<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_99549686</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 22:01:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>الهه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_99549686</link>
        </image>

                    <item>
                <title>#روایتگر باش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99549686/</link>
                <description>نمی دونم چند سال پیش اما اولین گوشیِ من نوکیا 6600 فنلاندی بود. آن موقع خیلی عظمت داشت! باهاش رفتم مسافرت. اونجا فامیلِ دورمون ازم گرفت تا به نامزدش زنگ بزنه اما بعد به جای دکمه ی با نشونِ قرمز، دکمه ی وسط را فشارداده بود؛ همین باعث شد همه ی حرفهایی که چند لحظه ی بعد راجع به نامزدش توی محفل گفت از اون طرف شنیده بشه و خلاصه نامزدیِ محکم این دو تا رو نوکیا 6600 فنلاندی توی یه چشم به همزدن، به هم زد! ... هنوزهم این گوشی رو دارم با روز اولش مو نمی زنه به جای اسمارت فونم که حالا اونم قدیمی شده 6600 رو بیرون می برم چون می دونم هیچیش نمیشه ! مضافا&quot; هم اسپرت و هم شیکه.تا قبل از زمستون پارسال به جز تعطیلات آخر هفته همیشه تو نت بودم. از صبح  توو سامانه ی بورس و پلت فرمهای خارجی و داخلیو و یوتیوب که بسته به جونم بوده و هست. اما از زمستون پارسال که چشمِ دنیا باز شد به ویروس کورونا، میخوام بگم دیگه از نت بیرون نیمدم! هم برای خودم و هم هر کی تو خونه حتی اگه کفش و لباس و یا احیانا&quot; بلیط مسافرتی و حتی وقتِ دکتر بخواد از پایگاهها و فروشگاههای اینترنتی تهیه ش میکنم.آرزوم اینه که نسل پنجم شبکه تلفن همراه هر چه زودتر راه بیفته و همه ی کشور رو پوشش بده اما به هزینه ها اضافه نکنه! گوشی ارزون بشه طوری که همه ی بیمارا  بتونن یک تلفن همراه داشته یاشن و بادکترشون کانکت بشن. همه اینترنتی بیمه ی عمر بشن. کارگرا گوشی داشته باشن و وضعیت سواد و دانش خودشونو بهبود ببخشن و یا ارتقا بدن. ( لطفا&quot; کسی نخنده لطفا&quot;)به جز اینا که آرزوئه ... در مورد اسمارت فونها دلم میخواد باطریهای قَدَرِ گوشیها که زود شارژ میشن ولی زود تن به خالی شدن نمیدن زود تر بیان. نسل جدید حافظه ها با بالاترین پهنای باند مگا پیکسلی هم از راه برسن و ما بتونیم هر چه بیشتر از تماشای تصاویر واقع نما لذت ببریم. دوربینهای با حسگرها و مگاپیکسل 200 و بزرگنمایی های ویژه و حتی نجومی وارد زندگی ما بشن و ما را جادو کنن ! نمایشگرهای 120 هرتزی به دست ما هم برسه و همین طور شارژرهای قوی بنیه که زمانِ شارژ رو به نصف کاهش میدن. و البته بحث مهمتر از همه اینا بحث حریم خصوصی مردم و امنیت داده هاست که باید حتما&quot;تأمین بشه.*بحث تعویض هم هست. مثلا&quot;بعد از 4 یا 5 سال بفرستن دنبالِ آدم که بیا گوشیتو بده و گوشی جدید بگیر مثل ماشین فرسوده. بهر حال گوشی فرسوده هم برا ی خودش خطراتی داره و این  منافع دو طرفه رو در بر داره که فعلا&quot; مجال پرداختن به اون نیست!خوب حالا وقت چی رسیده عزیزان؟! وقت یه خاطره ی قشنگ! پس خوب گوش کنین:اسفند 98 به پارک نزدیک خونه رفتم. نیمکت را با الکلی که همراه برده بودم ضد عفونی کردم و با ماسکی که روی صورت داشتم رو نیمکت تنها نشستم.کمی دور و بر رو نگاه کردم میخواستم گوشیمو از کیف در بیارم که صدای نازکی گفت: سلام!دور و برو نگاه کردم و بعد دوباره از جام بلند شدم تا بهتر ببینم. دخترکوچولویی پشت نیمکت قایم شده بود و به نظر می رسید دستش بنده! شاید چیزی رو پنهان می کرد! جواب دادم: سلام.. اگه دوست داری بیا بشین این سرِ نیمکت! بلافاصله اومد نشست. اون منو نگاه می کرد و به همین خاطر دلم نیمد بی محلی کنم و گوشیمو در بیارم. پرسیدم: اسمت چیه؟! جواب داد: بارون!  باور نکردم اما به رُوش نیوردم.  در عوض گفتم: بَه بَه خیلی قشنگه به چشات میاد! نوبتِ اون شد. پرسید: اسم شما چیه ؟! این سخت ترین سؤال، حداقل واسه ی من بوده تا حالا... آسمونو نگاه کردم و بعد جواب دادم: ستاره ! باور نکرد اما به رُوم نیورد و در عوض گفت: به به خیلی بهت میاد! خنده م گرفت و عجیب علاقه مند شدم باهاش ادامه بدم! شاید 7 یا 8 سالش بود! ... دوباره پرسید: چه رنگیو دوست داری؟! آمادگی نداشتم. تو چشاش نگاه کردم و گفتم: خاکستری که توش رنگ آبی هم باشه! انگار خوشش اومد. گفت: حالا تو یه سؤال بپرس! می خواستم بپرسم اون پشت چی قایم کردی اما منصرف شدم؛ چون ریتممون به هم می ریخت. در عوض پرسیدم چه حیوونی دوست داری؟ کشیده جواب داد :آآآآ – مورچه ! ناخواسته گفتم عه!!! ... بلافاصله گفت: مورچه که خوبه همیشه همشون با هَمَن! پرسیدم تو از کجا میدونی؟!  جواب داد: خوب ... من یه عالمه مورچه دارم! چیزی نداشتم بگم! دوباره ادامه داد: باور نمی کنی؟! و بلافاصله دوید رفت پشتِ نیمکت و یک شیشه ی پر از مورچه اُورد و گذاشت روی نیمکت جلوی من! شیشه ای که توش هزار هزار مورچه بود! از جام بلند شدم حس کردم دارم عرقِ سرد می کنم! کمی عقب رفتم. فوبی نداشتم اما انتظارشوهم نداشتم!... دختره فریاد زد: نترس خاله! اینا همه شون با هم اقوامن! به خودم مسلط شدم و دوباره سَرِ جام نشستم . سعی کردم وضع، دوباره عادی بشه. پرسیدم: آخه تو از کجا می دونی اینا اقوامن؟! جواب داد: وقتی با هم حرف میزنن گوش می کنم! دوباره پرسیدم: مگه به چه زبونی حرف می زنن؟! گفت: خوب معلومه! همه می دونن که مورچه ها انگلیسی حرف می زنن! بهو بلند زدم زیر خنده! ... اما زود خجالت کشیدم و ساکت شدم. دور و بر رو نگاه کردم. یه مرد که روی نیمکتِ دیگه نشسته بود، مارو نگاه کرد؛ ولی دوباره سرش رو برد توی گوشی... دخترک دوباره شیشه رو برد پشت نیمکت و قایمش کرد! بعد دوباره برگشت سرجاش نشست... بارون گفت: خاله؟! گفتم بله؟! با حسرتِ خاصی پرسید: تو حیوونا رو بیشتردوست داری یا بچه ها رو ؟! خوب نگاش کردم و جواب دادم: من همیشه بچه ها رو از هر چیز دیگه ای بیشتر دوست دارم! اون هم نگاهشو رو من فیکس کرد و ادامه داد: اما مامانِ من فلور رو از همه بیشتر دوست داره! گفتم: تو رو هم دوست داره. گفت: نه! نه به اندازه ی فلور!...من دیگه چیزی نگفتم ... احساس خستگی می کردم... شاید چون به جایِ گوشی با یه بچه حرف زده بودم احساس خستگی می کردم! می دونستم وقتی سرم تو گوشیه به این زودیا خسته نمیشم! دلم می خواست برم خونه اما دلم نیمد همینطوری ازش جدا بشم! یاد قصه ی شازده کوچولو افتادم و گُلی که اون داشت این که چطور برای گلش زمان صرف کرده بود! به اهلی شدن فکر کردم! روباه بهش گفت تو در قبال گُلت مسئولی! ... به بارون گفتم: داره دیر میشه می خوای اول برسونمت خونه؟ گفت: نه خاله با بابام میرم و بعد با دست همون مردی رو نشون دادکه برای یه لحظه سرش رو از تو گوشی بلند کرده بود! دوباره غافلگیر شدم! ... گفتم: پس زودتر برو حتما&quot; مامانت و فلور منتظرن با شما شام بخورن! جواب داد: مامانم که تا حالا شامشو خورده! فلور رو هم حتما&quot; زده به شارژ!بارون رفت پشت نیمکت و شیشه ی مورچه هاشو بغل گرفت و به سمت پدرش رفت. من هم راه افتادم و از پارک خارج شدم. تو راه برگشتن به خونه آسمون بارون گرفته بود!</description>
                <category>الهه</category>
                <author>الهه</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 23:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>