<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهی قرمز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_99784784</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:31:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4895652/avatar/n3fMkh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهی قرمز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_99784784</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سمفونی آه های بی پاسخ (صبا سعد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99784784/%D8%B3%D9%85%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%B5%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B9%D8%AF-ivgswpxywdr4</link>
                <description>گاهی سهم ما از یکدیگر، تنها دلتنگی است؛ حضوری ناگهانی در متن زندگی و سپس رفتنی آرام و بی‌صدا، همچون قاصدکی در باد. چه ناعادلانه است کسی را که عشق را نمی‌شناسد، با گرمای عشق آشنا کنی و بعد او را در حسرت همان گرما، در سوز تنهایی رها کنی و بروی.دنیا با همه فراز و نشیب‌هایش، درس‌هایی به ما می‌آموزد که در مکتب هیچ استادی پیدا نمی‌شود. چه کسی می‌تواند عمق این تنهایی و بی‌کسی را درک کند؟ تنها یونس در تاریکیِ شکم ماهی است که معنای نیاز به نور، هوای تازه و رهایی از آن ظلمت دردناک را می‌فهمد.کجاست کسی که بیاید، لحظه‌ای کنارمان بایستد و بپرسد: «حالت چطور است؟ در میان این همه بی‌وفایی و بی‌انصافی چگونه روزگار می‌گذرانی؟» کجاست کسی که فقط برای لحظه‌ای بگوید: «حق تو این همه رنج و عذاب نبود...»؛ بیاید و سمفونی آه و درد ما را بشنود.کاش می‌شد این ذهنِ خط‌خطی‌شده از خاطرات را کمی پاک کرد؛ خاطراتی که دیگر هرگز طعمشان را نخواهی چشید، اما هر روز با شنیدن آهنگی یا دیدن نشانه‌ای کوچک، دوباره جان می‌گیرند، روحت را می‌سوزانند و خاکسترشان را باد بی‌مهری با خود می‌برد. دیگر از آن صلابت و غرور درونم چیزی باقی نمانده؛ خسته شده‌ام.خسته از اینکه مدام با خودم فکر کنم چقدر برای دیگران ارزش داشتم، چقدر دوستم داشتند و چه اندازه از یاد من در دلشان به جا مانده است. حالا من شبیه زندانی فراری‌ای هستم که خودش هم می‌داند جایی برای رفتن ندارد و کسی در بیرون چشم‌انتظارش نیست.از این احساسات له‌شده خسته‌ام؛ از تمام حقارت‌هایی که بر سرم آوار شد و من تنها در سکوت تحملشان کردم. خسته از قوی بودن‌هایی که همیشه باید به تنهایی برایشان بجنگم. خسته از بی‌اعتنایی‌ها، از طلبکار بودن آدم‌ها، از بی‌انصافی‌شان، از بی‌نمکی دستم و از بی‌رحمی دنیا و آدم‌هایش. خسته از اینکه زمستان را با رنج به بهار برسانم و بهار را با اندوه به پاییز پیوند بزنم.خستگی امانم را بریده است و من، پشت این پنجره، از چشم‌انتظاری برای عبور یک سوار بی‌معرفت، به ستوه امده‌ام.</description>
                <category>ماهی قرمز</category>
                <author>ماهی قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 17:48:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهم من از حریت( صبا سعد)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99784784/%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%B5%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B9%D8%AF-hqfyfdlikcyb</link>
                <description>گویی از پسِ تندبادی سهمگین برخاسته‌ام؛ طوفانی که نه بر پیکر زمین، که بر ساحتِ لرزانِ احساسم تازیانه زد. هر بار که این هجومِ ویرانگر می‌وزد، خرابی‌اش عمیق‌تر از پیش است؛ چرا که عمارتِ فرسوده‌ی وجودم، با هر نسیمِ ناموافقی، سودای فرو ریختن دارد. من دیگر آن توانِ پیشین را در رگ‌هایم حس نمی‌کنم.دریغا! من که در این دشتِ لایتناهیِ ملال، چشم‌به‌راهِ نسیمی ملایم بودم تا بر این دشتِ اندوه بوزد و اندکی حالم را خوش کند، باز هم گرفتارِ صاعقه شدم. او پس از مدتی طولانی می‌آید و به جای آنکه دستِ نوازشی بر این جانِ خسته بکشد یا مرهمی بر رنجِ زمانه باشد، روحم را در مسلخِ واژگانِ بی‌رحمش قربانی می‌کند. کلماتش را چون رگبارِ تیرهای زهرآگین، بی‌سند و بی‌محابا پرتاب می‌کند؛ حکم می‌راند، محکوم می‌کند و می‌رود. نه تأملی برای دفاع باقی می‌گذارد و نه گوش شنیدنی برای استدلال؛ شاید خود نیز می‌داند که حقیقتِ فریادهای خاموشِ من، چنان استوار است که پاسخی برای آن‌ها ندارد.اکنون، منِ ویران‌شده باید دوباره به این زندگی بازگردم. باید با آدمیان مراوده کنم، در حالی که بیزاری از تمامِ جهان در من ریشه دوانده است. باید دوباره تلاش کنم در حالی که جانی در تن نمانده؛ باید لبخند بر لب بنشانم، در حالی که تمامِ اعضای درونم هم‌صدا با هم مویه می‌کنند و اشک می‌ریزند. در جاده‌ای تاریک و نامعلوم که پایانش ناپیداست، مرا به اجبار به سمتِ ناشناخته‌ها هل ندهید! کاش می‌شد در همین ابتدای مسیر اعلام کنم که من پای رفتن ندارم و بگذارید در همین انزوای غریب و بی‌کسی، تمام شوم.من به حیاتی محکوم شده‌ام که در چشمانش هیچ شراره‌ای از شوق نیست؛ چگونه ننی بیند در این سیلاب قطرات اشک گوهر امیدی دیگر چشمک نمی زندهر که حالِ دلم را اندکی واکاوی کند، می‌فهمد که این تن، سال‌هاست مدفنِ روحی است که در انزوا جان داده. چگونه کسی که ادعای دوست داشتن دارد، این غصه‌ی بی‌پایان را نمی‌بیند؟ چرا مرا با زخمِ زبان‌هایش می‌رنجاند و سپس در هیاهوی روزگار گم می‌شود؟ چرا نمی‌گذارد در همان باتلاقی که خود ساخته، دفن شوم؟ من منتظرِ بارقه‌ای از امید بودم، اما او مرا به قعرِ دره‌ی ناامیدی پرتاب کرد و من باز باید تکه‌های متلاشی‌شده‌ی خویش را گرد آورم و دوباره از نو با جانی مجروح ادامه دهم.اما در این میان، این روزها شمیمِ اندوهی متفاوت در فضا پراکنده است؛ غمی بزرگ برای او که نخواست آدمیان بنده باشند و فریادِ آزادگی سر داد. من در هر ثانیه و دقیقه، ملتمسانه چشم به درگاهِ او دوخته‌ام. در این دریای اشک، که حتی قطره‌ای گوهرِ امید برای آینده در آن نمی‌یابم، تنها به او توسل می‌جویم. از او که آموزگارِ حریت است، می‌خواهم که ما دربندانِ این زندگی‌های پوچ و بی‌احساس را، به مهر و کرمِ خویش، از زنجیرِ این رنجِ مدام آزاد کند.آیا این مجازاتِ پنهانِ آدم‌ها به پایان می‌رسد؟ ایا او فریاد مرا میشنود که من هر دم میگویم من خسته ام ای ارباب آزادگان</description>
                <category>ماهی قرمز</category>
                <author>ماهی قرمز</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 17:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبا سعد(گریزگاه محال)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99784784/%D8%B5%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-ljhrlg2gqlcx</link>
                <description>فرار، چاره‌ی آدمی نیست؛ که در جغرافیای این جهان، هیچ بن‌بستی برای پنهان شدن از دستِ سرنوشت وجود ندارد. در پهنه‌ی هستی، کجا می‌توان از کمندِ تقدیر گریخت؟ اگر سرنوشت را گریزگاهی بود، خاک این‌گونه مأوای خفتگانِ بی‌شمار نمی‌شد و آتشِ هجران، خرمنِ عشاق را به خاکستر نمی‌نشاند. پس مهراس و مگریز؛ با ترس‌هایت رو در رو شو، بپرس و بشنو، و بگذار از تو بپرسند. به دیگران مجالی بده، که شاید این آخرین فرصتِ بازمانده در دست‌های لرزانِ کسی باشد.من به یقین دانسته‌ام که اگر کوه‌ها به هم آیند و آسمان بر زمین فرود ریزد، سرنوشت از حکمِ لجبازانه‌ی خویش باز نمی‌گردد. مگر این تقدیرِ کج‌مدار، دلش به حالِ نو‌عروسی سوخت که در شبِ وصال، رختِ عزا بر تنش نپوشاند؟ مگر به مادری که نُه ماه با جنینِ خویش واگویه کرد، رحم آورد؟ مگر دل‌شکستگیِ کسی که تمامِ سهمش از دنیا یک «او» بود، توانست او را نرم کند؟ سرنوشت، چشمانِ بسیاری را در سوگِ عزیزان به دریا نشانده است. خود را مفریب؛ که نه سیلابِ اشکسدِ راه اوست و نه ضجه‌های دل‌شکستگان، مهارِ بی‌رحمی‌اش.او مسیرِ خویش را می‌پیماید، بی‌اعتنا به جراحتی که بر جانِ ما می‌نهد. گاه در هیبتِ عفریته‌ای بدسگال ظاهر می‌شود و گاه در قامتِ فرشته‌ای بی‌همتا. اگر بخواهد، محال را در ازدحامِ میلیون‌ها غریبه پیش پایت سبز می‌کند و اگر نخواهد، تو را در خانه‌ی خویش چنان به بیراهه می‌برد تا آنچه باید ببینی را نبینی و آنچه نباید، درست برابر چشمانت قد بکشد.او گاه گرهی کور بر روزگارت می‌زند که تدبیرِ جن و انس به گشودنش راه نمی‌برد، و گاه چنان بندها را می‌گشاید که انگشتِ حیرت به دندان می‌گزایی. سرنوشت، نه سفارش می‌پذیرد و نه به تمنای ما رام می‌شود؛ او بسانِ خودت، خیره‌سر و یکدنده است.بپذیر که ما محکوم به فاصله‌ایم. نزدیکیِ ما، قرابتِ جرقه و باروت است؛ در کنار هم، جهانِ خویش را به آتش می‌کشیم. باید با این تقدیر—even اگر شوم باشد—دستِ دوستی داد؛ که پذیرش، تنها راهِ تاب آوردنِاین اجبار است. می‌دانم دردناک است، اما لعن و نفرین یا ناز و نوازش، تغییری در این روند نمی‌دهد. آن حسرتی که باید بر دل بنشیند، سرانجام خواهد نشست.از من، از خودت، و از این سرنوشتِ نامهربان فرار نکن. او از همان دم که در صُلبِ پدران و رَحِمِ مادران بودیم، به ما دهن‌کجی می‌کرد. من لبخندش را به یاد ندارم. ما نه کاتبِ این سرنوشتیم و نه قاریِ خوش‌خوانِ آن؛ هرچه هست، دردی است مشترک میانِ من و تو، و گرهی مُهر شده بر پیشانیِ تقدیرمان.»</description>
                <category>ماهی قرمز</category>
                <author>ماهی قرمز</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 00:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبا سعد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99784784/%D8%B5%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B9%D8%AF-ggs7iymcxpsf</link>
                <description>خاکستر عشق گاهی دلتنگی چنان بر جان چنگ می‌زند که گویی راهی برای گریز نیست؛ نه توانِ گفتن داری و نه قدرتِ حل کردن. تنها می‌ماند باری سنگین بر دوش که باید تا انتهای مسیرِ زندگی، خاموش حملش کنی. چه دشوار است که در آرزوی گفتن و درددل کردن  باشی، اما سکوت بر لبت قفل زده باشد؛ اگر بخواهی مرهمی از کلام یا ترانه‌ای به هدیه تقدیم کنی، با دریغ به  زنجیرهای ناپیدای دنیا،  که دست و بالت را بسته است خیره شوی.این زندگی، گویی در چنبره‌ی غمی ابدی گرفتار شده است. من در این میان، تنها تحمل‌گرِ این بارِ گرانم و کاش می‌دانستم پایانِ این شبِ تاریک کجاست. اینکه در برزخِ بی‌پایانی اسیر باشی، جانکاه است. بارها کوشیدم تا در زیرِ آوارِ این تنهایی مدفون شوم، بی‌آنکه کسی را در رنجِ خویش سهیم کنم. من قلبم را به خاطرِ آرامشِ دیگران دفن کردم و احساساتم را سرکوب، تا مبادا برچسبی بر پیشانی‌ام بنشینند. شادی در من مرده است و امیدی به احیای آن نیست؛ چرا که آن‌چه می‌توانست شعله‌اش را برافروزد، دیگر در میان نیست.من به درختی می‌مانم که ریشه‌اش از درون پوسیده، اما در ظاهر سرپا مانده است؛ درختی که هر لحظه بیمِ فرو ریختنش می‌رود.زخمی که سال‌هاست بر روحم نقش بسته، التیام نمی‌یابد. هر از گاهی، با خاطره‌ای، آهنگی، عطری یا لبخندی آشنا، سر باز می‌کند و خونابه‌ی حسرت بر دلم جاری می‌سازد. نمی‌دانم او نیز توانست فراموش کند یا نه؛ کاش  لاقل او توانسته باشد از این  بند رسته باشد،  و راز این رستن   را به من هم بگوید تا شاید من نیز از این عذابِ جان‌کاه رهایی می‌یافتم. با خودم که تعارف ندارم؛ انگار دلم نمی‌خواهد فراموش کنم، حتی اگر او مرا به دستِ فراموشی سپرده باشد. من هنوز آن آرامشِ نابی را که در کنارش تجربه کردم، از یاد نبرده‌ام؛ همان لحظاتی که وقتی اشک‌هایم جاری می‌شد، می‌کوشید تا لبخند را بر لبانم بنشاند.هنوز به خاطر دارم کاش رفاقت‌مان باقی می‌ماند، کاش آن‌گونه نمی‌شد… این «کاش»هایِ بی‌پایان، هر روز در ذهنم می‌چرخند و مرا در افسردگیِ مزمنی غرق کرده‌اند. ذوقِ زندگی در من کور شده و جز حسرت، نگاهی به دنیا ندارم. می‌دانی؟ همیشه با خود می‌گویم اگر او بود، جهان برایم چقدر زیباتر بود. حرف‌های ناگفته، در دلم توده‌ای از درد شده‌اند که هر روز مرا بیشتر می‌آزارند.آدمی اگر خزان را تجربه نکند، هرگز قدرِ بهار را نمی‌داند. کسی که دشتِ دلش خالی از این دردها بوده، معنای این غمِ عمیق را درک نمی‌کند. می‌دانم دیگر دیر شده؛ نه آن زندگیِ سیلاب‌زده بازمی‌گردد، نه اعتمادِ فرو ریخته مرمت می‌شود و نه این آینده‌ی مبهم و تاریک، روشن خواهد شد. دیگر بعد از او  نمی‌توانم دلم را با کسی سهیم شوم یا غرورِ مچاله شده  ام را به روزهای نخست بازگردانم.نمی‌توانم به او بگویم که تو تنها دلیلِ گریه‌های شبانه‌ی من هستی؛ نمی‌توان گفت که این قلب، هیچ‌کس را نبخشید، اما خنجری که تو بر آن زدی را بی‌درنگ بخشید. نمی‌توان به او گفت که از وقتی رفتی، قلبم در تاریکیِ مرگ فرو رفته و تنها با نورِ وجودِ تو بود که جان می‌گرفت. حالا در میانِ خاکسترِ آن عشق، هر روز در جستجوی ذره‌ای امیدی هستم که زمهریرِ زمستانِ اندوهم را گرم کند.می‌دانم سخنانم آشفته است؛ همین که بی‌صدا با خویش نجوا می‌کنم و تو بی انکه انها را بخوانی  می‌روی، گواهِ این پریشانی استاما باید می‌گفتم، باید می‌نوشتم؛ وگرنه دیوانگی سهمِ من می‌شد. می‌دانم این واژه‌ها شاید برای کسی معنایی نداشته باشد، اما برای من برای تو ، تنها راهِ تسکینِ این دلِ بی‌قرار است.صبا سعد 3/21ویرایش</description>
                <category>ماهی قرمز</category>
                <author>ماهی قرمز</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 03:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>