<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های H. B</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_hosnabarati</link>
        <description>:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:06:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1269155/avatar/SLHbLk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>H. B</title>
            <link>https://virgool.io/@m_hosnabarati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک دقیقه بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_hosnabarati/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-cm1sriuv3ifi</link>
                <description> می گویند امشب یک دقیقه بلند تر است چه حال که ماه ها و هفته ها و روزها و دقیقه ها سخت بگذرد؟ اینجا زمان، پوچ ترین مفهوم زندگی ستاگر اصلا زندگی معنایی داشته باشد البتههمان یک دقیقه کافی ست برای امثال ما؛ دختران آدم و پسران حوااگر قرار بر انتظار کشیدن است دیگر چه فرقی می کند شمارش گر ثانیه ها باشیم یا نظاره گر عمره رفتمان؟یادم می آمد چند سال پیش، آن وقت ها که هنوز زندگی شهری این چنین گریبانمان را نگرفته، بدبختمان نکرده بود شب های چله برف سنگینی می بارید. به رسم هرسال محترم خانم و دخترهایش کیک یلدا را درست کرده و همراه با ایل و طایفه راهی خانه مان می شدند. همان خانه ی رویایی غلامحسین خان که روی تپه دَهری قرار داشت و پیر و جوان حسرت یک روز زندگی در آن را می کشیدند. در چوبی زنگوله دار که باز می شد، حوض فیروزه ای وسط حیاط با کاشی های سنت کاری شده هفت رنگش خودنمایی می کرد. گلدان های شمعدانی و حسن یوسف دورچین حوض باعث می شد هرگاه عمو زاده ها و عمه زاده ها برای بازی به حیاط می رفتند صدای بی بی بلند شود که:-آی، پدر سوخته ها... چه از جان آن گلدان های سفالی می خواهید؟ آن وقت بود که دستانش را گاز می گرفت و به جان بچه های بیچاره غر می زد. می گفت آن ها هم گل اند. جان دارند. می فهمند. گل ها همه چیز را می فهمند حتی بیشتر از ما.حرف گل که وسط می آمد احساساتی می شد. انگار نه انگار همان بی بی چاق و بداخلاقی است که از ابیِ باغبان گرفته تا حاجی کدخدا از او حساب می بردند. صدایش را نازک می کرد و با همان حال نزارش به حال گل و گاه غصه می خورد-شما نمی فهمید که. این زبان بسته ها به من وابسته شده اند. هر روز صبح بعد از اذان که می نشینم و باهاشان درد دل می کنم، تا شب که بیایم و مرغ ها را لانه کنم رشد می کنند.هربار همان حرف های تکراری را به خوردمان می داد و ما نیز عین هربارش ریز می خندیدیم. خدا می داند قصد و نیتی در کار نبود اما بی بی آنقدر عصبانی می شد که انگشت اشاره اش را به طرفمان نشانه می گرفت و سیل فحش های محلی و غیر محلی را نثارمان می کرد. این وقت ها پدر وارد می شد و با نهایت آرامشی که قابل تصور بود، به سان آبی بر آتش جان بی بی می گفت:-بگذار پای شیطنت شان مادر. عالم بچگی را چه به درد دل کردن با گل و گیاه!زمستان که می رسید، خانه ی جدیدی برای گلدان ها در نظر می گرفت. همان اتاق کوچک کنار مطبخ که به قول مادر نورگیری بیش از حدش حتی در فصل سرد سال، چشم خیلی از خانم های همسایه را گرفته بود.غلامحسین خان که مردی با کمالات بود و دستش به دهانش می رسید، شب های چله نذر آش ترش داشت. خاطرم هست هرسال، در آخرین روز پاییز دیگ های رنگ و رو رفته را از تکیه پایین مسجد به خانه آورده و بساط آش به راه می انداختیم. از فقیر و غنی و کوچک و بزرگ هرکه نذر داشت، سبزیجات و حبوبات و غیره و ذلک می آورد تا ادا کند. بی بی می گفت نذر حضرت ابلفضل مشکل گشا ست. می گفت کسی سر سفره این مجلس ننشسته، دست خالی و ناامید برود. اوایل باورم نمی شد. چه طور می شود به خرافات ایمان داشت؟ بعد ها وقتی با چشمان خودم دیدم آتیکه برای بخت پیردختر آخرش چند کیلو چغندر آورد و در آش ریخت و دخترش سال بعد شوهر کرد، به حرف بی بی ایمان آوردم. از آن پس هر چه در زندگی طلب کردم، سر همان سفره بود. آن سال محترم خانم و دخترهایش به رسم هرسال کیک پختند. از همان هایی که برای خوردنشان سال تا سال، چله به چله روزشماری می کردم. همسرش احمد آقا اهل ترازناهید ساوه بود. هربار که از ساوه بر می گشت کیلو کیلو بار انار می زد و برای در و همسایه می آورد. یادم نمی آید روزی که انار در مطبخ نداشته باشیم. احمد آقا مرد خوبی بود. قبل از آنکه بازنشسته شود و هفته ای یک بار به شهرشان برگردد، تدریس می کرد. پدرم موقعیت الان من را مدیون کمک های احمد آقا است و همیشه قدردان زحمت های اوست. دوسال پیش وقتی شنیدم بیمار شد و چشم از دنیا فروبست سخت متاثر شدم. به یاد همه آن روزهایی که مرا پشت پیکان قراضه اش می نشاند و تا سرِ زمین می برد تصمیم گرفتم نذر امسال را برای آرامش روح احمد آقا ادا کنم. ده ها کیلو انار خریدم و به مناسبت چله بخشیدم. کیک های انار محترم خانم وصف ناپذیر بود. قبل تر ها صفر تا صد پخت کیک را خودش دست تنها انجام می داد. این اواخر که دستش را عمل کرده و به تجویز پزشک خانه نشین شد، دخترهایش زحمت کیک را می کشیدند. به پای مادرشان نمی رسید اما با چاشنی عشق و محبت درست میشد. فضای کوچه که در آخرین روز آذر از بوی مطبوع کیک اناری مملو می شد، لحظه شماری می کردم برای شنیدن الله اکبر اذان مغرب از مناره های مسجد. همان زمان بود که محترم خانم وارد می شد تا به همراه اهالی دور و نزدیک شب چله را جشن بگیریم. روژین مثل هرسال صورت کوچکش را به گوشم نزدیک کرد تا خاطرنشان کند امشب می توانیم یک دقیقه بیشتر بیدار بمانیم، یک دقیقه بیشتر بازی کنیم، بیشتر بخندیم، بیشتر کودکی کنیمچشمانش در مردمک چشمانم گره خورد، لبخندی سرشار از سرور روی لبانش شکل گرفت و پرسید:-یک دقیقه خیلی ست درسته؟سرم را به نشانه تایید تکان دادم و تکرار کردم:-یک دقیقه خیلی ست. خیلی زیاد...</description>
                <category>H. B</category>
                <author>H. B</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 23:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دَر. بند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_hosnabarati/%D8%AF%D9%8E%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF-wny72b4heyl3</link>
                <description>می گفت بدشانسی آورده ام. مگر این هیولا گریبان چند نفر جز من را می گیرد؟ اصلا چرا من؟سرم را از روی کاغذ کاهی کتاب بالا آوردم و سردرگم خیره ماندم. همان طور که به دیوارِ سردِ ایستگاه تکیه داده بود زیر چشمی نگاهم کرد و سپس لبخندی به وسعت تمام حرف های ناگفته چند وقت اخیر روی صورتش شکل گرفت. همیشه همان طور بود. طوری جملات را به زبان می آورد که فرق شوخی و جدی اش را نمی فهمیدی. دستانش را گرفتم. آرام ارام به سمت تابلوی خروج راه افتادیم. خورشید مرداد بود و آفتاب سوزانش. از ترس اینکه دوباره پوست صورتم دو رنگ نشود، کلاه لبه دارم را تا پیشانی پایین دادم و عینک زدم. حالا دیگر کسی مرا نمی شناسد! دست فروش اول را رد کردیم. پسری بود لاغر اندام و کشیده با پیرهن آستین کوتاه سورمه ای. گردنبند می فروخت. انگشتر هم همین طور. از همان هایی که همیشه می خواست داشته باشد. چند لحظه ای ایستادم تا شاید راضی شود نگاهی به انگشتر ها بی اندازیم اما اعتنایی نکرد. حق هم دارد، هرکس جای او بود...نفهمیدم کِی به میدان تجریش رسیدیم. آنقدر گرم صحبت شدیم که به کل فراموش کردم قرار بود راس ساعت دو خانه باشم. هرگاه یاد قدیم می کردیم امکان نداشت حرفمان به مدرسه و آزمایشگاه کوچک کنج حیاط ختم نشود. همانی که به خاطرش چند هفته ای اجازه ورود به کلاس علوم را نداشتیم. به قول خانم زنوزی، دسته گلی به آب دادیم فراموش نشدنی. می گفت شانس آوردید خانم مدیر آن روز نبود که اگر بود... مثل همیشه ابرو درهم کشید و پایانش جملاتش را باز گذاشت.راهمان را به سمت کاخ قدیمی کج کردیم.همانی که دیوارهایش ترک داشت و نام &quot;موزه ظروف سلطنتی اشرف&quot; سردر آن به چشم می خورد.اسم خَرَک را که آوردم، چشمان قهوه ای رنگش درخشید. هربار خاطره گویی مان به روستا می رسید چنان بی تاب می شد که گویی اولین بار است تعریفش می کند.« الاغ خوب و حرف گوش کنی بود. به یاد دارم روزی را که چهار روز تمام باران بارید و مه غلیظی روستا را احاطه کرد. مزارع، کوچه ها و خیابان ها همگی غرق در مه بودند. مادران، کودکانشان را به مدرسه نفرستادند و مردان هم سرِ زمین نرفتند تا مبادا در حین راه حادثه ای رخ دهد. من و پدر حاضر شدیم تا با خرک سر زمین برویم و چوب بیاوریم. پالان پارچه ای را با کاه پر کردم و روی خرک انداختم. پدر جلو تر راه می رفت و افسار حیوان بنده خدا را چنان محکم می کشید که برای اولین بار دلم به حال الاغ پیر سوخت. خرک حرکت نمی کرد. شاید به خاطر مه غلیظی بود که مانع دید جاده میشد. ترسیده بود. هرچند قدم می ایستاد و زوزه می کشید. به هر سختی که بود کشان کشان تا سر زمین بردیمش و تکه های چوب را سوارش کردیم. درست یادم نیست مشغول چه کاری شدم که سرم را برگرداندم و نگاه خصمانه پدر را دیدم. خرک رفته بود. آن روز مجبور شدیم تمام مسیر مزرعه تا خانه را پیاده برگردیم. نمی توانستیم چوب ها را به حال خودشان رها کنیم و به محترم خانم بگوییم خرک گمشده. سربالایی کنار قبرستان را با وجود چوب های سنگینی که گاه پشتم را می خراشیدند تا خانه طی کردیم. نفسم بریده بود. پوست شانه ام می سوخت و تنم، خیس از عرقی بود که با وزش باد سرد باعث میشد بیش از پیش احساس سرما کنم. با احتیاط جلوی پدر راه می رفتم و هرچند قدم یک بار اطراف را وارسی می کردم تا از درستی مسیر مطمئن شوم. تقریبا به نزدیکی خانه رسیده بودیم که با دیدن صحنه ای باور نکردنی خشکم زد. خرک بود! همان الاغ پیر و احمقی که باعث شده بود برای آوردن چوب ها به سختی بی افتیم. ساکت و ارام جلوی در ایستاده بود و بِر و بِر نگاهم می کرد. نمی دانم چه طور اما او مسیر خانه را پیدا کرده و برگشته بود.-خر باوفایی ست!خنده ای ریز کرد و سرش را به علامت تایید تکان داد. به بازار که رسیدیم، آنقدر سر و صدا بود که جملاتم میان همهمه زنی که با صدای بلند سعی داشت زنی دیگر را برای خرید جوراب راضی کند گم شد. وارد ایستگاه شدیم. با تمام وجود امیدوار بودم صندلی گیرمان بیاید. پاهایم درد می کرد، نه، تقریبا بی حس بود. توجهم به انتهای قطار جلب شد. واگن آخر تقریبا خالی بود. دوان دوان به سمت واگن روانه شدیم تا قبل از دیگرانی که برای به دست آوردن صندلی رحم نمی کنند روی آن بنشینیم.قطار، با بوق کوتاهی به راه افتاد.خیلی خسته بودم اما می خواستم قبل از آنکه سرم بر روی شیشه کج شود و خوابم بگیرد، باری دیگر گرمای دستانش را احساس کنم.اما؛اما گرمای خیالیِ دستانی که از وجودش محرومم، چه به کارم می آید...؟</description>
                <category>H. B</category>
                <author>H. B</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 22:53:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسونا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_hosnabarati/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7-bvsndgwtybqd</link>
                <description>_احمق! طوری این کلمه را به زبان آورد که رنگ از رخسار پسرک بیچاره پرید. با عجله دستمال سفیدی را که در جیب شلوارش بود درآورد و مشغول تمیز کردن میز شد. قطره های قهوه چکه کنان روی زمین ریختند.چهره رئیس هتل درهم رفت و با عصبانیت به حرکات دست پسر خیره شد. نمی توانست درک کند چرا بعد از یک ماه آموزش مداوم آدابِ رفتار، هنوز هم آنقدر دست و پا چلفتی و حواس پرت است.پیش خدمت دیگری با عجله به سمت میز دوید تا به پسر کمک کند گندی را که زده جمع کند.بعد از حدود پنج دقیقه، پسرک بخت برگشته، با گونه هایی سرخ مقابل رئیسش ایستاده و نگاهش را به سرامیک های براق زمین دوخته بود.رئیس، ابروهایش را بالا انداخت و با چشمانی که حالا از شدت عصبانیت قرمز شده بود، خطاب به پسر گفت:-می دانی این چندمین باریست که به خاطر دست و پا چلفتی بودنت، کار ها عقب می افتد؟ فردا قرار است مهمانان مهمی برایمان بیایند و اگر بخواهی به رفتارت ادامه دهی، آبمان با هم در یک جوب نمی رود. پسر با چهره ای مملو از پشیمانی و ندامت، همان طور که دستانش را پشت کمرش قلاب کرده بود گفت:-جداً متاسفانه. از همان روز اول هم گفته بودم، من به درد اینجا نمی خورم. بهتر است یک پیشخدمت دیگر بجایم پیدا کنید. بنده برای این کار به اندازه ای که باید خوب نیستم.چشمان روشن رئیس هتل برقی زد و همان طور که به پیشخدمت نگاه می کرد گفت:_بله. درست است. تو به درد این کار نمی خوری. در حال حاضر هم در شرایطی نیستیم که بتوانم برایت جایگزین پیدا کنم. سبیلش را خاراند و قدمی به سمت پسر برداشت.-درضمن، تو قرار نیست خوب باشی!موجی از ابهام در چهره پسر نقش بست. سرش را بالا آورد ولی بی آنکه رئیس اجازه حرف زدن به او بدهد، مرموزانه تکرار کرد:-تو قرار نیست خوب باشی. فقط قرار است تظاهر کنی که خوب هستی.پسرک بیچاره کاملا گیج شده بود. من من کنان تقلا کرد چیزی بگوید اما نتوانست کلمه ای به زبان آورد. بهت زده نگاهش را به تابلو عکسی که نمای بیرونی هتل و سَردَر آن را نشان می داد دوخت و ترجیح داد سکوت کند. رئیس بی آنکه حرف دیگری بزند، کتش را مرتب کرد و به سمت دفتر کارش رفت... برشی از خودنوشتهٔ &quot;پرسونا&quot; </description>
                <category>H. B</category>
                <author>H. B</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 13:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوهٔ بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_hosnabarati/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%D9%94-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ksmsebjrhvjv</link>
                <description>باران بیرون آنقدر شدید بود که مسیر پل هوایی تا خانه را تقریبا دویدم. با این حال، وقتی رسیدم تمام جزوه هایم  طوری ک انگار در تشت آبی فرو رفته باشند خیس شده بود.وقتی از پله برقی مترو استاد معین بالا آمدم با انبوهه مردمی مواجه شدم که از ترس خیس شدن ترجیح داده بودند تا قطع شدن باران در پناهگاه امنشان بمانند. به ندرت افرادی در پیاده رو دیده می شدند که دوان دوان خودشان را به زیر بیلبورد ها تبلیغاتی کنار مغازه ها می رساندند و برای تاکسی ها دست تکان می دادند. خودم را از میان ازدحام جمعیت به خیابان اصلی رساندم و به سمت ایستگاه راه افتادم. تمام مدتی که داخل تاکسی نشسته بودم کیفم را بغل و خودم را طوری جمع کرده بودم که احتمالا اگر کمی بیشتر به در فشار می آمد به بیرون پرتاب می شدم. غرولندی به پسر کناریم کردم تا شاید محض رضای خدا بخواهد کمی جا به جا شود؛ اما تنها واکنشی که نسبت به پشت چشم نازک کردنم نشان داد، صاف کردن لبهٔ کلاهش بود. نفس حبس شده از کلافگی ام را با فشار از سینه خارج کردم. احتمالا بتوانم این طور برداشت کنم که او اصلا جمله مرا نشنیده است زیرا صدای موسیقی آنقدر زیاد بود که به راحتی می توانستم با وجود ایرپاد با خواننده همراهی کنم. قطرات باران، ریز و درشت تمام شیشه را پوشانده بود و تنها تصویری محو از روشن و خاموش شدن چراغ ویترین مغازه ها منعکس می شد. راننده، مرد میان سال نسبتا درشت هیکلی بود که در تمام طول مسیر با زن جوانی که  سمت صندلی شاگرد نشسته بود اختلاط می کرد. هر بار که به ترافیک می خوردیم برای چندمین بار این جمله را تکرار می کرد: تو ایران خراب شده حتی اگه تو کویرم بارون بیاد ترافیک میشه.چشمانم را به بیرون از پنجره دوختم. به حال و هوای شهر و مردم شهر. آسفالت های خیس. چراغ راهنمای کج و معوج چهار راه ک روی ثانیه هجده متوقف مانده بود. طیف نوری که تیرگی ابرهای آسمان را می شکافت و در دور دست ها ناپدید می شد. دستان گره خورده عاشق و معشوقی که در خلوتی خیابان قدم می زنند. ژاکت پسر بچه فال فروشی که تمام فال هایش زیر ضربه های بی رحمانه قطرات باران خیس شده اند. دود سیگار زنی که زیر نیمچه سقف دستگاه عابربانک ایستاده و مضطربانه به ساعت مچی اش نگاه می کند. ظاهرا منتظر کسی است... گردن کج کرده،  به پسری که کنارم نشسته خیره شدم. کلاه لبه دارش را آنقدر پایین کشیده که به سختی می توانستم رد سایه آن را روی پیشانی اش ببینم. چشمانش بسته و سرش را به صندلی عقب تکیه داده بود. آنقدر بی خیال که گویا در جهانی دیگر سیر می کرد. حالش را خریدار بودم. ای کاش می شد برای مدتی خودم را کنارت تصور کنم............. &quot;کنارت باشم&quot;ساعت 12:57. اتاق/ میز تحریرماگ قهوه هنوز داغ است و این یعنی باید چند دقیقه بیشتر برای خوردنش صبر کنم. همچنان باران می بارد. البته نه به شدت بعد از ظهر. اما می بارد...بی خوابی عجیبی سراغم آمده. به سرم زد بنویسم و چه کاری بهتر از نوشتن. این دومین ماگ قهوه ایست که می نوشم، بلکه خوابم ببرد!البته که، اهمیتی ندارد. امروز آخرین روز کلاس دانشگاه بود و این یعنی تا آخر هفته وقتم برای قانون شکنی های خوساخته باز است.  می نویسم، به یادتبرای تو... </description>
                <category>H. B</category>
                <author>H. B</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 13:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترنج _َم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_hosnabarati/%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%8E%D9%85-xitbqhcai0ku</link>
                <description>همین یک ساعت پیش حرفت به میان آمدو من چاره ای نداشتم جز سکوت. اسمت را که شنیدم، غریبانه دلتنگت شدم. یک سالی است از رفتنت می گذرد، شایدم یک سال و نیمدقیق نمی دانم. بر خلاف آن روزهایی که با هم بودیم و آخر هفته ها صرف وقت گذرانی،  &quot;احتمالا دلیلش همین بود&quot;  ایستگاه آزادی تا انقلاب را برای رفتن به کتاب فروشی استاد معین و دیدن آقای حکیم طی می کردیم؛ همان روزهایی که از فرط خستگی، بر صندلی های ایستگاه روبه روی دانشگاه تهران، در انتظار آمدن بی آر تی چمباتمه می زدیم، زمان جور دیگری می گذشت. آن وقت ایرپادت را در می آوردی و شروع می کردی به همراهی. دلم می خواست خیره نگاهت کنم. به حالت چشمان کشیده ات، خطوط لبانت که با هر نوت موسیقی طرح جدیدی به خود می گرفت. اما طولی نمی کشید که سمت و سوی نگاهت، چهره ام را نشانه می گرفت و چشمانت در نقطه ای نامتناهی از مردمک خیره ام گره می خورد. آن وقت، یکی از ایرپاد هایت را به من می دادی تا دوتایی در دنیای فریاد های دیوانه وار نامجو غرق شویم.   از آن به بعد، هروقت بدون تو در پیاده روهای انقلاب قدم زدم، ترنج در ذهنم خوانده شد. تکرار شد. بارها و بارهاگفتا من آن، ترنجمکاندر جهان، نگنجمگفتم به از، ترنجیلیکن به دست، نایی... </description>
                <category>H. B</category>
                <author>H. B</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 18:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجنونانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_hosnabarati/%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-jg2mvthsqyd6</link>
                <description>امان از دل؛ امان... شب می شود؛  و سکوت حکیمانه آسمان، روایتگر هزاران لیلی و مجنون نانوشته ایست که در انتظار رسیدن به معشوق، غرقِ در خیالات جذاب خود، تاریکی سرد شب را به روشنای گرم روز می رسانند.  امشب نیز به یاد شب های گذشته، دریچه قلب من پذیرای حضور توست!   انگشتانی که با اوج لطافت بر روی سیم های سه تار می رقصند دستان گرمی که پیشانی ام را نوازش می کند و چشمانی که گره می خورند و خیره می مانند...  همشان را به خوبی می شناسم. مدت هاست ک تنها راه فرار من از هیاهوی پرمشغله زندگی،  پناه بردن به کنج محرمانه ذهنم است. مکانی دنج و آرام برای خیال بافی هایم.خیال هایی از جنس واقعیات  یا؛ توهمات...  افسانه هایی ک در پس افکاری مریض متولد می شوند،  با عشق رشد می کنند  گاهی هم در فراسوی ناامیدی، در دریای عمیق و تاریک عقل غرق شده و به دست فراموشی سپرده می شوند...  نگاهم می کنی. نه از آن نگاه های معمولی چیزی که حتی توان تحملش را ندارم.   چشمانت لبخند می زند.  خودت نیز لبخند می زنی.  اما نه از آن معمولی ها...  می توانم گرمای دستانت را روی شانه هایم احساس کنم. آرام آرام به سمت موهایم می روند و نوازششان می کند. قلبم به تپش می افتد. آنقدری ک صدایش با نوت های جاری سه تار همراه می شود...  این روایتِ وهم جذاب خیال است آکنده از امید آکنده از عشق پلکی میزنم و دیگر نیستی. نمی دانم!  شاید عادت کرده ام به ندیدنت، به نبودنت و سهم من از نگاه خیره به چشمانت؛ تنها پیکره ی خسته و از رمق افتاده ایست ک با تصور درکنارت بودن،  شب را به روز می رساند.   و روایت امشب من است؛  خیال خیسِ شب های بارانی... امان از دل؛ امان...</description>
                <category>H. B</category>
                <author>H. B</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 01:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و من اما...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_hosnabarati/%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%A7-ydgbkt7glyfe</link>
                <description>نهر جاریستدرختان پر بارکودکان غرق خوشیو قناری، که درون قفسش می خواندابرها می سازندشکلک از آدمکانی که همه می خندندحوض خالی زمستان؛  دگر از آب زلال لبریز استدختر عمه گلی، با همان چشم درخشان سیاهگیسوانی پرپشتدر پی شاپرکان می گرددقاصدک رقص کنان، می نشیند به کنار گل سرخناگهان رخساری،  رشته فکر مرا برهم زد. مادرم می آید. با دو زنبیل حصیری بزرگ چهره اش بشاش استدر خیالات خودم،  دختری می بینمبا همان زلف بلند دست در دست پدرمی دود بر لب جوی... باز هم تنها مناشک چون مروارید، حلقه چشم مرا می گیردمادرم می آیدهمگان خوشحالندهمگان سرحالندو من اما... که چه حالی دارمخیره ام بر درچوبی قدیمی حیاطتا کسی بازآیدروزها... ماه ها... سال ها... با کدام باد؟ و کدامین رویاخبرت می آید...به وقت عصرگاه ۱۶:۳٠? حسنا براتی</description>
                <category>H. B</category>
                <author>H. B</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 22:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>