<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_elham</link>
        <description>می نویسم هر آنچه را که از درونم تراوش میکند تا باشم حتی به صورت کلمه .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4195476/avatar/3edbQq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام</title>
            <link>https://virgool.io/@m_elham</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمین باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-nuftsfwmtua2</link>
                <description>هیچ دقت کرده ای چقدر زمین سخاوت دارد ؟ اندکی باران برایش کافیست تا بذری خفته را که نمی دانیم چه مدت در آغوش خود حفظ کرده به زیباترین شکل و پر بارترین حالت ممکن هدیه کند به دنیا .پاسخ محبت ابرها را به زیباترین شکل می دهد.در دشت و کوه هر کجا درختی باشد ،نیزاری ویا رنگ سبزی میدانیم آبی روان است ،آبی که آن هم از دل نتیجه امانت داری خود زمین است از آنچه در گذشته به او سپرده شده . تا پایگاهی باشد برای همه ،کوچک و بزرگ ،فرقی ندارد ،همه دعوتند به سفره گسترده زمین.چقدر زمین بودن خوب است. بزرگ بودن ،آنقدر که هر محبت و لطفی را زیباتر و پربارتر پاسخ دهیم و بی مهری ها و غفلتها را با سکوت وصبر پشت سر بگذاریم.چه آموزگار مهربانیست بی هیچ چشم داشتی بزرگ بودن و آرام بودن را به تو می آموزد. زندگی کردن را نه تنها زنده بودن.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 04:25:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر خاطرات من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-pvddzqaypqv5</link>
                <description>در گوشه ای از کتابخانه نشسته ،کتابی در دست دارد اما به نظر می آید در داستانی عمیقتر غوطه ور شده .«خیلی ببخشید جناب داریم می بندیم ، میتونیم فردا درخدمتتون باشیم .»« اوه ، بله بله ممنون .»« کتاب رو یادداشت کنم میبرید یا …»«نه نه برای خوندنش باز میام همینجا .»«بسیار هم عالی در خدمتتون هستیم.»از پشت در شیشه ای کتابخانه نگاهی به بیرون می اندازد ، با دیدن درختان خواب رفته و بی برگ پاییزی سرما بر تنش مینشیند. کلاه بافتش را پایینتر می کشد . در حالی که سرش را خم کرده تا لبه یقه پالتو محافظی برای نفسهایش باشد با دستی که هنوز وارد جیبش نشده در را باز می‌کند.با قدمهایی آرام محو در افکارش به سمت خانه حرکت می کند.نمی داند مشکل کجاست، کجای مسیر را اشتباه کرده . در آستانه ۳۴سالگی است و خود را بسیار دور از آرزوهایش می بیند . نه، این آن میان سالی ای نبود که تصور میکرد.ساعتها راه رفته بود واصلا متوجه نشده بود کی و چطور به جلو خانه اش رسیده.خانه تاریک است و هیچ صدایی نیست .یک ماه میشود که مائده ترکش کرده و از آن روز هر چه فکر می‌کند نمیفهمد کجای مسیرش اشتباه بوده.مقصر کیست ؟ چرا ،چرا مردم ،همکاران ،آشنایان همه و همه تا این اندازه فرق کرده اند ؟ یادش می اید آن زمان‌ها که کودک بود همه چیز زیباتر و قشنگتر بود ،مردم مهربانتر و قدر شناستر بودند ،اما ….به کتابخانه اش رفت ، به دنبال کتابی که شاید جواب سؤال‌هایش را داشته باشد . خاطرات من ، ناگهان نگاهش روی دفتر خاطراتش قفل شد .عادت به نوشتن خاطرات داشت کاری که مدتی بود رها کرده بود.شاید همین جواب سؤال‌هایش باشد.همانجا نشست و شروع به ورق زدن دفترش کرد. آن روز که دوستانش برای بازی گروهی خبرش نکردند،روزی که همکارش نگذاشته بود نظرش را بگوید، آن شبی که پسر های فامیل از حرف‌هایش رنجیدند،آن بعد از ظهر که ساعتش زنگ نزده بود و دیر به قرار رسیده بود ،آن سالی که به خاطر مشغله کاری به میهمانی پدر بزرگ و مادر بزرگ نرسیده بود،آن ماه که ترافیک باعث شد به پیشواز پدر و مادرش نرود و هزاران روز و ساعت و ماه و سال که عاملی باعث مشکلی برای او شده بود.اما چیزی عجیب بود ،در دفتر خاطراتش خودش کمترین نقش را داشته همیشه یک عامل دیگر نقش اصلی بوده .ترافیک اب و هوا ،مشغله کاری،سکوت دیگران حرف های دیگران…… پس نقش او چه بود در این خاطرات؟ چرا خودش همیشه نقش دوم بود؟چرا سکوت نکرده بود؟چرا حرفش را نزده بود ؟چرا زودتر راه نافتاده بود تا به موقع برسد؟چرا اولویتش اشتباه بوده ؟و هزاران چرای دیگر که وقتی سعی کرد در میام خاطراتش نقش خودش را پیدا کند برایش پیش آمد . آری ،کلید همین بود مدتهابود نقش خودش را در زندگی فراموش کرده بود. تلفنش را برداشت به مائده زنگ زد.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 23:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این نقاشی توست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-cnjrddpnhxnh</link>
                <description>یک کاغذ سفید داری، چند مداد رنگی، شاید ۶رنگه باشد یا شاید بینهایت رنگ داشته باشد. همه نوک تیز باشند و نو یا استفاده شده “یکی کوچک و یکی بزرگ”. یک تراش و مداد پاک کن. میخواهی نقشی بر این کاغذ رسم کنی نقشی تا سفیدی کاغذ را پر کنی. می توانی یک نقاشی را انتخاب کنی مقابلت بگذاری و همان را کپی کنی «همان طرح و رنگ».شاید این کار را بکنی آری و زیبا شود .دوستش داشته باشی وهمان را قاب کنی .ممکن است قلمی برداری کاغذ را در دست بگیری و شروع کنی به کشیدن خطوطی در هم . بالا و پایین ، چپ و راست.درهم، از سمتی به سمت دیگر کاغذ ، بی هیچ قانون و قاعده ای ، آنقدر خطوط پیوسته و مقطع که دیگر احساس کنی کافیست.حال رنگ ها را برمیداری و شروع به رنگ آمیزی می‌کنی . درون هرخانه و فضایی را که از تلاقی خطوط ایجاد شده به رنگی در می آوری . شاید از تمام رنگ‌هایت استفاده کنی شاید یک طیف رنگ را انتخاب کنی. این تو هستی که انتخاب می‌کنی رنگ‌های گرم استفاده کنی یا سرد، تمیز رنگ کنی یا خیر ، بین خطوط رنگ کنی یا بعضی از خطوط را با رنگ محو کنی.این نقاشی توست ، آری . می توانی از نقاشی و یا نقاشانی با تجربه راهنمایی بخواهی که چگونه آن را زیباتر کنی ،چشم نوازتر و جذاب تر . به تو میگویند بعضی خطوط را پررنگتر کن. از رنگ های تیره برای سایه زدن به برخی قسمتها استفاده کن . برخی رنگ ها را ترکیب کن . بخش هایی را ساده رها کن . با آرامش ، آهسته بدون فشار قلم بر کاغذ رنگ آمیزی کن و از هر لحظه کارت لذت ببر.در نهایت نقاشی تمام می‌شود و به اثرت ، آنچه ساخته ای نگاه می کنی آیا از آن لذت میبری؟ هر کس از این اثر تو برداشتی می‌کند. هرکس نقشی را در آن میبیند .آری ، زندگی همین است. می توان در حسرت رنگ‌های نداشته خود را از داشتن همان محدود رنگ‌ها محروم کرد، می توان دنباله رو بود ، یک کپی کار . می‌توان از راهنمایی استفاده کرد ، راهنمایی کسانی که پیش از تو نقاشیشان را کشیده اند یا در انتهای کار هستند. می بینی که رنگ‌های تیره و خطوط و سایه ها چقدر به نقاشیت قدرت میبخشند؟ البته که تعادل مهم‌ترین عامل در این زیباییست . تعادل در رنگ‌ها ‌خطوط و سایه ها.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 06:36:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع و غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%88-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-svlfeuomsnie</link>
                <description>در دور دست‌ها، جایی بسیار دور، پشت کوههایی استوار، در امتداد دید ،آسمان سرخ، نارنجی،زرد و اندکی آبی است. گویی جشن رنگهاست. می دانم که در پس رنگ‌هایی که چنین در خودنمایی رقابت می‌کنند  روشنایی، نور، امید و شروعی دوباره است. آری طلوعی دیگر برای انسان ، حیوان ، گیاه ،آسمان و زمین و هر آنچه در هستی است. نوید یک فرصت دوباره برای دوباره لبخند زدن، در آغوش گرفتن ، رشد کردن،جبران کردن.برای تلاشی دوباره ، که شاید این بار بشود.چه تفاوت است بین زیبایی آسمان در طلوع و غروب ؟ سرخ و زرد و نارنجی .همان جلوه و شکوه . تفاوت در آنچه است که پس از این انعکاس‌ها می آید .در آنچه انتظارش را داریم. تفاوت در امید است. در پایان  بازی رنگها زمانی که غرق لذت بردن از طلوع هستیم می دانیم که نوری است روشن کننده و گرما بخش که جان  و روح را جلا می‌دهد . شاید لحظاتی خواسته یا ناخواسته از لذت بهره بردن از آن غافل شویم اما همین که به خود آییم باز هم زیبایی هست ،نور هست. به هنگام غروب اما لحظات غنیمت هستند، چرا که هر ثانیه که می گذرد تاریکی بیشتر و بیشتر نور را در بر می‌گیرد تا زمانی که دیگر نه منبع نور را می بینی و نه نوری. حال کمی فراموشی و غفلت همان اندک بهره از نور را نیز از ما می گیرد. ممکن است خوش شانس باشیم و ماه به کمکمان بیاید تا ذره ای از آن بینهایت را منعکس کند. شاید ستارگانی در دور دست‌ها تلاش کنند چشمه هایی کم سو باشند، اما آنچه بیش از همه خود نمایی می‌کند تاریکی است. در نظرم زندگی همین طلوع و غروب است که خود سرشار از طلوع ها و غروب هاست .حواسمان به لحظات روشن زندگیمان باشد.  </description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 17:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا  ؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-iw6caqpxvnsp</link>
                <description>چرامن ؟یک جمله سوالی البته شاید گاهی تعجبی باشد که بارها و بارها آن را شنیده ایم و یا خودمان به زبان آورده ایم. چرا من این مشکل را دارم؟، چرا باید این اتفاق برای من بیافتد؟ چرا من در این خانواده هستم؟چرا در این شهر به دنیا آمدم ؟چرا در آن کشور نیستم؟ هزاران و هزاران چراهای دیگر که همه بیشتر از هم میدانیم و میگوییم.در کافه ای نشسته بودم و درگیر چراهای خود بودم .کتابی روی میز داشتم که قرار بود در حال خواندنش باشم و دمنوش خوش رنگی که نامش دمنوش اقیانوس آبی بود (چه نام زیبایی). اما در آن لحظه آن قدر درگیر افکارم بودم که این نام چندان اهمیتی برایم نداشت.نمیدانم چه مدت در حالی که دستم زیر چانه ام بود به جلد کتاب خیره شده بودم و در افکارم سیر میکردم.خانم و آقای مسنی به کافه آمدند,هردو عصا داشتند.دست یکدیگر را گرفته بودندوبه آرامی قدم بر میداشتند. میز نزدیک من را برای نشستن انتخاب کردند. هردو خمیده بودند و گذر ایام به وضوح در چره شان پیدا بود.لبخندی دلنشین بر لب داشتند و با زیباترین نگاه به هم می نگریستند و صحبت می‌کردند .احساس حسادتی در من زبانه کشید از آن همه آرامش و محبت.با خود اندیشیدم خوشبحالشان قطعا جوانیشان سرشار از فراوانی بوده،باید هم بی دغدغه در کنار هم پیر شوند و حال در این سن و سال به کافه بیایند.به خودم اندیشیدم و آینده ای که معلوم نیست چگونه خواهد بود. آیا به شغل مورد علاقه ام میرسم ؟ایا ازدواج خوبی خواهم داشت؟ هیچ کدام قابل پیشبینی نبود.مرد با محبت به همسرش که او را زیبا صدا میزد گفت:زیبا جان چی سفارش بدیم ؟ چی دوست داری؟زن لبخندی کودکانه و البته شیطنت آمیز زد .دلمون که شیک میخواد خودتم میدونی ولی برامون خوب نیست, باید دمنوشی چیزی سفارش بدیم.مرد کمی آهسته گفت :باشه شیک نمیخوریم ولی دمنوشمون رو با کیک میخوریم گفته باشم .همون که این دختر خانم سفارش داده به نظرخوشمزست موافقی؟از جوانی که سفارش میگرفت اسم دمنوش من را پرسیدند. وقتی اسمش را فهمیدند کلی از این انتخاب اسم تعریف کردندو همان را سفارش دادند. زن به مرد گفت:خوش به حال جوونای این زمونه مخصوصا دخترا ببین راحت اومده کافه اونم تنها , ما تا سر کوچه بدون داداشمون نمیشد بریم اونم با کلی اما و اگر.آره بابا جوونای الان جوونی میکنن ما که زیبا جان از وقتی یادمونه کار کردیم.امکانات نبود, چراغ نبود شب کتاب بخونیم .الانم که اومدیم کافه نمیزاری یک شیکی چیزی بخوریم ببین کاراتو.البته حالا که اینجاییم پس این زمان به اون زمان در.زیبا خانم هم گفت :کیک و اقیانوس آبی هم به شیک در.اصلا چرا ما میتونیم بیایم کافه؟چرا میتونیم کیک بخوریم ؟هردو خندیدند. سفارششان را که آوردند مرد گفت که آهنگ (امشب به بر من است و آن مایه ناز )را پخش کنند و هر دو همراهش میخواندند و کیف میکردند . با خودم فکر کردم چطور با این گذشته ای که من چند خطش را شنیده ام میتوانند چنین حال و هوایی داشته باشند؟ چقدر چراهایی در زندگی ام وجود دارد که اصلا ندیدمشان ؟ هفته گذشته پدر دوستم فوت کرد ولی من حتی فکر نکردم بودن پدر و مادرم چقدر مهم است؟داشتن خانواده , جوان بودن ,راه رفتن بدون عصا , درس خواندن , دیدن, شنیدن و حتی نفس کشیدن .چه چرا های قشنگی داریم که با قدرت تمام چراهای منفی را در میکنند ولی ما آنقدر دیدیمشان که دیگر برایمان نامرعی شده اند.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 12:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژیان ماشین لاکچری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%DA%98%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%A7%DA%A9%DA%86%D8%B1%DB%8C-q3401eu33wmc</link>
                <description>امروز یک روز خاصه, نفهمیدم مدرسه کی تموم شد و چطور خودم رو به خونه رسوندم.-مامان مامان سلام من رسیدم بریم؟-سلام , کجا ؟-خونه خاله دیگه , مگه قرار نبود بریم ماشینشونو ببینیم؟-شب میریم ازالان کجا میخوای بری؟-نه دیگه دیره , مامان قول دادی.-من گفتم خاله ماشین گرفتن نگفتم سر ظهر میریم که, حالا تو دوست داری الان برو ولی بی سر و صدا , خواهرات تو حیاطن اگه بفهمن سر صدا کنن زنگ می زنم برگردی.کلی بوس فرستادم برای مامان و با آهسته ترین روشی که میتونستم در رو بستم . با نهایت سرعت به سمت خونه خاله دویدم , تو راه همش تو این فکر بودم که ماشینشون چشکلیه . طوری میدویدم که اگه مسابقه دو بود حتما مقام کشوری بدست می آوردم . رسیدم به خونه خاله یک سنگ برداشتم و چند ضربه زدم که سعیده درو باز کرد.-سلام بدو بیا ماشینمونو ببین خیلی باحاله , سعید و سامان تو ماشینن.دست منو کشید و دویدیم به سمت ماشین وای که چه جالب بود،رفتیم تو ماشین . سعید پشت فرمون نشسته بود و نوبتی رو صندلی جلو و عقب جا بجا میشدیم , مثلا مسافر بودیم تاشب بازی کردیم خاله برامون ساندویچ درست کرد همون داخل ماشین خوردیم . شب قرار بود همه با ماشین بریم دور بزنیم و ساندویچ کباب ترکی بخوریم. اونقدر بازی کردیم که خوابمون برد. من و سعیده صندلی عقب کنار هم , سعید پشت فرمون و سامان پشت شیشه عقب. یکهو با سر و صدای آرزو و آوا بیدار شدیم .-مامان دیدی الهام اینجاست؟پیدا شد،گم نشده بوده .دویدن به طرف ماشین و سوار شدن . تا شب مسافر بازی کردیم .بابا و شوهر خاله که اومدن همگی سوار شدیم ,آرزو روی پای بابا, سامان‌وسط شوهر خاله و بابا , بقیه هم عقب .شوهر خاله به بابا گفت :-تو چکار کردی برای ماشین؟-فکر کنم ژیان بگیرم خیلی تعریف میکنن.البته پیکانم که گرفتی خوبه ولی داداشا نظرشون با ژیانه._آره اونم تعریفشو شنیدم من دیگه از دوستم گرفتم همینو داشت.ژیان بالاترم هست .به قول بنگاه دارا شاسی بلنده._اون شب کلی دور زدیم و شام ساندویچ خوردیم اما تمام مدت من تو فکر ماشین خودمون بودم.از سعید پرسیدم شاسی بلند چیه؟گفت یعنی بالاتر از ماشینای دیگه.وای چه باحال ماهم ماشین میگیریم اونم بالاتر از ماشینای دیگه.هفته بعد دوشنبه روزی بود که بابا بایک ماشین قرمز اومد خونه .خیلی قشنگ بود، صندلیهاش بالاتر از ماشین خاله شون بود. بچه های خاله سه تایی ظهر خونه ما بودن .سعید میگفت چه بلنده به قول دوستم لاکچریه .گفتم :یعنی چی ؟گفت:یعنی خاصه .تا شب مسافرت بازی کردیم یعنی مثلا رفتیم سفر کجا؟هر جا ،شمال ،مشهد،تبریز و به قول سعید هر جا دوست داریم.شب دو تا خانواده رفتیم دور زدن و خوردن ساندویچ.تا مدتها هفته ای یک بار با ماشین خاله دور میزدیم یک بار هم با ماشین ما.هر کس هم قصد سفر داشت تو فامیل یا با ماشین ما میرفت یا خاله یا اینکه باهم میرفتیم . الان سالها از اون روزا میگذره و من آرزو ،آوا، سعیده،سعید و سامان هر کدوم یک ماشین داریم اما سالی یک بار شاید تلفنی از هم خبردار بشیم.چه خوب که چنین کودکی شیرینی داشتیم و چنین خاطرات دلنشینی .هنوز بعد سالها یاد اون خاطرات لبخند به لبم میاره حتی دیدن پیکان و ژیان من رو به اون روزها پرواز میده .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 10:33:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-xvbihku8k7ih</link>
                <description>(دخترم دوستی انتخاب کن که تورو به نسخه بهتری از خودت تبدیل کنه.)(چشم بابا مطمعن باش.)نمیدونم چند بار در زندگی این مکالمه کوتاه بین من و پدرم رد و بدل شد, اما شاید معنی واقعی این نصیحت ساده پدرانه رو الان بعد از سالها اطمینانی که به پدرم دادم , حالا که فرزندی دارم که ذره ذره وجودش برام اهمیت داره , الان که نگران دوستنماهایی که ممکنه در مسیر زندگیش باشه هستم ,میفهمم.کسی که من  رو ,ما رو به نسخه بهتری از من و ما تبدیل کنه چجور دوستی هست ؟ پولدار باشه؟زیبا باشه ؟ خانواده مهمی داشته باشه؟چرا یک بار از پدرم نپرسیدم منظورش چه جور دوستی هست ؟ چطور مطمعن بودم که میدونم ؟شاید هم میدونستم. الان که به گذشته و اکنون خودم نگاه میکنم میبینم که خیلی کم اشتباه کردم اگر هم اشتباهی بوده بدون تردید فاصله گرفتم و اون دوستی رو تموم کردم حتی با وجود اینکه سن کمی داشتم.به نظرم پدرم هم این رو در من دیده بود که نیازی به توضیح نمیدید و تنها یاد آوری میکرد که مبادا شوق کودکی و هیجان جوانی من رو از این مهم دور کنه.الان خیلی خوب متوجه میشم که داشتن دوستی اهل مطالعه و کتاب چه گوهر ارزشمندی هست. کسی که در این زمانه که همه برای هم پستهای تکراری و خوش رنگ و لعاب و وقت گیر یا حتی تکراری میفرستن برات کتاب هدیه بگیره . کسی که وقتی هم کلام میشی ازت راجع به موضوع یک کتاب بپرسه. ساعتها کنار هم در سکوت کتاب بخونید و از این سکوت باهم بودن لذت ببرید.یا داشتن دوستی که کلامی زیبا داره , نگاهی زیبا داره . کسی که زیباییها رو میبینه, میشنوه و بیان میکنه .از نوشیدن یک فنجان چای تا خیره شدن به رقص ابرها در اسمان , همه اینها اون رو به وجد بیاره و این زیبا دیدن رو به تو هم منتقل کنه . کسی که از شنیدن آواز پرندگان لذت ببره و سکوت کنه تا زیبایی نوای جهان رو با تمام وجود جذب کنه . دوستی که موسیقی زیبا گوش کنه ,نقاشی زیبا ببینه و چشم دل تو رو به روی زیباییها باز کنه. در دنیایی که ادمها نداشته ها و بدیها رو فریاد میزنن , قشنگیها رو دستچین کنه .دوستی که هیجان تلاش کردن داشته باشه, برای رشد کردن ,تجربه کردن ,رسیدن ,بدست آوردن . کسی که زندگی  کردن رو در تکاپو ببینه در حرکت کردن . دوستی که از شکست نترسه اما تلاش کنه که پیروز باشه , برسه و نا امید نباشه.دوستی که اول و آخر از خودش برای رسیدن به خواسته هاش توقع داشته باشه اما دلگرم باشه به داشتن خانواده .کسی که عاشق دستپخت مادر بزرگ و شوخیهای پدر بزرگ باشه. منتظر دیدن خاله , گفتگو با عمه راهنمایی خواستن از عمو و دایی باشه و کیف کنه از با خانواده بودن .مواظب کوچکتر ها باشه و به بزرگتر ها احترام بزاره . قدر دورهمیهای کوتاه ولی موندگار و بدونه .من مطمعنم کنار چنین آدمهایی ما هم رشد می کنیم و از اون بیشتر مطمعنم برای بودن با چنین کسانی باید تلاش کنیم تا ما هم بهتر ببینیم ,بهتر درک کنیم و زیباتر بیاندیشیم . شاید ما هم اون دوستی باشیم که کسی آرزوی بودن با مارو داشته باشه. </description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 16:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ervgs0bofe1o</link>
                <description>گاهی چقدر دلم میخواهد برای خودم باشم خودم وفقط خودم. نگران هیچکس وهیچ چیز نباشم , حتی نگران خودم. بروم بی دغدغه جهت, به هر سمتی که میخواهم, بمانم, بنشینم ,بایستم, بخوابم بیدارباشم, آن طور که خودم دوست دارم .نگران هیچ کس و هیچ چیز نباشم حتی گلدانهایم.بلند بخوانم , بخندم , فریاد بزنم, گریه کنم بی آنکه فکر کنم چگونه قضاوت می شوم . لباس نو بپوشم , لباس کهنه , قدیمی, ازمد افتاده , لباس تنگ طوری که ایرادات بدنم مشخص باشد و یا لباس گشاد , خیلی گشاد. لباسی که برایم کوچک شده , شاید پاره باشد و حتی لحظه ای نیاندیشم که حالا چه فکر می کنند.دوست دارم بی معنی صحبت کنم , ادبی حرف بزنم , شعر های بی ارزش زمزمه کنم , جوکهای بی مزه تعریف کنم . آه که چه قدر میخواهم نگران برداشتها یا سوبرداشتها نباشم . رها باشم همچون نسیم , آرام. می خواهم موسیقی بی ربط گوش دهم بی آنکه نگران نگاه فرهیخته مابانه دیگران باشم .می خواهم به ساحل بروم, کویر جنگل, کوه . جایی میخواهم که اگر انسانی هم بود زبانش را ندانم , زبانم را نداند. جایی می خواهم بدون آداب و رسوم . می خواهم برای خودم باشم فقط خودم . آیا همین دلیل خیلی از رفتن ها نیست ؟ دلیلی برای فرار از هر آنچه که چون پیچکی از گذشته های دور آنچنان مارا فرا گرفته که مجالی برای خودمان بودن نمی دهد.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 06:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش اون لحظه رو نگه میداشتم قبل از اینکه همه چیز عوض بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D9%86%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%A8%D8%B4%D9%87-bju9e7nexlic</link>
                <description>تنها یک چیز تغییر کرده, صندلی رو بروی من که خالیه. انگار سالهاست که به اینجا میام و تو نیستی .به اینجا میام, مثل همون وقتها دمنوش بهار نارنج سفارش میدم, به جای خالی تو نگاه میکنم و با تمام وجودم آرزو می کنم ای کاش داستان کتابخانه نیمه شب حقیقت داشت و من به اون روز, اون ساعت برمیگشتم و به جای اینکه فقط سکوت کنم و به چشمهای منتظرت نگاه کنم, چشمهایی که فریاد می زدند : (فقط بگو بمون, بگو می خواهم همیشه با هم باشیم, بمون تا باهم بسازیم,) تمام خواستنم رو فریاد بزنم.امانگاهت کردم و سکوت پاسخ من بود به هیاهوی درونم و تمنای چشمهای تو که دریایی شده بود مواج. حالا من اینجا هستم در هون کافه قدیمی, روی همون صندلی همیشگی, کنار پنجره ای که تو دوست داشتی بشینی و شمعدونیهای پر از گل کنار حوض رو نگاه کنی و به قول خودت مست عطر شمعدونی بشی . دمنوش بهار نارنج بنوشی, جرعه جرعه, که زندگی کنی طعمش رو . افسوس که دیگه عطر شمعدونی و بهار نارنج نه باعث حس شادی که سبب غمی بی اندازه در قلب من هست.صدایی آرام و ریتمیک به گوشم میرسه اطرافم رو نگاه میکنم, صدا از کجاست؟ همه جا به آرامی غرق نور میشه, پنجره ای می بینم بدون شمعدونی و من دراز کشیده روی تختم و بالشی خیس از اشکهام . ساعت گوشی همچنان زنگ میزنه .ماتم برده, تازه میفهمم چه شده! دیشب پیام دادی و خبر دادی که امروزعصر به کافه بریم تا برای آخرین بار هم رو ببینیم. شب تا صبح در خیا بان ها پرسه زدم و نزدیک ظهر با تنی خسته روی تخت ولو شدم و ساعتم رو کوک کردم. ناگهان بلند بلند می خندم و اشک می ریزم از داشتن بهترین فرصت دوباره .#سه - فصل - عشق</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 11:32:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی است دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-enslv9hmwjzd</link>
                <description>رها میکنیم، فاصله میگیریم، گذر میکنیم، در دلمان آتش جدایی شعله می‌گیرد، تا دوباره طعم شیرین به دست آوردن را بچشیم و مزه مزه کنیم .خداحافظی میکنیم، دریای چشمانمان مواج می شود، تحمل میکنیم، تا شاید در کوچه پس کوچه های زمان تلخی جدایی را باسلامی دوباره دیر یا زود گوارا کنیم.فراموش می کنیم،به خیالمان خاطرمان را از خاطره ها می شوییم تا خاطره سازی کنیم اما بی آنکه جستجو کرده باشیم، ناگهان عطر نان داغ تازه از تنورردرآمده، سمفونی ریختن چایی در استکان کمر باریک ، پروازمان می دهد و به آرامی می نشاندمان در وسط همان خاطره تا دوباره یا شاید چند باره بچشیم که چه دلچسب بوده آن لحظات،چه باشکوه بوده آن صحنه ها.آری زندگی همین نبودهاست تا بودن را معنی بخشد و عجیب که هر چه نبودنها و نداشتنها سخت تر و تلخ‌تر باشد، هر چه آتش دلمان خروشان تر، هر چه رودخانه چشمانمان کوبنده تر و جاری تر بوده باشد، بودنها، داشتن ها، باز یاد آوری کردن ها، شیرینتر، آرام کننده تر و لذت بخش تر است .حسرت از دست دادن را تنها امید به بدست آوردن تسلی می‌بخشد، حتی اگر این امید به آینده ای دور موکول شود بسیار دور. شاید حتی در جهانی دیگر اما امید هست که روزی خواهد آمد که دوباره لبریز آرامش خواهیم شد از گرمای بودنش،داشتنش. آری زندگیست دیگر سختی صعود به قله را حس زیبای چشم اندازی بی نهایت گوارا می‌کند.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 07:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-qrkjxn9zh6ph</link>
                <description>سکوت یعنی لبخندی سرشار از اشک، یعنی آرامشی پر هیاهو یعنی نگاهی آرام اما بی قرار.حرف‌ها، گلایه ها و فریادهای روی هم انباشته شده که سنگی شده در گلویت و اما تو تنها سکوت میکنی .طوفانی در دل داری مهار نشدنی که اگر آزاد شود شهری را برهم میزد شاخه های درختان را در هم میپیچد ،مهارش میکنی و سکوت میکنی.سکوت میکنی تا رشد کنی تا محکم شوی و رها شوی از هر چیز ‌و هرکس . در پس این رهایی جهانی میبینی زیبا و درخشان خالی از تعلق، تهی از انتظار .لبخند میزنی سرشار از شادی، عظمت جهان را میبینی و لذتی وصف ناشدنی احساس میکنی و آرام هستی.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Thu, 09 Oct 2025 23:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-m9y0mva6eten</link>
                <description>سلام خواهر صبحت بخیر بازار بودی!؟ چه خبر؟سلام روزت بخیر, اره دیدم فردا جمعست بچه ها میان میوه داشته باشیم یکم سبزیم گرفتم, هرچی درست کنم کنارش یکم سبزی خورده میشه. تو اینجا چیکار میکنی؟ کسل به نظر میای!؟هیچی بابا فرخنده همین پیش پای تو رفت, یک تیپی زده بود که خدا میدونه.باز چی میگفت اول صبحی؟برو خودتو سبک کن منم چایی میارم همینجا سبزیاتم پاک میکنیم, برات تعریف میکنم .باشه الان میام خدا خیرت بده خیلی چایی میچسبه.بیا مریم جان اول چایی بخور از دهن نیفته .دستت درد نکنه خواهر, خوب, تعریف کن.چی بگم خانم اومده خدافظی, داره میره رشت چند روز پیش مامانش. پرو پرو میگه هوای عباس آقا رو داشته باشین; یکی نیست بگه خوب بشین سر زندگیت شوهرتم به این  و اون  نسپر!مریم خانم در حالی که خودش را کمی جابجا کرد, استکان چای خالی شده را در سینی گذاشت و گرهی در ابروانش انداخت وبا صدایی که سعی میکرد آهسته باشد گفت:والا چه خبره آخه دو ماه پیش رشت بود. تقصیر داداش خودمونه اگه از اول رو نمیداد بهش الان هر روز هوس رشت نمی کرد. اگه میخواستیم حواسمون به داداشمون باشه دامادش نمیکردیم; به خدا آرامش بیشتری داشت.اره خواهر از بس صبوره وگرنه هر مرد دیگه ای بود صد باره صداش در اومده بود. ریحانو جدا بزارم یا قاطی میکنی؟قاطی میکنم  زهره جان. چی بگم شانس دارن مردم, نه قیافه داره نه هنر, حالا اینجور داداش ما به حرفشه, باور کن جادو کرده عباسو. اون چاقو رو بده بیزحمت برا تربچه ها. میبینی چه عطری داره سبزیش  اره, باد پاییز خورده الان عالیه واسه کوکو و قرمه سبزی. تموم شد, یک چای دیگه بریزم میخوری؟دستت درد نکنه نیکی و پرسش؟ بیا خواهر  داری میری نصفشو ببر نم کن فردا سهیلا با بچه هاش میان خونت خورده میشه .زهره خانم در حالی که سینی چایی را میبرد سبزیها را گرفت لبخندی غمناک زد و گفت:-دستت درد نکنه اره بچم فردا دیگه میره تهران. ظهر میاد تا اینجا, قراره غذاشونو بزارم تو راه بخورن .دیشب که خونه خواهرش موند بچه ها با هم بازی میکنن دوست دارن اونجارو.- چه خوب کرد تنها اومد ,  راحته هر جا بره هر چی بپوشه, باز برگرده بشور و بپز برا شوهرش. پروانه میگه مامان تنها میام بیشتر خوش میگذره.- قربونش بشه خالش با اون بچه با نمکش. حق داره, راست میگه, والا تنها میان استراحت میکنن; خونشون  به اندازه کافی شوهر میبینن طفلیا رو حروم کردیم دادیم شهر دیگه سخته با خانواده شوهر دور از خونواده خودت. برم چایی بریزم الان میام.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Sun, 05 Oct 2025 17:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میهمانی طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-xioaaz4e3ynq</link>
                <description>هوا پاک است و نسیمی خنک چهره ات را مهربانانه نوازش میدهد. زمین سبز است و مرطوب ,با درختانی کهن, جوان و سر به فلک کشیده. کهن سالان  استوار و باصلابت و جوانترها در تکاپو که کدامین زودتر خود را به بلندترین حد خود می رساند.   رودخانه ای خروشان مقابلت در جریان است.  پر هیاهو و پر شتاب راه میگشاید و میرود تا به بینهایت برسد. پیش میرود و گویی با برخورد به هر سنگی در مسیر، نتی خدایی می نوازد که هرگز از شنیدن صدایش سیر نمی شوی. می شنوی و آرام می شوی, می شنوی و بیخیال از خیال می شوی. افکارت را به او می سپاری و همسفرش می شوی . چشم بر آسمان می دوزی, پرتوهای نور خورشید از لابلای شاخ و برگ درختان می تابند ; چون زنجیرهای طلایی که آسمان را به زمین وصل کرده اند هرجا نمایان هستند. شاید روزی یکی از آنها را بگیری و خود را به آن بی انتهای نورانی برسانی .گوش تیز می کنی, صدای پرندگان را میشنوی تو گویی با هم رقابتی دارند دوستانه و شیرین در خواندن و پرواز کردن در میان شاخ و برگ درختان و یافتن غذا از زمین و آسمان. موسیقی طبیعت چه روح انگیز است و جان افزا. گوش دل سیر نمی شود از این همه آوای خوش. نشسته ای بر بستر این همه زیبایی; صدای رقص چوب و آتش تو را محو خود کرده. یک استکان چای با عطر خوش دود و آتش, جرعه جرعه  می نوشی و چشمانت را میهمان می کنی به نظاره کردن این همه شکوه و طراوت.ناگهان ابرها آسمان را در آغوش  میگیرند, نوید باران دارند . هلهله ای برپا می شود. درختان شادمانی میکنند و پرندگان سکوت میکنند که تماشا کنند شکوه جشن باران را. تو نیز سر پناهی میابی, می نگری که چطور هر آنچه هست آغوش گشوده برای هدیه آسمان. چه سخاوتمند است آسمان و چه قدردان است زمین که قطره قطره این نعمت را برای خلق زیبایی بکار می برد. نظاره میکنی عظمت و هماهنگی خلقت را, چشمانت را میبندی, روحت را به طبیعت می سپاری و با نفسی عمیق تمام بودنت را به طراوت طبیعت میهمان میکنی.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 11:25:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-iclplutoc5y7</link>
                <description>سه تیر چراغ برقساعت ۹شد و پدرم نیامده،آخرش هم باید خودم بروم ،بیخود تکالیفم را طول دادم فایده ندارد.«سهراب مادر» از جا میپرم. «ظرف آش رو اماده کردم دیر میشه اقاجان مادر جان میخوابن.»نگاهی به برادرم سهیل می اندازم که خوابش برده «چشم مامان الان میبرم.»آش را برمیدارم به حیاط می‌روم لفتش می‌دهم شاید پدرم برسد .نه کارخودم است کسی به دادم نمیرسد،در حیاط راباز میکنم .چرا این همسایه ها اینقدر زود به خانه میروند حتی کوتوله سگ ولگرد هم نیست ,آرام در رامیبندم .فقط سه تیر چراغ برق فاصله است وبعد رسیده ام .«خوب سهراب فقط در خونه مادر جون رو نگاه کن و راه برو ». ارام در را میبندم و قدم برمیدارم , سعی میکنم صدای نفسهایم را که ارام و با تاخیراما پر سر وصدا از دهانم خارج میشود , برخلاف ضربان قلبم که گویی در مسابقه دو هستم و باید سریعتر کار کند تا خون سریعتربه پاهایم برسد,همانجا خاموش کنم .در کوچه صدای وحشتناکی گویی باعصبانیت وردی میخواند ،گاه آرام و گاه بلند. قلبم تندتر میزند. به نظر میرسد همراهانش هم تشویقش می‌کنند ،خدایا یک لشگر جن پشت سرم است !تندتر حرکت میکنم. اولین تیر چراغ را رد کردم «سهراب برو ,نترس بسم الله بسم الله »وای نه غیر سایه خودم سایه او هم از پشت سرم نزدیک می‌شود تقریبا میدوم ,صدا کم وزیاد می‌شود .میدوم تیر دوم را هم رد کردم .ناگهان دستی پایم رامیگیرد ,داد میزنم «بسم الله بسم الله »پایم رامیکشم .ای وای دستش را کندم ،میدوم اما هنوز به شلوارم اویزان است .تیر سوم رد شد تقریبا فریاد میزنم «اقا جون مامانجون»هنوز نرسیده ام که در باز می‌شود .اقا جون جلو در است نفس نفس زنان جلو در میایستم . «سلام بفرمایین آش»«سلام سهراب جان خوبی بابا ؟مامان زنگ زد گفت داری میای خودمو رسوندم دم در بیا تو. »((نه اقا جون فردا بعد مدرسه میام. »به شلوارم نگاهی میاندازد و لبخندی میزند «شاخ وبرگ بوته های کوچه رو هم که کندی و اوردی .»تازه متوجه شاخه ای که به شلوارم گیر کرده میشوم ، جدایش میکنم «خدافظ اقاجون»«خداحافظ برو بابا رسیدی دم در خونه با یک سنگ بزن به در من بشنوم بعدش من میرم داخل, دستت درد نکنه بابا, اروم برو .»با خجالت به سمت خانه می‌روم باد از میان کوچه ها حرکت میکن و زوزه میکشید و شاخه های بلند درختان به سرعت به هم میخورند ‌.در چشم برهم زدنی به خانه رسیده ام سنگی به در میزنم , پدرم در را باز می‌کند .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 15 Sep 2025 08:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-fu7a4z6xfkon</link>
                <description>سکوت چه دارد که ما را نیازمند خود میکند؟ آیا سکوت  مطلق وجود دارد ؟ تنها هستم , در اتاقم نشسته ام , من هستم ,کتابهایم ,گلها و دیگر وسایل اتاق که هر کدام برای بودنشان دلیلی هست .پنجره ها را میبندم اما سکوت نیست .به گلها نگاه میکنم هر کدام به زبانی با من حرف میزنند .زیباییم را ببین ,آب نیاز دارم, برگهایم را تمیز نکرده ای ,کمی پنجره را باز کن هوای تازه میخواهم .سرم را می چرخانم نگاهم را به سمت کتابخانه ام هدایت میکنم هر کدام از کتابها بسته به محتوا ,داستان و یا مطلبی را در ذهنم روشن میکنند .مجموعه ای از قصه ها و ماجراها در ذهنم روشن میشود.دیوار را نگاه میکنم ساده ,سفید اما گویی ان نیز سخنها دارد سختی و استواری او ترکهای ظریفش را نمیپوشاند .شنیده ام درد و رنج تو را سخت و پر قدرت میکند .چشمهایم را میبندم شاید این چشمها هستند که صداها را فرا میخوانند.ناگهان انبوهی از داستانها در مغزم روشن میشوند.خاطراتی تلخ و شیرین, رنگی و سیاه و سفید.از درونم صداهایی میشنوم آرام و کم سو که سالهاست فراموش شده .صدای کودکی ،صدای تنهایی ،صدای افسوس‌های فراموش شده ،آرزوهایی که رسیده ام ولذت بودنشان را فراموش کرده ام.آری سکوت سرشار از هیاهوست . گاهی باید برای سکوت هم جایی در زندگیمان باز کنیم تا صدایش را بشنویم ,صداهایی که فرصت شنیده شدن پیدا نکرده اند .صدای بی صدا ترین های اطراف و درونمان .قلم را برمیدارم تا داستان سکوت را بنویسم میبینم دفتری لازم دارم بینهایت.</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 14:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر در شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-xhq73o3khcjv</link>
                <description>سفر در شب را دوست دارم , شاید چون خیال پردازی را دوست دارم . می خواهم مسیر را با آنچه در تصوراتم هست تلفیق کنم و آن را به زیبایی آنچه در ذهنم  و قلبم هست بسازم .همواره اینگونه برایم جاده ها ,روستاها و شهرها در شب زیباتر هستند .تصور کن در جاده ای در حرکت هستی و همه جا تاریک است شب حریر قیمتی خود را پهن کرده تا جهان کمی ارامش بگیرد.در آسمان نگینهای زیبای الماس هر کدام به شکلی خودنمایی میکنند میدرخشند چشمک میزنند و ماه که چون فانوسی هر شب به شکلی و فرمی متفاوت نشانه هایی به تو میدهد زیرا میخواهد خلاق باشی و مسیر را بیابی .با آرامش نگاهت میکند حتی گاهی پشت ابری پنهان میشود چون پیری فرزانه ,گاه تمام وجودش در کنارت هست وگاه خود را کمرنگ تر می کند تا ببیند خودت چه اندازه به مسیرت واقفی .تو میتوانی در این سکوت و آرامش آن چنان که دوست داری مسیرت را بسازی تا به مقصد برسی.در جاده در حرکت هستی و با دیدن هاله ای کوچک از نور متوجه میشوی چند کیلومتر آنطرف تر از جاده روستایی است در دل کوه یا صحرا.فکر میکنی حتما آن روستا چندین خانه کاهگلی کوچک و بزرگ دارد با کوچه های خاکی, درختان قدیمی چنار, سپیدار و باغ های سرسبز .رودخانه ای از کنار این باغ ها میگذرد و صدای شتاب آب در آرامش شب روستا را در آغوش میگیرد. در آن خانه های ساده چه صفایی دارد خوردن یک استکان چای . میتوانی خودت را در حال قدم زدن در ان کوچه ها تصور کنی شاید اول شب بارانی هم زده باشد , بوی خاک و کاهگل چه لطافتی به هوا داده است ,چشمانت را میتوانی ساعتها ببندی و سادگی و طراوت  را نفس بکشی .از کنار خانه ای میگذری شور و هیاهوی شادی کودکان و خنده و گفتگوی بزرگتر ها به گوش می رسد.حتما شب نشینی بعد از یک روز کار و تلاش است . مردها از چالشها و زنان از اتفاقات و کودکان از دلخوشی هایشان با هم میگویند. اصلا شاید در روستا جشن و شادی و عروسی بر پا باشد ,همه اهالی دعوتند و از چند روز قبل مشغول فراهم کردن بساط این جشن هستند .صدای ساز و دهل روستا را پر کرده و کوچک و بزرگ با لباس های محلی رنگارنگ در حال شادی هستند. در روستا اگر شادمانی باشد برای تمام اهالی است ,همه باید شاد باشند و اگر غمی در خانه ای را بزند گویی میهمان تمام روستاست .هر کس تلاش می کند مرهمی بر دل آن خانواده ای باشد که غم بر آن وارد شده تا گذر از این ایام را برای هم روستایی خود به نحوی راحت تر کند .مگر زندگی اجتماعی غیر از این است ؟در جاده در حرکتی در افکار خودت سیر میکنی و لبخندی از این همه زیبایی و حس خوب که از تصور ان روستا ساخته ای بر لب داری . در اتوبان هستی  و هاله ای وسیع تر از نور نظرت را جلب میکند .میدانی که باید شهری باشد کوچک یا بزرگ بسته به میزان چراغ هایی که از دور خودنمایی می کند .زندگی در شهر ها متفاوت است .در بسیاری از آنها زندگی شبانه در جریان است.می توانی تصور کنی کافه ها و فست فودها و رستورانهایی را که مملو از مردمی هستند که یا خانواده اند یا جمعی دوست و مشغول گفت و گو و خوشگذرانی اخر شب بعد از یک روز کاری و یا جوانانی که برای دور دور به خیابانها آمده اند . آری در شهرها ی بزرگ شب و روز چندان تفاوتی ندارد. از کنار شهر ها و روستا ها گذر میکنی می روی و می روی ومسیری زیبا برای خود در تصوراتت میسازی دشتهایی سر سبز ,کوههایی مرتفع ورودخانه هایی جاری .میروی و در افکارت آنچه زیبایی است برای مسیرت  میسازی تا طی مسیر برایت دلنشین تر باشد .شاید در مسیر زندگی هم باید چنین بود باید گاهی در تاریکی حرکت کرد تا به مقصد رسید و تنها هاله ای از انچه در مسیر است دید .برای آنکه آنچه در مسیر توست و تاثیری در هدفت ندارد به زیباترین شکل ممکن تصور کنی  و مسیر رسیدن به هدف برای تو زیباتر باشد . </description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 20:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-jjkkycpmgbky</link>
                <description>یک مسیر  دو نگاه1(ای بابا  دو روز هم که تعطیلیم باید در بیایم ,همه هفته که مشغول کاریم.)2(چه خوب که این فرصت رو پیدا کردیم بعد یک هفته کار یک سفر کوتاه داشته باشیم.)1(بابا قشنگ برنامه ریزی لازمه .وقتی از خونه در میای باید بدونی کجا و از چه مسیری باید بری و کی باید اونجا باشی ,از سفر یهویی خوشم نمیاد.)2(چه هیجانی , وسایل کامل کمپ که داریم .چادر, کیسه خواب ,ماشین هم که  آمادست ,در بدترین شرایط  شب تو ماشین میخوابیم که خودش خاطره میشه.)1(من که میخوابم حوصله مسیر و جاده رو ندارم .)2(از لحظه ای که از خونه در میام سفر شروع میشه گاهی فکر میکنم این که  هر طرف جاده یک سری ماشین هستن که در یک جهت در حرکتند خودش جالبه ,هر کدوم به یک مقصد و با یک هدف ,هر کدوم یک داستان اما هم مسیر.)1(این چه جاده ایه دیگه ؟خاکی,آنتن هم که میره و میاد. )2( آنتن داره میره, شروع مسیرهای خاکی و دوری از تکنولوژی ,آغاز زندگی آرام و بی استرس.)1(من موندم این آدما چرا اینجا موندن ؟بدون تمدن و دور از تکنولوژی.)2(خوشبحال این روستایی ها  زندگیشون گره خورده به با هم کار کردن , با هم ساختن وبا هم بودن بر خلاف زندگی شهری که عجین شده با سرعت و تنهایی.)1(ای بابا اصلا کی قراره برسیم ؟کی استراحت کنیم ؟)2(به نظرم بهتره  این مسیر ها رو آرام و آرام تر حرکت کرد .باید این لحظه ها و این آرامش رو در آغوش گرفت.)1(همه جا هم که مه هست مگس پر نمیزنه. )2(چه مسیر بکری ,عجب هوایی ,اکسیژن و رطوبت خالص ,.پیاده بشم وچند قدم راه برم .)1(چی از این سفر بدست میارم غیر خستگی و کلی لباس کثیف بعد سفر ؟واقعا چه اشتباهی کردم سفر رو قبول کردم.)2(چه خوب برنامه این سفر ریخته شد .واقعا تکرار و یکنواختی زندگی به همین راحتی از بین میره .)1(به به این همه راه اومدیم حالا باید برگردیم ,نمیشد زودتر یکی رو میدیدیم که بگه راه رو اشتباه اومدیم؟)2(چه خوب این آقا رو دیدیم و پرسیدیم حالا متوجه شدیم  این روستای قدیمی هست و روستای جدید از دوراهی باید به سمت راست می پیچیدیم .)1(کلی راه اومدیم تازه به یک روستای متروکه رسیدیم و حالا تمام راه رو باید برگردیم.)2(چه قدمتی داره این روستا و خونه هاش .چه خوبه کسی امکانشو داشته باشه و اینجا رو بخره تبدیل به فضای توریستی کنه با کلی خونه به عنوان بوم گردی با این هوای عالی و لوکیشن بکر.)1(مشکل اینه برنامه نداریم , اگر مجبور باشی راس یک ساعت مشخص به مقصد برسی بیشتر به مسیر دقت میکنی.)2(خوب پیش میاد گاهی وقتی مسیر جدید هست  ممکنه اشتباه بشه .خوبیش اینه عجله ای نداریم که دقیقا راس ساعت مشخص برسیم .)1(چه عجب رسیدیم ,خوب !چه فرقی با جاهای دیگه داره ؟ درخت و کوه و جنگل که همه جا یک جوره .)2(به به به خداروشکر رسیدیم .چه جالب ظاهرا اینجا هم جنگله اما پوشش گیاهی متفاوت هست .اگر از تمام گلهای ریز و درشت و گیاهان جاهایی که رفتم و دیدم عکس میگرفتم کلی تفاوت و تشابه پیدا میکردم و یک کتاب میشد.)1(بفرما بارون گرفت ,این همه بکوب بیا بارون بگیره مجبور باشی بری تو چادر بشینی تا بند بیاد.)2(چه به موقع رسیدیم .خوبه چادر رو که زدیم بارون شروع شد .چادر هم که ضد آبه ,الان چی میچسبه ؟ چایی البته چای اتیشی فعلا کنسله با این بارون اما فلاکس چایی داره کتابم هم که همیشه همراهمه خوندن کتاب با پس زمینه صدای زیبای بارون, چه چیزی جذاب تر از این میشه؟)1(ای بابا چند تا ماشین دیگه هم اومدن خواستیم یک قدمی بزنیم ,شانسو ببین.)2(چه خوب که چند گروه دیگه اومدن , شب خاطرجمع تریم,)1(وای همه علفها از بارون دیشب خیسه خیسه  ,ترجیح میدم صبحانه رو تو ماشین بخوریم بریم خونه .)2(عجب هوای رطوبتی ای, چه صبحانه خاصی بشه صبحانه امروز ,  هوای تازه در ارتفاعات جنگلی ,چه خوب که از خونه به  چنین طبیعتی تونستیم بیایم .)1(باز از فردا کار و کار و کار , ما اصلا چه تفریحی داریم ؟)2(انگار که دوباره تازه شدم آماده و سرشار از انرژی برای شروع یک هفته کار و فعالیت خدایا شکرت.)</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 23:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_elham/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-zfuoz1xw8c9j</link>
                <description>یار همیشگی ساده و بی ادعا همواره کنارم هستی .بدون رنگ و لعابی ساده ساده ,  تا که  من جلوه کنم ,من  دیده شوم .گاه چون نطفه ای هستی در درون من بی نشان و گاه قوی و با صلابتی . زمانی همچون غبار محو و بی فروغ همراهیم میکنی و گاه محکم و پر از غرور .گاهی اوقات چون  کودکی کوچک و بی تجربه, گاه چون پهلوانی قوی ,چنان که گویی محافظ من هستی.لحظاتی از پس من میایی تا مراقبم باشی ,گاه چون رفیقی دیرین پا به پای من و کنار منی و اما گاهی اوقات پیش از من خودنمایی می کنی تو گویی راه را برایم میگشایی.همبازیم میشوی ,زیر پاهایم مخفی می شوی با من میدوی با من می نشینی .قلم که به دست میگیرم تو نیز همراه من قلم بر کاغذ میسایی .هستی وهمیشه بوده ای و شاید این حضور همیشگیت سبب میشود فراموشت کنم و نادیده بگیرمت.اما با تمام این بی توجهی ها اکنون که تنهایم و غمگین کنارم هستی .این لحظه که نمیدانم سخنم را به که بگویم  در سکوت چون همیشه هستی. با من هست میشوی و بی من نیست یار بی توقع همیشگی من .آموزگارم بوده و هستی کافیست تو را زیر نظر بگیرم و به راه وروش تو بیاندیشم به سکوت به سادگیت .چه روزها که با من همقدم شدی و در هر آنچه در مسیر مان بود آمیختی اما بعد دوباره خودت شدی همان که بودی بی کم و کاست .تنها آنچه می تواند تو را تغییر دهد من هستم و نور انگار که من را با نور یکی میدانی . چه مهربان و ارزشمند یاری هستی که تا این اندازه به من ارج می نهی .با خود می اندیشم که شاید تو نماینده پروردگار هستی تا همیشه با من باشی , دوست همراه و رفیق بی ادعای من سایه من .</description>
                <category>الهام</category>
                <author>الهام</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 12:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>