<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مُرتِژیک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_mim</link>
        <description>مغزی لوچ که آب برای شستشو پیدا نمی کند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:56:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1235949/avatar/gDS2qg.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مُرتِژیک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_mim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدا کریمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_mim/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%87-ceik5uss5ywh</link>
                <description>حالا دیگر می‌دانستیم که قرار است از پیش هم برویم. دیگر امیدی برایمان نمانده بود. ما از دست داده بودیم تمام چیزهایی را که برایشان در جنگ بودیم. یک دفعه آمده بود مغازه و با لحنی که انگار مدت‌هاست در ذهنش تمرین کرده بود؛ گفت: « دیگه نمی‌تونم تحمل کنم! همیشه وضع همینه. اول ماه بدهی صاف می‌کنیم و از وسط ماه به بعد باید با هوا خودمون رو سیر کنیم» راست می‌گفت. سه سال پیش که قرار بود برای خودم مغازه‌ای بزنم و نوکر و ارباب خودم باشم، مهمانی مفصلی گرفتیم و چندتا از پول بده‌های فامیل را دعوت کردیم تا بتوانیم ازشان قرض بگیریم و مغازه را آباد کنیم. مهمانی که تمام شد ما ماندیم و ظرف‌های کثیف و خانه‌ای به هم ریخته. تا آمدیم حرف بزنیم گوشی یکی زنگ خورد و خبر مردن بزرگ فامیل را داد. پیرمردی ۸۰ ساله که طوری زندگی کرد تا همه از او جز به نیکی یاد نکنند. فضای خانه سنگین شد. یکی از خانم‌ها شروع کرد به گریه و زاری و دیگر بقیه مهمانی همه در شوک خبری فرورفته بودند. مهمان‌ها که رفتند رو به من کرد و گفت: « اینم از شانس ما پیرسگ حالا باید امشب می‌مرد» نگاهش غم داشت مانند سربازی که رو به روی دشمن ایستاده و خشاب تفنگش در مهم‌ترین لحظه زندگی‌اش، تمام شده. حالا سه سال از آن ماجرا می‌گذرد و ما با وام‌های بانکی مغازه را گرفته بودیم، اما پولی نداشتیم تا مغازه را پر کنیم. پدرم گفت: « با همین چیزای کوچیک شروع کنید لازم نیست از اول مغازه کامل باشه که. خدا کریمه شما شروع کنید اوس کریم کمک می‌کنه.» اوس کریم اما تمام بلیط‌های شرط بندی‌اش را روی باخت ما خریده بود. می‌دید که داریم له می‌شویم و کاری نکرد. امروز وقتی آن لحن سردش‌ را که انگار دندان نیش گرگی باشد به صورتم زد. هیچ نمی‌توانستم بگویم. حق با او بود. ما باخته بودیم. همه‌ی زندگی‌مان را. تخم مرغ شانسی ما برای این زندگی پوچ بود. قرار بود بعد از اینکه مغازه سامان گرفت و چرخش چرخید. عروسی بگیریم. مادرش وقتی سیزده سال داشت مرده بود و پدرش یک ماه بعداز عقدمان فوت کرد. پدرم دختر نداشت او را مانند دخترش می‌پرستید و مادرم جای مادر نداشته‌اش را برایش پر می‌کرد. من پلی بودم که  بدبختی را به شوم بختی وصل کرده بودم. وقتی وارد مغازه شد نمی‌دانستم برای چه آمده و وقتی رفت می‌دانستم که تصمیم‌ش را گرفته. که برای همیشه برود. چند ماهی می‌شد که او داشت خرج همه‌ی ما را می‌داد. در یک آژانس هواپیمایی کار پیدا کرده بود و بلیط سفرهایی که آرزو داشت برود را برای صاحبانشان چاپ می‌کرد. غروب که به خانه آمدم. اشک مادرم را دیدم که گوشه حیاطی که دیوارهایش نم گرفته چمباته زده و دارد آرام می‌زند روی پایش. سایه‌اش را دیدم که از کنار پدرم گذشت و وارد حیاط شد. چمدان‌ش را مثل بچه‌ای که باری سنگین بر می‌دارد و به چپ راه می‌رود، دستش گرفته بود. مثل حیوانی که دست خالی از شکار برگشته باشد نگاهش کردم و او انگار که از قبل می‌دانست فاتح نبرد است با حالتی که شرمسار بود از پیروزی گفت: «من دارم می‌رم. به کجاش رو نمی‌دونم ولی اینو می‌دونم نباید اینجا بمونم. من دوستت داشتم ولی دوست داشتن خالی مثل کیک بدون شکره از دور قشنگه اما وقتی مز‌ه‌اش کنی حالت رو بهم می‌زنه» همیشه عادت داشت که برایم تصدیق حرف‌هایش از مثال‌های عینی استفاده کند. حتی پیچیده‌ترین مسائل جهان را می‌توانست با مثال به آدم بفهماند. باز هم نگاهش کردم. حرفی نداشتم. همه‌ی جوانی‌اش به پای من و خانواده‌ام رفته بود. دید حرفی نمی‌زنم گفت:« احضاریه طلاق تا چند روز دیگه میاد. من از مهریه‌ام گذشتم چون نمی‌خواستم با این اوضاع خانواده‌ت زندان هم بیوفتی» مادرم شیون بلندی کرد، انگار که دارند دخترش را در خاک می‌کنند. نگاهی به مادرم کرد و بعد طوری که انگار بخواهد با راه‌رفتن بغضش را مخفی کند چمدان را روی زمین کشاند و سمت در رفت. صدای چرخ‌های چمدان نوید روزهای سیاه‌ آینده را می‌داد. </description>
                <category>مُرتِژیک</category>
                <author>مُرتِژیک</author>
                <pubDate>Mon, 14 Aug 2023 01:54:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از خانه‌ام فرار نکردم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_mim/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-c441zfj4ei3c</link>
                <description>وقتی داشتم برای اولین بار وسایلم را جمع می‌کردم تا به خانه‌ای که با سه نفر دیگر در اجاره کردنش شریک بودم بروم؛ همه چیز تلخ شد. شروعی تلخ با قهرهای مادرم و نگاه سرسنگین و افسوس بار پدر. بعدتر وقتی کمی گذشت و دست نوازش‌گر زمان بر روی صورت‌مان کشیده شد، آرام‌تر شدیم. دیگر وقتی می‌خواستم به خانواده‌ام سر بزنم نگران بغض‌های فرو خورده مادرم و درد نهان پدرم نبودم. آنها عادت کرده بودند به نبودم. عادت کرده بودند به داشتن فرزندی که بعد از سن ۲۰ سالگی تصمیم گرفته بود تا امنیت و آسایش خانه را ترک کند و خودش را به دست گرگ‌ها خیابان بسپارد. آنها دیگر به ندیدنم در چند روز متوالی عادت کرده بودند. اوایل هر روز زنگ می‌زدند تا باهم حرف بزنیم. آدمیزاد نمی‌تواند وصله وجودش همینطور بگذارد و برود، من هم به خاطر نبودنم واجب می‌دانستم تماس‌هایشان را جواب بدهم و حالی‌شان کنم که با رفتنم قرار نیست فراموششان کنم.  چند هفته‌ای که گذشت دیگر زنگ نزدند، زنگ زدن هر روزه به زنگ زدن‌های آخر هفته تقلیل یافت. دیگر فقط روزهای آخر هفته که قرار نبود بهشان سر بزنم، زنگ می‌زدند و حالم را می‌پرسیدند. و این یک رابطه دو طرفه بود یکجور شرطی‌سازی انسانی، اگر من زنگ نمی‌زدم آنها زنگ می‌زدند و اگر آنها زنگ نمی‌زند من بودم که تشنه‌ی احوالشان می‌شدم. حالا دیگر فهمیده بودند که پسرشان با رفتن از خانه قرار نیست فراموششان کند و یا هر نوع خطر دیگری. دیگر مادرم برای هر بیرون رفتنی سوال پیچ نمی‌کرد و پدرم برای هر دیر آمدنی ابروهایش را در هم نمی‌پیچید. آنها متوجه شده بودند که بزرگ شدم و می‌توانم تصمیم بگیرم. آنها دیگر به حرف‌هایم با مدل دیگری گوش می‌دادند. حالا حرف‌هایم وزن‌دار شده بود. </description>
                <category>مُرتِژیک</category>
                <author>مُرتِژیک</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 00:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار من به خانه ات بیایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_mim/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%85-ivhzc761cpoj</link>
                <description>وقتی که شهریار داشت می گفت &quot; آمدی جانم به قرابانت ولی حالا چرا&quot; کیلومترها آنور تر و سال ها بعد جایی نزدیکی سرزمین های کمونیسم کسی روحش هم خبر نداشت که یک روزی در میان روزه های درگیر جنبش سبز و شعار های سیاسی یک ملت همیشه درحال سرکوب برایش شعری را بنویسد و پست کنند و به نامور پست بگوید که می خواهم سریع به کشور شوروی برسد و هزینه اش هرچه باشد پرداخت می کند و فقط می خواهد که نامه برسد، صحیح و سالم هم برسد. مامور پست هم که انگار کلمه شوروری چرکی باشد وسط گلویش سرفه ایی کرده بود هاج و واج پرسیده بود که شوروی کجاست و بعد به من نگاه کرده و من برایش توضیح دادم که شوروی همان روسیه الان است و بعد انگار که خلت گلویش پایین رفته باشد &quot;آهان&quot; گفته بود و سرش را برد توی کامپیوتر بعدهم طوری که انگار پیرمرد روبه رویش داستگاه عابری باشد وسط پیاده رویی خلوت گفت که هزینه نامه 50 تومن می شود و دستش را بلند کرده بود تا از پشت پیشخوان سبز با سرامیک های گرمش که باد کولرهم نتوانسته بود خنکشان کند بگیرد. پیرمرد نگاهی به من کرد طوری که انگار دعوت نامه ایی باشد برای ورود به عمق روحش و بدون اینکه منتظر باشد دعوتش را قبول کنم من را نشاند روی صندلی آهنی اداره پست که کمی زنگ زده بود و مثل تاب در پارک بچه ها تکان می خورد و شروع کرد به گفتن تمام حرف هایی که باید جگرت را در می اوردی تا وقتی که جزغاله شد استخوان ها و بقیه جوارحت را نسوزاند. دانشجوی روسیه بود و رفته بود که ادبیات روس یادبگیرد و بحایش کمونیسم شده بود و با یک چمدان کتاب و نامه و اصدل برگشته بود خانه و هنوز چمدانش را باز نکرده بود که انقلاب شده بود و ناگزیر ماندنی شده بود در ایران. آنده بود که کتاب ها و نامه ها باقی چیزهارا به مسعور بدهد و برگردد. خودش آمده بود اما قلبش را در پترزبورگ در کنار دختری موبور و قد بلند با پاهایی کشیده و چشمانی درشت جا گذاشته بود. قول داده بود که برمیگردد و باهم می روند در یک حای دیگر کره زمین که هنوز کمونیسم و نازی و فاشسیم و اسلام آنجارا پیدا نکرده اند چمدان هاشان را زمین می گذارند و شروع می کنند به زندگی بدون هیچ &quot;ایسمی&quot; که بخواهد همچون خره وجودشان را ریز ریز بمکد. از پیش مسعود که آمده بود گیر اطلاعات می افتد و شروع میکند به گفتن حرف هایی که از سال اول دانشگاه یاد گرفته بود و حالا برای مسعود آورده بود و خلاصه همه ی کتاب ها را می نوسد و قول میگرد که بعداز چند روز آزاد شود تا به روسیه برگردد و با همان دختری که قلبش را همچون بومیان آفریقا از جا کنده بود تا شیطان وارد روحش نشود به جای دیگری برود و زندگی آرامی را شروع کند. مهر آزادی اش زده نشده بود که در زندان پیچید مسعود فرار کرده و رفته . همان جا در یکی از دستشویی های نمدار و بو گرفته زندان شلنگ را در گلویش می پیچد و روحش که دیگر در آخرهای خارج شدن بوده یکی از هم اتاق هایش نجاتش می دهد و  او نی شود رهبر تمام کمونیست های زندان. رئیس زندان که رئیس بود کس دیگری را تاب نمی آورد شیره ی جانش را می گیرد و بعدهم پرتشمی کند در انفرادی برای شش ماه. انگار که مک کوئین باشد ورژن ایرانی اش وقتی از انفرادی بیرون می آید همه ی موهاش سفید شده بودنند. نور خورشید که پوست هایش خورد انگار شمشیر تیزی باشد که گلوی گوسفندی را می درد. وقتی که فهمیدند هیچکاره بوده آزادش می کنند با موهای سفید و صورتی چروک که هرکه نگاش میکرده صلوات میفرستاده و زن های حامله انگار که مالیخولیا شده باشند با دیدنش جیغ میکشدند و هوار می کردنند. اهل محل اورا با چوب و چماغ بیرونش می کنند. درگوشه ترین جای تهران چندمتر خانه پیدا میکند و شروع می کند به نامه نوشتن برای همان دختری که از روسی بودن فقط زبانش را بلد بود و مابقی چیزهاش مثل الهه های یونان باستان بود. نامه می نویسد و دیگر از خانه بیرون نمی آید. هیچکس او را نمی دید شب ها به مغازه های دور از خانه اش می رفت و در راه برگشت یکپاکت کامل سیگار می کشید. نامه هایش را صبح زود  در صندوق پست می انداخت و بعداز چندسال فهمید که دیگر هیچ پستچی به صندوق های پستی سر نمی زند دلش به حال تمام کلماتی که در لای پاکت نامه و صندوق پست حبس شده بودنند می سوخت. نامه نوشتن را هم کنار گذاشت و مثل فیلسوفی که تمام حرف هایش را حتی خودش هم قبول نداشته باشد کز کرده بود گوشه ی کنج خانه ایی که کنج ترین جای تهران بود. انگار که هشت ماه انفرادی اورا خودکفا کرده باشد مابقی عمرش را در انفرادی خودخواسته گذرانده بود فقط شب ها بیرون می آمد به جاهای مختلف میرفت و یک پاکت سیگارش که تمام می شد بر میگشت به خانه. و حالا بعد از سی وپنج سال یک جا نشینی تخمش را شکسته بود و آمده بود بیرون با نوهایی ژولیده لباس هایی که بوی ترشیدگی می داد. در خواب دیده بود که دخترک منتظرش نشسته و هرجقدر که به هم نزدیک تر می شوند پوست دختر چرکویده تر می شود و موهایش سفید تر  و قدش خمیده تر می شده تا اینکه به هم می رسند و او بغلش می کند و دخترک پیر انگار که در میان آتش افتاده باشد در بغل لو ترقی میکند و خاک می شود و رد خاکسترش در جای جای بدنش می ماند و هرچقدر تلاش میکند که خاکستر دختر را از بدنش بتکاند خاکستر ها بیشتر می شوند و کم کم تمام بدنش را می گیرند. حالا با عذاب وجدانی چهل ساله آمده بود تا نامه ایی را که برای معشوق پیرش نوشته بود را به دستش برساند و آقای جوان پشت پیشخوان که ازش خواسته بود آدرس را بنویسد  او کمی فکر کرده بود بعد گفته بود یادش نیست چونکه دختر همیشه به خانه او می آمده و او یکبارهم از معشوقش نپرسیده بود که آدرسش کجاست.</description>
                <category>مُرتِژیک</category>
                <author>مُرتِژیک</author>
                <pubDate>Mon, 04 Oct 2021 01:16:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>