<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_jafari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_jafari423</link>
        <description>فارغ التحصیل ارشد فیزیک هستم، فعلا اینجا از کتاب‌هایی که می‌خونم می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:12:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/187307/avatar/yuep4W.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>m_jafari</title>
            <link>https://virgool.io/@m_jafari423</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتابی که کمکت می‌کند معنای زندگی را بیابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-o2abpcvusrxm</link>
                <description>رسیدیم به آخرین شب سال ۱۴۰۲... حقیقتا باورم نمیشه یه ۳۶۵ روز دیگه با این سرعت گذشته باشه...و دقیقا چنین شبی، یکی از اون زمان هایی هستش که آدم به معنا و مفهوم زندگیش فکر می‌کنه... به اینکه تا حالا چیکار کرده؟ از این به بعد قراره چه کاری انجام بده؟ و یه چرای بزرگ جلوی جواب تمام این سوال ها...برای چالش آخرین ماه طاقچه، کتاب درباره معنی زندگی از ویل دورانت رو انتخاب کردم. کتابی که مدتی بود تو قفسه ام گذاشته بودم ولی یادم رفته بود که بخونمش.این کتاب این مدلی هست که ویل دورانت به افراد صاحب فکر و نظر ، مثل اهالی ادبیات و هنر نامه می‌نویسه و ازشون درمورد معنای زندگی سوال می‌کنه و دست می ذاره روی فلسفه و ریشه زندگی اون ها. در چند بخش ابتدایی کتاب ما نظرات این افراد رو می‌خونیم و در آخر خود ویل دورانت نظراتش رو جمع بندی می‌کنه.من واقعا از خوندن این کتاب لذت بردم. یه جاهایی جملات عمیقی داشت که شدیداً منو به فکر انداخت. اینجا چندتاش رو میارم:ناامیدی دورانت از مکاتب قرن گذشته یه مسئله جالب تحلیل ها و ناامیدی ویل دورانت از مکاتب فلسفی غرب و گاهی شرق هست. اینکه انسان ها به چی فکر کردن، چی خواستن و در نهایت به کجا رسیدن.. بنظرم خیلی خوبه که به هر مکتب و سیستم فکری که پایبند هستیم هر از گاهی این کار رو انجام بدیم. بشیم ناظر سوم شخص و ببینیم چه کردیم؟! چقدر در مسیر آرمان ها و ارزش هایی که برای خودمون ترسیم کردیم قرار گرفتیم. نمیشه گفت مکتب ولی یکی از این راه و روش های زندگی، علم‌گرایی و علم جویی هست:دورانت با این جمله‌ی عمیق ، به طرز بی رحمانه ای به علم حمله می‌کنه و می‌گه علم مرگ می آفریند... در حقیقت گاهی واقعا همین طور بوده... حالا لازم نیست حتما ذهنمون بره سراغ بمب اتم و دینامیت ، تو همین عصر معاصر که کلی قانون و تبصره برای دفاع از حقوق بشر ابداع شده هم، علم خیلی وقتا مرگ آفریده... با ساختن یه ویروس.. با ابداع یه ترکیب شیمیایی جدید که کشنده بوده و... ما که فیزیک می‌خونیم نوع نگاهمون خیلی زیاد تو درکمون از پدیده ها و توصیفشون اثر گذاره... تو اینکه کشفی که داشتیم رو به چه صورت گسترش بدیم و حقیقت اینه که علم هرگز بی طرف نبوده و نخواهد بود.من فکر می‌کنم فارغ از هر اعتقادی که تو کتاب هم به خیلیاش اشاره شده ، شاید معنای زندگی این باشه که ما اثری مثبت از خودمون برجا بذاریم. یه کتاب که سال‌ها افراد با خوندنش به روشنی ذهن برسند ، یه نقاشی ، فیلم یا موسیقی که سالهای سال آدم‌ها با دیدنش به خوشی از ما یاد کنند ، یه ساختمون یا دستگاه که زندگی رو برای یه نسل دیگه شاید ، راحت تر کنه، یه دارو که جون انسانها رو نجات بده و... من فکر می‌کنم شاید موندن اسم ما چندان هم مهم نباشه ، در برابر اون اثر ماندگاری که نشون دهنده فلسفه ی عمیق زندگی ماست...درباره معنی زندگی اینجاست: «دربارهمعنیزندگی»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/22379 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 23:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتابی که عاشق شدن را یادت می دهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-zk4wpf0nevi4</link>
                <description>چالش بهمن ماه طاقچه یکم برام عجیب بود. لااقل عنوانش عجیب بود!عاشق شدن رو یاد می دن؟ کجا؟!البته اگر بخوام نگاه علمی داشته باشم، بله ؛ عاشق شدن رو باید یاد گرفت! عاشق موندن رو هم همینطور. اینکه چطور عاشق آدم اشتباه نشیم؟ و اینکه وقتی عاشق آدم درست خودمون می شیم، چطوری ازش مراقبت کنیم.اما خیلی وقت ها هیچ چیز در کنترل آدم نیست و عشق بدون برنامه قبلی وارد میشه! از جایی که آدم تصورش رو هم نمی کنه، نسبت به آدمی که شاید فرد قبلا انتظارش رو نداشته. درست مثل داستان همین کتاب!کتاب &quot; عشق و دیگر هیچ&quot; نوشته ی  الکساندرا کلانتای.کتاب در مورد ناتاشا و ماجرای عاشقی اون نسبت به سنیا ست. البته اسم ها طولانی تر و عجیب ترند، من ترجیح دادم همون اسم کوتاهی که حفظ کردم رو بیارم.این دو نفر همکار همدیگه تو حزب سیاسی هستند و ناتاشا ندیده و نشناخته، عاشق اندیشه و شخصیت سنیاست. تا اینکه این دو با هم برای کاری هم سفر میشن و این قرابت، اونا رو عاشق هم می کنه! اما نکته ی این عشق اینجاست که سنیا متاهله و ناتاشا هم اینو می دونه. حتی با زن یارو مراوداتی هم داشته! ناتاشا تبدیل به یه معشوقه مخفی میشه...راستش نمی دونم اسم این احساس رو بشه عشق گذاشت یا نه؟ خصوصا حسی که  در شخصیت مرد ماجرا جریان داره و رفتارش و کاراش...اما ناتاشا واقعا عاشق شده! واقعا در معشوق ذوب شده. دلتنگ می شه، بی قراری می کنه، تصمیم می گیره رابطه رو خاتمه بده، اما هر بار با دیدن سنیا منصرف می شه..اینجا داشتم می گفتم آفرین دختر! خودتو خلاص کن!هر وقت حرف چنین ماجراهایی می شه، حتی با اینکه تو این سال ها سریال های ترکی کلی مثلث و مربع و چند ضلعی های عشقی به خورد مردم دادن، بازم اسم خیانت کنار این کار هست و زشتی خاص خودش رو داره. و ما معمولا سه گونه رای و نظر داریم! اول اینکه حتما زن اون آقا کم و کاستی گذاشته، دوم اینکه اون آقا چقدر پست و هوسران بوده و سوم اینکه اون معشوقه چقدر زن بدکاره و حقیری بوده!من الان در مورد این داستان چیزی نمی گم که لو نره، ولی یه بار یکی تعریف می کرد که یه معشوقه برای مشاوره رفته بوده سراغش و بهش گفته: &quot; هیچکس به من حق نمی ده تا وقتی که در جایگاه من قرار بگیره. من عاشق شده بودم! اما در زمان نا مناسب! شاید اگر اون مرد رو چند سال زودتر می دیدم، اون هم بجای زنی که الان باهاش زندگی می کنه، ممکن بود که عاشق من بشه.. بنابراین به خودم حق دادم که شانسمو امتحان کنم و شروع کردم به دلبری کردن از مردی که عاشقش بودم و فکر می کردم بهتره با من باشه! اما هر روز و هر شب کابوس اینکه دارم به یه زن دیگه بد می کنم رهام نمی کرد.. هرچند گاهی خودم رو اینطور دلداری می دادم که حتما اون زن خیلی خیلی کمتر از من دوسش داره... &quot;نمی دونم واقعا که چی باید گفت! فقط امیدوارم که هیچوقت جای چنین زنی نباشیم!تو کتاب عشق و دیگر هیچ، هر بار ناتاشا تصمیم گرفت خودش رو از این رابطه ی ملالت بار نجات بده، من کل ذوق کردم و هر بار که با یه نامه ی دلتنگی و اشک و ناله دلش به رحم اومد، با مخ خوردم تو دیوار! مثل اینجا:ولی دلم هم براش می سوخت و سعی می کردم خودم رو جاش بذارم تا درکش کنم.من با خوندن این کتاب سرگرم شدم ولی ازش لذت نبردم. شاید چون عشق رو  در غزلیات حافظ و سعدی و مولانا یاد گرفتم، شاید چون عشق برای من چیزی بیشتر از یکی شدن دوتا جسم هست... «عشقودیگرهیچ»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/39004 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 22:28:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: سه‌شنبه‌ها با موری</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-u9wnts3dwwhx</link>
                <description>بعد از سه ماه دوری از میادین، با یه کتاب فوق العاده برگشتم! :)الان دو ساله که چالش کتابخوانی طاقچه فرصتی شده تا کتاب های معروف یا کتاب هایی رو که مدتی بوده میخواستم بخونم، بخونم! و حالا رفتم سراغ یکی از همون کتاب هایی که مدت ها گوشه ی ذهنم بود: سه شنبه ها با موری.عکس از اینترنت برداشته شده است.چند سال پیش یه کتاب دیگه از میچ البوم خونده بودم و ازش بسیار خوشم اومده بود. و حالا سراغ معروفترین اثرش رفتم. &quot;کتابی برای اینکه با مرگ چهره به چهره شوم&quot;...واقعیت اینه که من حدود یک ساله از مرگ می ترسم. خیلی بیشتر از قبل... پاییز پارسال، خاله ی مهربونم به خاطر یه افتادن ساده یکی از پاهاش شکست و کوتاهی یه پزشک باعث شد که فلج بشه ... خاله ی سالم و سرحالم ویلچر نشین شد.. کسی که هر روز تو روستای محل زندگیش کلی رفت و آمد داشت، می رفت به خواهر و برادرش سر می زد، به باغچه اش رسیدگی می کرد و اصلا بهش نمی خورد که 68 سالش باشه... اما در عرض یه مدت کوتاه همه چیز تغییر کرد... اون دیگه نتونست روی پاهاش بایسته ، نتونست راه بره و دیگه نتونست از آشپزخونه ی پر مهرش به استقبالم بیاد...وقتی می رفتم خونه اش تا ببینم حالش چطوره، تمام قلبم می سوخت، اما سعی می کردم خوشحال و امیدوار باهاش صحبت کنم. مطمئن بودم که حالش خوب می شه، که دوباره سرپا میشه و دوباره یه ظهر جمعه برای آبگوشت خاص خودش دعوتمون می کنه. اما اون کم کم حتی توانایی نشستن روی ولیچر رو هم از دست داد. انگار که می ترسید، دیگه حتی به تکیه گاه محکم ویلچرش هم اعتماد نداشت چه برسه به یه آینده ی نامعلوم...اما اوضاع هر روز بدتر شد... دیگه حتی من هم امیدم رو از دست دادم. داشتم می دیدم که خاله هم دیگه انگیزه و امیدی برای بهبودی نداره. بدتر اینکه بعد از عید امسال احساس کردم خاله داره به سمت مرگ پیش می ره. خیلی سریع تر از چیزی که انتظار می رفت. و من یکی از خواهر زاده ها و کسانی بودم که به مدت 8 ماه ذره دره آب شدنش رو دیدم. در حالیکه دو ماه آخر مطمئن بودم که دیگه زنده نمی مونه. بنابراین سعی کردم باهاش مهربون تر و خوش اخلاق تر از قبل باشم. تازه دو سال از فوت عموی جوونم می گذشت؛ عمویی که فرصت مهربون بودن باهاش رو نداشتم. می خواستم در مورد خاله این حسرت به دلم نمونه..تا اینکه رسیدیم به روزای آخر. من جمعه بعد از ظهر باهاش خداحافظی کردم و برگشتم دانشگاه و اون شنبه عصر رفت.. برای همیشه...روزهای آخر...یادآوری اون روزها واقعا برام آسون نیست. روزهای بیماری و روزهای بعد از مردنش. و راستش تا قبل از خوندن این کتاب مدام از ذهنم پسش می زدم. ولی این چند روز آخر دی ماه دیگه این کارو نکردم. خط به خط کتاب رو با تصویر خاله خوندم و حرف هایی که می تونست بزنه و نزد، و اشک ریختم...چقدر دلم برای میچ می سوخت که سال ها از استاد مورد علاقه اش دور بوده و حالا در چنین شرایطی پیداش کرده بود.. روی ویلچر و دست در دستان فرشته ی مرگ..یاد معلم های مورد علاقه ام تو مدرسه افتادم. که چقدر باهاشون صمیمی بودم اما الان سالهاست هیچ خبری ازشون ندارم. با خوندن این کتاب و مرور یک سال غم انگیز اخیرم قلبم لرزید. که نکنه آدمایی که دوسشون دارم دور از من در حال گذروندن روزهای سختی باشن؟! حالا یه تصمیم مهم گرفتم. امیدوارم بتونم از طریق دوستان مدرسه شماره تماسشونو پیدا کنم و برم سراغشون. قبل از اینکه خیلی دیر بشه..این کتاب رو بخونید. گریه کنید، ناامید بشید و دوباره امید خودتونو بدست بیارید. تصمیم جدید بگیرید ومراقب عزیزانتون باشید. «سه‌شنبه‌هاباموری»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/63931 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 22:22:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتابخانه نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-h8cyfbrgnqb0</link>
                <description>کتابخانه نیمه شب ، یکی از کتاب های پر فروش و پر خواننده ی اخیر انتخاب شهریور ماه برای مطالعه ام بود. متن کتاب به قدری جذاب و روان بود در عرض چند روز خوندمش. داستان در مورد دختری به نام نورا سید هستش که از زندگیش راضی نیست، حسرت کلی از اتفاقات گذشته رو می خوره، به تازگی رابطه اش با نامزدش رو بهم زده و خلاصه که فکر میکنه بدبخت ترین آدم دنیاست. ضربه ی آخر وقتی بهش وارد می شه که گربه اش می میره و اون به این نتیجه می رسه که حتی سزاوار سرپرست یک حیوان بودن هم نیست. و خودکشی می کنه!بعد از خودکشی وارد دنیایی عجیب بین مرگ  و زندگی میشه. خودش رو مقابل یه ساختمون بزرگ میبینه که در واقع یه کتابخونه پر از کتاب بوده. کتابدار اونجا هم همون کتابدار کتابخونه مدرسه اش بود. کسی که بعد از مرگ پدرش بهش دلداری داده بود.وارد کتابخونه میشه و خانم «الم» بهش یه کتاب قطور و خاکستری میده و میگه این کتابی هست که خودت نوشتی بدون اینکه حتی دست به قلم ببری! این کتاب حسرت های زندگی توست!نورا شروع می کنه به ورق زدن کتاب و با دنیای بزرگی از حسرت هاش روبرو می شه! خانم الم بهش میگه که اون می تونه تو این جای عجیب و غریب وارد هر زندگی ای بشه که فکر می کنه اگر انتخابش کرده بود خوشحال تر بود. در قدم اول نورا وارد زندگی ای می شه که با دوست پسرش ازدواج می کنه. خیلی زود متوجه می شه که این زندگی چیزی نیست که می خواسته و در واقع کمک کرده تا دن به آرزوهاش برسه اما خودش خوشحال نیست. همسرش هم اونی نیست که فکر می کرده! بعد تصمیم می گیره وارد زندگی ای بشه که در اون گربه اش زنده است! اما متوجه می شه که اون گربه ی بیچاره دچار بیماری ای هست که در نهایت منجر به مرگش می شده! توی تمام زندگی هایی که با هم می تونستن  داشته باشن!توی یه زندگی دیگه، رویای پدرش برای قهرمان شنا شدن رو انتخاب می کنه و می بینه که اینم اون زندگی یده آل و دلخواهش نیست!نورا که فلسفه خونده، تو یکی از تصمیم های زندگیش از گروه موسیقی که با برادرش راه انداخته بودن، خارج شده بوده. تصمیم می گیره بره و ببینه اگر موسیقی رو ادامه می داد چی می شد؟! خب اینجا هم چنگی به دل نمی زد. خیلی معروف بود، کلی جا ها رفته بود، با آدمای معروف و خفن سر و کار داشت اما بازم خوشحال نبود.. این بار رویایی برادرش رو ادامه داده بود.نورا تعداد زیادی از بی نهایت زندگی که می تونسته داشته باشه رو می ره و می بینه. تو آخرین مورد که من واقعا دلم می خواست ادامه اش بده، با یه مرد خوب ازدواج کرده بود یه بچه داشت و خیلی هم خوشحال و خوشبخت بود. اینجا طولانی تر هم موند اما به این نتیجه رسید که این زندگی رو اون نساخته و داره محصول یه نورای دیگه رو استفاده می کنه.تغییر دادن یک تصمیم به معنی عوض کردن تمام تصمیم هاست!طی یک سری اتفاقات هم متوجه می شه تو زندگی ناامیدی که داشته کارهای خوب بسیار کوچکی انجام داده که اگر انجام نمی داد روی زندگی آدم های دیگه اثر منفی می ذاشت. در نهایت تصمیم می گیره زنده بمونه و تو همون زندگی اصلیش روزگار بهتری رو برای خودش و دیگران بسازه. و مهمتر اینکه تصمیم می گیره دیگه حسرت هیچ چیزی در گذشته رو نخوره!من عاشق کتاب های این مدلی هستم. کتاب هایی که بهشون فکر کنم، به این فکر کنم که من چی؟! من کجا ها می تونستم تصمیم های متفاوتی بگیرم و خب نتیجه چی می شد؟!تصمیم های سرنوشت ساز من بیشتر به درس خوندن مربوط میشه. مثلا اولین تصمیم مهم رو در 15 سالگی گرفتم که با وجود تمام سختی هاش رفتم مدرسه ای بهتر و دورتر از خونه تا بتونم دانشگاه خوبی قبول بشم. تصمیم بعدی وقتی بود که طبق کارنامه سبز کنکور می تونستم مهندسی یه دانشگاه دیگه رو بخونم اما من همون فیزیک شریف رو که قبول شده بودم انتخاب کردم. بعدی هم وقتی بود که تصمیم گرفتم ارشد بخونم.آیا این تماما رویای من بوده؟! هم آره و هم نه. من تو 18 سالگی تصمیم گرفتم آینده ای بهتر از حال زنان خانواده ام داشته باشم و خب تا الان هم براش زحمت کشیدم ولی مطمئنا تمایل مادرم برای اینکه من دختر مستقلی (خصوصا از نظر اقتصادی) باشم هم در شکل گیری این مسیر موثر بوده. اما خوشحالم که هیچوقت نه پدر و مادرم و نه هیچکس دیگه منو مجبور به انتخاب چیزی نکردن. برای همین هم الان حسرت های زیادی ندارم. با خوندن این تیپ کتاب ها هم به این نتیجه رسیدم به همین مقدار کم حسرت هم نباید بها بدم. چون هر چی بوده گذشته و فقط باید روی تصمیمات آینده تمرکز کنم.حسرت...خیلی حرف ها می تونم در مورد این کتاب بزنم با رویکرد فیزیکی :) مثل کتاب ماده تاریک که به کمک در هم تنیدگی کوانتومی آدم می تونست شانس زندگی های مختلفی رو داشته باشه. اما خب نیاز به تعمق و مطالعه بیشتر داره.وقتی فیزیک  توضیح میده :)امیدوارم این کتاب رو بخونید و لذت ببرید! :) «کتابخانهنیمهشب»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/95170 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 18:18:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتابی که برنده شدن را بلد است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mgsgwvhggfaz</link>
                <description>بعد از سه ماه مشغول نوشتن پایان نامه بودن و دفاع ازش، اولین ماه تابستون فرصت مناسبی شد تا یکی از کتاب های لیست نخونده هام، تیک بخوره! کتابی در مورد جماعتی ابله، اتحادیه ابلهان!کتاب اتحادیه ابلهانبذارید حرف آخر رو اول بگم، بنظرم اونقدری که مترجم شلوغش کرده بود و دیگران گفته بودن کتاب درجه یکی نبود ولی از خوندنش لذت بردم. یعنی اینطور نبود که نتونم بذارمش زمین و مجذوبم کنه ولی خب خسته کننده هم نبود. بر عکس کتابی که الان دارم می خونم و فقط می خوام زودتر تموم بشه! :)خب یکم از داستان بگم، قهرمان کتاب یه پسر چاق و گنده به اسم ایگنیشس بود که به همراه مادرش زندگی می کردن و من تا اواسط داستان فکر میکردم که مشکل ذهنی داره و مثلا ذهن و فکرش به اندازه ی جسمش رشد نکرده. انقدر که مثل بچه ها آویزون مادرش بود و براش دردسر درست می کرد! و من واقعا ازش متنفر بودم! یه آدم عقده ای ، تنبل، خودخواه و دروغگو! کسی که اصلا فضای ذهنیش رو درک نمی کردم و بنظرم تو یه سری توهمات زندگی میکرد. همین هم باعث شد که بگم رمان اونقدری که میگن خفن نبود!ایگنیشس به اجبار دنبال کار می گشت و بالاخره راهی یه تولیدی تقریبا ورشکسته شد. شلوار لوی، که صاحبش هیچ اهمیتی بهش نمی داد و ایگنیشس خیر سرش تلاش می کرد که اوضاع رو بهبود ببخشه :)) اما فقط شرایط رو بدتر کرد و کلی بدهی رو دست آقای لوی گذاشت! بعد از اینکه اخراج شد رفت و سوسیس فروش شد و باورم نمی شد که تو این شغل شریف هم نتونست مثل ادم پول در بیاره، انقدر که خودش سوسیس ها رو می خورد!!! :)))آخرای داستان مادر ایگنیشس با تحریک دوستش تصمیم گرفت اونو به یه بیمارستان مخصوص بفرسته و باورتون نمی شه که چقدر دعا کردم تا موفق بشه!! حیف که نشد و قصه تموم شد...شخصیت دیگه ای که تو داستان بود و اونم درک نمی کردم، دوست دختر سابق ایگنیشس یعنی میرنا بود. این دختر هم تو ذهن و دنیای خودش زندگی می کرد و خیلی انتزاعی بود! البته اینکه یه دختر پر شر و شور و آرمان گرا بود رو دوست داشتم. ولی تهش نفهمیدم تو رابطه اش با این پسر عجیب دنبال چی بود!؟و اینکه اولش که کتاب رو میخواستم بخونم، سرنوشت نویسنده واقعا متاثرم کرد و دلم سوخت براش و کم هم نبودن هنرمندایی که بعد از مرگشون ارزش واقعی آثارشون درک شده و انواع و اقسام جایزه ها رو به روحشون اهدا کردن! اما اینکه خودکشی کرده واقعا دیگه خیلی طفلکی بود. طاقچه کلی کتاب دیگه هم معرفی کرده که برنده شدن رو بلد هستن، اگر یکم سرعت مطالعه ام و وقت آزادم بیشتر بود احتمالا خوشه های خشم هم انتخاب بی نظیری می تونست باشه. در نهایت اینکه کتاب انتخاب خوبی برای عصرهای طولانی تیر ماه بود و خوشحالم که خوندمش. می تونید از لینک زیر دانلودش کنید: https://virgool.io/d/mgsgwvhggfaz/%C2%AB%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%86%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/37712 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 22:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کیمیاگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-jvat193nenhe</link>
                <description>کیمیاگر، اثر مشهور پائولو کوئیلو نویسنده معاصر برزیلی، آخرین کتابی بود که برای چالش امسال طاقچه مطالعه کردم. کتابی که باید دقیقا همین روزا می خوندم! این کتاب ماجرای یه چوپان جوان رو روایت می کنه که از کوچ کردن و سفر تو بیابون های اسپانیا لذت می بره و اساسا این شغل رو انتخاب کرده تا همیشه در سفر باشه. اما یه روزی یه رویای عجیب دنیای سانتیاگو (چوپان) رو عوض می کنه... اون راهی سفری می شه که هرگز نرفته، سفر به صحرای آفریقا برای رسیدن به اهرام مصر. اون مامور می شه تا بره و گنج زندگیش رو بدست بیاره. در این راه دچار مشکلات و ماجرا های خطرناک و جالبی هم می شه. مثل گرفتاری تو جنگ قبایل!سانتیاگو در خلال رسیدن به جان جهان و گنجش، اولین درسی که می گیره اینه که هر آدمی دو راه برای گذراندن زندگی پیش رو داره: به داشته هاش قناعت کنه و یک جا نشین بشه، یا قدم در مسیر حوادث بذاره و به دنبال سرنوشتش بره.خودش هم راه دوم رو انتخاب می کنه.کلی سختی می کشه، چند باری مجبور می شه از صفر شروع کنه اما در نهایت پاداش سخت کوشی و صبوریش رو می گیره: فاطمه! دختر صحرا.کیمیاگر کتابی بود که واقعا از خوندنش لذت بردم. منم همراه سانتیاگو راهی مصر شدم و در سکوت صحرا به فکر فرو رفتم. از بین پدیده های طبیعی شاید بیشترین تجربه سفر رو به دشت و صحرا داشته باشم و بسیار هم دوسش دارم. چه شب هایی که برای رصد ستاره ها راهی کویر می شدیم و چه روز ها که برای شروع اردوی جهادی از بیابون های شرقی کشور عبور کردیم. کویر یه جور جاذبه ای داره که شاید هر کسی دوسش نداشته باشه ولی برای من خیلی جذابه. راستش من صحرا و سکوتش رو به وهم ترسناک جنگل ترجیح می دم... من از کیمیاگر یاد گرفتم که به قلبم اعتماد کنم و اطمینان داشته باشم که راه درستی رو برام انتخاب کرده! هر چند راستش رو بخواهید، تا همین حالا هم اغلب تصمیمات مهم زندگیم رو بیش از عقل ، با اعتماد به قلبم گرفتم. و حالا هم در آستانه ی شروع تصمیمی هستم که سال گذشته و با قلبم گرفتم! به قول این بخش از کتاب:تصمیم بر عهده ماست، مسیر نه!من که خودمو در معرض اون جریان تند و تیز قرار دادم، تا ببینیم دست روزگار منو به کجا می بره ؟!لینک دانلود کتاب: «کیمیاگر»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/1014 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 23:57:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: وابی سابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-w3bqm7t9labe</link>
                <description>از اونجایی که هنوز کتاب نیمه تموم داشتم ، هفته‌ی انتهایی بهمن ماه فرصت کردم برم و با ژاپن آشنا بشم. اونم از طریق کتاب وابی سابی!برای من ژاپن یعنی انیمیشن بابا لنگ دراز! که هر سال پاییز هزار دفعه نگاش میکنم! هر بار دلم میگیره و حالم خوب نیست ، نگاش می‌کنم! هر بار نیاز دارم روحیه ی سرسختیم رو بدست بیارم نگاش می‌کنم و جودی بارها و بارها بهم یادآوری میکنه که نباید تسلیم بشم! و هر شکست درسی برای پیروزی بزرگتره! مثل خودش زمانی که به خاطر سرما خوردگی امتحان ریاضی رو خراب کرد و تو فرصت دوباره از پسش بر اومد! ژاپن برای من شکوفه های گیلاس بود که تو کانال دوستم دیده بودم، عکس جنگل ها و مناظر طبیعی که می ذاشت! وقتایی که نیاز داشت با افسردگیش مقابله کنه می‌رفت سراغ ژاپن! و تمام اینها تو کتاب وابی سابی هم اومده بود. اینکه از طبیعت الهام بگیریم برای زندگی تو این دنیای پر از هیاهو و تکنولوژی ، چه جوری به آرامش برسیم. وابی سابی یعنی در هر چیز زیبایی ببینیم. هر چقدر هم که ناقص و ناکامل بود ، باز هم زیباست. این کتاب فصل ها و موضوعات مختلفی داشت. یک وقتایی شبیه کتاب های روانشناسی زرد میشد:) اما در اکثر صفحاتش حاوی درس زندگی و تجربه بود. من عاشق اون فصلی شدم که دعوت می‌کرد هر چه بیشتر با طبیعت انس بگیریم. بریم کوهنوردی ، بریم جنگل و حمام درخت رو تجربه کنیم ، و اگر امکانش نیست ، عناصر طبیعت رو بیاریم خونمون! مثل از کاسه ها و قاشق های چوبی یا تکه های تنه ی درخت تو طراحی خونمون استفاده کنیم. تو انتخاب رنگ ها دنبال سادگی ، هماهنگی و آرامش و خنثی بودن باشیم. یه جورایی تبلیغ مینیمالیسم هم بود ولی نه به شکل افراطی و بیمارگونه اش.همیشه هم نباید برنامه داشت این قسمت رو که خوندم خیلی فکر کردم... من از وقتی خیلی کم سن و سال بودم عادت داشتم تا سال ها بعد رو تو ذهنم بچینم! الانم که کاملا به برنامه ریزی عادت کردم و هر روز می‌دونم قراره چه کاری انجام بدم. این خیلی خوب بوده، همیشه یه هدفی بوده که براش برنامه ای طراحی کردم و بهش رسیدم. اما نه همیشه! گاهی وقت ها هم نشده. و این یکم حس سر خوردگی به آدم میده. اینکه همه چیز منظم پیش نرفت ، فلان اتفاق سر فلان زمان رخ نداد! فکر کردم شاید بد نباشه تابستون سال آینده که دیگه دفاع کردم، کنکور هم دادم، مصاحبه رو هم رفتم ، :) مدتی رو به معنای واقعی کلمه بی برنامه بگذرونم! با بابا صبح های زود بریم کوه، غرق سکوت و آرامش کوه بشیم ، بعدش برگردیم یه ناهار سنگین بخوریم و چند ساعت بخوابیم! به به!«گذشته رو بپذیر، ببخش و فراموش کن» این جمله که تو روزای سخت بهش رسیدم، پارسال تا مدت‌ها جلوی چشمم بود. خیلی وقت‌ها اتفاقاتی می‌افته که ما مقصرش نیستیم. مثل دندونی که تو بچگی مادر و پدرمون از سر نداشتن پول کافی درستش نکردن و کار به از دست دادنش کشید. اگر قرار باشه تا آخر عمر با فکر نبودن یه دندون والدین رو سرزنش کنیم، از لذت داشتن ۳۱ دندون دیگه هم محروم میشیم! پس بهتره فراموش کنیم! از داشته های فعلی نهایت استفاده رو ببریم و شکرگزار باشیم. این درس وابی سابی برای تمام عمر راهگشاست! :)  https://taaghche.com/book/92126 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 00:08:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: سرگذشت ندیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85%D9%87-li9cfqh6ltcm</link>
                <description>برای دی ماه کتاب سرگذشت ندیمه رو برای مطالعه انتخاب کرده بودم. کتابی از دنیای زنان با رویکردی فمنیستی. ظاهراً نویسنده (مارگارت آتوود) این کتاب رو در برابر یه رمان دیگه نوشته که اونجا باور بر این بوده که سپردن مادری به فناوری منجر به استثمار بیشتر زنان میشه. اساسا این رو اشتباه می‌دونم که چون در مورد یه فلسفه ای پیش فرضهایی دارم، آثارش رو مطالعه نکنم. برای همین سعی کردم این کتاب رو فارغ از این مسایل بخونم.برای دی ماه کتاب سرگذشت ندیمه رو برای مطالعه انتخاب کرده بودم. کتابی از دنیای زنان با رویکردی فمنیستی. ظاهراً نویسنده (مارگارت آتوود) این کتاب رو در برابر یه رمان دیگه نوشته که اونجا باور بر این بوده که سپردن مادری به فناوری منجر به استثمار بیشتر زنان میشه. اساسا این رو اشتباه می‌دونم که چون در مورد یه فلسفه ای پیش فرضهایی دارم، آثارش رو مطالعه نکنم. برای همین سعی کردم این کتاب رو فارغ از این مسایل بخونم.  توی این رمان، در آمریکا انقلابی شده و جمهوری گیلیاد روی کار اومده که یک سری باورهای مذهبی داره و یک سری مسائل دولت قبلی رو شدیداً ممنوع و مردود اعلام کرده. چیزهایی مثل سقط جنین ، طلاق ، هم جنس بازی، ازدواج مجدد و... به نوعی ملقمه ای از قوانین مختلف ادیان مختلف. کمی از عقاید اسلامی، کمی کاتولیک و حتی یهود و گاهی قوانین سفت و سخت کمونیستی که تو کره شمالی جاریه. بدترین نکته این حکومت هم مردسالاری و «تن» انگاری زنان هست. این انقلاب در زمانی رخ میده که انسان بواسطه ی کارهای خدا انگارانه ای که داشته، محیط زیست و اتمسفر زمین و حتی سلامت خودش رو بشدت تخریب کرده. حالا شرایط جوری شده که زنان و مردان اکثرا عقیم هستن و جمعیت شدیداً رو به کاهش رفته. دولت گیلیاد که زنان رو مقصر می‌دونه ، باروران رو ندیمه ی فرماندهان می‌کنه تا با مشارکت زنان اونها فرزند انسان به دنیا بیارن. ندیمه ها فقط آوند هستند، نه انسانی با روحیات و ویژگی های مستقل.داستان از زبان زنی (ندیمه ای) به نام آفرد که نام اصلیش جوون است روایت میشه. اون خودش شوهر و دختری داشته اما چون همسر دوم شوهرش بوده، دولت جدید اونها رو مجرم شناخته و از هم دورشون کرده. افرد که شدیدا از دوری لوک و دخترش داره عذاب می‌کشه و این مضاف بر عذاب ندیمه بودن هست، بارها تلاش میکنه تا فرار کنه اما هر بار شکست می‌خوره. این کتاب بسیار پر ماجرا ست و ارزش خوندن که داره حتما ولی ... همون طور که گفتم نویسنده ترکیبی از انواع عقاید رو قاطی کرده (اونایی که بدترین می‌دونه) و یه پادارمان شهر ساخته و راستش دنیای فعلی آمریکا رو گاهی چنان آرمان شهری نشون داده که انگار از آمار و ارقام سلب حق حیات و آزادی و آزار و تجاوز نسبت به زنان خبر نداره! اما خب اگر هر دو حالت رو افراطی تعبیر کنیم (که واقعاً هم هست بنظرم)، ماجرا حل میشه!افراط و تفریط https://taaghche.com/book/108120 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 00:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: رمانی که با آن به دل تاریخ سفر می‌کنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-faoxgxdkoksf</link>
                <description>در بلندترین شب سال می خوام از &quot;دزیره&quot; بنویسم!راستش این ماه هم برام سخت بود که بین کتاب های معرفی شده برای چالش کدوم یکی رو انتخاب کنم؟! و در نهایت انتخاب من دزیره بود! یه رمان عاشقانه، تاریخی و بسیار جذاب! این کتاب در واقع خاطرات یه دختر نوجوان 14 ساله است که عاشق ناپلئون میشه! آره از همون عشق های آتشین و بچگانه که خیلیامون تجربه کردیم و بعدش خدا رو شکر کردیم که به طرف نرسیدیم. بنظر من دزیره هم باید از این بابت شکرگزار باشه! حالا چرا؟! چون ناپلئون و دوران نامزدی بهش خیانت کرد! اونم با زنی که از همسر مرحومش دو تا بچه داشته و از ناپلئون هم چند سالی بزرگتر بوده. علت؟! نیاز ناپلئون به قدرت و موقعیت اجتماعی! جوری که وقتی بعد ها ژوزفین (همین خانم) به ناپلئون خیانت می کنه، اون ترجیح می ده برای حفظ موقعیتش لاپوشونی کنه و به روش نیاره.. ولی این دختر بچه ی ساده ی روستایی بابت این شکست عشقی حتی به فکر خودکشی میفته. دریغ از اینکه وقتی میخواد از پل رودخانه ی سن بپره، سرنوشت براش داستان دیگری رو تدارک دیده!و ژان باتیست همون مرد مهربان و مقتدریه که روی پل سرنوشت جدید دزیره رو قلم می زنه! دزیره و ژان ازدواج می کنن، ورق زندگی ناپلئون بر می گرده و اون از یک ژنرال ارتش که خانواده ی پر جمعیت و فقیری داشته به حاکم فرانسه تبدیل می شه! حالا اینکه چطوری، بماند! باید خودتون بخونید. اما فکر کردید روزگار دزیره رو نادیده گرفته؟! خیر همونطور که گفتم ژان یعنی همسرش، فرشته ی رقم زننده ی سرنوشت خارق العاده ی دزیره میشه. ژان جنگ‌های پیروزمندانه و افتخارآمیزی انجام داد و به خاطر خوشنامیش از طرف مجلس ملی سوئد به ولیعهدی کشور برگزیده شد و در ۱۸۱۰ تاجگذاری کرد و پادشاه شد! دزیره خانم هم شد ملکه اش. ملکه ای که سال ها بعد از فوت همسرش بر این کشور حکمرانی کرد تا پسرشون بزرگ و جانشین پدر بشه.دزیره اثر جاودان و جذاب ماری سلینکو در سال ۱۹۵۱ منتشر شد. خوندن این رمان تاریخی علاوه بر لذت مطالعه‌ی یک رمان خوب، اطلاعات خوبی هم درمورد سیاست، فرهنگ و اوضاع اجتماعی فرانسه‌ی قرن هجده به دست مخاطب می ده. اطلاعاتی در مورد اینکه چطور یکی از معتقدان به انقلاب فرانسه در حق جمهوریت جفا می کنه و میشه امپراطور ناپلئون!اما نکته ی جالب برای من حرفی هست که ناپلئون در زمان آشنایی با  دزیره در مورد خودش می زنه: من یکی از مردانی هستم که تاریخ را بوجود می آورند! اما جواب دزیره هم در نوع خودش بسیار هوشمندانه است. فکر کنید یه نوجوان 13، 14 اینو میگه:بنظر من این حرفا نشون نمیده که ناپلئون از آینده اش خبر داشته بلکه داره تایید می کنه که ما هر طور فکر کنیم همونطور عمل می کنیم و آینده رو شکل می دیم! برای همین هم دزیره و ناپلئون حاکمان متفاوتی هستند!در نهایت اینکه دزیره یه رمان فوق العاده برای شب های بلند پاییز و زمستون هستش! «دزیره»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/1370 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Thu, 22 Dec 2022 00:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: رمانی که در آن عشق حرف اول را می‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-byoiw6skap4p</link>
                <description>عنوان کتاب: عطاری گمشدهعطاری گمشده ماجرای زنانی رو روایت کرده بود که رنج کشیدن... رنج هیچ انگاشته شدن! که گاهی نتیجه‌اش میشه خیانت دیدن ، گاهی بالا کشیدن ارث توسط هم خون و گاهی هم ت.ج.ا.و.ز ...ماجراهای این کتاب در دو زمان موازی اتفاق میفته. یکی زمان حال که شاهد خیانت دیدن کارولین و سفرش به لندن هستیم ، یکی هم اوایل قرن نوزدهم که لنا‌ی عطار و سم ساز رو داریم. بذارید اول از لنا بنویسم. عطاری لنا یه مخفیگاه بوده برای زنانی که نیاز به حمایت داشتن، نیاز به جدی گرفته شدن. اون اولش برای درمان زخم‌های جسمشون مرحم درست می‌کرده ، برای درد پریودی و زخم زایمان. ولی بعد از اینکه معشوق خائنش بچه‌ی تو شکمش رو به کمک داروهای خودش می‌کشه ، تصمیم می‌گیره یه نوع کمک دیگه رو هم اضافه کنه، کشتن مردها! اونم توسط مواد دارویی که مقدار خاصی ازشون کشنده است! لنا تمام عشق و دنیاشو در یک مرد خلاصه کرده بود و چه اشتباه جبران ناپذیری... اینکه تمام هستی و وجود و قلبت رو وابسته به یک انسان کنی. که ذاتش از نسیان و فراموشی میاد. که اصلا بعید نیست یه روزی فراموش کنه به تو چه قول هایی داده و چه رویایی برات ساخته. انگار که لنا یه شیشه اعتماد خالص داشته و اون مرد به بی رحمانه ترین شکل، خردش کرده...تصورش هم دردناکه! بچه ای رو از مردی که عاشقشی در شکم بکشی و اون با دست ساخته های خودت بکشدش! چرا؟ چون اون موجود بی دفاع رو حاصل یک اشتباه می دونه نه عشق. یه جورایی عاشقی مثل پروروندن مار تو آستین می مونه. تمام تخم مرغ هاتو می ذاری تو یه سبد و دو دستی تقدیمش میکنی. یا اینکه تمام نقطه ضعفاتو به یه نفر نشون میدی و در واقع داری بهش می گی: ببین؛ منو می تونی اینجوری از پا دربیاری!و اما داستان دوم، کارولین. که بعد از ده سال چشمش به نقاط تاریک زندگیش باز می شه. متوجه می شه که تمام اون سالها به خواست دل مردی زندگی کرده که بدترین کار رو در حقش انجام داده. اما سفری که به لندن داشت اونو با لنا آشنا کرد. زنی مثل خودش متعلق به دو قرن پیش!انکار نمی‌کنم که از ایده‌اش خیلی کیف کردم!  بعضی مردها رو باید به بدترین شکل ممکن کشت! خلاصه که خیلی داستان جذابی داشت و جدیدا نمی‌دونم چرا هر کتابی می‌خونم دلم می‌خواد فیلمش هم باشه و ببینم!  بابا چیکار میکنن این کارگردانا، بیان بسازن دیگه!  «عطاریگمشده»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/119085 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 22:31:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: انجمن شاعران مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-aqedptyvue1s</link>
                <description>برخلاف روال عادی جهان (؟!)، این رمان بعد از پخش فیلمش نوشته شده. فیلمش هم دوبله و از تلویزیون پخش شده. ماجرا هم در مورد یه مدرسه پسرونه خاصه، چیزی شبیه مدارس تیزهوشان خودمون. که هرکسی نمیتونه واردش بشه و بدتر اینکه هر کسی هم توش دووم نمیاره! یه معلمی که سال‌ها قبل دانش‌آموز این مدرسه بوده، میاد تا با تدریس ادبیات انگلیسی نگاه تازه‌ای به دنیا رو یاد بچه‌های مدرسه بده. اینکه بدونن مجبور نیستن تو قالب از پیش آماده شده ی والدین و مدیر و معلم، تبدیل به وکیل و پزشک و... بشن و فقط و فقط باید دنبال استعداد و علاقه‌ی ذاتی خودشون باشند. کتاب روال گیرا و پر ماجرایی داشت و از خوندنش لذت بردم. ترجمه هم خیلی خوب بود. فیلمش رو هم حتما این هفته می‌بینم. هرچند ماجرای غم‌انگیز اینه که بازیگر نقش اولش_که سابقه درخشانی هم تو ژانر کمدی داره_ چند سال پیش خودکشی کرد...عجیبیه ها! فکر می‌کنیم اگر یکی بازیگر نمایش‌های کمدی باشه، دیگه هیچ غم و غصه ای نداره. خودکشی؟! عمرا!برگردم به ماجرای کتاب. مدرسه ی ما نمونه دولتی بود اما تا سال انتخاب رشته ی ما، انسانی نداشت. یعنی مجبور بودیم که یا پزشک بشیم و یا مهندس! اصلا باهوش و درس خون بودن جز این نتیجه ای نداشت! هنرستان؟! هرگز! اونجا فقط برای بچه تنبل ها بود!این ماجرا تا دانشگاه هم ادامه داشت. کمتر پیدا می‌شد کسی که انقدر شجاعت به خرج بده که وقتی فهمید راهو اشتباه اومده، ترمز رو بکشه و بره سراغ علاقه اش! هزینه‌ی این کار خیلی زیاد بود، باید جلوی حرف کلی آدم می ایستادی، از استاد و مادر پدر گرفته تا اون فامیل دوری که صد سال یه بار هم نمی بینیش اما باید بابت کارهات بهش جواب پس بدی! چند سال پیش که رفتم مدرسه یه سری بزنم، متوجه شدم الان اوضاع خیلی تغییر کرده. بچه‌ها تو مدرسه با رشته های دانشگاهی بهتر از زمان ما آشنا میشن و واقع بینانه تر آینده رو انتخاب میکنن. نگاه منفی کمتری هم نسبت به رشته‌های مختلف خصوصا هنری ها هستش. ولی گاهی فکر می‌کنم اگر ما هم یه انجمن شاعران مرده داشتیم چی می‌شد؟!! هیچ بعید نبود که تو دو راهی ادبیات و مهندس شدن، این بار اولی رو انتخاب کنم و دست رد بزنم به پیشنهاد معلم ها که: « تو خیلی درست خوبه، حتما تو رشته‌ی ریاضی موفق میشی!» نه که پشیمون باشما، نه. اتفاقا فکر می‌کنم الان تو بهترین موقعیت خودم هستم. ولی خب اینم یه احتماله! یه راه متفاوت که شاید یه ورژن دیگه از من، تو یه دنیای دیگه انتخابش کرده باشه! خوندن این کتاب برای همه مفیده، خصوصا کسانی که دانش آموز دارن.  https://taaghche.com/book/49054 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 00:04:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: پاستیل های بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_jafari423/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-kzko2meforkx</link>
                <description>شهریور ماهی که گذشت دو تا از کتاب های معرفی شده برای چالش کتاب خوانی رو خوندم و واقعا سخت بود که انتخاب کنم در مورد کدوم یکی یادداشت بنویسم؟ عنوان چالش شهریور این بود: &quot;کتابی که هم کودک‌ها و نوجوان‌ها دوست دارند و هم بزرگترها &quot;. محبوب ترین کتاب معرفی شده برای من بابا لنگ دراز بود که خب چندین بار خوندمش، نسخه صوتی رو گوش دادم و هزار دفعه انیمه شو دیدم! بنابراین کتاب دیگه ای رو انتخاب کردم که مدت ها پیش نشان کرده بودم تا بخونم: پاستیل های بنفش.روای داستان یه پسر بچه ی عجیب و غریبه که خانواده اش دستخوش مشکلاتی شده و ما شاهد ماجراهای &quot;جکسون&quot; ، خانواده اش و دوست خیالیش &quot;کرنشا&quot; هستیم. حالا چرا میگم عجیب و غریب؟ چون این پسر برعکس هم سن و سالاش، اصلا اهل خیال پردازی نیست و بسیار بزرگ تر از سنش فکر و رفتار می کنه. خیلی از ما ها اگر به خاطرات دوران کودکیمون برگردیم، احتمالا به سختی می تونیم جزییات مشکلات و مسائل رو به خاطر بیاریم. مثلا یادمون هست که دوره ای با مشکلات مالی گذروندیم اما احتمالش کمه که دردسر مادر و پدرمون برای تامین هزینه ها یادمون بیاد. چون اون ها ما رو درگیر مشکلات دنیای بزرگتر ها نمی کردن و ما هم بچه های کنجکاوی نبودیم. اما حقیقت اینه که برای خیلی دیگه از آدم ها ماجرا اینطور نبوده، اون ها خواسته یا ناخواسته تو کودکی درگیر مشکلات بزرگتر هاشون شدن و حالا تو این کتاب یه پسر بچه به ما نشون می ده که تبعات این اتفاق چقدر می تونه درد ناک باشه..یکی از جاهایی که واقعا قلبم ذوب شد این قسمت بود:تجربه ی زندگی تو ون، بی خانمانی...جکسون یه پسر بسیار عاقل و آرومه که علاقه ی زیادی به کارهای علمی داره و معتقده که دانشمند ها خیلی دقیق و فقط به حقایق توجه می کنند بنابراین خیالبافی تو دنیاشون معنا نداره و به گفته ی خودش اصلا اهل خیال بافی نیست چون بالاخره اونم یه درجه ای دانشمنده اما حقیقت اینه که وقتی زندگی سخت میشه ، جکسون دوست خیالی رو که چهار سال قبل آفریده، به طور نا خود آگاه دوباره به زندگیش میاره و اون کسی نیست جز &quot;کرنشا&quot; یه گربه ی خپل و مهربون و دوست داشتنی! کرنشا به جکسون یادآوری می کنه که خودش اونو ساخته ولی پافشاری جک برای نپذیرفتن این حرف و تاکید بر خیال باف نبودن هم در نوع خودش خیلی جالبه! دانشمندها!مادر و پدر جکسون آدم های بی مسئولیتی نیستن، اون ها سعی دارن زندگی خوب و راحتی برای جک و خواهرش فراهم کنن اما خب همیشه همه چیز دست آدم نیست. مثل گرفتار شدن به بیماری مزمنی که پدر خانواده رو از کار بی کار می کنه... اون ها حتی سعی دارن که بچه ها متوجه چیزی نشن ولی جلوی اتفاقی شنیده شدن حرفاشون توسط پسر کوچولوی مهربونشون رو هم نمی تونن بگیرن... و اینطوری میشه که جکسون همه چیز رو در مورد بیکاری، فقر ، گرسنگی و بی خانمانی متوجه میشه.شاید بد نباشه این کتاب رو به بزرگترهایی که بچه دارند معرفی کنیم. خصوصا حالا که خیلی از خانواده ها با مشکلات اقتصادی درگیر هستن. شاید بد نباشه ما بزرگتر ها قبل از والد شدن یاد بگیریم که تک تک حرف ها و کارهامون چه تاثیر عمیقی میتونه روی بچه ها داشته باشه و سعی کنیم انسان های سالم تری رو به این دنیا تحویل بدیم.در نهایت اینکه این کتاب دوست داشتنی رو از طاقچه می تونید بخونید: https://virgool.io/d/kzko2meforkx/%C2%AB%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/78001 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Thu, 22 Sep 2022 23:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مرشد و مارگاریتا</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%A7-uifa74iiviio</link>
                <description>«رمانی طولانی که با تمام‌شدنش دلت برای شخصیت‌هایش تنگ می‌شود»این عنوان چالش کتابخوانی طاقچه برای مرداد ماه بود. بین کتاب هایی که تو پیج اینستاگرام طاقچه دیده بودم، مرشد و مارگاریتا رو برای این ماه انتخاب کردم. ده روز اول ماه بدجوری سرما خورده بودم و اصلا حوصله کتاب خوندن نداشتم خیلی هنر کردم که یک کتاب صوتی گوش دادم. راستش خیلی وقت پیش قرار بود مردادماه سرم حسابی شلوغ باشه اما با شروع تعطیلات تابستانی دانشگاه ماجرا کاملاً برعکس شد! و این این موضوع باعث شد که بتونم کتاب طولانی رو که انتخاب کرده بودم در مدت دو هفته بخونم. اولش اصلا نتونستم با کتاب ارتباط بگیرم چند تا فصل اول خیلی سر در گمم کرده بود هرچی جلوتر رفت کتاب جالب تر شد. جنبه فانتزی مرشد و مارگاریتا منو به خودش جذب کرده بود وارد بخش دوم کتاب یعنی مارگاریتا که شدم، نویسنده گفته بود قراره یک عشق واقعی و وفادارانه رو نشونم بده عشق مارگاریتا به مرشد. راستش رو بخواهید نمیدونم کاری که مارگاریتا انجام داد عشق بود یا دیوانگی؟ نمیدونم اگر من تو اون موقعیت قرار بگیرم حاضر میشم به خاطر سرنوشت کسی که دوستش دارم سرنوشت خودم رو به خطر بندازم یا نه؟ اما انتخاب مارگاریتا یک مجلس رقص فوق العاده عجیب بود! مجلسی که مهمانانش همه مرده ها بودن احساس میکردم دارم درباره زامبی ها مطالعه می کنم. ولی خب اون بخش ها برام جالب بود. چند روز پیش متوجه شدم که از روی این کتاب فیلم سینمایی هم ساخته شده که البته هنوز ندیدمش چون دلم میخواست حتما این کتاب رو تموم کنم و بعد فیلم رو ببینم عمیقاً آرزو می کنم قسمت های تخیلی رمان رو خوب در آورده باشند.اگر بخوام با کتابی که مرداد پارسال خوندم یعنی کتاب جنایت و مکافات مقایسه کنم، باید بگم اصلا قابل مقایسه نیستند! هرچند نویسنده هر دو کتاب روسی بودند، نوشته های داستایوفسکی به معنای واقعی کلمه شاهکار هستند فقط کافیه زمان مناسبی رو برای خوندنش انتخاب کنید ولی راستش مرشد و مارگاریتا میخاییل بولگاکف رو دوست نداشتم! شاید به نوعی فریب این معروف بودن کتاب رو خوردم شاید هم سبک نگارشی نویسنده به مذاقم خوش نیامد علتش هر چیزی که بود، با این کتاب سر ذوق نیومدم و به قدری برام کشش نداشت که به خاطرش ساعت ها بیدار بمونم! اما خب هر کتابی صفحات جالب و دوست داشتنی هم داره. مثلاً تو قسمتی که گذاشتم زنها حسرت تمام داشته های مارگاریتا رو میخورن اون همه چیز داره اما هیچ چیز نداره: عشق!خیلی خوبه گاهی وقتا به این موضوع فکر کنیم که شاید آدمی که از نظر ما در موقعیت خیلی خوبی قرار داره امکانات خوبی داره و به نظر میرسه زندگی رویایی رو داره تجربه می‌کنه، از ته دل خوشحال نباشه بهتره به جای اینکه حسرت زندگی دیگران رو بخوریم حواسمون رو به تک تک داشته های کوچک زندگی خودمون جمع کنیم شاید اینجوری مجبور نشیم یه روزی چیزی رو انتخاب کنیم مارگاریتا برای بدست آوردن عشق و خوشبختی انجام داد! :)در هر صورت، ممکنه شما آدمی باشید که بیشتر از من از این کتاب خوشتون بیاد، اگر اینطوره میتونید از لینک زیر مرشد و مارگاریتا رو دریافت کنید! https://taaghche.com/book/21277 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 23:12:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: زندگی خود را دوباره بیافرینید</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-mhfnc2zmioie</link>
                <description>چالش تیرماه طاقچه، مطالعه‌ی کتابی بود که به خود شناسی کمک کنه. تعریف کتاب «زندگی خود را دوباره بیافرینید» رو خیلی شنیده بودم، بنابراین تصمیم گرفتم که بخونمش. این کتاب نوشته‌ی دکتر جفری یانگ و همکارش هست و در دسته ی کتابهای روانشناسی شناخت گرایانه جای می‌گیره. تو مقدمه‌ی کتاب نویسنده‌ها ادعایی کرده بودن که ذخیره اش کردم تا وقتی کتاب رو خوندم، ببینم آیا محقق شده یا نه؟ اون وعده این بود:ادعای نویسندگانو خب باید بگم که نویسنده‌ها می‌دونستن دارن از چی حرف میزنن و این کتاب یکی از بهترین ها و کاربردی ترین کتاب‌هایی بود که تو حوزه روانشناسی خوندم!حالا ماجرا چیه؟! همه‌ی ما یک سری احوالات ناخوشایند و گره های شخصیتی داریم. مثلا ممکنه با قرار گرفتن تو جمع خیلی مضطرب بشیم، یا برای انجام کارهای عادیمون نیازمند نظرات دیگران باشیم یا ترس از دست دادن عزیزان رو داشته باشیم ‌‌‌ نویسنده اسم این حالات رو گذاشته «تله های زندگی» و یازده تله رو مشخص کرده ازجمله: وابستگی، ترس از دست دادن، فقدان عاطفی، احساس نقص، سلطه پذیری حق طلبی و...نکته‌ی غم‌انگیز اینه که تمام تله‌ها، ریشه در کودکی افراد دارن... اینکه اعضای درجه یک خانواده چطور با یه کودک رفتار می‌کنن تأثیر مستقیمی تو آینده و انتخاب‌های اون آدم داره. مثلا اگر کودک در سالهای ابتدایی زندگی ترس ازدست دادن والدینش رو داشته باشه، در بزرگسالی هم اغلب به سمت آدمایی کشیده میشه که تو رابطه ثبات ندارن و همیشه ترس اینکه روزی ترک بشه رو با خودش خواهد داشت. یا اگر والدینی داشته باشید که حق استقلال و اختیار براتون قائل نبودن و همیشه بجای شما و برای شما تصمیم گرفتن و انتخاب کردن، در بزرگسالی هم وارد رابطه با آدمایی میشید که همینطوری باهاتون رفتار می‌کنن. به این استراتژی میگن «تسلیم» شدن در برابر تله. اما همه اینجوری رفتار نمیکنن، بعضیا هم استراتژی فرار یا ضد حمله رو انتخاب میکنن.توی این کتاب مثالهای زیادی از مراجعین نویسنده ها آورده شده که به کمک حرفاشون میتونید ببینید آیا شما هم گرفتار اون تله هستید یا نه؟ همچنین یک سری سوالاتی تو هر فصل مطرح شده که با امتیاز دادن بهشون می‌تونید شدت یه تله رو در خودتون بسنجید. من قبلاً هم کتابهای این مدلی خونده بودم. معروفترینش کتاب «نیمه تاریک وجود» بود. با اون کتاب و پیدا کردن نیمه‌ی تاریکم دچار یه مشکلی شدم، حالا باید چیکار کنم؟! :)در واقع تو اون کتاب فقط به پذیرفتن مشکل و صحبت با کودک درون اکتفا میشه. اما تو کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید علاوه بر اینکه دقیقتر کمک می‌کنه تا مشکلات شخصیتی خودتونو پیدا کنید، راه‌حل های چند مرحله‌ای و عملیاتی تری هم بهتون میده. من به کمک این کتاب فهمیدم یه تله‌ی غالب دارم و دقیقا رفتارهام مشابه چیزی بوده که نویسنده ها اشاره کرده بودن! اما دو تله‌ی دیگه هم هست که شدت خیلی کمتری دارن ولی گاهی اونا هم باعث میشن رفتار بدی داشته باشم.یه نکته جالبی هم متوجه شدم. حتما پیش اومده که رفتاری رو در والدین دیدیم که دوست نداشتیم و با خودمون گفتیم من هرگز مثل اونا رفتار نمی‌کنم. ولی تو موقعیت مشابه همون کارو کردیم! اینم ناشی از گرفتاری تو تله است. چون پدر و مادری که سلامت روان و شخصیت ندارن، اغلب مشکلشونو به فرزند منتقل می‌کنن و کودک بدون اینکه متوجه بشه اون رفتار رو تو خودش ذخیره می‌کنه حتی اگر اونو اشتباه بدونه. توصیه می‌کنم اگر در کسوت والد یا معلم در حال تربیت یک انسان هستید یا در آینده تصمیم دارید این کارو انجام بدید، حتما کتاب «زندگی خود را دوباره بیافرینید» رو بخونید. https://taaghche.com/book/30749 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jul 2022 23:27:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: چراغ سبزها</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%87%D8%A7-ikuic4kp4epu</link>
                <description>اولین کتابی که تو خرداد زیبا خوندم، چراغ سبزها بود. بیوگرافی متیو مک‌کانهی. نمی‌دونید کیه؟! منم نمی‌دونستم! ایشون صاحب عکس زیر یعنی بازیگر فیلم اینتراستلار هستند! ?حقیقتا عنصر اصلی هالیوود یعنی جذابیت رو به مقدار فراوان داره! ?اولین نکته‌ای که تو این بیوگرافی نظر منو به خودش جلب کرد این بود که متیو هر اتفاقی رو تو زندگیش یه «چراغ سبز» می‌دید. حتی اتفاقاتی که در ظاهر ممکنه خیلی بد باشن. خیلی قشنگه که فلسفه‌ی زندگیمون این باشه. برای خود من بارها اتفاق افتاده که جایی به موفقیت نرسیدم اما زمان که گذشته که دیدم چقدر به نفعم بوده. مهم‌ترینش وقتی بود که برای اولین بار کنکور ارشد دادم اما شانس قبولیم تو پنج دانشگاه اول تهران خیلی پایین بود و منم دوست نداشتم حالا که دارم از بهترینشون فارغ‌التحصیل میشم ? هر جایی ارشد بخونم! بنابراین پذیرفتم که پشت کنکور بمونم، چیزی که ازش بیزار بودم! و سال بعدش دانشگاهی قبول شدم که مبدأ کلی اتفاق خوب شد، از جمله اینکه اعتماد به نفس علمی منو برگردوند! خلاصه که خیلی از این نگاه متیو به مسائل خوشم اومد. اون حتی وقتی انتخاب کرد که تو طرح تبادل دانش‌آموزی بره استرالیا و با یه خانواده دیگه زندگی کنه هم این روحیه رو داشت! و برای من خیلی عجیب بود! من با چونان خانواده‌ای یه روز هم نمی‌تونم سر کنم! اما تجربه‌ی خیلی جالبیه! بری یه کشور دیگه و بعنوان یه عضو جدیدی از یه خانواده مدتی باهاشون زندگی کنی. پیش پا افتاده ترین چالش نبود هم‌زبانی عه، چالش‌های عمیق‌تر مربوط به تفاوت‌های فرهنگی هست که تو این کتاب بهش اشاره شده بود.یکی دیگه از ویژگی‌های جالب متیو برای من شجاعتی بود که در تغییر مسیر زندگی داشت. کسی چه می‌دونه شاید اگر همون مسیر اولیه رو ادامه می‌داد و بازیگر نمی‌شد از این هم موفق‌تر می‌شد. اما اون تصمیم گرفت مسیر دیگری رو بره و براش تلاش کرد!من خیلی از این بازیگر فیلم ندیدم ولی تجربه‌ی بازی هاشو به قدری جذاب نوشته بود، از اینکه با چه وسواسی کاراکتر رو روی خودش پیاده می‌کرده، خلاقیتش توی دیالوگ و حتی اعتماد به سقفش اون موقع که بدون خوندن سناریو رفته بود سر فیلمبرداری ، همه و همه منو ترغیب کرد که برم فیلم سینمایی هاشو ببینم. من اولش میخواستم برای چالش این ماه کتاب استالین رو بخونم، اما وقتی این کتاب جذاب رو تو یه هفته تموم کردم، متوجه شدم که تصمیمم برای خوندنش کاملا درست بوده! ?پیشنهاد میکنم اگر به نسخه‌ی چاپی دسترسی ندارید ، حتما برید لینک زیر و از طاقچه بخونیدش! https://taaghche.com/book/90938 Interstellar</description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 23:43:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: هشت کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-pmbl6hdi5mpd</link>
                <description>&quot;کتاب شعری که می‌تواند آهنگ زندگی‌ات را عوض کند&quot; این عنوانی بود که برای چالش کتابخوانی اردیبهشت ماه انتخاب شده بود و اصلا چه ماهی بهتر از اردیبهشت برای شعر و شاعری!برای شرکت تو این چالش تصمیم گرفتم هشت کتاب سهراب سپهری رو بخونم و از اونجایی که مدت ها بود مجذوب و شیدای شعر کلاسیک خصوصا غزلیات سعدی شده بودم، گفتم شاید بد نباشه این ماه دوباره سری هم به فضای شعر نو بزنم. قبل از اینکه تجربه ام در این مورد رو بنویسم بهتره کمی از خود سهراب بگم.سهراب سپهریمن سهراب رو از شعر &quot;آب را گل نکنیم&quot; کتاب فارسی می شناسم. اصلا همون موقع هم هشت کتاب رو با کلی ذوق خریدم. اما اون موقع شاید به تعداد انگشت های دو دستم از شعرهاشو خوندم. سهراب سپهری متولد کاشان بود، مهرماه سال 1307. عمر کوتاهی هم داشت و تو 52 سالگی در اثر سرطان خون فوت کرد...تو شعرهای سهراب، خیلی زیاد ردپای مادر و خواهرش رو میبینیم. کاملا علاقه ی سهراب به اون ها و وقت زیادی که باهاشون می گذرونده مشخصه و خب علت این که پدرش تو شعرها حضور نداره اینه که وقتی او نوجوان بوده فوت می کنه. سهراب ذاتا یک هنرمنده و اولین حرفه ی هنریش نقاشی بوده. وقتی شروع به شعر گفتن می کنه هم این هنر ذاتی، خودش رو توی توصیفات دقیق از طبیعت نشون می ده. به نحوی که شما با تجسم کردن شعر سهراب می تونید منظره ای رو که توصیف می کنه به خوبی ببینید! و این به نظر من یکی از موهبت های خدا به اون بوده.و حالا برم سراغ توصیف این یک ماهی که با هشت کتاب گذروندم.راستش رو بخواهید، این کتاب برای من خیلی کند گذشت و دقیقا نوزده روز طول کشید تا بخونمش! من همیشه عاشق اشعار نو هوشنگ ابتهاج، فردون مشیری و نیما یوشیج بودم، یعنی با شعر نو بیگانه نیستم اما متاسفانه باید بگم که بسیاری از شعرهای سهراب دلم رو می زد و حوصله ام رو سر می برد! برای همین هم واقعا انگیزه می خواست که آخر شب گوشیمو بگیرم دستم و بجای رفتن سراغ صفحه ی شخصیم، طاقچه رو باز کنم و &quot;هشت کتاب&quot; بخونم! اما خب من آدمی نیستم که کاری رو نیمه رها کنم و بالاخره خوندمش! :)اگر بخوام منصف باشم باید به اون قسمت هایی از اشعار سهراب که خوشم اومد هم اشاره ای داشته باشم. بنظرم قدرت تصویر سازی تو این شعر فوق العاده است:&quot;مرغ مهتاب می خواند. ابری در اتاقم می گرید.گل های چشم پریشانی می شکفد.در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.مغرب جان می کَند،می میرد.گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم می روید کم کمبیدارمنپنداریدم در خوابسایه ی شاخه ای بشکسته آهسته خوابم کرد&quot;و این تک جمله:&quot; افتاده باد آن برگ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد!&quot;خلاصه که &quot;کتاب شعری که می‌تواند آهنگ زندگی‌ات را عوض کند نبود&quot; ولی از خوندنش قطعا پشیمون نیستم چون خب خیلی مطابق سلیقه ام نبود. مثل خیلی از کتاب ها و رمان های معروف دنیا که آدم های زیادی براشون به به و چه چه می کنن اما ممکنه تو از خوندنش چیزی عایدت نشه!هشت کتاب رو از لینک زیر می تونید بخونید: https://taaghche.com/book/9819 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 22:49:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کار عمیق</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-qxlex1uetayo</link>
                <description>کتاب کار عمیق نوشته کال نیوپورت در مورد چگونگی انجام دادن کارها به صورت عمیق و متمرکزه. من قبلاً کتاب مینیمالیسم دیجیتال رو از این نویسنده خونده بودم و خیلی خیلی زیاد دوستش داشتم و برام مفید بود به همین دلیل در خوندن این کتاب تعلل نکردم. کتاب کار عمیق شامل دو بخش ایده و قوانین هست. در بخش ایده با ۳ سرفصل زیر مواجه هستیم:کار عمیق ارزشمند است،کار عمیق کمیاب است،کار عمیق هدفمند است.تو فصل اول نویسنده توضیح میده که ما در جهانی زندگی می کنیم که افرادی که تخصص خیلی ویژه‌ای در یک مورد خاص دارند و افرادی که می تونن به طور عمیق کار کنند بسیار مورد توجه هستند حتی اگر اینطور به نظر نرسه.تو فصل بعدی نویسنده استدلال میکنه با توجه به افزایش و همه‌گیری ارتباطات دیجیتال در محل های کار، وجود افرادی که بتونن تمرکز روی پروژه‌های به مدت طولانی کار کند کمیاب و غنیمته.و تو فصل سوم به این نتیجه میرسیم که برخلاف بسیاری از کارهای روزمره ای که با کمک شبکه های اجتماعی و اینترنت انجام می دیم کار عمیق هدفمند هستش و در واقع با سر شلوغی هایی پراکنده که نتیجه مرتبطی در بر ندارن مواجه نیستیم.تو بخش اول مثال های متنوعی از افرادی میزنه که تونستن با تمرکز چند ساعت یا چند روزه و یا حتی چند ماه روی کارشون به پیشرفت و ارتقاء چشمگیری برسند. تو این مثال ها گاهی فردی فقط یک یا دو ساعت در روز می تونه خودش رو از از رسانه ها جدا کنه و به کار عمیق بپرداز گاهی هم فردی پیدا میشه که قادره به مدت چند ماه به یک دهکده کوچک اطراف یک جنگل بره و به صورت متمرکز کار کنه. نویسنده پیشنهاد میده روی لپ تاپمون بازه‌های زمانی رو که مجاز به استفاده از اینترنت هستیم یادداشت کنیم و غیر از این زمان ها فقط و فقط روی کار متمرکز بشیم. به این ترتیب حتی اگر مجبور باشیم مدام ایمیل چک کنیم و ارتباط آنلاین با مردم داشته باشیم لطمه‌ای به کار عمیق ما وارد نمیشه.تو بخش قوانین بطور کلی با این موارد مواجه هستیم:عمیق کار کنید،بی حوصلگی را بپذیرید،رسانه‌های اجتماعی را ترک کنید،کم عمقی را کاهش دهید.طبق قانون اول، باید سعی کنید تا جایی که امکان داره محیط کارتون به‌گونه‌ای باشه که بتونید تمرکز کنید و به دور از ارتباطات مزاحم کارتون رو انجام بدید. یکی از مسائلی که مطرح می کنه آزمایشگاه بل هست که منجر به ساخت ترانزیستور و انقلاب عظیم در صنعت الکترونیک شد. تناقضی که این آزمایشگاه داره ارتباط افراد به شکل خاص با هم دیگه هستش نویسنده استدلال میکنه که اتفاقاً شکل معماری این ساختمان به گونه ای هست که افراد می‌توانند در زمانی که نیاز هست از ارتباط با هم دیگه و خلاقیت هایی که در جمع شکل می‌گیره استفاده کنند و زمانی که نیاز دارند بروی کار خودشون متمرکز بشن.در مورد قانون دوم، خلاصه اش میشه اینکه برای اوقات فراغت و بی حوصلگی برنامه داشته باشیم تا از سر ناچاری سراغ دنیای دیجیتال نریم. و حتی به کمک همون برگه کوچیک کنار لپ تاپ که اشاره کردم، مشخص کنیم دقیقا چه زمان هایی مجاز به استفاده از شبکه های اجتماعی هستیم.قانون سوم آب پاکی رو روی دستتون می ریزه! اصلا چه لزومی داره توی تمام شبکه های اجتماعی عضو باشیم؟! مگه کسانیکه عضو نیستن چقدر ضرر می کنن؟! گول تبلیغات این شبکه ها رو نخوریم و تسلیم هر فایده ی اندکی نشیم!تو قانون چهارم هم نویسنده چند راهکار از جمله مذاکره با رئیس رو مطرح می کنه که به کمکش بتونیم کارهای کم عمقی مثل جواب دادن به هر ایمیلی رو کاهش بدیم. نکته مهم این قانون اینه: لازم نیست همیشه در دسترس باشید و جواب هر درخواستی رو بدید!راستش مینیمالیسم دیجیتال بیشتر برای من مفید بود چون پر از راهکار عملیاتی بود. ولی این کتاب هم نکات خوب زیادی داشت که بالا چند مورد رو گفتم. «کارعمیق»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/60844 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 23:58:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب خوانی طاقچه: تولستوی و مبل بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-m9hqvw2vsyak</link>
                <description>کتاب آروم تولستوی و مبل بنفش دیشب (۲۹ بهمن) تموم شد. و وقت نظر دادنه!من از بچگی عاشق کتاب بودم، از همون ۵ سالگی که به لطف عمو فردوس از برنامه‌ی شهرک الفبا سواد خوندن یاد گرفتم،‌ تفریحم ورق زدن و سعی بر خوندن کتاب‌های الکترونیک بابا بود.? وقتی هم رفتم مدرسه، تا آخرین سال یعنی پیش‌دانشگاهی، همین که کتاب‌ها رو می‌دادن شروع می‌کردم به خوندن کتاب ادبیات! کنجکاو بودم ببینم اون سال قراره چی یاد بگیرم؟! چه شعرها و داستان‌هایی بخونم؟ یادمه وقتی ۹ سالم بود، مدرسه‌مون که عوض شد و رفتیم مدرسه نوساز، یه نمایشگاه کتاب برگزار شد. منم با اندک پول تو جیبیم (اون موقع ها فکر کنم نهایتا روزی ۲۰۰ تومن می‌گرفتم ?) یه کتاب تاشونده خریدم که یادمه در مورد حیوانات و پرنده‌هایی مثل جغد ? بود. اما راستشو بخواهید، مامانم مخالف سرسخت کتابخوانی من بود. هرچند سال‌های اول دبستان کتاب‌های «دخترک کبریت فروش»، «هایدی» و یکی دو تا کتاب دیگه رو برام خرید تا مدرسه بهم جایزه بده ، ولی خب بنظرش کتاب فقط باید درسی می‌بود! چه می‌شد کرد؟! ???‍♀اما منم کم نیاوردما! دوران راهنمایی هم عضو کتابخونه‌ی نزدیک خونمون بودم و هم عضو شدیداً فعال کتابخونه مدرسه! که دومی تو دبیرستان هم ادامه داشت و زنگ تفریح ها منصوره خانوم رو باید تو کتابخونه پیدا می‌کردن! ??تا همین الان هم بعد از خدا ، کتاب‌ها بی‌ریاترین و صبورترین و بخشنده‌ترین دوستانم بودن! اما هیچوقت فکر نمی‌کردم یه آدمی، یه جایی از این دنیا تصمیم بگیره برای کنار اومدن با اندوه ازدست دادن خواهرش، یک سال هر روز یه کتاب بخونه! واقعا ایده‌ی محشری بود! بچه که بودم و تو آخرین صفحه کتاب فارسی اسم اون ۵۲ کتاب پیشنهادی رو میدیدم، آرزو داشتم یه روزی انقدر کتاب (و پول برای خریدنش!) داشته باشم که بتونم تو یه سال ۵۲ تا کتاب بخونم! یعنی هفته‌ای یه دونه! که خب راستشو بخواهید پارسال بیشتر از ۶۰ جلد کتاب خوندم! ?? اما رویای کاری که «نینا» انجام داد و تو یه سال ۳۶۵ کتاب خوند،‌ واقعا برام دور از دسترس به نظر می‌رسه. ولی خدا رو چه دیدی؟! شاید منم یه روزی تصمیم گرفتم بشینم رو صندلی قهوه‌ایم و هر روز یه کتاب تازه بخونم، هر روز یه دنیای جدید رو کشف کنم!نینا دختری از یک خانواده 5 نفره است که با از دست دادن خواهر بزرگترش، زندگیش وارد مرحله ای جدید و پر شتاب می شه. اما بعد از گذشت سه سال، به خودش میاد و می بینه اندوهش رو درمان نکرده و در واقع فقط داشته ازش فرار می کرده. حالا راه حل چیه؟ پناه بردن به دوست قدیمی و همیشگیش؛ کتاب!اون تصمیم می گیره به مدت یک سال هر روز یک کتاب جدید بخونه، کتاب هایی با موضوعات متنوع و خب طبیعتا کتاب های خیلی قطور هم انتخاب نمی کنه. توی این یک سال کتاب خوندن در هر شرایطی برای اون حکم یک «کار» مفید رو پیدا می کنه که باعث می شه برنامه های ناگهانی رو با این کار از قبل مشخص شده تنظیم کنه.من خوندن این کتاب رو فقط به آدمایی پیشنهاد می‌دم که واقعا عاشق کتاب هستن. در حدی که برای اوقات بیکاری‌شون کتاب صرفاً یه انتخاب نیست، بلکه یه اولویته! مثلا وقتی تو مترو می‌خوان از ایستگاه امام خمینی (ره) تا تجریش برن، بجای موزیک پلیر ، طاقچه رو باز می‌کنن! ?#تولستوی_و_مبل_بنفش پایان مطالعه: ۱۴۰۰/۱۱/۲9کتاب تولستوی و مبل بنفش رو می تونید از اینجا بخونید: https://taaghche.com/book/42411 یکی از بخش هایی که دوست داشتم:یکی از بخشهایی که دوست داشتم ‌ </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 23:38:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کمدی‌های کیهانی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-yyuitqof78zj</link>
                <description>کتاب کمدی‌های کیهانی در طاقچه ?کتاب کمدی های کیهانی، یک کتاب قدیمی (مربوط به سال ۱۹۶۵) و اثر ایتالو کالوینو است. کتاب ژانر علمی تخیلی داره که باعث میشه شما در طول مدتی که مشغول خوندن کتاب هستید به دانسته هاتون از زاویه دیگه ای نگاه کنید! راوی داستان های این کتاب، موجودی هست که ماهیتی ازلی داره. انگار همیشه بوده و گونه های مختلف زیست کردن رو طی کرده جوری که شما آخرش متوجه نمیشید این چی بود که تجربه‌ی زندگی روی سحابی و اقیانوس و خشکی رو با هم داشت!  اینکه جهان و موجودات زنده چطوری شکل گرفتن، به گونه‌ای کاملاً خیالی و خلاقانه روایت شده و در عین حال شما میتونید بعضی از رفتارها و عادات اخلاقی امروزی انسانها رو در این کتاب بینید که جوری توصیف شدند که خیلی عجیب و غریب به نظر می‌رسن! اغلب کتاب های علمی تخیلی که می‌شناختم و خونده بودم مربوط به پیش بینی آینده می شد یا اینقدر خیالی بود که جنبه علمی جدی ای توش نمی تونستم پیدا کنم. اما این کتاب مرز حقایق و خیالات رو خوب رعایت کرده و این یکی از نقاط قوت این کتاب برای من بود. به عنوان کسی که شش سال فیزیک خوندم، اینکه هر فصل رو با یک پاراگراف از حقایق علمی و فیزیکی شروع می‌کردم خیلی برام جالب بود. مثلاً پاراگراف پایین که در ارتباط با زندگی کردن روی سحابی هاست من رو حسابی به وجد آورد:زندگی روی سحابی؛تصور کنید جای راوی این داستان باشید و بتونید روی توده ای از غبار و گاز دراز بکشید! یه چیزی شبیه به آروزی بچگیامون و خیال نشستن روی ابرها میمونه، و حتی غیرممکن تر از اون! یا مثلاً تصور کنید رفته باشید به عصر دایناسورها تا بفهمید این موجودات غول پیکر چه روحیاتی داشتن و چطور ازبین رفتن! و حتی جالب تر از اون، روزگاری رو تصور کنید که ماه بسیار به زمین نزدیک بود و میشد مثلاً برای تعطیلات پاشیم بریم روی صخره های شیری رنگش!تو کیهان‌شناسی یه نظریه هست که میگه هرچی کهکشانی دورتر باشه، با سرعت بیشتری هم از کهکشان ما فاصله میگیره. این حقیقت علمی رو تو یکی از داستان های این کتاب می‌تونید پیدا کنید و به این فکر کنید که ما هم هرچه بزرگتر میشیم چقدر از هم دور تر و تنها تر میشیم...این حرف رو استاد ما وقتی این نظریه رو بهمون درس می دادن، گفته بودن. با خوندن این داستان از کتاب بعد از سه سال دوباره یاد این حرف افتادم. واقعا چی میشه اگر روزی راه شیری جایی که الان هست نباشه و ما دیگه از آندرومدا نوری دریافت نکنیم؟!من این کتاب رو آخر شب میخوندم تا با ذهنی که تو ستاره ها گشته و سعی کرده به ساکن کهکشان روبرویی علامت بده، یا رفته زیر اقیانوس تا با بزرگ قومش صحبت کنه به خواب برم.البته همه‌ی داستان های کتاب به یک اندازه برام جذابیت نداشت و بعضی ها به قدری خسته‌کننده بود که خیلی هم یادم نموندن! :)در نهایت اینکه ، خوندن این کتاب رو به تمام کسانی که میخوان مدتی از روز ذهنشون رو از تمام مشغله ها خالی کنند پیشنهاد می کنم. چون توانایی این رو داره که شما رو در خیالات و دنیایی غرق کنه که مربوط به گذشته است ولی شاید هیچ وقت وجود نداشته! لینک کتاب هم اینجاست:  https://virgool.io/p/yyuitqof78zj/%C2%AB%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/74405 </description>
                <category>m_jafari</category>
                <author>m_jafari</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 23:02:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>