<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Somaye</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_993688</link>
        <description>متولد اسفند78،علاقمند به نوشتن!البته طنز نویسی:)) و یک کنکوری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:19:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/267900/avatar/3clXmR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Somaye</title>
            <link>https://virgool.io/@m_993688</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از دوسال دوباره....</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-rqxc27tj2ket</link>
                <description>سلام حالتون چطوره؟نوروزتون مبارک✨💖دوسال از آخرین باری که اینجا نوشتم میگذره و اینجا خاک خورده.هم روزهای قشنگی رو گذروندم و ذوق کردم و هم روزهایی رو از سر گذروندم که فکر میکردم دیگه طاقت ندارم اما بازهم طاقت آوردم.زندگی همینه دیگه.الان دیگه یه کنکوری نیستم، یه دانشجوی شیمی هستم که هم با رشته ام کیف میکنم و هم نه.نوشته هام رو که میخونم میگم چقدر از اون موقع ام فاصله گرفتم، چقدر دیگه من اون نیستم، چقدر الان تغییر کردم و حتی فکر میکنم خب که چی اینها چیه نوشتی؟! </description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 14:07:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی کوچک قرمز تنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%AA%D9%86%DA%AF-kjg8kpt22qra</link>
                <description>سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه.گهگاهی که یه نوتیفیکیشن از اینجا دریافت میکنم میام و چک میکنم.تصویری که گذاشتم خود خود مود منه تو این روزهای دوست نداشتنی. همینه واقعا همین الان همین لحظه فکر میکنم چقدر این روزها رو دوست ندارم! پرم از میل به جا زدن فکر میکنم ممکنه اگه رها کنم همه چی رو خوشحالتر باشم؟ خسته ام؟ حتی نمی‌دونم. اگه در حق خودم کم لطفی کنم :میگن تلاش های نکرده کوفتگی های عجیبی داره!دلم میخواد همه چیز رو رها کنم و همینطور دیگه من هم نباشم! فکر میکنم کاری نکردن و دست روی دست گذاشتن استرس کمتری داشته باشه.فکر میکنم به روزهایی که تلاش کردم حتی کم، بدون تلاش با تلاش، به بودن تو این مسیر، بودن و بودن و بودن و فقط بودن! درجا زدن! به خرده تلاش های باارزش! تلنگرهایی که به خودم میزنم. هدفی که ازم دورِ دوره. به اینکه تلقینه. به یه نقطه عطف برای زندگیم و ادامه اش. به هزار جور فکر دیگه توی مغزم!!! این نوشته میتونست ادامه داشته باشه ولی همینجا تمومش میکنم.معمولا دوست ندارم از چیزهای منفی بنویسم درمورد خودم. محتوایی با بار منفی و از این قبیل ولی الان چیزی بجز این نیست.عنوان نوشته هم بخاطر اینه که چند وقت پیش نزدیک های عید وقتی پای ظرفشویی بودم و چشمم خورد به تنگ ماهی. چقدر دلم میخواست یه ماهی قرمز باشم.اصلا همین ماهی که آروم توی تنگ بود من باشم اینکه شب و روز رو میگذرونه و می‌دونه که اینجا جایش امنه و گهگاهی هم یه نفر آبش رو عوض می‌کنه همینقدر آروم....امیدوارم شما روزهای خوبی رو بگذرونید.</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 22:01:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-gs23mkryxakg</link>
                <description>سلام.حالتون خوبه؟ می‌دونم مدت زیادی نبودم و حتی شاید کنجکاو باشید که توی کنکورم چی قبول شدم.می‌خوام بگم متاسفانه من پشت کنکور موندم و حالا احساس میکنم یک پیر خرابات کنکورم.اسم کنکور که میاد همونقدر بی رمق و خسته ام.امروز جایی بودم که ازم پرسیدن خانم فلانی ۲۲سالتونه؟ آه ۲۲سالگی.بگذریم امیدوارم که حالتون خوب باشه،منم حالم خوبه .سعی میکنم بیام و اینجا بیشتر بنویسم.من شما رو نمیشناسم ولی دوستون دارم.این شعر از سپهری هم تقدیم به شما:نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی!به حبابِ نگران لب یک رود قسمو به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشتغصه هم می گذرد!آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگزسهراب سپهری</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 13:16:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب های کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-xy3nuf5nzqxq</link>
                <description>خواب کنکوری :)بذارید بگم خواب چی دیدم.خواب جالبی بود :))) خواب دیدم که تکنسین اتاق عمل قبول شدم.اونم زاهدان :))) میگم زاهدان چون شهرهای دور مثل زاهدان، مشهد و شیراز نمیرم و حتی الامکان بخاطر مسافت دورشون بهشون فکر هم نمیکنم.توی بیمارستان بودیم بیمارستان یه حالت صحرایی داشت و با تم شهید و مدافع و کشته و مجروح که من توی خواب نمی‌دونستم چجوری گریه و غم و غصم رو کنترل کنم (بخاطر روحیه ام ) و توی بیمارستان تخت نبود برای استراحت و خواب و از یک طرف هم میگفتن که آب که وارد بیمارستان بشه یه حالت جذر و مد، گاندو ها وارد بیمارستان میشن و من واقعا میترسیدم که گاندو ها منو بخورن شاید باورتون نشه :)))  فضا شبیه فیلم crawl بود برام که اب همراه با تمساح های بزرگ وارد سوپر مارکت شده بود (فکر میکنم این قسمت از خواب هم تحت تاثیر سیل سیستان بلوچستان بود که میگفتن گاندو ها وارد شهر شدن م تصور اون موقع ام بوده و توی رویامم اومده) :))) وقتی از خواب پاشدم میگفتم خدایا این خواب من بود :))سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه :)) و اگه کنکوری هستین و می‌دونم که استرس دارین است ستون براتون یه استرس سازنده باشه از اون استرس ها که باعث میشه شما چند قدم به سمت هدفتون پرتاب بشید :))می بوسمتون و خوشحالم از اینکه همچین فضایی رو دارم برای به اشتراک گذاشتن با شما ??شب بخیر :))</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 00:16:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-z7t0zinwfg7t</link>
                <description>من همیشه توی مدرسمون احساس تنهایی میکردم بعد از اون هم توی این چند سال احساس تنهایی کردم با وجود اینکه بین دوستام بودم. یه دوره ای هم خیلی ناراحت بودم و توقع بیجایی هم داشتم از اینکه دلم نمی‌خواست بخاطر چیزهای مادی و ظاهری که ممکنه من داشته باشم باهام دوست باشند‌.ولی الان از اینکه تنهام خیلی راضی ام چون دیگه خودم رو خوب بلدم.من تنهایی بیرون میرم و تنهایی قدم میزنم.تنهایی کتاب فروشی میرم و کتابها رو نگاه میکنم و میخرم‌.تنهایی کتاب هامو میخونم و کسی نیست براش تعریف کنم ودرموردش حرف بزنیم.تنهایی فیلم می بینم.تنهایی درس میخونم.تنهایی موزیک گوش میدم.وقتی توی خونمون تنهام کسی نیست بهش زنگ بزنم بیا پیشم خودم تنها وقتم رو میگذرونم‌.نیست که تلفنی ساعتها باهاش حرف بزنم و بخندیم.تنهایی از خودم عکس میگیرم.تنهایی همه چیزها رو انتخاب میکنم.و از اینکه دوستی ندارم ناراحت نیستم.</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 01:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید بهترین روزها باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-v7idj8s1kikx</link>
                <description>من اینو خوب می‌دونم که این دوره بگذره و کنکورم رو‌ بدم پرت میشم تو یه دنیای شلوغ تر بزرگتر پر مسئولیت تر.میدونم پشت سرم رو نگاه میکنم  و دلم برای اون تنهایی سال کنکورم اون روزایی که دغدغه و استرسم کلنجار رفتن با تست های دوست نداشتنی‌ ریاضی و شیمیه.روزایی که کارم فقط هندل کردن همین هاست اضطراب آزمون و حجم درسهای مونده و تست هاست‌‌.روزایی که خودم باید ضعف هامو برطرف میکردم.وقتی که بگذره دلم برای درس خوندن توی پاییز و زمستون و تابستون تنگ میشه.واسه روزایی که خسته میشدم و میدونستم الان کمترین مسئولیت رو برای زندگیم دارم‌.روزایی که تمام وقت دست خودم سپرده شده که چجوری بگذرونم روزهایی که فقط توی مشت منه.ای روزهایی که تموم نشدید من دلم براتون تنگ میشه!</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 01:02:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند روش برای سحر خیزی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%DB%8C-vhey05quxoeu</link>
                <description>?سحر خیزی?1_میتونید گوشیتون دور از رخت خوابتون قرار بدید که مجبور بشید چند قدمی راه  برید2_میتونید گوشی یا ساعت توی یه اتاق دیگه بزارید که مجبور بشید به محیط دیگه برید که کاملا هوشیار باشید3_استفاده از اپ Alarmyگزینه خوبی هست اما درصورتی خوبه که اون گزینه تصویرش فعال کنید یعنی شما باید از یه مکان ویا...عکس بگیرید که ثابت باشه مثلا از یه قسمت ثابت از روشویی که هیچوقت تغییر نمیکنه گزینه خوبیه4_این مورد خودم خیلی میپسندم ؛اینکه کنار ساعت یا گوشیتون که کوک میکنید یه سری وسایل قرار بدید مثلا مسواک و حوله و کتابی که قراره صبح بخونید یا برنامه ی فرداتون ممکنه چشمتون بخوره به اینا یادتون بیاد که هدفتون چیه وچرا باید بیدار شید 5_یکی دیگه اینکه برای الارم گوشیتون یه جمله بزارید با توجه به شخصیتتون مثال بزنمنجنگیده نبازیم! میخوای اون بازنده ی بازی تو باشی؟هر رویای اضافه ای که ببینی از رویای اصلیت دور میشی!6_این مورد ابداعی خودمه:))اینکه فرق نداره گوشیتونو کجا بزارید یا کنارتون یا دور تر اما اگه دور باشه خیلی بهتره:)توی یک برگه نوت های استیکی رنگی رنگی یه جمله بنویسید و بچسبونید روی صفحه گوشیتون اینو دیگه قشنگ میبینید:)7_اینم که روش خودمه میتونید به تمام اعضای خانوادتون بگید که من فردا راس فلان ساعت بیدارم این باعث میشه که شما با خودتون بگید فردا بقیه منتظرن من بیدار شم و خوبی دیگه ممکنه اگه بقیه افراد خانوادتون تو این تایم بیدارشن و ببینن شما خوابید بیدارتون کنن8_حالا یه چیز خیلی بامزه بگم که جواب داده من خودم اینو از یکی شنیدم واقعا برام جالب بود اینکه به بالشتتون بگید بیدارتون کنه:/پ.ن: اما یه سری موارد هم باید رعایت بشه مثل خواب کافی دمای اتاق و تغذیه که در موردش قبلا گفتم با توجه به فصلی که توش قرار گرفتیمو اینکه درکل  اگه خودتون بخواید بیدار میشید اگه نخواید نه. بیراه نگفتن خواستن توانستن است :)پ.ن: بجز موارد ۶و۷ که ایده خودمه البته شاید بقیه هم میدونستین  بقیه چیزایی هستن که میدونم میدونید ممکنه انجام نداده باشید منم یه سریارو کلا انجام ندادم یه سریا هم برای دوسه روز فقط:)</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 09:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-nrhdsebkbcfb</link>
                <description>خواب دیدم که به اون چیزی که میخواستم رسیدم به اون رشته ی مورد علاقم اما نه با کنکور و تلاشم.توی خواب من کنکور داده بودم اما قبول نشده بودم. خیلی هم ناراحت.اما گفتن که یه فرصت هست و بیا از این فرصت استفاده کن شانست رو امتحان کن مثل یه مصاحبه از طرف یه دانشگاه بود من و چند نفر از دوستام مصاحبه رو شرکت کردیم و براساس ویژگی های ظاهری و اخلاقی من قبول شدم اصلاا باورم نمیشد.وقتی سر کلاس حضور داشتم و اون درسهارو میخوندم خیلیی شیرین بود خیلیی حس خوبی بود قابل وصف نیست که من دارمش. من اون چیزی که میخواستم رو داشتم.همه جای اون دانشگاه و محوطه رو می‌گشتم وبا بقیه حرف میزدم وقتی توی حیاط دانشگاه اومدم پر از دلهره و غم بودم و به بقیه فکر میکردم به اینکه من میدونم کنار من پشت سر من کسای دیگه هم بودن که تلاش کردن و تلاش کردیم که به این جایگاه برسیم حالا من بدون دخالت تلاشم به این جایگاه رسیدم با خودم میگفتم پس اونا چی؟تلاششون چی.من از خدام بود خیلی هم برام شیرین بود ‌و‌توی خواب دل کندن ازش برام سخت بود و از یک طرف با خودم میگفتم حق من بود؟پس بقیه دوستهام چی بقیه کنکوری ها چی اونا الان چیکار میکنند من خیلی آسون به دستش آوردم خیلی آسون و شانسی.فقط رفتم شانسم رو امتحان کنم.خواب عجیب و حس عجیبی داشت و من مونده بودم چجوری بیام به شما بگم که من اینجوری قبول شدم(.وسط حیاط وایساده بودم) میدونم با شناختی که از خودم دارم توی این وضعیت نمیموندم چون پر از دلهره و عذاب وجدان و نگرانی بود.با اینکه من توی خواب طعم شیرین رسیدن رو چشیدم.</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 14:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-ty7jwkxefmd2</link>
                <description>این روزها همه اش به مدرسه و اون روزها فکر میکنم مشغول خوندن فصل گردش مواد بودم که با خوندن این جمله یاد خاطره ای افتادم. نوشته اگه گوش خودتون رو یا گوشی پزشکی رو سمت چپ قفسه ی سینه  یک نفر قرار بدید صدای قلبش رو می‌شنوید. وقتی راهنمایی بودم معلم علوم به منو دوستم می‌گفت که بریم وسایلی که نیاز بود از آزمایشگاه  بیاریم و ماوقتی که میرفتیم دزدکی دست می‌زدیم به وسایلی که تو قفسه ها بود چقدرهم نگران بودیم کسی بیاد مارو ببینه.هر دفعه که می‌رفتیم توی آزمایشگاه گوشی پزشکی رو میذاشتیم روی قلبمون صدای قلب خودمون یا صدای قلب همو گوش می‌دادیم و با ذوق می‌خندیدیم.چشمای ذوق زده ی دوستم و لبخندش که به پهنای صورتش کشیده میشد رو یادمه!این خاطره مربوط میشه به وقتیکه دوم سوم راهنمایی بودم.</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 14:16:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجبار !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1-oqs6llbjp5ct</link>
                <description>درگیر فهمیدن یکی از گزینه های یک تست بودم.شاید تست به ظاهر آسونی بود اما برای من نامفهوم. میدونستم که کسی نیست این سوال رو برای من حل کنه یا جا بندازه.پس باید خودم دست به کار میشدم .البته که من این ویژگی رو دارم که مدت ها ذهنم درگیر سوالی میشه که متوجه نمی شم و این همراه با غصه خوردن هم هست.من برگشتم چند باری درسنامه ی اون قسمت رو خوندم و حتی یک گوشه یادداشت کردم که این مطلب حتما حفظیه و باید حفظش کنم.بعدازظهر هم که میخواستم بخوابم کتابمو دستم گرفنم، بازهم درسنامه رو مرور کردم که شاید من بعد از چند باره خوندن این درسنامه دقت کافی رو نداشتم.همین الان اومدم سراغ کتاب و دوباره شاید با ناامیدی همراه با اینکه من چاره ای ندارم باید این سوال رو بفهمم شروع کردم به ورق زدن کتاب و‌ دوباره خوندن اون گزینه و نگاه کردن مطالب مربوط به اون.ولی من مجبور بودم این سوال رو بفهمم!یادم افتاد که پارسال من فیلم های یک استاد رو که رایگان توی چنلش گذاشته بود رو دیدم  استاد مهربونی بود قبلا توی یک گروه درسی که من بازهم تو حل یه سوال مشکل داشتم کاملا برای من وقت گذاشت بهم سوال رو یادداد.من وقتی که از فیلم های اموزشیش استفاده کردم بهش پیام دادم و تشکر کردم.حالا من دیگه کانال تلگرامش رو نداشتم و فقط یک اسم ازش میدونستم.من مجبور بودم سوال رو حل کنم.و بازم رفتم سراغ همون صفحات تکراری.من متوجه شدم.سوال رو یاد گرفتم فهمیدم به چی توجه نکردم .بعد چند باره خوندن اون مطالب شاید من سه صفحه درسنامه و پاسخنامه ی سوال رو حداقل ده بار خوندم و زمان زیادی صرفش کردم زمان زیادی برای فهمیدن گزینه ی یک تست چون من چاره ای نداشتم باید می فهمیدم.من الان خیلی خوشحالم خیلی خوشحال‌‌.خوشحالی بعد پیروز شدن شاید اگه کسی برام سوال رو‌ توضیح میداد اینقدر خوشحال نمیشدم ولی خوشحال میشدم.با خودم میگم فکر کن من اگه از این سوال می‌گذشتم از چندتا سوال دیگه ای که پیش میومد هم قرار بود بگذرم؟در کل میخوام بگم خیلی کار خوبی کردم که چند  بار مطلب رو خوندم  و وقت زیادی هم براش گذاشتم قطعا انرژی زیادی هم ازم  گرفته شد اما ارزشش رو داشت  خیلی هم داشت .حالا من باید برم برای خودم جشن بگیرم:)))هوراااا</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Wed, 25 Nov 2020 08:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غزلی از حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-mrrouydzikw1</link>
                <description>سلام.من حالم خوبه.امیدوارم حال شماهم خوب باشه.خیلی ممنون که نوشته های من رو میخونید وقتی ایمیل هام رو چک میکنم که شما نوشته هام رو خوندین خیلی ذوق زده میشم.وقتی که اولین نوشته رو منتشر کردم کسی من رو فالو نمیکرد اما بعد شما من رو فالو کردید من هم کلی خوشحال شدم:))مرسی واقعا دمتون گرم .من این روز ها خیلی از همه چیز ایراد می‌گرفتم واز زمین و زمان گلایه میکردم .خیلی هم زود از کوره در می‌رفتم و از رفتار پدرومادرم گاهی ناراحت میشدم اما خب امروز رو استراحت کردم و نشستم به همه چیز فکر کردم .فکر کردم و به نتایج خوبی هم رسیدم .خیلی خوب شد‌.خدایا شکرت :))یه غزلی از حافظ هست که من خیلی دوسش دارم و بهم انرژی میده.به عنوان تشکر از اینکه نوشته های من رو میخونید با شما به اشتراک میذارم:)))البته من خیلی وقت بود میخواستم ازتون تشکر کنم .بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيمفلک را سقف بشکافيم و طرحي نو دراندازيماگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزدمن و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيمشراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيمنسيم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازيمچو در دست است رودي خوش، بزن مطرب سرودي خوشکه دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيمصبا خاک وجود ما بدان عالي جناب اندازبود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيميکي از عقل ميلافد يکي طامات ميبافدبيا کاين داوري ها را به پيش داور اندازيمبهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانهکه از پاي خمت روزي به حوض کوثر اندازيمسخندانيّ و خوشخواني نمي ورزند در شيرازبيا حافظ که تا خود را به ملکي ديگر اندازيم</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Sun, 15 Nov 2020 22:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوسفند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-m2l4mxm4aaus</link>
                <description>دیشب بین خریدهایی که بابام کرده بود پنیر هم بود.من اصلا پنیر به عنوان وعده ی صبحانه دوست ندارم کلا پنیر دوست ندارم اما این پنیر توجه منو جلب کردم برداشتم و بهش نگاه کردم محتویات روی بسته رو خوندم.پنیر چرب پاستوریزه رسیده در آب نمک لیقوانی.با خودم گفتم این دیگه چه مدلشه حتما خیلی هم شور است! من دیگر مثل سابق نیستم شاید اگر بودم بازش میکردم و با ذوق یک ذره را امتحان میکردم.فکر میکنم دیگر هیچ چیز برایم جذاب نیست هیچ چیزی نیست که شوقی همراه آن باشد که مرا ذوق زده و هیجان زده کند.یا شاید من تغییر کرده ام.گمان میکنم احساساتم تحلیل رفته است.من همه ی این هارو به بزرگ شدن نسبت میدهم میگویم خب این هم یکی از نشانه های بزرگ شدنه.مثل وقتی که شوهر خاله ی من به من گفت چقدر ساکت شده ای من دختری شیطون و شاداب تر از تو توی این خانواده نمی‌شناختم.البته آن روز طبق معمول با مادرم بحث کرده بودم حسابی.که بی تاثیر نبود ولی خندیدم و گفتم خب اون مال بچگیام بوده الان بزرگ شدم .میدونید حدود سه یا چهار سال بود که درست و حسابی ندیده بودم کسی را.روی بسته پنیر عکس یک گوسفند بود.به عکس خیره شدم .دلم خواست من یک گوسفند باشم.یک گوسفند بین گله گوسفندهای عشایر کوچ نشین.یه گوسفند آرام و سر به زیربا پاپیون صورتی روی گوشش که چوپان هرگز از دستش عصبانی و کلافه نمیشود .گوسفندی منزوی و آرام که سرش به کار خودش هست و تنها روزهارو جدا از بقیه گوسفند ها در مراتع میچرد و گاهی هم دراز می‌کشد برای خواب بعداز ظهر .شب ها هم در پرچین گوسفندان یک گوشه ای انتخاب میکردم دراز می‌کشیدم به آسمان وسیع و آرام و پر ستاره ی سیاه نگاه میکردم غرق در افکار خویش بودم و صدای زوزه ی گرگ و صدای سگ ها هم می آمد و من به همه ی اینها بی توجه همینقدر زندگی آرام کاش یک گوسفند بودم. می بینید من دلم میخواهد گوسفند باشم.میدانید چرا؟فکر میکنم یک گوسفند اینجوری بودن خیلی خوب است فکر میکنم گوسفند ها قرار نیست با کسی سر و کله بزنند و حتی با احساسات مختلف خود نمی جنگند.گوسفند بودن خیلی خوب است.خیلی خوب البته من هرگز منظورم لفظ بی ادبانه گوسفندی که گاهی اطرافمان می شنویم نیست من تصورم از گوسفند حیوان آرام و شخصیت فارغ از غوغای جهانی که دارد است که از بدو تولد اهلی شده است و این زندگی را گویا کاملا پذیرفته.من دغدغه ی اینکه گوسفند بیچاره ممکن است وعده ی غذایی انسان ها بشود را نادیده گرفته ام.میدانم شاید گمان کنید این ناشکری است که ما اشرف مخلوقاتیم من کاری به کار این حرفها ندارم من احساسم این بود.</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 11:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحانه خیلی مفصل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%81%D8%B5%D9%84-zmqee9fxsv8f</link>
                <description>نیم ساعت قبل از اینکه آلارم به صدا دراد و یا اینکه بابام بیدارم کنه خیلی کلافه و خسته و پریشون و ناامید و غمگین پاشدم مسواک و حوله و برس رو برداشتم رفتم به سمت روشویی وقتی برگشتم نشستم روی کوه پتوهاو تشک های تو کمد یک ساعتی شد که غرق فکر کردن شدم توی اون تاریکی به همه چی فکر کردم به چت دیشبم باهاش که مثل همیشه نبود یعنی بود ولی زیاد نه! اخرین باری که صحبت کردیم یعنی یک ماه پیش فکر کنم ناراحت شده از دستم و با خودش گفته بابا من حوصله ی ادا و اطوار های این دختره رو ندارم :/بارها توی ذهنم قضیه رو تموم کردم.رفتم توی آشپزخونه دلم خیلی چیزها میخواست که بخورم بازهم اشتهای لاوصف من سراغم اومده بود که وقتی عصبی و غمگین و مضطربم بهتره بگم معدم به اندازه ی معده ی گاو گویا کش میاد.تصمیم گرفتم صبحانه ی خیلی  مفصلی بخورم در یخچال باز کردم ۲تاگوجه و‌یک تخم مرغ وفلفل دلمه ای و هویچ برداشتم .رفتم سراغ جا سیب زمینی پیاز که از اونجاهم چیزی نصیبم بشه اما خب نشد رفتم توی حیاط دوتا سیب زمینی و یک پیاز برداشتم .سیب زمینی ها رو خرد کردم و توی روغن ریختم .سیب زمینی های بخت برگشته چه صدایی میدادند.دست پاچه شدم که نکند بقیه بیداربشند توی این روز تعطیل.نگاهی به اطراف کردم در قابلمه ای که دیشب گویا مامانم جاگذاشته رو دیدم گذاشتم روی تابه صدا چه خوب کم شد گفتم ایول چه ابتکاری :)))اما این ابتکار من بود؟یادم افتاد دیشب خیارشور خورده بودم چه خیار شور های خوشمزه و تازه ای توی حیاط رفتم زیر درخت انجیر و دستم رو توی دبه ی خیارشور کردم و سه تا برداشتم نگم که انگشت هام یخ کرد.یکی رو همون توی مسیر با معده ی خالی و‌ناشتایی خوردم .هویچ ها رو حلقه حلقه خرد کردم و حین آماده شدن املت دونه دونه خوردم خیارشور هارو هم البته!یخچال رو باز کردم و از فرط تشنگی دو لیوان دوغ خوردم معدم درد گرفت اما توجهی نکردم.کتری اب رو گذاشتم که جوش بیاد برای چای زعفران هوس چای زعفران کرده بودم .گردو و عسل رو هم باهم قاطی کردم برای صبحانه ی فول انرژی.من پیاز توی غذا رو نمیخورم اما یک پیاز توی املتم خرد کردم:) میخواستم خودآزاری کنم با املت تند در کابینت ادویه ها رو باز کردم تک تک در شیشه ها رو باز میکردم که فلفل پیدا کنم گرد ادویه ها توی دماغم می‌رفت عطسه میکردم خبری از فلفل نبود اما :)))مامانم به من گفته بود دیگه دارچین نداریم گویا الکی الکی.چون مصرف دارچین من بالا ست از چای تا شیر دارچین.گفتم آخ جون دارچین که داریم!املت که من ترکیبی از سب زمینی فلفل دلمه ای گوجه و‌پیاز وتخم مرغ بود آماده شد چون فلفل نبود مقدار زیادی سس گوجه فرنگی تند اضافه کردم فوق العاده بود املت من درآوردی من بجز قسمت پیازش که نباید اضافه میکردم.نصف بطری آبی که روی سفره گذاشته بودم رو هم خالی کردم .معده ام رو هم از گردو عسل بی نصیب نگذاشتم وچند قاشق هم خوردم.دنبال فلاسکم گشتم پیدا نکردم ولی فلاسک رو برای کوهنوردی و کتابخانه گرفته بودم که قسمت نشد.چشمم خورد به پاکت نسکافه یک فنجان نیاز مرا رفع نکرد یک لیوان برداشتم و یک نسکافه ی غلیظ لیوانی درست کردم.چقدر خوب بود .یک قلپ می‌خوردم چشمانم رو میبستم و‌مسیر حرکت آن را از مری تا کاردیا دنبال میکردم آنقدر جذاب بود درست مثل یک بازی که من لیوان دوم رو هم خوردم .یادم افتاد دیشب ۶استکان چای خوردم وبرای استکان بعدی مامانم قوری رو با فاصله ی زیاد بالای استکان گرفت که ببین دیگه تموم شد:)) موقع نهار هم یک نهار مفصل کتلت خوردم البته عمدا دو لیوان دوغ هم خوردم که خواب بعدازظهر خوبی داشته باشم:))))</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 19:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امانت عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-pw6kbiexgker</link>
                <description>درس ادبیات رو اصلا باید شب ها بخونیم که فضا عاشقانه و شاعرانه است.که وقتی داری تست قرابت معنایی حل میکنی فکرکنی یه چیزیت هست.آه دلتنگ یاری و درد فراغ رو به امیدوصل  تحمل میکنی حاالا اگه صدای جیرجیرک باشه که تو حیاط ما هست و چای خیلی هم خوب میشه :)اوه از پاییز هم غافل نشم!یه بیتی هست که من توی سالهای تحصیلم و سالهای پشت کنکورم بارها به چشمم خورده شاید شماهم همینطور!آسمان بار امانت نتوانست کشید/قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند.میدونید این امانت سنگین چی هست؟خب من بهتون میگم.امانت،امانته عشقه!عرض کنم خدمتتون که خداوند،امانتی سنگین و سخت داشت که این امانت را به آسمان ها و زمین کوه ها عرضه کرد ،اما آنها قبول نکردند و خود را در پذیرفتن این امانت مهم،ناتوان دیدند.اما انسان آن امانت را پذیرفت.به عقیده عرفا این امانت سنگین، عشق بود که انسان قبولش کرد.پس،بار سختی بر دوش انسان است؛باری که آسمان هم تحمل آن را نداشت.انسان،بسیار نادان و نسبت به خود ظالم بود که چنین امانت سنگینی را قبول کرد.پس خداوند انسان را خلق کرد که دل انسان را بیافریند و‌آن امانت را درون دل قرار دهد.پس دل انسان،جایگاه امانت عشق است.این اتفاق در روز ازل رخ داد.آسمان بار امانت نتوانست کشید/قرعه کار به نام من دیوانه زدند.آدمی ،گر خون بگرید از گران باری اوست/کانچه نتوانست بردن آسمان ،بردوش اوست.دل نادان من،امانت عشق/هم به پشتی آن کرم برداشت.فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوک/چگونه بار امانت نشانده اند به دوشم.شبی که بار امانت از آسمان افتاد /خروش و ولوله در جهان عاشقان افتاد.مرا گناه خود است ار تلاش ملامت تو برم/که عشق بار گران بود و من ظلوم جهول.دل ما بود،امینی وامانت،عشقش/آن امانت به امینی بسپارند ،آری</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 22:06:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پای منشین!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-p3we6ht33qog</link>
                <description>چند بار امید بستی و دام برنهادی تا دستی یاری دهنده،کلامی مهر آمیز، نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ اری؟چند بار دامت را تهی یافتی ؟از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام بازگستری !مارکوت بیلاین دکلمه رو تو کپشن زیر پست یه دختره که تو مدت کم یعنی دور آخر و فرصت های آخر به گمونم تلاش کرده و دانشگاه تهران ارشد حقوق قبول شده دیدم. نوشته بود که این دکلمه تو اوج ناامیدی ها و خستگی ها به دادش رسیده و توان ادامه دادن بهش داده:))خیلی خوشم اومد!از پای منشین آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام بازگستری!</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 23:26:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%B4%D8%A8-upbv0bd7wg3s</link>
                <description>بابای من سر کار نمیره اما مرد سحر خیز و ان تایمیه.هرروز صبح بین ساعت ۷و۸از خواب بیدار میشه و اون تعداد از بچه هاشو که درس و مشق و دانشگاه و..دارند بیدار می‌کنه تا به کارهاشون برسند و سماور روشن می‌کنه.امروز صبح ماساعت نه ونیم پاشدیم البته من ساعت هشت چشمهام باز کردم و با خودم گفتم ایول بابا خواب مونده و خوابیدم اما اصلا حواسم نبود که جمعه است .صبحانه می‌خوردیم و من کلافه از خوب نخوابیدن دیشب بودم چون خواب دیشبم اصلا کیفیت نداشت بابا بهم گفت که اگه زود تر پا می‌شدی الان دوتا درس خونده بودی:))براش تعریف کردم که دیشب ساعت یازده خوابیدم اما سر و صدای بچه ها خنده و بازی و صدای فیلمشون حدود ساعت دوازده ونیم یک بیدارم کرده و من تا ساعت سه خوابم نبرده دیگه خواب موندم میگم بچه ها مدیونید اگه فکر کنید چند تا بچه ی چهار پنج ساله رو میگم خیر منظورم از بچه ها ۱۲ساله ۱۵ساله ۲۱و ۲۳ساله است امان از این همه انرژی و‌شلوغی که آخر شب شروع میشه!بابا گفت خب توی اتاقت بخواب چرا اونجا نمیخوابی؟من هیچی نگفتم باباگفت خب همونجا بخواب دیگه :))من توی اتاقم نمی‌خوابم بله درست حدس زدید من با این سن وسال تنها توی اتاق تاریکم که تاریک نیست نمیخوابم البته که تلاش هم کردم بخوابم اما ترس بر من غلبه می‌کنه مثل همیشه.خیلی هم تلاش کردم اما تا روشن شدن هوا من پلک روی هم نمیذارم و به این نتیجه رسیدم ای بابا فایده نداره من همون من قبلی ام .اخر شب بابا اومد توی اتاق که برقهای حیاط و شیروانی رو خاموش کنه گفت در هر صورت میخوای زود بخوابی یا دیر توی اتاقت بخواب من خودم صبح بیدارت میکنم نگران نباش حقا که من هم از این همه توجه شرمنده ام هم بدم نمیاد اصلا:))) با خودم میگم هیچ زن سیاه پوشی وجود ندارد که دستش رو توی موهای من ببره چون اینجا یک خونه ی متروکه نیست اتاق منه هیچ ارواحی از فامیل هم نیست چون من احضار روحی نکردم هیچ موجودی هم نیست که بخواد استخون بچه بخوره چون من بچه نیستم.بله درست متوجه شدید من الان توی اتاقم تنها میخوابم آن هم با نور سفیدی که از پرده رد شده و اتاق رو روشن کرده جیرجیرک هم که فضا را کلی شاعرانه کرده:))انگار که خسته نمیشود بله این زندگی غریب یک کنکوری است !حتما هرچی خیر پیش میاد:))پ ن:بیشتر از همه من از زن سیاهپوش فیلم women in black میترسم:)))اگه مثل من به ژانر وحشت پرهیجان انگیز علاقه دارید حتما ببنید اما درعین علاقمند بودن میترسید هم!</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 00:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-xb6opo6zq31w</link>
                <description>بابام ازم خواست که قندش رو چک کنم. اصلا دلم نمیومد به دست  بابام آسیب بزنم با اون سوزن های کوچیک که از دستش خون بیاد. واقعا آدم هرچی هم که باشه دلش نمیاد به عزیزش آسیب بزنه حتی در حد یه قطره خون من چجوری می‌تونستم به بافت انگشت بابام آسیب بزنم هرچند که بابام خیلیی خیلی قویه! اما کلی با خودم و ترسم ودلم اون لحظه کلنجار رفتم چشمامو بستم و یه ضربه به انگشت بابام زدم و خون اومد. کلی هم معذرت خواهی  کردم و میگفتم دردت گرفت بابا.بابا درد داشت آخه باید محکم میزدم که خون بیاد از انگشتش. مامانم میگفت تو چجوری میخوای دکتر پرستار بشی:))نمی‌دونم اما شاید چون بابام بود اینطوری بودم؛ ممکنه نسبت به بقیه افراد هم اینقدر دل رحم باشم که نتونم از این کارها انجام بدم ؟دل و جرئتشو به اندازه کافی دارم؟یا بعدا به دست میارم؟ به هر حال این امکان خیلی هست که من تو یکی از رشته های علوم پزشکی تحصیل کنم.پ ن:مرسی که قصور نگارشی و املایی من رونادیده میگیرید?</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 18:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدوارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-loglckyyzlhu</link>
                <description>امروز داشتم با یک نفر چت میکردم در جواب پشت کنکور موندن من بهم گفت امیدوارم!همین کلمه ی امیدوارم پر از انرژی منفی بود برای من،خیلی وقته من از هر نوع حرف منفی دوری میکنم چون واقعا کلمات و جملات منفی تا حداقل برای همون لحظه در عمق وجود من نفوذ می‌کنه !و من بهش گفتم لطفا به من انرژی منفی نده. کلمه ی انشالله و امیدوارم رو من  میخوام  سری کلماتی که استفاده میکنم حذف کنم چون این کلمات ممکنه بشه ممکنه نشه رو با خودش دارن! و بهتره قاطعانه یک نفر بگه اره امسال حتما  میتونی! اگه میخوای حرف قشنگ بزنی در جواب اینکه من میخوام یک کاری رو انجام بدم بهتره بگی حتما میشه وحتما میتونی  در غیر این صورت هیچ حرفی نباید زده بشه.من خیلی وقته خوشبینم نسبت به همه چی.</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 09:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در گریختن رستگاری نیست بمان از خودت چیزی بساز که نشکند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AF-fglqf2khgkgl</link>
                <description>ته تهای برنامم بود که خسته ی خسته بودم،جونی نمونده بود مخم نمیکشید دیگه.اما هی بخودم میگفتم حالا تموم کن بره. حرف می‌زنیم.البته گرسنگی آخر شب هم موثربود که خسته ترم کنه.پاشدم رفتم آشپزخونه چیزی خوردم و برگشتم پشت میزم و شروع کردم به حل سوالای قرابت و بعد ریدینگ اصلا نفهمیدم دقیقا راجع به چی بود یعنی دیگه کنجکاوی نکردم آخرش دور  همه ی کلمات ناآشنا خط کشیدم که ناتوانیم به خودم ثابت کنم ببین چقدر زیاد شد یه دوتا پاراگراف ۱۵تا کلمه ی ناآشنا داشت به چرک نویسای امروز که پایین میز افتاده بود نگاه کردم به کتابهام از خستگی از اینکه نمیخوام ادامه بدم دیگه زدم زیر گریه من نمیخوام درس بخونم کاش انتخاب رشته ای بود و منم منتظر نتایج بودم الان هم فرصت هست؟اصلا بدون کنکور رشته ای هست که الان ثبت نام کنند.و‌به همه ی اونایی که گفتن پشت کنکور بمون فحش دادم به زمین و زمان آخه کی گفته من دختر با استعدادی ام این توهمی بیشتر نیست من هیچی نیستم هیچی هیچی.هنوز هیچی نشده من جا زدم اره جازدم .این خستگی من خستگی نیست که با ساعت ها خواب و استراحت رفع بشه خستگی ناشی از ناامیدی و نشدن هم نیست این خستگی بخاطر اینه که دیگه از من منی نمونده که بخواد تلاش کنه.کنکور اصلا اشتباه نیست اشتباه منم کنکور خیلی هم خوبه من بدم :( وقتی داشتم تست قرابت میزدم رسیدم به این بیت:آسایش است رنج کشیدن به بوی انک/ روزی طبیب برسر بیمار بگذرد.یعنی من این سختی هارو تحمل کنم به امید روز وصال!اصلا باید به وصلی هم امیدوار بود؟چند روز پیش دوستم این جمله رو برام فرستاد( چگونه خودت را ساختی؟زخم به زخم.) من اون روز خیلی بی توجه ازش گذشتم و با خودم گفتم واسه من که نیست امشب به یادش افتادم تو اوج خستگی وجا زدن که نکنه حکایت ماهم تفسیر این جمله باشه که احتمالا باشه:/</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Mon, 26 Oct 2020 00:46:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابهایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_993688/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-ze2a2xomvbbd</link>
                <description>رفتم سراغ کتاب ها وسایل تحریرم یادمه یه روزایی کل بهونم واسه درس خوندن داشتن میز  بود میگفتم من نمیتونم درس بخونم باید پشت میز درس بخونم میز تهیه کردم ولی دیگه جذابیت اون موقع ها که میز نداشتم درس بخونم و بهش فکر میکردم نداشت بعد اینکه کنکورم دادم میز وسایل و کتاب هارو جمع کردم بردم گذاشتم زیر زمین.نمیدونم دلیلش چی بود اما خب برشون داشتم الان دلم درس خوندن پشت یه میز جدید میخواد اما خب به این حس جدید دلم میخواد غلبه میکنم نادیده میگیرم نباید بساز دلم میخواد رقصید.کتاب هامو که گذاشته بودم تو جعبه ی میوه از این جعبه های پلاستیکی روشون پارچه کشیدم که کسی کاری نداشته باشه با اینکه دیگه دلم نمیخواد کنکور بدم اما خب گفتم بزار باشه بمونه همین جا هرچند که داداشم میگه بده من ببرم بفروشم اونم کیلویی خودم نه دلم میاد اهدا کنم نه برم به کتابفروشی دسته دوم شهرمون بفروشم پول بهتری بگیرم وقتی داشتم جمع میکردم بهتون گفتم بابام بهم گفت جمع نکن بزار نتیجه ها بیاد اما برا من دیگه مهم نبود. رفتم سراغشون چند تا کتاب برداشتم گذاشتم کنار کتابای غیر درسیم مثل کتاب زیست ای کیو ویکی دوتای دیگه ! بهش گفتم اصلا نمیتونم ازت دل بکنم دوست دارم همینجا بمونی.اوه خدای من چقدر غم انگیز!یه جعبه داشتم جعبه ی کادوی نسبتا بزرگی بود یعنی الآنم دارمش تمام خودکارای تموم شده مدادای کوچیک شده ای که نمیشد بنویسی دیگه برگه های چرک نویسم که یه عالمه بودن که باید از یه عالمه بیشتر میشدن اما خب من همینقدر استفاده کرده بودم مینداختم توی اون جعبه همه رو پرت کردم،جامدادی هامو باز کردم خودکارای نصفه نیمه رو رو دستم امتحان کردم اگه رنگ داشتن میزاشتم بمونه در غیر اون صورت پرت کردم چند تا کپی از شناسنامم بود اونارم پاره کردم پرت کردم اصلا حس بدی نسبت بهشون داشتم ازشون بدم اومد پاره کردم زیر لب گفتم یه چیز زیاد کپی شناسنامه.یه دفترچه هم داشتم که توش فرمول شیمیایی هارو نوشته بودم واسه کنکور ۹۷بود برگه هاشو کندم و اون تعداد سفیداشو نگهداشتم که قابل استفاده باشه.میگم کتاب هام باید این سرنوشت قبول کنند که ممکنه هیچوقت خونده نشن و دست نخورده باقی بمونن یا نیمه خونده شده برای همیشه رها بشن.پ.ن: این نوشته مربوط میشه به اواسط شهریور اما الان به اشتراک گذاشتم.</description>
                <category>Somaye</category>
                <author>Somaye</author>
                <pubDate>Sat, 24 Oct 2020 23:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>