<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مائده سادات</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_sadat</link>
        <description>جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست***طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:48:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/697527/avatar/WSdDl7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مائده سادات</title>
            <link>https://virgool.io/@m_sadat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هر کسی هست طرفدار کسی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-oizgnksljphz</link>
                <description>پدرم خادم دربار حسینمادرم هست عزادار حسینهر کسی هست طرفدار کسیپسرم هست هوادار حسینمن از آن روز که در بند توأم آزادمچه کنم حرف دگر یاد نداد استادمماه تویی راه تویی ابی عبداللهعشق دلخواه تویی ابی عبداللهحضرت شاه تویی ابی عبداللهیا حسین یا حسین ابی عبدالله...</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 03:09:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما را چه شده؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-yewrlhzsyygf</link>
                <description>لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ.۷۲(حجر)به جان تو ای محمد که قوم نامبرده در مستی خود آن چنان بودند که نمی فهمیدند چه می کنند .وَما لَكُم... ۷۵(نساء)شما را چه شده؟!ولی عجیب این روز ها این دو تا آیه همش توی ذهنم میاد.</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 14:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این دیگه ته نامردیه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%87-d8azevtd57yp</link>
                <description>میدونی آخه از چی دردم میگیره.ای کاش حداقل همه چیز اون قدر خوب بود که موقع تموم شدنش بگم برای تموم شدن یه چیز خوب اینطوری غمگینم.چطور میتونه بودنش حالت رو خوب نکنه اما رفتنش هم نابودت کنه؟میگفت:&quot;با غم از دست دادنش چطور کنار بیام؟! جواب داد اول مطمئن شو به دستش آورده بودی؛ بعد غمگین شو...&quot;</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 07:37:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر بغلش کرده بودم چه میشد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%BA%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-twlatwrjxenq</link>
                <description>نمیدونم چرا ذهنم یه هویی پرکشید سمت اون روز.رابطه ی ما خیلی عجیب و غریب شکل گرفت جوری که اصلا یادم نمیاد چطوری باهم صمیمی شدیم و چی شد که همه چی بهم ریخت.ولی گاهی وقت ها یاد اون روز می افتم وقتی توی راهروی دانشکده اون یه چیزی گفت و من به هم ریختم و با یه حالت تمسخر جلوی کلی از بچه ها براش دست زدم و با صدای بلند گفتم: &quot;واااو؛ آفرین به تو.&quot;میدونم رفتار اشتباهی بود؛ بعدش جفت مون بدون کلمه ای حرف رفتیم سر کلاس، کنار هم نشسته بودیم. استاد که داشت وارد کلاس میشد، آروم بهش گفتم: &quot;بعد از کلاس بیا تا حرف بزنیم.&quot;کل تایم کلاس اعصابم خورد بود. هیچی از کلاس و درس متوجه نشدم، اما اون داشت تند و تند جزوه می‌نوشت ،اون موقع این رفتارش خیلی عاصیم کرده بود. چطوری بعد از اون ماجرا انقدر بی تفاوت و ریلکس رفتار میکرد و انگار فقط من بودم که ذهنم درگیر بود.( اما حالا میگم شاید اون هم سعی میکرد خودش رو سرگرم جزوه و متوجه استاد نشون بده!)این فکر و رفتار بیشتر از قبل اعصابم رو خورد کرده بود کل تایم یا الکی گوشه برگه جزوه رو گل و بوته می‌کشیدم یا سرم رو توی گوشی کرده بودم و سودوکو حل میکردم.کلاس ساعت ۱۱ و نیم تموم شد و اون آخرین کلاس روز های دوشنبه بود. رفتیم سمت سرویس بهداشتی ته راهرو که معمولا خلوت ترین سرویس بهداشتی دانشکده بود.شروع کردم از گفتن اینکه اون حرف چرا منو بهم ریخت و اون هم طبق معمول شروع کرد از دفاع کردن از خودش. یه مکالمه‌ی رایج و بی نتیجه.جفت مون رسیده بودیم به اینکه حرف هامون باید عمیق تر میشد. مسئله فقط یک بار و دو بار سو تفاهم نبود. تعداد این چنین اتفاقات و جو بین مون مدام داشت زیاد میشد، جوری که باید جدی تر درمورد خود رابطه با هم حرف میزدیم.&quot;من اصلا کجام؟ تو منو چطوری میبینی؟&quot;&quot;من خیلی برات اهمیت قائل بودم. اون شبی که اون پیام ها رو دادی تا صبح خوابم نبرد و داشتم گریه میکردم. اخرش مامانم اومد پیشم تا صبح آرومم میکرد. من هیچ وقت نذاشتم مامان و بابام حال بد من رو ببینند اما اون شب خانواده ام دیدند که من نابود شده بودم. تو بدون اینکه جرمم رو بگی محکومم کردی، بدون اینکه من اصلا بفهمم چی کار کردم منو مجازات کردی و بعد با یه بیخیالش ازش گذشتی و تمام اون پیام ها رو پاک کردی.&quot;تمام این حرف ها رو با حالتی که اشک تو چشماش جمع شده بود و تمام بدنش به وضوح از شدت اضطراب میلرزید میگفت‌.توی اون لحظه وقتی حالش رو دیدم فقط یه چیز توی ذهنم میچرخید:&quot; مائده برو بغلش کن.&quot;این حجم از اضطرار و حال دگرگونش رو توقع نداشتم، اصلا نمیخواستم و تصور نمیکردم که اوضاع بخواد به اینجا بکشه. اون حالش بد بود و از حال بدی های گذشته اش حرف میزد و من فقط خودم رو مقصر میدیدم. اصلا دلم چنین وضعیتی رو نمیخواست، اصلا دلم نمیخواست اینطوری ببینمش.وقتی اسم مامان و خانواده رو گفت انگار یه سطل آب یخ ریختند روی سرم! من نه تنها پیش اون بلکه پیش خانواده اش هم اعتبارم رو از دست داده بودم و اونها هم حتما من رو مقصر این وضعیت فرزندشون می دونستند و همین فکر کافی بود که منطقم بر احساسم غلبه کنه :&quot;مائده بذار بحث درست پیش بره با بغل کردنش فقط مشکلاتتون رو سرکوب میکنی.&quot;یه چیزی توی دلم میگفت حالش بده مهم نیست بحث سر چیه برو در آغوشش بکش و کمکش کن. یه صدای دیگه توی مغزم میگفت نه بذار برای همیشه این دندون لق رو بکشیم و تکلیف رو روشن کنیم.آخرش صدای توی مغزم پیروز شد، اما مسئله فقط بغل نکردنش نبود من کلا لال شده بودم. هیچی برای گفتن نداشتم، هیچ واکنشی نداشتم و اون که انگار روز ها منتظر این روز بود می تازوند.&quot;من دیگه میخوام قید این رابطه و دوستی رو بزنم، این رابطه همش برای من آسیب داشته؛ دیگه نمیخوام خودم رو اذیت کنم، دیگه میخوام به خودم و درسم و خانواده ام اهمیت بدم، الویت من دیگه این چیزاست نه رابطه و دوستی با تو.&quot;این حرف تیر آخر بود. فقط یه جمله تونستم بگم با صدای آروم و از ته چاه در اومده گفتم: خیلی خودخواهی.اون که پر از هیجان و آشوب بود با صدای نسبتا بلند ادامه داد: آره من خود خواهم، اگه این اسمش خودخواهیه، من میخوام خود خواه باشم. برامم مهم نیست که تو یا بقیه چی درموردم فکر می‌کنید.یه نگاه به ساعتش انداخت. سرویس های شهرستانی که دم در دانشگاه منتظر بودند، چند دقیقه دیگه حرکت می‌کردند و اگه نمی‌رسید به اونها ساعت بعدی سرویس ۴ بعد از ظهر بود از اتفاق اون روز من هم نوبت مشاوره داشتم و باید زودتر خودم رو می‌رسوندم.هر دو عجله داشتیم و باید میرفتیم، در عین حال هر دو مون هم داغون بودیم. صدایی که پیروز شده بود دوباره توی سرم داد میزد که:&quot; این وضعیت اصلا مناسب نیست.&quot; باید تکلیف روشن میشد اما این وضعیت هیچ نتیجه ای نداشت. فکر میکردم مشکل مون جوش زیر پوستی ای باشه که مدت زیادی درد میکرد و با یه فشار کوچیک، یکم عفونت از زیرش میزنه بیرون و بعد از یکی دو روز همه چیز خوب میشه. اما زیر اون جوش، سیلی از عفونت خوابیده بود که ور رفتن بهش باعث فوران سیل عظیمی از عفونت های خوابیده شده بود و می جوشید بیرون. اما در نهایت زمان و موقعیت برا مون شده بود یه چسب زخم روی اون جوش و سیل عفونت.موقعیت ایجاب میکرد بحث رو تموم کنیم، اما توی این وضعیت با این بریز و بپاشی که اتفاق افتاده بود ترک کردن و رفتن بد ترین انتخاب بود. از اونجایی که اون روز، روز بدترین انتخاب ها بود و من کنترل و درک موقعیت از دستم در رفته بود و نمیدونستم باید چی بگم یا چی کار کنم میون تعلل و بی واکنشیم زمان داشت تلف میشد. وقتی سکون من رو دید روسریش رو درست کرد و شال و کلاه کرده داشت از سرویس بهداشتی میزد بیرون که بهش گفتم:&quot; ولی من نمیخوام دوستی و رابطه مون از بین بره.&quot;یه نگاه کرد و بی تفاوت گفت:&quot; خوب قرار نیست از بین بره. اما دیگه هم قرار نیست مثل گذشته صمیمی باشه. یه رابطه عادی و همکلاسی طور مثل بقیه.&quot;&quot;ولی من اینو نمیخوام، نمی‌خوام مثل بقیه باشیم، من صمیمیت رو میخوام.&quot;گفت: &quot;نه با این همه آسیب &quot; و در باز کرد و رفت. من مونده بودم و مکانی که توش بودم که تازه متوجه شدم یکی دوتا از بچه ها نگاه های متعجب شون از توی آینه روشویی روی من خیره شده.بیخیال اومدم بیرون و هرچه سریع تر خودم رو به مرکز مشاوره رسوندم. تمام مدت هیچ احساسی نداشتم با اینکه مغزم داشت از واکاوی اتفاقات چند دقیقه پیش منفجر میشد؛ وقتی از مترو اومدم بیرون باید یه مسافت یک ربعه رو توی سرما طی میکردم انگار سوز سرما اون لایه یخ دور احساساتم رو پس زده بود و من گرمم شده بود. تند تند راه میرفتم، هفت هشت دقیقه ای رسیدم به مرکز. مرکز گرم بود تا رفتم داخل به منشی سلام کردم و روی صندلی لابی نشستم. گرما داشت چشمام رو می‌سوزوند جوری که دیگه نمیتونستم کنترلش کنم، بغض گلوم رو داشت خفه میکرد. با آخرین انرژی ای که برام مونده بود و تا جایی که میتونستم از برقراری ارتباط چشمی از منشی کاستم و بدون اینکه دقیق نگاهش کنم آروم پرسیدم:&quot; ببخشید سرویس بهداشتی کجاست؟&quot; با دست بهم نشون داد، اولین در سمت چپ راه رو. سریع رفتم داخل، شیر آب یخ رو باز کردم و پاشیدم توی صورتم. اشک های گرم و آب یخ صورتم رو اذیت میکرد دلم نمیخواست هوای اون دستشویی کوچیک رو توی ریه ام کنم اما بغض بدجوری راه نفسم رو تنگ کرده بود. چند بار نفس عمیق کشیدم و با صدا دادمش بیرون. یکم که کنترلم رو دست گرفتم از سرویس اومدم بیرون که دیدم مشاورم تازه رسید، بعد از سلام و گرفتن پرنده از منشی رفت سمت اتاق یه برقی توی چشمام زد و از اینکه قرار نبود دوباره پیش منشی برگردم و منتظر بمونم خدارو شکر کردم. سریع پشت پای مشاور، با سری که پایین بود وارد اتاق شدم و دم در بهش سلام کردم. همیشه عادت داشتم قبل از ورود یه لیوان آب از آب‌سردکن همراه خودم ببرم، آروم و با طمانینه جلسات رو شروع میکردم؛ اما این بار به طور ناشیانه ای معلوم بود حالم بده تا نشستیم مشاور فهمید چشمام قرمزه بعد از سلام کردن پرسید:&quot; حالت خوبه؟&quot;حالم خوب نبود به وضوح مشخص بود حالم خوب نیست با این حال باز هم اثرات همان چند نفس عمیق در وجودم باقی مانده بود و تصنعی لبخندی زدم و گفتم:&quot; نه خیلی‌.&quot;&quot;چی شده؟&quot;داستان را برایش را گفتم، جسته گریخته و ناجور، طوری که وقایع به بی ربط ترین حالت ممکن داشتند پشت سر هم تعریف میشدند. اما چهل تیکه توضیح دادن همانا و اشک هایی که یکی پس از دیگری از چشمان من سرازیر میشد همان. توضیح دست و پا شکسته ماجرا که تمام شد مشاور رفت و خودش یک لیوان آب آورد و دستمالِ روی میز را به سمتم نزدیک کرد. آب را خوردم و با دستمال به جان بینی و اشک های روی صورتم افتادم که فکر کنم جای رد قرمزش ماند.از میان تمام حرف هایی که در آن اتاق رد و بدل شد هنوز که هنوز است یک سوال و یک پاسخ در ذهنم حک شده.&quot;چه چیزی ناراحتت کرده؟ الان بخاطر رابطه‌ دوستی ای که از بین رفته ناراحتی؟&quot;&quot;نه. من فقط بخاطر این ناراحتم که انگار من مقصرم،اون جوری رفتار میکنه انگار من مقصر همه این چیز ها هستم.&quot;&quot;اگه مقصر باشی چی میشه؟&quot;_ _ _ سکوت.جوابی برای این سوال نداشتم نه آن زمان و نه هیچ وقت دیگر جواب درست و درمانی برای این سوال پیدا نکردم. اما یک چیز را خوب فهمیدم؛ از آن به بعد هر وقت که میبینم در تلاطم و دست و پازدن و دعوا و حال بد درحال غرق شدن هستم همان لحظه این سوال در ذهنم می‌چرخد:&quot; می‌ترسی که تو مقصر باشی؟&quot; &quot;اگه مقصر باشی چی میشه؟&quot;بعد از آن جلسه دستم به مادرم و بیمارستان و سنگ کلیه و روزمرگی های دیگر بند شد. یکی دو روز وقفه تایم مناسبی بود برای رها شدن از آن ماجرا.وقتی مغزم بیشتر قوه منطق از خود نشان داد؛ فکر هایم را حسابی سر و سامان دادم. کاغذی برداشتم و حالات مختلف را بررسی کردم: او برای من چه جایگاهی داشت؟ چقدر برایم عزیز بود؟ اصلا عزیز بود؟ چه چیزِ او عزیز و متفاوت بود اصلا او عزیز و متفاوت بود یا من دنبال رابطه صمیمانه بودم و می‌خواستم او را متفاوت ببینم؟جواب همه ی این سوال ها را در ذهنم دادم.آن مکالمه حک شده را بارها و بارها مرور کردم؛ آن سوال و آن پاسخ بدون درنگ یک چیز را مشخص میکرد. &quot;خودخواهی من و خاص نبودن او.&quot;من بخاطر هزاران ترس و ماجرا دنبال رفاقتی صمیمی بودم که هر کسی را میشد جایگزین او کرد. رفتار های آزار دهنده اش، حسودی هایی که در من بر می انگیخت و دلایل دیگر، من را به این نتیجه نهایی سوق داد که برای آخرین بار فرصت بدهم و اگر نتیجه نداشت این ماجرا برای همیشه تمام است. (آخر هم همین شد.)برای آخرین بار متنی بلند بالا برایش نوشتم. از ترس هایم، از احساساتی که داشتم و از اتفاقات و دلایل پشت آنها، همه چیز را شفاف و پوست کنده با او در میان گذاشتم تمام آنچه که نباید، تمام آنچه که برای خودم هم حتی بازشان نمیکردم؛ میخواستم تکلیف را تمام و کمال روشن کنم. صحبت کردیم و باز هم کار مان به دعوا کشید. ما همدیگر را نمیفهمیدیم، ما آنقدر چشم مان به خودمان دوخته شده بود و آنقدر درگیر خودمان بودیم که نمی‌توانستیم دیگری را ببینیم و درک کنیم.جفت مان شدیم چاقو در قلب هم.بار های زیادی بعد از آن ماجرا و آن پیام ها که آخرینش توافق بر سر &quot;دوستی همکلاسی طور&quot; بود دلم می‌خواست برگردم و با او مثل گذشته چت کنم، تا صبح حرف بزنیم، چرت و پرت بگوییم، بخندیم و ساعت بگذرانیم. اما دست نگه می‌داشتم، بار ها پیام نوشتم و نفرستادم، بار ها پیام دادم و قبل از آنلاین شدنش پاک کردم. اما الان اوضاع فرق کرده. دوستان جدید، روابط جدید، آدم ها و شرایط و موقعیت های جدید به قدری توی زندگی ام جا باز کرده اند که دیگر دلم برای آن رفاقت و دوستی عجیب جایی ندارد.آن رابطه به جد جز عجیب ترین روابط من بود و بزرگ ترین قسمت غریب بودن آن آشنایی من با خودم بود. چقدر از تایم های استراحت بین دو کلاس که بدون اینکه کسی را داشته باشم، مجبورم بودم تنها میان درخت ها و چمن های دانشگاه برای خودم ول بچرخم و این حسِ کسی را نداشتن روحم را چنگ میزد. چقدر انگار همه دوستی داشتند و در کنار یک نفر و متصل با او به سمت مقصدی مشترک می‌رفتند و من هیچ سنخیت و تعلقی به آنچه آنها تجربه میکردند نداشتم .چقدر تایم هایی که خبر های ناگوار به من رسید و تنها نفس به تنگ آمده از دانشگاه فرار کنان و گریه کنان در خیابان های اطراف میپلکیدم و بعد باید مثل بچه آدمیزاد، شتر دیدی ندیدی به دانشگاه برمیگشتم برای حضور در کلاس ساعت ۲ و چقدر، چقدر های دیگر...تمام آن تنهایی های بعد از آن رفاقت با وجود تلخی ها و تیز و آزرده بودنشان غنیمتی شد برای ماندن باخودم، برای شناخت خودم، برای اینکه بفهمم خودمم و خودم. چه مقصر باشم، چه نباشم، چه این مقصر بودن را دوست داشته باشم، چه دوست نداشته باشم، تنها منم و من.در آن رفاقت عجیب و غریبی که هیچ چیزش منطقی نمیزد، کم اشتباه نکردم، کم اشتباه نکرد، کم آسیب نزدم و کم آسیب نزد. عجیب بود! به معنای واقعی کلمه عجیب بود. یک هو آمد، یک هو اوج گرفت، یک هو غیب شد و یک هو کلی درد و آگاهی با خود به جا گذاشت و رفت.بعد از تمام آن ماجرا ها اکنون یک چیز در سرم پیچ و تاب می‌خورد: اگر آن روز بغلش کرده بودم آیا نتیجه فرق میکرد؟ آیا آن بغل عاقبت آن رفاقت را تغییر میداد؟ اگر تغییر میکرد چه گونه بود؛ درست شده بود؟ یا با درد ها و زخم های بیشتری تمام شده بود؟ اگر ادامه داشت هیچ وقت این غنیمت های دردناک را به دست می‌آوردم؟ اگر بغلش کرده بودم چه میشد؟</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 17:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادت مرا نه فراموش:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-carw78mp07e6</link>
                <description>با عرض سلام و وقت بخیر.اینکه دیگران تو رو با چی به یاد میارن و اینکه تو دوست داری با چی به یاد بیای خیلی فرقشه.اینکه واقعا چطوری توی خاطره ها موندگار شدم و دیگران چه تصوری از من دارند برای خودمم جالب و هیجان انگیزه که دوست دارم بدونم؛ اما اگه قرار بود بگم با چی منو به یاد بیارید...هرجا حرف از شجاعت بود، یاد من باش نه اینکه شجاع بودم نه؛ ولی مَنش شجاعت رو خیلی دوست داشتم.هرجا کسی رو دیدی که داره از دو طرف فحش و سنگ میخوره یاد من بیفت، چون آدمی نبودم که طرف کسی رو بگیرم که همه طرفش هستند. همیشه طرف کسی رو میگرفتم که حقش پایمال و گُم میشد یا نبود که از خودش دفاع کنه.(کلا دلم می‌خواست اونجایی وایسم که کسی دلش نمیخواد وایسه.)اگه دیدی همه جا به طرز وسواس گونه ای منظمه یاد من بیفت.هر وقت توی ماشین نشستی و خنک های شب شهریور از پنجره صورتت رو‌ نوازش کرد یاد من بیفت.اگه جایی گل لاله و مریم دیدی یاد من بیفت.هروقت خدایی نکرده احساس کردی به جایی یا کسی تعلق نداری یاد من بیفت.(من این حس رو خیلی خوب میشناسم.)هروقت بوی شربت آبلیمو تازه به مشامت خورد یاد من بیفت.اگه شبی بود که خوابت نمی‌برد یاد من بیفت، منم شب های زیادی رو به یاد خیلی ها بیدار بودم.اگه دلت برام تنگ شد یه سر به کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی توی قفسه کتاب هام بزن صفحه اول و فهرستش رو بخون یادگاری های من لابه لای نامه های اون کتاب نشسته.اگه ارباب حلقه ها،شرلوک، هری پاتر، عزیزترینم ، پاندای کنگ فوکار، بی دوندون، دلیر و کلی فیلم و سریال دیگه دیدی یاد من بیفت.هر وقت ته دلت یه غمی نشسته بود که نمیدونستی این غم از کجا سر و کله اش پیدا شده یاد من بیفت.هر وقت داشتی از خنده نفس کم می‌آوردی، یاد من بیفت.هروقت گذرت به آهنگ درویش خورد، یاد من بیفت.هر وقت کسی بغلت کرد، یاد من بیفت و مطمئن باش که بیشتر از هر چیزی دوست داشتم جای اون یه نفر باشم.اگه دلت واسه نصیحت های مادربزرگی تنگ شد، یه سر به پست های ویرگولم بزن شاید لا به لاش چیزی پیدا کردی که به دلت نشست.هر وقت جایی شعر:&quot;جمله بی قراریت از طلب قرار توست/ طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت&quot; رو خوندی یاد من بیفت.اگه دیدی جایی صدای نوای سماواتی میاد و داره دعای کمیل یا مجیر میخونه یاد من بیفت.اگه رفتی گلستان شهدا، برو سمت شهدای مفقود الاثر، حاج مرتضی ما رو که پیدا کردی یاد من بیفت و به نیابتم یه فاتحه بخون و چند دقیقه ای روی سکوی کنار قبور بنشین و درد و دل کن.هر وقت بازی تیم ملی بود و کلی سرش استرس داشتی و جیغ جیغ میکردی یاد من بیفت.اگه کسی رو بهتر از خودت دیدی و احساس کردی دیگه به اندازه کافی خوب نیستی و میخوای توی زمین آب بشی و قید همه چیز رو بزنی یاد من بیفت.هر وقت دیدی جایی کیک شکلاتی می‌پزند یاد من بیفت.هر وقت مرغ سوخاری و سس چیلی و تند خوردی یاد من بیفت.هر وقت یه چیز معمولی دیدی یاد من بیفت.اگه سیستمت یا گوشیت مشکلی پیدا کرد یا نیاز به مرتب کردن و پاک کردن حافظه داشت یاد من بیفت.اگه یه دختر ظریف و ریز نقشِ عینکی دیدی، یاد من بیفت.و به رسم ادب اگه کسی رو دیدی که چشماش می‌خندید لطفا منو یاد کن.مربوطه متن نیست کلا گل دوست دارم:)اگه هم منو به یاد نیاوردی سرت سلامت. امیدوارم چرخ زندگیت بر وفق مراد بچرخه :)</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 10:57:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آقای جلالی🖤</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C%F0%9F%96%A4-s80s0c6n8ue3</link>
                <description>امیدوارم هیچ وقت نه کسی این خبر رو بشنوه نه کسی چنین خبری بده.برای آقای جلالی.جناب جلالی با اینکه ما هیچ شناختی از هم نداشتیم. اما خبر از دنیا رفتنتان آب سردی بود که بر تمام وجودم ریخته شد. پدر دوستِ دوست داشتنی ام باور این خبر اگر به اندازه زهرا برایم شوکه کننده نباشد کمتر نبوده.وقتی جویای خبر غیبت چند روزه ی زهرا بودم و او ناگهان گفت:( بابام از دنیا رفته.) قلبم لحظه ای ایستاد. مگر گفتن چنین جمله ای به این آسانی است؟!صد البته که می‌دانم به هیچ وجه برای زهرای عزیزم آسان نبوده.جناب جلالی رفتنتان و تنها گذاشتن زهرا در این درد و فراغ آن هم در این سن به هیچ وجه انصاف نبوده، نمی‌دانم زهرا الان دقیقا چه حالی دارد؟ چه در ذهنش می‌گذرد یا اینکه در آینده بدون پشتوانه پدر چگونه قرار است با مشکلات روبه رو شود اما از شما درخواستی دارم، خواهشمندم حواستان به زهرا باشد، مراقبش باشید و از او مواظبت کنید.جناب جلالی.با اینکه شناختی از شما ندارم اما با دیدن زهرا می‌توانم حدس بزنم که پدرش مرد بزرگوار و نجیبی بوده. از شما بابت اینکه زهرا را به این خوبی بزرگ کردید سپاس گزارم، از اینکه زهرا را به دنیا و من هدیه دادید ممنونم. من تمام تلاشم را میکنم تا حد توان از یادگار شما مراقبت کنم.در نهایت رحمت واسعه از خداوند برای شما و صبر جمیل برای خانواده عزیزتان آرزو دارم.خدانگهدار.پ.ن:شادی روحشون فاتحه و صلواتی بفرستید. ممنون🖤</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 02:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه، اشتباهه اما...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-ds8frtl3clzt</link>
                <description>رفتار اشتباه آدمی، اشتباهه و هیچ توجیهی هم نمیتونه رفتار اشتباه رو از اشتباه بودن دربیاره. اما بعد از تعیین اینکه این رفتار اشتباه بود و چه پیامد و مجازاتی میتونه داشته باشه.باید بریم سراغ اینکه چرا این آدم، این رفتار اشتباه رو انجام داد. دونستن این قضیه قضاوت ما توی درست یا نادرست بودن اون رفتار یا حتی مجازاتش رو قرار نیست تغییر بده، اما قضاوت ما از اون آدم رو قطعا قراره تغییر بده. خیلی مهمه که کسی که بالای داره رو با نفرت زیر پاش رو خالی کنن یا دلسوزی.این حق ما آدم هاست که اگر قراره مورد قضاوت دیگران قرار بگیریم علاوه بر آگاهی از رفتار ها مون باید درکنارش آنچه که عمیقا تجربه کردیم رو هم متوجه بشند..</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 07:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کردن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-nvpfufw7obhf</link>
                <description>میدونی من یه چیزی رو فهمیدم اون هم اینکه وقتی چیزی هست آدم ها دیگه به دنبال اثباتش نمیرن.کسی رو ندیدم که بیاد و چگونه راه رفتن و شیوه صحیح راه رفتن رو آموزش بده. و مسئله اینکه اصلا مگه راه رفتنم صحیح و غیر صحیح داره؟! و جواب اینکه بله! حتی برای راه رفتن هم میتونیم صحیح و غلط تعیین کنیم، پس چرا کسی به این موضوع اهمیت نمیده؟! چون حتی با وجود نقص توی راه رفتن باز هم میتونیم راه بریم شاید همه مون درست راه نمیریم اما باز هم مسیر مون رو طی میکنیم.زندگی هم دقیقا همینه چه من و چه خیلی های دیگه ای که دنبال این هستیم که چطور درست زندگی کنیم درحقیقت اصلا زندگی نمیکنیم. چون زندگی واقعی مثل راه رفتن های واقعی پر از خطا و اشتباه میتونه باشه؛ اما چیزی که اهمیت داره اینکه ما باز هم میتونیم زندگی کنیم فارغ از قاعده و قانون خاص واسه بهتر زندگی کردن.وقتی پولدار باشیم پول خورده از دست دادن برامون اهمیتی نداره.وقتی واقعا عاشق باشیم و عشقی که هست رو زندگی بکنیم دنبال از دست دادنش نیستیم. مدام توی جزئیات دنبال تایید یا تهدید عشقمون نمیگردیم.به نظرم کسایی که واقعا زندگی می‌کنند ممکنه اصلا نفهمند که چطوری دارند زندگی میکنند و کسایی که توی زندگی دنبال صغری و کبری چیدن برای بهتر زیستن هستند درحقیقت اصلا زندگی نمی‌کنند.</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 00:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به یار آینده ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%B3-acfmphphwlzc</link>
                <description>عزیزمن.میخواهم از درخواستی سخن بگویم.عزیزکم بزرگترین خواسته ام از تو این است که مرا از عشق ناامید نکنی. من عمیقا پذیرفته ام که دنیا رنج است و درد اما تو نگذار زور درد ورنج های دنیا به عشق برسد و آن را شکست دهد‌. عمیقا باور دارم که باید خودم را برای هر احتمالی در این دنیا آماده کنم اما این تن باور کن پس از لمس عشق طاقت زمین خوردن ندارد. بگذار عشق آخرین مرحله ای باشد که دنیا دستش به آن نمی‌رسد، بگذار در میان تمام رویاهایی که رنگ واقعیت به خود ندیدند، عشق تنها رویایی باشد که می‌تواند پا به دنیای واقعی ما انسان ها بگذارد.میدانم درخواستی است سخت! اما خواهش میکنم مرا از عشق ناامید نکن...</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 00:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موج سوار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-dnix7lxpknha</link>
                <description>ولی من فکر میکنم تنها راه آدم ها اینکه ادامه بدن.رسالت آدم ها این نیست که بخوان قضاوت کنند یا دنبال خوب و بد چیزی باشن.آدم ها فقط باید ادامه بدن.راستش رو بگم ما وقت اینو نداریم که بشینیم برای اتفاقات بی رحمانه ای که برامون رقم میخوره افسرده بشیم.ما فقط باید پیش بریم حتی شده با درد با زخم اما تازمانی که میشه ادامه داد باید ادامه بدیم، تا زمانی که زنده ایم باید زندگی کنیم.هر چقدر هم که دردناک و غیر قابل تحمل ولی باز هم باید زندگی کنیم.این حرف به معنی نادیده گرفتن احساسات نیست، اتفاقا ما عمیق ترین درد ها رو داریم تجربه میکنیم این حرف به معنی نموندن توی رنج و عذاب نکشیدن از رنجه.باید بدونیم و بفهمیم که دنیا کارش اینکه زخم بزنه و ما هیچ حقی در برابر اعتراض به دنیا نداریم حقیقتا ما هیچ حقی برای پرسیدن چرا من؟! نداریم.ما فقط و فقط باید داستان هایی که بهمون سپرده شده رو به سرانجام برسونیم.همین.ما نه حق پرسیدن اینو داریم که چرا این رنج رو داریم تحمل میکنیم و نه حق پرسیدن اینکه چرا داریم این خوشی رو تجربه میکنم؟ ما فقط باید هر آنچه که سر راه زندگیمون اومده رو از سر بگذرونیم.ما موج سواریم. موج سوار، هیچ وقت نمیپرسه چرا این موج با این ارتفاع سراغش اومد اون فقط از روی موج عبور میکنه.به نظرم ما انسان ها هم رسالتمون اینکه به داستان های زندگیمون، به خوشی ها و نا خوشی ها اعتماد کنیم و عبور کردن از اونها رو یاد بگیریم. ما حق تعیین خوب و بدی واسه زندگیمون نداریم ما حتی نمیتونیم یقه کسی روبخاطر چیز هایی که تجربه کردیم بگیریم. ما فقط باید عبور کردن از اونها رو بلد باشیم. اعتماد کردن و عبور کردن تنها رسالت ما انسان هاست.</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 21:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این هم روش...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B4-pyhoky9oqxgs</link>
                <description>دیدم نمیشه ننوشت.والا ما که هرچی خواستیم نشد این هم روش.می‌خواستیم آدمی باشیم که آرامش دهنده است، سکون دهندست، آدمی که صلح ایجاد میکنه، مهربونه، همه می‌خواند‌ِش، همه قبولش دارند.تهش چی شد؟شدیم آدمی که فقط بلده گند بزنه و دعوا راه بندازه، هیچ چیزی رو حل نکنه و فقط بد ترش کنه.دلمون میخواست خودمون و وجودمون و دستمون برکت داشته باشه، دلمون میخواست وجودمون حلال  و مشکل گشا باشه، دوست داشتیم از اعتبارمون مشکلات حل بشن، آدما با هم خوب بشن. می‌خواستیم بخاطر مهارتمون حال بقیه رو خوب کنیم.تهش فقط کسی شدیم که بحث میکنه، حرف الکی و بی سر و ته میزنه و همه جا دعوا و بحث راه میندازه و همه ازش دوری می‌کنند، آدمی شدیم که واکنش نشون میده.این مسئله هم مثل هزار چیز دیگه ای که میخواستیم و نشد آزارم میداد اما خوب این هم مثل بقیه به درک، اصلا نخواستیم.نخواستیم که آدم خوبی باشیم.نخواستیم به کسی کمک کنیم نخواستیم که به عنوان های خوب و آرامش دهنده و کمک کننده شناخته بشیم.اوکی باشه ما آدم بده ی داستان ما کسی که همه چیز رو بهم میریزه ما اونی که شَّره اوکی بقیه آدمی باشند که دست و حرفشون برکته اعتبار داره و همه می‌خواندِشون.این هم پیش بقیه چیز های زندگی.زندگی واقعی خییییییلییییی از چیزی که ما توی نوجوانیمون درموردش پیش بینی میکردیم متفاوت تره.نه که بخوام سر کسی منت بذارما نه فقط این متن رو یه خستگی از تلاش واسه خوب بودن و نا امید شدن در نظرش بگیرید. فکر کن تلاش کنی آدم خوبی باشی بعد هیچ کس اون بیرون نخواد تو رو به عنوان یه آدم خوب باور کنه، حقیقتا خستگیش به تن آدم میمونه.</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 23:32:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردن خودته!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%87-woyvlqiiuf9s</link>
                <description>میدونی من یه چیزی رو خوب فهمیدم و اون هم اینکه آدمیزاد باید خودش دنبال حال خوبش باشه. آدم باید مسئولیت حال خوبش رو خودش بپذیره. من نمیتونم مسئولیت حال خوبم رو به سرنوشت و خدا و دنیا و والدین و پارتنر و دوست این جور چیز ها بسپارم.از اتفاق دنیا و رسمش کارش اینکه تا میتونه ضد حال بزنه، ناامید بکنه، رنج بده و حالت رو بد کنه.به نظرم آدم ها واقعا لازمه که برن دنبال چاله های روانیشون، بشناسنشون و یاد بگیرن که خودشون مسئول چگونه فکر کردنشون هستند.یک بار با یه دوستی مِن باب امیدواری صحبت میکردیم.چیزی که اون موقع من بهش باور داشتم این بود که امیدوار بودن انتخاب خود ماست نه بسته به شرایط. شرایط معمولا بر وفق امیدوار بودن نیست. چه بسا رنج هایی که در طی یک عمر باید تجربه کنیم. مسئله اینکه اصلا مهم نیست که ما رنجی رو تحمل بکنیم یا نکنیم که امیدوار باشیم یا نه، بلکه آدمی باید یک زمانی به خودش بیاد و بفهمه که تنها کسی که میتونه براش دلسوزی بکنه خودشه.آدما مسئولیت زندگیشون گردن خودشونه.یاد بگیریم حال خودمون رو وابسته چیزی غیر از درون خودمون نکنیم، به قدری بزرگ بشیم که رنج ترین رنج ها هم نتونه ما رو به سمت نابودی و نا امیدی بکشونه.مسئولیت زندگیمون، حالمون، گردن خودمونه اگه دلمون واسه خودمون میسوزه باید بفهمیم که چطوری میتونیم اندیشه کنیم که همچنان امیدوار و تاب آورده باشیم.اینطوری شاید دست از قربانی بودن برداریم.</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 01:35:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسش کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%B4-%DA%A9%D9%86-teefjbqszb5s</link>
                <description>فیلم سینمایی &quot;Big World&quot;من آدمی نیستم که برای فیلمی گریه کنم و این رو جز یکی از افتخاراتم میدونستم که بر خلاف خیلی ها اصلا اشکم درنمیاد.اما با دیدن فیلمBig World فهمیدم که جدیدا واسه خیلی از سریال ها و فیلم ها داره اشکم درمیاد.حتی همین فیلم هم توی نظرات همه از اشک و گریه هاشون میگفتند و من تا دو سوم فیلم عمیقا چیزی آزارم نداد تا صحنه ای که &quot;چون هه&quot; شروع کرد به خوردن شکلات ها اونجا بود که اشک هام واقعا بی اختیار از چشمم میچکید.اما این تجربه یکی از بدیهی ترین چیز هایی که ۴ سال داشتم توی دانشگاه میخوندم رو عمیقا بهم نشون داد. چیزی به نام تخلیه هیجانی.من تمام اون دو سوم فیلم رو با منطقم داشتم تماشا میکردم. منطقم پر از سوال های عجیب بود: چرا دنیا انقدر بی عدالته؟ چرا انقدر بی رحمه؟ کی پاسخگوی درد هایی که آدم ها میکشن هست؟ و...اما صحنه شکلات خوردن &quot;چون هه&quot; جایی بود که من فقط و فقط داشتم برای دردی که این بچه تحمل میکرد، گریه میکردم. من توی اون صحنه دنبال چرایی نبودم. اصلا مغزم به اینکه چرا این بچه باید چنین دردی رو تحمل کنه فکر هم نمیکرد. من توی اون صحنه فقط و فقط داشتم برای پسر عاشقی که بخاطر معلولیتش رَد شده بود و حس میکرد نمیتونه لایق عشق باشه، کسی که میتونست عشق رو درک کنه اما حق تجربه کردنش رو نداشت، کسی که رویای معلم شدن و زندگی عادی رو داشت اما نمیتونست تجربه اش کنه، گریه میکردم.چیزی که من از این تجربه فهمیدم این بود که خیلی چیز ها توی این دنیا رو نمیتونیم با عقلمون حلشون کنیم؛ ما شاید هیچ وقت با عقلمون نتونیم سوال همیشگی&quot;چرا من؟&quot; رو بفهمیم. پس وقتی که عقلمون نمیتونه کاری بکنه باید با احساساتمون حسشون کنیم.واسه خیلی چیز ها توی دنیا عقل نمیتونه جوابی پیدا کنه اما احساساتی که بهت داده شده میتونه اونها رو درک کنه و ببینتشون.(پس ما باید به احساسات خودمون و همدیگه اعتبار بدیم.حالا میتونم این موضوع رو درک کنم که اگه طرف مقابلم استدلال نادرستی داره قرار نیست استدلالش رو تایید کنم اما احساساتش رو باید در نظر بگیرم و قبولش کنم.)امروز فهمیدم که دنبال چرایی برای چیزی نباشم. یاد گرفتم واسه چرایی و مقاومت چیزی که عقلم نمیتونه بپذیرتش ناراحت نشم و گریه نکنم. بلکه برای خودِ غم، چیزی که عمیقا برام دردناکه و غمگینم میکنه ناراحت باشم و گریه کنم.و میدونی مسئله اینکه وقتی دیگه دنبال چرایی نیستی، وقتی درست حسش کردی، لمسش کردی، میتونی بپذیریش حتی اگه تیز و زمخت باشه.بعد از این فیلم به طور عجیبی حالم بد نبود بر خلاف همیشه که وقتی فیلم غم انگیزی میدیدم و ادعا میکردم که اصلا هم گریه نکردم، اما تا چند روز حالم بد بود. بعد از این فیلم حالم بد نبود انگار تونسته بودم آنچه که عمیقا درد ناک بود رو حس کنم، لمس کنم و بپذیرمش.خیلی وقت ها ما تمام تلاشمون اینکه چیزی رو با منطقمون حل کنیم، درحالی که خیلی از مسئله های زندگی قرار نیست با منطق حل بشن بلکه لازمه فقط احساسشون کنیم.وقتی میخوای با منطق چیزی رو حل کنی دنبال مقصر میگردی: خودت، والدین، دیگران، خدا، کشور، سرنوشت و...آدم وقتی دنبال مقصر بگرده پشتش عصبانیت بلند میشه. عصبانیتی که به جای غم بلند شده و مشکل اونجاست که عصبانیت نمیذاره که آدم ها بپذیرند یا بتونند درست رفتار کنند.ما ناخواسته خیلی از مشکلاتی که میتونیم با یه احساس کردن حلشون کنیم رو با دست و پا زدن واسه تجربه نکردنش و عصبانیت بی جا مسئله رو بزرگ و بزرگ ترش میکنیم و شاید هیچ وقت نتونیم از پسش بربیایم.رفقا دنیا همینه، تلخ و شیرین. چه تلخی هاش چه شیرینی هاش تجربه اش کنید از تجربه کردن تلخی ها با منطقمون فرار نکنیم گاهی باید چشمامون رو روی صدای مغزمون ببندیم و فقط احساسش کنیم.</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 17:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم میفهمی حالمو یا نه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-rqu7b3chjbl7</link>
                <description>نمیدونم میفهمی حالمو یا نه؟ ولی دلم یه چیز جدید میخواد، یه شادی جدید، یه سری آدم های جدید. حتی دلم میخواد خودمم یه آدم جدید بشم.بیشترین چیزی که دلم میخواد اینکه یه دوره ای، یه مدتی میرفتم توی دل کوه، معبد های چین و یکم طریقه زندگی یاد میگرفتم. یکم آدم جدیدی میشدم. بینش جدید، نگاه جدید، سختی و رنج جدید. واقعیتش از زندگی و دست و پازدن ها و نزدن هاش خسته شدم.دلم میخواد برای یه مدتی میرفتم پیش یه استادی، پیش یه ریش سفیدی و اون بهم چیز های جدید یاد میداد. بهم یاد میداد چطوری باید زندگی کرد؟ بهم یاد میداد چطوری بپرم؟ چطوری باید تلاش کنم تا بینشم عوض بشه.دلم یه آدم مرشد میخواد که هلم بده و منو بندازه توی یه دنیای ناشناخته، کاملا جدید، یه دنیایی که هیچی ازش ندونم و هیچ راهی هم برای برگشتن ازش نداشته باشم و بدون اضطراب فقط سعی کنم چیز های جدید یاد بگیرم.نمیخوام راهی برای برگشتن به این دنیا داشته باشم. دلم میخواد تمام آنچه که این دنیا تجربه کردم چه خوشش چه ناخوشش پشت سرم بذارم و ازش عبور کنم. از پرداختن به اینکه این دنیا باید چطوری می بود، باید چطوری باشه، باید چه کار هایی میکردم، نباید چه کار هایی میکردم که بهتر باشه اما معمولا بدتر میشه خسته شدم. از اینکه مدام باید خودت رو کنترل کنی و فکر کنی و سعی کنی درست رفتار کنی خسته شدم. دلم میخواد غرق یه کاری بشم. لحظه سقوط برام خیلی لحظه خاصیه اون لحظه ای که آدم ها دارن از یه ارتفاع زیاد سقوط میکنند و میدونن که تهش مرگه. خیلی لحظه جذابیه یه مرگ رها یه مرگ بی دغدغه و عذاب و رنجه هر چیزی که تا یه دقیقه پیش برات مهم بود و داشتی براش اذیت میشدی تموم میشه و فقط باید از این بادی که توی تمام وجودت میپیچه لذت ببری.نمیدونم آیا چیزی هایی که دارم تجربه میکنم و میگم درجه ای از رها کردنه یا نا امیدی؟به قول کیم مویونگ: دلم میخواد دوباره به دنیا بیام. دلم یه شروع جدید میخواد. دلم میخواد تمام خاطرات ناخودگاه و خودآگاهم رو از دست بدم و همه چیز از اول شروع بشه تمام اون چیز هایی که بد بودن و حتی تمام چیز هایی که خوب بودن. من دلم یه شروع جدید میخواد.3/11/1403 </description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 20:31:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به یار آینده۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%B2-tknsocnagj8e</link>
                <description>یارم دلم میخواهد انقدر شجاعت داشتم که میگفتم تو را به خاطر درد هایت دوست دارم.تو را به خاطر تمام آنچه که هستی، تمام آنچه که می‌خواهی دورش بیندازی و فکر میکنی قابل تقدیر نیست دوست دارم. دلم میخواهد تمام تو را، تمام تکه های تلخ و شیرینت را در آغوش بگیرم و سخت و عمیق بفشارم.کاش انقدر شجاع بودم که میتوانستم قسمت های دردناک و تلخ دیگران را دوست بدارم. تمام آن قسمت هایی که یاد گرفته ایم از آنها شرمگین باشیم، از خود دورشان کنیم و چشمانمان را روی آنها ببندیم. تمام قسمت هایی که فکر میکردیم بخاطر آنها لایق عشق و محبت نیستیم؛ و چقدر زیبا هستند کسانی بلدند و می‌توانند ما را همانطور که هستیم با عیب ها و نواقصمان زیبا ببینند و تمام ما را مورد محبت قرار دهند نه فقط ویژگی های خوبمان را.و چه خوب که یادمان نرود ما یک پکیچ کاملیم که نمی‌شود قسمت های خوب مان را از بدمان سوا کرد، نمی‌شود کسی ویژگی های خوبمان را دوست بدارد و ما را در بدی هایمان تنها بگذارد.کاش همینقدر در دوست داشتن تو شجاعت داشتم...</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 00:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این هم داستان ما و زندگیمونه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-vlet10r5h0rl</link>
                <description>میدونی گاهی وقت ها توی زندگی برات اتفاق های خوبی می افته که به خودی خودشون خوبن اما چیزی که تو میخوای نیستند. تو یه چیزی میخوای که انگاری نشدنیه یا حداقل برای تو نشدنیه.این موقعیت ها برای من عجیب ترین موقعیت ها هستند جوری که نمیدونم باید خوشحال باشم واسه چیزی که رخ داده یا ناراحت باشم واسه چیزی که میخواستم و نشد.مسئله بهتر و بد تر بودنش نیست مسئله اینکه اون ذوق و حال خوبی که آدم از چیزی که میخواد و به دستش میاره خیلی بیشتر از چیزیه که ناغافل بهش میرسه.و زندگی من پر از نشدن هایی هست که تبدیل به حسرت شدن و کلی اتفاق های خوبی که به خودی خودشون خوبن اما باز هم نتونستند منو از ته دل راضی و خوشحال بکنند به نظرم بهترین چیز ها وقتی تو نخواستیش باز هم به اندازه چیزی که خواهانشی نمیتونند خوشحالت کنند.مثل دکتر متخصصی که شغل خوبی داره اما چون چیزی نبوده که خودش بخواد هیچ وقت نمیتونه از ته دل راضی باشه.این هم داستان ما و زندگیمونه....</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 16:59:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما انسان های کاملی نیستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-ctiqxnldjshn</link>
                <description>ما انسان های کاملی نیستیم!معمولادر برابر چنین جمله ای احساس راحتی میکنیم یا اینکه ناراحت میشیم اما من میخوام توی این متن نسبت به این جمله یکم احساس فشار کنیم یکم عذاب وجدان(به نظرم اشکالی نداره).ما آدم ها کامل نیستیم یعنی هیچ آدمی سفید و سیاه نیست هیچ آدمی مظلوم قطعی نیست همونطور که هیچ آدمی ظالم قطعی نیست.ما ها همونقدر که قربانی هستیم قربانی کننده هم هستیم همونقدر که با آدم های سمی و رفتار های سمی شون احاطه شدیم با رفتار های سمی مون اطرافیانمون رو احاطه کردیم.اما مسئله اینکه گاهی انقدر درگیر نقش قربانی بودن میشیم که نمیتونیم ببینیم که چه ضربه هایی به اطرافیانمون زدیم . انقدر ازشون کینه میگیریم که یادمون میره اونها هم انسانن و حق هایی دارند که باید رعایت بشه.از من بپرسی میگم هیچ آدمی خطرناک تر از آدمی که غرق قربانی بودن هست نیست. چنین فردی پر از تحریفه پر از درده. دردهایی که فکر میکنه از دیگران بهش وارد شده و حالا حق انتقام داره، حق اینو داره که هر کاری بکنه، چنین آدمی یادش میره که خودش چه کار هایی کرده، چه اذیت هایی که نکرده چه حرف هایی که نزده!...توی چنین موقعیت هایی راه حل یک کلمه است انصاف.آدم هایی که منصف هستند میتونند سفید و سیاه خودشون و اطرافیانشون رو توامان با هم ببیند و بپذیرنش. چنین آدم هایی خودشون و اطرافیانشون بردند. یکی از ویژگی های اخلاقی که خیلی دوست دارم برای خودم و دیگران همین منصف بودن هست.یکی از راه کارهایی که من برای خودم در نظر گرفتم این بود که وقتی یه موقعیتی تلخ توی روابطم رخ می‌داد اول از همه سعی میکردم یه بار دیگه بی سانسور کل ماجرا رو طی کنم بعدش دو تا ستون برای خودم می‌کشیدم.حق داشتم: حق نداشتم/ اشتباهاتم:همین دو تا ستون رو هم برای طرف مقابلم میکشیدم.توی این ستون ها سعی میکردم کاملا بی سانسور همه چیز رو بنویسم از احساس ها،افکار و رفتار ها، چه برای خودم و چه طرف مقابلم‌.این کار جدای از اینکه کمک میکرد که آنچه واقعا رخ داده رو ببینم بهم آرامش هم میداد. نه بهم حس قربانی بودن میداد و نه عذاب وجدان قربانی کردن.و خوب بسته به طرف مقابلم و رابطه ای که باهاش دارشتم یا باهش صحبت میکردم و سعی میکردم باهم یه بار دیگه اون موضوع رو با این دید جدید بررسی کنیم و یا اگه اونقدر باهاش راحت نبودم که بخوام باهاش صحبت کنم حداقل مسئله رو پیش خودم حلش کرده بودم و مثل یه پرونده مختومه شده میبستمش که همیشه توی ذهنم باز نمونه و هی مدام بخوام سفره اش رو باز کنمباید یادبگیریم که نسبت به رفتار ها و حرف هامون بیشتر فکر کنیم و منصفانه در موردشون قضاوت کنیم و اگه واقعا دیدیم که اشتباه میکینم عمیقا معذرت بخوایم. اما معذرت خواهی مثل پست قبلی معذرت خواهی ای که علتش رو بدونیم.</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 19:04:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید بدونیم بابت چی معذرت میخوایم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%DA%86%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%85-djpn1zaamv21</link>
                <description>ولی بیاید قبول کنیم وقتی که میگیم :&quot; نمیدونم چه رفتاری کردم که باعث ناراحتیت شدم، معذرت میخوام&quot;. این یه جمله هر چقدر هم که ممکنه جذاب به نظر برسه اما فقط برای تبرئه کردن و باحال به نظر رسیدن خودمونه!  چطور ممکنه کسی بابت چیزی عمیقا احساس پشیمونی و ناراحتی بکنه درحالی که اصلا نمیدونه بابت چی این احساس رو داره؟ ما گاهی وقت ها لزوما از اینکه باعث اذیت کسی میشم عذاب وجدان میگیرم و اگه بخوام یکم دارک تر به مسئله نگاه کنم ما فقط از اینکه مقصریم بدمون میاد و با گفتن چنین جمله هایی میخوایم از خودمون دفاع کنیم و حق ناراحتی رو از طرف مقابلمون بگیریم در حقیقت میخوایم بهش بگیم نارحت بودن از دست من رو تمومش کن!علت ناراحتی دیگران بودن مثل یه باری روی دوشمون سنگینی میکنه که میخوایم هرچه سریع تر اون رو روی زمین بگذاریم و با گفتن جملاتی مثل بالا فقط داریم خودمون رو از ناراحتی ای که مسببش بودیم تبرئه میکنیم و اصلا هیچ توجهی به رفتاری که کردیم نداریم. پس احتمال تکرار اون رفتار آزار دهنده همچنان سر جاشه.پس لطفا تازمانی که دقیقا نمیدونیم باید بابت چه چیزی معذرت خواهی بکنیم و دلیلی برای معذرت خواهیمون پیدا نمیکنیم، این کار رو انجام ندیم و بیاید معذرت چنین افرادی هم رو نپذیریم رفتاری که بارها و بارها تکرار میشه و فقط بایه معذرت خواهی دروغین از کنارش عبور میکنیم معذرت خواهی نیست باحال نشون دادن خود هست.</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 00:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-phgfxzuxd0ns</link>
                <description>1_پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: شجاعت2_اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم:سلامت روان🫀🧠🌺3_اگه یه رایحه بودم: شربت آبلیمو تازه4_اگه یه شیء بودم:انگشتر5_اگه یه رنگ بودم:سبز زیتونی6_اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: سفر توی کیهان7_اگه یه ژانر بودم: نیستم اما دوست داشتم فانتزی حماسی باشم.8_اگه یه نوع قهوه بودم: اصلا قهوه نیستم :)9_اگه یه شعر بودم: جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست/طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت🦋10_اگه یه حس بودم: شرم و غم11_اگه یه مکان بودم: گل فروشی 12_اگه یه چیز تو طبیعت بودم:  یه جزیره کشف نشده13_از چی متنفرم: غیبت و خودشیفتگی14_چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: یه شاید. اینکه شاید اوضاع تغییر کنه. و اینکه شاید اوضاع اونقدری هم که من فکر میکنم فاجعه آمیز نباشه.15_چی منو از دپرس بودن نجات میده: همونطور که هنزیفری تو گوشمه و آهنگ گوش میدم سرمو از پنجره ماشین بدم بیرون و باد با سرعت بخوره توی صورتم.😃🌬16_طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: از معدود آهنگ هایی هست که هیچ‌وقت برام تکراری نمیشه و پر از خاطره است موسیقی بیکلام Dervis از Toygar Isikli از سریال Kuzgun  https://www.aparat.com/v/uavf800 17_کاراکتر فیلم یا سریال مورد علاقم:لی جانگ هیون(عزیزترینم)، استاد اگوی(پاندای کونگ فوکار)، سم وایز گمنجر(ارباب حلقه ها)، بابا رانچورداس( سه احمق)، جک اسپارو(دزدان دریایی کارائیب)، دامبلدور و هرماینی گرنجنر(هری پاتر)،دکتر واتسون و مری واتسون(شرلوک هولمز)18_چیزایی که دوسشون دارم: فیلم و سریال، تخیل، خیابان آذر، دیزاین و طراحی داخلی‌، برنامه نویسی، ساخت انیمیشن19_چی خیلی خوشحالم میکنه: اینکه یکی باورم داشته باشه و قبولم داشته باشه.**پایان**</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 13:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من همینقدر آدم رقت انگیزی هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_sadat/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-dlmp6gk9uq7m</link>
                <description>من  آدم جنگیدن نیستم!من هر چیزی که نخواد بهم تعلق داشته باشه رو رها میکنم حتی بهترین چیز ها.من از جنگیدن واسه داشتن آدم ها و چیز های خوب بدم میاد، من از دست و پا زدن بدم میاد.باشی، هستم. بخوای باشی،میمونم. اگه قرار باشه به من تعلق داشته باشی حتی واست میجنگم اما من از جنگیدنی که ندونم تهش چیه بدم میاد.اره من دقیقا همینقدر آدم رقت انگیزی هستم.تو اسمشو بذار درماندگی آموخته شده اما من انقدر که خواستن و نرسیدن توی زندگیم داشتم که یاد گرفتم دست بردارم از خواستن، از رویا ساختن. آره دنیا بهت تبریک میگم من الان آدمی هستم که دیگه هیچ رویایی نداره آدمی که رویاهاش رو زندگی می‌کرد رو به چنین آدمی تبدیل کردی که دیگه هیچی براش اهمیتی نداره.نرسیدن؟! نشدن؟! شکست؟! اینها توی زندگیم غیر ممکن بوند. ولی انقدررررر تجربه اش کردم که دیگه 《شدن》 واسم غیر ممکنه و مهم تر از همه اینکه من دیگه از نشدن ها توی زندگیم نمیترسم مثل اکسیژن توی هوا برام عادیه.از نشدن ها و نرسیدن ها گلایه ندارم از اینکه دیگه برام عادی شده حالم بهم میخوره.از اینکه به نشدن و نرسیدن تعلق پیدا کردم حالم بهم میخوره.مثل وقتی که انقدر توی چاه تعفن زندگی کنی که به اون شرایط عادت کنی، شاید دیگه بوی گند اذیتت نکنه اما به چه قیمتی؟دقیقا یه چیزی تو مایه هایی که ایشون میگن!</description>
                <category>مائده سادات</category>
                <author>مائده سادات</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2024 21:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>