<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_rasouli</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:14:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محسن</title>
            <link>https://virgool.io/@m_rasouli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفری از شب قدر تا باران شیراز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_rasouli/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-bsqi1yqoozbz</link>
                <description>امروز شنبه بود و قرار بود با روح‌الله و همسرش فاطیما خانم بریم شیراز. دیشب شب قدر بود و من تا ساعت ۳ بیدار بودم. قبلش هم با روح‌الله مراسم سینه‌زنی داشتیم. با هر سختی‌ای که بود، ساعت ۶ صبح بیدار شدم و فاطمه جان رو هم بیدار کردم. اون که عشق خوابه، با هزار زور و زحمت بیدار شد و وسایل رو جمع کرد.زنگ زدم به روح‌الله، ولی اون تازه تو خواب ناز بود! گفت یه ساعت دیگه حرکت کنیم. ما هم رفتیم بنزین زدیم، صبحونه گرفتیم و راه افتادیم. حدود ۸:۳۰ که رسیدیم دم خونه‌شون، من پشت سرش بودم و خودش خبر نداشت. زنگ زد و گفت “کجایی؟” گفتم “تو پشت چراغ قرمز عاشوری هستی!” کلی خندید که از کجا فهمیدم.راه افتادیم. یه جا نزدیک عیسوند وایسادیم، صبحونه خوردیم، هوا هم ابری و خنک بود. بعدش کنار تخته یه بستنی هویج بستنی زدیم و دوباره حرکت کردیم. حدود ساعت ۱ ظهر دشت ارژن بودیم، بلال گرفتیم و از هوا لذت بردیم. ساعت ۳ رسیدیم روستای قلات، جوجه خریدیم، مادر روح‌الله هم براش دوپیازه میگو گذاشته بود.تو پارک کوهستانی قلات یه جای خوب پیدا کردیم، سفره انداختیم، نهار خوردیم، بعدش هم ورق بازی کردیم. ساعت ۶ بارون گرفت، وسایلمون رو جمع کردیم و برگشتیم سمت ماشین. بارون حسابی شدت گرفت، جاده هم شلوغ شد. حدود ۹ رسیدیم خونه‌ی شیرازی روح‌الله اینا، خسته و گرسنه. فود سفارش دادیم، خوردیم و تا نیمه‌شب گفتیم و خندیدیم.قرار بود فرداش ما برگردیم بوشهر و روح‌الله و همسرش برن کرمان. بارون همچنان محکم می‌بارید…</description>
                <category>محسن</category>
                <author>محسن</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 07:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دید و بازدید، سینه‌زنی و شب قدر ٢١ رمضان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_rasouli/%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%A2%D9%A1-%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86-kq3yuzfkupjq</link>
                <description>امروز، یکم فروردین ۱۴۰۴، اولین روز خاطره‌نویسی منه. از صبح که بیدار شدم، تصمیم گرفتم که این کار رو شروع کنم. توی پست اول درباره‌ش نوشتم و حالا دارم اولین خاطره‌م رو ثبت می‌کنم. امروز بعد از بیدار شدن، تصمیم گرفتیم بریم خونه پدربزرگ. پدر و مادرم هم اونجا بودن. ساعت حدود ۱۲:۳۰ ظهر بیدار شدیم و تا ساعت ۴ همون‌جا موندیم. بعدش مادرم برگشت بوشهر و ما هم حرکت کردیم سمت خونه پدر فاطمه‌جان.ماه رمضان بود و من حسابی خسته، برای همین دوباره خوابیدم تا حدود ۶:۳۰ عصر. نزدیک افطار بود که با صدای بقیه بیدار شدم. با فاطمه‌جان سفره رو چیدیم؛ مرغ، خورش و سیب‌زمینی سرخ‌کرده که مادرخانمم درست کرده بود. بعد از افطار، کمی نشستیم، گپ زدیم و بعدش راه افتادیم سمت بوشهر.حدود ساعت ۹:۳۰ شب رسیدیم بوشهر. شب ۲۱ رمضان بود و با دوستم روح‌الله که مسجد بود، هماهنگ کردم برم پیشش. اونجا سینه‌زنی بوشهری داشتیم، یه حال‌وهوای خاصی داشت. بعد از مراسم، با روح‌الله حرف زدیم و قرار گذاشتیم که فردا بریم شیراز.دیگه ساعت حدود ۱۱ شب بود که برگشتم خونه، ولی خوابم نمی‌برد. فکر شب قدر و احیا توی ذهنم بود. رفتم پای تلویزیون نشستم، مراسم احیا رو از همون‌جا دنبال کردم و یه حالی با خودم داشتم.و حالا اینجام، دارم اینا رو می‌نویسم. نوشتن یه تجربه جدیده، یه جوری انگار دارم حرفای دلمو روی کاغذ میارم. امیدوارم بتونم ادامه‌ش بدم و کم‌کم توی این مسیر بهتر بشم.</description>
                <category>محسن</category>
                <author>محسن</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 02:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال نو شد؛ شروع فصل جدید زندگی ام...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_rasouli/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-%D8%B4%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-dk9lbgvisqji</link>
                <description>سال جدید شد. از امروز تصمیم گرفتم شروع کنم به خاطره نویسی. اتفاقاتی که در طول روز برام افتاده از امروز که ١ ام فروردینه رو اینجا باداشت کنم. بیشتر برای خودم. برای این که بدونم تو طول روز هفته ماه و سال چه غلطی کردم 😅می‌دونم خیلی کار سختیه؛ و این هم تصمیم خیلی بزرگیه که هر روز آخر شبش بشینی فکر کنی که در طول روزی که گذشت که اتفاقاتی رقم خورد. از اون سخت تر بشینی بنویسی‌شون. گاهی اوقات برخی از نوشتن ها نیاز به فلش بک دارن. یعنی باید یه فضا سازی و یه بک اولیه ازشون داشته باشه تا جمله و اندیشه ای رو که داری روی کاغذ میاری بهش معنا بدن. وقتی دارم بهش فکر می کنم که چطوری باید انجامش بدم (منظورم نوشتن خاطرات روزانه) خیلی سخت میشه برام؛ چون بعضی روزا آدم خیلی شاده بعضی موقع ها خیلی ناراحت، بعضی وقتا عصبی و بعضی زمانا بسیار هیجان زده...بعضی موقع‌ها هم آدم براش مشکل پیش میاد؛ مثلا بیمارستان؛ دادگاه؛ جلسه سر کار؛ دعوا با خانواده؛ مسافرت؛ نداشتن اینترنت و ابزار های مناسب و…خلاصه که کار سختیه...ولی اگه بتونم انجامش بدم فکر می کنم ماحصلش چیز خوش مزه‌ای دربیاد. سعی می کنم تا اونجایی که بشه بدون سانسور حرف بزنم و بنویسم. البته که بعضی موارد پرایویسی شخصی زندگی آدم برای خودشه😅😉اما برای خودم به ایما و اشاره هایی میذارم که یاد خودم بمونه که اونا چی اند و چی گذشته. سعی ام بر اینکه که واقعیت روزانه ام رو بنویسم با تیم های کوچیک واقعی. من محسن ام و امروز برام شروع جدیده!الهی به امید تو </description>
                <category>محسن</category>
                <author>محسن</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 11:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>