<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن برزوک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_borzook</link>
        <description>فرهنگی - دانش‌آموختهٔ زبان و ادبیات فارسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1691205/avatar/izU0iw.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن برزوک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_borzook</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«افسوس» در شعر فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-i1qanhurpfyn</link>
                <description>ای عمر! چیستی؟ که به هر حال عاقبتجز حسرت گذشته در آینده‌ی تو نیست «فاضل نظری»    افسوس در نظم و نثر قدما به معنای شوخی و خنده و به قصد مسخره کردن نیز به کار رفته است و از آن جمله است: شعر فردوسی، ناصرخسرو و کشف‌الاسرار و عده‌الابرار رشیدالدین میبدی. اما منظور از افسوس در این مقال، معنای امروزی آن و معادل حسرت است. حسرت برای...   گاهی افسوس شاعر به خاطر این است که اسباب و لوازم دنیا به ناشایستگان رو نموده است: افسوس که نان پخته خامان دارنداسبابِ تمام، ناتمامان دارندآنان که به بندگی نمی‌ارزیدندامروز کنیزان و غلامان دارند «منسوب به شیخ بهایی»   گاهی شاعر به خاطر عمر و جوانی از دست رفته افسوس می‌خورد:بی‌خبر می‌گذرد عمر گرامی افسوسکاش این قافله آواز درایی می‌داشت «صائب»برفت عمر به افسانه و فسون افسوسگذشت وقت به بیهوده و خسار دریغ «فیض کاشانی»   گاهی هم شاعر می‌داند که افسوس خوردن بر عمرِ رفته حاصلی ندارد:مُهر زن بر لب افسوس که سامان جهانآن‌قدر نیست که آه از جگری برخیزد «صائب»ای اوحدی، این عمر به افسوس مکن خرجکین عمر چو بگذشت دگر باز نبینی «اوحدی»   صائب افسوس بر دنیا و هر آن‌چه در آن است را شایسته نمی‌داند: ترک این وحشت‌سرا شایسته‌ی افسوس نیستمی‌زند بیهوده خود را مرغِ بسمل بر زمین   به عقیده‌ی وی، تنها سودِ اندوختن مال، افسوسی است هنگام کوچ از دنیا:جز وبال و حسرت و افسوس، هنگام رحیلبهره‌ای از جمع سیم و زر ندارد آدمی   گاهی افسوس شاعر به خاطر به وصال محبوب نرسیدن و یا بی‌اعتنایی محبوب است:غم بتان به همه عمر خوردم و افسوسکه آخر از غمشان مردم و ندانستند «هاتف اصفهانی»افسوس که بگذشت همه عمر به افسوسبخت آرزوی دل به کنارم نرسانید «امیرخسرو دهلوی»مرا دوچشم به راه و دوگوش بر پیغامتو فارغی و به افسوس می‌رود ایّام «سعدی»هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم: «آه! عشق...»خاطرات بی‌شماری پشت این افسوس بود «سجاد سامانی»   با این همه آن‌چه برنمی‌گردد، عمر است و افسوس بر عمرِ رفته بی‌حاصل. بهترین کار بهره‌بردن از زمان حال است. حسن ختام این موضوع این بیت سعدی علیه الرحمه باشد:مکن عمر ضایع به افسوس و حیفکه فرصت عزیز است و «الوقت سیف»</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 21:37:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکاتی در مورد صفات اشاره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%87-wvr0qmellhun</link>
                <description>❗️نکته‌ای در مورد «این» و «آن» در گروه اسمی(نکاتی که هیچ‌کس به شما نمی‌گوید!) ١. اگر قبل از اسم (هستهٔ گروه اسمی) بیایند (وابستهٔ پیشین باشند) صفت اشاره‌اند: من این کتاب را خریدم. ٢. اگر به تنهایی بیایند، هستهٔ گروه اسمی هستند: من این را خریدم. ٣. اگر پس از اسم (هستهٔ گروه اسمی) بیایند (وابستهٔ پسین باشند) و بعدشان کلمه‌ای نباشد، مضاف‌الیه هستند: فارسی را دوست دارم و کتاب آن را می‌خوانم. ۴. اگر در یک گروه‌ اسمیِ حداقل سه‌کلمه‌ای، پس از اسم (هستهٔ گروه اسمی) بیایند و کلمهٔ بعدی‌شان مضاف‌الیه باشد، وابستهٔ وابسته صفت مضاف‌الیه هستند: قبلا گفته بودم که درس فارسی را دوست دارم. همیشه کتاب آن درس را می‌خوانم.محسن برزوک - دبیر زبان و ادبیات فارسی </description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 22:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای علی‌اشرف درویشیان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86-nlqgzqndnewp</link>
                <description>هفت‌سال گذشت...هفت‌سال بدون علی‌اشرف درویشیان گذشت. خورشید هر روز طلوع می‌کند و مرگ از آسمان مرده می‌بارد...کانال‌های مختلف خبری، ادبی و فرهنگی را از نگاه گذراندم. کانال‌هایی که همه را با وسواس انتخاب کرده‌ام!اما انگار یادشان رفته که فردا روزی است که هفت‌سال است درویشیان نیست. شاید هم این خبر، خبر کهنه و رنگ و رو رفته‌ای است که مخاطب‌ جذب نمی‌کند!هفت‌سال قبل، مثل فرداروزی بود. چهارم آبان. چهار و نیم عصر. که از کانال تلگرام ادبیات اقلیت، نوتیف آمد: علی‌اشرف درویشیان...خوشحال شدم. خیال کردم در ادامه نقل قولی از او نوشته یا این‌که آثارش مجوز بازنشر گرفته‌اند یا مصاحبهٔ جدیدی از او منتشر شده... اما...دستم را روی خبر فشردم. صفحهٔ تلگرام باز شد:علی‌اشرف درویشیان، نویسندهٔ معروف کرمانشاهی درگذشت...سال‌هاست آثار درویشیان را می‌شناسم. می‌خوانم. و هر بار می‌خوانم چیز جدیدتری در آن می‌یابم. اشک‌ها و خنده‌ها، عقده‌ها و کینه، فقر و خرافات و... داستان‌هایی که نه تصویری از زندگی بلکه خود زندگی‌اند.تعهد به مردم شریف و نوشتن از ایشان، چیزی است که درویشیان را تا ابد در مغزم، در قلبم، قلمم و گفتارم زنده نگه خواهد داشت. ادبیات متعهد، ادبیات کارگری، ادبیاتی که زندگی کرده‌ام... ادبیات زندگی.با درویشیان از کتابخانهٔ خانه آشنا شدم. قفسهٔ کتاب‌های پدرم. وقتی نوجوان بودم و شیفتهٔ ادبیات و علاقه‌مند به داستان. «سلول ١٨» را از قفسه بیرون کشیدم. پدرم گفت: این یکی رو ازش بخون. و «آبشوران» را دستم داد. و خواندم.  «آبشوران» را، «از این ولایت» را، «همراه آهنگ‌های بابام»، «فصل نان»، چهارجلدی کهنهٔ «سال‌های ابری» را... و هر چه از درویشیان توی خانه بود و نبود.  «سلول ١٨» را هم خواندم. «قصه‌های بند» را هم. و با درویشیان بودم. توی کوچه‌های کرماشان دنبال «اکبر» و «شریف» و «ننه‌کش‌کش» می‌دویدم و از «قاسم سرنجله»ها و «میرزاباقر» فرار می‌کردم. گربه‌های «آبشوران» پاهای مرا هم نوازش می‌کردند، «ننه» پهلویم را نیشگون می‌گرفت و وردست «اوسّاولی» کارگری می‌کردم. سال‌ها بعد وقتی به کرمانشاه رفته بودم «آبشوران» را دیدم. روستاهای گیلانغرب را هم دیدم و آن وقت بود که همه چیز را فهمیدم. مگر می‌شد آدم توی کوچه پس‌کوچه‌های گیلانغرب قدم بزند، سر کلاس‌های درس برود، «ندارد»ها و «نیازعلی‌»ها را ببیند، ذوق نوشتن داشته باشد و درویشیان نشود؟! برخیز، بیا. بیا و از من بنویس که هنوز هم که هنوز است، فصل‌فصلِ سال برایم «فصل نان» است و روزگارم، «سال‌های ابری». بیا و بنویس از من. از ما، از «عشق و کاهگل». از صدای یک‌نواخت کشیده شدن قلم‌موی «اوسّاولی» روی دیوار. از «گیسیا»ی «سال‌های ابری» که من هم دیدمش. بنویس. از آن چشم‌های معصوم، از نگاه سردش. از گیسوهایش که «مثل شب‌های من آشفته و بلند بود.»، اما چه سود که «خندهٔ پرنازی کرد، رمید و رفت.» اما هنوز هم می‌بینمش. هر روز و هر لحظه می‌بینمش. و صدایش،... آری علی‌اشرف! من صدایش را هم به عمق جان شنیدم، شنیدم و بی‌صدا، مثل هر روز و هر شب راوی داستان‌هایت، بیچاره شکستم: «بی‌پدر و مادر! عمله!». بیا و از من بنویس که من هم همان اندازه «شریف»، «لطیف» و شاید هم «اصغر»م. بیا و بنویس که اینجا هنوز «آزادی و نان مساوی تقسیم» نشده؛ مگر ننوشته بودی که باید «همهٔ مردم از یک زندگی خوب و انسانی برخوردار باشند»؟ پس چرا هنوز در چشمانشان، در چشمان این مردم، «چیزی است که رگ و ریشه‌ات را می‌سوزاند؟» نه! «من نمی‌توانم تحمل کنم که چاقوکش‌ها، قداره‌بندها و لات‌ها بر سرنوشت مردم حاکم باشند.» و تو نیستی... و تو نیستی... و تو نمی‌بینی... کاش بودی... کاش چشم باز می‌کردی و این «ظلم‌آباد» را می‌دیدی... کاش برای تو بزرگداشت می‌گرفتندکه آن‌ها که دم تکان دادند، استخوانشان را گرفتند... محسن برزوکشامگاه هفتمین سالمرگ علی‌اشرف درویشیان</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 22:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای فرهاد پیرزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-i0x3hkbughbp</link>
                <description>ده‌سال، یک جوانی از ادبیات کارگری خواندم. از رنج و زندگی مردمان زحمتکش، مردمان شریف و عزتمند و اگر نوشته‌ام هم از ایشان نوشته‌ام چرا که خودم از ایشانم اگرچه در لباس کارگری نباشم... این چندروز شاید حرفی بر زبان نیاورده‌ام اما حادثهٔ معدن طبس قلبم را پاره‌پاره کرده است.فرهاد پیرزاد یکی از جانباختگان این حادثه است. او کیست؟ رتبه ۱۸۰ کنکور سراسری سال ۹۱چرا کارگر معدن بود؟ و چرا انقدر زود، اینگونه پر کشید؟ </description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2024 00:05:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونمایی از کتاب قلم‌های زرّین ٢</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D9%91%DB%8C%D9%86-%D9%A2-tifqevvlw8iv</link>
                <description>کتاب «قلم‌های زرّین ٢» حاصل قلم دانش‌آموزان دبیرستان شاهد امام خمینی (ره) است.به فضل و یاری خداوند منّان این سال تحصیلی نیز _ همچو سال گذشته - نوشته‌های دانش‌آموزان علاقه‌مند و مستعدّ دبیرستان شاهد امام خمینی (ره) شهرضا را جمع‌آوری، گزینش و ویرایش کرده و در قالب یک کتاب منتشر کردیم. این آثار در قالب‌های متنوّع داستان کوتاه، قطعهٔ ادبی، مقاله، شعر و... نوشته‌ شده‌اند.امیدواریم این کار در سال‌‌های بعد و دبیرستان‌های دیگر نیز ادامه‌دار باشد. ان‌شاءاللهگردآورندگان مطالب: مصطفی منصف و محسن برزوکعبدالرضا حیدرپور معاون پرورشی دبیرستان شاهد امام خمینی (ره) در سال تحصیلی 1403 - 1402دکتر حسین آقاسی ؛ سخنران همایش بزرگداشت سعدی و مدرس زبان و ادبیات فارسی محسن برزوک ؛ مدرس زبان و ادبیات فارسی </description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2024 19:46:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سکوت» به روایت شعر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-n9giurhlvwuu</link>
                <description>لالیم و در سکوت دل بی‌زبان ما / لبخند و اشک می‌شود آنچه نگفتنی است موسیقی سکوت صدایی شنیدنی استبگذار گفت‌و‌گو به زبان هنر شود «فاضل نظری»   سکوت معنی‌دار است و با حرف‌نزدن فرق دارد. دکتر ابراهیمی دینانی می‌گوید: «ما درباره‌ی درخت که هیچ‌گاه حرف نمی‌زند، کلمه‌ی «ساکت» را به کار نمی‌بریم. پس سکوت عبارت است از: به دلیلی دم از سخن فروبستن.» حکما و ادبا از قدیم‌الایام در مورد سکوت و حسن و قبح آن نوشته‌اند. «خاموشی» که امروزه برای نور استعمال می‌شود و مربوط به حس بینایی است در گذشته برای صدا نیز به کار می‌رفته (حس شنوایی) و مترادف سکوت بوده است:اگر چه پیش خردمند خامُشی ادب استبه وقت مصلحت آن به که در سخن کوشیدو چیز طیره‌ی عقل است: دم فروبستنبه وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی «سعدی»   و اهمیت آن به قدری است که سعدی یکی از باب‌های گلستانش را به آن اختصاص داده است. (در فواید خاموشی)    «سکوت» مثل هر چیزی گاهی خوب و گاهی بد است. گاهی با سکوت کردن در مقابل رفتار ناشایسته‌ی مخاطب، او را به تفکر وامی‌داریم و تاثیر کارمان از ساعت‌ها گفت‌و‌گو بیشتر است:ساحل جواب سرزنش موج را ندادگاهی فقط سکوت، سزای سبک‌سری‌ست «فاضل نظری»   ضرب‌المثلی است که «سکوت علامت رضاست» اما شاعر این ضرب‌المثل را برای عشق، مردود می‌داند:فریاد کن بگو که دل از دست داده‌ایدر عاشقی نشان رضایت سکوت نیست «محمد عبدالحسینی»   گاهی شاعر، سکوت را مناسب این دوران می‌داند و آن را به اختیار خود برمی‌گزیند:زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوتکه عهد، عهد غم است و زمان، زمان سکوت «شهریار»شب است و سکوت است و ماه است و منفغان و غم و اشک و آه است و من «علیرضا قزوه»با شعر تازه داغ دلم تازه می‌شودحرفی به جز سکوت کماکان صلاح نیست «امیرحسین اثنی‌عشری»   گاهی هم سکوت به خودی خود گویاست و برای انتقال معانی نیاز به واژه نیست. از این جهت شاعر، آن را نوعی گفت‌و‌گو می‌داند:هیچ‌کس با هیچ‌کس سخن نمی‌گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است. «احمد شاملو»سکوت، زبانِ آرام رنج است؛ چه کسی توان شنیدنش را دارد؟ «سابیر هاکا»فریدون مشیری می‌گوید:من ندیدم خوش‌تر از جادوی توای سکوت! ای مادر فریادها!محسن برزوک - کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 14:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز جهانی معلّم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%91%D9%85-owiqkcq6lcqs</link>
                <description>آموزگار اگرچه خداوندگار نیستجز کردگار برتر از آموزگار نیست    با شنیدن کلمه‌ی «معلم» یا «آموزگار» چهره‌ی شخصی در ذهنمان شکل می‌گیرد که با روی گشاده در مقابل دانش‌آموزان کودک یا نوجوان ایستاده و مطلبی را به ایشان می‌آموزد. اگرچه این مفهوم، همیشه وجود داشته اما گاهی شاعران با نگاه شاعرانه‌ی خود، اشخاص و یا پدیده‌های دیگری را نیز، معلم دانسته‌اند. مثلا در بیت زیر، شاعر، «مادر» را نخستین آموزگار هر کودکی می‌داند:دامن مادر نخست آموزگار کودک استطفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری؟ «پروین اعتصامی»   گاهی شاعر، «روزگار» را به عنوان آموزگار خویش معرفی کرده است:مرا این روزگار آموزگار استکزین به نیست‌مان آموزگاری «ناصرخسرو»هر که نامخت از گذشت روزگارنیز نآموزد ز هیچ آموزگار «لاادری»   زنده‌یاد ریحان اسفرجانی «کتاب» را معلم می‌داند. معلمی که رایگان می‌آموزد:بهرت معلمی که دهد درس رایگانآیا به جز کتاب شناسی که را مگر؟   امیر معزّی از «خرد» به عنوان بهترین آموزگار نام می‌برد:در شاهی و هنر، خرد آموزگار توستواندر جهان به از خرد آموزگار نیست   اگرچه به گفته‌ی نظری نیشابوری «درس ادیب اگر بود زمزمه‌ی محبتی / جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را» اما در کنار مهربانی و محبت، گاهی نیاز است معلم نامهربان باشد. صدالبته که این سخت‌گیری و نامهربانی (بهره‌گیری از قوه‌ی قهریه) در جهت آموزش و به صلاح دانش‌آموز است. قاآنی می‌گوید:زند استاد اگر سیلی به شاگردنباشد جز پی آموزگاری   سعدی علیه‌الرحمه نیز در همین خصوص می‌گوید:پادشاهی پسر به مکتب دادلوح سیمینش در کنار نهادبر سر لوح او نوشته به زر:جور استاد به که مهر پدر   همه‌ی آن‌چه خواندید یک قطره از دریای شعر شاعران در توصیف معلم است. آیا می‌توان آموزگار را در واژه‌ها گنجاند؟درک خرد قاصر است تا بتوان دادیک ز صد اوصاف از مقام معلم «ریحان اسفرجانی»از بهاران کی توان با غنچه‌ای تعبیر کرد؟عشق را کی می‌توان با واژه‌ای تفسیر کرد؟ای معلم، از تو گفتن وصف یک بی‌انتهاستکی توان با پرتوی، خورشید را تقدیر کرد؟ «سهیلاسادات اولیایی»روز جهانی معلم بر همه‌ی معلمان و استادان مبارک!محسن برزوک _ دبیر زبان و ادبیات فارسی شهرستان شهرضا https://t.me/Mohsen_Borzook </description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 14:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر روز موش خرما (Groundhog Day)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%A7-groundhog-day-twchrqp4xvle</link>
                <description>پوستر فیلم‌ سینمایی روز موش‌خرما بر اساس کتابی با همین نام نوشتهٔ دنی روبینامشب، خسته و دل‌زده از فعالیت‌های یکنواخت روزانه به تخت‌خواب می‌روید و صبح دوباره برمی‌خیزید. این، شاید تجربهٔ معمول هر روز ما باشد امّا اگر صبح فردا دوباره در امروز برخیزید، چه؟! این، داستان کتاب و فیلم روز موش‌خرماست. یک روز را چند روز زندگی کردن! انجام دادن همان کارها، دیدن آدم‌های تکراری، گفت‌و‌گوهای تکراری و... بیایید تا در زندگی روزمره‌مان ریز شویم. آیا روز موش‌خرما برای ما تکرار نمی‌شود؟ آیا زمان آن نرسیده که در انجام برخی کارها تنوع ایجاد کنیم؟ نباید از کارهای بیهوده و بدون بازدهی‌مان دست برداریم؟ تنوّع در انجام کارهای تکراری، وقت گذاشتن برای نزدیکان، حذف امور به ظاهر بی‌اهمیت و... کارهایی است که فیل کانرز، کاراکتر اصلی فیلم، انجام می‌دهد. این فیلم را حتماً ببینید و به روز موش خرمای زندگیتان دقیق‌تر بیندیشید...محسن برزوک - کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسیhttps://t.me/Mohsen_Borzook</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 19:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشخیص وزن شعر و یک نکتهٔ مهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%AA%D8%B4%D8%AE%DB%8C%D8%B5-%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87%D9%94-%D9%85%D9%87%D9%85-zdf1lc7pf0f5</link>
                <description>نکته‌ای در مورد تشخیص وزن سماعیجهان فانی و باقی، فـدای شاهد و ساقیدر نگاه اول وزن مصراع بالا می‌تواند دو حالت زیر باشد:۱. زمانی که آن را ملایم و سنگین بخوانیم این وزن به دست می‌آید: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن۲. زمانی که مصراع را سریع و بدون توقف بخوانیم، این وزن به دست می‌آید: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلناما بیت کامل چیست؟جهان فانی و باقی، فـدای شاهد و ساقیکه سلطانی عالم را طفیل عشق می بینممصراع اول را می‌شود به دو شکل تشخیص وزن داد اما مصراع دوم چطور؟؟؟ در مورد مصراع دوم اینطور نیست و فقط وزن «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن» از آن به دست می‌آید‌؛ بنابراین وزن کل بیت همین است چرا که هر دو مصراع باید هم‌وزن باشند. بنابراین در تشخیص وزن یک بیت، به مصراع اول اکتفا نکرده، عجله نمی‌کنیم و به بررسی هر دو مصراع در کنار هم می‌پردازیم.محسن برزوک _ دبیر زبان و ادبیات فارسی https://t.me/Mohsen_Borzook</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 23:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیری و جوانی در شعر فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-ajuzusmpab0y</link>
                <description>من از نسیان پیری دل به این خوش می‌کنم صائب / که بیرون می‌برد از خاطرم یاد جوانی را   صائب خود را در پیری از جوانان دلخوش‌تر می‌داند:گر چه پیریم از جوانان جهان دلخوش‌تریم / خنده‌ها بر صبح دارد موی چون کافور ما   نظیری هم مانند صائب، پیری زنده‌دل است:در پیری از هزار جوان زنده‌دل‌تریم / صد نوبهار رشک برد بر خزان ما   حافظ می‌گوید:من پیر سال و ماه نیم، یار بی‌وفاست / بر من چو عمر می‌گذرد، پیر از آن شدم   فرصت شیرازی هم مضمون حافظ را بدین‌گونه بیان می‌کند:من نه پیر سال و ماهم گر سپیدم موی بینی / حسرت زلف سیاهی در جوانی کرده پیرم   گاهی شاعر از روزگار جوانی با حسرت یاد می‌کند:تعلّقم به حیات است وقت پیری بیش / که مفت باخته‌ام موسم جوانی را «کلیم کاشانی»سحرگه به راهی یکی پیر دیدم / سوی خاک خم گشته از ناتوانیبگفتم چه گم کرده‌ای اندرین راه؟ / بگفتا: جوانی، جوانی، جوانی «ملک‌الشعرای بهار»درد پیری را جوانی می‌کند درمان و بس / آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ‌کس «صائب»   شهریار از زودگذر بودن جوانی و فرارسیدن ناگهان پیری می‌نالد:طفل بودم، دزدکی پیر و علیلم ساختند / آن‌چه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند   شبیه به همین مضمون در شعر «علی مقیمی» هم دیده می‌شود:چه زود پیر شدیم و چه دیر فهمیدیم / که عشق هر چه ز ما برد، ناگهانی برد   بسیاری از شاعران سفارش به بهره بردن از موسم جوانی می‌کنند. پروین اعتصامی می‌گوید:مخسب آسوده، اِی برنا که اندر نوبت پیری/ به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را    صائب در این بیت جوانان را به هم‌نشینی با پیران و پندگیری از ایشان سفارش می‌کند:جوان را صحبت پیران حصار عافیت باشد / به خاک و خون نشیند تیر چون دور از کمان گردد   با این همه، پیر بودن به سفیدی مو و به قول حافظ به سال و ماه نیست. شاعر می‌گوید:پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید / هر جوانی که به سر عشق ندارد پیر است   بسیاری از چیزها سن و سال نمی‌شناسد و حتی پیران بهتر از پس آن بر می‌آیند! ضرب‌المثل است که «دود از کنده بلند میشه». شاعر می‌گوید:منع در پیری‌ام مکن از عشق / عشق را پیری و جوانی نیست «محمود قاجار»گردآوری: محسن برزوک</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 19:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگداشت فردوسی و پاسداشت زبان فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-mtg4fg3omxnf</link>
                <description>هوز یادم هست:چهار سالم بود،که با نوازش سیمرغ،به خواب می‌رفتم.به بانگ شیههٔ رخش،ز خواب می‌جستم.چه مایه شوق به دیدار موی زالم بود!به خواب و بیداری،لب از حکایت «رستم» فرو نمی‌بستم.تنم ز نعرهٔ دیو سپید می‌لرزید.چه آفرین که به «گُردآفرید» می‌خواندم.شرنگ قصهٔ «سهراب» را به یاری اشک،ز تنگنای گلوی فشرده می‌راندم.دلم برای «فریدون» و «کاوه» پر می‌زند.حکایت «ضحاک»،همیشه مایهٔ بیزاری و ملالم بود.چه روزها و چه شب‌ها که خواب داروی من،زلال عشق دلاویز «زال» و «رودابه»،شراب قصهٔ «تهمینه» و «تهمتن» بود.شبی اگر سخن از «بیژن» و «منیژه» نبودجهان به چشمم، همتای چاه «بیژن» بود.چه روزها و چه شب‌ها، در آسمان و زمیننگاه من همه دنبال تیر «آرش» بود.رخ «سیاوش» را،درون جنگل آتش، شکفته می‌دیدم؛دلم در آتش بود؛چه روزها که به دل می‌گریستم خاموش،به شوربختیِ «اسفندیار» رویین‌تن.چه روزها که به جان می‌گداختم از خشم،به سست‌عهدی «افراسیابِ» سنگین‌دل.به نابکاری «گرسیوز» و فریب «شغاد»به آنچه رفت از این هر سه بد نهاد به باد!به پاک‌مهری «ایرج»،به تنگ‌چشمی «تور»،به کینه‌توزی «سلم»،به نوشداروی پنهان، به گنج «کیکاووس».به «اشکبوس»،به «طوس»،به پرده پردهٔ آن صحنه‌های رنگارنگ،به لحظه لحظهٔ آن رویدادهای شگفت،به چهره‌های نهان در نهفتگاه زمان،به «گیو»، «پیران»، «هومان»، «هژیر»، «نوذر»، «سام»،به «بهمن» و «بهرام»،همین نه چشم و نه گوش،که می‌سپردم تاب و توان و هستی و هوش!صدای فردوسیکه می‌سرود:«به نام خداوند جان و خرد»مرا به سوی جهان فرشتگان می‌برد!به روی پردهٔ ایوان خانه می‌دیدم،کتاب و پیکر و دستار تاج‌وارش راکه مثل سایهٔ رحمت، کنار بارهٔ توس،نشسته بود و سخن را به آسمان می‌برد!به روی و موی چو دهقان سالخورده، ولیبه چشم من همه در هیأت جوانان بود.فروغ ایزدی از چشم و چهره‌اش می‌تافت.شکوه معجزه‌اش،همین سخن که:توانایی‌ات به دانایی‌ست!مگر مسیح دگر بود او، که می‌فرمود:اگرچه زنده بود، مرده آن که دانا نیست!چه سالها که به تلخی سپرد و سختی برد.نه دل به کام و نه ایام و زهر غم در جام.نشست و خواند و سرود و سرود و پای فشرد.مگر امان دهدش دست مرگ، تا فرجام.هنوز می‌بینم:بزرگدارِ ادب را که در تمامی عمر،نگاه و راهش، همواره سوی داور بود.عقاب شعرش، بالای هفت اختر بود.هنر به چشمش، ارزنده‌تر ز گوهر بودمذابِ روحش بر برگ‌های دفتر بود!خروش او را از دوردست‌های زمان،هنوز می‌شنوم.خروش فردوسی،خروش ایران بود!خروش قومی از نعره ناگریزان بود!بدان سروش خدایی دوباره دلها را،به یکدگر می‌بست.گسستگان را زنجیروار می‌پیوست.خروش او، که: «تن من مباد و ایران باد»طلوع دست به هم دادن اسیران بود.خروش او خبر بازگشت شیران بود!خروش فردوسی،به خاک ریختگان را پیامی از جان داشتهمین نه تخم سخن، بذر مردمی می‌کاشت.نسیم گفتارش،در آن بهشت خزان‌دیده می‌وزید به مهر،سلاله جم و کی را ز خاک برمی‌داشت.دوباره ایران را،می‌آفرید،می‌افراشت!هزار‌سال گذشت.بنای کاخ سخن را که برکشید بلند،نیافت هیچ ز «باران و آفتاب گزند».نه گوهری ست که ارجش به کاستی افتدنه آتشی ست که خاکسترش بپوشاند.هزار سال دگر، صد هزار سال دگر،شکوه شعرش خون در بدن بجوشاند!بزرگ مردا، همچون تو رستمی بایدکه هفت‌خوان زمان را طلسم بگشاید.مگر دوباره جهان را به نور مهر و خرد،هم آنچنان که تو می‌خواستی بیاراید!زنده‌یاد فریدون مشیری</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 22:38:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونمایی از کتاب قلم‌های زرّین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D9%91%DB%8C%D9%86-cqkqk1boqfy8</link>
                <description>گزیدهٔ نوشته‌های ادبی دانش‌آموزان و دبیران دبیرستان شاهد امام خمینی (ره) شهرضاکتاب «قلم‌های زرّین» حاصل قلم دانش‌آموزان دبیرستان شاهد امام خمینی (ره) است.ابتدای سال تحصیلی 1402-1401 با استاد مصطفی منصف، معاون پرورشی دبیرستان شاهد امام خمینی (ره)، تصمیم گرفتیم نوشته‌های دانش‌آموزان علاقه‌مند را جمع‌آوری، گزینش و ویرایش کرده، در قالب یک کتاب منتشر کنیم. این آثار در قالب‌های متنوّع داستان کوتاه، قطعهٔ ادبی، مقاله و... نوشته‌ شده‌اند. امیدواریم این کار در سال‌‌های بعد و دبیرستان‌های دیگر نیز ادامه‌دار باشد. ان‌شاءالله نشست کتابخوان و رونمایی از کتاب قلم‌های زرّین - دبیرستان زنده‌یاد حسینی - 18 اردیبهشت 1402 نشست کتابخوان و رونمایی از کتاب قلم‌های زرّین - دبیرستان زنده‌یاد حسینی - 18 اردیبهشت 1402همایش بزرگداشت فردوسی و رونمایی از کتاب قلم‌های زرّین - دبیرستان شاهد امام خمینی - 25 اردیبهشت 1402</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 21:46:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-zdkwjbn2daph</link>
                <description>آموزگار اگرچه خداوندگار نیستجز کردگار برتر از آموزگار نیست    با شنیدن کلمهٔ «معلم» یا «آموزگار» چهرهٔ شخصی در ذهنمان شکل می‌گیرد که با روی گشاده در مقابل دانش‌آموزان کودک یا نوجوان ایستاده و مطلبی را به ایشان می‌آموزد. اگرچه این مفهوم، همیشه وجود داشته اما گاهی شاعران با نگاه شاعرانهٔ خود، اشخاص و یا پدیده‌های دیگری را نیز، معلم دانسته‌اند. مثلا در بیت زیر، شاعر، «مادر» را نخستین آموزگار هر کودکی می‌داند:دامن مادر نخست آموزگار کودک استطفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری؟ «پروین اعتصامی»   گاهی شاعر، «روزگار» را به عنوان آموزگار خویش معرفی کرده است:مرا این روزگار آموزگار استکزین به نیست‌مان آموزگاری «ناصرخسرو»هر که نامخت از گذشت روزگارنیز نآموزد ز هیچ آموزگار «لاادری»   زنده‌یاد ریحان اسفرجانی «کتاب» را معلم می‌داند. معلمی که رایگان می‌آموزد:بهرت معلمی که دهد درس رایگانآیا به جز کتاب شناسی که را مگر؟   امیر معزّی از «خرد» به عنوان بهترین آموزگار نام می‌برد:در شاهی و هنر، خرد آموزگار توستواندر جهان به از خرد آموزگار نیست   اگرچه به گفتهٔ نظری نیشابوری «درس ادیب اگر بود زمزمهٔ محبتی / جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را» اما در کنار مهربانی و محبت، گاهی نیاز است معلم نامهربان باشد. صدالبته که این سخت‌گیری و نامهربانی (بهره‌گیری از قوهٔ قهریه) در جهت آموزش و به صلاح دانش‌آموز است. قاآنی می‌گوید:زند استاد اگر سیلی به شاگردنباشد جز پی آموزگاری   سعدی علیه‌الرحمه نیز در همین خصوص می‌گوید:پادشاهی پسر به مکتب دادلوح سیمینش در کنار نهادبر سر لوح او نوشته به زر:جور استاد به که مهر پدر   همهٔ آن‌چه خواندید یک قطره از دریای شعر شاعران در توصیف معلم است. آیا می‌توان آموزگار را در واژه‌ها گنجاند؟درک خرد قاصر است تا بتوان دادیک ز صد اوصاف از مقام معلم «ریحان اسفرجانی»از بهاران کی توان با غنچه‌ای تعبیر کرد؟عشق را کی می‌توان با واژه‌ای تفسیر کرد؟ای معلم، از تو گفتن وصف یک بی‌انتهاستکی توان با پرتوی، خورشید را تقدیر کرد؟ «سهیلاسادات اولیایی»گردآورنده: محسن برزوک _ دبیر زبان و ادبیات فارسی شهرضا طراح لوگو: محمدامیر شفی</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 22:49:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورد گاو نادان ز پهلوی خویش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B2-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-b8ccqls2rkfc</link>
                <description>نوشتاری دربارهٔ این ضرب‌المثل و برداشت‌های مختلف از آنبخش اولدر اپیزود دل‌انگیزی‌ در داستان‌ رستم‌ و سهراب‌، گردآفرید، دختر دلاور دلارای‌ ایرانی‌، آنگاه‌ که‌ در نبرد با سهراب‌ فرو می‌مانَد و موی‌ و چهرهٔ دلبندش‌ برون‌ می‌افتد جوان‌ یکتادل‌ و خوش‌باور را به‌ نیرنگ‌ زنانه‌ دست‌ به‌ سر می‌کند و از بالای‌ دژ با تمسخر می‌گوید: نباشی‌ بس‌ ایمن‌ به‌ بازوی‌ خویش‌ خورد گاو نادان‌ ز  پهلوی‌  خویش‌(حمیدیان،سعید،بخارا،صص۴۹-۵۱) مصرع دوم بیت فوق یکی از مواردی است که همیشه در بین شاهنامه‌پژوهان محلّ بحث و اختلاف نظر بوده است. ریشهٔ بیشتر این اختلاف نظرها به معنا و کاربرد  اصطلاح  «ز پهلو» در مصرع دوم برمی‌گردد. در ادامه به چکیده‌ای از این نظرات اشاره می‌شود: دکتر میرجلال‌الدّین‌ کزّازی‌: «گاوی‌ را می‌کشند و از گوشتش‌ توشه‌ می‌سازند که‌ فربه‌ و چرب‌ پهلو باشد؛ پس‌ گاوی‌ که‌ خویشتن‌ را می‌پرورد و پهلوی‌ نزارش‌ را با خورش‌ بسیار فربه‌ و پروار می‌گرداند، به‌ راستی‌ زمینههٔ مرگ‌ خویش‌ را فراهم‌ می‌آورد.» دکتر منصور رستگار: «یعنی‌ گاو نادان‌ همهٔ ضربت‌ها و آسیب‌ها را از پهلوی‌ چاق‌ و فربهٔ خود می‌خورد.»  گزیدهٔ دکتر جعفر شعار و حسن‌ انوری‌: «گاو نادان‌ نمی‌داند که‌ برای‌ بهره‌مندی‌ از گوشت‌ و پهلوی‌ چرب‌ اوست‌ که‌ به‌ او آب‌ و گیاه‌ می‌دهند.»  دکتر عزیزالله‌ جوینی‌:   «گاوان‌ به‌ هنگام‌ جنگ‌ با یکدیگر ابتدا با سر به‌ همدیگر حمله‌ می‌کنند و… آنگاه‌ گاو غالب‌ با دو شاخ‌ خود به‌ پهلوی‌ گاو مغلوب‌ می‌کوبد و...»   خالقی‌ مطلق‌: «گاو نادان‌ نمی‌داند که‌ با خوردن‌، پهلو می‌آورد و او را زودتر به‌ کشتارگاه می برند.&quot;دکتر سعید حمیدیان:  اصل‌ مشکل‌ این‌ است‌ که‌ جملگی‌ ‌ پژوهندگان‌ و صاحب‌نظران‌ بزرگوار «پهلو» را به‌ معنای‌ لغوی‌ یا حقیقی‌ گرفته‌اند یعنی‌ کناره‌های‌ شکم‌ و همگی‌، توضیحات‌ خود را بر همین‌ پایه‌ قرار داده‌اند. به‌ دیگر سخن‌، «پهلو» را یک‌ واژهٔ معمولی‌ تلقّی‌ کرده‌اند در حالی‌ که‌ «ز پهلویِ» بر روی‌ هم‌ یک‌ اصطلاح‌ است‌ معادل‌ «از قِبَلِ» که‌ اتفاقاً ترجمه‌ پارسیِ واژه‌ «قِبَل‌ِ» تازی‌ است‌ به‌ معنای‌ سو و جانب‌. معنای‌ لغت‌ یاد شده مطابق‌ آن‌، این‌ است‌: گاو نادان‌ هر چه‌ می‌خورد یا می‌کشد از جانب‌ خودش‌ است‌. فرق‌ مهم‌ در اینجا همین‌ است‌ که‌ هیچ‌ کدام‌ ذکری‌ از این‌ نکرده‌اند که‌ «ز پهلویِ» اصطلاح‌ است‌ و وقتی‌ می‌گوییم‌ «اصطلاح‌»، پیداست‌ که‌ معنای‌ حقیقی‌ یا لفظی‌ مراد نیست‌ بلکه‌ کلّ عبارت‌ جنبه‌ کاربرد مجازی‌ پیدا می‌کند. در حقیقت‌، این‌ معنی‌ که‌ گاو مثلاً با پرخوری‌ بلای‌ جان‌ خود می‌شود غلط‌ نیست‌ امّا نادرستی‌ آنجاست‌ که‌ کسی با «ز پهلوی‌» به‌ عنوان‌ یک‌ اصطلاح‌ برخورد نکرده‌ و همگی‌ صرفاً «پهلو» را در وضع‌ لفظی‌ و حقیقی‌ آن‌ تصوّر کرده‌اند.دکتر سجاد آیدنلو:این روایت که اصلی بودایی دارد ... مبتنی بر داستان گاو نادانی است که در مرغزار، آسوده می‌چرد و خود را فربه می‌کند و نمی‌داند که این پرواری به زیان اوست و سرانجام باعث می‌شود که سرش را ببرند. در ساخت این مصرع  «ز پهلوی» هم به معنای  «از پهلو برآوردن و پرواری» است و هم به صورت اصطلاحی در معنی «از قبل، از جانب» و در واقع به نوعی ایهام دارد و با توجّه به شواهد کاربرد این مثل در شعر فارسی به معنای «زیان دیدن از راهی است که سود می‌نماید.»، بر این اساس گردآفرید به سهراب طعنه می‌زند که به زور بازوی خود مناز زیرا همین قدرت که به ظاهر برای تو مایهٔ برتری است، موجب کشته‌شدنت خواهد شد؛ همانگونه که گاو نادان از پرواری و پهلو آوردن خود ضربه می‌خورد و سر او را می‌برند. (آیدنلو،دفتر خسروان ،صص۷۸۶-۷۸۷)محمود امیرسالار:در روستاهای ایران هنگام دوشیدن گاو، گاهی حیوان شیر را در پستان خود نگه می‌دارد لذا شیردوش چند ضربه به پهلوی گاو می‌زند تا او شیر را رها کند.دکتر محمد دبیر سیاقی:گاو چون نادان است به جای خوردن علوفه،ذخیرهٔ چربی بدنش را مصرف می‌کند.منابع:۱-آیدنلو،سجاد،دفترخسروان،تهران،سخن۱۳۹۰صص،۷۸۶-۷۸۷۲-حمیدیان،سعید&quot;خورد گاو نادان...&quot;،بخارا،صص۴۹-۵۱به نقل از استاد ابراهیم رمضانلیبخش دوم ✳️ این کنایه / مثَل مبتنی بر داستان گاو نادانی است که در مرغزار، آسوده می چرد و خود را فربه می کند و نمی داند که این پرواری به زیان اوست و سرانجام باعث می شود که سرش را ببرند و از گوشت او در میهمانی استفاده کنند. ✳️ این روایت اصل بودایی دارد و ظاهرا از هند به یونان رفته و از آنجا به ایران رسیده و به این صورت در شاهنامه و برخی متون دیگر بازتاب یافته است. ✳️ این کنایه به صورت « كالثور يضرب جنبة»، در امثال عربی نیز راه یافته است. ✳️ در ساخت این مصراع از پهلوی، هم به معنای از پهلو برآوردن و پرواری، است و هم به صورت اصطلاحی در معنی از نبل، از جانب، و درواقع به نوعی ایهام دارد و با توجه به شواهد کاربردِ« از پهلوی خود خوردن»، در شعر فارسی، به معنای« زیان دیدن از راهی که سود می نماید»، است. بر این اساس گرد افرید به سهراب طعنه می زند که به زور بازوی خود مناز زیرا همین قدرت که به ظاهر برای تو مایه برتری است موجب کشته شدنت خواهد شد.✳️  منظور این است که به غرور این زور بازو به ایران تاخته‌ای ولی پهلوانان ایران تو را می کشند.✳️ همان گونه که گاو نادان از پهلو دادن و پرواری خود که به ظاهر خوب است ضربه می خورد و سر او را می برند. در این بیت سهراب هم قرینه و معادل کار نادان و زور بازوی او برابر «پهلوی»  آن گاو است.✳️  غیر از این معنا که در بیشتر شروح آمده و به نظر نگارنده گزارش درست مصراع است، پنج معنای متفاوت دیگر هم برای آن پیشنهاد شده است: الف) در نبرد گاوها - که از سرگرمی های روستاییان بوده است .گاوغالب با شاخ به پهلوی گاو مغلوب می زده و او را زخم دار می کرده است. ب) گاو چون نادان است به جای خوردن علوفه، ذخيره چربی بدنش را مصرف می کند. ج) در روستاهای ایران هنگام دوشیدن گاو گاهی حیوان شیر را در پستان خود نگه می دارد لذا شیردوش چند ضربه به پهلوی گاو می زند تا او شیر را رها کند. شاید ضربه خوردن گاو از پهلو، با این رسم مرتبط باشد.د) گاو نادان فقط علوفۀ موجود در آخور را می‌بیند و می خورد و به آینده نمی‌اندیشد.هـ) گاو بدعادت از پستان خود شیر می‌خورد و این باعث میشود بر گردن او چوب یا بر دهانش دهان بند بزنند.دکترسجاد آیدنلو (شاهنامه‌پژوه)https://t.me/Mohsen_Borzook</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 16:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چال گونه» به روایت شعر!</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%C2%AB%DA%86%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87%C2%BB-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1!-xkisg3nkmtow</link>
                <description>چال روی گونه‌هایت انحصاراً مال من   بعد از این لطفا برای هیچ‌کس اصلاً نخندهمان‌طور که در گذشته خالِ صورت (معمولا خال روی لب) ملاک زیبایی به حساب می‌آمده و بعضاً دیده شده که عاشق برای یک خال هندو حاضر بوده خیلی چیزها (مثلاً سمرقند و بخارا) را ببخشد؛ این‌روزها چالِ گونه، معیاری برای زیبایی است. شاعران معاصر هم بیکار ننشسته و در این‌باره طبع‌آزمایی کرده‌اند:افتاده‌ام درست ته چال گونه‌اتپای دلم شکسته و بهتر نمی‌شود «امید صبّاغ‌نو»با چال دو گونه‌ات نشستماین چاله مرا به چاه انداخت «سعید قنبری»بگو بگو که چه کارت کنم که چال لپتهنوز وسوسه‌ام می‌کند به بوسیدن «م.ر حاج‌رستم بگلو»چال روی گونه‌ات آخِر مرا دق می‌دهد   خواهشاً دولت تمام چاله‌ها را پر کند! در دو چال گونه‌ات دنیای من جا می‌شودعاشق دنیای خویشم لحظه‌ی خندیدنت «نرگس شیرزادی»تار و مارم کرده‌ای با فرم چال گونه‌اتلابلای خنده‌ات چنگیز را می‌آوری «علی صفری»در گونه‌ات گدازه‌ی غم چال کرده‌اندآتش به پا کن ای رُخَت آتش‌فشان، بخند! «مجید ترکابادی»دل به نارنج لبت بستم و چال گونه‌هاتیوسفم، دیگر چرا من را به چاه انداختی؟ «فائزه محمودی»                                   نامسلمان، شهر را این چاله کافر کرده استبه نظر می‌رسد اولین شاعری که در مورد چال گونه شعر سرود، فریدون مشیری باشد:چال اگر در دل آن صورت کنعانی هستبی‌برادر همه شب در پی چاه آمده‌اممحسن برزوک - دانش‌آموختهٔ کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی </description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 21:51:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه‌های افزایشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-xtu3xooyap4e</link>
                <description>مروری بر هنجار نوشتار ۶ نگارش دهم«که» و «این‌که» هم می‌توانند نشانهٔ افزایشی باشند؟در نظام آموزشی جدید، دو درس فارسی و نگارش در برنامهٔ درسی دانش‌آموزان همهٔ رشته‌ها قرار گرفته است. کتاب فارسی به تنهایی جایگزین کتاب‌های ادبیات فارسی و زبان فارسی نظام آموزشی قدیم است؛ بنابراین کلاس نگارش، به تدریس دستور زبان فارسی اختصاص ندارد امّا مگر غیر از این است که ما دستور زبان را می‌آموزیم تا در نوشتارمان به کار ببریم؟ نشانه یا نقش‌های افزایشی را باید در جمله بررسی کنیمو بیرون از آن، نمی‌توان در مورد کلمه‌ای حکم داد که نقش افزایشی دارد یا خیر.«دوستم را نگاه می‌کردم که لبخند بر لب داشت. این‌که می‌خندید، بسیار زیبا بود.»همان‌طور که مشاهده می‌کنیم، «که» و «این‌که» هر دو نقش افزایشی دارند. چرا؟چون بار معنایی جمله را افزایش می‌دهند. همچنین توضیحی به مطلب قبلی اضافه می‌کنند. (به زبان ساده: باعث افزایش کلمات بیشتر و در نتیجه افزایش طول جمله می‌شوند)مثال زیر را با هم بررسی کنیم:به کتابخانه رفتم که درس بخوانم‌.پرسش: آیا در این مثال هم «که» نقش افزایشی دارد؟پاسخ: خیر، «که» در این‌جا نشانهٔ سببی است و برای بیان دلیل رخداد جملهٔ قبلی آمده است. (در این مورد در هنجار نوشتار ۸ بیشتر می‌آموزیم.)پرسش: آیا «حروف ربط (پیوند)» نقش افزایشی دارند؟پاسخ: به صورت مطلق نمی‌توان حکم کرد. اگر باعث شوند معنا و مفاهیمی به جمله یا عبارات قبلی اضافه شود، بله. (چون هدف، افزایش است نه صرفاً ربط) در غیر این‌طورت، خیر.نکته: «حروف ربط مرکب» که در کتاب فارسی دهم خوانده‌ایم، فقط و فقط بین دو جمله قرار می‌گیرند (در جملاتی هم که ابتدا می‌آیند، می‌دانیم که جای جملهٔ پایه و پیرو عوض شده است) در حالی که «نقش افزایشی» می‌تواند وسّط جمله هم بیاید‌. به مثال صفحهٔ ۹۶ کتاب و «هم» و «نیز» دقّت کنید.بررسی چند نمونه:علی اقتصاد می‌خواند و نکات مهمّش را یادداشت می‌کند. ( «و» نقش افزایشی دارد.) از نتایج جلسهٔ امروز که دکترپرهام مدیریت آن را بر عهده داشتند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: با توجه به برودت هوا، مدارس سراسر کشور، غیرحضوری شدند. علاوه بر این، در مورد دورکاری کارمندان ادارات نیز، تصمیماتی اتّخاذ شد که در ادامه به آن می‌پردازیم... ( به ترتیب «که» ، «علاوه بر این» ، «نیز» و «که» نقش افزایشی دارند.)تو دانش‌آموز خوبی هستی امّا بی‌انضباطی. ( «امّا» نقش تقابلی دارد. در هنجار نوشتار ۷ به این موضوع خواهیم پرداخت.)از فلانی متنفّرم چون گنده‌گو است. ( «چون» نقش سببی دارد. در هنجار نوشتار ۸ به این موضوع خواهیم پرداخت.) محسن برزوک - دبیر زبان و ادبیات فارسی شهرستان شهرضاhttps://t.me/Mohsen_Borzook</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 11:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-semqmhshaajt</link>
                <description>روز مادر از دریچهٔ شعرامروز هستی‌ام به امید دعای توستفردا کلید باغ بهشتم رضای توستاین را ز آن حدیث که نقل از پیمبر است:جنّت نهاده زیر قدم‌های مادر است «شهریار»   مادر، کلمه‌ای است که بیش از هر چیز یادآور محبّت است. مهر و محبّتی که فقط نثار فرزند می‌شود. او آن‌چنان به مهر و محبت شهره شده که شاعر از خداوند مهربان می‌خواهد مانند مادر مهربان باشد:مادری کن مر یتیمان را بپرورشان به لطف «سنایی»   فخرالدین احمدی سوادکوهی، شاعر معاصر، می‌گوید:که می‌گوید مادر بوی مهر می‌دهد و محبت؟ مادر من از کودکی بوی عرق کارگری می‌داد...   شاعر دیگری نیز به همین مضمون پرداخته است:گاه ناچار شدی جان بدهی، نان بدهیپدری کردی و گهگاه فراتر مادر «مهدی شعبانی»   و گاهی مادر، در ردیف پیامبرانی است که معجزه دارند:مادرم پیامبری بود با یک زنبیل پر از معجزه... یادم هست در اولین سوز زمستانی النگوهایش را به بخاری تبدیل کرد. «باب مارلی»   این مضمون در شعر داوود سوران نیز دیده می‌شود:جای مادرم میان پیامبران خالی‌ست! معجزه بالاتر از این‌که هر بار النگوهایش کم می‌شد می‌فهمیدیم چیزی به وسایل خانه اضافه شده است؟!...   در برخی اشعار، «مادر» نامهربان توصیف شده است و آن زمانی است که منظور، روزگار و چرخ گردون باشد. مثلا:فرزند تو ایم ای فلک! ای مادر بدمهرای مادر ما، چون که همی کین کشی از ما «ناصرخسرو»   و الّا هر چه در مادر نظاره کنی مهربانی است و محبت و غم‌گساری:دست هر نااهل بیمارت کندسوی مادر آ که تیمارت کند «مولانا»مادر فرشته‌ای است که من فکر می‌کنمبر روی خاک، معجزه‌آسا نشسته استمادر پرنده‌ای است که با بال‌های خیسبر شاخه‌ی شکسته‌ی رویا نشسته است «عبدالجبار کاکایی»همسری و مادری از بت ندیده هیچ‌کسطفل در آغوش مادر می‌کشد قدّ و نفس «پروین برهان شهرضایی»ای دل‌نگران که چشم‌هایت بر درشرمنده که امروز به یادت کمترجز رنج چه بود سهمت از این همه عشق؟مظلوم‌ترین عاشق دنیا! مادر! «میلاد عرفان‌پور»مادر خوبم! سروش مهر با فرّخ سرودنغمه می‌پردازد و تعظیم نامت می‌کندبا نثار گلشن احساس نابم روز و شبدل درودت می‌فرستد، جان سلامت می‌کند «زنده‌یاد آشفته‌ی شهرضایی»نوروز منی، شکوه آغازم تویک فصل پر از سرود و آوازم توباید که «بنان» شوم برایت مادرتصنیف خوشِ «الهه‌ی نازم» تو «سهیلاسادات اولیایی شهرضا»و حسن ختام این موضوع بیتی از رضوان باقری، شاعر معاصر، باشد:به ابیاتم نمی‌گنجید وصف تو، فقط گفتم:فدای یک نخ چادرنمازت، حضرت مادرروز مادر پیشاپیش مبارکمحسن برزوک _ دانش‌آموختهٔ کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی </description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 18:27:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک یادداشت موقّت؛ شاید هم درد دل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D9%91%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-qvimz2hjmb89</link>
                <description>هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو اینجاست                                                           نه هر که سر بتراشد قلندری داندپیش‌نوشت: این نوشتار همان‌گونه که عنوانش گویاست، هیچگونه نکتهٔ آموزشی-درسی ندارد و برای التذاذ ادبی نوشته نشده است.  یک معلم خوب،  باید خوب درس بدهد، خوب امتحان بگیرد و خوب نمره بدهد. این‌ها را یکی از همکاران باسابقه گفت؛ چایش را هورت کشید و ادامه داد:  «امتحان خوب، الزاماً سخت نیست.» ساکت بودیم. این جملات، آموخته‌هایش از استاد دورهٔ کارشناسی بود. بیست‌سال یا سی‌سال قبل. به این فکر کردم که چرا ذهن آدمی، سیّال است؟ چطور ناگهان، ناخودآگاه، خاطره‌ای، سخنی، تصویری را به یاد می‌آورد که مربوط به سالهای بسیار دور است؟ پرسیدم: دانش آموز خوب؟ نگاه‌ها به من برگشت. _ مدیر خوب؟ همکار خوب؟ زنگ کلاس به صدا درآمد و سوال‌های من میان هیاهوی بی‌انتهای بچّه‌ها گم شد. من به کلمهٔ  «متقابل» بسیار باور دارم. متقابلی که در عمل و نه در حرف باشد. چرا همکار ریش‌سفیدم در نقل قولش از  «باید» استفاده می‌کرد؟ چرا یک‌طرفه  «باید» را به کار می‌بریم؟ چرا متوقّعیم؟ چرا؟ در یک گروه (دقّت کنید که الزاماً نباید بزرگ باشد! گروه حدّاقل از دو نفر تشکیل شده است) خواه دوستانه باشد، خواه کاری؛ روابط، متقابل است. من در مقابل دانش آموزان وظیفه دارم که...من از دانش آموزان انتظار دارم که... معلم - دانش آموزمعلم - معلم معلم - مدیر معلم - وزیر آموزش و پرورش فکر می‌کنم که بدیهی است. اینکه اگر من به وظیفه‌ام در قبال دانش‌آموز یا هر کس دیگری عمل نکنم، نمی‌توانم و نباید انتظاری هم از او داشته باشم. متقابل است. آقایان! خانم‌ها! همه چیز «متقابل» است. وقتی از کسی می‌رنجم، فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم که چه چیزی باعث شده طرف مقابل این کار را انجام دهد؟ چطور به خودش اجازه داده مرا برنجاند؟ می‌بینم که متقابل است. شاید قبل‌تر من هم او را رنجانده‌امو یا خودم را رنجش‌پذیر نشان داده‌ام. یعنی چه؟ یعنی احترام گذاشته‌ام به کسی که احترام را وظیفهٔ من می‌دانسته. غافل از اینکه وظیفه - انتظار دوسویه هستند. من فکر می‌کردم که احترام متقابل است و او شبیه من فکر نمی‌کرده! همین. اولین جلسهٔ ترم‌های تحصیلی را _ چه راهنمایی، چه دبیرستان و حتّی ترمی که دانشگاه بودم _ اغلب با نوشتن چند کلمه روی تابلو آغاز می‌کنم. نام درس، نام خودم و با توجه به مخاطبانم _ اگر نیاز باشد _ می‌نویسم: احترام متقابل. البته احترام متقابلِ در عمل. احترام متقابل را دانش‌آموزی که سالش نصف سال من است، درک می‌کند، می‌فهمد و به کار می‌بندد. بقّال می‌فهمد، سپور محلّه می‌فهمد، سگ ولگردِ پشتِ باغ، می فهمد و گاهی یک معلم نمی‌فهمد، یک دکتر نمی‌فهمد، یک مهندس ... به قول قدیمی‌ها بعضی چیزها، «پَرقنداقی» است. یا دارد، یا ندارد! اکتسابی نیست. حالا فهم، شعور یا ... تعمیم بدهید به هر چیز دیگر. باری، همهٔ اینها را گفتم که به خودم یادآوری کنم همه چیز متقابل است. چه در مواجهه با کوچکتر، چه مقابل بزرگتر. من می‌دانستم اما همیشه به کار نمی‌بستم. بزرگ‌تر، به خودی خود احترام ندارد. بزرگ‌تری که احترام متقابل را درک می‌کند، شایستهٔ احترام است. من برای خودم، خانواده‌ام، دوستم، دانش‌آموزم، سپور محله‌مان و... احترام قائلم و به کسی که وظیفه‌اش را انجام نمی‌دهد و انتظار دارد، احترام نمی‌گذارم. بزرگ‌تر، به خودی خود احترام ندارد. آقایان! خانم‌ها! همه چیز «متقابل» است. من به در گفتم ولیکن بشنوندنکته‌ها را مو به مو دیوارها  «حسین منزوی»محسن برزوک - دبیر زبان و ادبیات فارسی</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 21:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«ایهام» در کتب درسی متوسطه دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-sishgamed06y</link>
                <description>ایهام در لغت به معنای  «به گمان (وهم) انداختن دیگران» است. و در اصطلاح بدیع معنوی، به کار رفتن واژه‌ای است با حداقل دو معنی در شعر یا نثر. به طوری که بتوانیم عبارت را با هر دو یا چند معنا به فارسی روان برگردانیم.در کتاب ادبیات فارسی دهم (عمومی) و علوم و فنون ادبی دوازدهم (تخصصی انسانی و معارف) به این آرایهٔ ادبی پرداخته شده است.محسن برزوک _ دبیر زبان و ادبیات فارسیhttps://t.me/Mohsen_Borzook</description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 23:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به  «سرمایه» در شعر فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_borzook/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-p8xhrp67q6eu</link>
                <description>   طلا و سکه سرمایه‌ی بهتری است یا دلار؟ زمین یا کارخانه؟ پدر پولدار یا پدرزن سرمایه‌دار؟!    امروزه وقتی از «سرمایه» سخن به میان می‌آید همه‌ی این کلمات جلوی چشممان رژه می‌روند اما «سرمایه» در نگاه شاعرانه‌ی ادیبان، معانی دیگری دارد.   شاعر در رباعی زیر، «عمر» را سرمایه‌ی زندگی می‌داند:گر یک نفست ز زندگانی گذردمگذار که جز به شادمانی گذردهشدار که سرمایه‌ی سودای جهانعمر است چنان کش گذرانی گذرد «منسوب به خیام»   پروین در یکی از قطعاتش که مناظره‌ی جوان و پیر است و با مصراع «جوانی چنین گفت روزی به پیری» آغاز می‌شود، سرمایه‌ را عمر و جوانی انسان می‌داند:چو سرمایه‌‎ام سوخت، از کار ماندمکه بازی است، بی‌مایه بازارگانیاز آن برد گنج مرا دزد گیتیکه در خواب بودم گه پاسبانی   همچنین از پروین است: چو دستگاه جوانیت هست، سودی کنکه هیچ سود، چو سرمایه‌ی جوانی نیست   ناصح تبریزی می‌گوید:چهار است سرمایه‌ی کامرانی:جوانی، جوانی، جوانی، جوانی   شهریار هم بهترین سرمایه را جوانی می‌داند:تا جوانی ز فقر شکوه مکنثروتی بهتر از جوانی نیست   سعدی نیز سرمایه‌ی آدمی را عمر می‌داند. عمری که پشیمانی بر آن سودی ندارد:چه سود از پشیمانی آید به کف؟چو سرمایه‌ی عمر کردی تلف؟   فردوسی در خلال داستان پادشاهی لهراسب، راستی و درستکاری را سرمایه می‌داند:سرمایه‌ی مردمی راستیستز تاری و کژّی بباید گریست   سعید بیابانکی، شاعر معاصر، از طبع شعرش با عنوان «سرمایه» یاد می‌کند:سرمایه‌ی احساس من مشتی دوبیتی استعمری است می‌بالم به این غم‌های کوچک   اما شاید عاشقانه‌ترین تعبیر از سرمایه، بیان مولانا باشد در دیوان شمس:سود و سرمایه‌ی من گر برود باکی نیستای تو عمر من و سرمایه‌ی هر سود! بیا   مولوی، سرمایه‌ی حقیقی را وصال معشوق می‌داند.محسن برزوک _ کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی </description>
                <category>محسن برزوک</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 22:26:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>