<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدعلی عباس‌بیگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ma.abbasbeygi</link>
        <description>با افتخار دبیر دوره‌ی ۲۲ رسانا، برنامه نویس میکروی سابق، متخصص مدیریت گروه دیتاسنتر فعلی، در تلاش برای ساخت بیزینس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2337488/avatar/TRWcvK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدعلی عباس‌بیگی</title>
            <link>https://virgool.io/@ma.abbasbeygi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماه دوم - شبیه غول!</title>
                <link>https://virgool.io/@ma.abbasbeygi/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%BA%D9%88%D9%84-pbdk53ygu7s6</link>
                <description>تب ایجاد یک کسب و کار در فضای IT در دهه ۹۰ خیلی بالا گرفته بود. بعد از ورود سرمایه‌گذاران بزرگ و ظهور نمونه‌های موفق، همه تلاش می‌کردند از این نمد کلاهی برای خودشون ببافن. در این بین استفاده از تجربه‌های سوپر موفق خارجی خیلی می‌تونست به آدم‌های این حوزه در زمینه‌های مختلف کمک کنه. سوال «چگونه گوگل کار می‌کند» در اون سال‌ها به قدری جذاب بود که انتشارات کتاب کوچه با همکاری دیجی‌کالا تصمیم به چاپ این کتاب در سال ۹۶ گرفت.داستان آشنایی من با این کتاب به سال ۱۴۰۰ برمی‌گرده که به توصیه‌ی یکی از دوستانم که توی منابع انسانی دیوار بود برای آشنایی با این حوزه خریدمش. اون موقع فضای شرکت ما طوری بود که خیلی خیلی زیاد تلاش می‌کردیم و خیلی کم نتیجه می‌گرفتیم. من فقط داشتم فشار رو احساس می‌کردم و فکر می‌کردم راه‌حل‌هایی از جنس منابع انسانی شاید بتونه فضا رو برای کار بهتر کنه. برای همین پیشنهاد دادم که تیم منابع انسانی شرکت رو راه بندازم.ولی مشکل این نبود! و حتی توصیه‌های این کتاب هم صرفا در حوزه‌ی منابع انسانی نبود! اون موقع تلاش کردم که کتاب رو بخونم ولی متنش خیلی برام قابل هضم و فهم نبود. بعدها که با ادبیات محصولی آشنا شدم متوجه شدم که هم ایده‌ی کتاب و هم مشکل شرکت حول حوزه‌ی مدیریت محصول می‌چرخه. شرکت ما داشت محصولاتی تولید می‌کرد که خیلی خفن و نسبت به نمونه‌های خارجی خیلی پیچیده بود. نتیجه‌ش این می‌شد که مشتری باهاش ارتباط برقرار نمی‌کرد و تیم مدیریتی شرکت شروع کرد به چپ و راست محصولات جدید تعریف کردن و فشار رو روی کارمنداش بیشتر کرد. در صورتی که مسئله جای دیگه‌ای بود! بگذریم.این کتاب از بخش‌های مختلفی تشکیل می‌شه. توی بخش اول، فرهنگ، اریک اشمیت (مدیر عامل گوگل در سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۱) و جاناتان روزنبرگ (مدیر ارشد محصول گوگل در همون دوره) دارن تعریف می‌کنن که چه چیزی بین گوگلرها (کارمندای گوگل) جریان داره. چطور افراد به قول خودشون  خلاق باهوش (Smart Creative) که توی خیلی چیزا صاحب نظر هستن و به راحتی مدیریت نمی‌شن کنار هم کار می کنن و با هم سازش می‌کنن. اصن خلاق باهوش کیه؟ اینکه فرهنگ ایجاد محصول عالی برای مشتری، چطور باعث می‌شه که گاهی شما به حرف اسب‌های آبی گوش نکنید، از سربازها دور باشید، و خودتون رو توی انتقاد کردن آزاد بدونید‌ (البته با رعایت ادب). خیلی از تابوهایی که در مدیریت افراد وجود داره توی این فصل شکسته می‌شه؛ البته به این معنای نیست که هر کاری توی گوگل اتفاق افتاد عینا قابل پیاده‌سازی توی هر شرکتی با هر فرهنگیه. ولی این کتاب حداقل این ایده رو می‌ده که می‌شه اینطوری هم زندگی و کار کرد. تغییر سخته؟ قطعا! ولی تغییرهای کوچیک به تدریج می‌تونه کل سازمان رو به سمت بهتر شدن هدایت کنه.توی بخش دوم، استراتژی، داره این ایده رو بیان می‌کنه که چه چیزی در واقع باعث خاص شدن یک شرکت و تبدیل اون به یک غول می‌شه (البته به صورت طبیعی، نه از راه تزریق منابع مالی بی‌حساب از جاهای بی‌حساب!). نویسنده‌‌ها اسمش رو می‌ذارن «بینش فنی». اونو باید خصوصی و فاش نشده نگه داریم ولی تقریبا هر چیز دیگه‌ای بهتره که متن باز بشه. البته قطعا بخش مهم و بزرگی از استراتژی گوگل فاش نشده‌ست! بخش سوم ولی خیلی جالبه. این احتمالا همون بخشیه که علی آقا دوست ما به خاطرش کتاب رو بهم معرفی کرده. در مورد اینکه روند استخدام به چه صورت باید باشه که بهترین نیروها جذب بشن و در عین حال فشار کمتری به نیرو‌های درگیر استخدام بیاد. اینکه بعضی وقتا چقدر استعداد از تجربه مهم‌تره و چطور آدمای باهوش و کم‌تجربه چطوری غیرممکن‌ها رو ممکن می‌کنن! سرمایه‌ی انسانی از هر سرمایه‌ی دیگه‌ای برای یه شرکت درست و حسابی مهم‌تره و مهم‌ترین کار مدیرای ارشد (به نظر کتاب) استخدام همین سرمایه‌هاست.توی بخش چهارم راجع به نحوه‌ی تصمیم‌گیری صحبت می‌کنه. تصمیم‌گیری اگه از توی «اجماع» (به معنی درستش) بیرون نیاد، ممکنه همون نیروهای خفنی رو که با کلی تلاش پیدا کرده‌ید بپرونه. از اهمیت دیتا توی تصمیما صحبت می‌کنه و اینکه بعضی وقتا سکوت یا سر تکون‌دادن کله فنری به معنی تایید نیست. فضای نظر دادن اگه فراهم باشه از صحبت‌های تیمتون ممکنه شگفت‌زده بشید.بخش پنجم در مورد ارتباطاته. جاناتان روزنبرگ خودش رو یک «روتر خیلی خوب» می‌دونه. گردش اطلاعات یه مسئله‌ی بزرگ توی شرکت‌های بزرگه. هرچی بزرگ‌تر، بزرگ‌تر. اگه بتونید توی جاهای درست باشید و مکالمه‌های درست رو انجام بدید فرایندا خیلی روان‌تر می‌شه.بخش ششم که به نظر نویسنده‌ها سخت‌ترین کاریه که باید انجام بدید، نوآوریه. کلمه‌ش خیلی ساده و جاافتاده‌س ولی در عمل به این راحتیا هم نیست. این بخش داره می‌گه چطوری بعضی از محصولای توپ گوگل از ذهن خلاق‌های باهوش و در بستر فرهنگ درست شرکت درومده. این بخش واقعا براتون عجیب خواهد بود.و در نهایت این رو می‌گه که از به چالش کشیده شدن لذت ببرید. چالش چیزیه که به شما می‌فهمونه هنوز زنده‌ید و می‌تونید جلو برید. از موانع مختلف نباید ترسید؛ گرچه که همین موانع می‌تونه باعث شکست شما بشه! ولی فقط اگه بمیرید دیگه هرگز شکست نمی‌خورید.در آخرم اینو بگم که با وجود اینکه ادبیات کتاب اوایلش یکم سنگینه مخصوصا برای کسایی که با حوزه‌ی محصول آشنا نیستن، ولی اگه بتونید سوار موجش بشید یه موج‌سواری فوق‌العاده رو تجربه کنید. این کتاب برای تیم‌لیدر من تبدیل به یه کابوس شده بود! چون هر بخشی رو که می‌خوندم کلی سوال برام پیش میومد که می‌خواستم ازش بپرسم. از امید جان برای تحمل من (تا الان و در آینده‌!) خیلی تشکر می‌کنم. یکمم از برنامه‌ی کتابا عقبم ولی تمام تلاشمو می‌کنم که دوباره برگردم به ریل. قول می‌دم.</description>
                <category>محمدعلی عباس‌بیگی</category>
                <author>محمدعلی عباس‌بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 16:55:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه اول - یادداشت‌هایی در مورد کمیابی</title>
                <link>https://virgool.io/@ma.abbasbeygi/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-yk9iw2k7bma7</link>
                <description>در نگاه اول، عنوان کتاب یکم برام عجیب و زننده بود. فقر احمق می‌کند؟ آیا این یک توهین به افرادیه که از تمکن مالی کمتری برخوردارن؟ خب البته که نباید یه کتاب ۲۶۳ صفحه‌ای رو از روی سه کلمه قضاوت کرد! ولی اگر کتاب رو بخونید متوجه می‌شید با وجود اینکه این عنوان به مطالب کتاب بی‌ربط نیست (ربطشو توضیح می‌دم) ولی بیشتر یه عنوان تجاری برای جذب مخاطبه. که به نظر من ناشر تا حدی هم در این باره موفق بوده!ترجمه‌ی عنوان اصلی کتاب می‌شه کمیابی: چرا داشتن قلیل معنی سنگینی می‌ده (یکم قلمبه سلمبه شد ولی به نظرم این ترجمه بهتر معنی رو منتقل می‌کنه). اول کتاب از یه مفهومی به اسم «کمیابی» صحبت می‌کنه. کمیابی یعنی اینکه شما با محدودیت رو به رو هستی. مثال‌های مختلفی هم داره. کمیابی پول می‌شه همون فقر، کمیابی زمان مشکلیه که آدمای پر مشغله باهاش رو به رو هستن، کمیابی کالری مخصوص کساییه که رژیم می‌گیرن و ... . در طول کتاب نویسنده سعی می‌کنه با تشریح آزمایش‌هایی در حوزه‌ی اقتصاد رفتاری بیاد این مفهوم رو باز کنه و مفاهیم دیگه رو کنارش گسترش بده.اولین نکته‌ی کمیابی اینه که ذهن ما رو به صورت ناخوداگاه تسخیر می‌کنه؛ یعنی وقتی توی شرایطی قرار می‌گیریم که دچار کمبود منابع می‌شیم، به صورت خودکار روی این کمبود متمرکز می‌شیم و اصطلاحا تونل می‌زنیم. مفهوم تونل زدن برای این استفاده می‌شه که شما وقتی وارد تونل می‌شی فقط جلوتو می‌بینی و یه دیواری دید شما رو نسبت به فضای بیرون تونل محدود می‌کنه. تجربه‌ی تونل زدن رو خیلیامون شاید داشته باشیم. مثلا وقتی که به ددلاین تحویل یک چیزی توی دانشگاه یا سر کار نزدیک می‌شیم و با تمرکز خییییلی بالا فقط و فقط روی همون کار تمرکز می‌کنیم و از توانایی مغزمون توی این حالت شگفت‌زده می‌شیم! شاید فکر کنیم این حالت نه تنها عیبی نداره بلکه مزیت هم داره؛ ولی ایده‌ی کتاب اینه که این کار مارو از اتفاقات دیگه‌ای که در اطرافمون می‌گذره غافل می‌کنه. در نتیجه بعد از اتمام یه ددلاین یهو یه ددلاین دیگه میاد می‌خوره توی صورتمون و نتیجه‌ی تونل زنی‌های پشت سر هم می‌تونه در نهایت تباهی به بار میاره. در ادامه کتاب مفهومی به اسم پهنای باند رو تعریف می‌کنه. پهنای باند به صورت ساده می‌شه ظرفیت شناختی‌ای که مغز ما می‌تونه به کارای مختلف اختصاص بده. کمیابی با به تعویق انداختن کارایی که خارج از تونل قرار می‌گیرن ولی اهمیتشون بالاس، داره اصطلاحا زمان قرض می‌گیره و به جای اون، پهنای باند خرج می‌کنه. این کار یه نتیجه‌ی شگفت‌انگیز داره که به عنوان تجاری کتاب خیلی می‌خوره و توی متن کتاب ضمن نتیجه‌ی یکی از آزمایش‌ها اینطور بیانش می‌کنه:بر این اساس مداخله‌ی ما با ۱۳ تا ۱۴ امتیاز IQ متناظر بود. بر اساس رایج‌ترین طبقه‌بندی توصیفی IQ، سیزده امتیاز می‌تواند شما را از طبقه‌ی هوش «متوسط» به طبقه‌ی هوش «برتر» ببرد. یا اگر در جهت مقابل نگاه کنیم، ۱۳ امتیاز می‌تواند شما را از طبقه‌ی «میانگین» به طبقه‌ی «مرز نارسایی» برساند. دقت کنید: این مقایسه بین افراد فقیر و غنی نیست. آنچه به آن می‌پردازیم مقایسه‌ی عملکرد یک نفر مشخص در شرایط متفاوت است. وقتی کمیابی حواس یک فرد مشخص را پرت می‌کند، نمره‌ی IQ او نسبت به حال عادی کاهش می‌یابد.شاید تا حدی این بند با تجربه‌ی شخصی ما در تضاد باشه. ما توی زمان تمرکز و تونل زنی بازدهی فوق‌العاده‌ای رو تجربه می‌کنیم. ولی اینطور فکر کنید که اگه مدام در حال درگیری با کمیابی باشیم، در نهایت ذهنمون به سرعت خسته می‌شه و در درازمدت با کارایی بسیار پایینی ادامه می‌ده و احتمالا باید بیخیال یه سری از کارای مهم بشیم.ولی در مورد کمیابی مالی بیخیالی وجود نداره. بدهی‌ها یکی پس از دیگری به ما حمله می‌کنن و ما باید در لحظه روی آخرین ددلاین مالی تونل بزنیم که معمولا منجر به این می‌شه که قرضو با قرض پس بدیم. کتاب از این کار با عنوان ژانگولر بازی یاد می‌کنه. مثل ژانگولری که توپ‌ها رو یکی پس از دیگری به هوا پرتاب می‌کنه و با اینکارش تا زمان برگشت دوباره‌ی توپ فقط یکم زمان می‌خره.البته که اگه اینا رو کنار هم بذارین کم‌کم ترس برتون می‌داره که دام کمیابی گریزناپذیره و وقتی توش میفتی دیگه راه فراری نیست. تجربه‌ی من توی بخش‌هایی که نویسنده سعی می‌کرد با استیصال راهی برای فرار از کمیابی پیدا کنه خیلی تجربه‌ی ترسناکی بود! ولی در نهایت یه سری راهکار پیشنهاد می‌کرد که امیدوار کننده بود.قصد نداشتم براتون کل کتاب رو توضیح بدم. توی کتاب از یه سری مفاهیم مثل جای خالی صحبت کرده که اینجا نیاورده‌م. همینطور توضیح داده که کمیابی توی سازمان‌ها چطور اتفاق میوفته. هدفم از این متن اینه که برای خوندن این کتاب کنجکاو بشید. اگر موفق شده‌م، سراغ یادداشت‌های دیگه‌م نرید! همین امروز کتاب رو تهیه کنید و مطالعه‌ش رو شروع کنید. امیدوارم موفق باشید.</description>
                <category>محمدعلی عباس‌بیگی</category>
                <author>محمدعلی عباس‌بیگی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 04:50:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدواج با طعم قرنطینه!</title>
                <link>https://virgool.io/@ma.abbasbeygi/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-bp3geyqe4urf</link>
                <description>این متن برای روزای کروناس. فکر کنم سال ۹۸ باشه. برای یه نشریه مهدویت نوشتم و چاپ هم شد. داشتم فایلامو مرتب می‌کردم که پیداش کردم. اینجا بمونه به یادگار.به نام خداوند بخشنده ی مهرباناین روز ها همگی با مشکلی دست و پنجه نرم می کنیم که ما را خانه نشین کرده است و جلوی فعالیت های معمول مان را گرفته است. مریضی ای که کمتر کسی فکر می کرد اینگونه جهان را در انفعال فرو ببرد. در این بحبوحه، ازدواج یکی از رفقای دانشگاه باعث شد ذهن من مشغول این اتفاق مهم در این زمان بخصوص شود: ازدواج در قرنطینه!بیاید ببینیم برای رسیدن به این نقطه چه مراحلی باید طی شود:گام اول – خودشناسیاین مرحله شاید فقط به این موضوع محدود نشود. ما در تمام طول زندگی خود مشغول شناخت خود هستیم. اینکه چه داریم، هدفمان چیست و از همه مهم تر، چه چیزهایی باعث ناراحتی و خوشحالی ما می شود؟گام دوم – تلاش برای رفع این نیازهاحال باید ببینیم برای رفع این نیازها چه باید کرد؟ در این گام سعی می کنیم ابزارها و استعدادهایی زا که در خود میابیم به کار بگیریم و تمام تلاش خود را در این راه می کنیم. اما نقطه ای وجود دارد که متوجه می شویم برخی از نیازهایمان را نمی توانیم به تنهایی رفع کنیم. از آن مهم تر، ما از یک جایی به بعد نمی توانیم به تنهایی رشد کنیم و نیاز به یک همراه یا شاید بتوان گفت «منجی» در زندگی ما احساس می شود.گام سوم – بررسی گزینه ها و انتخابحال وقت یافتن آن منجی است. ما در مراحل قبل نسبت به نیاز های خود شناخت خوبی پیدا کرده ایم و باید متناسب با آنها، ویژگی های منجی های مختلف را بسنجیم و ببینیم چه کسی بهتر از همه میتواند نیازهای مارا رفع کند؟گام چهارم – آمادگی برای این وصلتبالاخره منجی مورد نظر هم انتظاراتی از ما دارد. آیا ما به اندازه ی کافی برای رسیدن به او آماده هستیم؟ آیا توانایی کمک کردن به او را داریم؟ آیا فکر می کنیم از پس این مسئولیت مهم بر می آییم؟گام پنچم – در میان گذاشتن با منجی :‌)حال به یکی از گام های شیرین این پروسه می رسیم بله! خواستگاری! در این مرحله، توانایی ها و خواسته های خود را با او مطرح می کنیم و از او در رفع نیاز های خود و برای رشدکردن کمک می خواهیم و نتیجه ی این کمک خواستن و عرضه کردن، ایجاد یک رابطه ی عاطفی قوی با منجی است! هر قدر که بیشتر سخت می گوییم، بیشتر در دل خود احساس محبت نسبت به طرف مقابل خود احساس می کنیم و دوست داریم بیشتر با او سخن بگوییم.گام ششم – اشتیاق در عین تکاپوحال باید برای وصال تدارک لازم را ببینیم، زندگی خود را سر و سامان دهیم و وسایل و لوازم را برای ادامه ی زندگی مشترک تهیه کنیم در این مرحله، گرچه هنوز مقصود حاصل نشده، ولی برای رسیدن به هدف خود هرچه میتوانیم تلاش میکنیم و از هیچ کوششی دریغ نمی کنیمحال چرا گفتم با طعم قرنطینه؟! خدا رو شکر این رفیق ما قضیشون خیلی سخت پیگیری نشد و در همین اوضاع به مقصود خود رسید ولی بیایید فرض کنیم خانواده‌ی طرف مقابل بگوید : حال وقت مناسبی برای گرفتن این تصمیم نیست! بگذارید قرطینه تمام شود و اوضاع به روال سابق خود باز گردد آنگاه خانواده ها برای مذاکره ی بیشتر دور هم جمع شوند و با مشورت سعی کنن تصمیم درستی برای این دو جوان بگیرند!حال برای ما چه اتفاقی می افتد؟! بله! سر تا پا می شویم «انتظار»! شروع می کنیم به مراعات و دیگران را نیز به این کار تشویق میکنیم. هر روز اخبار را پیگیری می کنیم که آیا پایان این انتظار نزدیک است؟ آیا اوضاع خوب شده است؟ آیا به وصال منجی خود نزدیک شده ایم؟البته این انتظار فقط مختص کسی که میخواهد ازدواج کند نیست. قرطینه مشکلات زیادی را برای همه ی ما ایجاد کرده است. پدری نگران نان فردای همسر و فرزندانش است؛ پدربزرگ و مادربزرگی چشم به در دوخته اند که مگر باز شود و بتوانند نوه های شیرینشان را ببینند. همه جا خبر از بیماری است. همه منتظراند این اوضاع به پایان برسد ...غرق همین افکار بودم که ناگهان متوجه چیزی شدم: یا این همان انتظاری نیست که ما باید برای ظهور منجی موعود داشته باشیم؟ آیا این اشتیاق و شور و تکاپو را نباید برای کسی داشته باشیم که به تمام امت ها وعده داده شده است و قرار است جهان را پر از عدل و داد کند؟بیایید نگاهی دیگر به گام های ششگانه داشته باشیم. در گام خودشناسی همه ی ما نیاز به عدالت و پایان یافتن غم ها و بدبختی ها و رنج های دنیا در خود احساس می کنیم. همگی دوست داریم که جهان از فقر و ظلم خالی شود، علم هایمان زیاد شود و از همه مهم تر، حقیقت برایمان مشخص شود که بالاخره «حق با کیست؟» در گام دوم برای این کار تلاش میکنیم. کار میکنیم و به فقرا کمک می کنیم. مطالعه می کنیم. تحقیق می کنیم. مشورت می کنیم. همه ی ما برای رسیدن به دنیایی بهتر از هیچ کوششی دریغ نمی کنیم. ولی کم کم درمیابیم که شاید در حد خودمان بتوانیم کارهایی بکنیم ولی به تنهایی نمی توانیم همه ی دنیا را گلستان کنیم. اینجاست که سراغ گام سوم می رویم و به دنبال بهترین منجی برای درد ها و رنج های این دنیای تاریک می گردیم که به این جمله بر می خوریم:المهدی الذی وعد الله به الامم و یلم به الشعث یملا الارض عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جوراحال می رسیم به گام چهارم که باید خود را برای حضرتش مهیا کنیم. باید به ویژگی های اخلاقی و معنوی چنان آراسته شویم که برایش زینت باشیم و مایه ی شرمساری اش نشویم. البته از گام پنجم غافل نشویم! اینکه با ایشان سخن بگوییم و اعمال خود را برایشان عرضه کنیم و خواسته های خود را با ایشان در میان بگذاریم. شاید بگویید حضرت که حضور فیزیکی ندارد! چگونه با او سخت بگوییم؟در این باره جانم برایتان بگوید که زمان یکی از ائمه ی هدی شخصی از یمن خدمت حضرت رسید و گفت: یابن رسول الله! ما از شما خیلی دوریم و نمی توانیم هر لحظه که اراده کردیم با شما خواسته های خود را در میان بگذاریم! میگویید چه کنیم؟ و حضرت فرمودند: لبانت را تکان بده تا جوابت را بگیری! بله دوستان! قبل از ما هم شیعیانی بوده اند که به امام خود دسترسی نداشته اند و امام از راه دور، شنوای خواسته های آنها بوده و هرگز از یاد آنها غافل نمی شده است.و در گام آخر باید هر لحظه منتظر ظهور باشیم. جهان از بیماری گناهان ما پر شده است و روح بسیاری از ما را مریض کرده است. حتی بعضی از ما شاید روحمان مرده باشد و خودمان هم خبر نداشته باشیم. اگر واقعا بخواهیم که این اوضاع تمام شود، باید دلهایمان را با توبه ضدعفونی کنیم و یکدیگر را به تقوا و پرهیز دعوت کنیم. سعی کنیم از انسان های مریض فاصله بگیریم یا اگر مانند پزشکان مجرب و کارکشته توانایی کمک به آنها را داریم، از روحشان مراقبت کنیم تا بلکه به قدوم مبارکش جهان بالاخره طعم عدالت و شادی را بچشدحال به امید آن روز، دست به دعا برمی داریم و می گوییم: اللهم عجل لولیک الفرج</description>
                <category>محمدعلی عباس‌بیگی</category>
                <author>محمدعلی عباس‌بیگی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 17:11:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار درست یا کار آسون؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ma.abbasbeygi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86-pwqwwttsxyzq</link>
                <description>ما توی زندگی همه‌ش داریم انتخاب می‌کنیم. در واقع اون چیزی که هویت مارو تعریف می‌کنه انتخاباییه که مسیر زندگیمونو تشکیل می‌ده. یه وقتایی شاید باشه که این انتخاب کردن آسون باشه. مسیر مشخصه و طی کردنش راحتم هست دیگه! چالش اصلی وقتی پیش میاد که مسیر درست، سخت باشه. حالا مسیر آسون رو انتخاب کنیم یا مسیر درست رو؟زندگی عرصه انتخاب بین مسیر درست و مسیر آسونه.یکم فکر کنیم؛ وقتی یه اتفاقی پیش میاد که توش بهمون ظلم می‌شه ازش می‌گذریم یا حقمونو پس می‌گیریم؟ گذشتن خیلی آسونه مخصوصا اینکه آدم به خودش می‌گه:«حالا شایدم حق با من نباشه هااا. نکنه حق یکی دیگه رو ضایع کنم.» ولی نهایتا داریم کار آسونو انتخاب می‌کنیم. چون گرفتن حق جنگیدن و زخم خوردن داره. زخمشم بعضی وقتا خیلی درد داره. دردشم خیلی می‌مونه. راه آسون اینه که بکشیم کنار و بیخیال شیم. ولی راه درست اینه به خاطر عادی نشدن کار ظالم هم که شده جلوش وایستیم و حقمونو بگیریم.یا مثلا یه مثال دیگه درک کردن آدماس. اینکه از کنار حرف دیگران رد شیم و بگیم:‌« منظوری نداشت حالا سخت نگیر. اصن چرا خودمو کوچیک کنم باهاش دهن به دهن بشم؟ جوابشو بدم سلامت روان خودم رو خدشه‌دار می‌کنم.» و از این داستانا. ولی آدما حرف تند می‌زنن چون رنج می‌کشن. از اینکه درک نمی‌شن رنج می‌کشن. زبان برای بیان احساسات ما خیلی محدوده. و این باعث می‌شه وقتی حرف می‌زنن بیشتر رنج بکشن چون تلاش کرده‌ن فهمیده بشن و نتونسته‌ن. در مورد این درک یه نکته‌ی خیلی جالب وجود داره اونم تغییره. بازم یه کار آسونی که همیشه ما می‌کنیم دسته‌بندی آدماس. «فلانی عضو فلان گروهه اونام که همه‌شون سر و ته یه کرباسن». «فلانی رو سال‌هاست می‌شناسم می‌دونم اخلاقش چطوره». ولی همه‌ی این دسته‌بندی‌ها قطعا غلطه. آدمای یه دسته طیفی از خلقیات بد و خوب رو دارن. آدم با آدم فرق می‌کنه. ولی شناختن آدما سخته. برای همین کار آسون رو انتخاب می‌کنیم و دسته‌بندی می‌کنیم.دکتر گاتمن توی کتاب هشت قرار عاشقانه می‌گه:« زوجی می‌تونن زندگی پایدار و شادی داشته باشن که برای شناخت همدیگه هیجان‌زده باشن. سعی کنن هر روز همدیگه رو کشف کنن و دوباره بشناسن.» راستم می‌گه آدما تغییر می‌کنن. اینطوری نیست که عباس الان با عباس ۱۰ سال دیگه یه نفر باشن. بلکه زمین تا آسمون فرق می‌کنن. ولی قبول دارم هر کسی همسر آدم نیست که بخواد در مورد شناختش «شگفت‌زده‌» باشه ولی اینو می‌خوام بگم که بعضی وقتا حرفای یه آدم رو در کنار رنجاش، تغییراش و حال الانش ببینیم. سعی نکنیم دسته‌بندی کنیم و رد بشیم. اینطوریه که می‌تونیم بقیه رو درک کنیم و ارتباط موثر ایجاد کنیم. و اینطوریه که به قول خارجیا common sense به دست میاریم و درک می‌کنیم اطرافمون چه اتمسفری داره.همین دیگه ملالی نیست. </description>
                <category>محمدعلی عباس‌بیگی</category>
                <author>محمدعلی عباس‌بیگی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 19:33:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>