<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Haniyeh beheshti 81</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_99357303</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:55:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Haniyeh beheshti 81</title>
            <link>https://virgool.io/@m_99357303</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانشگاه سوهانک هنر جنگ نقد فیلم بوی پیراهن یوسف با موضوع ایثار و وداع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99357303/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-qaejzkac0jlu</link>
                <description>حانیه بهشتیفیلم بوی پیراهن یوسف فیلمی است به کارگردانی ابراهیم حاتمی‌کیا و تهیه‌کنندگی مجید مدرسی. فیلمنامه این فیلم را حاتمی‌کیا به همراه داریوش مؤدبیان نوشته استبوی پیراهن یوسف درباره انتظار و منتظران است. منتظرانی که برخی عاقلند و برخی عاشق، برخی باور دارند و برخی تردید و برخی صبورند و برخی ناپایدار. اما نتیجه به هر حال فرقی نمی کند. معجزه ایمان، عاقلان و عاشقان را یکسان به وصل می رساندخلاصه داستان بوی پیراهن یوسف بدین شرح است: «دایی غفور، راننده تاکسی فرودگاه، با وجود همه مدارکی که ثابت می‌کند پسرش یوسف در جنگ شهید شده، هنوز فکر می‌کند که او زنده است و حتی حرف دامادش را که شاهد شهادت یوسف بوده قبول نمی‌کند، و با این‌که پلاک یوسف را هم از شکم یک کوسه صیدشده یافته‌اند، همیشه منتظر است یوسف روزی بازگردد. دایی‌غفور در فرودگاه با دختر جوانی به نام شیرین آشنا می‌شود که برای یافتن برادرش خسرو که در جنگ گم شده از پاریس به ایران آمده است. این آشنایی به مرور دامنه بیشتری پیدا می‌کند؛ دو نفر که هر دو منتظرند و جست‌وجوگر برای پیدا کردن آشنایی که در دل جنگ گم کرده‌اند».اکران عمومی بوی پیراهن یوسف از ۲۰ تیر ۱۳۷۵ آغاز شد و در مجموع کارکرد متوسطی داشت.سوژه اصلی داستان فیلم بازگشت آزادگان جنگ تحمیلی به کشور است، و جزو شاخص‌ترین آثار سینمایی درباره این موضوع محسوب می‌شودخسرو همان یوسف است، شیرین همان نسرین (به همین دلیل غفور نسرین و شیرین را شبیه هم میدانست )و لامپ‌های ریسه‌شده استقبال همان ریسه‌های عروسی. فیلم به‌ظاهر با ریسه‌های عروسی آغاز میشودحلقه پیوند همه، دایی غفور است؛ دایی همه، که راننده است و همه را به مقصد می‌رساند، اما درعین‌حال، خودش بزرگ‌ترین منتظر این جمع است. گویی در این جهان، بازی انتظار و پیوند درگرفته… و فیلم، خوب موفق می‌شود این مفهوم را در لایه‌های مختلف و بین شخصیت‌های گوناگون به انجام برساند.»بازی علی نصیریان در این فیلم فوق العاده است و موسیقی فیلم نیز به یاد ماندنی است. این فیلم در زمان نمایشش چه در جشنواره و چه در اكران عمومی با استقبال چندانی مواجه نشد، اما پس از گذشت چند سال به فیلمی محبوب و دوست داشتنی بدل شد.پلاک در اینجا جای خالی یوسف را پر می‌‌کند و به عنوان نماینده او مشخص می‌‌شود. ریسه‌‌ها نیز که درون ‌مایه دیگری در فیلم هستند بنابه موقعیت‌‌های دراماتیک معنا و کارکرد مختلفی پیدا می‌کند. ریسه‌‌های روشن از خبر خوبی حکایت دارند که قرار است بی‌افتد و زمانی که ریسه‌‌های روشن خانه در اثر باد و باران خراب می‌شوند از اتفاقی بد خبر می‌‌دهنداز یک طرف حاتمی ‌‌کیا در پرداخت‌‌ کاراکتر دایی غفور موفق عمل کرده اما در پرداخت دیگر شخصیت‌‌ها ضعیف عمل کرده است، از طرف دیگر فیلمنامه دارای منفذهایی است که به منطق روایی فیلم آسیب می‌‌زند. مثلا از شخصیتی مثل شیرین که زمان زیادی را در خارج از کشور زندگی کرده و حتی مرگ پدرش را از یاد برده، دور از ذهن به نظر می‌‌رسد که برای دیدن برادرش به ایران برگردد، چه برسد به آنکه بخواهد شیدا و مجنون باشد.در کل حاتمی‌کیا سعی داشت مفهموم انتظار را برای تماشا چی تداعی کند بگونه ای که حتی این فیلم را نوعی از انتظار برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه  می‌داند . او علاوه بر انتظار مفهوم صبر و امید هم به خوبی به تصویر کشیده به راستی بوی پیراهن یوسف بسیار شبیه به دستان حضرت یوسف هم بود پدری که با عماق وجودش باور دارد پسرش زنده است و روزی برمی‌گردد و مردمانی که او را توهمی می‌خوانند. و حاتمی کیا با موسیقی متن بی نظیر با اجرای استاد مجید منتظری به خوبی این را نشان داد. ولی بهتر بود بیشتر عنق رابطه شیرین و خسرو را نشان می‌داد تا بیننده بیشتر انتظار شیرین را باور کند از طرفی حاتمی کیا با زبان دایی غفور این را می‌فهماند مردم مهم نیستند بلکه باور و امید شیرین مهم بودن و این هم به گونه ای شاهکار است.</description>
                <category>Haniyeh beheshti 81</category>
                <author>Haniyeh beheshti 81</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 02:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاه سوهانک هنرجنگ نقد فیلم از کرخه تا راین با موضوع  حملات شیمیایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99357303/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%AD%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-vfwcm3jd2z3z</link>
                <description>حانیه بهشتی فیلمساز مطرح سینمای دفاع مقدس با از کرخه تا راین صریح‌تر و شفاف‌تر تلاش می‌کند تا از مصائب و مشکلات جوانانی بگوید که بعد از جنگ در جامعه رو به رشد امروزی پذیرفته نمی‌شوند. سعید، بسیجی داوطلب جبهه‌های جنگ که برای معالجه چشمان خود عازم آلمان می‌شود، با خواهرش لیلا که سالهاست با همسر آلمانی خود در شهر کلن زندگی می‌کند، روبرو می‌شود. سعید بینایی خود را باز می‌یابد. اکنون محیطی تازه و غریب پیش روی اوست و خواهری که سعید را دریچه‌ای بر خاطرات دور و عزیز گذشته می‌داند. سعید در تدارک بازگشت به ایران است که نتایج آخرین آزمایشات پزشکی وی همه چیز را به هم می‌ریزد.و جامعه ای اروپایی که نمیخواد جنایت های که حتی خود باعثش شده را ببیند در مقابل سعید و امثال سعید ها سعی بر لاپوشانی جنایت های شیمیایی عراق علیه ایران است. هرچند قبول کردن و نکردن آن برای کرکترهایی مثل سعید  معنایی ندارند آنها خود را بسیج داوطلبی می‌بینند و به همین دلیل هر اتفاقی را به جان می‌خرند و شاید همچین فکری  باعث تفاوت و اختلاف  کرکتر نوذر و سعید شد. نوذری که داوطلب بود تا برای وطنش بجنگد و بهایش را با از دست دادن ریه هایش را پرداخت و از جامعه گلایه دار چرا که حس می‌کند آدم های او و امثال او دیگر فراموش شدن او انتظار دارد مردم یادشان نرود که چرا اینها جنگیدن ؟ برای چه جنگیدن ؟ او خود را یک بسیجی رها و ذلیل شده می‌داند و در پی مکانی است که احترامی که خود را لایق آن  می‌داند به او بدهد. و خب حق دارد و از نظر من سعید رفتار تندی با او کرد و به ناحق او را تاجر خطاب کرد او اگر دنبال تجارت بود شاید قبل از، از دست دادن ریه هایش وطنش را در مقابل صلح و آرامش میفروخت. اینکه جامعه نوذر و سعید و امثال آنها را با مشکلات پس از جنگ رها کرده و اینکه که جامعه جهانی میخواد مشکلات آنها را لاپوشانی کند این حق را به نوذر می‌دهد که بپرسد به چی حقی این بلاها سر ما آمده و چرا ما فراموش شده ایم.در این فیلم به خوبی نشان داده می‌شود سعید در جامعه ای که منطق و حس گرایی  نقش اساسی در آن دارد چه حرکت احساسی و تاثیر گذاری است. به گونه ای که همه می‌خواهند آن را درک کنند خواهرش که حالا با برگشت او به جست وجوی هویت خود است. خواهرزاده ای که با فرهنگ مادری خود بیگانه اس و همسر خواهرش که او را فردی که گذشته و هویت همسرش هست نمی‌بیند بلکه او را یک سوژه تاثیر گذار خطاب می‌کند. حاتمی کیا سعید را گذشته ایران تلقی می‌کند  و فرزند تازه متولد شده اش را آینده ایران گذشته ای رنج های بسیار کشید تا آینده ای روشن پیش رو باشد .در کل سعید و دوستانش همراه با مشکلاتشان در آلمان صدای رسای اعتراض آنچه که بر سرشاند آمده هستند. مدرک محکم برای جنایت های شیمیایی عراق با همکاری دستیاری اروپا.</description>
                <category>Haniyeh beheshti 81</category>
                <author>Haniyeh beheshti 81</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 00:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاه سوهانک هنر جنگ(داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99357303/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-unl1ndmhmkph</link>
                <description>سید احمد پلارکحانیه بهشتی سید احمد پلارک در مرحله اول کربلای ٥ و در زمان پاتک دشمن، از ناحیه سینه با تیر دشمن مجروح شد. پیکر مجروح احمد را سید محمد شکری و عباس بیات به عقب بازگرداندند. محمد شکری به سید احمد می‌گفت که اگر تو آنجا مجروح نشده بودی و من مجبور نبودم که پیکرت را به عقب ببرم، حتما پشت دژ شهید می‌شدم. 40 روز بعد محمد شکری در تکمیلی عملیات کربلای 5 با اکبر بدیع عارض و محسن منفرد در یک سنگر به شهادت رسیدند.احمد پلارک و محسن امیدی برای شرکت در تکمیلی عملیات کربلای 5 از بیمارستان فرار کردند و به منطقه برگشتند. من و احمد در تکمیلی این عملیات با هم بودیم که به یک کمین برخوردیم. احمد در حین مقابله با کمین، از ناحیه پهلو، صورت و بازو زخمی شد.بعد از عملیات، در تاریخ 12 اسفند ماه 65 به همراه نیروهای گردان عمار لشکر 27 محمد رسول الله، به دیدار امام (ره) و سپس زیارت امام رضا (ع) در مشهد مقدس رفتیم.یک روز صبح، احمد با تب و عرق از خواب بیدار شد. کمی که حالش خوب شد، همراه دوستان به بهشت رضا رفتیم. سید احمد در آنجا به دنبال قبر شهیدی می‌گشت، بعد از مدتی بالای مزار شهیدی نشست و قرآن خواند. هر چه اصرار کردیم که این شهید را معرفی کند، پاسخی نداد. وقتی سوار اتوبوس‌ها می‌شدیم که شبانه راهی تهران شویم، احمد به سرعت سمت عکس شهیدی رفت که بر روی اتوبوس چسبیده بود. چهره آن شهید برایم آشنا آمد، به خاطر آوردم که اعلامیه شهادت وی را بر روی دیوار حرم امام (ع) دیده بودم.وقتی به تهران رسیدیم، نیروهای گردان با استعداد یک گروهان به منطقه عملیاتی رفتند اما من و سیداحمد چون مجروح بودیم، ماندیم. احمد دو روز بعد با من تماس گرفت و گفت: «به دلم افتاده است که عملیاتی در پیش است». آن روز با هم تصمیم گرفتیم که خودمان را به نیروها برسانیم، از این رو ساعتی بعد به ترمینال جنوب رفتیم و بلیط خریدیم. آن شب راهی اندیشمک شدیم. این در حالی است که عملیات کربلای 8 از شب قبل آغاز شده بود.در اتوبوس از سیداحمد 2 سوال پرسیدم. اول اینکه در تکمیلی عملیات کربلای 5، تو مجروحیت سوختگی نداشتی اما چه شد که سوختی؟ سیداحمد پاسخ داد: «وقتی به عقب برمی‌گشتم. دقت کردم که پهلو، صورت و بازوهایم مجروح شده‌اند. در دل گفتم اگر آتش بگیرم دیگر به قول بچه‌ها، «زهرایی» می‌شوم. در این فکر بودم که یک خمپاره کنارم به زمین اصابت کرد. خرج آرپی‌جی شعله گرفت و جرقه‌های آتش بر روی لباس‌هایم افتاد. به همین خاطر لباس‌هایم آتش گرفت.»آن شب سیداحمد روزه بود و در مسیر با غذایی که مادرش درست کرده بود، افطار کرد. وقتی به دوکوهه رسیدیم، احمد از اتوبوس پیاده شد و سجده کرد. سپس زمین را بوسید.به ساختمانی که گردان در آن‌جا مستقر بودند، رفتیم. نیروها به کرخه رفته بودند. مرحوم حاج نادر خانی ما را به ساختمان گردان راه نداد. به کرخه رفتیم. فردای آن روز یک روحانی به گردان آمده بود و خمس رزمندگان را حساب می‌کرد.سید احمد پلارک تنها پسر خانواده بود. به سمت روحانی رفت و کمی بعد با خوشحالی برگشت. پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «تازه فهمیدم چرا تا حالا شهید نشدم. همین الان خمس مالم را حساب و پرداخت کردم.»سید محمود حسینی معاون گردان عمار نیمه‌های شب اطلاع داد که زود مسلح شویم. ظاهرا کار در شلمچه به هم پیچیده بود. ابتدا سیداحمد به جهت مجروحیتش قرار نبود که وارد عملیات شود، اما ناگهان گفت: «من هم میایم».شب با اتوبوس به سمت شلمچه به راه افتادیم. در مسیر هر بار بیدار می‌شدم، می‌دیدم که سید احمد بیدار است و به بچه‌ها نگاه می‌کند. زمانی که به مقصد رسیدیم، فرمانده، سید احمد را به عنوان معاونش معرفی کرد. محسن امیدی و یوسفی هم مسوول دسته‌ها شدند. سید محمود که فرمانده گردان بود، به من گفت: مراقب سید احمد باش و اجازه نده به جلو برود. بعد از نماز ظهر خبر دادند که خط در حال سقوط است، نیروها به سمت خط بروند.می‌خواستیم سوار ماشین برای اعزام شویم که خبر دادند «سیدمحسن مدنی» به شهادت رسیده است. سید محسن مدنی از بچه‌های گردان میثم بود. در این حین سیداحمد نگاهی به من انداخت و گفت: «حسین ما هم باید شهید شویم». به شوخی پاسخ دادم: «وقت ندارم». البته باید می‌‎گفتم «لیاقت ندارم».وقتی به خط رسیدیم، شرایط بدی حاکم بود. شهید سلمانی معاون لشکر، آرپی‌جی شلیک می‌کرد. نیروهای بعثی به رزمندگان گردان حمزه در کانال تیر خلاص می‌زدند. ناگهان سیداحمد بلند شد، در حالی که دست بر پهلوی زخمیش داشت، گفت: «یک عمر سینه زدیم و گریه کردیم. حالا وقت عمل است.»محسن امیدی داخل کانال پرید و بچه‌های دسته‌اش هم پشت سرش وارد کانال شدند. حیدر احمدی همان جا تیر به پیشانیش خورد و شهید شد. سید احمد پیش از این که وارد کانال شود خطاب به من و مسعود ترابی (مسوول مخابرات گردان) گفت: «من در این کانال شهید می‌شوم». به یاد توصیه سید محمود افتادم و سریع پشت سرش وارد کانال شدم.نیروها با رشادت به هدف خود رسیدند. سید احمد خطاب به من گفت: «چند سنگر انتهای کانال را پاکسازی کن.» زمانی که در حال پاکسازی سنگرها بودم، سید احمد در خط پیشروی کرده بود. فاصله نیروها با بعثی‌ها کمتر از 20 متر بود. دشمن سر سیداحمد را نشانه رفته بود. وقتی بالای سرش رسیدم، هنوز چشم‌هایش باز بود. ابراهیم برادری و حسین تفاقی شهادتین وی را می‌خواندند.در آن لحظه به یاد 48 ساعت قبل و حرکت از تهران افتادم. دلم آرام نمی‌شد تا اینکه صورتم را روی صورت سید احمد گذاشتم. همه خاطراتم با وی از سال 63 تا آن لحظه جلوی چشمانم آمد. دقایقی اینگونه گذشت تا اینکه بچه‌های تدارکات گردان به من گفتند که امکان دارد خط سقوط کند.سیداحمد تک پسر خانواده و یتیم بود. نمی‌توانستم پیکرش را در منطقه بگذارم و بروم. پیکرش را به سختی با کمک همرزمان سر کانال رساندیم و کنار پست امداد خط گذاشتیم. جلوی اولین وانت که برای لشکر عاشورا بود را گرفتم و خواهش کردم تا پیکرش را به معراج شهدا برساند. راننده گفت: به جهت اینکه جاده خطرناک است باید با سرعت براند. به همین خاطر خودت هم سوارش ماشین بشو و پیکرش را در آغوش بگیر تا از ماشین بیرون پرتاب نشود. این هم توفیق مضاعفی شد تا لحظاتی کنار سید احمد باشم.</description>
                <category>Haniyeh beheshti 81</category>
                <author>Haniyeh beheshti 81</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 19:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک نقد فیلم رد خون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99357303/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86-pyyzn9cptbbb</link>
                <description>ماجرای نیم روز: رد خون حانیه بهشتیدر ابتدا ضدیت و مخالفت مجاهدین خلق با حکومت با جنگ های بزرگ و کوچک در خاک ایران و در کوچه پست کوچه ها بود و اما دانستن که برای هدف های بزرگ باید فعالیت های بزرگ تر انجام داد  چه چیزی بزرگ تر از شرایط جنگ زده و بحرانی زمان جنگ ایران و عراق که بتوانند خودشان را در عرصه بین اللملی مطرح کنند.در ماجرای نیم روز : رد خون به خوبی نشان داده می‌شود بعد از خروج رجوی و قتل موسی خیابانی کمی موضوع  کارکتر های جبهه مخالف شل تر شده که با سر گرم شدن به انتخابات و جهاد  به تصویر کشیده شده و در این بین کارکتر صادق که هم در سری پیش و هم در این شرایط محافظ عمل تر و هوشیار تر است سعی می‌کند همه جهات را در نظر بگیرد و هر ریکشن بزرگ و کوچکی  از مجاهدین را پیش بینی کند و برای خنثی کردن هر کاری که بتواند بکند حتی با بپذیرفتن تمام مسئولیت های آن‌.در رد خون با اعضای سازمانی طرف هستیم که داستان خودشان را دارند و کاراکترهایی هستند فراتر از تیپ و انسان‌هایی خاکستری.چون مهدویان نشان می‌دهد آنها هم همانگونه رزمنده های دفاع مقدس برای آرمان و اهدافشان میجنگند، پافشاری میکنند همان طور که آنها قهرمانانه برای باور هایشان می‌جنگند  اینها هم میجنگند حتی مثل همان طور نماز می‌خوانند ود کشتار هایشان دقت می‌کنند بجه بسیجی و حزب‌الهی ها را نابود کنند نه بچه ها شاید هم این نقد منفی فیلم است یعنی خوب نشان دادن مجاهدین خلق این فیلمی است که به شکاف‌ها و دوپارگی‌های عقیدتی مجال بروز می‌دهد.از آن‌جا که باید میان عزیزان زندگیشان و عقایدشان دست به انتخاب‌های دشوار بزنند.رد خون نه تنها درباره نبرد رودررو و عملیات جنگی مرصاد، که درباره جنگ افکار و آدم‌هاست، چه خودی‌ها با هم و چه با دشمن ، رد خون درباره آن لحظه‌های ویژه از زندگی کاراکترهایش است که نه تنها مجبور به انتخاب میان علایق و باورهیشان می‌شوند، بلکه تغییر می‌کنند و شاید حتی تبدیل به کس دیگری می‌شوند.جدا شدن رد خون از متن تاریخ و ورود فانتزی و داستان و شخصیت‌های خیالی به تاریخ هم نقطه تاکیدی در فیلم است.خلاصه که در این فیلم به جنگ مرصاد که اول فکر میشد نیروهای عراقی هستن اما مشخص شد مجاهدین هستن به تصویر کشیده شد اینکه کرکتر ها چه مسیر سختی رو باید برای تصمیم گیری میان عزیزانشان و باورهایشان میگرفتن با با گرفتن اون تصمیم ها یا نگرفته‌نگرفتنشان چه تغییری می‌کردند. هم اینکه مهدویان  مجاهدین رو به میل بعضی ها سیاه مطلق نشان نداده و در آنها هر چند کوچک و بزرگ رحم و شفقت و حتی ترس از آینده هم نشان داده</description>
                <category>Haniyeh beheshti 81</category>
                <author>Haniyeh beheshti 81</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 11:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک نقد فیلم ماجرای نیم روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99357303/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-brqikw0eyruk</link>
                <description>نقد فیلم ماجرای نیم روزحانیه بهشتینقد: ماجرای نیمروز در ابتدای فیلم ماجرای نیم روز به خوبی نشان داده می‌شود که گروه مجاهدین خلق بنابر دلایلی با نظام جمهوری اسلامی به مشکل برخورده و شاید عمده ترین این دلایل نداشتن جایگاه در نظام جمهوری اسلامی است که حتی در سری دوم فیلم (رد خون) به خوبی نشان داده می‌شود که این گروه تا جایی وارد جنگ با نظام نشده و حتی در جنگ ایران و عراق همکاری میکرده.کارگردان توانسته خیلی خوب فضاس مغشوش آن زمان را با بی ثباتی مردم در موضع گیری نمایش دهد که در ابتدای فیلم پس از اخطار و تهدید  در بیانیه مجاهدین خلق  مردم شعارهای را ضد حکومت سر میدهند(مرگ بر بهشتی)همچنین نشان داده می‌شود که افراد و اندیشه های مجاهدین ریشه بست کرده اند و کرکترهای اصلی در اصلاعات و سپاه به خصوص (مسعود) در صدد ریشه کنی این اندیشه ها هستند از مسائل دیگر موجود در فیلم تفاوت کرکتر های اصلی بود که با وجود این تفاوت ها یک هدف داشتند و آنها آرام کردن جو و کنترل شرایط بود با وجود اینکه یکی تند رو یکی میانه رو تر و دیگر محافظ کار تر یا آن یکی خوش بین تر و مطمئن تر به افرادش که همگی تصمیم به همکاری برای خنثی کردن فعالیت های خونین مجاهدین گرفته بودندخلاصه که ماجرای نیم روز به واقعیت های تاریخی حمله عراق به ایران و اتفاقاتی که در طول این جنگ بین دو کشور رخ داد اشاره دارد .کارگردان سعی بر نشان دادن جو متشنج آن زمان و تلاش بی وقفه سپاه و اطلاعت را نشان داده و اینکه تاکید می‌کرد همون طور در مرزها جنگ بود در قلب تهران هم جنگ بود و ایران در آن زمان مشغول مبارزه با دشمن در داخل و خارج بود با با فشار های داخلی و بیرونی با کمک رشادت امثال کرکتر های مثل مسعود و رحیم و ساده و کمال توانسته با ثبات حال برسد بنابراین ماجرای نیمروز از نظر تاریخی مطابق با واقعیت های جنگ ۸ ساله عراق و ایران است</description>
                <category>Haniyeh beheshti 81</category>
                <author>Haniyeh beheshti 81</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 10:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ دانشگاه سوهانک داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99357303/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-vskqkax9x3av</link>
                <description>حانیه بهشتی در هیاهوی بازی گلوله های جنگی در فریاد رویدن لاله‌های خونین در عملیات غم انگیز کربلای چهار که همانند نامش تلخ و محزون است. فرزندان ایران غرش می‌کردند نه برای زندگی بلکه برای غیرت و حماسه  برایشان زنده بودن مهم نبودن آنها حتی بعد از لاله شدن هم زندگی می‌کردند. چه کسی گفته شهدا فقط لاله های قرمز هستند آنها سرو های بلند قامت ،کاج های سبز، گل های همیشه بهار و اقیانوس بیکران هستند. در حصار دشمن که هر لحظه تنگ تر میشد همه نگران بودند چه خواهد شد. آیا سعادت فدا شدن در راه میهن قسمتشان می‌شود؟؟آیا اسیر میشوند؟؟ همه با چشم های متعجب بهم نگاه میکردن گوشه چشمی هم به جای خالی مهمات می‌انداختند.خستگی و کلافگی در میان رزمندگان کار مرگ می‌کرد. چه میخواست شود معلوم نبود.  حاج حسین که فرمانده گردان ما بود رو به رزمنده ها کرد و گفت:خسته نباشید دلاورا تا اینجا هم خیلی غیرت کردید اما نمیشه با خیال و امید واهی با دشمن مسلح جنگید مهمات تموم شده و فعلا خبری از نیروهای پشتیبانی نیست.همیشه باخت معنی شکست رو نمیده همیشه مردن به معنی تموم شدن نیست. امروز و کار امروزتون هیچ وقت فراموش نمیشه  با هر دم و بازدمی که بچه های ایران بکشن من و شما هم زنده ایم . خسته اید ؟ میدونم، مهمات ندارید؟ میدونم ،چشم انتظار دارید تو خونه ؟ میدونم ولی برادرا ما اینا رو میدیم  که یک وجب از خاک وطنمون کم نشه، یک ذره از آسایش هم وطنامون.با هر چی دارید امروز دفاع کنید امروز خدا کنه شهادت قسمتتون بشه که آسون تر از اسارتتون و اگر اسیر شدید بعد از خدا دل بسپارید به اسیرای کربلا . بچه ها از حرف های فرمانده متحول شده بودند لااقل برایشان کمی کمک کننده بود تا بتوانند با اتفاقات پیش رو کنار بیایند. در بهبوهه جنگ اصغر بلند شد از جیبش دو سه فرقه تا خورده کثیف درآورد دنبال خودکاری می‌گشت انگار میخواست نامه بنویسد شاید هم وصیت نامه  فرهاد متوجه شد از جیبش خودکاری درآورد و درسکوت به او داد. سکوت فرهاد خیلی عجیب بود او همیشه با همه گرم می‌گرفت و بسیار شوخ بود حتی تا چند لحظه پیش از آن جک های بی مزه اش میگفت .خوب به او نگاه کردم بر خلاف همیشه ساکت و متین بود.  چند نفر از رزمندگان هم با اصغر همراه شدن چند نفری رو هم دیدم دارن پلاک برادرای شهید رو جمع میکنن. هضم اون اتفاق ها برای من که از همه کم سن تر بود خیلی  سخت بود. با تعجب به اطراف نگاه میکردم و تعجبم بیشتر شد وقتی دیدم فرهاد هم داره نامه می‌نویسد برایم جای سوال بود آخه برای کی؟؟ تقريبا همه میدونستیم  فرهاد کسی رو نداره نه مادری نه پدری و نه خواهر و برادری با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم که حاج حسین  پلاکا رو جلوم گرفت و گفت : اینا رو بگیر  با چندتا از بچه ها از خندق رد بشید و از اینجا برید. ترسیده بودم ترس هم عادی بود اونم‌تو اون شرایط اما سریع خودمو جمع کردم و گفتم ؟ فرار؟! مردی مثل من فرار نمیکنه  من‌تا تهش هستم حالا هر چی میخواد بشه، بشه. حاج حسین یه لبخند بهم زد که حتی تا الان  هم یادمه، از اون لبخند های قشنگ پدرانه که دل آدمو قرص میکرد: مرد فرار نمیکنه، ولی باید بزنه زیر حرفش ها؟؟  گفتم : من کی زدم زیر حرفم؟! اصلا زیر چه حرفی زدم حاجیی؟! حاجی: اینکه قرار بود به حرف های منو بی چون و چرا گوش بدی مات بهش نگاه کردم قرارمون همین بود که من باهاشون برم خط به شرط اطاعت بی چون و چرا. پلاکا رو به دستن داد و با بغض گفت برو به سلامت و با فریاد و داد و بی داد کنار بچه ها و امیر بیسم  منو  با وجدانم تنها گذاشت . رفتنشون نگاه میکردم که فرهاد اومد پیشم با لگد بهم زد و گفت : جوجه رزمنده گله توگرگ نزنه وقتی تو یه  دنیای دیگه ای  حاجی گفت داری میری این  نامه های بچه هاس خیلی مهم مراقبشون باش خلاصه که حواست باشه  گفتم : خودم‌میدونم نمیخواد بگی حواسم باشه مگه بچه ام؟ فرهاد : نه بچه گفتن به تو توهین به همه‌ی بچه های دنیاس دلم میخواست یه چیزی بهش بگم که احسان و مراد علی صدام کردن و با اشاره بهم گفتن وقت رفتنه با اخم بهش نگاه میکردم ،خواستم برم که یهو یاد نامه نوشتنش اوفتادم .گفتم : برا کی نامه نوشتی ؟؟؟ یهو خیلی تلخ نگاهم کرد ولی با همون لحن گرم و شوخ گفت: واسه همه اصلا نامه فدایت شوم برای تو نوشتم تو هم دوست نداشتی بده به هر کی دلت میخواد آخه یه ایران خانوادم هستن بعد در حالی که ناراحت بود منو محکم و برادرانه بغل کرد و گفت خدافظ رفیق تا قیامت هر از گاهی یادی از منم کن بعد سریع جدا شد و رفت کنار بقیه بچه ها منم با بغض و گام های سنگین و تیز رفتم پیش احسان و مراد علی و با هم با هزاران بدبختی از اون مهلکه زدیم بیرون . وقتی رسیدیم به یه جای امن نامه فرهاد رو خوندم: بسم الله الرحمن و الرحیم  همیشه در زندگی ام تنها بودم ولی تنهایی آلان  نقطه مقابل من است من الان با خدا و پیش خدا و در آغوش خدام فقط کمی از فراموش شدم میترسم پس این نامه را می‌نویسم برای شما. برای مادری که آرزویش پدری که حسرتش را داشتم. برای خواهر نداشته ای که تعصبش را میکشم برای برادری که باید می‌بود تا تکه گاهم باشد تا برایم فاتحه یا قرآنی بخوانید  قبلا ها فکر میکردم رزمنده ها اسطوره های افسانه ای هستند وقتی کنارشان آمدم فهمیدم نه اینها اسطوره هستند نه داستان هایشان افسانه ای . اینها همان بچه های لوتی مشتی خودمان هستند همان بچه بامرام ها همان گل پسر ها که خرمن خرمن هدیه به ایران شدند  امروز در این جهنم جنگ گلوله ها این شعر را زمزمه کردم:به پاس هر وجب خاکی از این ملک               چه بسیار است، آن سرها که رفته  ز مستی بر سر هر قطع زین خاک                خدا داند چه افسر ها که رفتهفرهاد انسان فراموش نشدنی ای بود امیدوارم فرهاد و امثال فرهاد نه خودشان نه کار بزرگشان نه راهشان فراموش نشود.#هنرجنگ#دانشگاه سوهانکحانیه بهشتی</description>
                <category>Haniyeh beheshti 81</category>
                <author>Haniyeh beheshti 81</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 01:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>