<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_yasi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:21:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1702747/avatar/IX7pCh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_yasi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دهکده زندگانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_yasi/%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-cogg7rucdvca</link>
                <description>ای دوست اینجا دهکده زندگانی ستروزی به غم و روزی به شادی ستاینجا کسی با دیگری آشنا نیستصدبار اگر همدیگر را ببینیم ناآشنایی ست در این دهکده همچو عروسکان هستیمکه در دست روزگار بازیچه هستیم:)</description>
                <category>یاسی</category>
                <author>یاسی</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 23:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احوال یک انسان بیمار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_yasi/%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-zonkggowm6rb</link>
                <description>چند وقتی بود اصلا ندیده بودمش. از نگاه کردن به صورتش هراس داشتم. نمی‌توانستم به چشم هایش نگاه کنم و بگویم با زندگی اش چه کردم. می‌دانستم در چه حال است ، چه کار میکند و احوالش چطور است اما جرأت نگاه کردن به آن دو تیله مشکی رنگش را نداشتم. هیچگاه آن خنده های از ته دل که در کوچه ها ، خیابان ها و در خانه می‌پیچید، آن برق امیدی که در چشم هایش میدرخشید و آن بلند پروازی و آزادی که هنگام دیدون موهای بلندش به رقص باد در می آمدند را فراموش نمیکنم اما حالا چه؟ حالا چه بلایی سرش آمده بود؟ چه شده بود که نه صدای خنده اش می آمد. نمیدانم چرا اینطور شد. نمیدانم احوال الانش تقصیر من است یا کس دیگری. در همین افکار بودم و در خیابان قدم می‌زدم و با هر قدمم صدای خنده هایش در گوش هایم می‌پیچید. همینطور اطراف را تماشا میکردم که ناگهان نگاهم به نگاهش گره خورد. چشم هایش را که دیدم همه چیز را متوجه شدم. در آن چشم ها غم ، ترس و از همه مهم تر نا امیدی دیده میشد. حال موهای بلندش کوتاه شده بود و به زور تا شانه هایش  می‌رسید و چهره‌اش، چهره اش لاغر تر از قبل شده بود. نمیدانم چقدر به آن چهره مغموم خیره شده بودم ولی این را میدانم که من دیگر آن انسان گذشته نبودم و حالا با چهره جدیدم روبه‌رو شده بودم.</description>
                <category>یاسی</category>
                <author>یاسی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 01:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_yasi/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-bdbeuayb742z</link>
                <description>شاید، که پاییزآن تک درخت عاشق باغ باشدکه به جای خبر وصال معشوقه خود خبر از فراق عشق را دادند و ز غم فراق معشوقه خود آهسته به آهسته دلش ویران شدو اینطور برگ هایش یک به یک زرد شدند</description>
                <category>یاسی</category>
                <author>یاسی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Oct 2022 23:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_yasi/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-oyvxlrt3gowp</link>
                <description>ماهی ز دریا پرسیدمن چگونه هستم؟دریا موج آخر را هم به سخره سنگی کوبیدپاسخ دریا فقط یک جمله بودمثل ماه زیبا و چشم نواز هستیماهی کوچک دوباره پرسیدمن هم مثل ماه تنها و بی کس هستم ؟دریا دیگر موجی به سخره سنگی نزدآرام به سوال غم انگیز ماهی کوچک فکر کرد</description>
                <category>یاسی</category>
                <author>یاسی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 11:02:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_yasi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-fvkyepdvofxm</link>
                <description>نامه هایی مینویسم از برای دوستخط اول را اینگونه آغاز میکنم به نام خالق چشمان دوستخط دوم مینویسم از هجران دوستدر دلم حزن دارم از دوری دوستسال هاست نامه هایی مینویسم برای دوستاما جوابی نیست از سوی دوستآخرین نامه ام را هم مینویسمتا که شاید بخواند نامه هایم را دوست</description>
                <category>یاسی</category>
                <author>یاسی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 12:36:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گندم زار قلبم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_yasi/%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-uqudzadswqxz</link>
                <description>در گندم زار قلبمرهگذران زیادی دیدمهیچکس ماندگار نبودتا اینکه تو آمدیتو با رهگذران دیگر فرق داشتیسوار بر دوچرخه نگاهتبا سبدی از گل نرگس آمدیبا همان دوچرخه ساده ات دور قلبم چرخیدیآنقدر چرخیدی و چرخیدیکه به کانون قلبم رسیدیو همان موقع بودکه سند گندم زار قلبم را به نامت زدمو تو شدی مترسک گندم زارمنگهبان دلمو چه نگهبان مهربانی داشت دلم:)</description>
                <category>یاسی</category>
                <author>یاسی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 16:44:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بافتنی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_yasi/%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-djfl4ik6mbtt</link>
                <description>سرگرم بافتنی با کاموای زندگی ام شدمبرای دست هایم که سردی این روز ها را حس نکنندبرای قلبم که از سردی آدم ها نشکندو برای روحم که بتواند در سرد ترین فصل دلش دوام بیاوردبا دقت مشغول بافتنی ام شدمدوتا رو یکی زیرهمینطور زیر لب با خود تکرار میکردمکه لحظه‌ای حواسم پرت شدو کاملا کاموای زندگی ام باز شدقل خورد و قل خوردتا اینکه به پایت رسیدخم شدی و مشغول جمع کردن کاموا هایم شدیانقدر آمدی جلو که مرا محو رخ زیبایت کردیو همان موقع بود که بافتنی ام از دستم در رفتو اینطور شروع به بافتن کردمیکی جان بر دوتا چشمو نقشه اش همان چشمانیست که تمام وجودم را پر کرده است:)</description>
                <category>یاسی</category>
                <author>یاسی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 23:35:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_yasi/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-jteplaeljg07</link>
                <description>دستانش زخم بودنه تنها دستانش بلکه کل وجودش از جراحت پر بودولی باز هم بلند شدسازش را برداشت و شروع به نواختن کرددر تنهایی شب با قولی بزرگ جنگیدقولی که آن را با زنجیر داشت خفه میکرداز چشمانش خون میباریدولی از پا در نیامدو به نواختنش ادامه دادبا هر باری که آوازی از ساز در می آمدقول شکسته تر میشدو در آخر توانست آن را از بین ببردبا تمام شدنش سیل اشک از چشمانش جاری شدو قول چیزی جزء بغضی که هر لحظه زنجیرش را در گردنش سفت تر میکردنبودبعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد:)</description>
                <category>یاسی</category>
                <author>یاسی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 23:29:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>