<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه رمضانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_r_1314</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:38:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2106681/avatar/aRgqYi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محدثه رمضانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_r_1314</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سزاوار جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_r_1314/%D8%B3%D8%B2%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-imunfiitczsn</link>
                <description>سزاوار جدایی#پارت _۲دختر جوان با لباسی نباتی رنگ مقابل آیینه قدی اتاقش ایستاده بود و با چشمانی بی فروغ به چهره پر رنگ و لعابش می‌نگریست. با ورود شهاب به اتاق هین بلندی کشید و دستش را به سینه چسباند و با هاج و واجی سلامی داد. شهاب با لبخندی جواب سلامش داد. جعبه ای که از شب قبل درون جیبش بود را میان دستانش مقابل ساغر گرفت و با همان لبخند همیشگیش گفت:_« تولدت مبارک . انگاری ترسوندمت.»تبسمی ملیح گوشه لبان ساغر را بالا برد . جواب داد:_« ممنونم خیلی لطف کردی.»_« نمی خوای بازش کنی؟»_« وقتی رفتی نگاش میکنم.»لبخندی عمیق گونه شهاب را چال انداخت و گونه ساغر را از شرم گل . شهاب با چشمانش چرخی به دور اتاق زد و دوباره روی صورت و لباس ساغر ثابت ماند. لحن صدایش تغییر کرد و با صدای گرفته ای گفت:_« پس... بلاخره وقتش رسید.»ساغر سری بالا و پایین کرد. _« بلاخره.»چند لحظه ای به سکوت میان هردو گذشت . هردو ساکن و متفکر همان جور روبروی هم ایستاده بودند. انگار فکر هر دو نفرشان پی یک چیز بود. بلاخره شهاب سکوت را شکست و با لحن گسی گفت:_« دوست داشتم قبل از همه تولدت رو تبریک بگم و هدیه ات رو بدم.»سکوت ساغر طولانی شد .شهاب پوف بلندی کشید و باز ادامه داد:_« بگذریم . مثل اینکه دیگه حرفی واسه گفتن نمونده. الاناست که سروکله مهمونا پیدا بشه . بهتره منم واسه خوش آمد گویی پایین باشم.»این را گفت و بطرف در براه افتاد. قبل از اینکه از اتاق خارج شود، صدای ساغر را از پشت سر شنید که هراسان و نام آرام پرسید:_« چرا شهاب؟ چرا این کارارو میکنی؟یعنی این کار لازمه؟»شهاب چند قدمی به درون اتاق برگشت و نزدیکتر ایستاد و گفت:_« یه آدم عاشق واسه عشقش همه کار می‌کنه.»برق اشکی در نگاه ساغر درخشید. چانه اش لرزید و با صدای لرزانی گفت:_« اگه وضعیت فرق میکرد یا به هر دلیلی موقعیت یه جور دیگه ای بود..»شهاب نگذاشت ساغر حرفش را تمام کند .  انگشتش را روی لب های رز زده اش گذاشت و آن قدر نزدیکش بود که نفس های گرم و کوتاه و پی در پی اش ، شانه های نحیف ساغر را بلرزاند. دسته ای از موهای لخت و مشکی ساغر را در دستش گرفت.  به آرامی با نوک سر انگشتانش لمس کرد و سپس آن را تا نزدیکی لبانش بالا برد و عمیق بویید و بوسه ای طولانی به آن زد  و به آرامی نجوا کرد:_« اگه وضعیت فرق میکرد الان اینجا نبودم.»سپس بی آنکه چشم در چشمش شود، موهایش را رها کرد و از اتاق خارج شد.</description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 15:37:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سزاوار جدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_r_1314/%D8%B3%D8%B2%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ge8sawmvfmls</link>
                <description>رمان #سزاوار جدایی نویسنده: محدثه رمضانیپارت _۱رنو داستر مشکی رنگ ، مقابل درب خانه ای ویلایی توقف کرد. مرد جوان با کت و شلوار مشکی و کفش های چرمی براق همرنگ کتش، از آیینه جلویی ماشین نگاهی به چهره خوش تراشش انداخت . جعبه کوچک داخل جیبش را از روی لباس ، لمس کرد . نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد. کارگری که بالای نوردوان آهنی، در حال بستن ریسه های بالای درب حیاط بود ، با دیدنش چانه اش را کمی خاراند و با تملق گفت:پارت _۱مشکی رنگ ، مقابل درب خانه ای ویلایی توقف کرد. مرد جوان با کت و شلوار مشکی و کفش های چرمی براق همرنگ کتش، از آیینه جلویی ماشین نگاهی به چهره خوش تراشش انداخت . جعبه کوچک داخل جیبش را از روی لباس ، لمس کرد . نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد. کارگری که بالای نوردوان آهنی، در حال بستن ریسه های بالای درب حیاط بود ، با دیدنش چانه اش را کمی خاراند و با تملق گفت:گ ، مقابل درب خانه ای ویلایی توقف کرد. مرد جوان با کت و شلوار مشکی و کفش های چرمی براق همرنگ کتش، از آیینه جلویی ماشین نگاهی به چهره خوش تراشش انداخت . جعبه کوچک داخل جیبش را از روی لباس ، لمس کرد . نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد. کارگری که بالای نوردوان آهنی، در حال بستن ریسه های بالای درب حیاط بود ، با دیدنش چانه اش را کمی خاراند و با تملق گفت:_« به آقای داماد خوش تیپ...‌مبارکه . انشاالله خوشبخت شین.»با توقف مرد جوان ، ادامه داد: « میگم شادوماد این شیرینی ما یادت نره. »سپس لبهایش را از هم باز کرد و دندان های زرد سیگاریش را به نمایش گذاشت. لبخندی تلخ کنج لبان مرد خوش پوش نشست. دسته ای پول از جیب بغل کتش بیرون کشید و آن را مقابل مرد کارگر گرفت و گفت:_« بفرمایین قابل شما رو نداره.»برق پول در نگاه مرد درخشید. مقابل آن همه سخاوت شرم کرد. چند تایی اسکناس ده تومانی بیرون کشید. آن را بوسید و به پیشانیش چسباند و در همان حال که در جیب جلویی لباسش جای میداد ، متواضعانه تر از قبل گفت:_« ایوالا داداش. علی برکت الله.»مرد جوان با رضایتی که در چهره اش مشهود بود وارد حیاط شد. حیاط هنوزم کار داشت . وسط حیاط پر بود از میز و صندلی های روی هم تلنبار شده. بی توجه، به آن همه بی نظمی ، وارد خانه شد.گرمای مطبوع خانه ، سرمای بیرون را از یادش برد هرچند یخچال های درون او هنوز آب نشده بود و چند باری شانه هایش لرزید.‌ پله ها را دو تا یکی بالا رفت و همانطور فشار دستش روی جعبه کوچک داخل جیبش بیشتر شد. پشت در اتاقی، مکثی کرد . چند باری دم و بازدم عمیقی انجام داد و سپس چند تقه ای به در نواخت. با صدای دعوت زنی ، قدم به درون اتاق گذاشت .</description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Feb 2024 23:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی که برای خواندنش ، نیاز به یک تفسیر دارید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_r_1314/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-cjxcbgeyknuu</link>
                <description>معرفی کتاب: « صد سال تنهایی »نویسنده: « گابریل خوزه گارسیا مارکز»مترجم: بهمن فرزانه انتشارات: امیرکبیرقالب ادبی: رمانژانر: رئالیسم جادوییتعداد صفحات: ۴۰۸ صفحهگابریل گارسیا مارکز کیست؟گابریل خوزه گارسیا مارکز در تاریخ ۶ مارس ۱۹۲۷ در یکی از روستاهای کوچک در کلمبیا چشم به جهان گشود. نویسنده ای هوشمند، ناشر و فعال سیاسی که با خلق اثر « صد سال تنهایی » توانست جایگاهی ویژه در میان تمام هنرمندان و رمان نویسان آمریکای لاتین و جهان کسب کند. او پس از شکر آب شدن رابطه اش با دولت کلمبیا و مورد تعقیب قرار گرفتنش ، به مکزیک مهاجرت میکند. در همین سالها یعنی به سال ۱۹۸۲ او توانست جایزه نوبل ادبی را به خاطر خلق صد سال تنهایی دریافت کند.ظاهراً حضور پدربزرگ گارسیا در جنگ های هزار روزه کلمبیا و روایت داستانهای بیشمار و شگفت انگیز از زبان مادربزرگ همراه با قوه تخیل و فوق العاده هوشمند و خلاق این نویسنده ، همه و همه در شکل گیری این کتاب نقش بسزایی داشته است .این نویسنده در سال ۲۰۱۷ بر اثر کهولت سن به دیار باقی شتافت .دیگر آثار این نویسندهاز دیگر آثار او که به زبان فارسی ترجمه شده اند میتوان به « عشق سالهای وبا» ,«پاییز پدرسالار », «به ساعت شوم» اشاره کرد .تحلیل کتاب « صد سال تنهایی»کتاب « صد سال تنهایی» از آن دست کتابهای پر محتوایی است که نقد و بررسی اش توی چند سطر و چند صفحه کتاب، به هیچ عنوان نمی گنجد.منتقدین معتقدند که این کتاب چند بعدی را از چند جهت میتوان  مورد بررسی قرار داد . اینکه بخواهیم کتابی به عظمت صد سال تنهایی را فقط در چند سطر معرفی و نقد کنیم، کم لطفی و ناحقی بزرگی است در باب شأن نویسنده ای باهوش و خلاقی چون گابریل گارسیا مارکز .  دانش و آگاهی نویسنده و تسلط او به علوم جامعه شناسی ، سیاسی ، مذهبی به همراه قوه تخیل قوی و قلمی هوشمندانه باعث میشود تا شمارا تا آن سوی سرزمین ها ، جایی که جادو و واقعیت با همدیگر ترکیب شده اند، ببرد .داستان صد سال تنهایی داستان ظهور و سقوط روستایی کوچک به نام « ماکوندو» است که حوادث و اتفاقات آن در بازه زمانی اوایل سال ۱۸۰۰ میلادی تا نیمه های ۱۹۰۰ میلادی رخ می دهد . زاویه دید داستان سوم شخص است و سبک نگارش آن رئالیسم جادویی است . اگر شما از آن دسته خواننده هایی هستید که به سبک رئالیسم علاقمند هستید ، شما را به خواندن این کتاب جادویی دعوت میکنم . رمان صد سال تنهایی روایت قبیله ایست به نام بوئندیا که در دهکده ای به نام ماکوندو زندگی میکنند و به شرح زندگی شش نسل از خانواده میپردازد .روستایی که هیچ ارتباطی با دنیای بیرون ندارد و با تنها افراد بیگانه ای که در ارتباط بوده اند ، کولی هایی هستند که هر از گاهی به آنجا سر میزنند . داستان با اعدام سرهنگ آئورلیانو بوئندیا ، یکی از قدیمی ترین های روستا، آغاز می‌شود ‌ او در لحظه اعدامش به یاد دوران کودکیش ، زمانی که هنوز تعداد خانه های ماکوندو تنها بیست خانه کاهگلی و نئین داشت، میافتد و بلافاصله به یاد می آورد که پدرش او را برای « کشف یخ» نزد کولی ها برده بود . کولی ها تنها کانال ارتباطی میان ماکوندو با جهان بیرون تا قبل از رسیدن ریل قطار به آنجا محسوب میشدند. هر بار کولی ها به آنجا می آمدند با خود کالا و یا وسایلی از دنیای جدید به همراه می آوردند . اختراعات جدید بشری ، به چشم خاندان بوئندیا پر از ابهام ، شگفتی و اسرار آمیز و ماورایی بود.خوزه آرکادیو بوئندیا، بنیان گذار ماکوندو ، کسی است که حاضر است تمام هستی اش را بدهد تا این اکتشافات را به دست بیاورد . مثلاً اولین بار که آهن ربا را دید به فکر این افتاد  با آن به دنبال طلا بگردد. سپس همه عمرش را به دنبال طلا گشت !« خوزه آرکادیو بوئندیا که همیشه تصورات بی حد و حصرش به ماورای معجزه و طبیعت و جادوگری میرفت، فکر کرد شاید بتوان آن اختراع بیهوده را برای استخراج طلا از زمین به کار گرفت.ملکیادس که مرد صدیقی بود ، چنین چیزی را پیش بینی کرده بود: به درد آن کار نمی‌خورد.ولی خوزه آرکادیو بوئندیا در آن زمان ، به صداقت کولی ها معتقد نبود.قاطرش را به اضافه چند بزغاله با دو شمش آهن ربا معامله کرد.همسرش اورسولا آیگوآران که برای افزایش درآمد ناچیزشان روی آن حیوانات حساب می کرد ، نتوانست او را ازاین معامله منصرف کند.»مبادا تشابه اسمی شخصیت ها شما را به اشتباه بیندازد ! اگر چنین هست هر بار که به مشکل برخوردید میتوانید به نمودار شجره نامه که در اول کتاب آمده است ، مراجعه کنید . اگرچه در نگاه اول تشابه اسمی شما را به درد سر میندازد ، اما در واقع هیچ یک از اسامی مثل هم نیستند .علت این امر هم تفاوت  زبان اسپانیایی با زبان فارسی است و ظاهراً تمام این اسامی در کلمبیا با همدیگر تفاوت از زمین تا آسمان دارند.تمام شخصیت های داستان ، دارای سرنوشتی متفاوت، سر انجامی مرموز و گاه جادویی هستند که همگی در نهایت با یک شکست بزرگ و تنهایی عمیق رو در رو میشوند .در این داستان شما شاهد اتفاقات جادویی بسیاری خواهید بود . داستان ماکوندو نماد  دنیای بزرگ امروزی ماست. نماد فاصله بین دنیای مدرن و سنت ،فاصله بین باورهای جدید و قدیم  جهل، خرافات، جنگ های داخلی، سیاسی،  اعتقادات مذهبی،دین ، افراط و تفریط، کشمکش های درونی ، عشق ، تنهایی ، نفرت ، قتل و.... همه  و همه در این داستان به طرز ماهرانه و هوشمندانه ای به آن پرداخته شده است.از نگاه مارکز بشر چیزی جز باورهایی که به او تحمیل می‌شود ، نیست و این باورها محصول اجتماع است .به این ترتیب با این جهان بینی ژرف و عمیقی که نویسنده درباره بشریت داشته است ، براحتی میتوان پی برد که چرا مردم امریکا  معتقدند که آمریکای لاتین این کتاب را برای فهمیدن خود به وجود آورده است.شجرنامه شش نسل خاندان بوئندیاچرا صد سال تنهایی ؟؟؟از نگاه مارکز گذشته ، حال و آینده مفاهیمی جدا از هم نیستند . آنچه در گذشته اتفاق افتاده و آنچه در حال رخ دادن است تأثیر مستقیمی بر روی آینده ما دارد . از نظر او بشر تا زمانی که میان آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است و آنچه در حال صورت میگیرد ، نتواند تعادل برقرار کند، محکوم به شکست است . حتی اگر صد سال طول بکشد!نظر مارکز در مورد صد سال تنهاییمارکز قبل از دریافت جایزه نوبل اینگونه میگوید:« من به جرأت فکر میکنم واقعیت خارج از اندازه این اثر نه فقط فن بیان ادبی آن است که سزاوار توجه آکادمی ادبی نوبل شده است. واقعیتی که نه تنها روی کاغذ؛ بلکه در بین ما زندگی میکند و مسئول مرگ و میر تعداد بیشماری از ماست و این یک منبع تغذیه کننده‌ی خلاق است . پر از غم و اندوه و زیبایی. برای غم و نوستالژی یک کلمبیایی و یک رمز نگاری بیشتر از یک ثروت خاص، شاعران و گدایان، نوازندگان و پیامبران، رزمندگان و اراذل ، همه موجودات از آن واقعیت لجام گسیخته ، همه ما باید بپرسیم . اما اندکی از تخیل برای مشکل حیاتی ما ؛ میتوان زندگی را به معنای متعارف باور پذیر کند. این: دوستان معمای تنهایی ماست .»این گفته ها نشان دهنده نمادین بودن داستان صد سال تنهایی است .بهترین ترجمه ؛بهترین ترجمه این کتاب متعلق به آقای بهمن فرزانه است که نثری روان و تأیید  ترجمه توسط شخص آقای گابریل گارسیا مارکز ، از امتیازات آن محسوب میشود .</description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 16:13:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب « کتابخانه نیمه شب »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_r_1314/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-yvtxfufc8ssl</link>
                <description>معرفی کتاب : کتابخانه نیمه شبنویسنده : مت هیگمترجم : محمد صالح نورانی زادهانتشارات : کوله پشتی تعداد صفحات : ۳۵۲ صفحهژانر رمان : انگیزشیمت هیگ زاده ۳ ژوئیه ۱۹۷۵ در شفیلد انگلستان به دنیا آمد. او در دانشگاه هال انگلستان در رشته های زبان انگلیسی و تاریخ درس خوانده است و در حال حاضر به نویسندگی و روز نامه نگاری مشغول است. مت هیگ زمانی که فقط ۲۴ سال داشت ، درگیر افسردگی شدید شد که او را دچار فرو پاشی روانی کرد و تا مرز خودکشی پیش برد. اما خوشبختانه توانست به این بیماری غلبه کند. امروزه او در آثارش با الهام از آنچه که در گذشته تجربه کرده ، به صحبت در پیرامون افسردگی میپردازد . « کتابخانه نیمه شب » در سال ۲۰۲۰ منتشر شد . خیلی زود این اثر به یکی از پرفروش ترین های کتاب سال و معروف ترین کتاب هیگ شناخته شد . او که هم برای بزرگسالان مینویسد و هم برای کودکان ، با این اثر در ایران نیز مشهور شده است . در ابتدا کارکتر اصلی داستان مرد است ،اما در اواسط داستان کارکتر مرد به زن تغییر میکند . خود مت هیگ علتش را شباهت زیاد شخصیت اصلی مرد با خودش دانسته ، و به این ترتیب ، جنسیت را تغییر داده است . این کتاب پر است از جملات قصار و فلسفی ، همانند همان داستان‌هایی که از داستا یفسکی می‌خوانیم . البته شاید این قیاس از خیلی جهات درست نباشد اما هر دو نویسنده گاه جملاتی میگویند که شما را مبهوت و وادار به تفکر میکنند . داستان « کتابخانه نیمه شب » ازین قرار است که « نورا سید» فارغ‌التحصیل رشته فلسفه ، که یک شناگر و موسیقی دان قابلی است. همزمان نیز به یخچال شناسی و حیوانات و محیط زیست واز همه مهم تر به تنها عضو خانوادش یعنی برادرش علاقمند است . او پس از گذراندن یک روز کاملا ناراحت کننده و پر از یأس با یک تصمیم از پیش تعیین نشده ، ناگهان تصمیم به خودکشی می گیرد . او بعد از خودکشی به دنیایی مابین مرگ و زندگی  میرود . وارد کتابخانه ای عجیب میشود که تمام کتابهایش در طیف های مختلف رنگ سبز هستند و تا بینهایت کتابها روی هم چیده شده  ، طبقه طبقه ادامه دارند .به جز یک کتاب که رنگش با بقیه فرق میکند ،یک کتاب خاکستری رنگ ، که نام کتاب « حسرت ها »است . این کتاب بقدری قطور و سنگین است که نورا مجبور میشود برای باز کردن و خواندن آن ، روی زمین بنشیند و آنرا روی پایش بگذارد .چیزی که در اینجا جالب توجه است این است که در آنجا  زمان در نقطه صفر باقی مانده است. در این کتابخانه هر کتاب سبز دریچه ای به جهان های موازیست . فرصت زندگی دوباره ایست که نورا اجازه دارد فقط یک بار آن زندگی را انتخاب و امتحان کند و یا تا پایان عمر در آن زندگی باقی بماند . اما کدام زندگی برای او از همه بهتر است ؟در کدام زندگی به تمام خواسته ها و آمالش جامه عمل پوشانده است و یک فرد موفق و مشهور است؟ در کدام یک از این کتابها ، او عمیقاً از زندگیش خوشحال است و احساس رضایت دارد؟  کسی نمی‌داند. جز خانم « الم »  زن کتابدار که به نورا برای انتخاب هایش فقط میتواند کمک و راهنمایی کند . اما در نهایت تصمیم گیرنده خود نورا است . نورا سید با توجه به آرزوهای تحقق نیافته هایش و حسرتهایش هربار ، وارد زندگی ای میشود .هر بار زندگی های مختلفی را تجربه میکند یک بار یخچال شناس است و به قطب سفر میکند ، در یک زندگی ستاره راک مشهور و پولداریست . در یک زندگی با عشق قدیمی اش ازدواج کرده ، در یک زندگی مدال آور المپیک شنا است و به موفقیت های بزرگی دست پیدا کرده است . در یک زندگی دیگر گمنام و طرفدار حیوانات و محیط زیست است و.....اما در نتیجه همه این زندگی ها ، چیزی که نورا از آن در میابد این است که این آن زندگی نیست که او خواهانش باشد .درون هر یک ازین جهان های موازی ، درسی  نهفته است که نورا خود آنرا با هوش ذکاوتی که دارد ،  می آموزد .شاید چیزی که نورا در آخر درک میکند این باشد که هیچ‌گاه « ارزش چیزهای کوچک را نباید دست کم بگیرد.» . حقیقتی که نورا متوجه میشود این است که هر کدام ازین زندگی ها ، تمام آمال و آرزوهای دیگران بوده و نه خودش و شاید همین امر او را به فرو پاشی ذهنی ، افسردگی کشانده و عاملی برای خودکشی اش بوده .در آخر نورا چیزی که متوجهش میشود این است که چقدر زندگی کردن را دوست دارد و میخواهد که زنده بماند !  در نهایت نورا به همان زندگی برمیگردد که شب قبل در آن زندگی ، خودکشی کرده بود اما این بار متفاوت تر از قبل ، چشم به دنیا میگشاید . این بار امید وارانه تر و مثبت تر به همه اتفاقات زندگیش مینگرد. همان زندگی که تا دیروز در آن آرزوی مرگ میکرد ، امروز  از زنده بودنش و بودنش در همان زندگی ،  احساس خوشحالی میکند. بقول سهراب سپهری عزیز ، « چشم ها را باید شست ..جور دیگر باید دید .»این داستان پر انگیزه میشود برای تمام کسانی که گاه در پیچ و خم های زندگی ، میان کوهی از مشکلات ، خودشان را سردر گم ته دره می‌بینند و احساس عبث و پوچی میکنند . شاید کمی بد نباشد و یا حتی لازم باشد هر از گاهی نگاهی دوباره به این کتاب بیندازیم و ما هم همچون نورا سید به خودمان یاد آور شویم که ؛ « تنها راه یاد گرفتن ، زندگی کردنه !»</description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 00:05:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد روان کاوانه شخصیت اصلی «داش آکل«</title>
                <link>https://virgool.io/@m_r_1314/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%A2%DA%A9%D9%84-wdxapsfiyygv</link>
                <description>نقد روان کاوانه شخصیت « داش آکل » داستان « داش آکل » زیر مجموعه کتاب « سه قطره خون»نویسنده : صادق هدایتنشر : شرکت افست « سهامی عام » چابخانه ۲۵ شهریورتعداد صفحات:۱۳ صفحهمنبع کتاب روان شناسی: « وضعیت آخر » نوشته :« تامس ای. هریس»ترجمه : اسماعیل فصیحنشر: فرهنگ نوصادق هدایت زاده ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ هجری شمسی یکی از نخستین روشن فکران و نویسندگان سبک نوین داستان نویسی ایرانی است که در شخصیت پردازی هایش از علم گسترده روانشناسی بهره برده است . صادق هدایت بعد از داستان معروف « بوف کور » ، بنظر من یکی از زیباترین و معروف ترین داستان های دیگرش همین « داش آکل » زیر مجموعه کتاب « سه قطره خون » است و بسیار بحث برانگیز ! اگرچه داستان « داش آکل » بارها و بارها از منظر و دیدگاههای مختلف ، مورد نقد و بررسی قرار گرفته، اینبار از دید کسی که تازه قدم در عرصه هنر گذاشته و اولین قدم هایش را برمیدارد ، با دید کاملا متفاوت تری نسبت به سایر دیدگاه ها این داستان را برای شما نقد و بررسی میکنم . در فصل یک کتاب « وضعیت آخر » سامرست موآم ، نویسنده انگلیسی می گوید :« لحظه هایی هست که من به جنبه های مختلف روح خودم با شگفتی نگاه میکنم. میبینم که من واقعاً از چند آدم مختلف ساخته شده ام ، و آن که در حال حاضر دست بالا را دارد بعد از مدتی عاقبت جای خود را به دیگری میدهد . اما کدام یک از اینها من واقعی است ؟ تمام اینها یا هیچ کدام ؟ » در سرتاسر تاریخ بشری تمام انسانها ، همیشه در تضادی بین خوبی و بدی ، خیر و شر ، طبع فرو مایه و طبع عالی و همچنین درون گرایی و برون گرایی ،  درگیر بوده اند . در اوایل قرن بیستم فروید علت درگیری و تضاد درونی را چیزی نهفته در ضمیر ناخودآگاه بشر می‌دانست . خاطرات و باید و نبایدها و احساساتی که از کودکی، حتی از دوران جنینی در مغز انسان در ضمیر ناخودآگاه ذخیره میشود و بعدها در بزرگسالی در شرایط مختلف ، این داده ها باز نواخت میشوند بی آنکه ما حتی متوجه علت رفتارهای شکل گرفته در درونمان باشیم . بعدها که علم روان شناسی پیشرفت کرد دکتر اریک برن متوجه شد که شخصیت همه انسانها از سه قسمت ، « والد » ، « کودک » و « بالغ » شکل گرفته است . این سه کلمه نه به معنای ظاهری لغوی ، بلکه معنای عمیق تری نسبت به لغتشان دارند. در علم روانشناسی « والد » به معنای کد ها ،  باید و نبایدها ، اخطارها و تمام قوانین و مقرراتی که از طریق پدرو مادر، حتی با زور و امری ، بین تولد تا پنج سالگی در ذهن کودک ضبط شده است . « کودک » نیز احساس هایی هستند که کودک در آن سنین تجربه کرده و آنها را در ذهن خود نگه داشته . و یا به عبارتی دیگر « پاسخ یا عکس العمل انسان کوچک یا احساس او نسبت به آن چیزهایی است که میبیند یا میشنود »( وضعیت آخر صفحه ۳۷) احساس هایی نظیر ترس ، وحشت ، احساس خوب نبودن ، و ...« بالغ » آن توانایی است که خود شخص بتواند موقعیت های خودش را نسبت به محیط و اطلاعاتی که خودش تجربه کرده و به دست آورده ، بسنجد و تصمیمی عاقلانه و درست بگیرد .گاهی بر اثر فشار و یا محیط نامطلوب در زمان رشد کودک و یا داشتن پدرو مادر سختگیر ، و یا هر علت دیگری ، هر قسمت از این سه گانه شخصیت ممکن است دچار بیماری یا عدم کارایی درست شود که روان شناسان آنرا « آلودگی بالغ » یاد میکنند که شخص را در زندگی دچار چالش میکند.با توجه به این مطالب، برویم سراغ مبحث اصلی داستان مان  « داش آکل ».بنا بر تعریف نویسنده ، داش آکل مردی سی و پنج یا چهل ساله مجرد است که تمام اهل شیراز ، اورا میشناسند و دوست دارند . مردی لوتی منش ، تنومند و بد سیما اما دست گیر و مهربانی که آزادیش را بر هر چیزی ترجیح میدهد.« داش آکل را همه کهل شیراز دوست داشتند . چه او در همان حال که محله سردزدک را قرق میکرد کاری به کار زنها و بچه ها نداشت ، بلکه برعکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد . و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور می‌گفت ، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمی برد . اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دستگیری میکرد ، بخشش می‌نمود و اگر دنگش می‌گرفت بار مردم را به خانه شان میرساند.»و در جایی دیگر از کتاب می‌خوانیم ؛ « داش آکل مردی سی و پنج ساله ، تنومند ولی بدسیما بود . هرکس دفعه اول اورا میدید قیافه اش توی ذوق میزد .»«داش آکل پشت گوش فراخ و گشاده باز بود. به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت. زندگیش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ منشی می‌گذرانید.هیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همه دارایی خود را به مردم تنگ دست بذل و بخشش میکرد.» از تفریحاتش در زندگی  داشتن یک قفس کرک و بعدها طوطی ، نوشیدن یک بطری عرق دو آتیشه و نعره زدن سر چهاراهها و وقت گذرانیدن با یک دسته از دوستانی است که فقط انگل او شده اند و دشمنی و کل کل کردن با کاکا رستم همیشه مغلوبش است . از لحاظ اجتماعی و اقتصادی  اینطور بنظر می‌رسد داش آکل وضعیت خوبی داشته چرا که وارث و تک فرزند پسر یکی از ملاکین شیراز بوده است . اینها همه توصیفاتی است که نویسنده با صراحت در قسمت اول داستان باز گو میکند اما در قسمت دوم داستان وقتی که پای عشق مرجان به زندگی داش آکل باز میشود ، همه چیز تغییر میکند.با توجه به اندک مطالبی که اول متن راجب به شخصیت سه گانه گفتیم ، داش آکل قصه ما هم مثل همه آدم های دیگر دارای این سه گزینه هست. درون داش آکل از بدو تولدش, پر است از باید و نبایدها ، کد گذاری شده ها و احساسات و تضاد درونی و بیرونی و حتی حالات چهره و بدنی که همگی نشان دهنده « والد»، « کودک»، و « بالغ» درون اوست که گاهأ دچار « آلودگی » نیز هست . در ابتدای داستان چنین بنظر می‌رسد که « کودک» درون داش آکل ، نسبت به « والد » و « بالغ» درونش ، فعال تر و غالب بر مغز اوست . « ولی از طرف دیگر او نمی خواست پایبند زن و بچه بشود. میخواست آزاد باشد ، همانطور که بار آمده بود.»جمله « همانطور که بار آمده بود» در کنار کلمه « آزادی» معانی و اطلاعات زیادی را به ما می دهد . و حقیقت پنهان زیادی از بدو تولد تا آن زمان را  برملا  میسازد . چنین بنظر می آید که داش آکل تنها پسر و یکی یک دانه ثروتمند شیرازی ازین امتیاز برخوردار بوده که هر طور دلش می‌خواهد روزگار بگذراند و هر کاری دلش میخواهد آزادانه انجام بدهد و کسی او را مواخذه نکند. وگرنه پسر ثروتمند و مکنت دار شهر کجا و قرق کردن محله سردزدک و مست کردن و نعره کشیدن سر چهار راه ها و بذل و بخشش های بی حساب و کتاب کجا؟ البته حتما پدر او ازین خصلت پسرش آگاهی کامل داشته که تا قبل از مرگش چیزی از اموالش را به او نبخشیده. علی الحال داش آکل قصه ما خیلی مهربان با مردم بوده و کاری به زن و بچه ها نداشته. تا جایی که می‌توانسته از مردم دستگیری میکرده و بارشان را به منزل شان می رسانده که این نشانگر قلب رئوف و مهربان اوست.در جاهای دیگر داستان ، نشانه های زیادی هست که نشان از « کودک» غالب درون داش آکل دارد.« همه اهل شیراز می‌دانستند که داش آکل و کاکا رستم سایه یک دیگر را با تیر میزنند.» ( احساس رقابت )« بی غیرت ها رجز میخوانند ، آن وقت معلوم میشود رستم صولت و افندی پیزی کیست.» ( بازی من بهتر از تو هستم )« بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگری را ببیند » « آن وقتی که مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب کهسته نفس می‌کشید و گذارش روزانه از جلو چشمش می گذشت ، همان وقت بود که داش آکل حقیقی ، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رو در بایستی از توی قشری که آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچگی به او تلقین شده بود ، بیرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید ، تپش کهسته قلب ، لب های آتشین و تن نرمش را حس میکرد.» ( کودک)« ولی چیزی که برایش مسلم بود این بود که از خانه خودش میترسید ، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود.» چیزی که زیاد به چشم میخورد این است شخصیت داش آکل اول داستان  و در آخر داستان « کودک » درون تاثیر بسزایی در سرنوشت داش آکل دارد با این تفاوت که در آخر داستان این « بالغ » اوست که آلوده « کودک » میشود و همین امر زمینه ساز خودکشی او را نیز توسط کاکا رستم فراهم می آورد .هنگامی که پیش کار حاج صمد پی داش آکل میرود و اورا از مرگ حاجی و وصیت او باخبر میکند ، « والد » خودش را بروز میدهد . داش آکل نزد زن حاج صمد می رود ، و میگوید که او آزادیش را به هر چیزی ترجیح میدهد اما چون خودش را زیر دین مرده احساس می کند ناچار مسئولیت میپذیرد . در همین لحظه از لای پرده چشمش به مرجان دختر حاجی صمد میفتد . شاید یک دقیقه ای طول میکشد که به چشم های یک دیگر نگاه میکنند اما داش آکل حالش دگرگون و عاشق میشود . ازین جای داستان ببعد ، نویسنده سعی میکند تا احساسات و افکار داش آکل را بطور غیرمستقیم باز گو کند . اما بیان همین افکار و عکس العمل های داش آکل باز هم پرده از درون او برمیدارد و چگونگی و علت رفتار هایش را برای ما آشکار میسازد . در اینجا به چند نمونه از رفتارهای والد داش آکل اشاره میکنیم . برای اطلاعات بیشتر در زمینه سرنخ های « والد» ، « کودک » و « بالغ » درون شما میتوانید به کتاب « وضعیت آخر » فصل ۸ صفحه ۸۸ مراجعه کنید . « خدا حاجی را بیامرزد ، حالا که گذشت ، اما خوب کاری نکرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب تو برو ، من از عقب می آیم .» (نکوهش و باید و نباید های والد)« داش آکل سه گره اش را در هم کشید.» ( سرنخ های والد جسمانی )« داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد.» ( والد بالغ)« دارایی او را به جریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی به املاک و علاقه حاجی شد .» « باقی روز را هم برای اینکه فکر عشق را در خودش بکشد ، به دوندگی و رسیدگی به کارهای حاجی می‌گذرانید .» ( حالت اجبار و بایدی والد)« خم به ابروی داش آکل نیامد ، بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیه جهاز شد .» ( حالات والد )اما وقتی پای « بالغ » درون داش آکل به وسط می آید همه چیز در هم و برهم و آلوده میبینیم . تضاد و کشمکش عجیب  دو حالت درونی او یعنی  « والد و کودک » با « بالغ » اوضاع را پیش از قبل پیچیده میکند . تا جایی که داش آکل ، عرصه برایش هر لحظه تنگ تر و بغرنج تر میشود . تمام دوستانی که تا همین چند وقت پیش انگل و آویز خانه او بودند ، به یک باره او را طرد میکنند و تمام مردم شهر که او را دوست داشتند و مدیون مهر و محبت بی دریغش بودند ، به او پشت میکنند . از طرفی هم « آلودگی بالغی » که در هوای ارزش های اخلاقی جامعه رسوخ پیدا کرده ، افکار مردم آن دوره وجامعه را مریض کرده ، حتی افکار خود داش آکل را . همه اینها دست به دست هم ، زمینه ساز سقوط هر چه سریعتر داش آکل و در نهایت منجر به فاجعه ای بزرگ یعنی مرگ یک انسان میشود . همان قشری که روزی داش آکل را وکیل و وصی خود می‌نامند ، با آداب و رسوم بسته و افکار پوسیده شان مانع ازدواج و خواستگاری نکردن داش آکل از مرجان میشوند. « خانم ، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم. اما حالا که زیر دین مرده رفته ام ، به همین تیغه آفتاب قسم اگر نمردم به همه این کلم بسرها نشان می دهم .» ( بالغ آلوده به والد)« در راه امام قلی چلنگر به او برخورد و گفت: تا حالا دو شب است که کاکا رستم چشم به راه شما بود . دیشب می‌گفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید . بنظرم قولش از یادش رفته ! داش آکل دستی کشید به سبیلش و گفت : بی خیالش باش .» ( مکالمه بین والد _ بالغ )« شاید مرا دوست نداشته باشد ! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا کند. نه ، از مردانگی دور است . او چهارده سال دارد و من چهل سالم است .» ( بالغ آلوده هم به کودک و هم آلوده به والد ) در اینجا وقتی داش آکل چهره خودش را در آینه میبیند و جای جوش خورده زخم های قمه ، و‌چشم پایین کشیده خودش را برانداز میکند ، بر این باور می‌رسد که به اندازه کافی خوب نیست و دیگران از او بهترند . ( اشاره به چهار گونه وضعیت زندگی در رابطه با خود و دیگران از کتاب وضعیت آخر فصل سوم صفحه ۵۱ )«هر گه که دختری که به او سپرده شد ، به زنی بگیرد ، نمک به حرامی خواهد بود .» ( بالغ آلوده به والد)از نمونه « بالغ های آلوده » جامعه که از کودکی در ضمیر ناخودآگاه داش آکل و بقیه مردم رسوخ پیدا کرده ، میتوان به این عبارات اشاره کرد .« داش آکل را می گویی؟ دهنش می چاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد . در خانه حاجی موس موس میکند.گویا چیزی می ماسد. دیگر دم محله سردزدک که می‌رسد ، دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود .»و یا « سر پیری معرکه گیری ! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده . گزلیکش را غلاف کرد. خاک تو چشم مردم پاشید . کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همه املاکش را بالا کشید ، خدا بخت بدهد.»تمام این پشت سر حرف زدن ها و متلک گویی ها اگرچه ظاهراً داش آکل برایش بی اهمیت است اما در واقع علت اصلی خواستگاری نکردن او از مرجان و فکر و خیال های شبانه و مست کردن ها و درد دل هایش با طوطی همین باورها و باید و نباید های جامعه است .شاید چیزی که ما امروزه به اسم عرف و جزء از آداب و رسوم و فرهنگ خود می‌دانیم غلط باشد اما چه کسی در واقع این قوانین را برای همه یکسان وضع کرده ؟ تشخیص  و مصلحت  افکار و اعمال ما را چه کسی برعهده داشته ؟ چه کسی گفته که همه باید فلان کار را انجام دهند یا نه ؟ قبح یا نیکویی یک عمل و ارزش اخلاقی را چه چیزی و بر اساس چه معیاری  سنجیده اند؟ مثلاً چه کسی گفته که داش آکل  نباید با کسی که قیم اوست ، ازدواج کند؟ چه کسی این عمل را قبح آمیز نشان داده ؟ آیا براستی تمام معیار های ارزش های اخلاقی که در گذشته بوده اند و نسل به نسل چرخیده تا به این زمان که عصر، عصر علم و آگاهی و پیشرفت و ترقی و تکنولوژی است ، درست و خلل ناپذیرند؟ آیا زمان تغییر فرا نرسیده ؟ البته من منکر اخلاقیات و ارزش های آن نیستم اما آیا زمان آن نرسیده تا با آگاهی بیشتری نسبت به گذشته ، کودکان آینده ساز فردایمان را پرورش بدهیم ؟بنظر می‌رسد در جامعه ما که در جهان سوم زندگی میکنیم روز به روز بر تعداد تضاد هایی که بین جهان درون و بیرون هست، افزوده میشود. و چه بسا داش آکل های بسیاری که الان در مرز بین گذشته و حال گیر افتاده اند . سرگردان و بی هدف اند و انگیزه و نور امیدی برای ادامه راه نمی بینند . داستان داش آکل  تنها  یک گوشه ای از حقیقت جهان بیرون ما بود . شاید وقت آن رسیده باشد که به تمام زیر ساخت های اعتقادی_ اجتماعی_ مذهبی مان دوباره نگاهی بیندازیم . شاید نیاز به اصلاح داشته باشد . سخنم را با یک جمله تأمل برانگیز از « دیز رایلی» کوتاه میکنم که میگوید :« زندگی کوتاهتر از آنست که کوچک باشد .»امیدوارم توانسته باشم لذت کافی از خواندن این مطلب را به شما خواننده عزیز منتقل کرده باشم . اگر نقطه نظری داشتید خوشحال میشوم که آن را با من در میان بگذارید .</description>
                <category>محدثه رمضانی</category>
                <author>محدثه رمضانی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 02:23:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>