<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرانک یعقوبیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_faranakyaghoubian</link>
        <description>زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود.
او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:42:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4210547/avatar/x98p8r.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرانک یعقوبیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خون و خویش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-fpuopgkgueur</link>
                <description>نه من اولین زخمی این جاده‌ام، نه تو آخرین دروغی که رد می‌شود از تاریخ.جهان قفس قفس است، اما کوک شده با صدای تو.تو خاطره را زدی به آب، ریشه به دست من دادیمن از برکتِ زخم تو، بستن دروازه را آموختم.دهانت خالی از واژه‌ست، سبدی بی‌انگور.اما آستانه‌ی من، جایی که قفل با سنگ تبریک می‌گوید.حسادتت خرمن خرمن سوخت،چه آرام می‌سوزد این کینه، از کودکی،تا لا به لای سپیدی گیسوانتنه کینه‌ات را می‌خواهم، نه آشتیِ بی‌ریشه.شاید کمی دیر اما ؛امروز بر پیشانی ام نوشتم:«خانه‌ات را ببند، حتی به روی سایه‌ات»دروازه چنان بسته‌ست که نامت از شکافش نگذرد.تو در هوای خودت خوش باشمن در امنیتِ «نه» ساکنم.و سکوتِ آرام تو، برای من از هر نسبتی مقدس‌تر است.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 17:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سوال!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-pss4qeqwcjgt</link>
                <description>کمی زمین بخور، اما نه برای گریه کردن.برای آنکه گردِ راهت را بتکانی.نه برای آنکه بنشینی و بشمریزخم هایی را که روزگار دوخت بر پیکرت.بیا از آن بپرسیم:ما چه چیز را به این لحظه های بی پناه هدیه کردیم؟جز یک امیدِ بی جواب؟تو از روزنه پرسیدی: زندگی چه آورد برایم؟اما من از آنچه بردی با خودت میپرسم:آیا به جز یک ترسِ عادت کرده،چیزی برای افزودن به تقویم دیوارهای سرد این خانه نداشتی؟نه، زندگی نه قرض داری ست، نه بخشنده.ما خود برای خود نامِ بخشش را بریدیم از درختِ خیال.بیا گم شویم در این صبحِ بی اعتماد.بیا با دستهای خالی بگوییم:ما آمدیم تا شعری را از جنسِ بودن حفظ کنیم،نه که بنشینیم و فهرستِ نداشته ها را زیر لب زمزمه کنیم.این را بگو:من به این روزهای بی سقف،نفس دادم.نور دادم.امتحانِ یک لبخند را دادم.بعد، دیگر مهم نیستکه زندگی چه پس گرفت یا چه داد.تو چیزی را به جریانِ لحظه ها بخشیدیکه جز تو کسی نتوانست ببخشد:حضورِ پرسشگرِ یک انسانکه به جای پرسش از چه داری،گفت: ببین چه بودم و چه ساختم از خویشتن.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 15:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام دارایی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-y3homhdtpavi</link>
                <description>تمام دارایی منیک مداد سیاه بودو چند نقاشی احمقانهکه ذهنمبا سادگیِ یک دیوارِ سفیدکشیده بود روی خودش.اما مداداز وفا کردن خسته شدو ذهنماز رقصیدن با کلماتیکه دیگر باروت نداشتند.زانوی غم را بغل کردمو نشستممثل زنیکه هنوز به معجزه اعتقاد دارداما دیگر منتظر نیست.امروزمنِ بیرونبه منِ درونیک جعبه مداد رنگی هدیه داد.شایدبرای اینکه باور کندهنوز هم می‌شودبا خط‌های کج و معوجِ کودکانهبه دیوارِ قهوه‌ایِ این اتاقچتری رنگین‌کمانی آویزان کرد.اما سنگهنوز بوی باروت می‌دهد.و آسفالتلی‌لی بازیِ دخترک رابا رنگ سرخمثل زخمی تازهبه خاطر دارد.آقای حکایتی(همان قصه‌گوی قدیمیِ همیشگی)صدا زدو منبغض‌هایم رامثل قرصِ خوابِ ارزانقورت دادم.کودک درونمیال شیر راپشت ابری سپید پنهان کردو فکر کردکسی نمی‌فهمدکه غرشهیچ‌وقترعد نمی‌شود.اما آسماندلتنگ است.می‌شود این رااز طرز ایستادنِ درخت‌ها فهمید.آه...یک بغل می‌خواهد.شانه‌ای که بوی باران بدهدو حوصلهٔ گریه کردن داشته باشد.من امشب اولین نفر نبودمکه فهمیدتنهاییهمیشهیک جعبه مداد رنگی دیگر نیست.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 02:18:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای فشنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B4%D9%86%DA%AF-w5bc0hbuf1mv</link>
                <description>در گودی خشاب،خواب بود و باروت.هر شب،دست سربازی گرمش می‌کردبا نوازشِ سردِ انگشتان.روزی رسیدکه در تنهاییِ گرمِ کلتنجوا کرد:کاش من یک لب بودم،نه دهانی برای مرگ.کاش یک بوسه بودمکه بر پیشانیِ صلح بنشیند.اما او را فشنگ ساخته بودندبا عطشی از جنس فولاد.و او چاره‌ای نداشتجز اینکهدر شاهرگِ سکوتمنفجر شودو نامش راآخرین حرفبگذارند.و بعد از انفجار،در گودالِ گرمِ زمینتکه‌ای از او ماند،خمیده چون پرسش.آمدندبا موچینِ سردِ تاریخبردند به موزه.نوشتند:بقایای یک آرزوکه شکلِ مرگ را دوست داشت.اما شب‌هاهمان جا، در ویترینرویا می‌دید:درخت چناری استبر لب جوی آبو پرنده‌ایآشیانه می‌بنددمیان انگشتانش.و نسیمگوشواره‌ای از بوسهبه شاخه‌هایش آویزان می‌کند.صبح که می‌شود،موزه‌بانشیشه را پاک می‌کندو غبارِ بیداریرویای مس رامثل زنگارمی‌زداید.و فشنگدر بندِ تاریخدوبارهتنها می‌ماندبا باروتِ کهنه‌اشو عطشیکه اسمش را گذاشته‌اند:«صلحِ گمشده در ماشه.»</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 06:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفرینش دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-ljmyejuex0es</link>
                <description>میان ابرها و نور،گاه خدا جامهٔ کلمات را بر تن می‌کنددر قالب انسانی با قلمی به دست،پا به زمین می‌گذارد.نه با تاج و تخت، که با نوک جوهر،نه با سپاه، که با سطرهایی بیکران.آنگاه قلمشمی‌نویسد و قلب‌ها را تسخیر می‌کندنه با زور، که با جادوی معنانه با فریاد، که با نجوایی که می‌ماند در دلها تا ابد.و این‌چنین استکه خدا هر بار در پناه یک نویسندهدوباره خلق می‌شود.خداوندگارِ واژه‌هاباران را می‌بارد بیکراندر هر قطره عشق می‌کاردتا در زمین سطرهابهار بروید.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 05:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت دیوار نور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1-mxtu1ob0evqx</link>
                <description>میان انبوه سایه‌های بی‌نامکه هر روز از کنارم می‌گذرندتو پیدا شدیبی‌آنکه دستی تکان دهیبی‌آنکه چشمانت را ببینمنامت برایم یک نشان شدیک نقطه‌ی روشندر این شب پیچیده‌ی کلماتحرف می‌زنیماز پشت دیواری از نورو منگرمای نفس‌هایت رادر سکوت میان دو پیامحس می‌کنمای دوستکه هرگز با منزیر باران نایستاده‌ایاما رگبار غم که می‌گیردچترت رااز پشت این صفحهباز می‌کنیدوستت دارمنه برای آنکه بایدنه برای آنکه می‌بینمتفقط برای آنکه هستیبی‌هیاهوبی‌چشمداشتمثل نوری که نمی‌پرسداین اتاق تاریکمال کیست</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 10:31:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-ez6n4otgwghg</link>
                <description>از دروغ های رنگین کمانی خسته اماز لبخندهای پاستیلیاز شعرهای یک بار مصرفاز دست های پلاستیکیاز صداهایی که تهش به سکوت می‌رسهاز نگاه‌هایی که توش قولِ عبورِ قشنگی نیستاز آدم‌هایی که پشتِ واژه &quot;دوستت دارم&quot;یه عالمه &quot;دروغ&quot; قایم کردندلم یه راست می‌خوادمثل بارون که می‌باره بی‌منتمثل بید که بی‌غرور خم میشهمثل اون سنگ قبری که صادقانهروی دلِ یه مرده می‌خوابهدلم یه دست می‌خوادکه اگه گفت &quot;بیا&quot;، بشه رفتکه اگه گفت &quot;بمون&quot;، بشه موندکه توی گرماش اثری از پلاستیک نباشهکه ته لبخندش یه دنیا مهربونی باشهبی‌بهونه، بی‌رنگین‌کمانِ اضافه.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 09:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسادت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-pcxvuzp9x70o</link>
                <description>من آدم بدی نبودمنیستمو هرگز نقاب خوبی بر چهره نزدمفقط خواستمیک انسان باشمبا همین دوپای ساده و دلی بی‌آذیناما انگاردر این سرزمین خشک و خستهدر این خانه‌های بی‌پنجرهانسان بودنگناهی نابخشودنی استو تاوانشدشنه‌ای ست در تاریکیکینه‌هایی که در خوابت برایت می‌کارندحسادت‌هایی که جوانه می‌زننداز دل خاکستر لبخندهاتو بدنامی‌هاییکه چون کلاغی سیاهبر بام تنهاییت می‌نشینندحصاری می‌سازند دورتاز سیم‌های خارداراز نگاه‌های تیغ‌خوردهاز کلماتی که پوست می‌کنندآدمیت را از تنتو توهر روزاز پس این سیم‌هابه خورشید سلام می‌کنیبا همان دست‌های خالیبا همان دل بی‌تزویرکه هنوزفقط می‌خواهدانسان باشد</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 09:24:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه های یک قلب شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-idjpumwuldqu</link>
                <description>نقاش بدی بودیهر روز طرحی از زشتی های دیگران میکشیدیتا خود را زیبا نشان دهیاما نمیدانستیهر طرحی که روی بوم می‌آورینقشی از تو بر دل خودت حک میکندکاش می‌دانستیقلم مو به دست گرفتنبرای پاک کردن خودت است، نه دیگراناما افسوستو آنقدر مشغول کشیدن عیب‌های من بودیکه خودت از قاب بیرون افتادیو حالاتماشاچیانی جز دیوارهای سردبرای سیاهی‌هایت نمانده است.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 00:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من میان این دو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-jlfxhnlq5tep</link>
                <description>در اتاقی که سقفش از جنس تردید بود،خواب دیدم مغز و قلب جایشان عوض شده...صبح که بیدار شدم،دستم را روی سینه گذاشتمهیچ تپشی نبود.دستم را روی شقیقه بردمزندگی میزد.از آن روزبا شقیقه ام عاشق میشوم.نبض شعر میزند زیر پلک هایم.قلب بیقرارم با فرمولهای جبردوستت دارم میگوید.و من میان این دو،گیج مانده ام...که با کدامین عقلدیوانه ات باشم؟</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 08:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-jslazabwzjhy</link>
                <description>این پرسش نجوایی است که از اعماق روزگار تا به امروز با ما آمده آیا من به اندازه کافی خوب هستم؟گویی همیشه کسی نامرئی در کنار ماست که کارنامه روحمان را ورق میزند و قضاوت میکند اما چه کسی این معیار کافی را نوشته است؟جامعه؟خانواده؟ترس های خودمان؟تو یک شدن هستی نه یک بودن.تو مانند یک رودخانه ای؛ هیچ وقت نمیپرسی آیا من به اندازه کافی رودخانه هستم؟تو فقط جاری میشوی.در تو هم گل آلود هستی هم زلال،هم خروشان،هم آرام.این ها همه تو هستی.خوب بودن تو،در جریان داشتن توست،نه در قیاس با دریا.معیار را از بیرون به درون بیاور.دنیا مداوم فریاد میزند: ثروتمندتر باش،مشهورتر باش،بی عیب تر باش!اما اینها معیار های قرضی هستند.معیار واقعی در درون توست، آیا امروز از دیروز مهربان تر بودم؟آیا رستگاری را حفظ کردم؟آبا در برابر طوفان ایستادم؟وقتی معیار راستی درون تو باشد دیگر کافی بودن معنا ندارد صادق بودن معنا پیدا میکند تو همیشه کامل بوده ای.از دیدگاه عرفان تو همواره بخشی از یک کل بزرگ بوده ای.چگونه یک موج میتواند از اقیانوس جدا باشد؟چگونه یک برگ میتواند از درخت کمتر باشد؟این احساس جدایی و کمبود یک توهم است.تو نه خوبی نه بد.تو هستی و همین هستی ،با تمام کاستی ها و زیبایی های درهم تنیده ات،کامل و بی نقص است.تو فقط فراموش کرده ای.پس دفعه بعد که این پرسش مانند مهجوری سنگین بر دلت نشست به خودت بیا.دستت را روی قلبت بگذار.نفس بکش.و به جای پرسش،این جمله را زمزمه کن:من اینجا هستم،من نفس میکشم،من احساس میکنم،من تلاش میکنم.کافی بودن در پذیرش همین بودن ساده اما عمیق نهفته است.وقتی از قضاوت خویش دست برداری و به زندگی کردن ادامه میدهی،در میابی که این پرسش،هرگز پاسخی بیرونی نمیخواست.او تنها نیازمند نگاهی بود که تورا ببیند،بی آنکه بخواهد تغیرت دهد.تو خوب نیستی.تو بد نیستی.تو هستی.و همین،همه چیز است.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 11:46:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-blgkp0c0dkko</link>
                <description>امید را در خیابان فریاد می‌زنم.خیابانی که به اسارت سکوت درآمده بود.خیابانی که خوابِ مرگ را می‌دید.فریادم را به سنگفرش می‌دوزم،تا رد پاها را راهنمایی کند.تو هرگز نمیمیری.تو نامی نیستی که باد ببرد.تو در نفس‌های عمیقِ صبح جاری هستی،در سبزینهٔ برگ‌هایی که به خاک می‌افتند و جوانه می‌زنند.حقیقتیک مادرِ خاک‌گیر استکه در گورستانِ تاریکِ تاریخبرای فرزندِ گمشده‌اش،تاریخ را می‌خواند.او لالایی نمی‌خواند،تاریخ می‌خواند.کلماتش قاصدک‌هایی هستندکه بر سنگ قبرها می‌رویندو راز زندگی رابه گوش باد می‌سپارند.من امید را فریاد می‌زنمنه برای آنکه بشنوند،بلکه برای آنکه فریاددر دیوارهای خیابان ،ردپایی از زندگی بگذاردو خیابانیاد بگیرد که دوباره نبض داشته باشد.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 11:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%B7%D8%A8%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-yky7tkmoimom</link>
                <description>طبل‌ها و دهل‌ها،مرگ را نپذیرید.سکوت را بشکنید،آه رافریاد زنید.آنان که خوشبختی را تیرباران کردند،به گمان خودنسل را نشانه رفتند.اما نمیدانستندمادری که فرزندش را از دست می‌دهد،هرگز او رابه خاک نمی‌سپارد؛او را به تن خویش می‌دوزد،به چشم، به نفس، به تپشِ خون.درد را چون نشان افتخاربه سینه می‌بنددو راست می‌ایستدبه قامت یک قیام.مادرهابا فرزندانشان نمی‌میرند.آنان برای فرزندانشانبار دیگر، و بار دیگرزاده می‌شوند.و فریادشاناز دهان هر طبلِ خاموشمی‌جوشد.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 09:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبل طلوع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%B7%D8%A8%D9%84-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-uf02utmx2krv</link>
                <description>در کوچه های خیس از اشک،خشم مقدس می‌رقصدبا گیسوی پریشان سحربا پاهای برهنه‌ای کهبر سینهٔ زمین نقش می‌زنندواژه‌های آتشین قیام را…این هیاهوی خاموشاز ژرفنای تاریخ می‌جوشدچون آتشفشانی کهاشک را به گدازه بدل کرد.اشک؟ نه…دریای شوریده‌ای کهلبهٔ چشمان مادران رابه مرز طوفان بردهر قطره‌اش تگرگی شدبر بام سکوت جهان.ای گلولهٔ شومکه پروازت رااز لوله‌های تاریک آغاز کردیو بر گلوی آهنشستیجوانی را چیدیپیش از رسیدن به بوسهٔ خورشید…و تو، ای انگشت نحسکه بر ماشه خوابیدیسایه‌ات هرگز نخواهد رفتاز دیوار روزگار.حالا مادرانبا مشت‌های گره کردهٔ زمینکلنگ می‌زنندبر گورستان ظلمتهر ضربه، سرودی استبرای رویش دوبارهٔ نور.داغ جوان ناکامبر پیشانی این خاکهمچون خورشیدی سیاه می‌سوزدو بادعطر یاس رابا بوی باروت می‌تندتا آسمان بیاموزدترانه‌های شکسته را.رقصشان را ببین:پروانه‌های سوگندندبر شعله‌های قامتهر چرخش، اقرار استبه زایش دوبارهٔ سپیده…تا از زخم‌های این زمینبه جای گلوله، شقایق برویدبه جای دود، آواز قناریو به جای خاموشیآوایی که از گورستان برمی‌خیزدبا آهنگ پای مادرانکه بر خاک می‌کوبندطبل طلوع را.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 10:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-imlb2ojlxncp</link>
                <description>قبرستان امسال جوان شده است،در هیاهوی ماتم،دست‌هایش به آسمان می‌رَقصَد،پاهایش زمین را می‌کوبَد،کل می‌کشد برای خورشید،اشک می‌ریزد برای باران.مشت‌هایش بسته‌اند،گویی جهان را نگاه داشته‌اند،خاکسبک شده از  وحشت،سنگین اما،از خاطراتیکه با گلوله سوراخ شدند،در کفن پیچیدند،در سکوت خفه شدند.پدری آنجا ایستاده بود،فریاد می‌زد: آسمان را !پاسخش را باد می‌داد…و مادری، خالی از طاقت،پالتویی می‌کشید بر پیکری خاموش،می‌لرزید…نه از بادِ زمستان،از تلاطمِ هراسمبادا نسیمی بیایدو تنِ بی‌جانش سرد شود.و فریاد،در گلوی خاموش،شعر می خواند:فردا خواهد آمداز دل این خاک سوخته،از میان چشم‌های باز،از میان دست‌های سرد،از میانِ  ناله های مادر،فردا،با رهاییدوباره…جوانه خواهیم شد.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 02:19:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-czwdqjxui5q7</link>
                <description>                                   صداها…                            آزارمان می‌دهند!                          صدای سپهر باباها،                       و زجه های مادرانی که؛                                   تا ابد…                           جای اذان صبح،                         بیدارمان می کنند.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 01:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_faranakyaghoubian/%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-r239ybkbmgbz</link>
                <description>دبیر شورای عالی امنیت ملی گفته که این شورا، تصمیم سخت محدودیت اینترنت را با اولویت‌بندی «امنیت جان مردم» بر «اقتصاد دیجیتال» اتخاذ کرده است. این گفته، در نگاه اول منطقی به نظر می‌رسد، اما با اندکی تأمل در مفهوم واقعی «امنیت» و شرایط امروز جامعه، با تناقضی بزرگ روبه‌رو می‌شویم.راستی امنیت چیست!؟امنیت تنها در حفاظت فیزیکی و حفظ جان خلاصه نمی‌شود. امنیت یک مفهوم چندبُعدی است که امنیت اقتصادی و امنیت اجتماعی ستون‌های اصلی آن هستند. وقتی پای معیشت، شغل و آینده مردم در میان باشد، ناامنی در این حوزه‌ها می‌تواند به همان اندازه از بین بردن جان آن‌ها مخرب و ویرانگر باشد. شما نمی‌توانید ادعا کنید جان مردم را حفظ می‌کنید، در حالی که زمینه‌های نابودی زندگی اقتصادی و اجتماعی آن‌ها را فراهم می‌سازید.در بنیادی‌ترین سطح، امنیت یعنی تضمین بقا. یعنی اطمینان از اینکه فرد بتواند نیازهای اولیه خود مثل:خوراک، پوشاک، سرپناه را تأمین کند. «زنده ماندن در مقابل گرسنگی»اولین و فوری‌ترین سطح امنیت است. هر تصمیمی که دسترسی افراد به منابع درآمدی برای تأمین این نیازها را قطع یا مختل کند، در واقع مستقیم‌ترین و خشن‌ترین شکل ناامنی را به آنان تحمیل کرده است. وقتی نان آور خانواده نتواند کار کند، امنیت جان تمام اعضا به خطر می‌افتد.تصور اینکه اقتصاد دیجیتال یک مقوله جداگانه، لوکس یا حاشیه‌ای است، یک اشتباه استراتژیک است. در ایران امروز، اقتصاد دیجیتال برای میلیون‌ها نفر تبدیل به شاهرگ حیاتی و تنها راه نجات شده است. بیایید نگاهی به مصادیق عینی آن بیندازیم:آن کارآفرین یا فروشنده اینترنتی که با وجود گرانی سرسام‌آور اجاره و رهن مغازه، با تلاش فراوان شغلی آنلاین برای خود دست و پا کرده است. امنیت شغلی و سرمایه این فرد به طور مستقیم به ارتباط پایدار اینترنت وابسته است. قطع اینترنت، به معنای قطع درآمد، از دست دادن مشتری و نابودی زحمات سال‌های اوست. آیا نابودی کسب و کار و زندگی یک فرد، مصداق نقض «امنیت جان و مال» او نیست؟آن جوان تحصیل‌کرده (لیسانس، فوق‌لیسانس، دکترا) که به دلیل مافیای قدرت و پارتی‌بازی در سیستم اداری و اقتصادی، راهی برای استفاده از تخصص خود در داخل کشور نیافته است. اینترنت برای او پنجره‌ای به جهان و بازاری منصفانه‌تر گشوده است. از طریق ترید، برنامه‌نویسی، طراحی، مشاوره، آموزش به خارج از کشور، تولید محتوا و صدها شغل دیگر، او نه‌تنها امرار معاش می‌کند، بلکه کرامت انسانی و احساس مفید بودن خود را حفظ کرده است. قطع اینترنت، در واقع قطع آخرین طناب نجاتی است که او را از ورطه ناامیدی و بیکاری مطلق نجات داده بود. آیا به خطر انداختن معیشت و آینده این قشر عظیم، تأمین «امنیت» است؟اینجاست که تأثیر این محدودیت‌ها از حوزه فردی فراتر رفته و به یک فاجعه زنجیره‌ای و سیستمی تبدیل می‌شود. اقتصاد یک اکوسیستم زنده است. درآمد حاصل از مشاغل اینترنتی، مستقیماً به بازارهای فیزیکی تزریق می‌شد. آن برنامه‌نویس، معلم آنلاین یا فروشنده اینترنتی، درآمدش را برای اجاره خانه، خرید مایحتاج از سوپرمارکت، تعمیر ماشین، خرید پوشاک و خدمات مختلف خرج می‌کرد.هنگامی که این درآمدها به دلیل قطع اینترنت ناگهان محو می‌شوند، گردش پول در کل جامعه راکد می‌ماند. پیامد این رکود را می‌توان به وضوح دید:ممکن است پس از بحران‌ها، مغازه‌ها به ظاهر باز باشند، اما «مگس‌پارتی» بودن آنها گویاترین تصویر از مرگ خرید و فروش است. مغازه‌داران، دستفروشان و صاحبان مشاغل کوچک، که مشتریان اصلی‌شان همان نیروی جوان و فعال در فضای مجازی بودند، یک‌شبه مشتری خود را از دست می‌دهند. نتیجه؟ چک‌های برگشتی، انباشت اجاره‌های معوق و سقوط به ورطه ورشکستگی.این رکود گسترده و کاهش شدید گردش اقتصادی، به همراه قطع ارتباط با بازارهای جهانی (که آن هم وابسته به اینترنت است)، ارزش پول ملی را بیشتر تضعیف می‌کند. وقتی پایه اقتصادی لرزان باشد، ارز به عنوان پناهگاه عمل می‌کند و قیمت دلار اوج می‌گیرد. از آنجا که هزینه تولید و واردات بسیاری از کالاها بر اساس دلار محاسبه می‌شود، قیمت همه چیز از مواد غذایی تا قطعات یدکی به شکل تصاعدی افزایش می‌یابد، در حالی که قدرت خرید مردم به دلیل بیکاری و رکود، سقوط کرده است.این چرخه معیوب، دیر یا زود گریبان صنعت و کارخانه‌ها را نیز می‌گیرد. وقتی مردم پولی برای خرید ندارند، تقاضا برای کالاهای اساسی و غیراساسی محو می‌شود. انبارها پر از محصولات فروخته‌نشده می‌مانند، خطوط تولید کند یا متوقف می‌شوند، کارگران بیکار می‌شوند و کارخانه‌داران نیز در سراشیبی ورشکستگی قرار می‌گیرند. در این مرحله، آسیب دیگر محدود به اقتصاد دیجیتال نیست؛ کل ساختار اقتصادی کشور به لبه پرتگاه می‌رود.و در نهایت، این سوال و این ندا از جنس درد و امید، خطاب به آنانی است که در رأس تصمیم‌گیری نشسته‌اند:ای کسانی که کار بلدید و بر مسند مسئولیت تکیه زده‌اید، به خدای بالای سرمان قسم، اگر عدالت را برقرار کنید، به گونه‌ای که مردم عزیزمان در رفاه باشند و دخل و خرجشان با هم بخواند، اگر کاری کنید که مادران و پدران، فرزندان خود را نه به اجبار که برای زنده ماندن راهی غربت نکنند و شاهد شکوفایی آنان در این خاک باشند، اگر پارتی‌بازی و رانت را کنار بگذارید و پاک زندگی کنید و این اصل را در اولویت قرار دهید و اگر اولویت جامعه را مردم ایران بدانید، بدانید که هیچ کس هیچ اعتراضی نخواهد داشت.همه ما به ایرانی بودن خود می‌بالیم. عشق به این سرزمین در خون ماست. اگر شما شرایطی فراهم آورید که این عشق، در بستر امنیت اقتصادی و اجتماعی معنا شود، اگر عدالت و فرصت برابر را چراغ راه خود کنید، اینجا به راستی به بهشتی تبدیل خواهد شد که جوانانش برای آبادانی آن می‌کوشند، نه برای فرار از آن.شما اگر بهشت بسازید، چه کسی از شما ناله خواهد کرد؟امنیت واقعی، نه با محدود کردن، که با توانمندسازی به دست می‌آید. نه با قطع دست‌ها، که با دادن ابزار. مردم ایران، با تمام وجود می‌خواهند در این خانه بمانند و آن را آباد کنند. شما نیز به عنوان ساکنان این خانه بزرگ، کلید این آبادانی را در دست دارید. آن کلید، چیزی نیست جز عدالت، شفافیت و اولویت قرار دادن واقعی زندگی مردم.این متن، نه یک اعتراض، که یک دعوت است. دعوتی برای بازاندیشی در تعریف امنیت و ساختن ایرانی که در آن، «زندگی» در امنیت و رفاه، حق مسلم همه باشد.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 10:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/irannovin/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-sti4vveui9dq</link>
                <description>من از این روزها بیزارم.روزهایی که رنگ ندارند.به هر جا چشم می دوزم،انگار فقط خاکستری ست.شاید،خیلی وقت است که مرده‌ایم و خبر نداریم. مرده‌هایی که فقط دم و بازدم را تجربه می‌کنند. انگار زندگی به یک عملکرد مکانیکی تقلیل یافته: نفس بکش تا زنده باشی، زنده باش تا نفس بکشی. آن هیاهوی زندگی، آن شورِ بودن، گم شده است.لبخندی دیگر روی لب هیچ‌کس نیست. حتی اشکی از چشم کسی نمی‌چکد. گویی جامه‌ی احساساتمان را از تن به در کرده‌ایم؛ نه شادی‌ای برای جشن، نه غمی برای سوگ. یک بی‌حسیِ سنگین، مثل مه‌ای سربی، همه‌جا را فراگرفته. حال این روزهای هیچ‌کس خوب نیست.انگار بدون توجه به هم، از کنار هم رد می‌شویم. نگاه‌ها خالی است، سلام‌ها فرمالیته و تهی. هر کس در لاکِ خودش، در سلولِ تنهایی‌اش، زندانی است. افسردگی، مثل جغدی شوم، دستش را روی سر مردم کشیده و پَرِ سیاهش را بر همه‌جا گسترانده.اما زیر این لایه‌ی بی‌حسی، زخم‌هایی است که التیام نیافته. خون‌هایی که ریخته شد، هر قطره‌اش حلقومی را خاموش کرد و خانه‌ای را تاریک. مادرانی که داغِ فرزند به دلشان نشست؛ دل‌هایی که دیگر نه برای تپیدن، که برای شکستن مانده‌اند. خانه‌هایی که گردِ غم رویشان نشسته، پنجره‌هایشان رو به افق‌های بسته.دل‌ها از ناامیدی سنگ شده‌اند. دست ها از بی‌عدالتی مشت شده‌اند، اما نه برای ضربه، که از تلخی و انقباض درد. جیب‌ها روز به روز فقیرتر می‌شوند، و با آنها، امیدها تهی می‌شوند. مغازه‌ها، که روزی کانون زندگی بودند، حالا صاحبانشان فقط به عبور رهگذران خالی‌دست خیره مانده‌اند. شغل‌ها و کسب‌وکارها، نفس‌های آخر را می‌کشند و کم‌کم به ورطه‌ی ورشکستگی نزدیک می‌شوند.چیزی به آمدن نوروز نمانده… زمانی که باید نو می‌شدیم، خانه‌تکانی می‌کردیم و نور امید را به مهمانی می‌خواندیم. اما امسال، هیچ دلی دیگر منتظرش نیست. گویی عید هم، مثل همه‌چیز، به تقویمی بی‌معنا تبدیل شده. صدای ضربانِ شوقی به گوش نمی‌رسد. گویی جشن، به سوگ نشسته است.آری، هر سال این موقع، بساط خانه‌تکانی‌هایمان جور بود. و اشتیاق و شور و شوق خرید لباس عید؛ هر روز مختص یکی از افراد خانواده. بعد از آن، نوبت به خرید آجیل و شیرینی و سور و سات چهارشنبه‌سوری می‌رسید. اما بیچاره عید ۱۴۰۵… چه کسی با لب خوش به استقبالش خواهد رفت؟سکوتی عجیب بر شهرها حاکم است. سکوتی که نه از آرامش، که از خالی‌شدنِ معنا می‌آید. سر و صدای ماشین‌ها، داد و هوارِ بازار، خنده‌های کودکان از پشت دیوارها… انگار همه زیر آن مهِ سربی خفه شده‌اند. حالا تنها صدایی که گاهی به گوش می‌رسد، نفس‌نفسِ جمعی است برای تحملِ روزی دیگر. برای بلند شدن از رختخوابی که سنگین‌تر از جسم است. برای رفتن به سرِ کاری که دیگر مفهومی ندارد. برای بازگشتن به خانه‌ای که دیگر پناهگاه نیست، فقط چهار دیواری است.رنگ‌ها محو شده‌اند. حتی رنگ سرخِ ماهی عید، آن قرمزیِ شاداب و زندگی‌بخش، حالا به چشمِ ما فقط یادآورِ رنگی دیگر است… رنگی که روی آسفالت‌ها، روی دیوارها، و برای همیشه در پشت پلکِ مادران نقش بسته.عید خواهد آمد. بادِ بهاری خواهد وزید، اما به جای نوازش، یادآوری می‌کند از چیزهایی که با خود برده است. از رویش‌هایی که هرگز به بار ننشستند، از وعده‌هایی که در هوا خشکیدند. نسیم، بوی سبزیِ هفت‌سین را نمی‌آورد، بوی خاکِ گورستانِ آرزوها را می‌آورد.و ماهی قرمز، در تنگِ بلورینش. دیگر نمادِ جنبش و زندگی نیست. او نیز زندانی است. چشمان گردش به دنیای بیرون دوخته شده، دهانش به نفس‌نفس افتاده. حرکاتش بی‌هدف و در گردابی بی‌پایان است. ما او را می‌نگریم و خود را در او می‌بینیم: در حبابی شیشه‌ای، در نمایشی از زندگی، در تقلایی بیهوده برای هوایی تازه. مرگ تدریجی او در پیش چشم ما، آیینه‌ی تمام‌نمای زوالِ امید است. وقتی او، این نمادِ زنده‌ی عید، بی‌حرکت در ته تنگ بیفتد، چه بر سر نمادهای درون ما خواهد آمد؟شبِ سال‌تحویل فرا می‌رسد. لحظه‌ای که باید فریاد زد «یا مقلب القلوب…» و دل‌ها را به سوی تحول فراخواند. اما صدا در گلوها می‌خکشد. چه قلبی را می‌خواهی بگردانی؟ قلب‌هایی که سنگ شده‌اند. چه نظری را می‌خواهی تغییر دهی؟ دعاها بی‌صدا بر لب می‌آیند و پیش از رسیدن به آسمان، در هوای سنگینِ اتاق، خاموش می‌شوند.و فردای آن روز، دید و بازدیدها. اگر هم کسی قدم به خانه‌ی دیگری بگذارد، چه می‌توان گفت؟ بر سر چه چیزی می‌توان تبسم زد؟ چشم‌ها از ترسِ افتادن روی زخم‌های تازه، از هم می‌گریزند. صحبت از گرانی می‌کنیم، از بی‌کسی، از داروهایی که پیدا نمی‌شود، از فرزندی که مهاجرت کرد… و در میان حرف‌ها، سکوت‌های بلندی است که فریادِ همه‌ی نگفته‌ها را در خود دارد. عیدتان مبارک گفتن، شبیه شوخیِ تلخی می‌ماند که هر دو طرف به پوچیِ آن واقف‌اند.پس ما در این نوروزِ بی‌نور، چه می‌کنیم؟ما نفس می‌کشیم. همین. و شاید در همین نفسِ کشیدنِ مشترک، رمزی نهفته باشد. شاید این مرده‌های متحرک که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند، روزی دریابند که همین نفسِ جمعی، می‌تواند بادی شود، بادی که ابتدا مهِ سربی را کمی کنار بزند، سپس خاکسترها را، و شاید روزی، طوفانی برای زدودن زنگارِ این سال‌های طولانی.امسال، نوروز جشنِ عید نیست. عزا است. عزا برای آنچه از دست دادیم: شادی، اعتماد، امنیت، آینده. و شاید اولین قدمِ زنده شدن، همین است که مرگِ این احساسات را به رسمیت بشناسیم و بر آن سوگوار باشیم. سوگواریِ جمعی، خودش نوعی اتحاد است. نوعی اعتراف است که: ما زنده‌ایم و درد می‌کشیم. و از دلِ همین اعترافِ مشترک، شاید جرقه‌ی همدلیِ تازه‌ای زده شود. همدلی که نه در شادی، که در رنجِ مشترک ریشه دارد.منتظر نوروز نباش، فرانک. شاید نور، از جایی دیگر، از عمقِ همین تاریکیِ اعتراف شده، سر بزند.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 23:22:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمه</title>
                <link>https://virgool.io/Khamoshi/%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-i2irztuknbey</link>
                <description>بار اولی که این جمله را خواندم ،حالم عجیب دگرگون شد: کتاب را نخوانیم که بخوابیم، کتاب را بخوانیم تا بیدار شویم.از آن روز تعصب عجیبی روی تک تک کلماتی که به سمتت می آمد ،پیدا کردم. کلمات مقدسند:کتاب رایک قطعه از یک شعر رایک داستان خوب رایک متن از یک دوست همراه را یک کامنت زیر یک پست را یک کلمه در فیلم یا انیمیشن رایک نوشته روی دیوار را‌یک جمله پشت شیشه ی ماشین رایک واژه  وسط یک موسیقی رایک حرف از زبان یک کودک رابی تفاوت از کنارشان رد نشویم </description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 16:26:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا،قلم،سرزمین</title>
                <link>https://virgool.io/Khamoshi/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA%D8%AF-psexe0lnw3ym</link>
                <description>سلام خدا،حالت چگونه است!؟حال من که هیچ…حال تمام دوستان و قلم های سرزمینم!و نیز کاغذ های سپیدشان ،خوب نیست.قلم هایی اینجاست،کمی افسرده !قلم هایی که هیچ مطب روانشناسی؛برای درمان دردشان ،ساخته نشده.قلم هایی که ،کنج عزلت را بغل کرده؛و با صدای ورق خوردن تای کاغذی؛اشکشان دم مشکشان است.یادت هست خدا :آن روزها،این روزها را؛در قصه ها می خواندیم !؟آخر در این حوالی ،کاغذهایمان نیز ،انگار ویار واژه دارند!اما از دل و دماغ خط خطی ها…ردی روی تنشان نیست!و بالا می آورند تمام کلمات هوس کرده خودشان را.شاید این نیز قصه ای ست :که دست و پای قلم را قطع کرده،لبش را دوخته…و با دستمال های سبز و سفید،چشمانش را بسته اند.ما باور داریم که آخر این قصه قشنگ است!چون قلم ما،قلبی سرخ دارد.قلبی که تو ،در نبضش می تپی!خداوندگار صلح و صبر!این بار تو ،جای ما برخیز و قلمت را دست بگیر!قلمی با قلب ما ،که در دستان تو می تپد!بیا و این بار تو بنویس…بنویس تا اتفاق بیفتد.</description>
                <category>فرانک یعقوبیان</category>
                <author>فرانک یعقوبیان</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 11:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>