<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود شکری خیادانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_shekari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:30:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/223533/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود شکری خیادانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_shekari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کمی تأخیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-ronuxsgyhcr4</link>
                <description>عکس از : محمدحسن ابوالحسنیخیلی دیر شده بود. به سرعت لباس‌هایم را پوشیدم و از خوابگاه بیرون زدم. همه‌ی دوستان رفته بودند و من تنها شده بودم. تنها گزینه‌ای که بود، دعوت مهدی بود. بعد از نماز مغرب مسجد جامع ولنجک. همین‌که از خوابگاه بیرون آمدم، در ذهنم مرور کردم که آیا کسی هست که با او بروم؟ ولی هیچ‌کس به ذهنم نرسید. باید تنها می‌رفتم. با همین فکرها، خودم را جلوی مسجد دیدم و صدای مؤذنی که تازه الله‌اکبر را می‌گفت، به گوشم رسید. نمی‌دانستم که بروم تا زودتر به آن مراسم برسم یا اینکه نماز را بخوانم. کمی تأمل کردم. راهی مسجد می‌شوم. تا اذان تمام شود و امام جماعت بیاید، کمی طول می‌کشد. با خودم می‌گویم چطور است که نماز را زودتر بخوانم و بروم. ولی کجا می‌خواهم بروم؟ مراسم شب ولادت حضرت زهرا سلام‌الله علیها. حتماً ایشان به نماز اول وقت راضی هستند.نماز مغرب و عشا را به جماعت می‌خوانم. پس از سلام می‌خواهم بروم که یاد مطلبی می‌افتم که از بزرگی شنیده بودم. اگر تعقیبات نماز را ترک کنی، همان وقتی را که برای تعقیبات نگذاشتی، در جای دیگر بیشتر از آن را باید تلف کنی. با این حساب مشغول تعقیبات شدم (تعقیبات حضرت زهرا سلام‌الله علیها). پس‌ازآن از مسجد خارج شدم. شام جمعه بود و دلگیری خاصی داشت. از مسجد تا ایستگاه اتوبوس راه زیادی نبود. بادها وزیدن گرفته بود و سوز سرما تا استخوان‌ها می‌رسید. شاخه‌های درختان آن‌چنان تکان می‌خوردند که ترس از شکستنشان می‌رفت و زوزه‌ی باد و گردوخاک، انگار همگی می‌گفتند که نمی‌خواهد تنهایی بروی. ولی هر چه بود، خودم را به ایستگاه رساندم.در صف ایستاده‌ام و به سمت بالا می‌روم. صف بالا خلوت‌تر است. سرم را می‌چرخانم سمت صف پایین. محمد را می‌بینم. چند وقتی بود که او را ندیده بودم. خوشحال می‌شوم. بااینکه صف آن‌طرف شلوغ است و حتماً مدت زیادی ایستاده است، ولی به این سمت می‌آید:- به‌به آقا محمد! مگر اینکه شما رو تو صف اتوبوس ببینیم.- نفرمایید! ما که همیشه به یاد شما هستیم.- خوب حالا کجا داری می ری؟- با یکی از بچه‌ها قرار دارم. تو چی؟- یک مراسمی هست برای ولادت حضرت زهرا سلام‌الله علیها، مسجد جامع ولنجک. میای بریم؟از اینکه یک نفر را پیدا کرده بودم، خیلی خوشحال بودم ولی مطمئن بودم که سؤالم بی‌پاسخ خواهد ماند. کمی تأمل کرد و گفت:- یک‌لحظه صبر کن تا من یک تماس بگیرم.- الو.. سلام. خوبی؟ .... برنامه‌ی امشب چی شد؟.... آهان! پس کنسل شده دیگه!.... حله ... یا علی.یعنی به همین راحتی با من می‌آید؟ او که کار داشت. اصلاً حتی مسیرش هم از این‌طرف نیست. صدایم می‌کند:- مثل اینکه امشب رزقمون جای دیگه‌ای هست. بریم!من که هنوز باورم نشده بود. خیلی خوشحال شدم. تا رسیدن به مقصد از هر دری صحبت کردیم. تا اینکه بالاخره به مراسم رسیدیم و اصلاً هم دیر نرسیده بودیم. مهدی را می‌بینم که به دعوت او به این مراسم آمده بودیم. از دیدن او هم خوشحال می‌شوم چراکه چند وقتی بود او را ندیده بودم. سخنرانی، مولودی، شربت و شیرینی، اکران فیلم و... و حتی شام. موقع خروج، به هر نفر یک گلدان هدیه می‌دادند. گل کوچک و زیبایی بود. روی هر گلدان یک کارتی بود که نوشته‌ای داشت. کارت را برمی‌دارم و می‌خوانم:اگر نماز در اول وقت از سوی بنده به سمت خدا بالا برود، درخشان و نورانی به سمت بنده بازگشته و به او می‌گوید: تو از من محافظت کردی پس خدا تو را حفظ کند. (امام باقر علیه‌السلام)واقعاً شگفت‌انگیز است. دراین‌باره با محمد چیزی نمی‌گویم. قبل از آمدن با خودم گفته بودم که برای برگشت مهدی مرا می‌رساند ولی قبل از تمام شدن مراسم باید می‌رفت و خانواده‌اش را به خانه می‌رساند. نگفته بود که با خانواده می‌آید. خدا را شکر می‌کنم که محمد هست وگرنه...در خیابان منتظر اسنپ و تپسی هستیم ولی هیچ‌کس قبول نمی‌کند. دقایقی می‌گذرد تا اینکه بالاخره یک نفر قبول می‌کند. بعد از 15 دقیقه او هم لغو کرده است. فایده‌ای ندارد. هیچ‌کس این مسیر را انتخاب نمی‌کند. سردی هوا بیشتر شده است. حتی از این پشیمانیم که چرا گلدان‌ها را گرفتیم. چون در این صورت، یک دست باید از کت بیرون باشد و از شدت سرما بلرزد.چاره‌ای نیست. تا ایستگاه اتوبوس که راه کمی هم نیست باید پیاده برویم. ساعت 1 بامداد. خیابان‌ها خلوت و هوا سرد و راه طولانی ولی گفتگوی گرم من و محمد همچنان ادامه دارد و همین گفتگو خلوت و تنهایی را به هم میزند، سرمای هوا را بی‌اثر و طولانی بودن مسافت را کم می‌کند. بالاخره به ایستگاه اتوبوس می‌رسیم و دقایقی بعد اتوبوس بی‌آرتی که شبانه‌روزی است، می‌رسد.در اتوبوس دائم به این فکر می‌کنم که اگر وقت اذان، به مسجد نمی‌رفتم و نماز اول وقت نمی‌خواندم، یا اگر بعد از نماز اول وقت و جماعت، تعقیبات را رها می‌کردم و سریع حرکت می‌کردم، آیا باز هم محمد را می‌دیدم؟ اگر محمد را نمی‌دیدم، چطور برمی‌گشتم؟ در آن ساعت از شب، خیابان‌های خلوت، تنهایی، هوای سرد، راه طولانی...!در این فکرها هستم... نگاهی به محمد می‌کنم و نگاهی به گلدانی که در دست دارم و بار دیگر نوشته‌ی آن را می‌خوانم و حالا متوجه تأثیر چند دقیقه تأخیر می شوم. تأخیری که به خاطر نماز اول وقت و تعقیبات آن به وجود آمده بود!</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 16:43:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرعه ای دلسترتاید (از مجموعه خاطرات خوابگاهی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-kgqd1utjt3u0</link>
                <description>با حسین در اتاق نشسته بودیم. نمی دانم چه شد که دل به دریا زد و رفت دلستری خرید و آمد. مشغول خوردن شدیم. کمی از آن اضافه آمد. علی هنوز به اتاق نیامده بود. حسین فکری به ذهنش رسید...گوشی را برداشتم و شروع به فیلم گرفتن کردم. از صحنه ای که حسین قوطی دلستر را برمی دارد، درش را باز می کند و مقداری تاید درون آن می ریزد. البته چون با دوربین فاصله داشت، اینطور به نظر می رسید که تاید درون دلستر ریخته شده ولی حتی یک ذره هم ریخته نشده بود.ضبط فیلم تمام شد و اتفاقا علی از راه رسید. مشغول کارهای خودمان بودیم. حسین به علی تعارف کرد که دلستر بخورد. او که تعجب کرده بود:- چی شده، شما که برای کسی دلستر باقی نمی گذاشتید؟- ای بابا... حالا بیا و خوبی کن! یک بار هم که لطف کردیم، اینطور برخورد می کنه.- باشه... ببخشید! فقط کمی تعجب کردم!دلستر را در دست گرفت و یه ضرب رفت بالا. خیلی جلوی خودم را گرفتم که نخندم. بعد از چند دقیقه، حسین به علی گفت: ما یک فیلمی داریم که دوست داریم تو هم ببینی!علی که هر لحظه به تعجبش اضافه می شد، آمد تا ببیند قضیه چیست. فیلم پخش می شود. علی می بیند که آن نوشیدنی گوارایی که همین چند لحظه پیش یک ضرب بالا رفته و چقدر از خستگی اش کم کرده است، در حقیقت معجون دلستر با تکه های تاید بوده است.هنوز فیلم تمام نشده بود که شروع کرده به بد و بیراه گفتن.- من از اول هم می دونستم که یک کاسه ای زیر نیم کاسه است. واقعا شما آدم بشو نیستید! خیلی نامردید!بعد از چند دقیقه که گذشت، علی دستش را روی شکمش گذاشت و از درد به خود پیچید و ناله کرد و گفت که ببینید نتیجه اش را....حالا ما هر چی خواستیم ثابت کنیم که اصلا ذره ای تاید درون آن نبوده است و فیلم اینطوری گرفته شده، باور نمی کرد. هر چه تلاش کردیم، فایده ای نداشت و قبول نکرد. کار به جایی رسید که از شدت دل درد راهی بیمارستان شد. نمی دانستیم که بخندیم یا تا بیمارستان همراهی اش کنیم.</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 12:53:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب کار کردن و کار خوب کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-ijmdhsg5sqcl</link>
                <description>بسیاری از ما به دنبال انجام دادن کارهای خوب هستیم و بیشتر به کمیت فکر می‌کنیم تا کیفیت. فکر می‌کنیم که اگر بیشتر کلاس برویم، بیشتر مطالعه کنیم و یا... نتیجه ی بهتری دارد و از کیفیت، تا حدی غافل هستیم.الّذی خَلَقَ المَوتَ و الحیاةَ لِیبلُوَکُم أحسَنُ عَمَلاً.[1] خداوند، مرگ و زندگی را بیافرید تا شما را بیازماید که کدام یک کاری بهتر می کنید.از امام صادق(ع) درباره ایه مزبور، روایت شده است: لیس یعنی أکثر عملاً ولکن أصوبکم عملاً.[2] مقصود، عمل بیشتر نیست، بلکه عمل بهتر است.همچنین امیرالمومنین(علیه‌السلام) می فرمایند: النّاسُ أبناءُ ما یحسِنون.[3]مردم، فرزند چیزی هستند که آن را نیکو می دانند (انجام می دهند).می دانیم که هر کس به پدرش شناخته می شود. مثلاً می گویند: فرزند فلانی است. امّا اگر انسان، چیزی را نیکو بداند و نیکو انجام دهد (تخصّص داشته باشد)، به آن نیز شناخته می شود. مثلاً می گویند: فلانی پزشک خوبی است، فلانی صنعتگر خوبی است. به عبارت دیگر، تخصّص انسان می تواند جایگزین نام پدرش شود و آن را تحت الشّعاع قرار دهد، چنان که در معرّفی هر متخصّص، به جای این که بگویند فرزند فلانی است، می گویند تخصّصش فلان است.مقصود امیرالمؤمنین، این است که کیستی هر کس را نه نسبتش، که تخصّصش معلوم می کند. مهم نیست که هر کس فرزند کیست، مهم، این است که خودش چیست. ارزش انسان نه به گوهرش، که به هنرش است. به گفته نظامی، در نصیحت به فرزندش:چون شیر، به خود، سپه شکن باش                  فرزند خصال خویشتن باشیکی از مکتب های رایج در جهان، سمبُلیسم است؛ امّا این هم دانستنی است که رایج ترین مکتب در میان ما سمبَلیسم است. تعبیر «سمبَل کردن» در گذشته نبود؛ از بس کارهایمان سرسری و فاقد کیفیت شد، این تعبیر و مانند این،ساخته شد. امروزه بسیاری پیرو سمبَلیسم هستند و کارشان، سمبل کردن کار! هیچ کاری را درست و استوار انجام نمی دهند و به حفظ ظاهری اکتفا می ورزند.[1] سوره مُلک، ایه 2. نیز، ر.ک: سوره کهف، ایه7 و 30؛ سوره هود، ایه7.[2]  الکافی، کلینی، تهران: المکتبة الإسلامیة، ج2،ص13.[3] تحف العقول، ابن شُعبه حَرّانی، تصحیح: علی اکبر غفّاری، ص208.</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 01:08:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه کار اشک</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-lgxfesvizdam</link>
                <description>چند وقتی بود که از طرف بزرگی، کتابی به من هدیه داده شده بود ولی فرصت خواندن آن را پیدا نکرده بودم. تعطیلات بین دو ترم فرصت مناسبی بود تا این کار انجام شود. از هر وقتی که خالی بود، استفاده می کردم تا کتاب تمام شود. کتاب گلستان یازدهم ... ولی نشد...ترم جدید شروع شد و من یک روز زودتر به دانشگاه رفته بودم و با خودم گفتم که اول باید تکلیف این کتاب را روشن کنم و بعد به بقیه ی کارها برسم. شروع کردم به مطالعه تا اینکه به فصل دهم از کتاب رسیدم. فصل دهم :  راهکار اشک ...هنگام نماز ظهر شده بود.کتاب را بستم و به مسجد رفتم. بعد از نماز و ناهار، مراسم ختم پدر یکی از دوستان بود. کلاس نداشتم و با خود گفتم خوب است که در این جلسه شرکت کنم. وارد جلسه شدم و چشم باز کردم تا جایی برای نشستن بیابم. یکی از دوستان را دیدم و کنار او نشستم...چند دقیقه ای از مراسم گذشت... دیدم که دوستم کتابی را از داخل کیفش برداشت تا مطالعه کند...کتاب  گلستان یازدهم،  فصل دهم:  راهکار اشک...***برایم خیلی جالب بود... و به او گفتم که من هم امروز به این فصل رسیده ام...و اما در این فصل از کتاب چه گذشت؟بگذارید از زبان آقا این جریان را بشنویم و بعد سری به کتاب بزنیم:«همسر شهید علی چیت‌سازیان می گوید در آخرین باری که آمد منزل و بعد از آن رفت و شهید شد و دیگر ندیدیمش؛ نیمه‌شب همین‌طور نشسته بود و اشک می ریخت و گریه می کرد. با اینکه مرد باصلابت و قدرتمند و فرمانده کاملاً باصلابتی بود و اصلاً اهل گریه و این چیزها نبود؛ اما اشک میریخت. گفتم چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ گفت: فلانی را خواب دیدم...معاونش را خواب دیده بود که قبل از او شهید شده بود. میگوید دستش را محکم گرفتم و گفتم باید به من بگویی. (اینها نیروهای اطلاعات عملیات بودند که بلدچی یگان‌ها می‌شدند. قبلاً می رفتند راه‌ها را پیدا میکردند، باز میکردند تا یگانها بتوانند حرکت کنند بروند جلو.) ما این‌همه رفتیم با همدیگر راه باز کردیم، راهکار پیدا کردیم. راهکار قضیه‌ی شهادت چیست؟ چرا من شهید نمیشوم؟ می‌گوید یک نگاهی به من کرد و گفت: راهکارش اشک است، اشک.»  4/12/95هیچ وقت پیشِ کسی گریه نمی کرد. در اوج غم و ناراحتی سرخ می شد، اما گریه نمی کرد. اما ، این بار پیش من زد زیر گریه و با بغض و حسرت گفت:«وقتی مصیب شهید شده بود، یه شب خوابش را دیدم. دستش را گرفتم و گفتم : مصیب، من و تو همه ی راهکارها را با هم قفل کردیم. تو را به خدا این راهکار آخری را به من بگو. مصیب جواب نداد. دستش را سفت چسبیدم. می دانستم اگر در خواب دست مرده را بگیری و قسمش بدهی، هر چه بپرسی جواب می دهد. گفتم: وِلِت نمی کنم تا راهکار رو بهم نگی... فکر می کنی مصیب چی گفت؟ گفت: راهکارش اشکه... اشک... &quot;»کتاب گلستان یازدهم، ص225</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 00:59:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه و سفید یا خاکستری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-wzj3t3wdfhcy</link>
                <description>قبلا همه را با عینک سیاه-سفید می دیدم. مردم یا خیلی خوب بودند(سفید) یا خیلی بد (سیاه)!آنکس که اندکی ریش داشت و انگشتری به دست و سجده و رکوعی داشت را بهترین آدم ها می دیدم و به دنبالش فکر می کردم حتما خوش اخلاق ترین و باوفاترین و صادق ترین و... هم هست و آنکس که مثلا بد حجاب بود را فردی گناه کار و بزه کار و دور از انسانیت و عواطف و مذهب و خدا و پیغمبر و... می دانستم.ولی یک روز استاد سر کلاس فرمود: بچه ها این عینک سیاه-سفید را از چشمانتان بردارید و عینک خاکستری بر چشمانتان بگذارید.مردم مثل زبان کامپیوتر، صفر و یک نیستند. یک طیف هستند... مانند طیف نور!شاید همان که دیدی ریش و انگشتر و نمازی داشت در خانه بد اخلاق ترین افراد باشد و یا آنکه بد حجاب است وقتی پای دفاع کردن از ایمان و آرمان ها باشد بهتر از دیگران در میدان حاضر شود و شاید...نباید به این زودی درباره‌ی مردم قضاوت کنیم! اصلا قضاوت کردن کار سختی است و چه بسا که پشیمانی به بار می آورد!عینک‌مان را عوض کنیم! آنگاه بقیه را از خودمان بهتر می بینیم. شاید او بهتر از من باشد. اگر سنش بیشتر است، بیشتر فرصت داشته است کار خوب انجام دهد و اگر سنش از من کمتر است کمتر فرصت خطا و اشتباه داشته است.آنگاه دیگر احساس غرور و خودبرتربینی نسبت به دیگران نخواهیم داشت!عینک مان را عوض کنیم!</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 00:52:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاد باشید ولی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D9%84%DB%8C-v89yvz81sggr</link>
                <description>قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُون‏ - سوره یونس آیه 58بگو به فضل خدا و رحمت او، [آری] فقط بدان شاد باشند، [که] آن بهتر است از آنچه جمع می‌کنند.قُل ... فَلْیَفْرَحُوا ... خَیْرٌ ...» ما به چه دل‌خوشیم؟ به چی شاد می‌شویم؟ و به چه باید شاد شویم؟خدا به خیر کند، شادشدن هم دستوری شد! یعنی چه که «باید به ... شاد شوید، و نه به ...»؟ دیگر برای شادی‌مان هم تعیین تکلیف می‌کنند! اصلا به شما چه ربطی دارد؟ می‌خواهم هرجور دلم می‌خواهد، شاد باشم!نکته دقیقا همین‌جاست! آنطور که «دل»ت می‌خواهد، شاد بشو، نه آن طور که به «وهم و خیال‌»ت القا می‌کنند! حواست را جمع کن! از شیطان گرفته تا هالیوود، هیچیک به تو توجه نمی‌دهد که «شادی» چیست؛ بلکه سعی می‌کند «دلخواه خودش» را با رنگ و لعاب، به اسم «شادی‌بخش تو» به تو القا کند! و چند دقیقه‌ای ظاهرا تو را شاد کند. اما آیا واقعا «تو» شاد شده‌ای یا کسی که خودت را با او اشتباه گرفته‌ای؟! اگر «تو» شاد شده‌ای، پس چرا مدتی که از هوسرانی و فیلم و ... می‌گذرد، شادی‌ات تمام می‌شود؛ بلکه یواشکی در درون خویش احساس خفت می‌کنی؟ چرا گاهی از خودت بدت می‌آید؟اما خدا می‌گوید: «خودت شاد شو، نه دیگری»! «تو» کیستی؟ «تو» وقتی از دنیا بروی، بدنت می‌پوسد، اما تو هستی! پس همین بدن نیستی! چون از خودت حواست پرت شده، باید به تو بگویند که شادی «تو» به چیست؛ و بعدا تو هم وقتی فهمیدی باید به دیگران بگویی.«قل...» «تنهاخوری» نکنید! اگر این حرفها را قبول دارید، رسانه باشید!یعنی اگر فهمیدی و در عمق جانت نشست، تو هم این را در جان دیگران بنشان! «رسانه باشید» (قُل)، در منطق دینی، صرفا فوروارد کردن نیست. شرط رسانه بودن این است که اول خودت هضم کنی، باور کنی، در دلت بنشیند، بعد به دیگران برسانی. «سخن چون از جان برآید، بر جان نشیند»؛ وگرنه از فقط از زبان درآید، به مغز هم نمی‌رسد چه رسد به قلب!استاد حسین سوزنچی </description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jul 2020 00:45:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%B1%DA%AF-luby3a0q9hcf</link>
                <description>از خواب بیدار می شوم ولی چه بیدار شدنی... با خبر فوت یکی از دوستان! چند روز پیش تصادف کرده بود و در کما بود تا اینکه دیشب از دنیا رفت. آماده ی رفتن برای مراسم تشییع می شوم.پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: هرگاه كسى جنازه اى را تشييع كند، به هر قدمى كه برمى دارد ثواب صد هزار هزار حسنه در نامه عملش ثبت و صد هزار هزار گناه از نامه عملش محو مى شود و صد هزار هزار درجه برايش بالا مى رود.اینکه اینقدر ثواب برای تشییع جنازه بیان شده است برای چیست؟همه آمده بودند. از کوچک و بزرگ، پیر و جوان... مراسم تشییع شروع شد.امام باقر علیه السلام: هرگاه جنازه اى را تشييع مى كنى، چنان باش كه انگار اين تويى كه بر دوشها حمل مى شوى و گويى از پروردگارت مى خواهى تو را به دنيا بازگرداند تا همچون كسى كه زنده است كار كنى زيرا كه دنيا در نظر دانايان مانند سايه است.شاید فلسفه ی شرکت در تشییع جنازه همین باشد که مایی که دچار غفلت شده ایم، تلنگری بر ما باشد تا بدانیم که آخر کار همه همین است. هر که باشی فرقی ندارد. چه استاد دانشگاه باشی و چه کارگر باشی و چه رئیس جمهور... منزل آخر همین غسال خانه ای است که تو را می گذارند و می شویند.حتی دیگر اسم و رسم و عنوان تو هم کاربردی ندارد. آقای دکتر...مهندس...رئیس... استاد.... فقط به تو می‌گویند:&quot;جنازه&quot;پس از شستن تو را به سمت قبر می آورند. قبل از قرار دادن در قبر سه بار روی زمین می گذارند... چون به یک منزل جدید وارد می شوی. باید آمادگی پیدا کنی و اینجا منزلی است از ترس و وحشت و تنهایی که باید برای این منزل جدید در دنیا تدارک دیده باشی و با خود توشه آورده باشی.تو را داخل قبر کرده و سنگ لحد را می گذارند. قبل از اینکه آخرین سنگ گذاشته شود تلقین می خوانند. آری هنوز هم فرصت یادگیری داری...اسمع! افهم ! یا فلان بن فلان...بشنو! بفهم! که زمانی که نکیر و منکر آمدند چه جوابی باید به آنها بدهی... ولی کسی که در دنیا نشنیده است و نفهمیده است ، در این زمان چه خواهد کرد؟آخرین سنگ را هم می گذارند و خاک را در قبر می ریزند. دیگر همه چیز تمام شده است.و اینک تو می مانی و اعمالت... همه می روند. حتی نزدیک ترین افراد به تو... دوستانت که برایشان هر کاری می کردی اگر خیلی تو را بخواهند مراسم تشییعت را می آیند و فوقش برایت چند قطره اشکی می ریزند و تا تو را دفن کردند به دنبال کار خودشان می روند و شاید چند روزی هم عکس پروفایلشان را تغییر دهند و...ولی خیلی زود تو را فراموش می کنند.خانواده ات که دیگر خیلی به تو نزدیک تر هستند، اوایل خیلی بی تابی می کنند... گریه می کنند... شاید شب اول هم کنارت بمانند ولی خیلی زود آنها هم دیگر فراموشت می کنند... و به نبودنت عادت می کنند!این، حقیقت تلخی است که از آن غافلیم...بی جهت نیست که اینقدر سفارش به یاد مرگ شده است و برای شرکت در تشییع جنازه ثواب هایی نقل شده است... اگر بدانی که روزی هم نوبتِ تو می شود و بدانی که مرگ، کوچک و بزرگ نمی شناسد. همین رفیق تو بوده است که تا چند روز پیش با هم بودید و می گفتید و می خندیدید و حالا او زیر خروارها خاک است و کاری دیگر از او بر نمی آید...اگر این فکر را داشته باشی، زندگی ات تغییر می کند. برنامه ریزی و اولویت بندی کارهایت متفاوت می شود. برای هر چیزی وقت نمی گذاری... ارتباطاتت تغییر می کند و...و در آخر: چقدر سخت است که مرگ انسان اینگونه باشد... در تصادف و یا مرگ ناگهانی و یا سکته و یا در گوشه ی بیمارستان و یا...اگر شهید نشوی، می میری...شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمی‌گذارند این جان، مفت از دستشان برود. اگر خدای متعال، این دعا را از کسی قبول کند که مرگ او را در شهادت قرار دهد، بزرگ‌ترین امتیاز را به یک انسان داده است. پروردگارا! برای این حقیر و هرکسی که علاقه­‌مند است، شهادت را به‌عنوان آخرین پلّه­‌ی زندگی ما قرار بده. امام خامنه ایأَسْأَلُكَ أَنْ تَجْعَلَ وَفَاتِي قَتْلاً فِي سَبِيلِكَ تَحْتَ رَايَةِ نَبِيِّكَ مَعَ أَوْلِيَائِكَ‏ وَ أَسْأَلُكَ أَنْ تَقْتُلَ بِي أَعْدَاءَكَ وَ أَعْدَاءَ رَسُولِكَ‏</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 02:23:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الرفیق ثم الطریق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%AB%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%82-jw0ml3tqc9tj</link>
                <description>امسال خیلی بوی امام رضا(ع) حس می شود. از همان ابتدای سال که روز تولدم با تولد امام جواد(ع) یکی شده بود و بهترین هدیه ی تولدم را گرفتم. توفیق شد و به زیارت امام رضا(ع) رفتم و چه پذیرایی مفصلی از طرف دوستان انجام شد.این ابتدای سال بود. گذشت و ماه رمضان رسید. برای اولین بار در ماه رمضان به مدت 10 روز قسمت شد و در مشهد بودیم. شب های قدر را در کنار امام رضا(ع) بودیم و این فرصت شاید در سالهای دیگر تکرار نشود. این هم یک عنایت دیگر!ماه ذی قعده شروع می شود. در این ماه تولد حضرت معصومه(س) و تولد امام رضا(ع) است و از طرف دیگر روز زیارتی امام رضا(ع) را هم در پیش داریم. روز تولد حضرت معصومه(س) تصمیم میگرم که به قم بروم و عید را از حضرت بگیرم ولی به دلایلی نمی شود. به دانشگاه می آیم و با خود می گویم که ان شاءالله در شب میلاد امام رضا(ع) به قم بروم. (حالا که مشهد نمی توان رفت، از زیارت قم عقب نمانیم) برنامه ریزی ها انجام می شود و قرار بر این شد که مهدی ماشین را بیاورد تا با سید به قم برویم. (البته بعد از مراسم مولودی حاج محمود)مراسم و شام بعد از آن طولانی می شود و دیر وقت است... از طرف دیگر راننده هم خسته است. قرار می شود که شب بعد یعنی شام میلاد امام رضا(ع) برویم. روز بعد، پس از نماز ظهر پیامی بهم رسید. مهدی گفت که امشب کاری برایش پیش آمده است و نمی تواند امشب را با ما باشد.با خود می گویم باکی نیست... به سید می گویم و با او می روم. تماس می گیرم ولی می گوید که کاری برایش پیش آمده است و نمی تواند همراهی کند.ناامید می شوم... مثل اینکه همراه و هم یار و رفیقی در کار نیست. مگر نگفته اند که ((الرفیق ثم الطریق))... ولی این طریق مانده است و من...به هر حال تنها دل را به جاده می زنم. ولی هر چه پیش می رود احساس می کنم که انگار هر کاری می شود که این زیارت محقق نشود. اول که کسی همراه نشد...در صف بی آر تی می ایستم... بعد از مدتی می آید. سوار می شوم ولی در میدان جمهوری همه را پیاده می کند. دوباره منتظرم تا اتوبوس بعدی بیاید. در ترمینال اتوبوسی به قم فرامی خواند. سوار می شوم. 6 نفر بیشتر در اتوبوس نیستند. اندکی بعد راننده به دلیل اینکه یک سرویس دربست به او خورده است، ما را در عوارضی پیاده می کند. باز هم منتظر می مانیم...بالاخره با یک سواری راهی قم می شویم... گوشی را روشن می کنم. یک حدیث می آید: امام رضا(ع) فرمودند: هر گاه خواستی بدانی که نزد من چه جایگاهی داری، ببین من نزدت چه جایگاهی دارم...گفتیم که الرفیق ثم الطریق و چه رفیقی بهتر از امام؟ ((الامام رفیق شفیق))به قم می رسم... حس و حال خوبی در حرم حاکم است.... اصلا اینجا حرم اهل بیت است... هر زیارت نامه ای که بخوانی بیجا نخوانده ای...و از طرفی روز چهارشنبه است و روز متعلق به امام رضا(ع) در شام ولادت ایشان در نزد اخت الرضا... نمی دانم از کدام زیارت باید شروع کرد؟ زیارت حضرت معصومه یا زیارت امین الله یا صلوات خاصه امام رضا و یا زیارت نامه حضرت زهرا(س)؟؟؟ در این میان به یاد همه ی دوستان و آشنایان و... هستم و بیشتر برای آنها دعا می کنم و آنها را در این زیارت سهیم می کنم...شیخی نکته ای می گفت که هر چه در ماه ذیقعده از برکات و فیوضات بخواهد به بقیه برسد، از کانال امام رضا(ع) می رسد...اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی...</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 02:14:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در صحن آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AD%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-khhkheocf474</link>
                <description>زيارت از ريشه ي (زَور) است. اصل اين واژه به معناي ميل و عدول از چيزي است. زائر حقيقي از غير مزور (زيارت شده) جدا گشته و به سوي او رو مي آورد؛  اين جدا شدن تنها نبايد ظاهري و مادي باشد بدين معنا كه فقط از محيط زندگي خود جدا شده، به سوي محبوب حركت كنيم؛ بلكه بايد قلب را از ماسواي مزور، جدا كرده و از هر چه دوست ندارد رو بر گردانده، به سوي او رو كنيم. و اینجا صحن &quot;آزادی&quot; است...جایی که باید از تمام وابستگی ها و دلبستگی هایدروغین آزاد شویم. از تمام غل و زنجیرهایی که برای خودمان ساخته ایم, جدا شویم...و تنها رو به تو می آوریم ای سید و مولای ما....****مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 02:06:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گداها یاد بگیریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_shekari/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-pntg4asuseop</link>
                <description>سحرگاهان برای نماز بیدار میشوم. با چشمانی پر از خواب و بی رمق و بی جان. هر طوری هست خودم را از جا میکنم تا به نماز حرم برسم.در راه حرم, گدایی را میبینم که مشغول گدایی کردن است... آن هم در این موقع سحر... می داند که در این لحظه خبرهایی است و افرادی از اینجا رد میشوند برای همین از خوابش می زند...او برای گدایی دنیایش اینگونه از خوابش زده است, چطور ما برای گدایی آخرتمان از خوابمان نزنیم... و نسیم های رحمتی که در سحر می وزد را نادیده بگیریم...هر که سحر ندارد ز خود خبر ندارد...البته با این زندگی ای که برای خود درست کرده ایم توقع نابه جایی است. تا نیمه های شب بیدار ماندن و تلگرام و اینستاگرام چک کردن و... راهی برای بیدار شدن سحر نمیگذارد...به امید عمل!</description>
                <category>مسعود شکری خیادانی</category>
                <author>مسعود شکری خیادانی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 02:03:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>