شاخه‌هایی که زمانی تازه بوده‌اند را نغمه‌ی گوش‌کرده‌ام، جرقه‌های آتش که هوا می‌بلعند و بالا می‌خزند را طعمه‌ی نگاه.و می‌اندیشم آیا مرگ هست با مرگ مهربان؟ و جنگ با جنگ؟ و درد با درد؟ و آیا می‌شود تلخی را به تلخی بیشتر زدود؟ و آیا انتخاب میان بد و بدتر همیشه با بد است؟ پس چرا قسمت من همیشه بدتر است؟پ.ن: در قسمت پیشنهادهای ویرگول، پستی دیدم، باز که کردم متوجه شدم توسط صاحبش بلاک شده‌ام! نه می‌شناختم و نه رفت و آمدی در صفحه‌اش داشتم و با قلم و عقایدش آشنا نبودم. گویا حضورم زحمت ایشان شده بود...به هر روی هر که میگرداند از ما روی ممنونیم ما...</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبانه‌های بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-biw038k71ekg</link>
                <description>نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم پس آدم برای کی دو خط شعر حفظ کنه، این شونه‌ها رو کجا می‌خواد ببره وقتی تکیه‌گاه غم و شادی کسی نیست؟ سرم رو از پنجره بیرون می‌برم. بوی سیگار پیچیده تو حیاط. ساعت از دوازده گذشته. سایه‌ای کنار درخت قد کشیده. حتما طبقه چهارمی است؛ گویا این را بلند گفته باشم سر از روی ساعد دست برداشته و می‌گوید: پنجره رو ببند، سرده!فکر می‌کنم &quot;فقط یه مرد کلافه یا خسته که نمی‌دونه چِشِه کنار تک درخت حیاط، این وقت ساعت سیگار دودمی‌کنه&quot;.می‌پرسم:_از بو مارکش رو می‌شناسی؟ دستی به چانه‌ی زبرش می‌کشد و دانه‌ها نوک زده‌ی مو را با صدا می‌خاراند:_آره _چیه؟ کشدار می‌گوید:_وینستون!وقتی می‌گویم وینستون؟! یک جوری با کشش و مکث و غلظت باز تلفظش می‌کند که با وجود شَکَم به اشتباه دیگر جرئت تلفظ دوباره‌اش را به خودم نمی‌دهم._ باز تا رسیدی خونه تو چرتی؟!فکر می‌کنم مثل یه رابطه‌ی معکوس چشم‌ها بسته، دهان هم‌زمان باز و تنفس هم حلقی!_مگه خونه جاخوابه؟جاخواب را یک بار که بردارش به کنایه جلو من گفت یاد گرفتم. آنقدر گیج است که فقط مات نگاه می‌کند و دوباره حلقی نفس می‌کشد...نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم: _پس آدم با این ثانیه‌های کشدار و بی‌خوابی چه کار کنه؟ با دود آخرشب سیگار همسایه که دلتنگی می‌ریزه به قلب آدم؟ با پنجره‌ی بسته و شب تاریک این خونه؟باز نگاه می‌کنم به صورت مردانه‌اش که خواب به آن حالتی بچه‌گانه‌ داده و دلم بیشتر می‌گیرد. به خودم می‌گویم &quot;فردا بهتر می‌شی لعنتی&quot;صورت در بالش فرو می‌برم. بغض اشک شده است. بی آن که بدانم چرا این بو، تاریکی، تنهایی و بی‌حرفی حسی را درونم آزاد کرده که نمی‌شناسم. و همه‌ی ناشناخته‌ها انگار به دروازه‌های جهنم باز می‌شوند...مرد گاری‌چی اسب را هی می‌کند. نفس اسب بخار می‌شود. خسته است و پره‌های بینی اش گشاد شده. مرد از سرما دست‌هایش را به هم می‌سابد.گردن اسب را نوازش می‌کند؛ حیوون، می‌دونم خسته‌ای ولی اگه همین طور معطل کنی هر دو یخ می‌زنیم.در بسترم از پنجره مرد را تماشا می‌کنم که هر شب همین وقت‌ها از جاده‌ی کنار خانه رد می‌شود. مهتاب بدر است و مدام پشت ابرها می‌رود. سوز بدی امشب می‌زند. دلواپسم. قرص‌هایم را خورده‌ام ولی دلشوره نمی‌گذارد بخوابم. فکر می‌کنم اگر مردم تو برای وداع می‌آیی؟ می‌آیی تا خاکم کنی؟ این تن خسته‌ی سرد را در گور بگذاری و بعد فراموشش کنی؟ سرما مرد را ترسانده، اسب زیر بار گاری نزدیک است تلف شود. شوری خون به مشام مرد می‌خورد. تن اسب زخم برداشته و روی سفیدی برفِ پشت سر قطره‌های خون ریخته. چشم‌های مرد به دوران افتاده، مرگ دور و برش له له می‌زند.من در بستر مانده‌ام. توان جلو رفتن و گشودن پنجره و صدا دادن ندارم. امشب او و من و اسب می‌میریم.آهنگ را قطع می‌کنم و در داستان غمناکش شناور می‌شوم. دیگر نزدیک صبح است. درهای جهنم را بسته‌اند...</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 22:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملکوت کلمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-osz9g1vf8iwx</link>
                <description>در بعضی پست‌ها حرف از نامه شد، یاد نامه‌های خودم افتادم. آن نامه‌های تک خطی که از روی پل می‌انداختم در رودخانه‌ی سر خیابان. همان رودخانه‌ای که یک بار راننده‌ی تاکسی‌ای برای باز کردن سر صحبت حرفش را پیش کشید و گفت: اهالی می‌گویند تابستان‌ها بویش می‌زند بالا... شما هم تجربه کرده‌اید؟و من از پنجره تنها به خیابان و رودخانه‌اش که در حصار دیواره‌‌های سنگی ناپیدا بود خیره شدم.همان رودخانه که می‌گفتند دختری را در آن انداخته‌اند. لباسی به تن نداشت جز جورابی که تا ساق پا را پوشانده بود و موهایش در آب به نرمی تکان می‌خورد.همان رودخانه که بعضی فصل‌ها مرغ‌های دریایی در مهاجرتشان توقفی چند روزه دارند اطرافش و روی دیوار سنگی لبه‌اش ردیف می‌نشینند و بر فرازش بال می‌گسترانند.همان رودخانه‌ای که بارها از فراز پل به آن نگاهی انداخته‌ام و عبور کرده‌ام. تابستان ها بو هم می‌داده است، وقتی آب عقب می‌نشسته و گل و لای و لجن رو می‌آمده...آن نامه ها در واقع آرزوها و خواسته‌هایی دور و خارج از حیطه‌ی اختیار بوده‌اند و تا حد محال نرسیدنی وبرای تحققشان تنها از خدا کاری ساخته بود و اعجازی.آن نامه‌ها گاهی گله و شکایت هم بودند از زندگی و همه چیز و ماجراهای سال‌های دور به خدا. حالا اعتقادی به آب دادن آرزوها و نامه‌ها ندارم، نمی‌دانم آن ایام از کی و کجا شنیده بودم که آن طور به صرافت می‌افتادم که خواسته‌هایم را کلمه کنم و به آب بدهم. و تنها آب وسیعی که می‌توانست نامه را در خود حل کند و کلمه را در ملکوت خویش فرو برد همان رودخانه‌ی سر خیابان بود.گاهی هم در دفترم نامه‌ای می‌نوشتم. یک بار در کشوی میز تلفن برگه‌ای جا مانده بود شامل نامه‌‌ای از من به خدا، مادرم در حین تلفن کردن آن را دیده بود. پشت و رویش را نگاهی انداخته و موقع خواندن بعضی کلمه‌ها از سر بدخطی اخمی کرده و باز آن را سرجایش گذاشته بود. نامه را برداشتم، در آن از تولدم گله کرده بودم و از خدا برای توجه ویژه‌اش برای به دنیا آمدنم تشکر کرده بودم و به خودم یادآوری که تنها خدا در آن لحظات همراهم بوده و اندکی مادرم. کمی از سهل انگاری مادرم بعد از خواندن احساساتم به آن لحظات خاص که هر دو در آنها اشتراک داشتیم دلخور بودم. به هر حال نامه را به ملکوت آب سپردم.حالا از آن روزها و نامه‌نگاری‌ها به آن دختری فکر می‌کنم که سال‌ها قبل موهایش را به ملکوت آب سپرد، به آن حرکت مواج و آرام دسته‌های مو میان شاخه‌های آب. آن دختر ربوده شده که لباسی از آب پوشید و آرام خوابید. شاید هم همراه دردی که تنها مرگ آن را تحمل‌پذیر می‌کرد...</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 15:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بغض پس از هر جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-v5serq9qimuw</link>
                <description>مدام با خود و با این روزگار در جنگم...سال‌هاست که می‌جنگم، جنگی که نه مغلوبه‌ای دارد و نه غالبی. همیشه بوده و هست. لحظه‌ای غلبه و باز جنگ از سر گرفته می‌شود. شبیه پیکار کهن خیر و شر، قدس و پلیدی. در ساحت این جنگ ابدی، غمی جاودانه مشتعل است. غمی همزاد عمر که نه آشنا است و نه بیگانه...از کجا معلوم گریه‌های تولد از سر چیست؟ و غربت زاده شدن عظیم‌تر است یا غربت در گذشتن؟ کدام نشئه‌ی حیات را ترک گفتن سخت‌تر است؟ و پیوستن به کدام، غم‌پرور تر؟باید به جستجو برخیزم. به آن اهریمن جستن در این چهارگوشه‌ی بلاخیز زمین که پناه بر آن برده‌ام از ارمغان‌ِ غمِ این جنگِ همزاد.ماه در غبار این طوفان شب‌خیز چون چشمِ خونینِ گشوده‌ای به راه مانده است.این نور خونین متبرک، این چراغ ترک خورده و شاهد کهن بر هموار و ناهموارِ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ زمین.تو که نامت ملغمه‌ای از تمام نام‌هاست، تو که در هزاران چهره تکثیر می‌شوی، تو که روح تمام ابدانی! از حلاج و بایزید و ابو مسلم تا کاوه‌ی آهنگر و پوریای ولی و تختی‌ها، تو بگو غبار سم‌کوبان و تاخت اسب‌های این ارابه‌ی کهن تاریخ را چطور باید فرونشاند تا چشم‌ها بینا شوند و منظره‌ها نمایان.تو که در تمام زمانه‌ها با نامی زیسته‌ای و با دست توانای روزگار آشنایی، تو که لالای گهواره‌ی کودکان را به نام قهرمانی خوانده‌ای از این تاریخ نقل تازه‌ای بخوان، پرده‌ی تازه‌ای بکش، برای این جنگ‌های بی برد و باخت، باز هم جنگاوری‌های شاهنامه را دوره کن...میوه‌ی بسیار، شاخه‌ی درخت را می‌شکند، شادی بسیار، قلب را. ترکمن می‌گوید، با نصف خنده‌ات بخند تا مجبور نشوی گریه کنی. با جامه‌ی‌ نو، چاروق نو نپوش. کمال، غصه می‌آورد!نادر_ابراهیمیمن مرده بودم؛ من کشته شده بودم با شلیک خودم! نفس می‌کشم و صدای نفس کشیدن خودم را می‌شنوم، و هر لحظه منتظرم که دیگر این صدا را نشنوم. برای نفس‌نکشیدن چه علامتی روشن‌تر از خودِ نفس‌کشیدن؟ و برای نبودن چه علامتی روشن‌تر از خودِ بودن؟! چه سماجتی به خرج می‌دهند این دیوارها؛ چه سماجتی!&quot;کلیدر«بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؛ هیچ! وز حاصل عمر چیست در دستم؛ هیچ! شمع طربم ولی چو بنشستم؛ هیچ! من جام جمم ولی چو بشکستم؛ هیچ!»</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 00:51:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بال‌های پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-xpmqbregdn1r</link>
                <description>کنار بسترش نشسته بودم. می‌خواستم هر کمکی که بشود و ساخته باشد دریغ نورزم. دستمال نم را روی لب‌های خشک شده‌اش کشیدم. صورتش را با آب تر کردم. پوست دست‌های خشک و چروکیده‌اش را کرم زدم. ساکت نگاهم می‌کرد.سر ظهری رفته بودم پشت بام، جایی بی در و پیکر روی تک طبقه‌ی خانه‌ی خانجان. روی سقف که انگار سیمان سفید ریخته بودند تک و توک علف‌های کاه رنگ و خارهای خودرو روییده بود. تمام باغ جلوی خانه و جاده‌ی بالا دست را که به قبرستان منتهی می‌شد زیر نگاه گرفتم. انتهای سقف به دو اتاق نیمه کاره می‌رسید با دریچه‌های بدون شیشه و چارچوبی زنگ زده که نمایی از شاخ و برگ درختان گذر پشت خانه را پیش چشم می‌گسترد. روی کارتن‌های کتاب‌های قدیمی خم شدم، چند کتاب از شریعتی پیدا کردم و چند جزوه‌ی دانشگاهی درباره‌ی تاریخ تمدن.ناگهان خانجان سر رسید. آرام و کمی خمیده. مچ دستم را محکم به دست گرفت و بی هیچ حرفی از پله‌های بی حفاظ پایین رفتیم.همه در اتاق کوچک خانجان جمع شده بودند. تلویزیون کوچک و سیاه سفید روی طاقچه روشن بود. خانجان تکیه به دیوار با دستی زیر چانه چرت می‌زد. آرام بلند شدم و کتاب‌ها را در کیفم جا دادم. در آهنی را کنار کشیدم و پایم را بیرون گذاشتم. این بار لابلای باغ پشت خانه پی پروانه‌ها می‌دویدم.چند ماه بود که دکترها جوابش کرده بودند و در خانه بستری بود. دیگر متوجه اطرافش نبود. نگاهش به گوشه‌ای از سقف مانده بود. نگاهی متعجب و تسلیم. شنیده بودم خداوند بعضی بندگانش را تا راضی نشوند نمی‌برد. و آنقدر می‌مانند تا خیالشان از دنیای بعد خودشان راحت شود، کسی را که باید ببینند، کار روی زمین مانده سر و سامان بگیرد و بعد به مرگ راضی شوند. روزهای احتضار با آمدنش توجه خانجان را از اطراف به آن کنج سقف داده بود. روز‌ها می‌گذشت. با خودم می‌گفتم نکند کار روی زمین مانده‌ای دارد؟ منتظر دیدار آخر با کسی است؟ از جایی خیالش ناراحت است؟یک پروانه با بال‌های سفید و خط و خال سیاه بین انگشت‌هام گیر افتاد. اگر انگشت‌هام را باز می‌کردم می‌پرید و می‌رفت. انقدر نگه داشته بودمش که بال‌هاش بین انگشت‌هام عرق کرده بود و حس می‌کردم در حال پودر شدن است. آرام فشار دستم را کم کردم و ناگهان رهایش کردم. بالهای چسبیده‌اش را باز کرد و پرید. روی سقف ایوان لحظه‌ای نشست. کمی بال‌هاش ساییده بودند و بی‌رنگ شده. لحظه‌ی بعد اوج گرفت و میان باغ گم شد.خانجان نان شیرمال های تازه از تنور درآمده را کنار سفره پهن کرد و پارچه‌ای رویشان انداخت. نگاهم نکرد. گفت: تا چشمم گرم شد باز رفتی که؟!روزهای بعد تنفس خانجان تغییر کرد. عمیق و به فاصله نفس می‌کشید. سینه‌اش بالا می‌آمد و فرو می‌رفت. فاصله‌ی تنفس‌ها کمی بیشتر شد. باید جایی می‌رفتم و کسی خانه نبود تا پیش خانجان باشد. می‌دیدم نفس‌هایش عمیق‌تر و فاصله‌دار تر می‌شود. با خودم‌ گفتم تا برگردم زنده می‌ماند و از در زدم بیرون.در آهنی را کنار کشیدم که خانجان گفت: بیا نان بردار!برگشتم و نگاهی کردم. کنار سماور نشسته بود و روی استکان‌ها آب جوش می‌ریخت. کنارش نشستم. عطر دارچین نان و چای هل ایوان را برداشته بود.جلوی در که رسیدم صدای صوت قرآن بلند بود. کفش‌های جلوی خانه و در بازش می‌گفت سر زدن ها و تسلیت‌ها شروع شده‌اند. خانجان را منتقل کرده بودند سردخانه. دیر کرده بودم و به لحظات آخر نرسیدم. نشد کنارش بنشینم و یاسین بخوانم. برایش از خاطره‌های بچگی بگویم و گوشزد کنم نترسد من کنارش هستم.کتابخانه را زیر و رو کردم و آن کتاب‌های قدیمی را از بین بقیه‌ی کتاب‌ها بیرون کشیدم. &quot;زیباترین روح پرستنده&quot; یا &quot;هبوط در کویر&quot; بدون جلد و پاره پاره بودند. اما برای من دنیایی را درون خود جا می‌دادند که هیچ کتاب دیگری با آن‌ها برابری نمی‌کرد.بعد از آن اتفاق اتاق هم دیگر برایم اتاق سابق نشد، اتاقی که خاطره‌ی یک مرگ را همیشه به یاد می‌آورد، آن هم مرگ کسی که نان‌هایش خوشمزه بود و ایوان خانه‌اش باصفاترین گوشه‌ی دنیا.</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 17:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گروگان خویشتنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%DA%AF%D8%B1%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%85-czwwtm1xwtfw</link>
                <description>من رهین عمر باخته‌ام. در تبعید مرگ. مرگِ از سایه‌ نزدیکتر که بر پیشانی‌ سرانجام‌بودنش را مهر کرده است. دنیا پشت سر در هم می‌پیچد در آتشی که عمق و حرارتش متغیر است.همه چیز در جذبه‌ی کِشنده‌ی فنا فرومی‌رود. تمام موقعیت‌ها و زمینه‌های اعمال و رفتار. حتی به یاد ندارم این کینه از کدام اتفاق بر روحم خیمه زده است. آن نفرت از کجاست. آن اتفاق چه بود که دیگر دوستی‌ام با شخصی گرم نشد. آن دشمنی ریشه دار با آن آشنا از کی این چنین برافروخته شد. فقط حس‌ها مانده‌اند. همه چیز در گذر زمان رنگ باخته جز لطفی از دوستی یا قهری از دوستی دیگر و از خوبی و بدی که ماندگار در روح مانده‌اند.گویی خودم را در صحنه‌ای می‌بینم که در میان مردگان، زندگانی برمی‌خیزند با چهره‌های گوناگون و مرا در احاطه‌ی خویش می‌گیرند. این زندگان من‌ام! بازتاب آنچه بوده‌ام در جهان که برگشته‌‌است به من.من باید برای زندگی تلاش می‌کردم اما مرگ را ستوده‌ام.من باید برای امید به پا می‌خاستم اما یأس تکیه‌گاه اندیشه‌هایم شد.من باید برای بهبود جهان گامی برمی‌داشتم هر چند کوتاه، اما وسوسه‌ی شهرت، ستایش شدن، به چشم آمدن در قلبم لبریز شد و بعد ناپایدار و گریزان به سرعت آمدنش پشت کرده گریخت.می‌باید اگر شده خاری از سر راه کودکی برداشته، اگر شده اشکی از صورت یتیمی سترده، سنگی از میانه‌ی جاده‌ای دور کرد، اگر شده با لبخندی به روی ناامیدی... با هر چه... سهم کوچکی پرداخت در حساب گردش محبت زمین. اما چه کرده‌ام؟ به روی آسمان تف انداخته‌ام و خدا را غرق اتهام کرده‌ام! زندگی را به خالی بودن اتهام زده‌ام و مرگ را به فرض آسودگی ستوده‌ام...حال بر لبه‌ی گودالی از آتش نشسته‌ام با قلبی ذوب شده از غم. دیر است و دست کوتاه... آتش را ندا داده‌ام تا نجات یابم و در گداختگی شعله‌هایش ذوب شده‌ام. آسمانِ من که با محبت بر سرم سایه می‌انداختی! و من دوزخ را به تو ترجیح می‌دادم به من رو کن، به من که دستم کوتاه است بر شاخسار بلند آرزو بر فراز نگاه‌های تَف‌زده‌ام. به من برگرد و ببار، به من برگرد و بوز. به شاخه‌های تهیِ دستانم که از اجابت خالی‌اند و دعا را فراموش کرده‌اند اندکی باران ببخش. من از درهای یأس هم عبور کرده‌ام و باز به تو رسیده‌ام که همه‌ی راه‌ها به تو ختم می‌شود. در انتهای کفر هم تو ایستاده‌ای.تبعیدی توام در این بیابان تفتیده. بگذار اباذر تو باشم شده حتی به قدر ذره‌ای و تو وحی کنی: زیر چادر آسمان که بر همه کس افراشته است اباذر را دوست می‌دارم... و من سینه چاک و بیخود شده از خویش آنقدر از شوق، تو را فریاد بزنم تا جهان تبعیدم کند. میان ریگزار سوزان و تابش جهنمی آفتابش اندکی تنفس کافی‌ست تا بشود در هر نفس تو را دوست داشت و با روحی آزاد به سویت شتافت.ای که سرپرست دوستدارانت هستی مرا به سمت سبکبارترین پرواز‌ها رهنمون باش.*برخی جملات از نهج‌البلاغه اقتباس شده‌اند.</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 01:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-gifplpdk0rpn</link>
                <description>می‌خواهم نام شما را بیاورم، وامدار این نامم.اما نباید شما را به نام نامید، تاریخ هم به لحظه‌ی گذر از شما که رسیده است با پیچ ملایمی سر ساییده بر عظمت نامتان. محدودیت‌ها هم هرچقدر کنار روند باز گره زبانی هست که نگذارد آدمی شما را یاد کند و شرم وجودش را نپیماید. اینجا فصل شکوفه‌های تلخ انگاره‌های دروغین است.اینجا هر چقدر حبس دیرتر آزادی پژمرده تر است.اینجا بهار زمزمه‌ای روی لهجه‌ی پرنده‌ها نمی‌گذارد.اینجا زمستان، مکث کشنده‌ای است در تنفس زمین.اینجا من هستم، یک دفتر و حجمی از دلتنگی‌ که هر چه کمتر نوشته شوند برملاترند.چقدر صدا در حنجره‌ی این تاریخ گیر کرده و ورم شده‌اند. آن‌ها هم می‌توانستند عدد نشوند و با نماد کثرت به وصف نیایند اما شده‌اند!مثل ما که عددی هستیم در این صفحه‌ی پر حادثه‌ی تاریخ که شاید مهاجرت کنیم در میان کشته‌هایی که در آمار و اخبار اعلام می‌شوند. در میان قطعه‌ای از شماره‌های سنگ‌ها، روی اعلامی بر یک ورقه‌ی آهنی بر سر در قطعه‌ای.کنار این خرابه‌ها و ویرانی‌ها، این جوی خون و دلمه، کنار کلمه‌ها و اعراب‌ها و سلام و تهلیل‌ها، از اینجا که منم تا شما که آنجایی و اینی که منم تا آنی که شمایی چقدر فاصله مانده؟این ستون‌های چوبی سوخته، آن سقف گچ‌بری ریخته و این گنجشک در قفس سینه به تنگنا با هرمی از نفس‌های سوخته، دعایی شده است روی لب‌های شما؟هنوز از بند ناف دنیا جدا نشده‌ام و تپش خون در این بند که ریسمان مرگ من است می‌زند. تیغه‌ی رهایی از جسد! لاشه‌ی عفن، هوس‌ها و میل‌ها و بیزاری‌ها و خوشی‌ها را کسی باید که ضربه‌ای بنوازد. همین که صدای باران می‌رسد و درهای آسمان را گشوده‌اند در پرده‌ای از اشک باز یاد شما و نام شما بر جانم می‌گذرد.زمان تندباد حوادث رسیده است نصیحتی بنواز تا جانی زنده شود. تعلقی غیر از این تعلق لازم است، هوایی غیر از این هوا.سلام می‌دهم به شما و می‌دانم هر که یادشماست زائر شماست.&quot;السلام علیکَ یا علیَّ بنَ موسَی الرضَا المُرتضی&quot;</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 16:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4-hcbikvia4wza</link>
                <description>هر کجا برگی هست شور من می شکفدمثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدنسهراب سپهریمی‌دانی؛ برای من دور دست‌ها دیگر آن توده‌ی آبی تیره یا خاکستری دلگیر نیست، حتی می‌شود به یاد شعری افتاد یا به یاد دوستی. من چشم می‌دوزم به آن حجم وسیع خاکستری که در غبارِ دوری کمرنگ شده مثل هر وقت دیگر که گاهی در مه سرما و گاهی در تابش گرم خورشید فرو رفته‌است و فکر می‌کنم می‌شود مثل این دورها و دلگیرها هزار فرسخ فاصله داشت اما در نگاهی تمام راه را طی کرد، تا آن قله‌ی برف پوش که ابرها سایه انداخته‌اند رویش.چقدر زندگی کرده‌ام! چقدر صدای باران را شنیده‌ام، عطر گس درختان را به سینه کشیده‌ام، صدای لذیذ گنجشکان، بلور نور که عصرهای تابستان تا غروبش مدام آسمان را رنگ به رنگ می‌کند...و در دل می‌گویم: چه خوش باشی‌ است زندگی.گاهی باید مثل سهراب ایستاد، با دیدن یک برگ خم شد و شگفت و شیفته لمس‌شان کرد؛ با ستایشی که درخورشان است، به حرمتی پاسدارانه.عمر، رنج‌ها را کمتر به چشم می‌آورد و لذت‌ها را بی‌شمار می‌کند. گاهی یک دریچه برای سفر کافی است. تنها یک درخت برای وقوف به زیبایی بس است.چقدر شگفت است، نه؟ برای ما که شمع‌هایمان را گیرانده‌ایم و می‌دانیم نور چیست زندگی پهنه‌ی وسیعی‌ست. ما شب‌ها را با همین شمع‌ها و شعله‌های لرزان به صبح رسانده‌ایم. دیگر صبر کردن آسان‌ است. و شب قامت سیاه رعب‌آورِ دشنام در دهان نیست. &quot;حتی اگر کلاغ‌ها حمله کنند!&quot; وهم خنده‌داری بر زبان هرزه گویی بیش نیست.نورها باید گره بخورند در هم. شعله‌ها باید یکدیگر را برافروزند. مثل رعدی که ناگهان می‌غرد و آسمان شب روشن می‌شود. آن رگه‌های عظیم که تا زمین می‌رسند و تازیانه‌هایی‌ از نور بر گرده‌ی زمین می‌ریزند و ترس و شوق در جان ما.نور در دست‌های تو می‌لغزد وقتی می‌نویسی و واژه‌های بی‌جان را چون منظره‌ای به هستی می‌کشانی.و من اینجا، روز که از نفس می‌افتد کنار ستون‌های کمرنگ نور دراز می‌کشم چشم به ذرات معلق شناور درونشان. به وقت باران پاییزی بهار و ستاره‌ها که هر شب در آسمان گل می‌کنند ادامه‌ی دنیا را فراموش نکن‌! امتداد این هستی عاریتی را.ما شب را هرگز نفرین نکرده‌ایم که نور از شب زاده است و تاریکترین نقطه‌ی شب نزدیک‌ترین وقت به سپیده‌ی صبح است.جانم به دو دستِ توست،آماده‌ی اعجازمباید من و شعرم را در آب بیاندازمدردی که به دوشم ماند از کوه سبک‌تر نیستاین پرده‌ی آخر بود اما غمِ آخر نیستدستانِ دلم بالاست،تسلیمِ دو خط شعرمهر آنچه که بودم هیچ،این‌بار فقط شعرمعلیرضا آذر من وارث درد دیگرانم آریققنوس همیشه سر بر آتش دارد</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 17:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دی ماه سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-rdtm9vllt3uh</link>
                <description>تو انگشت می‌کشی بر تن لیوان و صدای جیغ خفه‌اش خش می‌اندازد بر آرامش سرد خانه. از فکر بیرون می‌پرم. خنده ماسیده روی صورتم. اگر لک انگشت‌هایت را هم بشود نادیده گرفت بر تن شیشه‌ایش، این صدا را چطور باید تحمل کنم؟آفتاب از تُنگ شیشه‌ای پنجره گنبدی طلایی کشیده است روی فرش. کمی گرما از آفتاب زمستانی ریخته در تنم. مثل کفتری بغ کرده‌ام زیر رد نور. نور از روی لحظه‌ها هم می‌گذرد و گویی عسل می‌ریزد در قهوه‌ی چشم‌های تو. و بعد سرریز می‌شود در دست ‌های آینده‌ که یک ابر بزرگ مجهول است روی سر حالا. لابد برای همین است که دارم به روی تو می‌خندم اما پشت این نقاب خوش‌قواره لبریز ناامنی و حس‌های ژولیده‌ام. باز طنین عبور لیوان زیر رد انگشت تو از فکر بیرون می‌اندازدم و باز همان لبخند بی‌معنا. دست به زیر چانه برده‌ام نگاهت می‌کنم و تو بی دغدغه‌تر از هر روز گویا به تفریح چای می‌نوشی و نور سرد صبح از موهایت چکه می‌کند تا یقه‌ی پیراهن چهارخانه‌ات. سرخوش بودی یا حالا من اصرار دارم این طور گمان کنم؟ یادم می‌آید جلوی در برای بدرقه‌ات که ایستادم گفتی: چقدر درهمی!باز همان نقاب خنده را کشیدم روی صورتم. یک دلهره‌ی بی‌جا بود یا کرختی معمول سر صبح؟ فقط یادم است  آشوبی درونی می‌ترساندم اما اصرار داشتم از تو پنهان کنم.طبق معمول نیمی از لوازم همیشگی‌ات را جا گذاشته‌بودی، از این ور و آن ور خانه جمع کردم و به دستت دادم . بی‌خداحافظی رفتی، مثل خیلی وقت‌های دیگر.قدیم‌ترها، موقع قطع کردن تلفن می‌گفتی: خداحافظی نه، فقط به امید دیدار یاصحبت.نمی‌دانم همین بود که هیچ وقت بین ما خداحافظی رسم نشد یا امید بازگشت هر شبه به کانون زندگی‌ کوچک‌ و مشترکمان؟ من تنها، ایستادم جلوی در تا رفتن تو. وقتی در را بستم راه هر روزه‌ی زندگی را تکرار کردم اما حالا یقین دارم چیزی تغییر کرده بود، چیزی که به یادش نمی‌آورم. در نحوه‌ی رفتن تو بود یا در حالات من بعد از رفتنت نمی‌دانم. و اصراری هم دیگر ندارم به دانستن. فقط شبیه عادتی تازه مدام مرورش می‌کنم.این چند روزی که رد انگشت‌های تو روی شیشه‌ی لیوان شده دار و ندار من مدام به همان چند لحظه فکر می‌کنم. چه کسی گمان می‌کرد خیابان‌های امن شهر ناگهان به ناامن‌ترین حالت ممکن تو را از من بگیرند. که این بار تو مرا بدرقه کنی از سر مزارت، لابد منتظر در درگاهی دو دنیا ایستاده‌ای تا من که رفتم با خیال راحت بخوابی یا در آرامش اثیری مرگ در ذره‌های فراموشی آرام، آرام فرو روی.من می‌روم و می‌آیم؛ آونگ وار بین آخرین صبح و مزارت، بین حالا و جهنم خاموشی‌ات. ممکن است از یاد تو رفته باشم؟ وقتی سرب گلوله سینه ات را می‌شکافت به من فکر می‌کردی؟ وقتی روی زمین افتادی و در خون خودت دست و پا زدی چطور؟ نکند تمام آن لحظات فراموشم کرده بودی؟ منتظرم مرگ از راه برسد و داد و ستد لحظه‌ها را با خودش جمع ببندد، حسابها صفر شود، بی حساب شوم با زندگی.دوست دارم مثل تو بی‌دفاع و بی‌سلاح بمیرم. از خیابان‌های شهر طلبم را بگیرم. یک تکه سرب گداخته میان تهی سینه‌ام و بعد فراموشی.</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 15:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت‌های واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-pcejnv9xtg1v</link>
                <description>قرار بود با کفش‌های جدیدش در حیاط مدرسه بازی کند. اما کفش‌هایش خانه ماند و خودش دیگر از مدرسه برنگشت.می‌خواست با دست‌های کوچک سوخته‌اش آوار را از صورت دوستش کنار بزند اما نتوانست، حالا هر شب خواب دوستش را می‌بیند که زیر آوار مانده است.در بیمارستان هم خواب بمباران می‌دید، خودش را از تخت پایین پرت می‌کرد و بی‌دلیل جیغ می‌زد. می‌گفت: برای چی ما را می‌زنید؟ ما فقط درس می‌خوانیم!بعد از اولین بمب زیر راه‌پله‌ی راهرو‌ها پناه گرفتند و معلم بچه‌ها را در آغوش گرفت و اندکی روی آنها خم شد تا محافظ آنها باشد اما همگی شهید شدند و هیچ تکه‌ای از معلم پیدا نشد.ماکان روز بمباران در مدرسه بود اما مفقودالاثر شد، هیچ اعضایی از بدنش پیدا نشد!اینها تنها بخش کوچکی از کمک‌های دولت جنایتکار ترامپ به کودکان ایران بود. و بخش کوچکی از هزینه‌ای که باید کودکانمان برای آزادی(!) پرداخت می‌کردند.باز هم روایت‌های دیگری از این فاجعه شنیده ونوشته خواهد شد. ما در عصر فجایع زندگی می‌کنیم.</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 12:32:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجره‌ی طیبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%B4%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87-nt2rpgammtx6</link>
                <description>پرسیده بودی که چند ساله‌ایهزار تکه‌ام! تکه‌های بی‌شمار که در زمین میان دوره‌های کهن و امروز ساکنم. تکه‌ای هزار ساله در من است به قدمت کهن ترین درد تاریخ. وقتی اولین خون بر خاک غلتید، کهن‌ترین جان هستی انگار در من بیتوته کرد. و مابین این هم، عدد سالهای زیسته‌ در جهانم؛ سالخوردترین روح جهان که با هبوط در زمین ریشه کرد.من پیر ترین و جوان‌ ترین جان جهانم . هم از مرگ می‌گذرم و هم مرگ پذیرم. متناقض‌ترین معنا در جهان!با تمام کودکان جنگ هر بار پر پر شده‌ام و با تمام مادران ناگهان پیر شده‌ام. من با فریاد جان‌های متلاشی در ارتعاش صدا هبوط یافته‌ام و با هر قطره‌ی خون بر زمین ریخته‌ام. من ترس بمب‌های عمل نکرده‌ام. من تنهای خیابان‌های بعد حمله‌ام.من دعای مستجاب یوسفم و کلمه‌ی بخشش برادران. من شکایت یعقوبم لحظه‌ی سفید شدن چشم نزد خدا. من جوهر کلمه‌ی مقدس الواح توراتم وقتی موسی آن را تلاوت می‌کرد. من صلیب واژگون انجیلم وقتی عیسی تحریف می‌شد. من درخت در خون تپیده‌ی زیتونم. گرد کوچکی روی گنبد بیت‌المقدسم. تکه‌ای از شیشه‌های رنگی کلیسای المهد. تک درخت نخل حوالی بیت اللحم که مریم به آن تکیه کرد. من طنین مقدس عیسی‌ام وقتی به روز تولد و مرگ خود سلام داد. من مظلومیت محمدم(ص) وقتی به اجر رسالتش سنگ می‌خورد. من آن نان سنگ شده‌ام که به زحمت به کنده‌ی زانو نصف می‌شد و نخ نعلین عروةالوثقی ام وقتی دوباره جراحت تازه‌ای را بر آن می‌دوخت.من هم‌پای کودکان عاشورا دویده‌ام و زخم یتیمی خورده‌ام. من سلام زمینم به آسمان. من نگاه فرشتگانم به زمین. درون هر ابر قطره‌ای بارانم. ادای کلمه‌ی امانتم، عرضه شده به آسمان‌ها و کوه‌ها و آدم‌ها. من ذره‌ای از تلألؤ خورشید شرقی‌ام، من سالک این راه متروک مانده‌ام که هر روز به شجره‌ی طیبه‌اش سلام می‌دهم.</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 14:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99225993/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-hix9chu9xetn</link>
                <description>تو ساده مُردی، خیلی ساده، نه مثل یک ابر قهرمان بلکه کاملا شبیه به کودکی بی‌دفاع در جهانی پر از بی عدالتی و تزاحم منافع. یک هدف ساده و آسان بودی برای بالارفتن آمار تلفات.تو پشت نیمکت کلاس نشسته‌ای و آن صدای مهیب همراه با لرزه‌ی زمین و آوار ناگهان از ناکجا سربرمی‌آورد و تو تنها به این دلیل ساده که مبهوت و مضطرب شده‌ای و برعکس قهرمان‌های فیلم‌های پر طمطراق ضدضربه و خوش شانس نیستی زیر آوار جان می‌دهی. هزار بار هم که حادثه را دوره کنیم همین است.آن روز مدرسه آغشته از خون و دود و بوی خاک و باروت شد. زمین را اعضای مثله شده‌ی بدن‌های کوچک و خرابه‌های ساختمان پر کرد. صدای شیون‌ها هم کم کم فضا را می‌آکند. مادرهای حیرانی که دنبال جنازه‌ی کودکشان روی آوار چنگ می‌زدند و‌ پدرهای مبهوت با بغض فروخورده در تماشای آوار و دود و خون، خود و جهان را از یاد می‌بردند.کاش قهرمان داستان‌ها هم شبیه تو می‌مردند. زیر آوار، با انفجاری ناگهانی، بی خبر و بی گناه.اگر فیلمی می‌توانست عجز بشری را در برابر فهم این واقعیت که چطور کودکی را می‌توان با جنایت تکه تکه کرد نمایش دهد تو قهرمان آن می‌شدی. حالا ما بازمانده‌ها مانده‌ایم با آوار واقعیت و چند خروار خاک که روی قبر‌ها تلنبارند.تو تکرار نشدنی و منحصر به فرد بودی اما در چند لحظه با یک فرمان، خیلی ساده از دست رفتی.کاش کسی پیدا می‌شد تا بهت، حیرت و غم ناگشوده‌ی ما را شرح می‌داد. برگشت ناپذیر بودن تو، سادگی ماجرای از دست رفتنت و این که چطور تمام عمر باید با شمعی سر مزارت شب را به صبح رساند را طوری تفسیر می‌کرد که در باور بگنجد.چطور هولناکی این اتفاق را که به ساده‌ترین حالت ممکن رخ داد می‌توان تاب آورد؟ چطور می‌شود این بغض فروخورده را فریاد زد؟ چطور می‌شود تو را از مرگ پس گرفت و به زندگی برگرداند؟ چطور میشود خون پاک تو را از یاد برد و فریاد انتقام سر نداد؟ما می‌دانیم باید چه کار کنیم؛ ما می‌دانیم که خون بر ظلم پیروز است. ما می‌دانیم که از خون تو نباید ساده بگذریم...</description>
                <category>سمر</category>
                <author>سمر</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 02:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>