<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسن احمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_99834298</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:41:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3937798/avatar/stj0O7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسن احمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_99834298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدا لایق پرستش نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ixekoq4x5mps</link>
                <description>من از خدا متنفرم/ من نمیخوام بنده خدا باشم/نمیخوام برده خدا باشم/ نمیخوام خدارو بپرستم/ این خدایی که وجود دارد لایق پرستش نیست!/خدایا تو مزخرف ترین که نه ولی این شاهکاری هم که خودت میگی و بقیه قکر میکنن نیستی.پر واضحه دلم پره نه؟ خب بریم سراغ نوشتن!روی خدا نمیشه حساب باز کرد!فرض کنیم یه سگ میخواد پاچه منو بگیره. من نمیتونم بگم خدا پشت منه خدا به من قدرت میده. و من به سگ فائق بیام. نه یا من زورم به سگه میرسه. یا سگه پاره پارم میکنه. ولی اگر پدرم پشت سرم باشه. شاید من زورم به سگه نرسه و سگه دستمو گاز بگیره. ولی در همان آن پدرم به کمکم میاد و چوب میکنه تو کونش.من وسط جاده کرمان مشهد  ماشینم خراب بشه. من میتونم زنگ بزنم به دوستم یا بالاخره فردی. حالا یا قبول نمیکنه و کیر میشم. یا قبول میکنه که خب هرچقدر طول بکشه منتظر میمانم تا آن شخص بیاید و به من کمک کند. اما خدا؟ فکر میکنم از تشنگی خواهم مرد اگر بگم خب خدا به من کمک خواهد کرد.فرض کنیم 5 نفر میگن عصر ساعت 5 قرار دعوا من اگر دوستی قومی خویشی همراه خود ببرم احتمال پیروزی یا کتک خوردن کممتر دارم. اما اگر من هیچکسی را در این دنیا نداشته باشم. و مجبور باشم تنها برم و بعد با خودم بگم نگران نباش پسر خدا پششته. در اون دعوا 5 نفری پاره پارم میکنن و تا جا داره کتک خواهم خورد.خلاصه پاراگراف های بالا این هست که. شما یا در زمینه های مختلف(شهرت، قدرت، ثروت، شخصیت، سخنوری و ...) خودت اونقدر قوی هستی که به خودت تکیه میکنی. یا دوستان و عزیزانی داری و به اونها تکیه میکنی و به اون موقعیت یا اتفاق فائق میای. اما اگر نه خودت انسان خاصی باشی، نه کسی رو تو زندگیت داشته باشی و بگی به خدا تکیه میکنم؟ خب به گا میری.تو یا برای اجاره خونت 30 ملیون پول جور میکنی تا آخر ماه یا قرض میکنی از یک دوست. اگر بگی خدایا لطفا خواهش میکنم من به این 30 ملیون نیاز دارم وگرنه زنو بچمو میندازن وسط کوچه. خب آخر ماه چی میشه؟ خدا کیرم کف دستت نمیزاره.یا مثلا یه لپ تاپ به خصوص میخوای یا کسی که خیلی دوست داره برات میگیره. یا خودت کونتو تکون میدی مثل سگ کار میکنی جون میکنی تا به خواستت(برای من لپ تاپ) برسی. اگر بشینی و دعا کنی خدایا من فلان چیزو میخوام. فکر کنم خودت فهمیدی چی میخوام بگم! خدا کیرم کف دستت نمیزاره. خدا کلا هیچوقت هیچکاری نمیکنه! هیچ جای زندگی! خوشیا یا بدبختیای زندگیتون رو قالبا بخاطر قدرت و ضعف خودتون تجربه میکنید. خب هرچی آدم قوی تری(هم زور هم شخصیت) زندگی خوشحال تر و شاد تری خواهید داشت و هرچی هم ضعیف تر و حقیر تر باشید زندگی رنج آور تری خواهید داشت و این موضوع هیچ ربطی به خدا نخواهد داشت.یه همچین خدایی لایق پرستش نیست.من از همین خدایی که در بخش قبلی توصیف کردم که از قضا خدای دنیای ما هستش. متنفرم. نمیخوام بنده همچین خدایی باشم. اما خب چاره ای هم ندارم. یا سوپ رو بخور یا از پنجره بپر پایین(ضرب المثل ژاپنی)امام حسین(ع) یادم نیست دقیقا کجا. ولی حدس میزنم زمان مرگ علی اصغر، گفتش که خیلی این قضایا برام سخته ولی چون تو داری میبینی(خدا) مشکلی ندارم و راضیم به رضای تو. یا یه حمله دیگه هست میگن هرکس به خدا نزدیک تر باشه جام بلا بیشتر گیرش میاد این قاعده نزدیکی به خداست. خب میدونی چیه؟ من از همچین خدایی متنفرم.من به ادما نزدیک میشم که زندگیم لذت بخش تر و راحت تر بشه نه سخت تر. من اگر یه روز عاشق یه دختری بشم بخاطر اینه که از رنج و درد های زندگیم کم کنه و من هم همینکارو برای اون بکنم. دوست هم همین حالا فقط با دوز و درگیری و اشتراک زندگی کمتر. اونوقت داری میگی برم خودمو به خدایی نزدیک کنم که هرچی بشیتر بهش نزدیک بشی بیشتر رنج میکشی بجای راحت تر شدن زندگی؟ بهاععععع. مسخره کردی مارو؟من نمیخوام بنده این خدا باشم، نمیخوام برده این خدا باشم، نمیخوام دستوراتشو اجرا کنم. اما چاره ای ندارم. خودش گفته که انسان و جن رو نیافردم مگر اینکه مرا عبادت کنند. اگر عبادت نکنن چی میشه؟ بله! فاکینگ جهنم. اونم نه یک سال دوسال یا 100 سال الی ابد! فاکینگ ابد! حتی معنی این کلمه غیر قابل فهمه!امام علی(ع): انسان هایی که خدارو پرستش میکنن 3 دستن دسته اول عاشق خدان(من اصلا اینارو نمیفهمم، چطوری میشه عاشق همچین موجود ظالم و لاشی ای بود؟!) دسته دوم بخاطر بهشته و دسته سوم بخاطر ترس از جهنمه.من جزو همین دسته سوم هستم. من از این خدا متنفرم. حالم ازش بهم میخوره. خدایی که نتونم بهش تکیه کنم، خدایی که وجود داره ولی من باز باید به خودم تکیه کنم و اگر خودم ادم قابل تکیه ای نباشم پاره پاره و نابود بشم. به چه دردی میخوره؟ ولی خب طبق استدلال های عقلی که فعلا حال بیان کردن نیست. خدا وجود داره نمیشه انکارش کرد امامت 12 امام و پیامبری حضرت محمد هم قابل اثباته و نمیشه انکارش کرد. حداقل به اون بیس اطلاعاتی که من دارم نمیتونم از نظر عقلی ایرادی وارد کنم پس انکار هم نمیتونم بکنم. در نتیجه بهشت و جهنم وجود داره. در نتیجه قوانین خدا برای بندگی(بردگی) هم وجود داره. و شما یا بردگی همین خدایی که توصیف کردمو میکنی یا میری جهنم...پس در نتیجه من از خدا خوشم نمیاد. این خدا دوست داشتنی نیست. لایق پرستش نیست. اما من نمیخوام برم جهنم پس مجبورم به بردگی کردن طبق دستوراتی که فرستاده ادامه بدم. ولی دیگه از سر میل و رقبت نیست. از سر اجباره.به قول گفتنی: یا سوپو بخور یا از پنجره بپر پایین. </description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 09:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری باید زندگی کرد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-xhwtumrjctir</link>
                <description>بسم الله الرحمان الرحیمیک چیزی در این زندگی کم استاز وقتی که از سفر اربعین برگشتم خونه، هیچکاری نکردم بجز سایبرپانک بازی کردن، خود ارضایی کردن و بتر کال سال دیدن. یک زندگی پوچ و بی معنا که فقط میگذرد. حتی لذت بخش هم نیست- اونطوری که باید یک زندگی باشد- یک چیزی در این زندگی کم است- احتمالا معنا و هدف- آمدنم بهره چه بود؟ رفتنم بهره چه است؟ به کجا میخواهم بروم؟ من اصلا مقصدی در زندگی ندارم. یک نقطه آغاز به من توسط خداوند داده شده-که نقط آغاز خوبی هم هست- اما مقصد کجاست؟ آن دنیا. خیلی خوب، باشد آن دنیا. در این دنیا باید چه کار کنم؟ قاعدتا کارهایی که باعث شود آن دنیا عاقبت به خیر بشوم. اما آنها چیست؟ آیا من میتوانم انجامشان بدهم؟ در ادامه درمود این موضوع حرف های بسیار دارم.مردان حقدقیقا کلماتش اینا نیست اما، شهید آوینی میگه&quot; مردان حق راه هجرت در پیش میگیرند. تا زمانی که حکومت ظلم تو دنیا وجود داره، بیکار نمیشینند. و به نماز و روزه و یک زندگی عادی و بعدشم هم مرگ قانع نمیشوند. صحبت از اهل فساد و فسق و فجور نیست! صحبت از مسلمانی است که در خا نه نشسته است و ظلم و فساد دنیا برایش اهمیت ندارد و در زندگی و حباب کوچک خود بیتوته کرده است&quot; خب من با این حرف های آقای آوینی موافق هستم، اما یه نکته ای وجود داره!خب من چیکار کنم؟ چیکار میتونم بکنم؟ یعنی منظورم اینه منه نوعی، یه پسر عادی- که حتی تو عمرش آفتاب و مهتاب ندیده- چه کاری از دستم بر میاد؟ من میتونم ظلم و فساد دنیا رو از بین ببرم؟ باهاش مقابله بکنم؟ من کنترل زندگی خودمم ندارم. فقط دارم با اتفاقاتی که میفته وفق پیدا میکنم و کنار میام و واکنش نشون میدم. آقای آوینی مشکل رو میگه، اینکه مسلمانان نباید به یک زندگی عادی رضایت بدن و بزارن دنیا به گوه کشیده بشه. ولی نمیگه چطوری باید جلوی جریان ظلم رو بگیرن.من میخوام کی باشم؟(رویا پردازی)قدرت، ذکاوت، ثروت، تاثیر گذاری، شهرت، هویت قدرتمند بنظر من وقتی که من دارم درمورد خودم دوستانم خانواده ام و کلا یک دنیای خیالی رویاپردازی میکنم یعنی چیز هایی که من از زندگی میخوام اون زندگی خیالی و رویایی هستش. خودم دوستانم و همه چیز رو اونطوری میخواهم. این وضعیت که درش هستم رو نمیخواهم آن وضعیت را میخواهم. که من خودم توش آدم خفنی هستم زندگیم معنا داره دوستان و همسر بسیار جالب و خوبی دارم و بیشتر از این بزار گزافه و گویی و توضیح ندهیم.الان که فکر میکنم همه این تصورات مسخرس! چون فانتزیه! رویاس! واقعیت و حقیقت زندگی دنیایی که توش دارم زندگی میکنم با دنیای رویایی من فرق داره. نه منظروم اینکه من فرق دارم اونجا خیلی خفنم اینجا نیستم نیست. منظورم اینه قوانین اون دنیا با این دنیا فرق داره. انسان ها اتفاقات و کلا همه چیز دنیای واقعی روندش فرق داره با اون دینا. اینکه من از این دنیا توقع داشته باشم با قوانین من کار کنه منطقی نیست. این دنیایی هست که خدا آفریده با قوانین مخصوص خودش. و من ناراحتم، اذیتم، مشکل دارم و دارم آزار میبینم که چرا دنیا اینجوری هستش چرا اونجوری که من میخوام نیستش. و برای همین دنیای خودم با قوانین خودم، انسان های خودم، شخصیت مخصوص خودم، روند اتفاقات مخصوص خودم، غیر انسان ها و ... رو تو ذهنم ساختم. و شروع کردم زندگی کردن داخل اون دنیا. و از دنیای واقعی فرار کردم به اون دنیا.الان که این بخش رو دوباره نگاه انداختم، متوجه شدم که، من اصلا درمورد اینکه کی میخوام و چی میخوام از زندگی صحبت نکردم. درمورد این صحبت کردم که یه دنیای ذهنی ساختم و برای فرار از زندگی واقعی میرم و اونجا زندگی میکنم. ولی خب نکته هم همینه. من از زندگی واقعی وقتی راضی و خوشحال میشم و ازش لذت میبرم که همونجوری بشه که تو ذهنم تصور میکنم و خب بیشتر از همه خودم اونجوری بشم که تو ذهنم تصور میکنم. رویکرد اول تلاش برای رسیدن به تصویر ذهنی حالا یه موضوعی وجود داره! من باید اینطوری باشم که خب اوکی این تصویر ذهنی منه! من باید تمام تلاشم رو بکنم تا هر روز قدم هایی برای رسیدن به این تصویر ذهنی بردارم. کل هدف زندگی من این باشه که روز به روز درحال نزدیکتر شدن به این تصویر ذهنی باشم. این رویکرد اوله.رویکرد دوم واقع گرایی این تصورات مسخره رو بزارم کنار، و به دنیای واقعی بیام. به این فکر کنم که دنیای واقعی چطوری هست، تو دنیای واقعی ادم باید چه توقعاتی داشته باشه. چه اتفاقاتی در این دنیا محتمل هست. و اینکه حالا تو این دنیا با این قوانین با این قواعد من کی هستم، میخوام کی باشم و از زندگی چی میخوام.خب من رویکرد دوم رو انتخاب میکنم.جهان بینی من چیه؟ من به دنیا چطوری نگاه میکنم؟حال توضیح دادن و قانع کردن ندارم، اصلا هدف این نوشته هم این نیست. این یک تاملات برای مرتب کردن آشفتگی ذهنی منه. پس اگر مخالفت یا موافقید با این نوع تفسیر و نگاه به جهان نیازی به بیان نیست وقت خودتون و منو نگیرید. صرفا بنا به دلایلی که نمینوسم دنیا بنظرم اینطوری هست.جهان بینی و فلسفه اسلامی. خدایی هست، پیامبرش حضرت محمده(آخرین پیامبرش)، بعد از او ائمش شروع میشن از علی(ع) تا مهدی (ع)، قرار است روزی مهدی ظهور کند. خداوند فقط دنیا رو خلق نکرده و تمام، خداوند در هر لحظه تمام اتفاقات جهان رو کنترل میکند و بر آن ها نظارت دارد. مسبب سختی ها خوشی ها و تمام موقعیت های زندگی ما خداوند است. تک تک لحظه های زندگی ما چه خوشی و چه سختی امتحان های خداوند است و واکنش ما به موقعیت های مختلف اثر گذار در عاقبت ما در دنیای بعدی است. بنظر من دنیا این است.خب خب خب با یه همچین جهان بینی ای، منطقی ترین کار این هستش که ببینم واکنش درست چیه. بنظر خدایی که داره منو تماشا میکنه ببینه چکار کنم باید ببینم کار درست از نظر اون چیه و کار غلط چیه. چیکار کنم راضیه و چکار کنم ناراضی. قوانینی که طراحی کرده چیا هستند. جواب های درست چیا هستند. من چطوری باید به کار های درست عمل کنم. اصلا میتونم عمل کنم؟ اگر نیمتونم برم توانایی بدست بیاروم.یه نکته کلفتی وجود داره! اونم اینه که این رویکرد منطقی با این جهان بینی که توضیح دادم هستش و درستم هست. اگر جهان رو اینطوری نگاه میکنم باید اینطوری هم عمل کنم چون عقل سلیم و صدای منطق همینو میگه.نکته کلفت چیه؟ من اصلا اینطوری زندگی نمیکنم! حتی یک ذره! در طول کل زندگی و تک تک لحظات زندگیم حتی یک لحظه هم اینطوری زندگی نکردم- حالا این کمی اغراق ولی بدون اغراق و بزرگ نمایی هیچ نوشته یا مکالمه ای قشنگ نمیشه. تو تا به دختری که ازش خوشت میاد نگی برات میمیرم قرار نیست مکالمه زیبایی ازش در بیاد. بگذریم دارم ماخولیا میگم-من چطوری  دارم زندگی میکنم؟ لذت گرا، احساس گرا، دلم میخواد محور. من هرکاری میکنم صرف اینه که دلم میخواد اینکارو بکنم. هیچ هدف و معنای خاصی توش نیست. من قطعا بیشتر از 100 کتاب تو زندگیم خوندم(در موضوعات مختلف) ولی بخاطر اینکه میخوام رشد پیدا کنم یا کار معنا داریه یا کتاب خوندن خیلی خفنه نبود. صرفا دلم میخواست بخونم. حال کردم اون لحظه کتاب خونم. یا گیم یا سریال یا اربعین یا مسجد یا صحبت کردن با دخترا یا سیگار کشیدن و .... به معنای واقعی کلمه، همه چیز! همه چیزو من فقط و فقط بخاطر اینکه اون لحظه دلم میخواست انجام بدم انجام دادم. رفتم روزه امام حسین؟ چون دلم میخواست. کتاب خوندم؟ چون دلم میخواست. کلی از زمان عمرمو صرف صحبت کردن و تلاش برای مخ زدن دخترای بخصوصی کردم؟ چون دلم میخواست و ....خب این سبک زندگی جالب نیست. به هیچ عنوان جالب نیست. اما مشکل همینه من فقط میدونم اینطوری که دارم زندگی میکنم خوب نیست. چطوری باید زندگی کرد؟ سبک زندگی درست چیه؟ یک انسان باید چگونه زندگی کنه؟ من باید چطوری زندگی کنم؟ این رو... من نمیدونم.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 04:31:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-ewbakul8xoot</link>
                <description>کتاب شب های روشن یه داستان عاشقانه بود. اما نه هر عاشقانه ای. عشق یک آدم حقیر و بد بخت. چرا حقیرو بد بخت؟نقش اصلی کتاب تقریبا بنظر میاد آدم میانسالی باشه. و قطعا تاکید میکنم که قطعا سنش از اینی که من بیان میکنم بالاتر هستش ولی شما بییایید باهم فرض کنیم که مرد داستان ما 30 سال سن داره. و ادامه متن من رو بخونید.این آدم از اولین خاطره ای که به یاد میاره تا همین لحظه اکنون که 30 سالش هست در دنیای خاطره و خیال زندگی میکرده. تو واقعیت و دنیای حقیقی هیچ دستاوردی نداشته. هیچیه هیچی! تمام عمر در خیال و وهم خودش اسیر شده بوده.در داستان با ما بالاخره به یه دختری میرسه و طبق اتفاقاتی میتونه باهاش شروع به صحبت کنه. این دختر باهاش حرف میزنه و بهش توجه میکنه. و این آدم عاشقش میشه. اما چرا این عشق مسخرس؟ حالمو بهم میزنه؟ میخوام بالا بیارم و نه تنها زیبا نیست بلکه تهوع آوره؟چون حالا بیاید برسی کنیم که چرا دختر داره با این آدم حرف میزنه! این دختر کسی هست که 1 ساله منتظر معشوقش بوده. قرار گذاشته بودن همدیگر رو بعد از یک سال ببینند اما بعد از یک سال معشوقش سر دختر رو کلاه میزاره. این آدم خورد شده ضربه دیده. روحیش درهم شکسته. حالا مجبوره که یک جوری با یک روشی با یک وسیله با این غم با این آسیب کنار بیاد. خب چی بهتر از یه پسری که تمام وجودش هیچ معنایی نداره این آدم هیچ هدفی نداره هیچ مقصد خاصی تو زندگیش نداشته کل زندگیش یه زندگی پوچ و تو خالی بوده تو با قلب شکستت میای و میشی هدفش میشی معناش. و برای ترمیم کردن خودت از اون پسر استفاده میکنی.اینجا برگردیم سراغ نقش اصلی. همونطور که بالاتر گفتم این آدم تمام عمرش هیچ هدف معنا و جهت خاصی تو زندگیش نداشته به هیچ سمت خاصی نرفته. و حالا برای اولین یه نفر بهش توجه میکنه. خب این ادم تمام وجود تو خالی و بی معناش رو صرف اون دختر میکنه.بعدشم که داره اینکارو میکنه معلوم میشه دختر اشتباه کرده بوده معشوقش فقط یکم دیر رسیده دختر مثل ماست این رو ول میکنه و برمیگرده پیش معشوقش. خب این داداشمون چیزی که حقش بود براش اتفاق افتاد. یعنی واقعا چرا باید یه دختری با همچین انسان حال بهم زن و بدبختی تو رابطه باشه؟اولش یکم دلم براش سوخت که چرا دختره اینقدر ماست ولش کرد. اما بعدش فکر کردم دیدم نه. حاله منم از این آدم بهم میخوره. این آدم مثل یه جسم تو خالیه. تاحالا هیچ غلطی تو زندگیش نکرده بعد از اینکه پنج دقیقه یه دختر باهاش صحبت کرد تمام زندگیشو ریخت به پاش چون تمام زندگیش باهم حتی اندازه یه دختر هم ارزش نداشت! پاورقی: من اینجا قصد ندارم با این متن ارزش دختران و زنان سرزمینم یا هیچ کجای دیگری رو زیر سوال ببرم. حرف من این هستش که یک انسان میتواند اسکندر کبیر باشد، ناپلئون بناپارت باشد، علامه طبابایی باشد، مالک اشتر باشد، سعدی باشد، فردوسی باشد. آیا این اشخاصی که نام بردم حاضرن حتی لحظه ای وقت زندگیشون صرف ناتنسکا بکنن؟(ابراز علاقه و تلاش برای بدست آوردن توجهش رو بیخیال)فقط آدمی تمام توجه زندگیش به یه ناتنسکا جلب میشه اونم در این حد و اندازه. که زندگیش هیچ معنا مفهوم و هدفی ندارد.خلاصه که داستان رو دوست داشتم. اما این مرد حالمو بهم میزنه. اینجوری نباشید.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 01:09:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالت اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-f98nhrm3mgat</link>
                <description>کتاب عدالتحرفای حضرت آقا(سید علی خامنه ای)درمورد عدالت بود. درمورد اینکه عدالت یکی از رکن های اصلی جامعه اصلیه، یکی از رکن های اصلی جمهوری اسلامی اگر میخواد همون اسلام علوی باشه هستش. و درمورد نحوه اجرای عدالت و شرایط و ظوابطش حرف میزد که باید اینطور باشد و آنطور نباشد. و اگر عدالت در ا جتماع اجرا نشود چه میشود. مثلا در غرب کشور ها توسعه یافته هستند اما چون عدالت اجتماعی نیست، اختلاف طبقاتی هست و عده به خصوصی پولدار هستند و عده زیادی هم فقیر و بد بخت. خلاصه که این توسعه برای بالا بردن سطح کیفت همه جامعه استفاده نمیشود فقط قشری خاص و محدود خوشخبت مادی میشوند. که من با تمام این حرف ها موافق هستم اما یک نکته میلیون دلاری وجود دارد!مگه ایران فرق داره؟ مگه جمهوری اسلامی فرق داره؟ یعنی نکته اصلی که همون عدالت اجتماعی هستش مگه تو ایران وجود داره؟ مگه همین الانش ما تو ایران شایسته سالاری داریم؟ اختلاف طبقاتی نداریم؟ درواقع اون شرایطی که خود شخص آقا از عدالت اجتماعی و جامعه ای که دارتش توصیف میکنه شامل حال ایران نمیشه.بله در قسمت هایی مثل پزشکی مثل مدرسه و تعلیم و تربیت دارم مشاهده میکنم که ایران تلاش و سعی کرده که کشور رو به اون سمت سوق بده و به معنای حقیقی کلمه به سمت عدالت اجتماعی و همون جامعه ای که آقا توصیف میکنه حرکت کنه. اما در زمینه اقتصادی، منابع و نیرو آیا جمهوری اسلامی اصلا به سمت عدالت اجتماعی هم حرکت کرد؟!و اینکه در آخر کتاب آقا یه جمله ای گفت که من اصلا قبل از اینکه این جمله رو بخونم طرز تفکرم همین بود. آن هم این بود که. نباید اگر کشور مشکل داره تیشه و ریشه نظام رو زد و عوضش کرد. بلکه اگر مشکلاتی هست باید جزو نظام شد آمد پای کار و مشکلات رو حل کرد. که من هم موفاقم. وقتی رهبر کشور یه همچین آدمی هست که اینقدر به مسئله عدالت اجتماعی اهعمیت میده بارها درموردش صحبت میکنه یکی از دغدغه هاش این هست. این سیستم(جمهوری اسلامی) از ریشه مشکل نداره. بلکه مشکلات اجرایی هستش. باید جزوی از نظام شد پای کار آمد و مشکلات رو حل کرد.و در آخر هم اینو بگم که. منه نوعی. منی که 19 سالمه و هیچ کس خاصی توی این دنیا نیستم. دقیقا چطوری میتونم به درست شدن کشور کمک کنم؟ فی الحال که هیچ پاسخی به ذهنم نمیرسه. باشد برای آینده.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 00:58:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرز رویا و حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-ah6qbbt9vowc</link>
                <description>مقدمهسلام به هرکسی که در آینده این متن را میخواند نمیدانم قرار است که منتشرش کنم در رسانه یا نه. اینکه یک غریبه میخواند یا آشنا، یا شاید هم امیرحسن در روزی از روز های آینده. اما مخاطب هرکس که از اینها هست فرقی نمیکند. زیرا زبان حال مینویسم. فرقی ن دارد که زبان حال امروزم را خودم قرار است مرور کنم یا شخصی غریبه بخواند. در روزی که خواننده عزیز این متن را میخواند امیرحسن تغییر کرده است و این مطالب اهمیت کنونی را نخواهد داشت.رویا و واقعیتاز ویکتور هوگو شنیدم که تفکر ذهن آدمی را باز میکند و اورا به کمک کشف جهان دنیا و توسعه سوق میدهد اما رویا و خیال، اینها آدمی را از واقعیت دور کرد. هرچقدر آدمی بد بخت تر و فقیر تر و بینوا تر باشد بیشتر به دنیای خیال میرود اینقدر میرود که دیگر به آن معتاد میشود و برای فرار از واقعیت آنجا زندگی میکند. اما همیشه نمیتوان د ررویا بود. روزی اتفاقات و حوادث زندگی شما را بیدار خواهد کرد. اگر این چنین هم نباشد(که محال است) مرگ شمارا بیدار خواهد کرد.زیگموند فروید میگه که رویاها جلوه ای از عقاید سرکوب شده ما هستند. رویاهایی که ما داریم نشون میدن که ما درواقع خواستار چی هستیم. با این منطق اگر بخواهیم پیش برویم. خلاصه ای از محتوای رویاهای من یک همسر خیلی خوب و دوست داشتنی، امیرحسنی پولدار متفکر باهوش توانمد مرد قدرتمند و همه چی تمام، فرزندانی پاک و شایسته، جایگاه اجتماعی بالا، نقش مهمی در سرنوشت ایران و جهان داشتن و نسخه تکامل یافته و تعریفی که از یک زندگی خوب دارم هست. درواقع من در عالم رویا به تمام خواسته هایی که دارم رسیدم. و دارم از تجربه کردنشون لذت میبرم. اما اینا همش رویاست! مانند آب شوره! هرچی میخورم تشنه تر میشم. هرچی بیشتر این رویاها رو میبینم و بیشتر تو رویاها میرم بالا، تو دنیای واقعی بیشتر پست میشم، بیشتر سقوط میکنم و بیشتر خوار ذلیل میشم. چون دارم ازش محو میشم. چون دیگه فقط زنده ام که رویا پردازی کنم و برم تو عالم خیال.و اما حقیقتمن یک پسر عادی هستم با یک زندگی عادی. هیچ چیز بدی درمورد زندگی من وجود نداره. زندگی من از نظر های مختلف که الان حال شرح دادن و تحلیل کردن ندارم. کاملا از متوسط به بالا هستش. آن هم از هیچ تلاشی از سمت من. من توسط خداوند در همچین امکاناتی قرار گرفتم. پس خداوندا شکرت.مشکلات من از خواسته های زیادم است، از مریضی هایی هست که خودم برای خودم به وجود آورده ام، از لذت گرایی است، فرار از واقعیت است، فرار از مشکلات هست، قبول نکردن مسئولیتم در قبال خدا هست، دون همتی است، عمل نکردن است، فقدان هدف و معنا هست.بخاطر رنج کشیدن پدرمه که دارم راحت زندگی میکنم. و حتی هنگام نوشتن این جمله هم احساس مسئولیت نمیکنم یا برانگیخته نمیشم که پا بشم و بروم کاری بکنم که دیگر پدرم رنج نکشد. این یعنی من چه طور آدمی هستم؟من در قبال خودم مسئولیت دارم، در قبال پدرم مسئولیت دارم، در قبال خداوند و دین اسلام و امام زمانم مسئولیت دارم. اما هیچکدام. تاکید میکنم هیچ کدام از مسئولیت هایم را بدوش نکشیدم و از همشون فرار کردم. با رویا پردازی با لذت گرایی با خود ارضایی با چت های تلگرام با فیلم سریال با هرچیزی که در توانایی هام بود و به دستم رسید. به هر کاری که تونستم دست زدم. به هر لذت پوچ و تو خالی ای چنگ زدم. که مسئولیت هام رو قبول نکنم.مسئولیت برام سنگینه، سخته. دوست ندارم که بارش به دوشم باشه. هنوزم همینطوره من عوض نشدم. من قدرتمند نشدم . من مسئولیت پذیر نشدم. فقط متوجه شدم که این فرار منو به یه پناهگاه عمد نبرد. آره تونستم از مسئولیت هام فرار کنم، اما به کجا؟ یک فاضلاب متعفن یک لجن زار یک باطلاق دارم در گوه و شاش غلط میخورم و همینطور در این باطلاق درحالی که کثافت من رو در بر گرفته غرق میشم. دیگه خنودم هم دارم به کثافت تبدیل میشم. به طوری که میشه گفت بعضی وقتا قاطی میکنم که من از اول یه کثافت بودم که از همینجا اومده. یا فقط الان کثیف شدم. درواقع سوالم از خودم اینه که من یک موجود حقیر و پست ذلیل هستم؟ یا یک موجود پست حقیر و ذلیل شدم؟و نکتش این که این وضعیت لجن باری که توصیف کردم باعث شد که خب من بگم مسئولیت هرچقدر هم که سخت باشه از این وضعیت خفت باری که من دارم که دیگه بدتر نیست؟ هست؟! پس بلند شدم و رفتم که با مسئولیت هام رو به رو بشم. و با یک تصویر وحشتناک رو به رو شدم! درسته که من تو لجن زار خودمو غایم کرده بودم و قوی تر که نشدم هیچ ضعیف ترم شده بودم. اما مسئولیت هام بیشتر شده بودن! بزگ تر شده بودن! نه تنها اون چیزایی که ازشون فرار کرده بودم حالا سخت تر شده بودن و من ضعیف تر بلکه کلی مسئولیت دیگه هم بهم اضاف شده بود.حالا من موندم و مواجه شدن با این همه سختی. فی الحال قصد ندارم که اینهمه ترسیدم بگم خب دیگه تمام شد و برگردم بپرم تو چاه. نه میخوام برم سمت مسئولیت ها و سختی ها ببینم چی پیش میاد. ولی خب امیدوار هم نیستم که موفق بشم. فقط نمیخوام که بدون هیچ تلاشی تسلیم بشم. وارد رینگ میشم و بعد از اینکه کتک خوردم و دیگه دردم گرفت تسلیم میشم. نه اینکه بخاطر ترس از حریف کلا وارد رینگ نشم. وارد میشم و شکست میخورم بعد میرم مثل یک بازنده رفتار میکنم.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 03:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بیکارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-lfj9kxwdg3o7</link>
                <description>من امروز 6.8 ساعت از روزو در تلگرام وقت گذروندم و مشغول چت کردن با این و اون درمورد مسائل سیاسی بودم. این از بیکاری میاد. من بیکارم. من هیچکاری برای انجام دادن ندارم. آدمی که زن داره بچه داره اصلا به این چیزا فکر نمیکنه فکرم بکنه نمیاد درموردشون اینور اونور حرف بزنه. در راستای باوری که داره یه کاری میکنه. اینا از بیکاری میاد.یه جمله خیلی طلایی که شنیدم با اینکه اینهمه وقتم تلف شد این بود که تو داری راحت زندگی میکنی بخاطر زحمتای پدرت قبل از اینکه این آدم اینو به من بگه هم من خودم متوجه این حقیقت شده بودم. ولی مثل اینکه فقط نمیخواستم قبولش کنم ازش فرار میکردم انکارش میکردم بهش توجه نمیکردم و هرکاری کردم که با این حقیقت مواجه نشم.این حقیقت که من 0 ساعت در روز دارم کار میکنم ولی زندگیم بسیار بسیار راحته. خب سیستم دنیا اینطوری نیست. این یعنی یکی دیگه برای راحتیه من داره رنج میکشه. و برای من نوعی آن شخص پدرم هست. من فرزند خوبی نیستم.من بجای اینکه دغدغم این باشه الان پدرم 50 سالشه همین الانشم نباید اون رنج بکشه من زندگی کنم. باید این جریان برعکس باشه. دغدغم اینه که مسائل سیاسی کشور چیه به مسائل بزرگ تر فکر میکنم. من زندگیم 4 الی 8 سال دیگه به گا میره اگر از الان چاره ای نیندیشم اگر کاری نکنم. اگر تا این بازه زمانی من دستم تو جیب خودم نرفته باشه مستقل نشده باشم چه از نظر شخصیتی چه مالی قراره توسط روند طبیعی زندگی بهم تجاوز بشه. اونوقت اومدم 7 ساعت درمورد مسائل سیاسی حرف میزنم. خب من هم گاوم، هم بیشعورم، هم احمقم، هم بیکارم، هم هدفی ندارم، هم فرزند خوبی نیستم.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 00:17:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نیاز به یقین دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-yjlc0xxf7ksr</link>
                <description>یک حرکت احمقانه من پروفایلم رو گذاشتم خمینی خامنه ای جهموری اسلامی در راستای دفاع و طرفداری از جمهوری اسلامی. پس از کلی بحث با این و با اون به این نتیجه رسیدم که اطلاعات من در زمینه تاریخ و سیاست درمورد این موضوع کافی نیست. با این اطلاعاتی که من دارم نمیشه گفت حق چیه، باطل چیه. من به یقین درمورد تاریخ ایران یا حقانیت این افراد و جهموری اسلامی نرسیدم. همین الانم طبق اطلاعاتی که دارم متمایل هستم به جهموری اسلامی. اما یقینی ندارم. امکانش هست که من درحال اشتباه کردن باشم. انسان هروقت درمورد موضوعی به یقین رسید باید درمورد اون موضوع مخالفت اظهار نظر یا موافقت بکنه. تا یقین نباشه کنش یا واکنش درمورد موضوع تعصبه نه حقانیت. و اما بعد.نمیتونم قطعیت دیگران رو متوجه بشم برام عجیب بود که بقیه با قاطعیت درمرود تاریخ حرف میزدن، درمورد نظام حرف میزدن، درمورد اشخاص حرف میزدن، نقد میکردن تفسیر میکردن. طبق تاریخی که من اصلا نمیتونم بگم تاریخ ایکس هست یا ایگرگ. آنها میگفتند ایگرگ هست و بعدش هم به نتایجی میرسیدند و طبق آن ها عمل میکردند توهین میکردن و خلاصه کنش یا واکنش میدادند. در صورتی که من، در اینکه آیا تاریخ ایکس است یا ایگرگ مانده ام. من حتی نمیدانم اتفاقی که افتاده این است یا آن که بعد بخواهم از آن نتیجه ای بگیرم. دلم میخواهد ها اما از بس در نقد بشیریت و احمق بودن انسان ها نوشتم دگیه حالم از خودم هم بهم میخوره حالم از این نوشتن هم بهم میخوره. پس درمورد این قضیه همینقدر بگم که یک دلیل دیگه برای اینکه از اجتماع های انسانی بدم بیاد و منزوی بشم گیرم اومد. من حتی سر فرضیات نمیتونم چیزی را با قطعیت بپذیرم تا برام یقین نشه بعد یکی بر حس اینستا رسانه تبلیغات حرف عمه کلسوم گرایش جمع فرضی رو بیان میکنه و بر اساس اون نتایجی هم میگیره. خب بیخیال، بگذریم و اما بعد.درحال حاضر متوجه این حقیقت شدم که من حق ندارم تا وقتی درمورد یک مکتبی به یقین نرسیدم اظهار نظر کنم، طرفداری یا مخالفت کنم، یا عمل کنم. یا کلا کنش یا واکنشی نشان بدم. درحالتی که من یقین ندارم حقیقت چیست، حق کیست، باطل کیست، وظیفه من اینه که برم به دنبال حقیقت و ببینم حقیقت چیست. و به یقین برسم. حال اگر وضعیت از این آرامی در اومد و من در یک کشمکش و نزاع قرار گرفتم و هنوز به یقین نرسیده بودم تکلیف من چیست؟ آن موقع باید با توجه به اطلاعات فعلی که در دست دارم اون سمتی که فکر میکنم حق هست رو انتخاب کنم، هرچند که یقین ندارم ولی خب اطلاعات، من رو به اون سمت سوق میده. و اما بعد.وظیفه اسلامی من اگر ماتریالیسم بودم طبق میلم عمل میکردم و به تخمم نبود که حق کیه باطل کیه. و به لذت گرایی و زندگی فردی خودم میپرداختم. اما فل حال من مسلمان هستم. و بله به اسلام هم یقین دارم که خدایی هست. و اسلام هم دین حقه. و این یک وظیفه خیلی مهم رو بر دوش من میزاره. باید طرف جبه حق باشم. مشکل اینه که من حتی نمیدونم جبه حق کدومه. پس وظیفه من فل حال به عنوان یک مسلمان کشف حقیقته. کشف جبه حقه.پس خلاصه آن شد که· تا وقتی به یقین نرسیدم حق جهت گیری ندارم· باید وقتم رو صرف رسیدن به حقیقت(یقین) بکنم· مردم رو درک نمیکنم که در حاله از موهومات با یقین و قاطعیت حرف میزنن· اگر یک ماتریالیسم بودم اینهمه بار کشف حقیقت بر شانه ام سنگینی نمیکرد</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 03:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمهوری اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-vzrcpwdxnspo</link>
                <description>امروز که یک بنده خدایی مشکل برق رو مطرح میکرد من هیچ جوابی نداشتم. واقعا باید برم سرچ بکنم ببینم چرا ایران برقش زرت زرت قطع میشه! اگر جمهوری اسلامی آرمان ها و عدالت هاهی اسلامی رو داره بعد از 40 سال چرا اجراشون نمیکنه؟! ولی خب خداییش مردم اینو نمیگن که 8 سال تو جنگ بود بعدشم زارت تحریم شد بعدشم زارت روحانی بعد الانم زارت پزشکیان یعنی اولشو که نگاه میکنی ریده. آخرشو یا همین الان منظورمه که نگاه میکنی وضعیت ریدس. خب وسطش حالا من دقیق ازش خبری ندارم ولی گیریم شاهکارم بوده باشه(که فکر نمیکنم) خب معلومه کشور به چخ میره... یعنی از همون اول یه مشت کصخل کصمشنگ بعد از پیروزی انقلاب نشستن و میخوان پرچم آرمان های انقلاب رو به اههتراز در بیارن خب معلومه نمیشه. یعنی همون خشت اول که باشه بنی موصی صدر بود که کیری بود الانم که پزشکیانه قبلشم که روحانی بود(با فاکتور رئیسی.) یعنی الان که فکر میکنم اصلا اگر نیت خیر باشه(که همینم زیر سواله! ولی خب برای من نه میشه گفت!) با این اجرای مزخرف معلومه همه چیز به چخ میره. آدم اگر مسلمانه باید طغیان کنه برانگیخته بشه و پاشه یه کاری بکنه! ولی خب متاسفانه بنده یک بنجامین هستم(یک کاراکتری در کتاب قلعه حیوانات) دلم هم نمیخواد باشم. تمام عقاید اسلامیم بهم میگه که نباید بی طرف و بی تفاوت بود و باید کاری کرد! جهت گرفت! ولی خب این چیزیه که هستم. قطعا وضعیت از زمان شاه عوض شده و بهتر شده. ولی فکر نمیکنم که الان اگر چیزی عوض بشه، چیزی عوض بشه! چه جهموری اسلامی چه چیز دیگری. وضعیت زندگی مردم همینی که هست میمونه(اگر بدتر نشه!) پس ترجیح میدم مثل بنجامین فقط کارهایی که بهم محول شده رو در حد توان انجام بدم و در غار خودم باشم. و گور پدر این قضایا(چون تفاوتی در سرنوشت بنده یا هر خر دیگری ندارد مگر عده کمی.)پاورقی: بنده متمایل به جمهوری اسلامی هستم و بنظرم آرمان ها، خواسته ها و اهدافش حقه و بجاست. و اگر آن چیزی که روی کاغذ بود، اگر آنچیزی که خمینی میگفت، اگر آن چیزی که مطهری میگفت. اجرا میشد؟ الان در یک آرمان شهر زندگی میکردیم. ولی خب در زمینه اجرا قبل تر هم گفتم اصلا خر تو خره همه چیز. رئیس جمهوری میاد رو کار که رهبری باهاش مخالفه. رئیس جمهوری میاد رو کار که واضحا میگه مردم شما خرید سوارتون میشم(روحانی) درمورد رئیس جمهور فعلی هم همینقدر بگم که مخالفم ولی خب چیزی نمیگم.خلاصه که بنظرم خمینی رحمته الله الیه، آدم بسیار بزرگی بود. ایده هاش شاهکار بود. و واقعا اگر خودش زنده میموند شاید الان وضعیت خیلی بهتر بود. ولی خب متاسفانه ایشون دیگه در قید حیات نیستند.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 01:02:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dvrhbklbc241</link>
                <description>فکر میکنم باالاخره بعد از فاکینگ سه سال مشکل اصلی زندگیم، محور مشکلات زندگیم، یا تنها مشکل زندگیم رو پیدا کردم!به شخصه این سه سال گذشته بهم خوش نگذشت. لحظات خوشی هم وجود داشت حتی خیلی زیاد. اما در مجموع هیچی... یک زندگی عبث و بیهوده گذشته شد. تمام این مدت فکر میکردم که مشکل زندگی من عدم وجود معناس فقدان معناس. اینکه من معنا و هدفی تو زندگیم ندارم. بعد از اینکه هدف و معنایی تو زندگیم پیدا کردم، فکر کردم مشکل عدم ارادس من آدم راحت طلب و تنبلی هستم. بعد از بدست آوردن اراده و کنار گذاشتن راحت طلبی و دست به عمل زدن. عوض کردن چرخه ها فعالیت ها و در کل زندگی. هنوز هم یه چیزی کم بود. هنوز هم اون پوچی پشت به پشت به دنبالم اومد. به ارزش های زندگیم شک کردم. ارزشهامو عوض کردم. تلاش و همتو رو پیدا کردن حقیقت و ارزش حقیقی گذاشتم. متوجه شدم که مشکل از اینجا نیست. حقیقت یه چیز ثابت و حداقل من از بین انسان های جهان باهاش مشکلی ندارم. مشکلی با تحمل سختی درد و رنج هم ندارم. و بالاخره بعد از این همه وقت متوجه شدم که مشکل من فقط و فقط یک چیزه! من وجود ندارم.... امیرحسن احمدی تو این دنیا وجود نداره....(چی داری میگی؟! ها؟! :/) منظور از این حرف اینه که:هیچکس حتی پدر مادرم حقیقت منو نمیفهمن. یعنی بله منو دوست دارن نه عاشقمن و من مطمنم که هستن! اما عاشق من نیستن! اون امیرحسنی که دغدعش ایکسه و ایگرگ ناارحتش میکنه رو پدر مادرم اصلا نمیشناسن. اون چیزی که امیرحسن هست با اون چیزی که خانوادش میشناسن یکسان نیست.... برادرام زندگی خودشون رو دارن و وقتی ندارن که برای من بزارن. دوستانی دارم اما اونها هم زندگی های خودشون رو دارن. درواقع میشه گفت ذات زندگی زمین خوردن و بلند شدن زمین خوردن و بلند شدن. و همین چرخه تا لحظه مرگ. منتها من هیچوقت کسیو نداشتم که تشویقم کنه که بلند شم، هیچوقت کسیو نداشتم که دستمو بگیره تا بلند بشم. همیشه یا با اراده بلند میشدم وقتی حالم خوب بوده و به سختی ها و رنج های زندگی و به دنیا نگاه میکردم و میگفتم که هزار بار دیگه هم اگه زمین بخورم باز بلند میشم. وقتی هم حالم بد بود گریه میکردم کلی رو زمین میموندم و بلند نمیشدم اینقدر گریه میکردم که دیگه چشمام خشک میشد. بعدش با خودم میگفتم کاری نمیشه کرد دردم میگرفت هنوزم حق حق و بغض تو گلوم بود ولی باز بلند شدم و به مسیرم ادامه دادم. ولی الان.... الان... فکر میکنم خورد شدم. نه اراده من تموم نشده... من نمیخوام تسلیم بشم ولی فک میکنم دیگه استخونی واسم نمونده. من دیگه استخونام خورد شدن. دیگه زور ندارم که بلند بشم... و هیچکسی هم نیست که دستمو بگیره هیچوقت نبوده. تنها تکیه گاهم خودم بوده تا بوده همین بوده. منتها الان فکر میکنم که دیگه خورد شدم... و تکیه گاهی ندارم...</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 01:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر رندانه به تخم گرفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-seaqw2zecspp</link>
                <description>با خواندن این کتاب به این نتیجه رسیدم که:خیلی از ارزش های من تو زندگی پوچ و بی معنا هستش. بخاطر چیز هایی دارم رنج میکشم و از نداشتنشون اذیت میشم که اصلا حتی حقیقتا نمیخوامشون! بلکه جامعه و رسانه تو کله من کرده که اینا خوبن! از وضعیت زندگی ای که دارم ناراضیم بخاطر ارزش ها و معیار های سنجش نا درست! نه بخاطر اینکه زندگیم بده! چیزی برام ارزشه که برام ارزشمند نیست! چیزی برام معیاره که برام معیار نیست!ارزش حقیقی و واقعی برای من پیدا کردن حقیقته. حقیقتی که ثابته و یکسانه و تغییر نخواهد کرد. و حاضرم برای پیدا کردنش هر رنجی هم متحمل بشم. ارزش زندگی من پولدار شدنو، حرمسرایی از زنان زیباعو، قدرتو، شهرتو، شهوتو، ثرتو، ابهت نیست! بله قطعا همه اینهاهم برای من لذت بخشه و خواهنشان هستم. اما به قول مارک منسن&quot;همه نوک قله رو دوست دارن! نوک هر قله ای! اما هیچکس مسیر رنج کشیدن و رسیدن به قله رو دوست نداره!&quot; و دقیقا من این قله هارو دوست دارم. اما مسیرشون رو نه! اما مسیر رسیدن به حقیقتو دوست دارم! رنج زندگیمو معنا دار میکنه. حاضرم برای رسیدن به حقیقت 100 تا کتاب بخونم نه هزارتا! 200 تا ویدیو از هرجا ببینم، برم دارک وب، برم تو بیابون کوه دشتو جنگل ، دنیا رو بگردم که بفهمم حقیقی ترین حقیقت این جهان چیه. خدارو شهود کنم! نه اثبات عقلی نه! همین الانشم چهار صفحه میتونم واستون بنویسم و عقلا اثبات کنم خدایی هست، آخرین پیامبرشم حضرت محمده و از تمام فرقه های اسلام هم شیعه دوازده امامی مکتب درسته! ولی نه من مجال دارم اینهمه بنویسم نه اینجا هدفم اینه که فلسفه و مبانی اسلام بهتون بگم. اینجا اومدم بگم که: حرف زدن از نون آدمو سیر نمیکنه، حرف زدن از شراب آدمو مست نمیکنه، حرف زدن از خداهم باعث احساس وصل به خدا نمیکنه. اثبات خدا از نظر عقلی کافی نیست! منو ارضا نمیکنه! من میخوام خدارو احساس کنم میخوام خدارو شهود کنم. و برای رسیدن به این مرحله حاضرم هر رنجی هم بکشم! پس خواسته من اینه. ارزش من اینه! معیارم چیه؟ هرکاری که من رو یک قدم به این مقصود نزدیک کنه میشه ارزشمند و هرکاری یک قدم من رو از این مقصود دور کنه میشه بی ارزش میشه بد.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 23:58:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت ها مثل ابر میگذرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-zwlpy9rmeasb</link>
                <description>بسم الله الرحمان الرحیمبورس(اقتصاد سیاه)دوره اقتصاد سیاه رو تقریبا یک سال پیش تهیه کردم. اگر به محتواش گوش کرده بودم و توانایی عمل کردن و فهمیدن محتوای دوره رو از همون موقع که، دوره رو خریدم، بدست میاوردم و نمیگفتم حالا یه روز گوش میدم، الان میتونستم پول خیلی خیلی زیادی داشته باشم.یادم نیست که این جمله رو گفته اما میگفت که&quot;آدم مومن هیچوقت ایکاش نمیگه چون همه اتفاقات مقدرات الهی هست و همه مقدرات الهی برای بنده مومن خیره&quot; برای من حداقل در زمینه دانشگاه آزاد اینطوری بوده، در زمینه فروختن ایکباکسم اینطوری بوده، در زمینه جدا شدن از فضای مجازی اینطوری بوده، در زمینه تنهایی اینطروی بوده. بله شاید خوشایند نبوده باشن ولی اولا در طولانی مدت دارم میبینم که خوشایند هم بودن. اگرم نبودن خیر هستند! و به مصلحتم هستند. پس این قضیه هم میشه گفت خیره. هم میشه گفت که کوتاهی خودم بوده، به قول امام علی(ع) فرصت ها مثل ابر میگذرند و فرصت هم گذشت. ولی خب قرار نیست اینجا بشینم ناله کنم که وای چرا استفاده نکردم چرا وقت نزاشتم نه، هم حالش نیست، و اصلا رو مود غر زدن و افسردگی نیستم، هم اینکه مشکلی رو حل نمیکنه، دردی رو دوا نمیکنه، و احساس خوبی هم بهم نمیده. نه به مصحلته نه خوشاینده. صرفا بیان کردم که حواسم باشه دفعه بعدی در هنگام عبور فرصت ها همون لحظه رو هوا بگیرمشون و پشت گوش نندازم.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 23:48:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاک احساس موفقیت چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%85%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zhos0wnbifhh</link>
                <description>بی معناست. همه چیز بی معناست. ناراحتم از اینکه چرا پولدار نیستم، چرا قدرتمند نیستم، چرا وقتی که بمیرم هیچکس قرار نیست منو یادش بیاد، میشم یکی مثل هزاران نفری که تو قبرستون هستن و قرار نیست کسی ازشون یادی کنه.این چند وقت اخیر یا میشه گفت به خصوص ماه اردیبهشت زیاد این جمله رو شنیدم که هدف از زندگی انسان بندگی و بردگی خداست. ملاک موفقیت عبادت و طاعت خداست. موفقیت یعنی نزدیک شدن به خدا و نزدیک شدن به خدا یعنی اطاعت و بیشتر شبیه به دستور و عملات او شدن. هر قدم از طاعت خدا دور بشیم میشه شکست و مایه ناراحتی و هر قدم نزدیک بشیم میشه پیروزی و مایه فرح. نزدیک ترین حالتی که میتونم بگم رسیدم اینه که یه نماز ظهری با شلوار مناسب و پیراهن سفید دکمه هاشم بستم سر سجاده با تسبیح و مهر نشسته بودم و داشتم نماز میخوندم و ذکر میگفتمم و خیلی تا خیلی شبیه یه سری افراد به خصوصی شدم که در طول زندگیم دیده بودم. و به خودم نگاه کردم و دیدم این اون چیزی که من از زندگی میخوام نیست! من نمیخوام اینجوری باشم این من نیستم. من مثل یه عروسک خودمو تو این وضعیت قرار دادم. وگرنه امیرحسن با میل و اراده خودش اینوری نمیره. اینجوری لباس نمیپشه و این شکلی نیست.(حالا بماند که امیرحسن چندان زیبا و جالب نیست در حالت اراده و میل خودشم) ولی خب.یعنی خلاصه بگم که: لذت های مادی اعم از دختر بازی مشروب رفیق بازی غلیون ماشین بازی دور دور پارتی رو نمیتونم داشته باشم و ازشون لذتی نمیبرم چون بنظرم پوچ عبث بیهوده و مقطعی هست. از کارهای معنوی هم لذت نمیبرم و فقط از سره طاعت و رفع مسئولیت انجام میدم(اگر اینطوری نبود مستبحاتم انجام میدادم دیگه مگه نه؟!). گیر کردم جایی که نه از مادیات لذت میبرم نه از معنویات. یک زندگی بدون لذت و نشاط. زندگی رنج آور و روتینیه. نه در جهنم زندگی نمیکنم ولی بهشتم نیست. فقط هست و میگذرد. بد نمیگذرد ولی خوش هم نمیگذرد. فقط میگذرد. و اما بعدمشکل من عمله. من باید عمل بکنم. عمل!</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 00:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1984</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-zg5bevvxzovh</link>
                <description>یکی از شکایت ها و دلایل افسردگی و ناراحتی من نسبت به زندگی واقعی این هستش که: چرا زندگی واقعی اینقدر خیل خفن و غیر باحاله چرا فانتزی نیست تو دنیای واقعی که داریم زندگی میکنیم زندگی خیلی روزمرس یعنی به شخصه در طول هر روز چیکار میکنم؟ کتاب میخونم گیم میزنم انیمه میبینم مانگا کتاب دانشگاه خواب و همین چرخه هر روز تکرار میشه. از چرخه خارج بشم با دوستام میرم بیرون. شاید بگید زندگی تو خسته کنندس زندگی واقعی خیلی ها خفن تره! اون خفن تره ها چیه؟ بیاید برسی کنیم!یه نفر دوست دختر یا همسر داره خب بله زندگی بیشتر بهش خوشمیگذره ولی خب یکم بیشتر، زندگی از آن رو به این رو نمیشه و من سینگلم. یا یکی خیلی خیلی پولداره و هر عشقو حالی دلش بخواد میکنه نهایتش یه ماشینو یه پارتیو یکم غذاهای خومشزه تره دیگه... بله قبول زندگی بهش بیشتر از من خوش میگذره اما هنوز هم به تجربه دنیاهای فانتزی نمیرسه. منظور من از این جمله آخر چیه؟!اینکه شما در دنیاهای فانتزی و رویاها(ویدیوگیم، انیمه، مانگا، کتاب، فیلم و سریال و کلا هر کتگوری ئی) اتفاقاتی خارق العاده برات میفته. شما میتونی در دنیای ویچر خون آشام ببینی جادوگر ببینی. ویچر ببینی اصلا! یا در دنیای سایبرپانک تو شهر نایت سیتی زندگی کنی و به سال 2077 بری. غیر ممکن هارو ممکن کنی و از این دست چیز ها. اما خب زندگی واقعی من نوعی به شخصه خیلی روتین در و عادی تر از اینه. کاملا عادی در یک چرخه نرمال دارم زندگی میکنم. نه درحال رنج کشیدن نیستم!(مگر بخاطر بی معنایی که یک رنج ذهنی هست وگرنه زندگی من ناخوشایند یا در سختی نیست) خب حالا حلا این همه ماخولیا گفتم که به چی برسم؟ اینهمه حرف زدم و هنوز یک کلمه هم درمورد کتاب 1984 صحبت نکردم.نکته همینجاست. کلی توضیح دادم که بگم زندگی در دنیاهای خیالی که ساخته شدند خیلی خیلی لذت بخش تر و خوشایند تر از زندگی کردن در دنیای واقعی هست. حتی با اینکه یک رویای توخالیه و دنیای واقعی رو باید چسبید اما نه دنیای خیال رو. اما کتاب 1984 دقیقا برعکسه! من وقتی وارد دنیای کتاب شدم و خودم رو در اون فضای سرد اون خونه های حال بهم زن اون آدمای حال بهم زن اون اجبار اون ترس اون حالت انزجار وینستون رو تجربه کردم. حالم بهم خورد سرم درد گرفت. اصلا یه جوری بود. خدا همچین زندگی ای رو به روی کافر نیاره. خیلی خیلی زندگی مزخرفی بود، شهر مزخرفی بود، وضعیت مزخرفی بود. بزار اینطوری بگم که وقتی دارم یه داستانی رو تجربه میکنم بینهایت مشتاق و شهوت دارم که برم جلو تر و ببینم تهش چی میشه. اما 1984 هرچند صفحه میخوندم باید برمیگشتم به دنیای واقعی تا حالم از اون تهوع و تعفنی که تو دنیا گرفته خوب بشه و ریکاور بشم و بعد برم سراغ ادامه کتاب. خلاصه که دنیای حال بهم زن و منزجر کننده ای بود فک نمیکنم هیچکس هیچوقت دوست داشته باشه زندگیش مثل وینستون یا افرادی که دارن درکنارش زندگی میکنن باشه.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 02:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان راستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-yhrlmg64tkls</link>
                <description>این کتاب تصور من از مومن واقعی رفتار یک مسلمان و شیعه رو نشون داد. نگاهش به اتفاقات جهان و تفسیر و تببین اونها برای خودش. نوع تنظیم خودش برای واکنش نشون دادن. اگر به یک مومنی که از این کتاب برداشت میشه بگیم مومن. من صد درصد مومن حساب نمیشم. و اما بعدچیز هایی که از این کتاب آموختم:یک شیعه دوازده امامی، به هیچ عنوان حقارت بندگی، درخواست، احترام گذاشتن، کمک گرفتن، پناه بردن کسی بجز خداوند رو نمیپذیره. فقیری؟ از خدا کمک بخواه و به خودت تکیه کن و پاشو برو کار کن و از بندگان خدا کمک نخواه. داری اذیت میشی و یک سختی تو زندگیت جریان داره؟جز خدا به هیچکس بازگو نکن. ظالم و قوی تر از خودت قراره بهت زور بگن؟ هیچ ذلتی از احترام از سر ترس نیست. با افتخار بمیر ولی زندگی با ذلت رو نپذیر!یه داستان از خود کتاب میارم چون اسم هارو یادم نیست به اون آدم حقیر میگیم حقیر و به آدم ظالم میگیم ظالم.(اینا تو داستان اسم داشتن و یک اتفاق تاریخی هست من اسم هارو یادم نیست. در دفاع از خودم بگم ما تاریخ رو نمیخونیم که ببینیم فلان کس در فلان زمان چه کرد، میخوانیم که درس بگیریم که من درسمو گرفتم و دارم بازنویسی میکنم) و اما بعد برویم به سراغ خود داستان:حقیر به خیمه ظالم میره و ظالم هیچ احترامی بهش نمیزاره جواب سلامشم نمیده و مشغول به نوشتن چیزهایی بر روی کاغذ. حقیر میگه:&quot;اومدم که باهات بیعت کنم دست دراز کن&quot; ظالم میگه:&quot;دستانم مشغول هستند. با پاهایم بیعت کن&quot; حقیر هم تبعیت میکنه. حالا نکته داستان چی بود؟اگه حقیر میگفت که:&quot; کیرمم نمیتونی بخوری! کیرمم دست نمیدم! یا بیا برو تو کونم! یا اصلا بجای اینا شمشیر در میاورد میکشتش، یا میگیم شمشیرشو گرفته بودن با دست میرفت سمتش یه مشت میزد تو صورتش چشمشمو از حدقه در میاورد یا چمیدونم بالاخره با طرف درگیر میشد. بله بله صد درصد! صد درصد! دارش میزدن یا اعدامش میکدرن یا در بدترین حالت زنده زنده میسوزوندش. ولی همه اینا که گفتم شرف داره به اینکه زانو بزنی جلو یکی بعد با دستات پاشو مالش بدی اونم از ترس اینکه مبادا بمیری. خلاصه که مومن واقعی هیچوقت همچین حقارتی رو نمیپذره. چی دارم میگم من؟! خداوند مرا لعنت کند. مومن واقعی حتی اگر از گرسنگی بمیره هم فقط به خدا و توان و اراده خویش تکیه میکنه و نمیره از یک مومن دیگه درخواست کمک کنه بعد من دارم درمورد این صحبت میکنم که همچین حقارتی رو نمیپذره. و اما بعددرس بعدی ای که من از این داستان یاد گرفتم اینه که یک شیعه واقعی: آدم آرام و منطقی هست درمقابل دشنام ها بدرفتاری حماقت ها و بد بودن دیگران با او عنان از کف نمیده، احساساتش بخاطر رفتارهای بقیه بالا پایین نمیشه بلکه احساساتش فقط بخاطر خوف یا خوشنودی خدا بالا پایین میشه بخاطر کارهای خیر یا گناهانش بالا پایین میشه. اگر هم کسی بهش چیزی بگه مومن در مقابل بهش توهین نمیکنه و باآرامش بهش پاسخ میده. در کمال آرامش! و نه فقط یه آرامش ظاهری برای حفظ ظاهر نه واقعا به صورت حقیقی دشنام و توهین هیچ تاثیری بر او نمیگذارد. پس یکی از خصوصیت های مومن اینه که هیچ سختی یا خوشی به این راحتی ها نمیتونه تکونش بده فقط خداوند میتواند اورا تکان دهد. در قیاس با خودم که از ریزترین چپیز ها تا بزرگ ترین چیز ها احساساتم را جا به جا میکند میتوان گفت بنده به اندازه مویی مومن نیستم... یک بار دیگر تکرار میکنم مومن واقعی فقط بخاطر خدا میترسد، خشنود میشود، لبخند میزند، گریه میکند و ... و اما بعددرس های زیاد دیگری هم در این کتاب بود اما دیگر مجالی برای نوشتن نیست و در ذهن بنده این مطالب حائذ اهمیت تر بود. این کتاب از شهید مرتضی مطهری هستش و امروز هم که دارم این نوشته هارو مینویسم 12 اردیبهشت که متعلق به ایشون هست است. یک صلواتی برای روح ایشان بیاید هرکس که میخونه بفرسته من هم میفرستم. خداوند بخاطر مطالب گوهر بارش که نوشته و به دست من نوعی و هر بنی بشر دیگری میرسد به ایشون خیر و رحمت عنایت بکنه اگر خواست.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 01:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من میخوام قهرمان کشورم باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-b3q3jupymx59</link>
                <description>آزوالد(بیلی بت)تو مانگای بیلی بت که داشتم میخوندم یه کاراکتر هست به اسم آزولد کسی که آقای جان اف کندی رو ترور کرده. تو تاریخ اینطوریه. اما تو بیلی بت یک آدم بد بخت و ضعیفه که قربانی شده. چیزی که برام درمورد این کاارکتر عجیب بود اینکه انگار آیینه از شخصیت من بود.آزوالد یه همسر داشت و زندگیش به معمولی ترین و عادی ترین شکل ممکن میگذشت و همش تو ذهنش اینجوری بود که من میخوام یه روزی قهرمان زمان خودم بشم. من با بقیه فرق دارم من میخوام جزوی از تاریخ بشم. مثل اسکند مقدونی مثل ناپلئون و آدمای قدرتمند دیگری که تا تاریخ بشریت وجود داره اینا در یادها میموممن. اما خب آزاوالد فقط یه آدم عادی بود، کاملا عادی نه چیزی بیشتر!سر همین تونستن ازش سو استفاده کنن و گولش بزنن با چارتا جمله که تو یه روز قهرمان میشی آزوالد تو یه چیزی درون خودت داری! و از این دست جملات گولش زدن و ازش سو استفاده کردن هرچند تو داستان آزوالد به کندی شلیک نکرد و ازش سو استفاده نشد. و فقط همه چیزو انداختن گردنش. اما تو واقعیت مثل اینکه کسی که شلیک کرده آزوالده.خلاصه که اینکه فهمیدم آزوالدم میخواد مثل ناپلئون و اسکند کبیر باشه حالم از خودم بهم بخورد و یکم از خودم بدم اومد چون تا الان فکر میکردم اینکه من میخوام شبیه اینا باشم یعنی من خیلی آدم خفنیم ولی الان متوجه شدم که من هم یک آزوالد هستم مثل هزاران آزوالد دیگه.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 01:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از آینده(پول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%BE%D9%88%D9%84-cthkgxloanzc</link>
                <description>بنده در حال حاضر تاحالا سرکار تو عمرم نرفتم. اگر هم رفتم از سر اجبار نبوده، یا تفنن بوده یا قبول درخواستی بوده یا جهادی بوده. اجباری نبوده. و درحال حاضر هم قطعا نیازی ندارم برای اموارت زندگی برم سر کار. یعنی من از خواب که بیدار میشم تا شب که میخوابم برای گذر زندگیم هیچ نیازی به سر کار رفتن و وقت گذاشتن برای بدست آوردن تایم آزاد ندارم. من کلا تایم زندگیم از همون اول آزاد بوده تا الان. فقط قبلا مدرسه تایممو میگرفت ازم و الان دانشگاه.یه نگاه به زندگی برادرم یا چند نفر از کسانی که از من بزرگتر هستند نگاه کردم و متوجه شدم اونا برای این تایم آزاد مجبورن برن مقدار زیادی از هر روز رو کار کنن که حالا بتون زندگی هم بکنن. ولی من نه خدارو هزاران مرتبه شکر که واقعا کمه. برای زندگی کردن لازم نیست وقت صرف کارکردن بکنم و تایم آزاد برای هرکاری به دل بخواه دارم.اما قرار نیست تا همیشه اینطور باشه حداکثر 10 و حداقل 3 سال دیگه روزی میاد که من دیگه باید برای بدست آوردن تایم ازادی که الان به صورت نا محدود دارم برم سر کار.حالا اینکه من بشینم بگم وای نه بدبخت شدم فردا روزی قراره من شرایطم انیطوری بشه و اینا خیلی روند جالبی نیست. پس ناراحتی و استرس گرفتن بی فایدس. من دو رویکرد میتونم به این قضیه داشته باشم. یک اینکه هیچی بیخیال منتظر بشم تا اون روز بیاد و در همان روز یه فکری به حالش برمیدارم. دوم اینکه از الان مهارت هایی برای پول در آوردن مثل بورس و طراحی سایت و اینا رو یاد بگیرم. که حالا بورس رو همین الانم تو ذهنم هست ولی طراحی سایت تا اون موقع یادم میرود و دیگر فایده ای ندارد.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 01:09:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ضعیفم ولی چون ضعیفم دلیل نمیشه تلاش نکنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%85%D9%86-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81%D9%85-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%85-okpg6z9himm9</link>
                <description>میشه خیلی چیز های بیشتری نوشت اما همه ماخولیایی بیش نیست. پس به همین بسنده میکنم که بگویم: بله من نمیتوانم کوه باشم من نمیتوانم تاریخ را جابه جا کنم من نمیتوانم تغیری ایجاد کنم و کمکی برای امام زمان خودم باشم. کمکی برای جامعه خودم باشم. اصلا اینا که حرف دهن من نیست! من حتی نمیتوانم از مسیر نزول خارج بشم و به مسیر پیشرفت برسم هرچند با سرعت کم! اما میتونم سرعت نزولم رو کم کنم! من قراره هم این دنیا رو از دست بدم هم اون دنیا. اما حداقل میتوونم سرعت این اتفاق رو کمتر کنم. من قراره برم جهنم اما حداقل میتونم تو طبقه آسون تری ازش باشم. من که در هر صورت دارم خدارو از خودم ناراحت میکنم و بنده مورد قبول خدا نیستم. اما حداقل میتونم یکم بیشتر کمتر مورد قبول باشم. پس بله آدم باید حقیقت را بپذیرد من ضعیف و حقیر هستم و در قسمت منفی هستم. اما حداقل میتوانم منفی 10 باشم نه منفی هزار. این رو میتونم باشم. میتونم همینقدر حقیر هستم بمانم. دیگه از این حقیر تر نشوم. خود اینها قطعا خوشایند و راضی کننده نیست. اما بد بهتر از بدتر است هنوز هم بد است اما بهتر است!</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 01:09:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک انسان ضعیف هستم....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-hvgxtwr7bgts</link>
                <description>طبق صحبت هایی که حضرت آقا داشت، گناه آدمو نفله میکنه. جبران نمیشه کرد یا جبران کردن سخته. به همین راحتی ها هم نیست که هی گناه کنی بگی خب حالا جبران میکنم خب حالا توبه میکنم خدا میبخشه. نه برای جبران شدن و بخشیده شدن توسط خدا باید جبران کرد. همون مثال ماشین و از خواب زدن مثال خوبی بود منرو بیدار و آگاه کرد که وضعیتم چطوریه و حقیقت حال حاضرم چیه!مثل شب امتحان. نمیخونم نمیخونم میگم حالا شب قبل امتحان میخونم. اینقدر شب امتحان مطالب زیاده که یا دیگه نمیشه جمش کردم یا خودم وسطش نا امید میشم و ولش میکنم. حالا اصلا گور پدر هرچی امتحانه بیفته هم هیچ تغیری در زندگی آدم ایجاد نمیشه یا اگر بشه هم در زندگی مادیشه پس فاقد اهمیت. مثال غیر مادی همین قضیه در زندگی من نماز های قضام هست. نماز قضاهارو همینطور گذاشتم که شاید فردا روزی اگر عمری بود بخوانم و این فردا خیلی وقته نماید. اینقدر تعداد نماز قضاهام زیاد شده که حتی نمیدونم چنتاس و حتی جرعت ندارم شروع کنم چون خیلی زیاده.و الان فهمیدم که جریان گناه هم همینه هرچی بیشتر بزاری رو هم تلنبار بشن باید بیشتر زور بزنی تا جبران بکنی. و خب قطعا این روند حداقل برای من جواب نمیده... یعنی من هروقت هرکاری چه مادی و چه غیر مادی چه مهم و چه غیر مهم گذاشتم رو هم شد عطایش را به لقایش بخشیدم. نکته ترسناکش اینه که خب حالا بورس کار نمیکنم و10 سا لدیگه همه پیشرفت کردن و من هنوز باید گدایی پدر مادرمو بکنم فقط یه حقارتیه که دنیا میکشم و بعد از حداکثر 70 سالم تمام میشه... اما اینکه درمورد گناه هم همچین روندی پیش گرفتم و وقتی روهم شدن و وقتی با شناختی که از خوددم دارم میدونم قرار نیست هیچ کاری برای جبران بکنم. اینطروی نیست که با عواقبش رو به رو بشم یه مدت رنجی بکشم و بگم خب دیگه با مرگ تهش اینه که تموم میشه دیگه... نه...! نتیجه این روند در زمینه گناه میشه شقاوت ابدی! شقاوت ابدی... جهنم..... احساس میکنم به گا رفتم... بد به گا رفتم.... چون فکر میکنم همین الان هم تو این مرحله قرار دارم... کلکم کنده شد.... نه از بخشش خدا نا امید نشدم غلط بکنم نا امید بشم اصلا غلط کردن به کنار احساسا هم هنوز فکر میکنم خدا منو میبخشه احساسا هم به کنار حداقل برای اینکه روانم از هم نپاشه مجبورم به خودم بقوبولنم که نه خدا منو میبخشه.... در هر صورت مشکل من الان شک در رحمت خدا نیست(عیاذبالله). مشکل من اینه که حضرت آقا گفتند که: غلط کردم خدایا ببخشید خدایا من اشتباه کردم برای جبران گناه بی فایدست. باید جبران کرد و عمل کرد. خب شاید بگویید خب همینکارو بکن دیگه! نکته اینه که من سر شب امتحانای مدرسه وقتی روهم تلنبار میشدن اراده و همتشو نداشتم بشینم جبران کنم میگفتم گور پدرش میگرفتم میخوابیدم. حالا ازم توقع داری جبران اییننننن همهههه گناهو بکنم. اونم با اعمالی که دیگه درس خوندن نیست کلی اعمال زیاد و سخت.... بله بله میدونم اینم میشه گفت خب امتحان مدرسه هیچ اهمیت نداره اما در اینجا رفوذه شدن یعنی جهنم ابدی.................................... که این خیلی بده حتی تصور و فکرشم داره اذیتم میکنه. و اشکمو در چشمام جمع کرده و دلم به حال خود میسوزه و از عاقبتم حراس دارم. اما نکته اینه که با همه این ها من نه اراده ای دارم نه همتی. من قدرت مند نیستم، حقیرم، بد ببختم، بیچارم و این چیزیه که هستم. به قول جفری دامر چرا باید تلاش کنم برای تبدیل شدن به چیزی که نیستم. من همینم یه انسان ضعیف. و هم تو سخنرانی امشب حاج آقا ناصری هم کلا این چند وقت اخیر زیاد شنیدم که اسلام و مخصوصا شیعه امام علی(ع) دین عمله! دین تحرکه دین آدمای قویه دین آدمای با ارادس. اسلام برای آدمای ضعیف نیست. خدا آدمای ضعیفو دوست نداره. جدا از الهیات کلا جامعه هم آدمای ضعیفو دوست نداره دخترا پسرا بزرگترا پیرا جونا بچه ها خانوادم طایفم خودم خدا اهل بیت همه و همه هرکس از هر مکتی که میشناسم آدمای ضعیفو دوست ندارن. همه جذب قدرت، ابهبت، جلال، عظمت و بزرگی میشن حالا سر اینکه بزرگی حقیقی قدرت امام علیه قدرت خداست و اینا میشه بحث کرد که باشد برای وقتی دیگر اینجا جایش نیست.خلاصه تمام حرفام اینه که تمام مکاتب تمام انسان ها مخصوصا مکتبی که من بهش باور دارم یعنی همه و همه به دنبال و خواستار یه انسان قدرتمند هستند. و من یک انسان ضعیفم حداقلش خدارو شکر که آگاهم که ضعیفم. در نتیجه من گایده شدم. از نظر مذهبی عاقبتم جهنمه. از نظر مادی اراده فراهم کردن یه زندگی خوب رو ندارم. هیچکس قرار نیست دوستم داشته باشه چون ضعیفم و همه مجذوب آدمای قدرتمند و قدرت هستند.آخرین امیدم بعد از انسان ها و جوامع انسانی مکتب اسلام بود. که پس از گشت و گذار حداقلی که توش داشتم. برداشت من اینه که خدا انسان قوی و قدرتمند میخواد نه یه ضعیف بد بخت ترسو. و از صحبتای امام علی(ع) طبق چیزایی که نهج البلاغه خوندم تو اینستا گفتارهشو دیدم حالش از آدم ترسو و ضعیف بهم میخوره و خب من هم ترسوعم هم ضعیف. طبق سخنرانی های آخوند های مسجد هایی که میرم متوجه شدم همه و همه میگن که اسلام برای آدمای ضعیف نیست و خدا آدمای ضعیفو دوست نداره و من ضعیفم.حالم خرابه. مثل کسی که میدونه قراره زنده زنده تو آتیش بسوزنش و هیچکاری برای جلوگیری ازش نمیتونه بکنه.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 01:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهی نامه عطار نیشابوری، چنین گفت روزی حق پرستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%86%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AD%D9%82-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-tbelv736kohz</link>
                <description>این کتاب شاهکاره! هرچقدر از این کتاب بگم کمه! من فقط تاحالا دوتا حکایت از این کتاب بیشتر نخوندم. و هر دوتا شاهکار بود. هر دوتا روحمو ارضا کرد. اولی که برای خیلی وقت پیش هست و خیلی هم دقیق یادم نیست، پس درموردش صحبت نمیکنم.اما این حکایتی که امروز خواندم! امان از این حکایت. اول مقدمه ای میگویم. من از سه سال پیش از طفولیت بیرون آمده و وارد دوران نوجوانی شدم منظورم بلوغ جنسی نیست بلکه بلوغ فکری است وگرنه بلوغ جنسی رو زودتر تجربه کرده بودم. من از آن زمان تا اکنون با شک تردید پوچی فلسفه و هدف و معنای زندگی درگیر بودم. به دنبال این ها بودم. کار کردم لذت گرایی کردم به دنبال آدم ها و الگو های مختلف از مکاتب مختلف رفتم و این چیز هایی که توضیح میدهم در این سال اخیر به شدت بیشترشد. من دیگر در پوچی و لذت غرق شدم. و باطلاق کثیفی بود، به جد عرض میکنم.(بله بود! اکنون در آن نیستم) این از قسمت اول مقدمه! بله من لاف زن و بسی گزافه گو هستم بسیار تا دلتان بخواهد درد دل و مالیخولیا برای گفتن دارم و از حرف زدن، صدای خودم، چهره خودم و حتی نحوه نوشتن خودم خوشم میاید. نه خوشم میاید توصیفم نمیکند وقتی از خود، خاطرات خود، اتفاقاتی که بر من گذشته، صحبت میکنم یا مینویسم لذت میبرم، این احساس لذت یا چرا لذت میبرم را نمیتوانم توصیف کنم. درواقع میتوانم اما باید فکر کرد و توضیح داد و مطالب بیشتری نوشت که اینجا آمده ام درمورده، شعر عطار و ارتباطش با این مقدمات صحبت کنم نه اینکه چرا من از خودم صدایم و نحوه نوشتارم خوشم میاید. خب دیگر از این جاده خاکی خودشیفتگی برگردیم به جاده اصلی مقدمه بخش 2داشتم عرض میکردم: من در طول سه سال اخیر به دنبال معنا و هدف بودم و میخواستم بدانم باید چیکار کنم، در یک سال اخیر همینطور با شدت بیشتر، در یک ماه اخیر همینطور با شدت بیشتر، دیشب قبل از اینکه به مجلس هفتگی امام حسین(ع) بروم از خود ایشان و خدا در ماشین درحال حرکت به سمت روضه درخواست کردم که به من بگویند باید با زندگی چیکار کنم. حرف هایی که در آن روضه زده شد را در مطلب دیگری در همین سایت و خاطرات روزانه خود نوشتم پس دیگر دوباره گویی نمیکنم.مقدمه بخش 3: امروز پس از چت در گپ های تلگرامی حوس کردم که مقداری شاهنامه بخوانم. همین که خواستم شاهنامه را بردارم، صدای منطق به من گفت: شاهنامه یک کتاب داستان است گیریم که برداشتی و چند بیتی هم خواندی! یک داستان را باید از ابتدا تا انتها کامل خواند و لذت برد. اینکه چند بیت از میان بخوانی، نه هیچی از اول و آخر داستان میفهمی بلکه اسپویل هم میشوی. به صدای منطق گفتم: پس میخواهی که این شهوت و میل به خواندن مقداری شعر را چگونه ارضا کنم؟ گفت الهی نامه عطار نیشابوری را بخوان، احتمال اینکه پندی به تو دهد زیاد است. همینکار را کردم! الهی نامه را باز کردم به فهرست به دنبال عنوانی جالب گشتم، به عنوانه:&quot;چنین گفت روزی حق پرستی&quot; بر خورد کردم. میل و گرایش درونی مرا به خواندنش وا داشت. شعر را خواندم. بیت به بیت مرا به وجد میاورد، معنی بعضی از ابیات رو نمیفهمیدم به طول کامل نمیفهمیدم اما آن ابیاتی که میفهمیدم یک خوره در جان انداخت! صدای منطق، صدای میل و گرایش درونی و حتی خود من همه با هم یک صدا فریاد زدند تو باید کل این شعر رو بفهمی باید! زود باش! دیگر هیچ کار نکن! فقط برو و معنی شعر را بفهم. همینکار را کردم با جستجو در اینترنت و کمک از چت جی پیتی شعر را بیت به بیت ترجمه کردم. کلی درموردش صحبت کردم(با چت جی پی تی) و عمق معنا و مفهوم شعر را شکافتم. که برای شما در ادامه قرار خواهم داد.شعر چنین گفت روزی حق پرستی:چنین گفته است روزی حق‌پرستی / که او را بود در اسرار دستیروزی یکی از خداجویان (عارفان) که در شناخت حقایق الهی دستی داشت، گفت...که هر چیزی که هست و بایدت نیز / تو را جستن فراغت به از آن چیزهر چیزی که هست یا لازم داری، این‌که رها از جست‌وجوی آن چیز باشی، بهتر از داشتن خود آن چیز است. (یعنی دل‌کَندن بهتر از وابستگی است.)تو را چیزی که در هر دو جهان است / به از بودش بسی نابود استچیزی که در دنیا و آخرت هست، اگر باعث گرفتاری باشد، نبودنش بهتر از بودنش است.اگر هر دو جهان دارالسلام است / تماشای جانم این تمام استحتی اگر دنیا و آخرت دارالسلام (جای صلح و آسایش) باشند، برای من فقط تماشای جان خودم (تجربه درونی‌ام) کافی‌ست.چو جان پاک من فردوس باشد / مرا صد مشتری در قوس باشدوقتی جان من خودش بهشت باشد، بی‌نیاز از بهشت خارجی‌ام؛ در آسمان دلم صدها مشتری (ستاره/درخشش) هست.بهشتی این چنین و همدهی نه / دلی پر سر عشق و محرمی نهاما این بهشت درونی بی‌همدم است؛ دل‌ام پر از عشق است، اما کسی نیست که محرم آن باشد.چو هر همدم که می‌بینم حجاب است / مرا پس هر دمی همدم کتاب استهر کسی را که می‌بینم، خودش مانعی برای حقیقت است؛ پس تنها همدم من، کتاب است.چو کس را می‌نبینم همدم خویش / به آن‌جا می‌فرو گویم غم خویشوقتی کسی را همدم خودم نمی‌یابم، غصه‌هام را در آن‌جا (در دل خودم، یا دفتر، یا خدا) فرو می‌ریزم.مرا در مغز دل دردی‌ست تنها / که از او می‌زیاد این چندین سخن‌هادر عمق وجودم دردی هست که باعث می‌شه این‌همه حرف بزنم.اگر کم گویم و گر بیش گویم / چه می‌جویم؟ کسی با خویش گویمچه کم بگویم، چه زیاد، مخاطبم فقط خودمم؛ کسی نیست که درکم کند.بر آوردم به گرد عالمی دست / نداد از هیچ نوعم همدمی دستدستم را در همه دنیا دراز کردم، اما هیچ همدمی نصیبم نشد.وگر داد و دهد یک همدمم داد / نداد او داد، لیکن همدمم داداگر هم کسی را خدا به من داد، همدم واقعی نبود؛ فقط ظاهرش همدم بود، باطنش نه.اگر چه صُحْبتم را هم‌دمی هست / ولی صادق نداند آن همدمش دستاگرچه ظاهراً دوستی دارم، اما آن همدم، همدلی واقعی ندارد، صداقت ندارد.ز چندین آدمی در هیچ جایی / نمی‌بینم سر مویی وفاییاز این‌همه آدم، در هیچ‌جا، ذره‌ای وفا نمی‌بینم.چو در من نیز یک ذره وفا نیست / ز غیر این وفا جستن روا نیستچون خودم هم وفادار نیستم، پس چه انتظاری دارم که دیگران وفادار باشن؟چو من محرم نی او خود را زمانی / که باشد محرم من در جهانیوقتی من محرم دل خودم نیستم، چه کسی می‌تونه در این دنیا محرم دل من باشه؟ز همراهان دین مردی ندیدم / ز اخوان صفا گردی ندیدمدر میان دینداران، مردی واقعی ندیدم؛ از دوستان، صفا و صداقتی ندیدم.بسی رفتم، همان جایم که بودم / نمی‌دانم که از این رفتن چه سودمخیلی رفتم، خیلی دویدم، اما همون‌جایی هستم که اول بودم. این همه رفت‌و‌آمد چه سودی داشت؟دلا، چون هم‌نشینانت برفتند / رفیقان و قرینانت برفتندای دل! وقتی رفقایت رفتند، هم‌صحبتان تو را تنها گذاشتند...تو تا کی باد پیمایی از سودا / برو تا کی کنی امروز و فردا؟تا کی دنبال رؤیاها و خیالات بی‌سرانجامی؟ تا کی امروز و فردا می‌کنی؟بخوردی تو چو بیکاران جهانی / غم کارت نخوردی یک زمانیمثل بیکاران، دنیا را خوردی و خوش گذراندی، اما هیچ‌وقت نگران کار و هدف زندگی‌ات نبودی.بکن کاری که وقت امروز داری / برافروز آتشی گر سوز داریالان کاری کن؛ اگر آتشی در دلت هست، روشنش کن، حرکتی بکن.همه خفتند، چه مست و چه هشیار / تو کی خواهی شدن از خواب بیدار؟همه خوابند، چه عاقل چه نادان؛ تو کی می‌خوای بیدار شی و به خودت بیای؟تو را تا چند از این باریک گفتن / که می‌باید تو را تاریک خفتن؟تا کی این‌قدر حرف‌های دقیق و نکته‌دار می‌زنی، در حالی که همچنان در تاریکی غفلت خوابیدی؟چو ابراهیم گفتار آمدی تو / چرا نمرود کردار آمدی تو؟تو در گفتار مثل ابراهیمی (پیامبر و موحد)، اما در عمل مثل نمرود (ستمگر و خودپرست)!چو بتوانی که مرد کار می‌ری / زهی حسرت اگر مردار می‌ریوقتی می‌تونی مرد عمل باشی، چه حسرت‌بار است اگر مثل مرده‌ها زندگی کنی.به گرد قال آخر چند گردی؟ / قدم در حال نه، گر شیر میردیتا کی فقط دنبال سخن و بحثی؟ وارد عمل شو، اگر مردی و اهل شجاعتی.دل تو گر ز قال آرام گیرد / کجا از حال مردان نام گیرد؟اگر دلت فقط با گفتن آرام می‌گیره، پس چطور می‌خوای به مقام مردان واقعی برسی؟چو قشری نیست بیش این قال آخر / طلب کن همچو مردان حال آخراین حرف‌ها فقط پوسته‌ست؛ برو دنبال &quot;حال&quot; و تجربه‌ی واقعی، مثل مردان اهل معنا.شعر که نبود! زبان حال بود! در تمام سه سال گذشته این شعر را تجربه کردم. نه! بلکه زندگی کردم. تمام دیروز، نه! سال گذشته نه! سه سال گذشته، به دنبال معنای زندگی بودم به معنای صحبت با خداوند بودم. شنیدن صدای او بودم. بالاخره پاسخ اورا شنیدم. وقت عمل است! وقت شکستن چرخه عادت های باطل است. وقت تبدیل کردن علم به عمل است.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 01:38:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_99834298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-o3ydbrlnp6k7</link>
                <description>! زندگی ما بر اساس آگاهی ها پیش نمیرود بر اساس آگاهی ها پیش میرود. تزاحم آگاهی های متضاد مارا اذیت نمیکند. تزاحم گرایش های متزاد مارا اذیت میکند. و گرایشات دو دسته هستند نقد و لحظه ای. نسیه و بلند مدت. مهم ترین عامل موفقیت در هر چیزی انتخاب ماست! و انتخاب های ما بر اساس گرایش های ماست!پس با تنظیم گرایش ها انتخاب های ماهم درست میشود. نه صد درصد اما مقداری از گرایش های مارا آگاهی های ما تشکیل میدهد یا تغییر میدهد.</description>
                <category>امیرحسن احمدی</category>
                <author>امیرحسن احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 01:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>