<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم رضوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_razavi5</link>
        <description>یک مهندسِ روانشناس یا برعکس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/348637/avatar/3d6UNk.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم رضوی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_razavi5</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نژادپرستی یعنی چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-hkbyzi0ydxaw</link>
                <description>نژادپرستی رفتاری‌ست گسترش یافته و جاری در همه‌ی جوامع و البته جاری بودن آن به معنای به‌هنجار بودنش نیست. در برخی کشورها رفتاری عادی به شمار می‌آید، چون در واقع مردم توجهی به آن ندارند. می‌توان گفت نژادپرستی بدگمان بودن به دیگران و پست شمردن کسانی‌ست که از حیث ویژگی های ظاهری و فرهنگی با ما یکسان نیستند. عموما این گرایش در انسان وجود دارد که به کسی که با او متفاوت است بدگمان باشد. این رفتاری‌ست جهانی و هم سن و سال با بشر و همگان را نیز شامل میشود.این بدگمانی ناشی از ترس و عدم امنیت است. نژادپرست کسی‌ست که گمان میکند چیزی که با او متفاوت است تهدیدش میکند و ممکن است آرامشش را بر هم بزند. غالباً از چیزهایی که نمی‌شناسیم هراس داریم، از تاریکی میترسیم چون نمیدانیم وقتی چراغ ها خاموش است چه پیشامدی در  انتظار ماست. در مقابل بیگانه احساس میکنیم بی دفاعیم و اندیشه های هراس آوری به ذهنمان خطور میکند. این منطقی نیست، گاهی چیزی وجود ندارد که هراس ما را توجیه کند و با این همه هر چقدر هم استدلال میکنیم باز هراس داریم و عملکردمان به گونه‌ایست که انگار واقعا تهدیدی هست.نژادپرست ناخودآگاه هراس دارد، از دیگری میترسد، از کسی که او را نمیشناسد. به خصوص اگر آن دیگری فقیرتر از او باشد. او از کارگر آفریقایی بیشتر از میلیاردر آمریکایی میترسد.Generated by AIنژادپرستی در فطرت کودکان نیست و کودک، نژادپرست به دنیا نمی‌آید. اگر والدین اندیشه های نژادپرستانه را در ذهن او فرو نکنند دلیلی ندارد که نژادپرست بشود. هرگاه به تو بقبولانند که سفیدپوستان برتر هستند و تو هم این تلقین را درست بشماری، آن وقت میتوان گفت که رفتار تو با سیاه پوستان نژادپرستانه خواهد شد. برتر بودن یعنی چه؟یعنی اینکه فکر کنیم چون سفیدپوست هستیم شعورمان بالاتر از رنگین پوستان است، چه سیاه باشند چه زرد. ویژگی های ظاهری انسان ها که آن ها را از هم متمایز میکند، باعث نابرابری نیست.بشر نژادپرست زاده نمیشود بلکه نژادپرست بار می‌آید. آموزش و تربیت میتواند خوب یا بد باشد، بستگی به آموزش دهنده دارد.چرا نژادپرستی کم و بیش همه جا هست؟در جوامع اولیه و کهن، انسان ها رفتاری جانورگونه داشتند. آن‌ها برای حفظ و نگهداری خانه، زمین‌ و در مجموع هر آنچه متعلق بهشان بوده، مبارزه میکردند و این رفتاری طبیعی است. نژادپرست هم گمان میکند غریبه میخواهد دارایی هایش را از چنگش دربیاورد، پس به او بدگمان میشود بدون اینکه فکر کند و میتوان گفت در ابتدا این موضوع کم و بیش غریزی بوده است اما بعدها رفتاری بر پایه‌ی اندیشه نیز بنا شد. رفتاری که بر اثر تربیت در خانواده و مدرسه بدست آمده و فرهنگ نامیده شد. تحقیر نژادی چه معنایی دارد؟مفهوم آن جدا کردن گروه های اجتماعی از گروه دیگر است با این گمان که آن ها پست تر هستند. مثل اینکه در مدرسه ای دانش آموزان سیاه پوست را در اتاق جداگانه ای جا دهند. به گمان اینکه آن ها هوش بهر کمتری دارند.  مبنای علمی نژادپرستی چیست؟نژادپرستی مبنای علمی ندارد اما نژادپرست میخواهد به دیگران هم بقبولاند که غریبه ها به نژادهای دیگری تعلق دارند، نژادهایی که از نگاه او پست تر هستند. فقط یک نژاد وجود دارد و آن هم نوع بشر است. انسان ها با هم متفاوت اما برابرند. واژه نژاد نباید برای تفاوت های انسانی به کار برود. واژه نژاد بنیان علمی ندارد بلکه تنها برای بزرگ نمایی تفاوت های ظاهری انسان ها به کار برده شده است. ما حق تکیه کردن بر روی تفاوت های ظاهری را نداریم تا بشر را به صورت سلسله مراتبی طبقه بندی کنیم. یعنی برخی از انسان ها را برتر از سایرین بدانیم و باقی را در رتبه ای پایین تر قرار دهیم. نژادپرست کیست؟نژادپرست کسی‌ست که فکر میکند تنها به این دلیل که رنگ پوست، زبان و آیین هایش با دیگران هماهنگ نیست برتر از آن هاست. او پافشاری میکند که انسان چند نژادی‌ست و به خود میگوید نژاد من زیبا و اصیل است، نژادهای دیگر زشت و وحشی.نژادپرستی از ترس، نادانی و حماقت ریشه میگیرد.چه کار باید کرد که مردم نژادپرست نشوند؟ژنرال دوگل: کار گسترده‌ایست. متاسفانه نفرت به راحتی جای عشق می‌نشیند، بدگمانی آسان است و دوست نداشتن ناشناس آسان تر از دوست داشتن اوست. دافعه ای است حاکی از نفی و طرد و راندن از خود!در قرن 18ام سفیدپوستان، سیاهان را جانور می‌شمردند. آن‌ها گمان می‌کردند سیاهان پست ترند و به همین دلیل این طبیعی است که ازشان به عنوان برده استفاده شود. اکنون که برده داری در همه جای دنیا برافتاده است، به شکل های دیگری خود را می‌نمایاند. سیاهان آمریکایی بازماندگان بردگانی اند که نخستین مهاجران به آمریکا بردند. برده داری یعنی اینکه انسان دیگری را به چشم مال بنگری. در برده داری نشانی از آزادی نیست و روان و جسم برده از آن کسی‌ست که او را خریده است. استعمار به چه معناست؟در قرن 19 چند کشور اروپایی مانند فرانسه، بلژیک، ایتالیا و پرتغال کشورهایی را در آفریقا و آسیا اشغال نظامی و استعمار کردند. استعمار نوعی سلطه گری‌ست. استعمارگر به عنوان سفیدپوست متمدن حق خود میداند که تمدن را برای نژادهای پست به ارمغان بیاورد. به گمان او آفریقایی چون سیاه پوست است پس در مقابل سفیدپوست شعور کمتری دارد. استعمارگر نژادپرست و سلطه جو است و استعمار از رده‌ی نژادپرستی دولتی‌ست. نژادپرست میداند اشتباه میکند یا نه؟میتواند بداند، البته اگر شهامتش را داشته باشد که پرسش هایی مانند این را با خود درمیان بگذارد:آیا من واقعا برتر از دیگران هستم؟آیا تفاوت های ظاهری باعث تفاوت در قابلیت ها و فراگیری میشود؟آیا چون ما رنگ پوستمان سفید است از دیگران عاقل تریم؟نژادپرست در بند تناقضات خویش است و میل به رهایی از آن ها را هم ندارد. انسان رها از بند به سمت آزادی میرود اما نژادپرست میلی به آزادی ندارد، بلکه از آن می‌هراسد. همان‌گونه که از ناهمانندی ها میترسد. فقط آزادی خودش را دوست دارد. همان آزادی که به او اجازه میدهد هرکاری که دلش خواست انجام دهد و درباره دیگران هرطور میلش کشید داوری کند و این جرئت را به او میدهد که از آن ها متنفر باشد، تنها به این دلیل که همانند با او  نیستند.و سرانجام...مبارزه با نژادپرستی باید واکنشی روزمره باشد، از حساسیت ما نباید کاسته شود. باید در کاربرد واژه ها دقیق باشیم، واژه ها خطرناک هستن. باید بتوانیم واژه هایی را که اندیشه هایی زشت و زیان بار را به ذهن می‌آورند از گفتگوهای روزمره حذف کنیم. مبارزه با نژادپرستی از تصحیح سخن آغاز میشود. با واکنش نشان ندادن و عمل نکردن، نژادپرستی امری پیش پا افتاده و خشونت بار خواهد شد. با نگریستن به انسان ها متوجه تفاوت هایی بین تمامی آن ها میشویم و این تفاوت ها بسیار زیبا هستند. این برای بشریت یک نیک بختی‌ست. انسان ها از جاهای مختلفی آمده‌اند و می‌توانند برای یکدیگر چزهایی نو و ناشناخته بیاورند. چنین اختلاطی باعث غنای چند جانبه است. Generated by AIو پایان سخن اینکه هر چهره خود معجزه‌ای‌ست. هرگز دو چهره کاملا همانند نمیتوانی ببینی. زیبایی و زشتی چه اهمیتی دارند، این ها نسبی‌ست. هر چهره ای نمادی‌ست از زندگی و هر زندگی قابل احترام است. کسی حق ندارد دیگری را تحقیر کند. با احترام گذاشتن به زندگی، شگفتی ها، تفاوت ها و تمام زیبایی های آن را ارج نهاده ایم. رفتار انسانی ما با دیگران احترامی‌ست که برای خود قائل شده ایم. متن فوق برگرفته و خلاصه‌ایست از کتاب &quot;پدر، به من بگو نژادپرستی یعنی چه&quot; و دو تصویر زیبای آغازین و پایانی نیز توسط هوش مصنوعی ساخته شده است.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 00:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه در عصر اینترنت عشق بورزیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D9%85-mn4yt7udwjsr</link>
                <description>متن حاضر خلاصه‌ای از جستار اول کتاب &quot;درد که کسی را نمی‌کشد&quot; است. بنظر من زیباترین جستار این کتاب بود که از عشق و زندگی در دنیای غریب سرمایه داری فناوری محور صحبت میکرد. سعی کردم برای درک بهتر موضوع، علاوه بر خلاصه کردن متن جستار، قسمت های اندکی را نیز به آن اضافه کنم.هشت سال پیش یک گوشی هواوی (آنر7) داشتم که در زمان خودش گوشی بسیار خوبی محسوب میشد، مخصوصا دوربین عالی‌ای داشت. بعد از 7 سال تصمیم گرفتم آن را با یک گوشی سامسونگ که تازه به بازار آمده بود عوض کنم، چرا که استفاده از آن بسیار سخت شده بود. و گوشی جدید سامسونگ... واقعا امکانات فوق العاده‌ای داشت و به راحتی جایگزین هواوی شد. حالا خاطراتی که با گوشی هواوی‌ داشتم به گذشته ها پیوسته است و زمان این رسیده که با گوشی جدید خاطرات جالب تری بسازم! خب... مقصود از نوشتن این پاراگراف چه بود و میخواهیم به کجا برسیم؟با بیان پاراگراف قبل، قصد داشتم به این موضوع برسم که ما گاهی احساساتمان را روی وسایل فرافکنی میکنیم، انگار که موجودی زنده است و می‌بینیم همه جا از کلمه &quot;سکسی&quot; برای توصیف ابزارهای دیجیتال آخرین مدل استفاده میشود و کارهای باحالی که توسط این ابزار میتوانیم انجام دهیم به چشم مردمان قدیم مانند سحر و جادو است. مثل وقتی که میخواهیم رابطه اروتیکی را که خیلی خوب پیش میرود توصیف کنیم، آن را به جادو تعبیر میکنیم.بر اساس منطق مصرف گرایی فناوری محور، مبنی بر اینکه بازار هر چیزی را که مصرف کنندگان بیش از همه طالبش هستند کشف کرده و بدان پاسخ میدهد، فناوری ما مهارت فوق العاده ای پیدا کرده تا محصولاتی تولید کند که عیناً منطبق بر تصور ذهنی مان از یک رابطه اروتیک ایده آل باشد. رابطه ای که در آن شئ محبوب هیچ انتظاری ندارد و در عوض بلادرنگ همه کاری برایمان میکند و باعث میشود احساس نیرومندی کنیم و وقتی هم با یک شئ سکسی تر جایگزین شده، خود راهیِ کشو میشود و جنگ و دعوا راه نمی‌اندازد.هدف نهایی فناوری این است که دنیایی طبیعی را که نسبت به خواسته های ما بی تفاوت است، با دنیایی جایگزین کند که چنان سراپا در خدمت دستورات ماست که گویی به واقع نه جهانی خارج از ما بلکه امتداد محض وجود خود ماست. در آخر، دنیای مصرف گرای فناوری محور درست به همین خاطر از جانب عشق واقعی به دردسر می افتد و به همین دلیل چاره ای ندارد غیر از اینکه او هم در مقابل، عشق را به دردسر بیندازد. و اولین خط دفاعی اش عبارت است از کالایی کردن دشمن. کالایی کردن عشق این پیام را دارد که اگر کسی را دوست داری باید چیز میز بخری. و لایک جایگزینی است که فرهنگ تجارت محور برای عشق ورزیدن ارائه میدهد. عشق ورزیدن و دوست داشتن به لطف فضای مجازی از یک وضعیت ذهنی به کنشی تبدیل شده که با ماوس کامپیوترتان انجام میدهید.فضای مجازی در واقع متحدینی عالی در خدمت خودشیفتگی ما یعنی مصرف کنندگانشان هستند. درونشان اشتیاقی برای دوست داشته شدن تعبیه شده و  اشتیاقی برای بهتر جلوه دادن ما. زندگی مان از ورای واسط کاربری فیسبوک، اینستاگرام، توییتر و... خیلی جالب تر بنظر میرسد. ما داخل فیلم های خودمان میدرخشیم، بی وقفه از خودمان عکس میگیریم، با ماوس کلیکی میکنیم و ماشین بر ارباب بودن ما صحه میگذارد. در واقع فناوری چیزی بیش از امتداد وجود خود ما نیست. دور و تسلسلی بی انتهاست. ما آینه را دوست داریم و آینه هم ما را. فرند شدن با یکی دیگر هم فقط یعنی اینکه او را به سالن خصوصی آینه های مجیزگوی خودمان راه بدهیم.در واقع هدف این متن، بیش از هر چیز نشان دادن تقابل بین گرایش های خودشیفته پروری فناوری و مسئله عشق واقعی است. برخی از رفتن توی گود و عشق ورزیدن به کسی صحبت میکنند. منظور همان گل و لایی است که عشق، ناگزیر به آینه عزت نفس مان خواهد پاشید. قضیه خیلی ساده است. تلاش برای اینکه تماماً دوست داشتنی باشی با روابط عاشقانه سازگار نیست. به عنوان مثال روزی میرسد که ناگهان میبینی وسط دعوای زشتی هستی و چیزهایی از دهانت خارج میشود که خودت هم به هیچ وجه دوستشان نداری. چیزهایی که تصویری را که از خودت به عنوان یک شخص منصف، مهربان، باحال، جذاب، خویشن دار، بامزه و دوست داشتنی داری در هم میشکند. چیزی واقعی تر از دوست داشتنی بودن از آستینت درآمده و تا به خودت بیایی درگیر زندگی واقعی شده ای. تا به خودت بیایی میبینی باید دست به انتخابی واقعی بزنی نه انتخاب مصرفی بی اهمیتی بین سامسونگ و آنر. بلکه پرسشی واقعی: آیا این شخص عاشق من است؟ هیچ کسی در دنیا نیست که شما ذره ذره ی خود واقعی اش را دوست داشته باشید. همین است که دنیای دوست داشتن نهایتاً دروغی بیش نیست ولی ممکن است کسی باشد که شما به ذره ذره ی خود واقعی اش عشق بورزید. و همین است که عشق تهدیدی برای هستی نظام مصرف گرایی فناوری محور است: عشق این دروغ را افشا میکند.عشق با همدلی ای بیکران می آید، همدلی برخواسته از از درک و شهود قلبی از اینکه طرف مقابل درست به اندازه خودت واقعی است و همین است که عشق، همیشه متوجه معشوقی به خصوص است. اینکه سعی کنی به همه بشریت عشق بورزی شاید فی نفسه تلاشی باارزش باشد ولی به طرز بامزه ای باعث میشود تمرکز روی خویشتن باقی بماند، روی اخلاقیات و سلامت روحی و معنوی خود فرد. درحالیکه برای عشق ورزیدن به یک آدم بخصوص و درک کشمکش ها و لذت های او طوری که انگار مال خودت است، باید از بخشی از خودت کوتاه بیایی. در عشق دیگر جایی برای چیزهای تقلبی و دستمالی شده باقی نمیماند، دیگر خبری از ابزارهای گرافیکی جذاب نیست که به کمکش تصویری را که از خودتان دارید بهبود بخشید. جایی به این باور میرسید که تنها چیزهایی که ارزش نگه داشتن دارند آن هایی هستند که شما را همانگونه که هستید بازتاب میدهند. و البته اینجا با خطر پذیرفته نشدن مواجه میشویم. اینکه خودت را تمام قد در معرض دید بگذاری و ببینی که پذیرفته نمیشود میتواند به شکل فاجعه باری دردناک باشد. همین چشم انداز درد است که باعث میشود آدم ها عطای عشق را به لقایش ببخشند و به همان دنیای لایک بسنده کنند.با تمام این دلایل اما همین تقلای ما برای وفاداری به تعهدمان در عشق است که در عمل از ما آدم هایی میسازد که باید باشیم. ما به هم می‌پیوندیم و عوض می‌شویم. بله، درد اذیت میکند ولی نمیکشد. وقتی جایگزینش را در نظر بیاوری (رویای مدهوش کننده خودبسندگی فراهم شده به مدد فناوری) آن وقت است که درد در قامت ثمره‌ای طبیعی و نشانه طبیعی زنده بودن در دنیایی که سر مقاومت دارد ظاهر میشود. سپری کردن زندگی بدون درد فرقی با زندگی نکردن ندارد.درگیر شدن با چیزی که عاشقش هستید شما را به رو به رو شدن با خود واقعی تان سوق میدهد و عشق جایی است که دردسرهایمان شروع میشود. عشق دریچه ای میشود برای بروز بخشی مهم از خویشتن که کمتر معطوف به خودمان است و قبل از آن اصلا از وجودش خبر هم نداشتیم. به جای اینکه به عنوان شهروندی معمولی زندگی‌مان را بی هدف و یلخی پیش ببریم، دوست داشته باشیم و دوست نداشته باشیم و تعهدمان را به زمانی در آینده موکول کنیم، مجبور میشویم با خویشتن رو در رو شویم که یا باید بی کم و کاست بپذیریمش یا بدون حرف و حدیثی ردش کنیم. و این همان کاری است که عشق با آدم میکند. چون واقعیت بنیادی درباره همه ما این است که ما مدتی زندگی میکنیم ولی طولی نمیکشد که می‌میریم. این حقیقت ریشه واقعی عصبانیت و درد و درماندگی ماست و شما میتوانید از این واقعیت فرار کنید یا از طریق عشق بپذیریدش. عشق رابطه ما را با دنیا تغییر میدهد.وقتی توی اتاقتان می‌مانید، حرص میخورید، پوزخند میزنید یا شانه بالا می اندازید، دنیا و مشکلاتش بی نهایت مخوف و سهمگین بنظر میرسد ولی وقتی بیرون میزنید و خودتان را در رابطه ای واقعی با آدم های واقعی قرار میدهید، خطر بسیار جدی پیش رویتان این است که کارتان به عشق و عاشقی بکشد. و کسی چه میداند بعدش چه اتفاقی ممکن است برایتان بیفتد؟ </description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 17:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طراحی ذات انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-stxe4iihvm2l</link>
                <description>به نظر شما انسان بدذات است یا ذاتی نیکو دارد؟بیشتر کتاب‌هایی که خوانده‌اید احتمالا به شما گفته‌اند انسان‌ها موجوداتی خودخواه هستند. به دنیای اطراف خود کمی نگاه کنید تا ببینید تمام ساختارهای ما بر پایه همین باور به خودخواهی انسان طراحی شده‌اند. اینکه ما همه کار را برای نفع شخصی می‌کنیم، اینکه در هر شرایطی اول به نفع شخصی خودمان فکر می‌کنیم و بعد دیگران...هواپیمایی را تجسم کنید که فرود اضطراری میکند و چند تکه می‌شود. با پر شدن کابین از دود، همه افراد داخلش می‌فهمند که: باید از اینجا خارج شویم. چه اتفاقی خواهد افتاد؟در سیاره الف: مسافران به طرف افراد کنار خود برمیگردند و از وضع آن‌ها می‌پرسند. کسانی را که نیازمند کمک هستند اول از هواپیما پیاده می‌کنند. افراد حاضرند جان خود را فدا کنند، حتی برای کسانی که اصلا نمی‌شناسن.در سیاره ب: هر کسی به هول و ولا می‌افتد که خودش را نجات دهد، وحشت همه را می‌گیرد و همدیگر را هل می‌دهند. کودکان، پیرها و افراد معلول زیر دست و پا می‌مانند.حالا به نظر شما ما ساکن کدام سیاره هستیم؟در سینما و ادبیات گفته شده ما ساکن سیاره ب هستیم. جدیدترینش را شاید همه یادتان باشد: بازی مرکب... اوج خودخواهی انسان در کسانی ظهور می‌کند که اصلا توقعش را هم ندارید، انگر هیولای درون متمدن‌ترین آدم‌ها هم با وعده پول یا ترس از مرگ بیرون خواهد آمد، بدون هیچ تردیدی!یک نگاه مختصر به تاریخ هم باعث خواهد شد همین نتیجه را بگیریم، مگر نه؟ جنگ‌های خونین، آشویتس، دیکتاتورها، داعش و صهونیست‌های قاتل... اگر انسان ذاتا نیکو سرشت باشد چگونه ممکن است این کارها را انجام دهد؟ انسان حتماً باید بدذات باشد و تمدن و آموزش و رفتار مودبانه و قشنگ فقط یک روکش است...به جز این‌ها بسیاری از آزمایش‌های روانشناسی و جامعه‌شناسی و ... هم همین حرف را بارها زده‌اند، کافیست کمی درباره زیمباردو و استنلی میلگرم جستجو کنید و آزمایش‌های آن‌ها و نتایج را ببینید تا دیگر هیچ جای شکی باقی نماند.می‌خواهم یکی از آن &quot;اما&quot;‌های درشت را بعد از تمام این سطور بیاورم، انقدر درشت که زورش برسد حس همان &quot;اما&quot;ی همیشگی را داشته باشد، وقتی می‌فهمی همه جملات قبلش فقط قصه بوده برای خوش کردن دلت! و حرف اصلی چیز دیگریست پس...اما!&quot;آدمی، یک تاریخ نویدبخش&quot; خیلی خیلی خوب تلاش کرده با این دیدگاه مبارزه کند و به شما با &quot;فکت&quot; اثبات کند این دیدگاه‌ها و این ادبیات و سینمای هالیوودی همه بر پایه افسانه است. هر روزه در دنیای ما اتفاقات جور دیگری رقم میخورند. بر خلاف اکثر فیلم‌های جنگی، سربازان &quot;از قصد&quot; به سمت دشمن شلیک نمی‌کنند، بلکه در کنار هم جشن سال نو می‌گیرند. محققان برای اینکه نتیجه آزمایش آن طور بشود که می‌خواهند آزمایش‌ها را دستکاری می‌کنند و...چرا حتما باید این کتاب را بخوانید؟چون ذات ما هم خوبی را می‌پذیرد هم بدی را. به قول نادر ابراهیمی:قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس می‌دهد. اگر ذره‌یی نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد و اگر دانه‌ای از محبت نشاندی خرمن‌ها برخواهی داشت.ما با طرز فکرمان، با دنیای اطراف ارتباط برقرار می‌کنیم. داستان‌ها و فیلم‌ها حتی برای ما تعیین میکنند که در هر موقعیتی چه حس کنیم و گاهی یادمان می‌رود واقعا چه حس می‌کنیم و واقعا چه باید حس کنیم... ما با همین طرز فکر و جهان‌بینی دنیا را شکل می‌دهیم. در محل کار ایده می‌دهیم، در خانه با خانواده تعامل می‌کنیم و دنیای فردا را می‌سازیم. ممکن است با بدذات پنداشتن انسان یک پیش‌بینی خودمحقق کننده را رقم بزنیم... بهتر است بگویم حتی الان در حال رقم زدن یک پیش‌بینی خودمحقق کننده هستیم، زیرا هرجور که دنیا و آدم‌ها را تصور کنیم، دنیا و آدم‌ها را آنگونه خواهیم دید.در پایان باید اشاره کنم که برای مطالعه این کتاب در سایت طاقچه، میتوانید از طریق لینک نسبت به خریداری آن اقدام کنید.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 15:54:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمالگرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yyhmhoznkglw</link>
                <description>برای چالش کتابخوانی طاقچه در آبان ماه، تصمیم گرفتم چند خطی درباره کتاب چگونه کمالگرا نباشیم بنویسم. اول از همه نظر کلی‌م درمورد این کتاب بسیار مثبت هست و فکر میکنم از بهترین‌های سبک خودش هست! خیلی طرفدار کتاب های زرد نیستم، کتاب هایی مثل باشگاه پنج صبحی ها، تختخوابت رو مرتب کن و...! درواقع اولی رو بیشتر از 20 صفحه نتونستم بخونم و اصلا سراغ دومی و امثالش نرفتم. اما این کتاب واقعا برام آموزنده، قابل تامل و جذاب بود و البته بنظرم اصلا کتاب زرد محسوب نمیشه، دقیقا مثل همون نظری که نسبت به کتاب اثر مرکب دارم.در ابتدا نویسنده، تعریف درستی از کمالگرایی در اختیار ما میگذاره و بهمون هشدار میده که کمالگرایی بر خلاف تفکر خیلی ها، ویژگی خوبی نیست. اینکه بخوای بهترین باشی و تمام تلاشت رو در این مسیر بکنی اصلا چیز بدی نیست، اما اینکه غیر از بهترین بودن تو رو راضی نکنه و باعث بشه از خودت بیزار بشی دقیقا همون کمالگرایی هست که یک ویژگی آزاردهنده محسوب میشه. کمالگرایی نه تنها باعث پیشرفت نمیشه بلکه ما رو همونجایی که هستیم نگه میداره. از ترس اینکه مبادا شکست بخوریم، کلا کاری رو شروع نمیکنیم و برای یک انسان کمالگرا شکست مساوی هست با بهترین نبودن... کمالگرایی مثل سمی مهلک هست که هر روز مدام به ما یادآوری میکنه که کافی نیستیم یا به اندازه کافی خوب نیستیم و حتی نمیگذاره قدم از قدم برداریم!فکر برتر بودن و در حد کمال نبودن، آنچنان ذهنتان را اسیر خود میکند که از ترس آنکه نتوانید آنچه در ذهن دارید را در حد کمال اجرا کنید، حتی قدمی هم در آن مسیر برنمیدارید.کمالگرایی 4 ریشه اصلی داره که عبارت اند از: ناامنی، خود کم بینی، نارضایتی و والدین و مدرسه! مثلا به این پاراگراف توجه کنید:از نمرات به عنوان درجه بندی سطح یادگیری یک دانش آموز استفاده میشود. این ذاتاً ایده‌ی بدی نیست اما از آنجا که تمام توجه مدرسه بر این میشود دانش آموزان امتیاز حد کمال A را بگیرند، تبدیل به ایده‌ی بدی میشود. علاوه بر آن مدرسه به ما می‌آموزد که تلاشی در سطح A نتیجه‌ای در سطح A میدهد. زندگی واقعی به ما نشان میدهد که تلاشیدر سطح A فقط به ما این شانس را میدهد که نتیجه‌ای در حد A بگیریم.حالا نقطه مقابل کمالگرایی کجاست؟نویسنده به نقطه مقابل کمالگرایی، صفت معمول گرایی رو نسبت میده و اینطور تعریفش میکنه: معمول گرایی همون آزادیه، چون حالت طبیعی ما هست، همونطور که متولد شدیم. کمالگرایی یک سازه‌ی مصنوعیه که محدود میکنه، سخت میکنه و رفتار رو به استانداردی غیرطبیعی تبدیل میکنه. معمول گرایی تنبلی نیست، استانداردهای سطح پایین، راضی شدن به شکستف بی علاقگی به برتری و پیشرفت و یا دلمردگی نیست. معنای اصلی معمول گرایی دنبال کردن و انجام کارهای خوب در زندگیه بدون اینکه آرزو و یا انتطار حد کمال هرچیزی رو داشته باشیم. انجام دادن بر عالی انجام دادن مقدم هست.نویسنده به مبحث انگیزه هم میپردازه: برای قدمی برداشتن نباید منتظر انگیزه موند، بلکه فقط باید از سر جامون بلند بشیم و کاری را شروع کنیم، هرچند اندک! گاهی بهانه تراشی میکنیم یا منتظر بهترین فرصت برای شروع می‌مونیم، فرصتی که هرگز پیش نمیاد! درحالیکه اگر فقط کاری کنیم انگیزه هم برای ادامه کار بوجود خواهد اومد. بر اساس تحقیقات انجام شده حتی کوچکترین کارها هم میتونن تا حد بالایی از طریق سوخت و سازهای شیمیایی بر احساس ما تاثیر بذارن. پس از شروع کار، باید کارهامون رو کم کم به عادت تبدیل کنیم و...در کل بنظرم کتاب خوبی بود و پر از نکات جالب و آموزنده که میتونیم در زندگی روزمره‌مون به کار بگیریم تا نتایج بهتری بدست بیاریم. اگر قصد خرید این کتاب از طریق طاقچه رو دارید، روی لینک کلیک کنید.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 22:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال This Is Us (فصل چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-this-is-us-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-mhyiymsrnz8m</link>
                <description>خیلی عجیبه، مگه نه؟ اینکه به همین راحتی یه غریبه میتونه بیاد و بخش بزرگی از داستان زندگیت بشه... درواقع کمی هم ترسناکه! اینکه یه برخورد کوچیک با کسی که تو عمرت ندیدیش، میتونه همه چیز رو عوض کنه...فصل چهارم با این جمله شروع شد و بنظرم به ما پیش نمایشی ارائه داد که قراره غریبه هایی وارد داستان بشن که چیزی ازشون نمیدونیم اما تا مدتی بعد، برای ما به آدمایی آشنا تبدیل میشن که داستان زندگیشون رو میدونیم، درکشون میکنیم و دوستشون خواهیم داشت، درست مثل بقیه شخصیت های داستان...انتهای قسمت اول شگفت انگیزه، وقتی ارتباط بین شخصیت های آشنا و غریبه ها برامون روشن میشه و یه صحنه استثنایی بوجود میاد... دوباره به ما یادآوری میشه که آدما بیشتر از اونکه باهم غریبه باشن، آشنا هستن. انسان ها به هم مرتبطن، فارغ از زمان و مکان. نخی نامرئی وجود داره که ما رو در لابه‌لای زمان به هم متصل میکنه. شاید آرزوی من درنهایت توسط کسی از آیندگانم به واقعیت تبدیل بشه و اینطور بنظر میرسه که من اون آرزو رو به واقعیت تبدیل کردم. چون ما به هم متصلیم، مرتبطیم و همه یکی هستیم، همه انسانیم...1. شاید حتی یک حرکت اشتباه تو زندگیمون به بزرگترین موفقیتمون ختم بشه، ممکنه یک کار ساده جهت زندگیمون رو تغییر بده و مارو به یه دوست واقعی برسونه. مگه میشه یه غریبه بیاد و تبدیل بشه به تو؟2. مشکلات همیشه بوجود میان، بزرگ یا کوچیک! همه‌ی ما به یک اندازه قوی نیستیم، ممکنه کسی خیلی زود مشکلی رو پشت سر بذاره یا با یه اتفاق ناگوار و تلخ کنار بیاد و یکی دیگه به این سرعت نتونه و اشکالی هم نداره... نکته دوم اینکه بچه ها بزرگ میشن و کم کم ممکنه ازمون فاصله بگیرن، یه آدم جدید بشن و واسه خودشون یه زندگی جدا و متفاوت بسازن. گاهی واسه مشورت و کمک پیشمون برمیگردن، بهتره اونموقع ازشون حمایت کنیم... وقتی کوچیکن نگرانی های ما هم کمه، هرچی بزرگتر میشن انگار مشکلاتشون هم بزرگتر و پیچیده تر میشه...3. داشتن کسایی که موقع مشکلات حمایتت کنن، بهترین اتفاقیه که میتونه واسه کسی بیفته! حتی وقتی باهاشون حرف نمیزنی هم دوستت داشته باشن، درکت کنن و کنارت بمونن...4. یه کتاب دیگه بردار و فصل جدیدی رو شروع کن...5. گاهی ممکنه صفات ناخوشایندی رو به ارث ببریم اما نباید فقط نیمه‌ی خالی لیوان رو ببینیم. در کنار این صفات بد، حتما صفات خوبی هم نصیبمون شده که باید بابتشون قدردان باشیم... و نباید فراموش کنیم که این صفات از آدمایی که دوستشون داریم به ما رسیده...6. همه ما ممکن‌الخطا هستیم، اشتباه میکنیم، برمیگردیم و تلاش میکنیم جبرانش کنیم... اشتباه کردن به این معنا نیست که دیگه دوست داشتنی نیستیم، به این معناست که ما انسانیم!7. آدم‌های مشابه همیشه همدیگه رو پیدا میکنن.8. عذرخواهی... تو بچگی مثل یه کلمه جادویی میمونه، مهم نیست چیکار کردی، وقتی عذرخواهی کنی همه چی حل میشه! بعد بزرگ میشی و دیگه انگار جواب نمیده!9. گاهی سنت های دوست داشتنی خانوادگی از دل روزهای تاریک و تلخی بیرون میان... آدم ها و خاطراتشون هیچوقت فراموش نمیشن. شاید فکر کنیم فراموششون کردیم اما بالاخره یه زمانی، یه جایی میبینیم که همچنان اثری ازشون درون ما باقی مونده و باقی خواهد موند.10. عشق فقط کارای عجیب و غریب و افراطی نیست. وقتی روز و شب با کسی هستی لحظات کوچیک و معمولی مهم میشن، کارای کوچیک، محبت های کوچیک که سرشار از عشق هستن... عشقی که با شناخت عمیق تر شده!11. گاهی مشکلاتمون به قدری زیاد میشه که از کنترلمون خارج میشه و نیاز به کمکی بیرونی پیدا میکنیم. در نظر بعضی ها مراجعه به مشاور، پذیرش ضعف و شکنندگی ما هست درصوتیکه ما همه انسانیم، نمیتونیم همیشه قوی و شجاع باشیم! گاهی احتیاج به کمک داریم...12. داشتن کسی که در شرایط سخت بتونی بهش پناه ببری...13. انقدر واسه چیزای کوچیک، نگران و غمگین نباش، ما هچیوقت نمیدونیم چقدر وقت برامون باقی مونده...14. همه ما به کسی نیاز داریم که بهمون باور داشته باشه تا خودمونم بتونیم خودمون رو باور کنیم...15. صمیمیت در زندگی مشترک همه چیزه... اینکه بتونی تاریک ترین نقطه وجودت رو هم بدون ترس به دیگری نشون بدی و در مقابل، اجازه بدی اون هم عمیق ترین ترس هاشو باهات درمیون بذاره بدون تنبیه و مجازات...16. انقدر زندگیمون رو با چیزای کوچیک پر کردیم که همیشه عجله داریم و نمیتونیم واسه چیزایی که دوستشون داریم وقت بذاریم. به خودمون میگیم &quot;شاید دفعه بعد&quot; و این دفعه بعد هیچوقت نمیرسه. زندگیمون همیشه پر بوده از دفعه های بعدی که فکر میکردیم یه روز بالاخره بهشون میرسیم. اما ممکنه روزی برسه که بفهمیم دیگه وقتی برامون باقی نمونده...17. گاهی به گذشته برمیگریم، به بدترین اتفاق زندگیمون و مدام بهش فکر میکنیم. اگر اون اتفاق نیفتاده بود چی میشد؟ اگر ما جلوی اتفاق افتادنش رو میگرفتیم، اگر راه دیگه ای رو انتخاب میکردیم و هزاران فکر دیگه... به خودمون سخت میگیریم، انگار که میتونیم همه چیز رو کنترل کنیم. اما ما فقط بخشی از زندگی هستیم و زندگی هم همیشه بی نقص نخواهد بود. و همینطور... فکر کردن به گذشته مثل دویدن به دنبال باد هست، بی نتیجه، بی حاصل و خسته کننده...18. شادی و غم رو از هم جدا نکن، این دو باهم معنی میدن. باید ادامه بدی و بتونی شادی و دلشکستگی های وجودت رو باهم ترکیب کنی. زندگی خوب بلده کاری کنه زیباییش بیشتر جلوه کنه تا غمش...</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 13:19:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال This Is Us (فصل سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-this-is-us-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-okuzetlsss1c</link>
                <description>1. زمان هایی هست که احساس میکنیم ابر سیاهی مدتهاست بالای سرمونه و هرجا که میریم بازم دنبالمون میاد. خسته‌ایم از لبخند زدن و تظاهر به اینکه هوا آفتابیه و همه چیز خوبه... نیاز داریم احساساتمون رو ابزار کنیم و به دیگران نشون بدیم که حالمون خوب نیست... شاید اینطوری کمکی دریافت کنیم یا حداقل دست از تظاهر برداریم وقتی که پر از دردیم!2. گاهی برای اینکه عضوی از یک جامعه‌ باشیم، بیش از حد تلاش میکنیم تا مورد پذیرش اعضا قرار بگیریم. تو این راه ممکنه حتی دست به فداکاری های زیادی بزنیم! اما در کل... همه‌ی ما به جمعی نیاز داریم که بدون هیچ تلاشی ما رو قبول کنه، جمع کوچیکی مثل خانواده...3. رویا... رویا دقیقا همون چیزیه که باعث میشه تو دوراهی آینده و گذشته، آینده و تو دوراهی پیش رفتن و ایستادن، پیش رفتن رو انتخاب کنیم.4. گاهی انقدر از مردن میترسیم که یادمون میره کاری رو انجام بدیم که زنده نگهمون میداره: نفس کشیدن!5. تبعیض نژادی! غم‌انگیزترین لطیفه‌ی جهان...6. خانواده... وقتی ناراحتی نباید تمام غم‌هاتو تو خودت بریزی، باید بروزشون بدی، باید با خانواده‌ت صحبت کنی. خانواده هیچوقت ترکت نمیکنه، تو رو با تمام روزهای خوب و بدت میخواد و همیشه دوستت داره، حتی اگه سقوط کنی دستت رو میگیره تا دوباره بلند بشی، تا ابد...7. از بازمانده های جنگ زیاد شنیدیم اما دردی که میکشن برای ما قابل درک نیست. وقتی از جنگ برمیگردن سالها طول میکشه تا خاطرات ترسناک یا غمگیشون، فقط کمی کمرنگ بشه. استرس‌هایی که تحمل کردن، روزهای تلخی که گذروندن، دوستان و هم‌رزمانی که از دست دادن... این خاطرات ناخوشایند، هیچوقت از بین نمیرن و تا ابد همراهشون میمونن و آزارشون میدن. فقط باید به نحوی باهاشون کنار بیان...8. یک انسان شناس بریتانیایی به نام رابین دانبار نوشته که ما به طور متوسط روزانه با 3 نفر جدید آشنا میشیم، یعنی سالانه 1095 نفر. و از این بین چطور میشه تاثیرگذارترین فرد زندگیمون رو انتخاب کنیم؟ شاید اکثر این افراد غریبه محسوب بشن اما این غریبه ها ممکنه روزی به آشنا تبدیل بشن. غریبه ها میتونن تاثیرگذارترین افراد باشن، درست مثل آشنایان، مثل اعضای خانواده...9. اگر مدام احساساتت رو سرکوب کنی در نهایت خودت رو، بدنت رو بیمار میکنی. احساساتت رو با دیگران درمیون بذار، هروقت که آماده‌ بودی!10. طوری زندگی کن که وقتی موهات سفید شد و زیر پتوی بیمارستان بودی و به زندگیت فکر کردی لبخند بیاد رو لبت...11. بعضی اتفاقات، زندگیمون رو به قبل و بعد اون اتفاق تقسیم میکنه. گاهی اتفاقات تلخ و جبران ناپذیر همراه با ما به زندگیشون ادامه میدن و بزرگ و بزرگتر میشن تا جایی که انقدر خودمون رو بابتشون مقصر میدونیم و سرزنش میکنیم که حاضریم حتی جونمون رو هم بگیریم.12. همه‌ی ما یجورایی تو ذهنمون، خاطرات رو بازسازی میکنیم، چیزایی میسازیم که حتی واقعی هم نیستن و ممکنه یه خاطره‌ی بد رو به خاطره‎ای خوب تبدیل کنیم، فقط برای اینکه تلخی اون خاطره رو تو ذهنمون از بین ببریم یا بتونیم کسیکه عامل اون تلخی بوده رو ببخشیم! بعضی روزای تلخ تو ذهن ما ممکنه به بهترین روزای زندگیمون تبدیل بشن. یاد انیمیشن inside out  افتادم. گاهی هم یه اتفاق بد باعث بوجود اومدن یه خاطره طلایی و خوب میشه، باعث بوجود اومدن یه مسیر جدید تو زندگی ما میشه... وقتی پدر و مادر میشیم نمیتونیم به خودمون قول بدیم که همیشه بی نقص خواهیم بود، بدون شک روزهایی خواهد بود که والدین خوبی نیستیم. تنها کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که روزها رو از خاطرات خوب پر کنیم و امیدوار باشیم که از خاطرات بد سرتر باشن. امیدوار باشیم برای فرزندانمون خاطرات خوب بمونن و خاطرات بد حذف بشن...13. پدرها و مادرها معمولا صلاح فرزندانشون رو میخوان اما خیلی وقت ها دنیا رو از نگاه اون‌ها نمیبینن، احساسات و خواسته های قلبی فرزندانشون رو جدی نمیگرن و ناخواسته با تصمیماتی که براشون میگیرن آسیب های بزرگی بهشون میزنن. اینکه بخوایم واسه آینده‌ی فرزندمون برنامه ریزی کنیم بدون اینکه حتی نظرش رو بپرسیم، اصلا کار عادلانه ای نیست. گاهی والدین هیچ هوایی اطراف خودشون برای کودکشون باقی نمیذارن، هیچ هوایی برای نفس کشیدن وجود نداره، جایی برای غمگین بودن و شکست خوردن نیست. فقط میخوان فرزندشون رو هل بدن و مجبورش کنن به همون شکلی که خودشون میخوان موفق بشه!14. مهم‌ترین رویاهای کودکی‌مون از بین نمیرن، شاید برای مدتی رهاشون کنیم اما مطمئناً بعد از مدتی به سمتشون برمیگردیم و دوباره شروعشون میکنیم... ما هیچوقت رویاهامون رو فراموش نمیکنیم!15. ذهن و حافظه‌ی ما خیلی عجیب و غریبه! خیلی وقت ها میتونیم تک تک جزئیات بدترین خاطره‌ی زندگیمون رو بخاطر بیاریم، دقیقا همون چیزایی که آرزو میکردیم میتونستیم واسه همیشه فراموششون کنیم...16. قضاوت زودهنگام و عجولانه تصمیم گرفتن و عمل کردن، نتیجه‎‌ای جز دلشکستگی طرف مقبلمون بجا نمیذاره...17. همیشه در زندگی مشترک، مسائلی بوجود میاد که دو نفر فقط با عشق و ملاحظه و درک میتونن حلش کنن. باید صبر کرد و از این پیچ تند هم عبور کرد! نباید بذاریم مشکل، عشق رو از بین ببره یا کم کنه! در این مواقع باید به گذشته برگشت، به زمانی که همدیگه رو ملاقات کردیم و عاشق شدیم. باید فکر کرد... به تمام این مسیری که باهم طی کردیم، به تمام زمان های خوبی که باهم داشتیم، تمام این روزهایی که باهم گذروندیم و باهم بزرگ شدیم، باید بیاد بیاریم که این ماجراجویی هیجان انگیز رو از کجا و از چه نقطه ای شروع کردیم. باید اولین عهدهای زندگی مشترکمون رو بیاد بیاریم و مرورشون کنیم. گاهی احساس خستگی میکنیم، چیز عجیبی نیست! باید صبر کنیم، درک کنیم، کمی فاصله بگیریم و اجازه نفس کشیدن و فکر کردن به هم بدیم تا زمانیکه دوباره آماده بشیم و بعد برگردیم...18. گاهی به تلنگر نیاز داریم تا به خودمون بیایم و متوجه شانس بزرگی که زندگی بهمون داده بشیم، زندگی خارق العاده ای که خیلی وقت ها نادیده میگیریمش. گاهی برای دیدن نعمت هایی که تو زندگی نصیبمون شده به تلنگر داریم، تا قبل از اینکه از دستشون بدیم. زندگی فقط یه شانس بزرگ بهت میده، وظیفه توعه که ازش استفاده کنی!</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 14:37:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال This Is Us (فصل دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-this-is-us-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-ln7ladm2edqc</link>
                <description>همونطور که قبلا نوشته بودم با خودم قرار گذاشتم که با دیدن هر قسمت از این سریال، بیام و درموردش بنویسم. و حالا در ادامه میخوام از فصل دوم بنویسم:1. چیزی به اسم ازدواج بی نقص وجود نداره. گاهی آدم ها ممکنه شرایطی رو به همدیگه تحمیل کنن و درنهایت ببینن که واسشون بد هم نشده و تصمیم خوبی گرفتن. اما شاید بهتر باشه آدما باهم تصمیم بگیرن و خودشونو باهم تطابق بدن بجای اینکه به هم فشار بیارن تا نظر خودشونو به دیگری تحمیل کنن، حتی اگه نظر و تصمیم درستی باشه...2. اولین الگوی هر کودگی، پدر و مادرش هستن. گاهی تمام تلاشمون رو میکنیم که بعضی خصوصیات منفی والدینمون رو نداشته باشیم یا در خودمون از بین ببریمشون. گاهی سعی میکنیم تو خصوصیات خوب بهشون برسیم و مدام خودمون رو باهاشون مقایسه میکنیم. ارتباط بین والدین و فرزندان واقعا ارتباط پیچیده و عجیبیه...3. باید با هم حرف بزنیم! یکی از نکات مهم این قسمت همین جمله کوتاه بود. گاهی مشکلاتی تو زندگی برامون پیش میاد که بهتره درموردش با دیگران صحبت کنیم تا بتونیم حلش کنیم. حرف نزدن و گوشه گیر بودن به معنای قوی بودن نیست. این کلیشه مخصوصا درمورد مردها وجود داره که باید بار تمام مشکلاتشون رو تنهایی به دوش بکشن تا قوی بنظر بیان، نباید مشکلشون رو با کسی مطرح و درخواست کمک کنن، درحالیکه این یک کلیشه منسوخ شده بیشتر نیست... همینطور گفتگو یکی از مسائل مهم در زندگی مشترکه! کم شدن گفتگو در خانواده ممکنه شروعی برای سرد شدن رابطه باشه...4. لحظه هایی هست که با یک اتفاق ممکنه تمام زندگیمون ناگهان تغییر کنه و به دنبال این تغییر مجبور بشیم رویاهامون رو رها کنیم، مسیرمون رو عوض کنیم و یه رویای جدید برای خودمون بسازیم چون سرنوشت، ما رو مجبور به تغییر کرده و انتخاب دیگه ای به جز پذیرش و سازگاری نداریم... این قسمت و داستان کوین، من رو یاد کتاب جزء از کل انداخت! قسمتی از کتاب اتفاق مشابهی برای یکی از شخصیت ها میفتاد و بنظرم واقعا تکان دهنده و ناراحت کننده بود، درست مثل این قسمت از سریال...5. بعضی انسان ها معجره هستن. از گذشته‌ی بدی که داشتن درس میگیرن و آینده ای خوب برای خودشون و اطرافیانشون میسازن. آدم هایی که از بدی ها تجربه کسب میکنن و تبدیلش میکنن به خوبی واقعا معجزه هستن... یک پدر ممکنه در گذشته، کودکی ناخوشایندی رو گذرونده باشه اما اگر برای فرزندان خودش پدر خوبی باشه و بدی هایی که دیده رو واسه بقیه هم بوجود نیاره واقعا کار بزرگی انجام داده...6.  زندگی هر انسان از زمانیکه بدنیا میاد شروع نمیشه، بلکه از مدت ها قبل این سفر رو شروع کرده... آدم ها به هم مرتبط هستن و هر تصمیمی که الان میگیریم قطعا در زندگی آیندگان ما هم اثر خواهد داشت. در واقع بدنیا اومدن هر کودک، نتیجه تصمیمات انسان های بسیاری از گذشتگان دور و نزدیک هست... گاهی فکر میکنیم سفرمون به پایان رسیده اما پایان یه جستجو، به معنای شروع یه جستجوی تازه‌ست... و یه نکته دیگه اینکه... بچه ها با جواب به دنیا میان. قبل از بدنیا اومدنشون پر از سوال و ترس هستیم، از اینکه شاید نتونیم از پسش بربیایم، اگه اشتباه کنیم چی و یه عالمه ترس و سوال دیگه! اما بچه ها با جواب بدنیا میان و بهت میگن که دقیقا کی هستی...7. تصمیم متفاوتی بگیر و پایان داستانت رو عوض کن!8. این قسمت من رو یاد این جملات عالی از ساموئل بکت انداخت: سعی کردی، شکست خوردی، اشکالی نداره. دوباره سعی کن، دوباره شکست بخور، بهتر شکست بخور... و البته اینکه گاهی رفتارهای غلط ما باعث میشه شانس های بزرگی رو تو زندگیمون از دست بدیم...9. وقتی بچه دار میشیم دلمون میخواد اشتباهات والدینمون رو تکرار نکنیم و والد بهتری برای فرزندمون باشیم. آغوشمون همیشه برای فرزندمون باز باشه تا زمانیکه بهمون نیاز داره اونجا باشیم و بهش کمک کنیم. چه کمک بخواد چه نه، ما دوستش داشته باشیم.10. گاهی باید تصمیم درست رو بگیریم! حتی اگه این تصمیم برای یه نفر دیگه بهترین کاره، نه برای خودمون لزوماً...11. هرکسی زندگیشو از پشت شیشه عینک خودش میبینه، همینقدر خاص و منحصربفرد! ممکنه چشم اندازی از گذشته داشته باشیم که واقعیت نداشته باشه و فقط دیدِ ما به زندگی اونجوری بوده... گاهی بد نیست این چشم اندازهامون رو باهم به اشتراک بذاریم و اجازه بدیم بقیه هم چند دقیقه ای دنیا رو از پشت شیشه عینک ما ببینن و ما هم دنیا رو از نگاه بقیه ببینیم. بنظرم با اینکار مسائل روشن تر، قابل درک تر و موجه تر بنظر میان...12. اغلب فکر میکنیم اگر از یک چالش تو زندگیمون عبور کنیم، دیگه همه چی حل میشه و میتونیم خوشحال باشیم. تا قبل از اینکه بهش برسیم مدام خودمونو سرزنش میکنیم و خوشحالی رو از خودمون دریغ میکنیم... یه روز به خودمون میایم و میبینیم که از اون چالش عبور کردیم، به چیزی که میخواستیم بالاخره رسیدیم اما همچنان خوشحال نیستیم، احساس پوچی میکنیم چون عادت کردیم به خوشحال نبودن و سرزنش کردن هر روزه‌ی خودمون... یک مسئله ساده رو هدف زندگیمون قرار دادیم و وقتی بهش میرسیم دیگه چیز مهم تری تو زندگیمون نداریم، ترجیح میدیم همچنان همون مشکل رو داشته باشیم تا با سرزنش کردن خودمون، معنایی به زندگیمون بدیم و دنبال هدف بریم!13. یه روزایی نیاز داریم تا خودمون رو از نگاه کسی که دوستمون داره ببینیم. روزایی هست که ممکنه خودمون رو دوست نداشته باشیم و به همچین آدمی تو زندگیمون نیاز داریم، کسی که مجبورمون کنه خودمون رو اونجوری که خودش میبینه ببینیم...14. آدما با مرگشون تموم نمیشن...15. تفاهم! با وجود مشکلات تو زندگیمون، باید انقدر تلاش کنیم که به تفاهم برسیم. باید تمام حرف های مخالفمون رو با گفتگو، به یه حرف مشترک تبدیل کنیم و کاری رو انجام بدیم که هم برای خودمون و هم برای زندگیمون بهترینه...16. ما آدما عاشق پیش داوری و قضاوت همدیگه هستیم. حتی وقتی از چیزی مطمئن نیستیم صبر نمیکنیم و بخاطر پیش داوری‌مون بلافاصله حرفایی میزنیم یا کارایی میکنیم که ممکنه قلب طرف مقابل رو بشکنه...17. آدما با ازدواج نباید خودشونو تو همدیگه گم کنن، باید دو طرف به خواسته هاشون برسن و گاهی هم فداکاری لازمه البته... نه اینکه یک طرف همیشه توقع فداکاری و سازگاری طرف مقابلش رو داشته باشه، خودش به سمت خواسته هاش حرکت کنه و توقع همراهی همیشگی طرف مقابلش رو داشته باشه درحالیکه خودش همراه خوبی نیست...18. وقتی راه رو اشتباه رفتیم باید برگردیم و درستش کنیم، باید شجاعت این کار رو داشته باشیم...</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 15:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-qwyc2ktcdlli</link>
                <description>مهم ترین سوال این است که آیا بیگانه انسانی احمق و بدبخت است یا بیگناه؟! قهرمان کتاب، نه خوب است نه شرور، نه با اخلاق است و نه ضداخلاق. این مقولات شایسته‌ی او نیست. او نوعی انسان ساده است که نویسنده نام پوچ را به او میدهد. حال پوچ به چه معناست؟ قطع رابطه انسان با دنیا؟ پوچ نه در انسان است و نه در دنیا ولی همچنان که &quot;بودن در دنیا&quot; خصوصیت اساسی انسان است، پوچ در آخر کار چیز دیگری جز همان وضع بشر نیست. پوچ... از خواب برخواستن، قطار، چهار ساعت کار، شام و خواب و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همین وضع و ترتیب. دنیا جز یک بی نظمی و هرج و مرج چیزی دیگر نیست. یک تعادل ابدی که از هرج و مرج زاییده شده است. وقتی انسان مرد دیگر فردایی وجود ندارد. در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نوری محروم شده است، انسان احساس میکند که بیگانه است و در این تبعید امکان برگشتی نیست.به همین دلیل است که باید گفت انسان درواقع همان دنیا نیست. اگر من درختی میان دیگر درخت ها بودم این زندگی برایم معنایی میداشت. یا اصلا مسئله ای درباره من درکار نبود چون قسمتی از دنیا بودم. در آن هنگام من جزو همین دنیایی میشدم که اکنون با تمام شعورم در مقابل آن قرار گرفته ام. این عقل مسخره و ریشخندآمیز من است که مرا در مقابل تمام خلقت قرار داده است.بیگانه همان انسان است که در مقابل دنیا قرار گرفته است، زاده شده در تبعید! بیگانه همین انسانی است که در میان دیگر انسان ها گیر کرده. همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست میداشته است بیگانه میابد.لحظه ای بعد پرسید که آیا دوستش دارم؟در جواب گفتم این حرف مفهومی ندارد ولی خیال میکنم نه!ولی مسئله تنها این نیست. هوس و میل مفرطی به همین پوچ در کار است. انسان پوچ هرگز اقدام به خودکشی نمیکند بلکه میخواهد زندگی کند. زندگی کند بی اینکه از هیچ یک از تصمیمات خود دست بردارد، بی اینکه فردایی داشته باشد و بی اینکه امید و آرزویی داشته باشد. انسان پوچ وجود خودش را در طغیان و سرکشی تایید میکند، مرگ را با دقت هوس بازانه ای تعقیب میکند و همین افسونگری است که او را آزاد میسازد. این انسان &quot;تا ابد فارغ از مسئولیت&quot; بودنِ یک آدم محکوم به مرگ را میداند. برای او همه چیز مجاز است چون خدایی در کار نیست و چون انسان خواهد مرد. تمام تجربه ها برای او هم ارز هستند. انسان پوچ که طغیان کرده و بی مسئولیت در این دنیا افکنده شده است هیچ چیز برای توجیه کردن خود ندارد. این انسان بیگناه است. بیگناه مثل همان آدم هایی که پیش از رسیدن کشیش و پیش از آنکه کشیش برای آنان از خوب و بد و از مجاز و ممنوع سخن براند همه چیز برایشان مجاز است.بیگانه‌ی کتاب آلبرکامو، انسانی پوچ و بیگناه است که جار و جنجال ها و افتضاحات عجیب و غریبی در اجتماع راه میندازد چون هیچ یک از قوانین بازی آن اجتماعات را قبول ندارد. یکشنبه ای که مادرش میمیرد مثل تمام یکشنبه های دیگرش میگذرد... این بیگانه نمونه‌ی کاملی از یک انسان پوچ است، انسانی که هرچه پیش آید برایش خوش است! اساس فکری‌اش این است که در زندگی تغییری پیدا نمیشود و به هر صورت، زندگی هرکسی با زندگی دیگری یکسان است. زندگی‌اش بطور کلی ناخوشایند نیست و احساس بدبختی نمیکند، جاه طلبی ندارد و به همین دلیل به تغییر زندگی‌اش فکر نمیکند. انسان کم حرف و سر به تویی است و علتش این است که هیچوقت چیز مهمی ندارد که بگوید و در این صورت خاموش میماند.بیگانه در تنهاییِ زندان می اندیشد. هرچه بیشتر فکر میکند چیزهای مجهول و فراموش شده بیشتری را از تاریکی ذهنش بیرون می آورد. میفهمد کسی که فقط یک روز زندگی کرده باشد میتواند بی هیچ رنجی صد سال زنده بماند، چون آنقدر خاطره خواهد داشت که کسل نشود.اما من فکر میکنم انسانی که حتی یک روز زندگی کرده باشد و زیبایی های دنیا را دیده باشد، به دنبال زیبایی های بیشتری خواهد رفت و حداقل اشتیاقش را خواهد داشت. انسان حریص و طمعکار است و به کم راضی نمیشود. خاطره های بیشتری میخواهد، روزهای بیشتر، زیبایی های بیشتر، لذت های بیشتر و ماجراجویی های بیشتر. کسیکه تنها یک روز هم زندگی کرده باشد، باقی روزها را نیز میخواهد...درنهایت همین انسان پوچ که پس از مرگش انتظار زندگی دیگری را ندارد و هرکاری برایش بی معنی است نیز به زندگی علاقمند میشود. ابتدا در حین محاکمه چیزی برایش فرقی ندارد، هر نتیجه ای را قبول میکند. اما زمانیکه مرگش حتمی میشود به دنبال زنده ماندن میدود. حتی پوچ ترین انسان ها هم اینگونه مرگی را دوست ندارند و میخواهند به زندگی خود ادامه دهند حتی اگر زندگی شان تماما پوچ و بی معنی باشد. آزادی را طلب میکنند حتی اگر یک آزادی بی حاصل باشد. در زمان محکومیت فقط یک جمله گفت: من قصد کشتن آن شخص را نداشتم...در پایان کتاب نیز مکالمه ای نسبتاً طولانی میان بیگانه و کشیش برقرار میشود که بنظر من بسیار جذاب و خواندنی بود.پس هیچ امیدی ندارید و با فکر اینکه برای ابد خواهید مرد زندگانی میکنید؟ و من جواب دادم بله!بیگانه کتابی نیست که چیزی را روشن کند زیرا انسان پوچ نمیتواند چیزی را روشن کند. انسان فقط بیان میکند و همچنین این کتاب کتابی نیست که استدلال کند. آقای کامو فقط پیشنهاد میکند و هرکز برای توجیه کردن آنچه که از لحاظ اصول، توجیه نشدنی است خود را به دردسر نمی افکند. نویسنده میخواهد ما پیوسته امکان بوجود آمدن اثر او را در نظر داشته باشیم. آرزو میکند که بر اثرش اینطور حاشیه بنویسیم:میتوانست بوجود نیامده باشد!</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 12:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-kmrfiuk5hwzl</link>
                <description>این کتاب، داستانی از سقوط انسان است، سقوطی تدریجی و هولناک از فضیلت به رذیلت... متکلم وحده‌ی داستان، وکیلی است به نام ژان باپتیست کلامانس که در میکده‌ای در آمستردام با شخصی آشنا میشود و شروع به صحبت از خود و زندگی‌اش میکند. از اینکه چگونه به مشاهده‌ی دورویی ها و خودخواهی های خود نشسته و از نقطه‌ای که سقوطش آغاز شده است...در این جهان و زمان هیچ کس نمیتواند خود را بیگناه بداند. تصویری که کلمانس از خود عرضه میکند ناگهان تصویر خود ما میشود. این کتاب کوچک، آینه‌ی تمام نمای روزگار ما و انسان امروز است.وقتی انسان از سر ذوق یا به اجبار شغل به ذات بشر فکر کند، دلش برای انسانِ اولیه تنگ میشود. حداقل حرف دل و زبانش یکی بود.در ابتدا از جامعه خرده میگیرد که عامل پدیدار شدن سوءظن در انسان است، سادگی ذاتی و صادقانه او را در خود میبلعد و شک و تردید را جایگزین میکند. همچنین این جامعه است که نقشی اجباری به اعضای خود میدهد که به وسیله آن یکدیگر را بدرند، کاری که خود لذتی از آن نمیبرند! جامعه انسان ها را پاکسازی میکند و شغل و خانواده و تفریحاتی سازمان دهی شده در اختیارشان میگذارد. اگر بخواهی انسانی درست و متفاوت باشی پاکسازی خواهی شد و درواقع این جامعه است که همه را به یک شکل برش میزند. البته این نکته هم قابل تامل است که جامعه از خود ما تشکیل شده، ما درمورد آدم فضایی هایی که بر ما حکومت میکنند حرف نمیزنیم.درمورد انسان مدرن تنها یک جمله کافی است: او عشق بازی میکرد و روزنامه میخواند.سپس از زندگی شخصی خود صحبت میکند. از انسان با گذشت و سخاوتمندی که با گذشت زمان و در اثر یک واقعه، پرده از خود واقعی‌اش برمیدارد و میبیند این گذشت و سخاوت صرفاً بخاطر پسندیده بودن این دو فعل نبوده است. بلکه او با انجام این افعال میخواسته خود را در مقابل دیگران خوب جلوه دهد و همیشه در قله باقی بماند. جایی که درموردش قضاوت و داوری‌ نمیشود و همیشه مورد توجه و تحسین دیگران خواهد ماند.پس از آن واقعه، سقوطش را میبیند و به خود برچسب هایی مثل دو رو، دلفریب و غیرقابل اعتماد میزند. فروتنی او را در جلوه کردن یاری میداد و تواضع در شکست دادن و فضیلت اخلاقی در ظلم کردن. از راه های صلح آمیز جنگ میکرد و از راه های سخاوتمندی و گذشت، هر آنچه حسرتش را داشت بدست می آورد. از شهوت پرستی میگوید، از میل به بازی گرفتن، پیروز و چیره شدن و سپس رها کردن و فراموش کردن.شاید ما به قدر کافی زندگی را دوست نداریم؟ آیا هیچ توجه کرده اید که تنها مرگ است که احساسات ما را بیدار میکند؟حرص و طمعی که در جامعه ما بلندپروازی به شمار میرود، همیشه مرا میخنداند.داوریهیچ انسانی دوست ندارد مورد قضاوت و داوری دیگران قرار بگیرد و یکی از راه هایش این است که حتی خودمان هم خودمان را سرزنش نکنیم. نباید بهانه به دست دیگران بدهیم تا ما را قضاوت کنند و در هم بشکنند. برای دوری از داوری دیگران راهی وجود دارد که بیگناهی خود را تضمین کنیم: بدبختی! یا باید خوشبخت بود و مورد داوری قرار گرفت یا بدبخت بود و تبرئه شد!انسان نمیخواهد مورد داوری قرار بگیرد، پس خودش در حکم دادن شتاب میکند. خود را بیگناه میداند و به سرعت دیگری را گناهکار جلوه میدهد. همه ما استثنائیم و میخواهیم از چیزی تقاضای فرجام کنیم. بیشرمانه توجیه هایی از فطرت و بهانه هایی از شرایط را پیش میکشیم تا خود را تبرئه کنیم. خود را ضعیف میدانیم چون نمیخواهیم اصلاح شویم. ما تنها به دنبال دلسوزی دیگرانیم. در یک کلام، میخواهیم دیگر گناهکار نباشیم و در عین حال تلاشی هم برای تزکیه نفسمان نکنیم.هرکسی از ما توقع دارد به هر قیمتی که شده بیگناه باشد، حتی اگر لازم باشد بشر و خدا را هم متهم میکند.او گاهی وانمود میکند زندگی را جدی میگیرد اما خودِ جدی بودن بنظرش بی ارزش می آید و تا آنجا که میتواند نقش خود را خوب بازی میکند. نقش انسانی مفید، باهوش، با تقوا، متمدن، باگذشت و نوع دوست... در میان مردم زندگی میکند بی آنکه در منافعشان سهیم باشد و به تعهداتی که بر عهده گرفته نیز اعتقادی ندارد. فقط به آنچه که در حرفه، خانواده یا زندگی اجتماعی از او انتظار میرود، پاسخ میگوید، اما هر بار با حالتی بی‌توجه و بی‌تفاوت... تمام عمر را در جوی دوگانه زندگی میکند. میگوید کارهای با اهمیت تر اغلب کارهایی بودند که تعهد کمتری نسبت به آنها داشته و بخاطر همین مسئله، نتوانسته خود را ببخشد و مدح و ستایش بقیه را تحمل کند.وای به حالتان اگر همه در مورد شما خوب بگویند.در این هنگام فکر مرگ به سراغش می آید. سال‌هایی که او را از پایان زندگی اش جدا میکند را میشمرد. از فکر اینکه برای اتمام وظیفه اش فرصت کافی ندارد عذاب میکشد. اما چه وظیفه ای؟ در واقع مهم ترین ترس او این است که کسی نمیتواند قبل از آنکه به تمام دروغ هایش اعتراف کند بمیرد. او نمیخواهد با مرگ خود، قاتل بی چون و چرای یک حقیقت باشد. اما دروغ یک مرد در تاریخ نسل ها چه اهمیتی دارد؟روزی میرسد که دیگر توان تظاهر را ندارد و به سمت پریشانی میدود. میخواهد این شهرت چاپلوسانه را در هم بشکند، دیگر تحسین کسی را نمیخواهد و برای تبرئه‌ی خود، تصمیم به اعتراف میگیرد. به سمت عیاشی میرود که به رهایی و آزادی برسد و این ظاهر زیبا را دور بیندازد.عیاشی هیچ چیز پرهیجان و دیوانه واری نیست. عیاشی فقط یک خواب طولانی است...به این ترتیب همانطور که میخواست، تحسین و محبت دیگران را از دست میدهد. زندگی افتخار آمیزش به پایان میرسد و باید تسلیم شود و مجرم بودن خود را بپذیرد. از این پس باید در دخمه زندگی کند. دخمه مکانی است که برای یک عمر شما را فراموش میکنند. جایی است که نه آنقدر مرتفع که بتوان در آن ایستاد و نه آنقدر عریض که بتوان دراز کشید. محکوم مجبور است دست و پایش را جمع کرده و در قطر آن زندگی کند. خواب، سقوط است و بیداری چمباتمه. هر روز، محکوم از طریق فشار ثابتی که مفاصل بدنش را خشک میکند می آموزد که گناهکار است و بیگناهی یعنی با شادی، کش و قوسی به خود دادن.زمانی از راه میرسد که نمیداند دقیقه‌ای تا دقیقه‌ی دیگر را چگونه به زندگی ادامه دهد. در بیشتر اوقات ادامه دادن، تنها ادامه دادن زندگی، قدرتی مافوق بشر میخواهد.آزادیآزادی، از بشر، شیطان پرستان باتقوایی میسازد. آن ها تنها به گناه اعتقاد دارند و هرگز به عفو و بخشش اعتقادی ندارند. البته که بخشش برای آن ها بی قیدی است و سعادت هستی... در این هنگام فهمیدم که از آزادی میترسم. برای کسیکه تنهاست و نه خدایی دارد و نه سروری، سنگینی روزها وحشتناک است. بنابراین باید برای خود سروری انتخاب کرد، چرا که دیگر ایده آلیست ماندن مد نیست. در یک کلام، اصل این است که آزاد نباشیم و با ندامت و پشیمانی از رذل تر از خودمان اطاعت کنیم. وقتی همه محکوم باشیم، دمکراسی برقرار خواهد بود. البته بدون در نظر گرفتن این مسئله که باید به تلافی آن به اجبار در تنهایی بمیریم. مرگ، در تنهایی است درحالیکه بندگی، دسته جمعی است.اصل این است که همه چیز همانطور که برای کودکان ساده است، ساده شود. هرکاری با دستور انجام شود. خوبی و بدی به روشی مستبدانه از هم تمیز داده شوند.به همین دلیل است که رسما و با تشریفات به آزادی درود فرستادم و در نهان تصمیم گرفتم بلافاصله آن را به شخص دیگری واگذار کنم. آزادی را ستایش کردم اما در آخر، بندگی را همان آزادی حقیقی معرفی کردم.در نهایت برای اینکه حکم بر شانه هایش سبک تر شود، آن را به همه مردم تعمیم داد. ما برای فرار از قضاوت، پیش از هرکس دیگری خودمان خودمان را محکوم میکنیم...در ابتدا تا میتوانست در مقابل دیگران اعتراف کرد و در پایان رذیلت هایش را از من به ما منتقل نمود که &quot;ما اینگونه هستیم.&quot;آیا همه ما به هم شبیه نیستیم؟بر چهره پریشانشان که نیمی از آن را با دست پوشانده اند غمی میخوانم، غمی از وضعیت بشر و نومیدی از اینکه گریزی از آن نیست...در پایان باید اضافه نمود که ژان باپتیست کلامانس انسانی‌ست نیچه‌ای. آنکه خدا را کشته است اما جای خالی خدا در او و گوشه و کنارش پیداست. چرا که همچنان از او میگوید و یا از مسیح و پاپ و گناه و اعتراف به گناه و حتی خیر و شر.این کتاب از کتاب های معرفی شده برای چالش کتابخوانی طاقچه در ماه مهر بود که بنظرم واقعا کتاب ارزشمند و قابل تاملی بود. برای خرید کتاب از طاقچه، اینجا کلیک کنید.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 12:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال This Is Us (فصل اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-this-is-us-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-gignfef2nhr2</link>
                <description>این سریال، یکی از بهترین سریال هایی هست که تابحال دیدم. بامفهوم، امیدبخش، پر از آرامش، عاشقانه و در ستایش خانواده... خیلی لذت بخشه که داستان یک خانواده رو با جزئی ترین لحظات شاد و غمگینش تماشا کنی و ببینی چطور تمام اعضای خانواده، واسه یه زندگی بهتر تلاش میکنن... این سریال نشون میده هیچ خانواده‌ای بی نقص و بدون مشکل نیست. نکته اینه که یک خانواده خوب در عین مشکلات سعی میکنه دنبال راه حل بگرده تا مشکل بوجود اومده رو حل کنه و پشت سر بذاره. فکر میکنم قبلا تا فصل چهارم این سریال رو دیده بودم اما بعد از مدتی، تصمیم گرفتم دوباره از اول ببینمش و دربارش تک تکِ قسمت‌هاش چیزی بنویسم. بنظرم واقعا ارزش چندبار دیدن رو داره...فصل اولیادمه اولین بار که این سریال رو تماشا میکردم، با پایان قسمت اول واقعا هیجان زده شدم و به وجد اومدم. درست زمانیکه می‌فهمیم این شخصیت هایی که درحال تماشای زندگیِ شخصی‌شون هستیم و به نظر ربطی به هم ندارن، درواقع برعکس... کاملا به هم مرتبط هستن و این واقعا لحظه جذابی واسه من بود. تو همین قسمت اول از عشق و امید، خانواده، عزم و اراده، خسته شدن اما ادامه دادن، بازگشت از مسیر اشتباه و مهربانی صحبت میکنه. یه سکانس رو خیلی دوست داشتم، اونجایی که دکتر به جک درباره بچه از دست رفته‌شون میگه. میگه بعدها میبینی که تو ترش ترین لیمویی که زندگی بهت داد رو گرفتی و ازش یه شربت آبلیموی شیرین ساختی...سمت دوم از نقاط ضعف تک تک شخصیت ها حرف میزد و میگفت با وجود این نقطه ضعف ها نباید تسلیم شد بلکه باید اصلاحشون کرد. به این نکته هم اشاره میکرد که خوبیِ بیش از حد هم میتونه نقطه ضعف باشه. قسمت سه از روبه رو شدن با ترس های زندگی صحبت میکنه و این شجاعت رو به ما میده که بجای فرار، به سمتشون حرکت کنیم. همینطور به ما میگه گاهی باید تغییرات اساسی تو زندگیمون بوجود بیاریم تا رشد کنیم. رشد همیشه با سختی تغییر همراهه، باید مسیرمون رو عوض کنیم و از چیزایی که دوست داریم کمی فاصله بگیریم تا به سمت مقصدهای جدیدی حرکت کنیم...قسمت چهارم از تبعیض حرف میزنه. تبعیض بخاطر رنگ پوست، چاقی و... چی باعث میشه آدم ها فکر کنن رنگ سفید پوست باعث برتریه یا حتی آدمی که لاغر و خوش هیکله حق توهین به یه آدم چاق رو داره؟ چی باعث میشه آدم ها این معیارهای مسخره رو واسه خودشون بسازن و روش پافشاری کنن؟پنجمین قسمت از زندگی میگه. اینکه زندگی مثل یه نقاشی رنگارنگه و هرکدوم از ما در طول زندگیمون، رنگ خودمون رو به این نقاشی اضافه میکنیم. قبل از بدنیا اومدنمون تو این نقاشی هستیم و حتی بعد از مرگمون هم خواهیم بود چون در نقاشی زندگی تاثیرگذار بودیم و جای ما، نقاشی ما، واسه همیشه در صحنه روزگار باقی خواهد ماند.این قسمت درباره گذشتن موقتی از رویاها برای مسائل بزرگتر و ارزشمندتر، از خودگذشتگی، دوست داشتن کاری که انجام میدیم و لذت بردن ازش، نترسیدن از متفاوت بودن، سوگ و از دست دادن عزیزان، همدلی و پویا بودن در زندگی صحبت میکنه. اینکه مرتب در حال یادگیری و تغییر باشیم و با افزایش سن، زندگیمون رو متوقف نکنیم.پذیرش تفاوت ها و احترام گذاشتن بهشون موضوع اصلی این قسمت بود.گاهی باید زندگی رو از یه زاویه‌ی دیگه ببینیم، سختی ها رو به یک خاطره شیرین تبدیل کنیم و لحظه رو دریابیم. همینطور این قسمت از از مرگ و زندگی هم حرف میزنه.نمیتونیم آدم ها رو بخاطر تصمیمات اشتباهشون سرزنش کنیم چون جای اونا نبودیم. شاید شخصی زمانیکه تصمیمی رو گرفته بنظرش بهترین کار ممکن بوده اما درنهایت آثار خوبی نداشته. همینطور... گاهی از خودمون میترسیم، فکر میکنیم اگر قدمی برای تغییر برداریم به اون چیزی که همیشه میخواستیم میرسیم. اما میترسیم. میترسیم قدم های لازم رو برداریم و تغییری نکنیم و درنهایت باز هم همونی که همیشه بودیم رو ببینیم...خوبی هایی که به دیگران میکنیم بالاخره جبران میشه، دیر یا زود.گاهی باید کار درست رو انجام داد حتی اگه کاری نباشه که دوست داریم...این قسمت از کنار اومدن با غم و سختی و از نو شروع کردن صحبت میکنه. زندگی ادامه داره... گاهی واسه ادامه دادن و تغییر فقط به یک تلنگر نیاز داریم، به کمک یه آدم دیگه. همینطور این نکته رو بهمون یادآری میکنه که آدم ها به هم مرتبط هستن. گاهی کاری که انجام میدیم ممکنه اثر خیلی بزرگی روی زندگی آدم دیگه‌ای داشته باشه و هر اثر مثبتی که تو زندگی دیگران میگذاریم، به خودمون برمیگرده و باعث اثر مثبت تو زندگی خودمون میشه. آدما هیچوقت به طور کامل عوض نمیشن، همیشه تهش به گذشته برمیگردن و دنبال رویاها و آدمای قدیمی‌شون میگردن... این قسمت درباره ازدواج بود. اینکه ازدواج با یک شور زیاد آغاز میشه و اگه مراقبش نباشی یه روز چشماتو باز میکنی و میبینی که از شریک زندگیت فاصله گرفتی و دیگه این فاصله رو جبران هم نمیشه کرد. درواقع آدما تلاش واسه خوشحال کردن همدیگه و توجه به همدیگه رو متوقف میکنن! برای جلوگیری از این اتفاق باید سعی کرد، باید روزهای خوب قدیمی رو یادآوری کرد و در کنارش همچنان خاطرات خوب ساخت. باید عهد و پیمان های اول ازدواج رو یادآوری کرد و بیاد آورد که یک زمانی چقدر عاشق هم بودیم و چقدر در کنار هم خوش بودیم و همچنان هم میتونیم باشیم. بعضی کارهای قدیمی رو باید تکرار کرد تا به خودمون یادآوری کنیم که هنوزم باهم خوشبختیم، درست مثل گذشته. فقط گاهی شاید به یک تلنگر نیاز داشته باشیم... همینطور این قسمت درمورد ترس از دست دادن هم صحبت میکرد و اینکه چطور میتونیم با غمِ از دست دادن نزدیکانمون کنار بیایم.لحظه هایی تو زندگی هست که دوراهی های مهمی سر راهمون قرار میگیره و باید انتخاب کنیم. اینکه کدوم یک رو انتخاب میکنیم به شخصیتمون بستگی داره. کسی که بهمون نیاز داره رو انتخاب میکنیم یا کاری که مسیر شغلی‌مون رو میسازه؟ این لحظه های مهم، درواقع زندگی مارو میسازه و به شخصیتمون شکل میده...پایان این قسمت، یکی از تاثیرگذار ترین قسمت ها برای من بود. زندگی پر از فراز و نشیبه، پر از سختی، پر از شکست. اما بین این ها، لحظات خوبی هم هست که بهمون قدرت ادامه دادن میده. تصاویر زیبایی که برای همیشه تو ذهنمون ثبت میشه و زمان هایی که بهشون نیاز داریم، بیادشون میاریم. اینکه حتی زندگی سختی داشته باشیم و اول و آخر زندگیمون خوش باشه، خودش یه نعمت بزرگه. و اینکه در لحظه‌ی مرگ، خاطرات خوب زندگیمون از آخر به اول مرور میشه و در پایان در آغوش مادر به خواب ابدی فرو میریم...کتاب زندگی یک نفر با مرگش بسته نخواهد شد. حتی ممکنه بعد از مرگ یک نفر با کسانی آشنا بشی که داستان زندگی اون شخص رو از یک زاویه دیگه برات تعریف کنن و چیزایی بشنوی که نمیدونستی وجود دارن و حتی تمام این ها میتونه باعث تغییر در زندگی تو هم بشه. درواقع یک نفر رو حتی بعد از مرگش هم میشه شناخت. برای همینه که میگم کتاب زندگیش بسته نمیشه انگار هنوز هم زنده‌ست و داستانی برای گفتن داره. چون رنگی که به نقاشی دنیا اضافه کرده همیشه هست و هیچوقت پاک نمیشه.یک زندگی مشترک موفق، بدون ناراحتی نیست. گاهی آدما نیاز دارن از هم کمی فاصله بگیرن تا خودشونو پیدا کنن و ببینن تو چه نقطه ای از زندگی ایستادن و کمی به خودشون فکر کنن. یک زندگی موفق اینجوریه که آدما حتی در بدترین حالتشون هم همدیگه رو دوست داشته باشن و به فکر هم باشن...</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 15:43:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت فیزیکی با سالمندان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-sqnthlh4fvv9</link>
                <description>این مقاله در سال 2022 منتشر شده و مطالعه‌ای درمورد خشونت با سالمندان است. من این مقاله رو مدتی پیش ترجمه و ویرایش کرده بودم و چون بنظرم موضوع مهم و جدی و تاحدی تکان دهنده بود، تصمیم گرفتم در ویرگول هم منتشرش کنم. مقدمهخشونت علیه افراد مسن یک مسئله‌ی جهانی است که منجر به عواقب جدی برای قربانیان میشود، از جمله افزایش خطر ابتلا به بیماری، مرگ و میر و بستری شدن در بیمارستان. یک مطالعه مروری از 52 مطالعه انجام شده در 28 کشور نشان داد که میزان شیوع کلی سوء استفاده از سالمندان 15.7٪ میباشد. با این حال، این نرخ‌ احتمالا کمتر از مقدار واقعی آن است، زیرا آزار سالمندان اغلب توسط مراقبان در خانه یا خانه سالمندان انجام می‌شود و تنها بخشی از آنها گزارش می‌شوند. با افزایش جمعیت سالمند در جامعه، نقش‌ها و فعالیت‌های اجتماعی آنها نیز در حال تغییر است. نسبت زوج‌های سالمندی که تنها زندگی می‌کنند به‌طور پیوسته در حال افزایش است. و همچنین سالمندان در برابر همه آسیب ها، از جمله خشونت، آسیب پذیر هستند. از آنجایی که خشونت در روابط بین فردی و اجتماعی رخ می دهد، ما فرض کردیم که ساختار اجتماعی و تغییرات فیزیکی و اجتماعی در سالمندان با الگو و سیر بالینی آسیب های خشونت آمیز مرتبط است. این مطالعه به منظور بررسی ویژگی‌های بیماران سالمندی است که به دلیل آسیب‌های شدید در بخش اورژانس (ED) بستری شده‌اند.روش هامحیط مطالعه و شرکت کنندگاناین مطالعه شامل بیماران مسن‌ (بالای 65 سال) بود که بین ژانویه تا دسامبر 2017 با آسیب‌های خشونت بین فردی در 6 بیمارستان در منطقه شهری کره به اورژانس مراجعه کردند. افراد میانسال (45 تا 64 سال) با گفته‌های مشابه به عنوان گروه کنترل انتخاب شدند.جمع آوری داده هاداده‌های مربوط به شرکت کنندگان از بانک اطلاعاتی سامانه اطلاعات اورژانس کشور کره جنوبی استخراج شد. این سیستم، یک سیستم دولتی است که از سال 2003 فعال بوده و داده ها را از بیش از 150 مرکز اورژانس کره جمع آوری می کند. داده‌های NEDIS به‌دست‌آمده مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت: سن، جنسیت، نحوه ورود، علائم حیاتی اولیه، وضعیت ذهنی اولیه، بخش اصلی برای درمان، عمدی بودن آسیب، تاریخ و زمان آسیب و وضعیت. عمدی بودن آسیب، به دو گروه آسیب به خود و آسیب در اثر خشونت تقسیم شدند و از میان مراجعان، بیماران با آسیب در اثر خشونت انتخاب شدند.علاوه بر این، متغیرهای دیگر، از جمله سابقه پزشکی، مکانیسم آسیب، محل آسیب، فعالیت‌های هنگام آسیب، آسیب ناشی از الکل، اعضای آسیب دیده بدن و تشخیص نهایی، مورد ارزیابی قرار گرفتند.متغیرهامجرمین به صورت افراد غریبه، خانواده، و افرادی در روابط اجتماعی طبقه بندی شدند و مکانیسم آسیب به صورت مورد اصابت قرار گرفتن توسط شخص یا شی، سقوط، اسلحه گرم یا بریدن یا چاقو زدن و غیره طبقه بندی شدند. محل های آسیب به خانه، جاده و امکانات حمل و نقل، مکان‌های تجاری و غیره تقسیم شدند. فعالیت‌ های حین آسیب‌ها به کارهای زندگی روزمره، اوقات فراغت، کار و غیره طبقه‌بندی ‌شدند. آسیب ناشی از مصرف الکل به آسیبی گفته می شود که زمانی رخ می دهد که مجرم یا قربانی در حال مصرف الکل بوده است. در تشخیص نهایی، آسیب ها بر اساس ویرایش دهم طبقه‌بندی بین‌المللی بیماری‌ها (ICD-10) مشخص شدند. نقاط آناتومیک آسیب دیده به صورت سر و گردن (شامل صورت)، تنه (شامل قفسه سینه، شکم، پشت، لگن و اندام تناسلی)، اندام فوقانی (شامل شانه، بازو، آرنج، ساعد، مچ دست و دست ها)، و اندام تحتانی (ران، باسن، زانو، ساق پا، مچ پا و پا) طبقه بندی شد. انواع آسیب به کوفتگی، زخم، شکستگی یا دررفتگی، رگ به رگ شدن یا کشیدگی، خونریزی داخلی و غیره تقسیم شدند.نتایجدر مجموع 316944 بیمار در سال 2017 به 6  اورژانس مراجعه کردند. 9307 (10.4%) و 20340 (22.8%) بیمار به ترتیب در گروه های بالای 65 و 45 تا 64 سال مورد مطالعه قرار گرفتند. نسبت صدمات خشونت آمیز در گروه های بالای 65 سال و 45 تا 64 سال به ترتیب 1.6٪ و 4.5٪ بود.ویژگی های آسیب بیماران سالمند با آزار جسمیخشونت از جانب غریبه ها شایع ترین علت آسیب در گروه های مسن و میانسال بود (به ترتیب 51% و 41.2%). در هر دو گروه، ضربه خوردن توسط یک فرد یا شی، شایعترین مکانیسم آسیب بود (به ترتیب 80.1٪ و 86.1٪ در گروه های مسن و میانسال)، اگرچه بروز آسیب های مربوط به سقوط به طور قابل توجهی در گروه ها بیشتر بود. سالمندان (12.5% ​​در مقابل 3.7%). بیشترین محل آسیب برای سالمندان، خانه (6/41%) و مکان‌های تجاری برای میانسالان (8/40%) بود. صدمات خشونت آمیز بیشتر در جاده ها و در امکانات حمل و نقل در گروه سالمندان (22.1٪) رخ داده است. در زمان آسیب، هر دو گروه، در حال انجام کارهای روزمره بودند. در سالمندان، درصد صدمات شغلی 16.9٪ و حدود سه برابر بیشتر از گروه میانسال بود. میزان آسیب ناشی از الکل در افراد مسن کمتر از میانسالان بود (45.1٪ در مقابل 73.2٪). آسیب های سر و گردن شایع ترین محل آسیب در هر دو گروه بود. در گروه سالمندان، صدمات متعدد حدود 1.5 برابر بیشتر از گروه میانسالان بود. شایع ترین تشخیص، کوفتگی و به دنبال آن زخم و شکستگی یا دررفتگی بود و تفاوت بین گروهی معنی داری وجود نداشت.بحثاین مطالعه ویژگی‌های بالینی مرتبط با آسیب‌های تروماتیک ناشی از خشونت فیزیکی علیه بیماران مسن مراجعه کننده به ED را نشان می‌دهد. ما هیچ تفاوتی بین سالمندان و میانسالان درباره‌ی موضوعاتی چون مجرم، قسمتی از بدن که آسیب دیده بود و تشخیص، پیدا نکردیم. با این حال، گروه سالخورده بیشتر از طریق زمین خوردن، در جاده و امکانات حمل و نقل، در حین کار و صدمات متعدد، متحمل خشونت شدند. تخمین زده میشود بین سال‌های 2019 تا 2030، تعداد افراد در گروه سنی بالای 60 سال، 38 درصد رشد کند و از 1 به 1.4 میلیارد نفر برسد، که از تعداد جوانان در سطح جهانی بیشتر خواهد بود. با افزایش جمعیت سالمندان، میزان خشونت علیه آنها با سرعت بیشتری افزایش می یابد. یک گزارش تخمین می‌زند که میزان تجاوزات غیرکشنده به مردان 60 ساله و بالاتر، بین سال‌های 2002 و 2016 به میزان 75.4 درصد افزایش یافته است، در حالی که میزان تجاوزات غیرکشنده به زنان در همان گروه سنی از سال 2007 تا 2016، 35.4 درصد افزایش یافته است. ویژگی‌های آسیب در سالمندان با شرکت‌کنندگان میانسال متفاوت بود. نسبت زمین خوردن به عنوان مکانیسم آسیب، نسبتاً بالا بود و زمین خوردن علت اصلی مراجعه به اورژانس در ایالات متحده و علت اصلی مرگ‌های غیرعمد در افراد بالای 65 سال است. به دلیل افت فشار خون، اختلال در تعادل و اختلال در قدرت یا دامنه حرکتی عضلات پا یا بازو، خطر افتادن در افراد مسن زیاد است. با این حال، در کشورهایی که مالکیت اسلحه قانونی است، گزارش شده که سلاح گرم رایج ترین سلاح مورد استفاده در قتل (42.2٪) است. پس تأیید میشود که مقررات اجتماعی بر مکانیسم آسیب تأثیر می گذارد.مهم‌ترین یافته این پژوهش این است که خشونت نسبت به نیروی کار مسن بالاست. به طور کلی آسیب های ناشی از کار در سنین پایین بیشتر است زیرا کارگران جوان تر احتمال بیشتری دارد که در مشاغل خطرناک تر کار کنند. از آنجایی که بسیاری از کارگران عمر کاری خود را فراتر از سن بازنشستگی عادی میبرند، علاقه به عواقب آسیب زا در میان کارگران مسن‌تر افزایش یافته است. WHO حفظ روابط اجتماعی و استقلال اقتصادی سالمندان را به عنوان مداخله ای برای کاهش آسیب های خشونت آمیز توصیه کرده است. با این حال، توانایی های فردی مانند ظرفیت فیزیکی پایین، کاهش شنوایی و اختلال عملکرد شناختی، و فاکتورهای محیط کار مانند خستگی، استرس کاری، اضافه کاری و شیفت کاری، بر خطر آسیب به سالمندان تأثیر می گذارد. از 15 مورد آسیب ناشی از کار در سالمندان که در این مطالعه شناسایی شد، 7 مورد از رانندگان تاکسی یا اتوبوس بودند و همه توسط افراد غریبه مجروح شدند. 4 نفر توسط یک مسافر مست زخمی شدند. 2 نفر از قربانیان در حین کار در نگهبانی یک آپارتمان مجروح شدند و مجرم مست نبود. نتیجهافزایش فعالیت های اجتماعی و مشارکت در فعالیت های اقتصادی توسط افراد مسن می تواند خشونت خانگی، بی توجهی و سوء استفاده مالی را کاهش دهد. با این حال، ما متوجه شدیم که سالمندان به دلیل عوامل فیزیولوژیکی و خطر خشونت در محل کار، احتمالاً در اثر سقوط آسیب می بینند، که با افزایش کار غیر استاندارد سالمندان پس از بازنشستگی افزایش می یابد. بنابراین، خشونت در محل کار باید توسط یک سیاست پیشگیری سازمانی مورد توجه قرار گیرد، زیرا به نظر می رسد یک عامل خطر جدید برای سوء استفاده از سالمندان است.میتونید اصل مقاله رو از اینجا دانلود و مطالعه کنید.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 14:05:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز به فنا رفته</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-rsjtmabe1d5b</link>
                <description>کتابی درباره‌ی امید...هر یک از ما انتخاب شده‌ایم تا زندگی کنیم اما خب... زندگی همیشه یکنواخت و ساده نیست. بالا و پایین دارد و همینطور امیدواری و ناامیدی! در زمان های بسیاری از زندگی خود ممکن است ناامید شویم و از خود بپرسیم &quot;هدف زندگی من چیست؟&quot; یا &quot;اصلا من برای چه زنده‌ام؟&quot; ما برای اینکه بتوانیم زندگی کنیم باید امید را از هر طریقی که میتوانیم در خود بوجود بیاوریم، باید بالاخره به چیزی امیدوار باشیم و همین امید باعث ایجاد هدف در زندگی ما خواهد شد...اما یک ویژگی هست که بعضی انسان ها را از بعضی دیگر متمایز میکند و آن، ایجاد امید در دیگران است. بعضی ها توانایی ایجاد امید در دیگران را دارن و میتوانیم آن ها را قهرمان بنامیم! این افراد نه تنها امید مورد نیاز خود را بوجود می آورند، که برای دیگران نیز راهی برای امیدوار شدن ایجاد میکنند...پارادوکس پیشرفت! هر چقدر دنیا پیشرفته تر و محیط پیرامونمان بهتر میشود، نوعی اضطراب و ناراحتی بیشتر در ما بوجود می آید و شدت میگیرد. امروزه رضایت از زندگی به شدت افت کرده. این امکانات که روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود، بجای اینکه زندگی انسان ها را ساده تر کنند، مشکلات بیشتری بوجود آورده اند! این موضوع را میتوانیم در انیمیشن 9 هم مشاهده کنیم. در ابتدای فیلم دقیقا به همین موضوع اشاره میشود که پیشرفت تکنولوژی قرار بود زندگی را بهتر کند اما حالا دنیا را ویران کرده است. این پارادوکس پیشرفت است!برای احساس امیدواری و حفظ آن به سه چیز نیاز داریم:1- حس کنترلما نیاز داریم احساس کنیم بر زندگی خود کنترل داریم و میتوانیم سرنوشتمان را خود رقم بزنیم و بر آینده تاثیری بگذاریم. ذهن هشیار ما از دو بخش تشکیل شده: ذهن منطقی و ذهن احساس! اگر ذهن خود را مانند ماشینی فرض کنیم، ذهن منطقی و ذهن احساس، کدام یک راننده و کدام یک کمک راننده هستند؟ در گذشته اینطور تصور میشد که ذهن منطقی راننده است و ذهن احساس کمک راننده! که تفکرات و علایق خود را فریاد میزند اما ذهن منطقی راه خود را میرود و توجهی به آن نمیکند. اما امروزه این تفکر تغییر کرده است. درواقع ذهن احساس راننده است و ذهن منطقی صرفا پیشنهاداتی را در اختیار راننده قرار میدهد و کمک میکند که ماشین در جهت درستی پیش برود. پس این حس کنترل زمانی احساس میشود که دو ذهن ما در کنار یکدیگر به صورت متعادل قرار گیرند، تسلط بیش از اندازه‌ی هر یک بر دیگری مسائلی را پیش خواهد آورد.2- حس ارزشمند بودن چیزیما برای ایجاد هدف و انگیزه در زندگی خود نیاز به چیزی داریم که برایمان ارزشمند و مهم باشد تا در جهت رسیدن به آن تلاش کنیم. همینکه وقتی صبح از خواب بیدار میشویم دلیلی برای زندگی و امیدی به آینده و بهبود اوضاع داشته باشیم. این حس امیدواری را در وجود ما بیدار میکند.3- جامعهو همینطور ما نیاز داریم عضوی از گروهی باشیم که به ارزش های ما اهمیت میدهد و مثل ما تلاش میکند تا به آن هدف مشخص برسد. درواقع ما نیاز داریم در گروهی از آدم های مشابه خودمان باشیم که تقریبا همان ارزش ها و همان اهداف را برای زندگی خود دارند. در این نوع جامعه، افراد به یکدیگر در پیشرفت و رسیدن به هدف کمک خواهند کرد.در پایان نظر کلی من درمورد کتاب مثبت هست و بنظرم کتاب مفیدی بود. در ابتدای بعضی قسمت ها داستان هایی مطرح میشد که بنظرم جالب بود و به فهم بهتر مطلب کمک میکرد. متن کتاب روان بود و البته بعضی قسمت ها هم کمی خسته کننده بود برای من اما در کل خوب بود. در صورتیکه میخواهید این کتاب را از طریق اپلیکیشن طاقچه مطالعه کنید، روی لینک کلیک کنید.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 17:55:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غول مدفون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%86-kfnqpwjulj8d</link>
                <description>برای ماه اسفند تصمیم گرفتم با این کتاب وارد چالش کتابخوانی طاقچه بشم. بنظرم کتاب جالبی بود. خیلی کلی بخوام بگم کتابی بود با موضوع ماجراجویانه، کمی ترسناک و دلهره آور، غیر قابل پیش بینی و خارج از چارچوب های معمول ذهنی ما، متفاوت، جذاب و گاهی تفکر برانگیز که متن بسیار روان و ساده‌ای هم داره. البته اینو هم اضافه کنم که یه تم ملایم عاشقانه در تمام کتاب وجود داشت.ابتدای داستان خیلی برام عجیب و غریب و جذاب بود، در این حد که شب اولی که شروع به خوندن کتاب کردم، تا نیمه های شب بیدار موندم و خوندم تا رسیدم به صفحه‌ی 70... اما کمی بعد که به اواسط کتاب نزدیک میشدم مقداری برام خسته کننده شد اما بازم نمیتونستم بذارمش زمین و همچنان میخوندم! به صورت کلی بخوام بگم، کتاب نسبتاً جذابی بود.قصد ندارم موضوع کتاب رو لو بدم چون همین غیرقابل پیش بینی بودنشه که داستان رو جذاب میکنه براتون! پس در همین حد میگم که ماجرای یه زن و مرد پیر و عاشقه که گذشته رو درست به خاطر نمیارن و با ترسِ از دست دادن خاطرات خوبشون دست و پنجه نرم میکنن. چون با خودشون فکر میکنن اگر خاطرات قدیمی شونو بیاد نیارن، شاید عشقشون به هم رو از دست بدن! و یجورایی برای پیدا کردن جواب سوالشون، راهیِ یه سفر طولانی و خطرناک میشن و با ماجراهای عجیب و غریب و هیجان انگیزی مواجه میشن...تو و شوهرت چطور عشقتان را به هم ثابت خواهید کرد وقتی گذشته ای را که با هم داشته اید بیاد نیاورید؟این پیرمرد و پیرزن همونطور که گفتم با هدف خاصی سفرشون رو شروع میکنن اما درگیر مسائل خطرناکی میشن و همینطور با مسافران دیگه ای همراه میشن. اما در تمام این مدت میشد عشق بین این دو شخصیت رو از همون مکالمه های کوتاهشون هم متوجه شد و این بخشِ داستان بنظرم خیلی دلنشین بود. بنظرم یکی از نکته های جالب این کتاب اینه که شخصیت ها خیلی با هم گفتگو میکنن. در واقع بیشتر از اینکه به توصیف مناظر و صحنه ها پرداخته بشه، ما میتونیم از طریق همین مکالمات، با افکار و احساسات شخصیت ها آشنا بشیم و باهاشون ارتباط برقرار کنیم.غریبه بر این باور بود که شاید خودِ خداوند چیزهای زیادی از گذشته‌ی ما را نادیده بگیرد، از روزگاران دور و از پیشامدهای همین امروز و اگر چیزی در خاطر خداوند نمانده باشد، چگونه ممکن است که در خاطر اَبنای میرای بشر بماند؟ شاید خود خداوند آنقدر از ما و اعمال ما متاسف است که میخواهد آن را نادیده بگیرد. و وقتی خود خداوند نادیده بگیرد چه جای تعجب که ما هم نگیریم. همونطور که گفتم این کتاب درمورد فراموشی هم صحبت میکنه. پیرمرد و پیرزنی که میترسن خاطرات زندگی مشترکشون رو فراموش کنن، آدم هایی که اهدافشون رو فراموش کردن و سردرگم شدن، کسانی که خشمگین هستن اما منشا خشمشون رو دیگه بیاد نمیارن و... غیر از موضوع مربوط به پیرزن و پیرمرد، افراد دیگه داستان هم درگیر این فقدان هستن و مدام خاطره های ناقص و بخش بخشی رو تو ذهنشون مرور میکنن. با خوندن کتاب، میتونیم در نهایت تکه های پازل زندگیِ هرکدوم از شخصیت ها رو کنار هم بذاریم و کاملشون کنیم. این هم یکی از نقاط قوت داستان بود بنظر من.در نهایت این رو هم اضافه کنم که ابتدای کتاب من رو یاد فیلم Little Fish و The Vow انداخت که در بحث فراموشی و عشق با این کتاب مشترک بود. اما در ادامه کمی از موضوعی که فکر میکردم فاصله گرفت و وارد فضاهای دیگه ای شد. در کل کتاب جالبی بود و خوشم اومد و پیشنهاد میکنم که شما هم بخونیدش.میتونید این کتاب رو از طریق اپلیکیشن طاقچه مطالعه کنید. اینجا کلیک کنید.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 15:34:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابی سابی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-xmozfv0kxkyr</link>
                <description>از کتاب‌های معرفی شده در چالش کتابخوانی طاقچه برای ماه بهمن هیچکدوم رو نخونده بودم و کاملا موضوع جدید بود برام. درنهایت کتاب &quot;وابی سابی: بینش ژاپنی درمورد زندگیِ نه چندان بی نقص ولی کامل&quot; رو انتخاب کردم و خوندم و خب... بنظرم خیلی کتاب جالب و خوبی بود. در ابتدا نویسنده کمی درمورد فرهنگ ژاپن برامون توضیح میده و یه تاریخچه ای رو هم بیان میکنه که جالبه. بعد در مورد اصطلاح وابی سابی واسمون صحبت میکنه و هر بخش رو برامون شفاف میکنه.اول از همه میخوام معنای وابی سابی رو بر اساس برداشت خودم براتون بگم که از دو بخش جداگانه ی وابی و سابی تشکیل شده. وابی یعنی زیبایی فقط در چیزهای شاد نیست و در هر شرایطی وجود داره، حتی اگه از چشم ما پنهان باشه. در واقع اهمیت  وابی در حال و هوای تاریکش نهفته است و نوعی زیبایی فاخر نهفته در میان حقایق زمخت و خشن زندگی است. کشیش بودایی، کِنکو در اینباره مینویسه: &quot;آیا باید شکوفه های بهاری را وقتی دید که به صورت گلی کامل درمی آیند یا ماه را وقتی دید که آسمان صاف و  بی ابر است؟&quot;و سابی یعنی زیبایی در کهنگی وجود داره، چون کهنگی نشانه‌ی تکامل و زندگی است و هر چیز کهنه ای گذشته ای داره که باارزشه و ما رو به یاد ناپایداری هستی میندازه و با کمی غم همراهه. معنای عمیق تر به این موضوع اشاره داره که در زیر ظاهر واقعی اجسام، چه چیزی پنهان شده و چه گذشته ای وجود داره.با توجه به مطالبی که گفتم در نهایت به این میرسیم که وابی سابی یعنی ناپایداری همه چیز رو بپذیریم و زندگی رو با تمام حواسمون تجربه کنیم، زیبایی ها رو در چیزهای کوچک ببینیم و موهبت های ساده ی زندگی رو درک کنیم، چون زیبایی در سادگی قرار داره. و در کل این موضوع اهمیت داره که چیزهای مختلف رو چطور میبینیم...حالا چرا وابی سابی در دنیای امروز اهمیت داره؟ اتفاقا خودم هم این بخش رو خیلی دوست داشتم: در دنیای امروز، ما مدام در معرض اطلاعات قرار داریم و مدام با پیام هایی مواجه میشیم که بهمون میگن ظاهرمون باید چطور باشه، چی بخوریم، چی بخریم و... کلا سرعت زندگیمون خیلی بالاست و یکی از دغدغه های مهم ما بازدهی هست. تمام این موارد باعث میشن زیبایی های ساده ی زندگی رو نبینیم و مدام در حال تقلا باشیم و به همین علت همیشه خسته و پریشانیم. ما از اصل خودمون و از طبیعت فاصله گرفتیم و آرامشمون رو از دست دادیم. این قسمت کتاب خیلی جالب بود بنظرم چون حال و هوای زندگیِ ماست دقیقا:ما لحظات ارزشمند زندگی را مختل می‌کنیم تا عکس بگیریم و آن را در شبکه های اجتماعی قرار دهیم و سپس یک ساعت منتظر بنشینیم و ببینیم مورد تحسین چه کسانی قرار گرفته ایم، کسانی که حتی آن ها را نمی‌شناسیم.دنیای امروز به ما القا کرده که باید بی نقص باشیم و همه چیز رو عالی انجام بدیم و این موضوع ما رو به سمت کمالگرایی برده! درحالیکه ما باید نقص هامون رو بپذیریم و خودمون رو بخاطر چیزی که هستیم قضاوت نکنیم. همه ما به نحوی خاص، ناقص هستیم.در ادامه نویسنده راه حل هایی برای داشتن یه زندگی آروم تر بهمون پیشنهاد میده. یکی از راه حل ها ساده سازی محیط زندگیه که بهش میگه سادگی روح انگیز! مثلا پیشنهاد میده چیزهایی که لازم نداریم رو از خونه خارج کنیم. بریزیم دور، بدیم به کسی یا بازیافتشون کنیم... همراه با این کار از الگوهای فکر منفی و وابستگی به گذشته رها میشیم! همینطور میتونیم چیزهایی در محیطمون قرار بدیم که خاص، معنادار و خاطره انگیز باشن یا در کل هر چیزی که حالمون رو خوب میکنه و حس مثبتی بهمون میده!یا یه راهکار دیگه اینه که از فرهنگ مقایسه، ولخرجی و زیاده روی دست برداریم. مثلا وقتی به خرید یک چیز جدید فکر میکنیم از خودمون بپرسیم که آیا واقعا بهش نیاز داریم؟ آیا واقعا ازش استفاده میکنیم؟ و پیشنهاد میده که خیلی چیزها رو میتونیم با دستِ خودمون بسازیم بجای اینکه بخریمشون!همینطور درباره‌ی ارتباط بیشتر با طبیعت صحبت میکنه و اصطلاحی به نام &quot;حمام جنگلی&quot; رو بیان میکنه. یعنی در طبیعت آرامش بگیریم، خودمون رو بخشی از طبیعت بدونیم و به تمام جزئیات توجه و دقت کنیم. این ارتباط با طبیعت در نهایت باعث سلامتی روح و جسم انسان میشه و حتی گفته شده سیستم ایمنی رو تقویت میکنه و استرس، میزان فشار خون و ضربان قلب رو هم کاهش میده.یکسری از مفاهیم مطرح شده خیلی مشابه مفاهیم روانشناسی بود بنظرم. مثلا همین مطلبی که در مورد ساده سازی محیط زندگی بود! شاید شنیده باشید که زندگی در یک مکان شلوغ با وسایل تزیینی زیاد و مجلل، باعث ایجاد استرس در ما میشه و هرچی محیط خلوت تر و ساده تر باشه، روحمون هم آرامش بیشتری داره. یا مثلا بخش هایی هست که درمورد توجه به زیبایی های کوچک زندگی صحبت میکنه، خیلی شبیه به مفهوم ذهن آگاهی هست.در نهایت میتونم بگم که کتاب مفیدی بود و حس خوبی داشت. درباره فرهنگ ژاپن صحبت میکرد و همینطور از نظر تاریخی هم اطلاعات مفید و جالبی در اخیارمون قرار میداد. انتقادی بود و تفکر برانگیز، راهکارهای مفیدی میداد و تشویق میکرد به سمت یک زندگی ساده و پر آرامش حرکت کنیم و از زندگی سریع این زمانه دور بشیم، با طبیعت ارتباط دوباره ای برقرار کنیم و...درصورتیکه میخواید این کتاب رو از طریق اپلیکیشن طاقچه مطالعه کنید، کلیک کنید.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 00:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت ندیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85%D9%87-bpax4uraexuu</link>
                <description>برای چالش کتابخوانی دی ماه می‌خوام درمورد کتاب سرگذشت ندیمه بنویسم. همین اول بگم که متاسفانه برخلاف خیلی‌ها، من از این کتاب خیلی هم خوشم نیومد... دلیل نظرم اینه که هیچوقت هدف کتاب‌ها و فیلم‌هایی که سعی میکنن بسیار مبالغه آمیز درباره‌ی ظلم‌هایی که به زن‌ها شده صحبت کنن رو درک نکردم! انگار با برانگیخته شدن خشم زن‌ها، به نحو دیگه‌ای میتونن و یا می‌خوان ازشون سوءاستفاده کنن...خیلی وقت‌ها با کتاب‌هایی شبیه به این کتاب، میخوان به این نتیجه برسن که زن‌ها هم به اندازه مردها خوب، قوی، باارزش و... هستن! انگار باور دارن مردها واقعا بی‌نقص و کامل هستن و وقتی میخوان بگن زن‌ها هم باارزش هستن، میگن هم‌سطح مردها هستن! اما درست نیست! زن و مرد همیشه مساوی بوده و هستن و به صورت همزمان، همیشه متفاوت بوده و هستن! مساوی هستن چون هر دو به یک اندازه حق دارن، مهم‌اند، قابل احترام‌اند و... و همچنین متفاوت‌اند! از نظر جسمی، ظاهری، از نظر احساسات، طرز فکر و سبک زندگی... فقط تفاوت دارن و این دلیل برتر بودن هیچکدوم نسبت به دیگری نیست. زن‌ها قرار نیست مثل مردها باشن بلکه قراره بهترینِ خودشون باشن در هر زمینه‌ای و مقایسه‌شون به این شیوه درست نیست!حالا هدف این کتاب چی بود؟ نمیدونم :) فقط میتونم بگم مطالعه‌ی این کتاب واسم سخت بود و تا حدودی ناخوشایند... یک داستان غم‌انگیز و پر از ظلم که در نهایت با یک کورسوی امید به پایان رسید.در این کتاب با برداشت شخصیِ من، مردها موجوداتی بلاتکلیف بودن که قوانین زندگی رو تغییر دادن اما در نهایت خودشون هم در کنار زن‌ها به پوچی رسیدن! انگار با سلطه بر زن‌ها و کشتن ذات حقیقی هر زن، خودشون رو هم از بین بردن، در واقع با این کار، خودشون رو فقط به یک ماشین تبدیل کردن...باید از ظلم‌ها گفت اما نه تا این حد تاریک و بدون هیچ امیدی... فرو رفتن در این تاریکی جز اثر منفی، اثر دیگه‌ای نخواهد داشت...بخشی از کتاب:اما وقتی درد پایان می‌یابد، دیگر در یاد چه کسی می‌ماند؟ تنها سایه‌ای از درد باقی می‌ماند، آن هم نه در ذهن، که در تن. درد بر بدن تاثیر میگذارد، تاثیری چنان عمیق که دیده نمیشود. از یاد برفت هر آنچه از دیده برفت.یاد یکی از فیلم‌هایی که جدیدا دیدم افتادم به اسم don&#x27;t worry darling ... بنظرم اگه می‌خوایم در مورد ظلم به زن‌ها بنویسیم به شیوه‌ای بسیار خلاقانه تر بنویسیم مثل این فیلم که واقعا دوستش داشتم و در نهایت هم یک زن پیروز ماجرا بود و ظالم رو شکست داد و با ظلم جنگید. بنظرم واقعا پایان امیدوار کننده‌ای بود، تا حدودی غمگین اما امیدوار کننده... اما این مدل نوشتن، مثل این کتاب، واقعا فایده ای نداره و همون‌طور که قبل تر نوشتم، در نهایت باعث بروز خشم و تنفر از مردها میشه. و شاید روزی برسه که همون ظلم هایی که به زن‌ها شده، درمورد مردها هم تکرار بشه درحالیکه این واقعا عادلانه نیست... بخاطر تمام این دلایل، این کتاب رو واقعا نپسندیدم، با وجود اینکه خیلی از کسانیکه میشناختم این کتاب رو دوست داشتن و حتی سریالش رو هم دنبال میکنن... اما خب هر کسی برداشت، طرز تفکر و سلیقه‌ی متفاوتی داره. در صورتیکه میخواین این کتاب رو از طریق اپلیکیشن طاقچه مطالعه کنید روی این لینک کلیک کنید.</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 23:44:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتن کتابفروش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-vbqovhpcr4ts</link>
                <description>ابتدای کتاب بنظرم کمی خسته کننده و آروم پیش می‌رفت اما به مرور موضوعش برام جالب شد. ماجرای کتاب درمورد روزنامه نگاری به اسم ماجد بغدادی است که بعد از دریافت یک پیام تصمیم میگیره به شهر بعقوبه بره و در مورد یک پیرمرد کتابفروش نقاش به اسم مزروق که به طرز مشکوکی کشته شده، کتابی بنویسه. در ابتدای داستان تقریباً همه چیز مبهمه و نمیدونیم این شخص کی بوده، چیکار کرده و چرا باید درموردش کتابی نوشت! و بعد روزنامه نگار با شخصیت های مختلفی آشنا میشه که مزروق رو میشناختن و هر کسی شروع میکنه به کامل کردن پازل زندگی مزروق و ماجرا کم کم روشن میشه. ماجد در بخشی از کتاب، جمله جالبی میگه:از وقتی هنر رمان نویسی باب شده، این امر هم ممکن شده که از اشخاص عادی یک قهرمان بسازیم. فقط کمی تازگی کفایت میکند.بنظرم این جمله میخواست بگه لازم نیست فقط درمورد قهرمان ها یا آدم هایی که کارهای بزرگ تو زندگیشون انجام دادن نوشت. آدم های معمولی و ناشناسی هم وجود دارند که در زندگی خودشون قهرمان هستن و کارهایی بزرگ در حد خودشون انجام میدن. هر انسانی قهرمان داستان خودشه و در حد خودش تاثیر گذاره. موضوع اینه که اگه کسی مطابق با ساختارهای معمول جامعه و چارچوب های از پیش تعیین شده نباشه و در جهت بهبود جامعه و یا حتی دنیا حرکتی انجام بده، قهرمانه!این داستان، مدت کوتاهی بعد از اشغال عراق توسط آمریکا اتفاق میفته و به گفته نویسنده، سربازان آمریکایی تازه از خیابون های عراق بیرون رفتن. تا چند سال پیش هر روز آدم های عادی و بی گناه در سطح شهر کشته میشدن، نه فقط به دست سربازان آمریکایی بلکه به دست هموطن هایی که از شرایط سوءاستفاده میکردن. مطمئن نیستم اما بنظرم درمورد داعش صحبت میکرد...در کنار داستان روزنامه نگار و مزروق، در واقع نویسنده قصد داشت یک مسئله تاریخی رو هم بازگو کنه و اطلاعاتی رو در اختیار خواننده قرار بده. از اتفاقاتی صحبت میکرد و حتی اصطلاحاتی رو بکار میبرد که من اطلاعات چندانی در موردشون نداشتم! البته من اطلاعات تاریخی زیادی ندارم و واقعا سعی دارم مطالعاتم در این زمینه رو بالا ببرم.یک نکته جالبی که بنظرم این کتاب غیر مستقیم در موردش صحبت می‌کرد، این بود که میخواست بگه تعصب ما روی یک تفکر خاص، باعث میشه دچار توهم برتری بشیم. در واقع به صورت کورکورانه از یک ایدئولوژی پیروی کنیم و به مسیر و اعتقاداتمون شک هم نکنیم، چون فکر میکنیم تفکر ما و هر مکتبی که بهش اعتقاد داریم، بهترینه...آنچه ما باور داریم این است که آن وضوح و یقین نهایی که در دیدگاه خودشیفته‌ی ما وجود دارد، چیزی جز محصول توهمات و کوری ایدئولوژی ما نیست.از شروط اولیه برای اندیشه ای که میتوان به آن ایمان داشت این است که کمی مبهم باشد، شک برانگیزد، بی رحمانه پرده بردارد و به نقص خود اعتراف کند.نکته دیگه‌ای که به ذهنم میرسه اینه که ادبیات داستان و برخی شخصیت ها عجیب بود که مشابهش رو خیلی در کتابی ندیدم. نویسنده سعی کرده بود داستان های عاشقانه ای هم به زندگی مزروق اضافه کنه اما بنظر من عاشقانه‌ی جالبی نبود و من نپسندیدم.در پایان این رو هم اضافه کنم که داستان تا یجایی جالب پیش میرفت اما اواخر کتاب که یکی از شخصیت ها نامه ای به روزنامه نگار نوشت و حقایقی رو در مورد مزروق آشکار کرد، نظرم کاملاً برگشت! مسائلی بسیار ناخوشایند و آزاردهنده در مورد مزروق گفته شد که با خودم فکر کردم هر چقدر هم یک آدم در جامعه‌ی خودش تاثیرگذار و متفاوت بوده باشه، تا زمانیکه اخلاق در زندگی‌ش جایی نداشته قهرمان نخواهد بود... در مورد این شخصیت طوری صحبت میشد که انگار یک قهرمان معمولی بوده و ارزش این رو داره که درموردش کتابی نوشته بشه اما بنظر من نه... یک قهرمان باید آدم اخلاق مداری باشه، حداقل در مورد بعضی مسائل که همیشه درست و غلط ثابتی دارن...در کل اگر به تاریخ عراق علاقه دارید پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید. پایان خوبی نداشت اما جملات جالبی در طول داستان وجود داره که واقعا تفکر برانگیزه... و البته اگر دنبال یک رمان خیلی جذاب و جنایی هستید بنظر من بیشتر مفهومی بود تا یک رمان جذاب جنایی. بعضی قسمت های داستان واقعا من رو به فکر فرو می‌برد و حتی بسیار انتقادی بود.به قفسه کتاب های خارجی اشاره کردم. بعضی را ورق زد و بار دیگر پرسید: چه کتاب هایی می‌فروشی؟- هر کتابی که زیاد باشد و مشتری هم داشته باشد.- کتاب های تروریست ها را چی؟- تروریست ها به کتاب نیاز ندارند.- کتاب های ضد آمریکایی؟- نصف کتاب های دنیا ضد آمریکاست.باور کن کسانی هستند که بخاطر یک کلمه آدم میکشند.درصورتیکه علاقه دارید این کتاب رو از طریق اپلیکشن طاقچه بخوانید، اینجا کلیک کنید. </description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 22:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوال های بیهوده نپرسیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-aaqnnwexflqz</link>
                <description>فکر میکنم یکی از مسائل آزاردهنده در روابط آدم ها، پرسیدن سوال های بیهوده‌ باشه! مثلا چه سوال هایی؟ نِمیری دانشگاه؟ کِی درست تموم میشه؟ کِی ازدواج میکنی؟ کِی بچه دار میشی؟ بچه دوم بدنیا نمیارین؟ و بعد... بچتون کِی درسش تموم میشه؟ بچتون کِی ازدواج میکنه؟ و... سوال ها همینطور ادامه پیدا میکنه...!گفتگو و برقراری ارتباط بین آدم ها مسئله‌ی مهمیه! باید دانش، تفکر، نظر و ایده بین آدم ها تبادل بشه، حتی صحبت از مسائل روزمره هم لازمه. گاهی ممکنه مسئله ای تو زندگیمون بوجود اومده باشه یا دچار درد بزرگی شده باشیم، همین گفتگو با دیگران میتونه کمی درد مارو تسکین بده یا حتی باعث پیدا کردن یه راه حل بشه... طبیعتاً سوال پرسیدن از زندگی دوستان و نزدیکانمون هم نشون میده که برای ما مهم هستن و دوست داریم در جریان زندگیشون باشیم (البته اگر خودشون هم بخوان و ارتباط دو طرفه باشه). اما بعضی سوال ها بنظر من سرک کشیدن در زندگی دیگرانه، حتی اگه آدم های نزدیک ما باشن! تصویر یک پرنده‌ی خسته از سوال!وقتی هردفعه یک نفر رو ملاقات میکنید و میپرسید میخوای بری دانشگاه یا نه، یا از مزایای دانشگاه رفتن براش سخنرانی میکنید و اون شخص هردفعه باید بگه که به چه علت دانشگاه رو انتخاب نکرده، باعث ناراحتی‌ش میشید! وقتی مدام بهش یادآوری میکنید که درسش هنوز تموم نشده و  ازش سوال میپرسید، شاید خجالت زده‌ش کنید! وقتی هردفعه ازش میپرسید کِی ازدواج میکنی، احتمالا براش خوشایند نیست! وقتی هردفعه ازش میپرسید کِی میخواید بچه دار بشید هم دارید تو زندگی‌ش دخالت میکنید! بنظر من این مسائل تاحدودی شخصی هست و اگر اون فرد با شما احساس نزدیکی کنه، به احتمال زیاد باهاتون درمورد همینا هم صحبت میکنه... درمورد درس و دانشگاه، درمورد ازدواج و بچه دار شدن! اما اگه مدام سوال های شخصی بپرسید، شاید حتی باعث بوجود اومدن فاصله در روابطتون بشید... باعث بشید که اون شخص دیگه حتی نخواد باهاتون ارتباط داشته باشه و گفتگو کنه!اصلا مدام سوال پرسیدن درمورد این مسائل (دانشگاه، ازدواج و بچه) چه سودی داره؟ خب هروقت کسی بره دانشگاه، ازدواج کنه و یا بچه دار بشه حتما باخبر میشید :)) مگر اینکه در زندگی اون شخص جایی نداشته باشید که پس باز هم دونستنش چه فایده ای داره؟! اگر هم برای پیش بردن گفتگو از این سوال ها استفاده میکنید، بنظرم نتجیه‌ی عکس خواهد داشت و گفتگو احتمالا خیلی ادامه پیدا نمیکنه...البته همه سوال ها هم انقدر خاص و شخصی نیستن! بعضی ساده و درمورد زندگی روزمره هستن مثل سوال از اینکه مثلا دوستمون کجا رفته، کِی رفته، با کی رفته، چی خریده، چند خریده و... اینجا هم مشکل پیش میاد وقتی که مدام این سوال ها پرسیده بشن و باعث بوجود اومدن حس ناخوشایندی بشن که ارتباطمون رو به خطر میدازه!بیاید مدام سوال های شخصی و آزاردهنده از هم نپرسیم و اجازه بدیم که دوستان و اطرافیانمون هروقت راحت بودن و هروقت خواستن، درمورد مسائل شخصی‌شون با ما صحبت کنن یا راه حل بخوان! البته میدونم که این مسائل رو میدونید و صرفاً برای صحبت و یادآوری به خودم و شما نوشتمش...</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 21:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه‌ی آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-jw6ebhl0kioo</link>
                <description>این کتاب خوب رو چند سال پیش خوندم و میتونم بگم داستانش هم مثل اسمش آرام و آرامش‌بخش بود... متنی بسیار زیبا و مفاهیمی زیباتر داشت! چون جزئیاتش رو دیگه به خاطر نداشتم و صرفاً حس خوبش تو ذهنم مونده بود، رفتم خلاصه هامو که زمان مطالعه‌ی کتاب نوشته بودم، خوندم! این کتاب، داستان یک زوج رو از زمان آشنایی تا سالها بعد از شروع زندگی مشترکشون روایت میکنه. از عشق و دوست داشتن میگه، از اینکه باید برای زنده نگه داشتن عشق، جلوگیری از عادت به دوست داشتن و روزمرگی در زندگی مشترک، تلاش کرد، از اینکه یک عشق واقعی باعث رشد میشه و... تمام کلمات این کتاب چنان به دل می‌نشینه که دوست داری هر از چند گاهی جملاتش رو دوباره بخونی و به خودت یادآوری کنی که عشق یعنی چی...حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است...فیلمی میدیدم به اسم Little Fish که داستانی بسیار عاشقانه و بسیار غمگین داشت. تو یه سکانس یکی از شخصیت ها میگفت: آیا ما همدیگه رو فقط بخاطر تجربیات و خاطرات مشترکمون دوست داریم؟ به این فکر کردم که تجربیات ما با همدیگه نباید دلیل دوست داشتنمون باشه بلکه شاید دوست داشتن رو تقویت میکنه. ما دیگری رو دوست داریم فقط بخاطر خودش! برای آدمی که هست، برای لبخندش، برای چشمانش، برای طرز راه رفتن و صحبت کردنش یا حتی صداش... و داشتن تجربه مشترک باهاش باعث میشه بیشتر بشناسیمش. و هرچقدر کسی رو بیشتر بشناسیم، اگر عشق درونمون نسبت بهش واقعی باشه، باید بیشتر و بیشتر دوستش داشته باشیم. گاهی به طرفمون نگاه میکنیم و میبینیم که حتی عادت های بچگانه‌ش رو هم دوست داریم... یادمه رضا کیانیان تو فیلم کفش‌هایم کو یه دیالوگی داشت، وقتی همسرش ازش میپرسید: &quot;منو میشناسی؟ جواب میداد: &quot;نه، فقط یادمه خیلی دوستت داشتم&quot; و میخوام بگم که اگر حافظه هم فراموش کنه، احساس از بین نمیره! اون حس همیشه باقی میمونه و اگه این فیلم رو هم ببینید، آخرش بیشتر متوجه منظورم میشید...فکر میکنم اینکه آدم ها دوباره ممکنه عاشق هم بشن یا حتی در اثر فراموشی باز هم عشق رو بیاد بیارن، واقعا اوج زیباییه. چیزی که تو فیلمایی مثل The Vow, Notebook و همین Little Fish که دربارش صحبت کردم، دیدم و این شگفت انیگزه...هیچ دو روزی نباید شبیه هم باشد، عاشق دمادم چیزی را نو میکند حتی چیزی بسیار بسیار کوچک رامگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود...رسیدن، پله اول مناره‌ای است که بر اوج آن اذان عاشقانه میگویند. برنامه‌ای برای بعد از وصل، برنامه‌ای برای تداوم بخشیدن به وصل، برنامه‌ای برای سدبندی قاهرانه در برابر خاطره شدن، برنامه ای برای ابد، برای آن سوی مرگ، برای بقای مطلق، برای بی زمانی عشق...مشکل زندگی را زندگی میکند...شیرینی زندگی از آنجا سرچشمه میگیرد که تو بر مشکلات غلبه کنی. بدون این غلبه، زندگی‌مان خالیِ خالی‌ست...این جمله سراسر عشق و امیده... یک نکته‌ی دیگه‌ی این کتاب اینه که یچیزایی رو بهمون یادآوری میکنه. خیلی چیزارو میدونیم اما گاهی فراموش میکنیم. مثلا یه قسمت دیگه از کتاب، نویسنده (نادر ابراهیمی) درباره‌ی این موضوع صحبت میکنه که هیچ وقت قرار نیست همه چیز ایده آل باشه، چون توقعات ما مدام بیشتر میشه و این ماییم که تغییر میکنیم. اتفاقاً رسیدن، انسان رو دلسرد میکنه. چون ما نیاز داریم که همیشه آرزوهایی داشته باشیم و به سمتشون حرکت کنیم. چیزی که باید برامون لذت بخش و مهم باشه، مسیره نه مقصد...البته نویسنده فقط از عشق صحبت نمیکرد. درباره‌ی مسائل سیاسی و جنگ و هر چیزی دیگری که جزئی از زندگی است هم میگفت. مثل این بخش:خوب است. همه چیز خوب است. ما هستیم. آنها که هستند میجنگند و آنها که نمیجنگند نیستند تا بجنگند. همه چیزمان شعار بود و در شعارها خون بود. خونِ مخالفت با ظلم، با بیگانه، با خفتِ نداشتنِ استقلال. ما اخت دویدن بودیم. آهسته راه رفتن خسته مان میکرد...درکل... خیلی این کتاب رو دوست داشتم، پر از جملات زیبا و امیدبخش بود اما بنظر من بهترین پاراگراف این کتاب اینجا بود:یک روز همسر پیر یک باستان شناس به من گفت: شوهرم را درست به این دلیل که باستان شناس است و دائما با اشیای قدیمی سرگرم است دوست میدارم. چرا که قدر مرا، هر قدر کهنه تر میشوم بیشتر میداند. حال مدتهاست که به من به عنوان یک ظرفِ بلورِ بسیار نازک نگاه میکند و از من همانطور مراقبت میکند که از تُنگ قدیمی بالای رف. او همیشه میترسد که یک نگاه بد هم آن تنگ گرانبها را بشکند، همانطور که یک صدای مختصر بلند، قلب مرا...در پایان بگم که من نسخه‌ی چاپی این کتاب رو خوندم اما شما میتونید از اپلیکیشن طاقچه هم برای مطالعه‌ی این کتاب استفاده کنید. روی لینک کلیک کنید!</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Nov 2022 15:05:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ایران...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_razavi5/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-bgui209m0vws</link>
                <description>در این یک ماه و خرده‌ای روزها و شب هایی بود که حال خوشی نداشتم، نگران بودم، ناراحت و غمگین بودم، خشمگین بودم، خیلی فکر کردم، با افراد بسیاری صحبت کردم، نظرات بسیاری را خواندم و شنیدم، سعی کردم متوجه شوم اوضاع از چه قرار است و ما در کدام نقطه ایستاده‌ایم...اول از همه! به این نتیجه رسیدم که غرب و رسانه های غربی قابل اعتماد نیستند. کدام ایرانی‌ای است که نداند غرب چه بلاهایی بر سر ایران و کشورهای دیگر نیاورده تا فقط منافع خود را تامین کند؟ با خواندن دو کتاب و چهار تا مستند میتوان به این نتیجه رسید... اینکه غرب هیچوقت جز خودش را نخواسته و برای رسیدن به منافع و قدرت بیشتر، از هیچکاری دریغ نکرده! چه کسی هست که این را نداند؟ چون این موضوع فقط مختص جمهوری اسلامی نیست، حتی مختص ایران هم نیست! نگاه کوتاهی به تاریخ بیندازید...دوم! ما در کشورمان مسائل بسیاری داریم و حوزه های بسیاری برای اصلاح وجود دارد اما به قول یکی از همین دوستان ویرگولی، هزینه‌ی تعمیر خیلی کمتر از هزینه‌ی تعویض است! این انقلاب بعد از 40 سال با سختی تمام به اینجا رسیده. با یک انقلاب دیگر، نه فقط 40 سال که 100 سال به عقب بازمیگردیم و به قول یکی دیگر از دوستان ویرگولی، در بحبوحه‌ی انقلاب، غرب عقب نمی‌نشیند که ما با صبر و حوصله مهره های تازه‌ی خود را بچینیم! آن هم زمانی که در آسیب پذیر ترین حالت خود هستیم. در انقلاب 1357 که 98% مردم پشت رهبرشان بودند و با قدرت انقلاب کردند و اکثریت هم‌نظر بودند، غرب باز هم کنار ننشت و 8 سال جنگ برایمان رقم زد، چه برسد به حالا...سوم! انقلاب مجازی... اوایل اتفاقات اخیر، چند روزی به توئیتر سر میزدم و در رسانه های خارجی اخبار را دنبال میکردم! چیزی که میدیدم این بود که انقلاب شده... اما وقتی به زندگی واقعی بازگشتم، خبری نبود! در این مدت، شب و روز، به قسمت های مختلف تهران رفتم و راستش را بخواهید شلوغی‌ای ندیدم. حتی در محل زندگی خودم، چیزی جز فریاد &quot;مرگ بر دیکتاتور&quot; چند نفری را نشنیدم که در بیشترین حالت به 10 نفر هم نمی‌رسیدند! حتی گاهی با خودم فکر میکردم انگار حجاب در سطح جامعه بهتر هم شده و بقیه بیشتر رعایت میکنند که این حرف را از یک یا دو نفر دیگر هم شنیدم و متوجه شدم خیالاتی نشده‌ام... این مدت اگر زنی بدون روسری هم در جامعه حاضر میشد، کسی با او کاری نداشت و اتفاقی برایش پیش نمی آمد (طبق دیده های خودم) اما باز هم اینهمه زن که روسری خود را برنداشته اند! پس به این نتیجه رسیدم که خیلی ها هم مشکلی با این حجاب نداشته و حاضر نیستند برایش انقلاب کنند! حتی جایی که امکانش را هم داشتند، انجام ندادند... برای همین میگویم انقلاب مجازی! چون کسی نگاه نمیکند و نمیپرسد که از ساکنان ایران چند نفر میخواهند حجاب نداشته باشند و در مقابل چند نفر میخواهند حجاب داشته باشند؟ اگر اکثریت، حجاب را بخواهند چه باید کرد؟ آیا باید بهشان اهمیت داد یا نه؟! حتی فکر میکنم در صورت اختیاری شدن حجاب، باز هم تعداد زیادی حجاب خود را برنخواهند داشت...چهارم! طبق چیزهایی که در توئیتر دیدم بعضی ها منظورشان از حجاب اختیاری، نیمه برهنه بودن است! نمیدانم کسانیکه این حرف ها را به صورت مستقیم میگویند و مینویسند واقعا در ایران زندگی میکنند یا نه! اما این را میدانم که همه چیز مربوط به جمهوری اسلامی نیست، فرهنگ هم اهمیت دارد! یعنی اگر حجاب هم اختیاری باشد باز هم فرهنگ ما با برهنگی مخالف است...پنجم! مردم در مقابل مردم! ما همه ایرانی هستیم، هم وطنیم، کشورمان را دوست داریم اما هیچکدام حق کامل نیستیم... هیچکدام خوب مطلق و هیچ کدام هم بد مطلق نیستیم! هر طرف ممکن است خود را کاملا حق بداند و طرف مقابلش را شیطان، درحالیکه این درست نیست... در اینجا با بعضی ها که میگویند وطن صرفاً چند متر خاک است که ما دورش حصار کشیده‌ایم صحبتی ندارم چون من کشورم را دوست دارم. مقصود فقط همین چند متر خاک نیست، مقصود خاکی است که تو در آن بدنیا آمده‌ای، مادر و پدرت در آن خاک زندگی میکنند و در آینده همسر و فرزندانت! مقصود خاکی است که هم وطنانت در آن زندگی میکنند... پس بیشتر مردم کشور هستند که مهم‌اند نه صرفاً خاک و موقعیت جغرافیایی! موضوع این است که همه ما ایرانی هستیم... این روزها مردم در برابر مردم قرار گرفته اند و این موضوع غمگینم میکند. آن هایی که کشته شدند، همه فرزندان این کشور بودند! و ممکن بود روزی برای این کشور (یعنی ما) خدمتی کنند و مفید باشند. منظورم هیچ طرف خاصی نیست، منظورم جوان هایی است که &quot;به ناحق&quot; کشته شدند! هر طرف، طرف مقابلش را شیطان میبیند... درحالیکه همین انسان ها و هم وطنانی که شیطان خطابشان میکنند، ممکن است دوست یا همسایه خودشان باشند. نگذارید این اتفاقات شما را در مقابل هم قرار دهد، نگذارید مرگ آدم ها برایتان بی اهمیت شود... نگویید این پلیس است، آن بسیجی است، این مذهبی است، آن غیرمذهبی است و آن یکی معترضی بیمصرف... اگر هم‌وطن است، اگر با کشور و مردمش دشمنی ندارد، پس مرگش هم بی اهمیت نیست!ششم! کار خودشان است... به قول رادیو جدال، اگر اتفاقی پیش آمد که در راستای اهداف غرب نیست میگویند کار خودشان است! در نهایت هم به یک نتیجه میرسند که باید انقلاب شود! چرا؟ چون یا حکومت بی‌عرضه است که نمیتواند امنیت را تامین کند یا کار خودشان است و باید بروند پی کارشان! همین میشود که حتی اجازه‌ی سوگواری را هم به مردم نمی‌دهند... تروریسم را محکوم نمیکنند درحالیکه همین عمل در کشورهای خودشان جرم سنگینی است! اما وقتی به ایران میرسد مهم نیست، کار خودشان است... به همین راحتی!هفتم! بالاخره خشونت بد است یا خوب؟ اگر پلیس انجام دهد بد است و اگر معترض انجام دهد خوب است... منطقی است؟ البته بخش مهمی هم برمیگردد به اینکه هرچه را میبینید باور نکنید مخصوصا اگر کسی که این ها را میگوید، دشمن شماست و دلیلی ندارد که به سود شما کار کند. ممکن است حتی اخبار غیرواقعی را به خورد شما بدهند تا دل شما را به درد بیاورند و خمشگینتان کنند اما شما ببینید و باور نکنید! کمی صبر کنید، کمی فکر کنید، بعد تصمیم بگیرید... کار به جایی میرسد که تصاویر شکنجه‌ی شخصی را با افتخار منتشر میکنند و یک نفر نمیگوید &quot;نباید این کار را انجام میدادند&quot; چرا؟ مگر خشونت بد نیست؟! فرقی میکند چه کسی آن را انجام دهد؟یکی از دوستانم تعریف میکرد اوایل اعتراضات، معترضان کوچه‌شان را بسته بودند (توسط یک سطل زباله‌ی آتش گرفته) و شخصی به تمام رانندگان (که دوست من هم یکی از آن ها بود) میگفت دستشان را روی بوق بگذارند وگرنه شیشه‌ی ماشینشان را خرد میکند! و بعد حتما از این صحنه فیلم هم گرفته و منتشر کرده بود. ممکن است کسانی این فیلم را ببینند و باور کنند که تعداد معترضین چقدر بالاست، درحالیکه واقعیت چیز دیگری است! اگر این اتفاق را دوستم برایم تعریف نمیکرد و صرفاً در فضای مجازی میدیدم یا از یک شخص ناشناس میشنیدم، به راحتی باور نمیکردم... به همین علت میگویم هرچیزی را باور نکنید، چون شما واقعیت را نمی‌بینید. صرفاً چیزی را میبینید که میخواهند شما ببینید نه ماجرای واقعی را... اول منطقی فکر کنید، بعد درمورد صحت وقایع در فضای مجازی تصمیم بگیرید!هشتم! در پی قسمت های قبل این را هم اضافه کنم که... ما در کشورمان مسائل بسیاری داریم که باید اصلاح شوند. اما نباید دشمن را وارد مشکلاتمان کنیم چون همانطور که گفتم، غرب هیچوقت صلاح ما را نمیخواهد. چرا باید بخواهد؟ باید در کنار هم باشیم مثل یک خانواده و نگذاریم یک فرد خارجی در خانه و زندگی‌مان سرک بکشد... این فقط مسئولیت ماست که کشورمان را بسازیم چون فقط ماییم که کشورمان را دوست داریم، حتی اگر خطا کنیم و به بیراهه برویم برایمان مهم است و سعی میکنیم مسیر اشتباهمان را تصحیح کنیم... اما یک غیر ایرانی چه اهمیتی به کشور ما میدهد؟متاسفانه اعتراضات اخیر، از قالب اعتراض خارج شد! یک شخص عادی که نمیتواند شهر محل سکونتش را به آتش بکشد، شیشه های مغازه و بانک و فلان را بشکند، دیگران را بزند و بکشد یا ماشین مردم دیگر را نابود کند... چرا؟ چون هیچکس شهر و زندگی خود را ویران نمیکند، چون میخواهد آنجا زندگی کند و برایش مهم است، چون هر اتفاقی بیفتد، نتیجه‌اش را خودش میبیند!پلیس کشور را مزدور خطاب کردند و بعضی هم از این لفظ حمایت کردند! اما چرا؟ میشود پلیس و نیروی انتظامی کشورمان را تضعیف و تحقیر کنیم و مورد بی احترامی قرار دهیم و پس فردا که نیازش داشتیم، به او تکیه کنیم؟ بعضی ها میگویند دلیل این رفتارها و این توهین ها، اشتباهات پلیس و نیروی انتظامی در برخورد با معترضان بوده است! اما اینجا مشت، نمونه‌ی خروار نیست... با تمام این دلایل، فکر میکنم در حال حاضر باید متحد باشیم، برای کشورمان، برای ایران، برای هم وطنانمان... وقتی دشمن در کارهای ما سرک میکشد، نتیجه اش میشود جنگ داخلی و همان &quot;مردم در مقابل مردم&quot;... باید دست نگه داریم و اول غیرخودی را از زندگی خود بیرون بیندازیم. بعد از آرام شدن اوضاع، اعتراض کنیم! یک اعتراض مشخص و مسالمت آمیز در جهت بهبود کشورمان! فکر میکنم هیچ اختلافی نیست که با گفتگو رفع نشود، البته در صورتیکه هم گوینده و هم شنونده قصد بهبود و اصلاح داشته باشند...به قول یکی از استادانم، حتی اگر به دنبال حجاب اختیاری هستیم، اول باید جامعه را برای این تصمیم آماده سازیم و بعد عمل کنیم! اول باید ببینیم این تصمیم آیا برای جامعه نفع و آرامش و آسایش و حتی بهبود به همراه دارد یا خیر؟ فقط هم نباید خودمان و اطرافیانمان را ببینیم. باید توجه داشته باشیم این تصمیم حتی برای انسان های طبقات پایین جامعه یا حتی در مناطق فقیرنشین هم سودی دارد یا برعکس، برایشان ناامنی به همراه دارد؟ باید کل را در نظر بگیریم...نهم! خود تحقیری و خود کم بینی! درست است که ما در حال حاضر نسبت به کشورهای غربی عقب هستیم اما به این معنی نیست که در حال پیشرفت نیستیم! متاسفانه در شرایط اقتصادی خوبی قرار نداریم اما انصاف هم نیست که چشمانمان را به روی تمام خوبی هایمان ببندیم! منصفانه نگاه کنیم... اینکه انقدر سخت پیشرفت میکنیم یا سرعتمان نسبتاً کند است دلیلش چیست؟ ایرانی نمیتواند پیشرفت کند یا خیلی وقت ها نمیگذارند که ایرانی پیشرفت کند؟ باز هم به تاریخ مراجعه کنید... دهم! سخن آخر... برای تغییر باید از خودمان شروع کنیم! اول خودمان، بعد خانواده‌مان که در نهایت میرسیم به فرزندانمان! طبق چیزهایی که شنیده‌ام، حال فرزندان این مملکت خیلی خوب نیست. یکی از دلایلش، آموزش و پرورش ناکارآمد است. دلیل دیگر اینکه آمار طلاق بالا رفته و بسیاری از این کودکان و نوجوانان، فرزندان طلاق‌اند! احتمالا شنیده باشید که فرزندان طلاق هیچوقت تمام خصوصیات یک فرد با زندگی عادی را ندارند. چرا؟ واضح است! چون داشتن یک خانواده (مادر و پدر) حتی بد و سختگیر، بهتر از نداشتنش است... این را من نمیگویم، علم روانشناسی میگوید! و دلیل دیگر، فضای مجازی! این کودکان و نوجوانان از بدو تولد در معرض تکنولوژی و فضای مجازی و غیره بوده اند و کرونا کمک بزرگی بود برای اینکه کودکان و نوجوانان را با فضای مجازی به شدت پیوند دهد!پس... اول باید از خودمان شروع کنیم! و این تغییر را به سطوح بالاتر جامعه انتقال دهیم. به قول دکتر مهرآیین (جامعه شناس) تغییر باید از کف جامعه شروع شود و به بالا برسد. اعضای جامعه باید با هدف بهبود اوضاع حرکت کنند و این اطلاعات را در اختیار مسئولان قرار دهند. و در نهایت باید با توجه به همین تغییرات و اطلاعات بدست آمده، قوانینی تصویب شده یا قوانین موجود اصلاح شوند. البته این هدف در صورتی محقق میشود که صدای اعضای جامعه شنیده شود و به خواسته هایشان توجه شود که امید دارم با توجه به اتفاقات پیش آمده، این تغییرات در کشورمان رخ دهد و بهبود پیدا کند... ولی فعلا باید صبر کنیم و متحد باشیم تا از این مرحله عبور کنیم و بعد شروع کنیم به تغییر و اصلاح...</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Nov 2022 04:34:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر در زمان</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-csgpzmq6hvww</link>
                <description>راستش علاقه‌ای به تغییر گذشته‌‌م ندارم چون کسی که الان هستم، نتیجه‌ی تمام تصمیمات درست و غلطی هست که در طول زندگیم گرفتم... پس با تغییر هر چیز کوچکی از گذشته‌م، ممکنه با تغییرات بزرگی در آینده‌م مواجه بشم، در حالیکه من از جاییکه الان ایستادم خوشحالم... اما گاهی دوست دارم از آینده باخبر بشم، برای اینکه خیالم از بابت بعضی مسائل راحت بشه یا از نتیجه‌ی بعضی تصمیمات مهم زندگی‌م مطمئن بشم... میخوام ببینم کلیتِ آینده ای که در انتظار منه، همونی هست که میخوام... اما فعلا که امکانش نیست، پس به همین دو جمله بسنده میکنیم:تجسم همه چیز استپیش نمایشی‌ست از جاذبه های آینده‌ی زندگی...یکی از راه های پیش بینی آینده، خلق آن است...البته این رو هم بگم که اگه میشد مثل یه روح به گذشته های دور برم، بدم نمیومد بعضی آدم های مشهور یا حتی بعضی وقایع تاریخی رو از نزدیک ببینم...در نوشته‌ی جناب دست انداز، به کتابی اشاره شد که موضوعش من رو یاد فیلم About time انداخت که خیلی فیلم عاشقانه و دوست داشتنی ای بود... ماجرای مردی که مدام به گذشته برمی‌گشت تا بتونه کاری رو بهتر انجام بده. این مرد عاشق شد، ازدواج کرد اما بعد از بدنیا اومدن اولین فرزندش تصمیم گرفت که دیگه به گذشته برنگرده، چون اینکار عواقب بدی رو به دنبال داشت...اما سفر در زمان به این شکل هم خیلی خوب نیست، اینکه هروقت خواستی بتونی برگردی به گذشته و اشتباهاتت رو اصلاح کنی! انگار همیشه شانس دومی وجود داره... ما که فقط یکبار زندگی میکنیم و هر لحظه فقط یکبار برامون وجود داره، گاهی نسبت به زندگیمون خیلی بی توجه میشیم، چه برسه به کسی که میتونه هروقت ناراضی بود، برگرده و چیزی رو تغییر بده! من میگم... بیخیالِ سفر به گذشته و آینده! حال رو دریابیم!این چالش باعث شد یاد چند فیلم با موضوع سفر در زمان بیفتم و تصمیم گرفتم چندتایی‌ش رو که پسندیدم معرفی کنم. البته فیلم های خوبی با موضوع بازی با زمان یا حتی جهان های موازی هم میشناختم اما چون موضوع این چالش سفر در زمان بود، این فیلم ها رو انتخاب کردم.یک: با چاشنی عاشقانهAbout time (2013)The Map of tiny perfect thingsBefore i fallAbout timeWhen we first metTime traveler&#x27;s wifeدو: تینیجری17 again (2009)A wrinkle in timeBig17 againThe Adam projectسه: سریالRussian doll (2019)Russian dollDarkMr queenچهار: انیمیشنMr Peabody and Shermanپنج: بدون دسته بندی خاصClickThe callPredestinationالبته بعضی فیلم های مارول هم موضوع سفر در زمان یا دنیاهای موازی رو نشون میدن اما چون این فیلم‌ها به صورت سری هستن و باید به ترتیب دیده بشن، نمیشه به صورت تکی معرفی‌شون کرد...  Doctor Strange in the Multiverse of Madness (2022)</description>
                <category>مریم رضوی</category>
                <author>مریم رضوی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Oct 2022 18:48:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>