<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانه دوست کجاست؟</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_Judy_Abbott</link>
        <description>صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان هجرت خواهد کرد 

#سهراب سپهری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:03:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3708203/avatar/wwa2zZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خانه دوست کجاست؟</title>
            <link>https://virgool.io/@m_Judy_Abbott</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک شب در تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_Judy_Abbott/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-dl7tgtwmnqgw</link>
                <description>یک شب در تهران بودن برایم حس و حال بودن در اقیانوس را داشت.می دانم که خیلی ها با این دیدگاه من قطعا موافق نیستند و حتی شاید به نظرشان مضحک هم باشد.اینکه تهران شاید برای عده ای همچون من شهری دوست داشتنی و پر از رمز و راز باشد شهری که هر گوشه آن انگار دنیایی است اما برای عده ای پرشمار دیگر هم تهران جایی است که باید از آن فرار کرد فقط همین!نه صرفا از شهر از آدم های درون شهر از همه چیز تهران باید فرار کرد.به هر حال یک شب تهران برای من هرچند که عجله ای و تنها چند ساعت بود اما همان یک ذره هم برای من شبیه اقیانوس بود.احساس میکردم شاید برای خیلی ها خنده دار و حتی عجیب باشد که درختان خیابان ولیعصر آنقدر میارزند که به خاطرشان همچون کودکی چهارساله ذوق کنی؟ بله میارزد واقعا ارزشش را دارد حتی اگر مسیر هر روزه ام باشد.البته ترافیک عجیب و غریب تهران را کجای دلمان بگذاریم؟به هر حال باید  برای آن هم جایی در نظر گرفت چاره ای نیست اما واقعا امیدوارم این مشکل حل شود. بدون تعارف.دیگر از تهران چه بگویم؟شهر عجیبی است؟زیبا است؟ترسناک است؟همچون سراب فقط از دور قشنگ است؟باید از آن فرار کرد؟صرفا برای گشت و گذار خوب است؟ زندگی در تهران چگونه است با آن هزینه های کمر شکن؟ تهران روح آدم را می گیرد؟ تهران نفس ندارد؟شاید اگر بیشتر فکر کنم از آن چند ساعت شبانه بیشتر به ذهنم بیاید و بیشتر بخواهم بنویسم. امیدوارم باز هم زندگی مجالی دهد تا از این شهر پر رمز و راز دیدن کنم و امیدوارم تهران هم با من مهربان باشد...نمی دانم به قول استاد شفیعی کدکنی که نشستن پای کلاس درسش برایم آرزوست آرزویی که کاش به آن برسم ...به قول استاد شفیعی کدکنی آنچه می خواهم نمی بینم انچه می بینم نمی خواهم</description>
                <category>خانه دوست کجاست؟</category>
                <author>خانه دوست کجاست؟</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 17:26:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عاشقم، عاشق ادبیات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_Judy_Abbott/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-c1a4ucrtiwaq</link>
                <description>از کجا عاشق شدم؟ از کودکیاز همان دوران کودکی، درس فارسی برای من مساوی بود با آرامش،خیال راحت؛ نقاشی هایی که در کتاب بود ، برای من حس عجیبی داشت. حسی که انگار ذهنم پس از مدتی کندوکاو و بالا و پایین بالاخره محل سکون خود را می یابد و آرام می گیرد. حتی وقتی که دارم این کلمات را می نویسم همان حس آرامش ده سال قبلم را احساس می کنم و البته دلم هم تنگ می شود.بزرگتر که شدم، سال اول راهنمایی، مدرسه ای که در آن ثبت نام کرده بودم برای ورودی های جدید کلاس تابستانه برگزار می کرد. ریاضی، علوم،زبان و ادبیات. اولین بار که این لفظ خوش آهنگ و زیبا را شناختم، همنیجا بود. معلم ها کلی جزوه و نکته می گفتند و ما می نوشتیم. فکر می کنم اولین باری که از دنیای کودکی و شادی که داشتم جدا شدم همینجا بود. هر روز چند صفحه دفتر سیاه می کردیم و معلوم نبود آنها را کی بخوانیم، یاد بگیریم....سه گروه بودیم. یکی از دوستان دوران ابتدایی در گروهی دیگر قبل از گروه ما کلاس ادبیات را شرکت کرده بودند و به من جزوه اش را نشان می داد؛که ببین چقدر سنگین است و این همه نکته و فلان. برای اینکه شاید انتظار داشتیم ادبیات سبک تر باشد اما من در کمال آرامش گفتم: چیزی نیست یاد می گیریم.بعد از آن ادبیات شد تنها چیزی که من واقعا با تمام وجودم می خواستم. اینکه هر لحظه زندگی برای آن باشد. از این جهان به آن جهان . از این خیال به آن خیال. ذره ای از این عشق برایم کمرنگ نشده؛ هرچقدر که بیشتر از قبل می فهمم چیزی نمی دانم حتی هرچقدر هم که سخت تر می شود من بیشتر از قبل شیفته می شوم و می خواهم تنها و تنها بخوانم و بخوانم و بخوانم...ادبیات برای من خود آرامش است. پناهگاه است. هیچ وقت مرا خسته نمی کند. دلزده نمی کند. مرا نمی راند. ادبیات برای من تمام نمی شود. هزارتویی پر از رمز و خیال.من عاشقم، عاشق ادبیاتقطره ای ناچیز از اقیانوسی بیکران</description>
                <category>خانه دوست کجاست؟</category>
                <author>خانه دوست کجاست؟</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 19:12:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_Judy_Abbott/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-amp1n1qi4zwu</link>
                <description>گاهی دلم برای درخت گوجه سبز خانه قبلیمان تنگ می شودمن آن درخت را خیلی دوست داشتمبرایم دلگرم کننده بود،آرامش بخش بود..هربار که از پشت پنجره به آن نگاه می کردم؛زمانی که غرق در رنگ سبز و گرم تابستانی بود یا در خواب زمستانی سفیدپوش شده بود یا در بهار تازه از خواب بیدار شده بود و شکوفه ها در گوشه و کنارش نقاشی شده بودند ؛ پاییز هم که می شد شاخه هایش رخ مینمودند و دل می ربودند.هنگام باران هم که زیباتر از همیشه بود.درست مثل ستون وسط باغچه و مثل سایه بان حیاط را می پوشاند و چه منظره زیبایی درست می کرد...آه یاد آن روزها و درخت که می افتم دلم می گیرد. به تنگی و تاریکی هوای زمستان. دلم می گیرد برای آن درخت که هرموقع بهار به نیمه می رسید یا تابستان شروع می شد من یک راست می رفتم حیاط و همیشه در کنارش بودم و تا آنجایی که دستم می رسید گوجه سبز می چیدم و می خوردم.بچه بودم. در عالم خودم با درخت بودم. نمی دانم از بودن با من خوشحال بود یا نه . من با او حرف نمی زدم اما نمی دانم او با من حرف می زد یا نه؛ وقتی نبودم دلش برایم تنگ می شد یا نه... آن درخت امروز دیگر نیست پابرجا نیستآن لحظه ای که داشت قطع می شد من کنارش نبودم. وقتی از آن خانه رفتیم من تا مدت ها به او سر نزدم سراغ گوجه سبزهایش، زیبایی اش، خودش نرفتم. بعد از آن انگار من بزرگ شدم و آن درخت در ذهنم محو شد.من دلم برای آن خاطرات سبز و شیرین، برای تنهایی ام با درخت تنگ شده.پنجره به روز های خوبش با درخت فکر می کند. پرده در غم نبودش تکیه زده..</description>
                <category>خانه دوست کجاست؟</category>
                <author>خانه دوست کجاست؟</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 18:54:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_Judy_Abbott/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-mpyremayvbrg</link>
                <description>هوس نوشتن کرده ام اما نمی دانم از چه چیز باید نوشتدلم می خواهد انگونه بنویسم که گویی واژه ها ار اعماق وجودم برخاسته انددلم نمی خواهد بیگانه باشم ؛ با خودم ، با جهانی که به آن نگریسته امدلم می خواهد وقتی قلم و کاغذ هم را در آغوش می کشند جهانی که پس از آن متولد می شود صرفا رویایی به دردنخور نباشد که تنها گاهی که از واقعی بودن جهان خودمان خسته می شویمبه آن پناه می بریم، جهانی باشد که در گوشه گوشه اطرافم آن را لمس کنمخب البته خیال و تصور که چیز بدی نیست؛ اگر همه چیز قرار بود با خاکستری های واقعیت نقاشی شود جوری سیاه میشد که نمیشد به آن نگاه کرد اما رنگ ها که زیاد می شوند خاکستری و سیاه می شود و همه چیز را بهم می ریزدجهان من پرده ای است که گاهی باید جمع شد و گاهی باز . نمی توان نبودش را تصور کرد اگر نیاز به درنگ داشته باشم از دور مرا در تاریکی نگاه می کند اما هر موقع نیاز به حرکت شد جمع می شود تا دریچه حرکت را پیدا کنم</description>
                <category>خانه دوست کجاست؟</category>
                <author>خانه دوست کجاست؟</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 20:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ثانیه ها نگرانند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_Judy_Abbott/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-s1ddmgrzmlea</link>
                <description>گاهی گمان می کنم درون مه قدم بر میدارمچیزی از مسیر نمی دانم حتی نمی دانم دارم رو به جلو حرکت می کنم یا عقب  دور خودم می چرخم یا در جا میزنم فقط می دانم دارم حرکت می کنماما مدتی است انگار چشمانم هم بسته شده مه را نمی بینمشاید در اعماق اقیانوس گیر افتاده ام یا ته صخره ای یا درون کوه یخی من هیچ چیز نمی دانم حتی از این واژه هایی که گذر کردند من از خودم هیچ چیز نمی دانم من تنها می خواهم که خودم را یابممی خواهم که خودم را بسازمخیلی وقت است از جایم تکان نخورده ام و بیشتر فرو می روم همه چیز با هم جا نمی شود اما ثانیه ها در انتظار من نیستندمن در کنج خود فرو می روم اما آنها گویی که چیزی در تعقیبشان استمی دوند ثانیه ها در کار خود هستند کاش هر چقدر که این ثانیه ها می رفتندمن خوشحال تر و امیدوار تر بودم</description>
                <category>خانه دوست کجاست؟</category>
                <author>خانه دوست کجاست؟</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 14:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>