<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانم نویسنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_99420563</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 07:39:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/673770/avatar/cOs4a4.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خانم نویسنده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_99420563</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99420563/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-snkcwl8nz5aw</link>
                <description>کوهیار عزیزماین روزها دارد از من یک مادر به شدت بقلی میسازد،روزی آنقدر بزرگ میشوی که دیگر در آغوش من جا نشوی...روزی می‌رسد که آغوشم برای آغوشت درد بگیرد،شبی می‌رسد که دیگر صدای گریه وگرسنگی ات کلافه ام نکند و من شماره ی تلفنت را بگیرم تا صدای مردانه ات آرامم کند،فکر دور شدنت بغض گلویم را سنگین میکند ویادم می آورد که بیشتر زیر گلوی کوچکت را بو بکشم....تو کودکی کن تا برایت مادری کنم</description>
                <category>خانم نویسنده</category>
                <author>خانم نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 14:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق داشت بمیرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99420563/%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-t4bycemlccyg</link>
                <description>دیروز دختر پیری روبرویم نشسته بود،همانطور که چشمهایش رابا سوزن به گذشته اش وصله میکرد،خون از گوشه ی حفره ی چشمانش می‌چکیدسرم را به گوش هایش چسباندم نخواستم اورا بترسانم،به اندازه ی کافی آشفته بود،طوری ک کسی جز خودم و خودش نشنود پرسیدم:با خودت چیکار میکنی؟عکس العملی نشان نداد انگار فاتحه ی گوش هایش را هم خوانده بودتکرار کردم این بار بلند تر ،نگران تر، مصمم تر.....ولی فایده ای نداشتدستانم را به دست های پراز رگ و انگشت های کشیده اش رساندم....تمام تنم از سرمای وجودش لرزیددیر شده بود...دخترکه پیر روحش، روانش و فکرش مرده بوددلم خواست فریاد بزنم یقه ی نازکش را بگیرم و بپرسم چه بلایی سرت آوردن؟چه بلایی سر خودت آوردی؟دلم میخواست او را از گردآب حقارت بیرون بکشمولی آنقدر خسته بی جان شده بود،که حق داشت یک عمر بمیرد........</description>
                <category>خانم نویسنده</category>
                <author>خانم نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 17:23:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک خانم نویسنده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99420563/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-he9yzifurlkj</link>
                <description>زنی عریان را میبینم که زنجیر هایی با خشونت داخل گوشت تنش فرورفته است...اطراف زنجیر های فرورفته در تنش زخم های خشک شده وجود دارند،بعضی از زخم ها کهنه ورنگ پریده اند و بعضی هایشان تازه کهنه ترین زخم که چرک کرده است مربوط به کودکی اوست زخمی که همیشه پرخاش میکند وبه دست مردی ناشناس زنجیر شده استاین یکی زخم را ببین پدرش ناخواسته زنجیرش کردشبیه یک سیخ کوتاه شده که بوی تلخ تریاک ازآن پخش میشودزیباترین زخمش شبیه سیب سرخیست که در معصوم ترین حالتش از عشق ناکامش هدیه گرفتتازه ترین زخمش را پدر کودکش زنجیر کرده تازه ترین زخمم را پدر کودکم زنجیر کرده در حالی که در این عصر برابری زن و مرد،من حتی نمیدانم نزدیک ترین بقالی به خانه ام کجاست....روز مرد شده و حس غریبی دارم کاش میشد این کلمه را ذهن پریشان و روان بیمارم  بیشتر درک میکرد،به هرحال در این دنیای ۳۰۰ متری خانه ام،کیکی راکه به مناسبت امروز درست کرده ام ،برش میزنم و با یک لیوان چایی داغ میخورم روز مرد مبارک</description>
                <category>خانم نویسنده</category>
                <author>خانم نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 19:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>