<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم عراقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ma5rs</link>
        <description>خرده قصه‌های من</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:04:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21270/avatar/HOJerN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم عراقی</title>
            <link>https://virgool.io/@ma5rs</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیداری کوتاه با دنیای غرب در آینده!</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-qvmlpod6ddny</link>
                <description>ایستگاه‌های قدیمی قطار شهری را پشت سر می‌گذاریم. یادگاری از اروپای ابتدای قرن بیستم، در آستانه‌ی مدرنیته و پس از انقلاب صنعتی. این قطارها هم نمادی از ثروت آن زمان «وین» بوده. گاهی حس می‌کنم اینقدر در این شهر به نسبت کوچک و کم جمعیت قطار کشیده‌اند که انگار کل متروی تهران را جمع کنی در محدوده‌ی خیابان انقلاب و کمی بالا و پایین‌تر آن! قطارهایی که به قول خیلی‌ها یک دقیقه تاخیر نمی‌کنند. البته در واقعیت گاهی خراب می‌شوند و مسیر نیم ساعته‌ی شما یک ساعته می‌شود، این را از من بشنوید. اما در مجموع منجر به این شده به طور معمول ترافیکی در هیچ جا نباشد. نمادی از نظم در مدیریت و پیشرفتگی سیستم حمل نقل اینجا.در ایستگاهی پیاده می‌شویم. مسیر را از روی اپ مخصوص مسیریابی اتریش پیدا می‌کنیم. پشت یه سلسله چراغ قرمز عابران پیاده می‌ایستیم تا از یک سر چهارراهی چند بانده به سر دیگر برویم. ما هم مثل باقی مردم کم کم خو کردیم به این نظم و قانون.در مسیر پیاده از ایستگاه قطار تا مقصدمسیرمان را در کناره‌ی رود دانوب پیش می‌گیریم. هوا دارد کم کم تاریک می‌شود. دانوب پیر نیز آرام برای خودش در جریان است. بی‌اعتنا به تمام هیاهوها، شاید مغرور و مفتخر به اینکه میراث‌دار شهری ثروتمند در تمدن [مثلا] پرشکوه غربی است.ولی برخلاف بسیاری از ملاقات‌کنندگان غرب، مظاهر پر زرق و برق یا تکنولوژی‌های رنگاوارنگ اینجا چشم مرا نمی‌گیرد؛ برعکس، ظلم و جورهای غرب در حق بشریت در چشمم فرو می‌رود. از پولدار شدن از راه دزدی از جیب دیگر ملت‌ها، تا فروختن ضدارزش‌ها به جای ارزش. تنها یک نمونه‌اش این هفت رنگ بیچاره‌ی رنگین‌کمان است که آن را هم استعمار کردند تا دروغ انسان‌سوز دیگری را به ذهن مردم خودشان و دنیا بچپانند، علناً و رسماً...دانوب از پنجره‌ی قطار شهریبگذریم.آدرس را می‌یابیم. شماره ۵۶ کوچه‌ی لودون، وین ۱۰۸۰. در هر جای اتریش که باشید (هم‌چنین در بسیاری از کشورها)، آدرس دقیق شما با همین چند کلمه مشخص می‌شود. شماره پلاک، نام خیابان و یک کد ۴ رقمی مخصوص شهر یا محدوده (و احتیاطا نام شهر).آپارتمانی کوتاه قد است، ۴ یا ۵ طبقه -مثل تقریبا تمام ساختمان‌های این شهر، منهای چند آسمان خراش و برج معدود- که ما با همکف آن کار داریم. دم در روی تابلوی فلزی کوچکی به آلمانی نوشته: مرکز آموزشی و فرهنگی اسلامی. می‌رویم داخل. باید کفش‌ها را بکنیم. حس خوب مسجد یا حسینیه از هگین‌جا استشمام می‌شود. از درون راهرو صدای گفت و گو‌هایی می‌آید. می‌دانیم که جلسه دارند. جلسه‌ی سالانه‌ی مرکز برای بررسی عملکرد گذشته و برنامه‌ریزی سال آینده.ساختمان مرکز اسلامیپرده‌ی راهرو را کنار می‌زنیم تا وارد شویم. یک حسینیه‌ی کوچک و نقلی است. دیواره‌ها کتیبه‌هایی مانند آن چه در مساجد نسبتا قدیمی یافت می‌شود دارد. همچنین قاب عکس‌هایی از کربلا یا شاید مکه. درست خاطرم نیست، ولی آن چیز که معمولِ یک حسینیه‌ی سنتی محسوب می‌شود. خانم‌ها در یک حلقه و آقایان در حلقه‌ی دیگری نشسته‌اند. به همراه عزیز بزرگتری که ما را اینجا آورده سلامی می‌کنیم و می‌نشینیم کنارشان. سعی می‌کنیم بحثشان را خراب نکنیم. زبان گفت‌وگوها آلمانی است. ابتدا عزیز همراهمان سپس من با خانم مسن محجبه‌ای روبوسی می‌کنم. چهره‌ی خانم کاملا اروپایی و بور است، با چشمانی به رنگ سبز روشن. با لبخند می‌گوید: سلام علیکم، خوش آمدید. خانم جوان دیگری در کنارشان است که با لبخند شیرینی می‌گوید سلام آمنه هستم، از آشناییتون خوشوقتم. این خانم هم کاملا بور و به لحاظ چهره اروپایی است، ولی آنقدر فارسی خوب صحبت می‌کند که پیش خودم می‌گویم چه ایرانی بوری! عین اروپایی‌ها است. به علاوه اینکه درست مثل آنچه در ایران مرسوم است روسری لبنانی بسته و مانتوی عبایی پوشیده.عزیز همراهمان یواش در گوش من نجوا می‌کند و خانم‌ها را معرفی می‌کند: خانم لنسل، امینه خانم دختر خانم لنسل، زهرا خانم عروس خانم لنسل، مادر زهرا خانم و ... . متوجه می‌شوم خانم‌هایی که با آن‌ها سلام علیک کردم هر دو اتریشی هستند؛ اما آمنه خانم چون همسرشان ایرانی است اینقدر فارسی خوب بلد است. هر کدام از آقایان و خانم‌های اینجا داستانی دارند؛ پترا خانمی اتریشی است که با آقایی ترکیه‌ای ازدواج کرده و اسلام آورده، هر دو ابتدا سنی بودند ولی به نحوی با این مرکز آشنا می‌شوند و در آن رفت و آمد می‌کنند و شیعه می‌شوند، الآن هم جزو پای ثابت‌ها و فعال‌ترین‌های این مرکزند. دانیل که اتریشی است و در جنبش‌های حمایت از فلسطین با خانمش که نیمه ایرانی و نیمه اتریشی است آشنا شده و بعد اسلام شیعه آورده. عزیز همراهمان می‌گوید: این آقا دانیل را بردیم دانشگاه امام صادق پیش استادی که به سوال‌هایش جواب دهد، آنقدر سوالات عمیقی درباره‌ی دین و خدا پرسید که من این همه سال به ذهنم هرگز نرسیده بود!حین جلسهجلسه کمی ادامه می‌یابد و ما بیشتر نظاره‌گریم؛ البته مثل کر و لال‌ها چون زبانشان را نمی‌فهمیم! گاهی می‌شود در میان ارائه‌ها یا بین هر دو ارائه صلواتی می‌فرستند. اینجا را می‌توانیم همراهی کنیم! صلواتشان را هم عین خودمان تا عجل فرجهم کامل می‌فرستند. جلسه تمام می‌شود، جا نمازها را می‌اندازند، بچه‌ها هم از اتاق‌های کناری می‌آیند و در صف نماز جماعت می‌ایستند. آقای پیری با موهای سفید و کمی لرزش سر که بزرگ جمع و مؤسس این مرکز و از اولین شیعیان اتریش است، پیش‌نماز می‌شود و عبا هم می‌اندازد. پسر نوجوانی با چهره‌ای اروپایی اذان شیوایی می‌گوید. آخر نماز بعد از تعقیبات تکبیر می‌گوییم! انگار حرم امام رضا یا نماز جمعه باشد. این را هم اضافه کنید به عجایب جمع اروپایی حزب‌اللهی. خیلی برایم عجیب است... در کل از ابتدای جلسه دارم فکر می‌کنم انگار آمده‌ایم به هیئتی خانوادگی در تهران؛ فقط با این تفاوت که اینجا اتریش است و این‌ها اروپایی هستند!عجیب است ولی دارم فکر می‌کنم چرا باید عجیب باشد؟ چرا نباید چنین صحنه‌هایی برایم عادی باشد؛ مگر معتقد نیستیم دولت برحق جهانی ظهور می‌کند و همه‌ی کشورها را زير پرچم خود جمع می‌کند؟  پس چرا اینقدر برایم تازگی و شگفتی دارد دیدن غربی‌های دین‌دار؟ لابد چون ندیده‌ایم. چون نشان‌مان نداده‌اند.کلا ما چقدر غرب را می‌شناسیم؟ این روزها از طریق سینمای معروف و مشهور نمی‌شود غرب را کامل شناخت. سینمایی که اکثرا دیده‌ایم خیلی اوقات وجه تبلیغی دارد؛ ایده‌ای را که لزوما حقیقت ندارد یا مطابق فطرت انسان‌ها نیست، خیلی طبیعی و منطقی نشان می‌دهد. جوری که ما حتما بپذیریم. اما چقدر آدم‌های ایمان آورده را در غرب دیده‌ایم؟ منظورم فقط کسانی نیست که اسلام می‌آورند؛ هر انسانی که با انگیزه‌های انسانی اصیل و به دور از غل و غش‌ بخواهد دنبال حقیقت برود و در دنیا تغییر مثبت ایجاد کند داستانی شنیدنی دارد. خیلی از ما کلا چیزی از این نشانه‌های ایمانی در غرب ندیده‌ایم. در حالی که سال به سال بر تعداد این نشانه‌ها و آدم‌ها افزوده می‌شود و حتی با وجود فشارهای محدود کننده و سانسورها از آن فیلم‌ها ساخته می‌شود…برگردیم به مرکز اسلامی، پس از نماز جماعت سفره‌ی نان و پنیر و چای و از این قبیل خوردنی‌های ساده پهن می‌شود. مثل سفره‌ی افطار است ولی به سبک اتریشی؛ مثلا جای سنگک، نان‌های پف کرده شبیه باگت داریم و جای حلوا یا شله زرد، انواع و اقسام کیک و کوکی‌های خانگی را داریم. عزیزی که ما را اینجا آورده می‌گوید اینجایی‌ها هر چه غذا بلد نیستند، عوضش کیک و شیرینی خیلی بلدند درست کنند! این را به خودشان هم به آلمانی می‌گوید و می‌خندند. یکی از عزیزان آن مرکز سر صحبت را با من باز می‌کند. خدا رو شکر فارسی خوب بلد است و می‌توانیم تعامل کنیم. در مورد دین‌داری در اینجا و کارهای فرهنگی دینی صحبت می‌کنیم. اینجا مدرسه دارند و معلمی و کار آموزشی می‌کنند. می‌گویم به نظرم شما در بهترین نقطه‌ی ممکن مشغول هستید. خودش اما مردد است و می‌گوید ما تلاش می‌کنیم ولی دست آخر زیاد چیزی را نمی‌توانیم تغییر دهیم.سر سفرهخوردن تمام می‌شود و سفره جمع می‌شود. آقایان مسئول جمع کردن همه چیز هستند؛ چون خانم‌ها آماده کرده‌اند و قرارشان برای تقسیم کار اینگونه است. گفت‌وگوهای سرپایی با عزیزان آنجا ادامه دارد. خصوصا حول مدرسه‌ای که بالاتر گفتم. این مدرسه گویا مشغولیت اصلی عزیزان این جمع است. مدرسه‌شان یک مدرسه‌ی اسلامی و البته رسمی در سیستم آموزش و پرورش اتریش است که تا حد امکان با اصول و روش خودشان اداره‌اش می‌کنند. همه‌ی مقاطع را هم دارند. با پیشنهاد عزیزی که ما را اینجا آورده قرار می‌شود یکبار از مدرسه‌شان دیدن کنیم و اگر توانستیم در کارهای آموزشی‌شان کمکی برسانیم.برنامه به پایان رسیده و کم کم در حال رفتن هستیم. همان آقای پیر که بزرگ جمع بود، به همراه خانمش که اولین نفری بود که دیدم و روبوسی کردیم، به ما خیلی لطف دارند و قرار می‌شود ما را برسانند. در مسیر که نسبتا طولانی است، (چون از وین خارج می‌شویم و به شهر کوچک کناری می‌رویم) در مورد خیلی چیزها صحبت می کنند. مثل اشتراکات زبان‌ها (مثلا در کلمه‌ی مادر و معادل آلمانی آن Mutter)، در مورد دانشگاه ما در اینجا، در مورد ایران و … . احساس راحتی و آرامش خاصی که از لحظه‌ی ورودمان به محفل امشب همراه من بود در مسیر برگشت و در ماشین این آدم‌های غریبه نیز با من است. به ظاهر خیلی تفاوت داریم؛ آن‌ها اروپایی هستند، آن هم اروپای غربی، و ما شرقی. ریشه‌هایمان در فرهنگ‌هایی کاملا متفاوت و بعضا متضاد است؛ مثلا آن‌ها اهل نظم و قوانین و کار سخت (شبیه آلمانی‌ها) ما اهل تساهل و و تسامح (بخوانید بی‌نظمی و قانون گریزی!). ولی امشب من احساس نزدیکی زیادی کردم به آدم‌هایی که حتی زبانشان را نمی‌فهمیدم. این تجربه برایتان آشناست؟ خیلی‌ها حس مشابهی را در راهپیمایی اربعین تجربه می‌کنند. به باور من نزدیکی واقعی اینجاست؛ نه در میان همسایگان مکانی، در دانشگاه، در شهر، و کشور خودمان. نه پیوند خویشاوندی و نه حتی پیوندهای درون خانواده، هیچ پیوندی به قوت ایمان نیست. همان‌گونه که به تصریح قرآن و فرموده‌ی پیامبرمان «اهل» بودن به «ایمان» است.</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 18:16:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارسی را درست به کار ببریم؛ تأکید تا کجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/badwriters/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%9B-%D8%AF%D9%82%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-nulrq5lohx35</link>
                <description>از وقتی یادم می‌آید روی درست‌نویسی و درست صحبت‌کردن –درست از نظر «فارسی معیار»- تأکید خاصی داشته‌ام. قواعد زبان و نکات ویرایشی را هر جا که می‌دیدم می‌بلعیدم (به جای یاد گرفتن معمولی) و دقتم روی زبان با بیشتر آموختن، بیشتر می‌شد. برای مثال به جای درس ادبیات در دانشگاه، «آیین نگارش» برداشتم که باز هم یاد بگیرم و دقت کنم.وقتی یاد می‌گیری که زبان درست چیست، دلت می‌خواهد همه‌ی غلط‌های اطرافت را پاک کنی. به اطرافیانت یاد بدهی و آنچه را که معیار است جا بیندازی؛ ولی اینجور نیست. گاهی التزام کامل به زبان فارسی معیار برای مردم مانند بروکراسی است. یعنی زحمت دارد، زحمتی که فایده‌اش را نمی‌فهمند؛ در نتیجه برایشان آزاردهنده است. در اینجور شرایط طبعا ما نمی‌خواهیم آدم‌ها را آزار بدهیم، پس می‌گذاریم هر طور راحت هستند رفتار کنند. آن طور که برایشان مفهوم‌تر است از زبان استفاده می‌کنند.مثلا در ادبیات تجاری (یا بیزنسی) این خیلی به چشم می‌خورد. اگر به کسی بگویی می‌خواهیم عملکرد را ارزیابی کنیم ممکن است آن طور کامل نفهمد که وقتی می‌گویی می‌‌خواهیم «پرفورمنس» را اندازه بگیریم. شاید بگویی: خب این اشتباه است، افراد باید معادل فارسی را بفهمند و ... ولی خیلی جاها واقعا هیچ معادل رسایی وجود ندارد. مثل خود کلمه‌ی «تجاری» به‌ عنوان معادل «بیزنسی». (در مورد اولین تصور آدم‌ها هم صحبت می‌کنیم). این هم از دید افراد مختلف، مختلف است (که کجاها معادل رساست و کجا نیست). به تجربه یاد گرفتم که اشتباهات زبانی آدم‌‌ها را کمتر گوشزد کنم؛ اولا و با با لحنی دوستانه‌تر؛ ثانیا. دلیلش هم واضح است. زبان ارزش این را ندارد که کسی از سخت‌گیری ما برنجد یا اعصاب خود ما خرد شود:) (الآن مثلا ایراد نگیریم به این دونقطه پرانتز!). و اصلا سخت‌گیری باعث زده‌شدن آدم‌ها از این مقوله می‌شود.قواعد زبان و نکات ویرایشی را هر جا که می‌دیدم می‌بلعیدم و دقتم روی زبان با بیشتر آموختن، بیشتر می‌شد.در کل به این نتیجه رسیدم که در عین تلاش برای حفظ فارسی معیار، از گسترش و پرورش سبک‌های جدید مثل محاوره، نباید بیم داشت. چه قلم‌های بسیاری –عمدتا هم در فضای وب و وبلاگ- که با حذف ادبیات محاوره حذف می‌شوند و حیف است از این همه حرف خوب و فکر خلاق محروم شدن.</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2019 21:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذار از موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-xf2g2zgowzvb</link>
                <description>موسیقی سنتی نواخته می شود. خیلی آشناست. حس می‌کنم زمانی تمرینش می‌کردم. جمله‌های تکرار شونده که نت‌های پایانی آن دولاچنگ‌هایی هستند که نوازنده مثل «ریز»، بسیار ماهرانه و زیبا اجرا کرده‌است. در کتابخانه‌های ذهنم دنبال دستگاه و آوازش می‌گردم. «فواصل»ش به اصفهان می‌خورد. نمی‌دانم، شک می‌کنم.حدود ۹ ماه پیش ساز را ترک کردم. علتش مشغله بود؛ نمی‌رسیدم به قدر کافی تمرین کنم. پشتم باد خورد –به قول استادم- و دیگر نرفتم. بعدش تنها یک بار، آن هم به اصرار‌های مکرر پدر و مادر نواختم.ترک‌کردن ساز برایم هم خوب بود و هم بد؛ ولی من‌حیث‌المجموع، من راضی هستم.بد بود؛ چون یکی از روزنه‌های برون‌ریز احساساتم بسته شد! گاهی که احساسات آدم غلیان می‌کند، یک راه جاری شدنش هنر است. راه‌های دیگر هم هستند؛ مثل آب دیده و ... . اما هنر یک طور دیگر است. انگار زاینده است، آدم را از حال دوست‌نداشتنی به حال دوست‌داشتنی می‌برد. «غمی» که از غزلیات شاعران و حالات روحی یاد شده می‌شناسیم، در قاب هنر متجلی و متعالی می‌شود. حدود ۳ سال بود که به این شیوه تخلیه‌ی احساسات می‌کردم! بعد از آن باید راه دیگری (هنر دیگری مثلا) پیدا می‌کردم.خوب بود؛ چون دیدم باز شد. وقتی به آموختن موسیقی سنتی، با آن سبک و سیاق مشغول بودم، دیدگاهم خیلی بسته بود. سایر موسیقی‌ها را اساسا موسیقی نمی‌دانستم! از پاپ و راک و ... بگیر تا خود موسیقی‌های سنتی؛ اگر به قدر کافی اصیل نبودند. متعصبانه به سبکی که خودم کار می‌کردم نگاه می‌کردم و بقیه را از دم نقد می‌کردم و اصلا حاضر نبودم گوش بدهم!حدود ۹ ماه پیش ساز را ترک کردم. علتش مشغله بود. پشتم باد خورد –به قول استادم- و دیگر نرفتم.اشتغال به موسیقی باعث شد همه‌چیز را به اصطلاح «از قیف آن بخواهم بگذرانم». فرض کنید آدم دغدغه‌مندی هستید و می‌خواهید «کاری برای حال بد این جهان بکنید». مثلا می‌خواهید برای فقر، برای ارتقای فرهنگ جامعه، برای افسردگی دانشجویان و .... کاری کنید، و همه را لاجرم با تنها چیزی که در دست دارید می‌خواهید انجام دهید، با کاری که به آن اشتغال دارید؛ مانند موسیقی. اما واقعا هنر –کل آن، نه فقط موسیقی- مگر چند درصد در رسیدن به این اهداف موثر است؟ فرض کنید شما می‌خواهید بروید در یک منطقه‌ی دور افتاده آموزش دهید، فقرزدایی کنید، امید ایجاد کنید و .... . چقدرش واقعا از راه موسیقی به دست می‌آید؟ به نظر می‌رسد خیلی کم! فاکتور های بسیار مهم‌تری هستند؛ مثل فاکتورهایی که در گفتمان توسعه به کار می‌رود. در ادامه‌ی این مطلب باید اشاره کرد به اشتباهی که بسیاری از سازمان‌های مردم‌نهاد (سمن‌‌ها) به آن دچار شده‌اند و آن «حسی» جلو رفتن است. یعنی حس می‌کنند که یک روش –مثلا هنر- چاره‌ی درد مردم بیچاره و بدبخت است و سفت و سخت بر این اساس جلو می‌روند. در حالی که سمن واقعا باید «کارآمدی» را اندازه‌بگیرد. در کمبود منابع مالی و نیروی انسانی، باید دید که موثرترین راه چیست؛ چون حتی اگر یک راه به جواب برسد، ممکن زمان نامتناهی (!) ببرد و به صرفه نباشد.خلاصه، بعد از جدا شدن از موسیقی سنتی، اولین اتفاقی که افتاد این بود که سایر سبک‌ها را به رسمیت شناختم! این مزیتِ «تنوع دادن به خود» است (می‌تواند در هر کاری باشد). هم‌چنین توانستم اهمیت آن را در اندازه‌ی واقعی ببینم؛ نه اغراق‌شده. موسیقی خیلی نکته‌ی مثبتی است و می‌تواند حال آدم‌ها را متحول کند؛ اما تغییر پایداری ممکن است ایجاد نکند و بازیگر اصلی نیست.</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 22:09:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلقه‌ی دوم حبل المتین - قسمت اول: ادامه‌ی فهم «اندام‌واره» دین</title>
                <link>https://virgool.io/hablolmatin/hablolmatin2-1-dmmiiln8mlg5</link>
                <description>به نام نورحبل المتین؛ حلقه‌ی بحث و گفت‌وگو پیرامون کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن»جلسه‌ی دوم، با ارائه‌ی هانیه قربانی، آذر ۹۸  [متن برگرفته از صوت ۷۶ دقیقه‌ای جلسه؛ همراه با دقیقه‌]۴:۰۰داشتیم خلاصه‌ی جلسه‌ی پیش رو می‌گفتیم که آشنایی با کتاب بود.نگاه طرح کلی اینه که باید بشه با معارف دین زندگی کرد. اگر نتونیم از این مفاهیم در زندگی استفاده کنیم، مطمئن باشیم که فهم ما ناقص بوده. که مثلا: «فهم مفاهیمی مثل توحید در ذات/ صفات و ... چه تأثیری بر زندگی من داره؟»در قرآن: هی از کفار و مشرکین می‌پرسه که کی شما رو آفریده؟ میگن خدا.یا می‌پرسه که کی نعمت به شما داده؟ میگن خدا.بعد می‌بینیم که درک ما از توحید همونیه که کفار و مشرکین داشتن! مسأله‌شون در فهم مسائل زندگی‌شون بود.این مسأله‌ی مهمیه و این در فرق اسلام با سایر ادیان الهی خودش رو نشون میده.در مسیحیت سبک سلوکی اینه که آدم از زمین ببُره به آسمان بره. ولی در اسلام کاملا برعکسه؛ تو آسمان رو بر می‌داری میاری رو زمین (یعنی همین جا رو بتونی آسمونی کنی).این نگاه بعد از انقلاب پررنگ شده. یکی از ویژگی های اسلام ناب - که امام و آقا در این ادبیات اومده‌ن پررنگ وارد شده‌ن- همینه.۶:۰۰سبک زندگی ما:هرم مازلو رو قاعدتا دیدید... . در حالی که حرف دین – که از اندام‌وارگی‌ش در میاد-‌اینه که همه‌ی نیازها از نیاز به الله در میاد؛ نیاز به خوراک، مسکن و ... . حتی «نیازهای ابتدایی» همه بروز نیاز به الله است. مثلا آیاتی که در قرآن می‌گوید: برو بهشون برگردون. یا مثلا سیره‌ی ائمه: مثلا در دعاهای امام سجاد می‌بینیم: این مریضی/ تشنگی/ گرسنگی نشون میده که چقدر ضعیفم و به تو محتاجم...این مدل کاما غلبه داره بر سیستم‌های فرهنگی مدیریتی جامعه ما. اول ما نیازهای خوراکی، آموزشی و ... آدم‌ها را تامین کنیم، بعد که این نیازها تأمین شد ما میریم سراغ نیازهای فرهنگی توحیدی. ولی قاعدتا کسی که براساس این مدل اقتصادی اومده جلو اصلا فهمی از الله نداره... تو باید کل این سیستم تربیتی رو جوری بچینی که از همه‌ش یک روح بر بیاد که اونم وابستگی به خداست.۹:۰۰فهم «اندام‌وارگی» دین: یکی از ویژگی‌‌های مهم این اندام‌واره جریان یک روح در اون هست. که یعنی هر احکام یا گزاره‌ای در دین باید شما رو به «توحید» برسونه. و این خیلی جذابیت دین رو به شما می‌رسونه. (اشاره به امام که گفته بود من نباید برای شما ولایت فقیه رو اثبات کنم. اگر شما فهم من رو از دین داشتید!)۱۰:۰۰ما با یک سری گزاره‌ی به شدت زیاد مواجه هستیم! و از این جزئیات نمی‌تونیم به «فهم کلی» برسیم. مثل فیل در تاریکی. این چیزیه که مسلطه رو طرح کلی (درباره‌ی گزار‌های محدود و کلی حرف زدن) + قرآن محوری۱۱:۰۰واقعا قرآن باید مرجع باشه. ما خیلی وقت‌ها به خاطر اینکه شیعه هستیم و از نعمت ائمه بهره مندیم، بیشتر به روایات توجه می کنیم.مثلا مسأله‌ي زن رو باید ببینید؛ ۹۸٪ شبهاتی که در مسأله‌ی زن به ما می‌رسه از روایات میاد!ظرفیت‌های جذاب قرآن:یکی از معجزات قرآن اینه که میشه باهاش تقطیعی برخورد کرد؛ یعنی میشه شما یک تیکه‌شو برداری خارج از سیاق و ازش قاعده در بیاری. مثل خمس؛ که در قرآن کاملا در سیاق غنائم جنگی اومده. (یه نکته: حاج‌آقا قاسمیان: دیفالت‌مون رو بذاریم که بگیم «معانی» آیه. نه معنی آیه)در حالی که فهم روایات خیلی سخته! مثلا همیشه به خاطر «تقیه» امکان داره که دو چیز متناقض رو در روایات ببینید.ما با یک سری گزاره‌ی به شدت زیاد مواجه هستیم! و از این جزئیات نمی‌تونیم به «فهم کلی» برسیم. مثل فیل در تاریکی۲۰:۰۰ الی ۲۷:۰۰  [نماز و گفت‌و گوی متفرقه]۲۷:۰۰پاسخ به پرسش یکی از بچه‌ها درباره‌ی بهره‌مندی از نعمت‌های دنیا:«قولوا لااله الا الله تفلحوا» (از سخنان پیامبر گرامی اسلام)یعنی فی الدنیا؛ نه فی الآخره!آرامش اصلی، رضایت اصلی چیست که می‌خواهیم به آن برسیم؟ (اصل نعمت)در بحث ایمان اصلا می‌گویند که تمام نتیجی که برای ایمان بیان شده - درهای آسمان و زمین به روی شما باز می‌شود و ... - این مربوط به همین دنیاست. یا چرا فکر می‌کنید مربوط به بعد از ظهور امام زمان است؟۳۰:۰۰۰+ ایمان چیست؟ادامه دارد...</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 22:33:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شتاب به سوی کارزدگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-u9ttyjjewnrq</link>
                <description>برخلاف عمده‌ی دانشجویان کارشناسی دانشکده‌مان، من بعد از ترم ۴ کارآموزی نرفتم. فراغِ بالی که آن زمان دست داده بود را در جهت کارهای فوق‌برنامه و اندکی کارهای پژوهشی و درسی (۲ تا آزمایشگاه!) خرج کردم. اما آزادی وقت آنقدر زیاد بود که شروع کردم به فکر کردن درباره‌ی این‌که «چه کاری ارزش انجام دادن را دارد؟» منظورم از کار شغل و فعالیت اصلی زندگی است. با نگاهی ایده‌آل‌گرایانه، هیچ‌کدام از کارهایی که در اطرافم می‌دیدم، ارضاکننده یا منتهای یک زندگی هدفمند نبود. یک روز که با ناامیدی و دل‌زدگی از تمام گزینه‌ها در انجمن علمی (محور) نشسته بودم، به اولین فردی که از در آمد تو و حس کردم حرف‌هایم را می‌فهمد گیر دادم که:&quot; کاری که شما در پروژه‌تون با فلان استاد انجام می‌دید راضی‌تون می‌کنه؟!&quot; آن فرد کمی فکر کرد، بعد با لحن شمرده‌ای گفت: &quot;آره... خوبه... بستگی داره هدف رو چی تعریف کنیم&quot; گفت‌وگویی آغاز شد و به این رسیدیم که اگر «تأثیرگذاری» هدف باشد، با چه متر و معیاری اندازه گرفته می‌شود؟ متوجه شدم که خودم هنوز نمیدانم چه می‌خواهم، صرفاً می‌خواستم این تأثیر «بزرگ» باشد. در ادامه‌ی سال تحصیلی در پیِ همان فکر خورَنده‌ -که گاهی سراغمان می‌آید!- باز هم بحث کردیم و تلاش کردیم آن تأثیر را برای خودمان پیدا و تعریف کنیم. باید ۱ سال می‌گذشت تا برسم به نقطه‌ای که نسبتاً بدانم کاری که می‌خواهم انجام دهم چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد. این بینش نسبی را مدیون برخی آدم‌ها و داستان‌هایی هستم که وارد زندگی‌ام شدند، از کارگروه توسعه‌ی السابقون بگیر تا دوستانی که سر کلاس کارآفرینی پیدا کردم و ... . همان موقع نیز جریان کارهای مختلفی که به عهده گرفته بودم، مرا به داخل خودش کشید و نگذاشت بیش‌تر به آن تصویر فکری بپردازم. نمی‌گویم این بد یا خوب است، احتمالا باید زمان می‌گذشت تا این بلوغ نسبی حاصل شود، اما ترسم از این است که هرچه جلو می‌رویم بیش‌‌تر و بیش‌تر در کارها غرق می‌شویم: کارآموزی، پروژه و پایان‌نامه، درس‌ها، فارغ التحصیلی و درآمدزایی، فعالیت  داوطلبانه و ... و ما «کار زده» می‌شویم، جوری زندگی‌مان پر می‌شود که دیگر زمانی برای درنگ در آن «به زور» هم جا نمی‌شود! و یکهو به خودمان بیایم و ببینیم سال‌ها گذشت و هنوز ما رویایمان را ننوشته‌ایم! (چه رسد به عملی کردنش)اخیراً دوستی را که مسئول اردوی جهادی بود دیدم، بعد از آرزوی موفقیت برایش دعایی کردم که حس می‌کنم برای همه‌مان لازم است: ان‌شاءا...  کارهای اجرایی آنقدر درگیرتان نکند که از اصل مطلب باز بمانید!          </description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2019 11:47:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به محمد صالح انصاری، شیخِ [جوانِ] انصار*</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%AE%D9%90-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1-n9bgsivzdwi3</link>
                <description>آنچه ما از سربازی‌ می‌شناسیم: دوران ملالت‌بار و پرمرارتی‌است که در انتظارِ پایان دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها... می‌گذرد؛ چشم به ساعت و چشم به در تا خلاصی از زندان &quot;پادگان&quot; یا مکان &quot;امریه&quot; و پناه به زندگی بیرون از آن. در دانشگاه که با امریه مواجه می‌شوید، در بهترین حالت خسته می‌نمایند و در حالت بدتر کوچک‌ترین تمایلی به انجام وظیفه‌شان ندارند، به شما هم رخوت و بی حوصلگی القا می‌کنند و حتی ممکن است از بی‌تمایلی‌شان به کار اذیت شوید...ولی در همین دانشگاه شریف، مورد کاملا متفاوتی گزارش شده‌است: از سردر اصلی که بیایید داخل، بپیچیدید سمت چپ، از ساختمان روابط عمومی و یک تابلوی رنگ‌ورورفته گذر کنید و از پله‌های زیرزمین یک ساختمان کهنه پایین بروید، وارد دفتری می‌شوید، بی‌شباهت به ساختمان کهنه‌اش، که پر از تازگی است. آنجا همه چیز بوی رفاقت و صمیمیت می‌دهد؛ حتی اگر بار اولتان هم باشد، احساس راحتی می‌کنید و دلتان می‌خواهد به زودی نروید! صحبت‌ها همراه با لطیفه و خند‌ه‌است و شما را هم شوخ‌طبع می‌کند و سر ذوق می‌آورد. [از اینجا به بعد مربوط به ماضی می‌شود] به نظر می‌رسد مسبب این رنگ‌و‌بو و فضا، مردی است که بیشتر از همه آن‌جا زندگی و تنفس می‌کند، از همه دوست‌تر و رفیق‌تر است و با شما دم می‌گیرد، همان‌طور که پشت لپ‌تاپش نشسته و در جهان مجازی سیر و سیاحت می‌کند و &quot;معانی&quot; می‌پَراکَنَد، به شما می‌گوید: فلانی! باز بیا صحبت کنیم! اصلا همین همیشه راغب به صحبت بودنش یکی از ارزنده‌ترین ویژگی‌هایی است که کسی در این زمانه‌‌ی دوری انسان‌ها از هم می‌تواند داشته باشد. ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود چرا که مصاحبت این فرد به شما فکر و ایده، سرحالی و اشتیاق و آنجا که نیاز دارید آرامش می‌دهد.اما این تازه اول قصه است! شما هیچ وقت حدس نمی‌زنید، شخصی که با او روبه‌رو هستید، حدود یک دهه از شما بزرگتر، و بدتر از آن در حال گذران امریه است، یک #سرباز_وطن! سربازی در مورد ایشان ۱۸۰ درجه مخالف حالت عادی تعریف می‌شود: شما با شخصیتی مواجه می‌شوید که به کارش با تمام وجود عشق می‌ورزد؛ که اگر غیر این بود چگونه هر روز با شور و هیجان برای انتشار روزنامه و کار رسانه‌ می‌آمد سرکار، با فکری نو و در پی انجامِ کار به نحو اَحسن، چگونه می‌توانست آن همه ناملایماتِ و فشار کاری روح‌فرسا! را به‌ دوش بکشد و باز ببینیدش که با انرژی، خوش‌بین و امیدوار است و لبخند از لبش دور نمی‌شود.مراسم تودیع  تودیع سردبیر روزنامه شریف، همان حالا این &quot;دوران سربازی پرشکوه و پرفتوح&quot; (به قول دوستان) پایان یافته و ما نظاره‌گر یک &quot;گذار&quot; هستیم. لبخند تلخی از سر حسرت می‌زنیم و آنچه می‌کنیم که از دستمان برمی‌آید: آرزوی توفیق برای شخص &quot;گذرنده&quot; در باقی مراحل زندگی و دعا برای رستگاری خودمان و هدایت تمام ابناء بشر (همان &quot;خدا همه‌ی ما را آدم کندِ&quot; همیشگی...)امیدوارم که هیچ وقت این شخصیت از دیده‌ی مان &quot;خیلی دور&quot; نشود و باز او را ببینیم و هم کلام شویم و مستفیض شویم:) و انشالله این &quot;پدر خوب&quot; را با &quot;کوچولو&quot; ببینیم:)فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست/چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم (احساس می‌کنم این شعر حافظ مخاطبین خاصی چون آقای انصاری داشته است!) مریم عراقی ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ هجری شمسی   *پیرِ [جوانِ] یاران (= دانشجویانِ سردرد دارِ شریف یا به قولی فعّالان و یا علّافان فرهنگی) </description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2019 20:23:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نابغه‌ی موسیقی ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ukgbhzsgrloy</link>
                <description>یادم است در کلاس آیین نامه رانندگی استاد گفت: اولین قربانی تصادف اتومبیلی فردی به نام درویش خان بود که یک موسیقی دان بود.ولی آیا درویش خان فقط «یک موسیقی دان» بود؟ به نظر من که نه. کافی است به یکی از قطعات او که در حدود ۱۰۰ سال پیش ساخته شده‌است گوش دهید: قطعه‌ی «پلکا» را از این لینک بشنوید مثلاتسلط کامل درویش خان بر دستگاه‌های موسیقی ایرانی و ترکیب بی‌نقص ‌‌آن‌ها در قطعاتی بلند و بعضا پیچیده، هنوز هم بعد از گذشت قریب به صد سال بی‌بدیل و نو است!البته در لینک بالا هنرمندی فرامرز پایور در رهبری گروهی که به عنوان اولین ارکستر موسیقی سنتی ایرانی شناخته می‌شود، ارزش قطعه را دوچندان کرده است؛ طوری که آدم را یاد سمفونی‌های فاخر موسیقی کلاسیک غربی (سمفونی‌های موتزارت و بتهوون و ...) می‌اندازد، که همانطور که اشاره شد هنوز هم بی‌نظیر است.تجربه‌ی اندک هنرآموزی تار استواری و شکوه قطعات دروی خان را به من ثابت کرد. خوشبخانه از زندگی این نابغه‌ی کمتر شناخته شده انیمیشنی در حال ساخت است: انیمیشن «سیم ششم» به کارگردانی علی عظیمیولی آن چیز که ناراحت‌کننده بود، این بود که فردی ساز درویش خان را روایت کرده بود که شیوه‌ای کاملا متفاوت با درویش خان دارد و ناراحت کننده‌تر اینکه حرکات درویش خان در انمیشین، همه از ژست‌های آن فرد برداشت شده‌است.اعتراض به علی قمصری: اینکه تار درویش خان نیستدرویش خان </description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2019 02:58:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل جدید گزارش‌گری</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-whdu8rmuxc4n</link>
                <description>کافیست نگاهی به این گزارش از بی بی سی بیندازید تا ببینید رسانه‌ها امروز به سمت چه سطحی از گزارش‌ها میروند.  https://www.dideo.ir/v/yt/SCKxyDTlfHs  این گزارش ۱۸ دقیقه‌ای می ]واهد تحلیلی بر روایت‌های ضد و نقیض  از سوئد ارائه دهد و در طی آن با  افراد مختلف و جالبی مانند یک افسر پلیس کهنه‌کار در یک محله‌ی مهاجر نشین، یک بی‌خانمان، وزیر امور خارجه، مهاجری از لبنان، فعالین حزب دموکرات و ... گفت‌وگو می‌کند و به دنبال ریشه‌یابی عمیق روایت‌هاست. جدا از موضوع بسیار جالب، ویژگی ‌های هنری این گزارش بسیار مجذوبم کرد؛ چند روایت موازی، تصویر برداری‌های سوررئال، نشان دادن چهره‌های بد و خوب از این کشور به تناسب متنی که گوینده -یا همان گزارشگر- می‌گفت ... . و از همه مهم‌تر به نظر می‌رسید از ترفندهای رسانه ای در نشان دادند قسمتی از واقعیت به دور بود. به هر حال من که به عنوان مخاطب حسابی حال کردم! بین را گفتم که بگویم ببینید سطح تحلیل و کار رسانه‌ای چگونه است الآن.سوئد خوب، سوئد بد</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jan 2019 14:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر فرد در جامعه یک نقش تربیتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D9%87%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-n6bs4bvk1n0q</link>
                <description>مسئولیت ما در رشد و ‌‌‌توسعه‌‌ی یکدیگر، امر به معروف و نهی از منکر یا ...؛ هر چه اسمش را بگذاری، دیگر مطمئن شده‌‌ام ما این وسط ‌وظیفه‌ای در قبال یکدیگر داریم. مثلا من وقتی ‌‌می‌‌ بیینم کسی خوب کار ‌می‌کند ولی منت بر بقیه ‌می‌گذارد، باید به ‌شیوه‌ای موثر به او تذکر بدهم؛ انفعال خیلی بد است.یا ما باید کنار دوستان کوچکترمان باشیم تا آن‌ها را از مصاحبت با نابابان (!) ‌نگه داریم.این بخشی از مسئولیت ما در قبال یکدیگر است</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jan 2019 06:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادبستان مِهر</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%90%D9%87%D8%B1-gek23poukrjn</link>
                <description>در حالی که مشغول گفت‌وگو درباره‌ی زبان مادری بودیم وارد مترو شدیم. میدان شهدا پیاده شدیم و با تاکسی تا میدان خراسان رفتیم. درست دور میدان، کنار آن همه مغازه و پاساژ و ... یک در نیم‌متری وجود داشت که بالایش تابلوی آبی رنگی قرار گرفته بود: «ادبستان پسرانه‌ی حمزه‌ی دوران؛ غیر دولتی»وارد ادبستان شدیم؛ مدرسه‌ای که هیچ شباهتی به آنچه به عنوان «مدرسه» می‌شناسیم نداشت! درواقع مانند خانه‌ی حیاط‌دار بود؛ خانه‌ای ۳ طبقه. حیاط برای یک مدرسه کوچک بود اما بچه‌هایی که بعدا فهمیدیم بچه‌های کلاس پیش‌دبستانی بودند در آن بدون مشکل خاصی در حال بازی و مسابقه دادن با لاستیک‌ها بودند. اولی چیزی که نظرمان را جلب کرد این بود که بچه‌ها به معلمشان می گفتند: «عمو»! بچه‌های کوچک بامزه در حال بازی بودند و چندتایمان هم مشتاق بازی با آن‌ها بودیم اما مجبور شدیم برویم از پله‌ها بالا. در همان ابتدای پله‌ها باید کفش‌ها را در می‌آوردیم، پسرکی آمد و به معلمش گفت: «من کفش‌هامو کردم این تو!» معلم هم دستی به سرش کشید و گفت: «کفش‌هاتو کردی این تو؟ آفرین!»با چندیدن اتاق. که هر اتاقش یکی از کلاس‌های پیش‌دبستانی تا سوم بود. اگر اولین بار است نام این مدرسه یا *گروه چمرانی‌ها* را می‌شنوید، حتما سری به سایتشان بزنید: https://chamraniha.com/ما از کلاس‌های دوم و سوم بازدید کردیم (مدرسه ۴ کلاس بیش‌تر نداشت و سومی ها اولین دوره‌ی دانش‌آموزان مدرسه بودند).مدرسه از هر حیث شبیه خانه بود: تمام ساختمان از جمله کلاس‌ها فرش شده بودند، بچه‌ها میزهای کوچکی داشتند که پشت آن روی زمین می‌نشستند، پشتی وجود داشت ... . ما کلاس دوم و سوم را دیدیم که مشغول انجام پروژه بودند. قبل از ورود به کلاس و بعد از آن نیز روزنامه‌دیواری ای توجه ما را جلب کرد؛ تکه مقوایی که به معنای واقعی کلمه روزنامه دیواری بود و با خط خرچنگ-قورباغه‌ی دل نشینی روی آن نوشته بودند! یک قسمت به چشم می‌خورد: «مدیر مسئول: .... سردبیل: ...» یا کنار یک عکسِ پرینت سیاه و سفید گرفته‌شده، نوشته بودند: «سینما-کتابخانه آغاز به کار کرد» بچه‌ها کار به آن معنای سخت و آزاردهنده را یاد نمی‌گرفتند اما با مفاهیم کار چون قیمت‌ها، بازار، مدیریت دول، قرارداد و حتی مسائل حقوقی آشنا می‌شدند. حسین، یکی از بچه‌های کلاس سوم بود که قرارداد کارش در روابط عمومی مدرسه را آورد نشان داد. چیزی که بیش از همه توچه من و فاطمه را جلب کرده بود سادگی مدرسه و صفا و صمیمیت آن بود. سادگی در لباس معلم‌ها (طوری که انگار خانه است) بود، در منش، و در دفتر مدیر که با داشتن اثاثیه ی قدیمی و حتی گلدانی که از بطری دلستر بود و ناهاری که حاج‌آقا درباره‌اش گفتند اگر چیز دندان‌گیری بود حتما دعوت به ماندنتان می‌کردم، سوپ هست، می‌توانیم آبش را زیاد کنیم. در عین این خاکی بودن و صمیمیت کادرولی یک چیز به نظرم آمد آن‌هم این که یک مقدار مدیر مدرسه و معلم سوم (که معاون آموزشی هم بود) جدی بودند؛ یعنی ما که لبخندشان را ندیدیم در طول مدت بازدید! شاید هم کمی اغارق کرده باشم ولی در کل متبسم نبودند. هم‌چنین به گفته‌ی ایشان شخصیت بچه مهم‌ترین چیزی است که در دوران ابتدایی باید آموزش باید برای بچه‌ها دل‌پذیر باشد و در جامعه به کارشان بیاید. (عکس از freepik.com)آنقدر هیجان زده بودم‌ که امروز داستان این بازدید را برای چندین نفر از جمله مادرم با آب و تاب و به تفصیل تعریف کرده‌ام (البته فکر نکنم به اندازه‌ی آن دوستمان هیجان زده بودم که هدیه‌ای از بچه‌های آنجا گرفت، هدیه‌ای که البته بعدا به علت حسادت دیگر دوستان مصادره‌اش کردند!)چیزی که به نظرم جالب اومد این بود که تمام نکات یک کسب‌وکار حرفه‌ای نیز در این مجموعه رعایت شده بود: داشتن روابط عمومی  تبلیغات قوی، توجه به نکاتی مانند ارزش افزوده و قیمت‌گذاری متناسب با آن، رشد ارگانیک کسب‌وکار، راه‌اندازی فروشگاه کتاب و بازی که به گفته‌ی مدیر آنجا برای تأمین ابزار کار آن‌هاست در آینده به عنوان بازوی اقتصادی مجموعه بتواند فعالیت کند. از جمله‌های خوب مدیر آن‌جا این بود: تربیت ارزشمند و دارای قیمت است، همان‌گونه که برای شیر مادر حقی قرار داده شده‌است و نفقه برای محبت زن و ارزش کار تربیتی مادر قرار داده شده است.</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jan 2019 11:20:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه و دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-iqegecgoko63</link>
                <description>می‌دانی دوست خوب چه کسی است؟دوست خوب بر انسان تأثیر می‌گذارد و تأثیر می‌پذیرد. اما این تفاوتش با سایر آدم‌هایی که می‌بینیم چه شد؟خب، دوست خوب دغدغه‌مندت می کند. برایت مسائلی را ترسیم می‌کند که واقعا مهم هستن ولی تو به آن‌ها نمی‌پرداختی؛ مسائلی شاید کهن اما برای تو تازه. این تو را به چالش می‌اندازد؛ به جاده‌های پایان‌-ناپیدای فکر! و تو می‌روی، می‌گردی، تلاش می‌کنی،می‌خوانی و ... تا به جواب سوال‌هایی برسی که آن دوست جرقه‌شان را زده‌است. و در این راه می‌آموزی و بزرگ می‌شود. دوست خوب سرآغاز تکاپوهایی است که زندگی‌مان را شکل می‌دهد.دوست خوب کسی است که تو نیز آجری بر آجرهای بنایش اضافه کنی. تو هم به کیفیت‌هایش یبیفزایی و وقتی با هم هستید هم‌افزایی کنی! یعنی ایده هایی به ذهنتان بزند که در تنهایی نمی‌زد.اندکی پس از شب یلدا بود که این فکر به سرم زد! (عکس از freepik.com)</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jan 2019 22:25:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی شهر، بی هویت!</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-qfu8y8armxub</link>
                <description>پیام اومد: «برگزاری نمایشگاه توانایی‌های تولیدی، صادراتی و فرصت‌های سرمایه‌گذاری صنایع کوچک و متوسط استان از ۲۶م تا ۲۹م در مجموعه‌ی پارک شهر برگزار می‌شود.»داشتم برنامه می‌چیدم که در نمایشگاه شرکت کنم. بعد با خودم فکر کردم: چرا؟ من که دیگر در آن شهر نیستم.قضیه این جا بود که دو سال بود از شهری که در آن بزرگ شده بودم به پایتخت نقل مکان کرده بودیم و خانواده قضد جدی ای برای برگشت به آن جا نداشت. چون اصالتا اهل آن جا نبودیم. با خودم فکر کردم انگار بی هویت شده‌ام. هنوزم می‌گویم اهل آن شهر هستم.بعد با خودم فکر کردم گویا لذت می‌بریم از هر اتفاقی وضعیتی پیچیده بسیازیم و در لایه‌های فلسفی به آن فکر کنیم. بعد اما همت نمی‌کنیم که بیشتر دنبالش بریم. نتیجه این می‌شود که کوله‌باری از سوال ها را همواره به دنبالمان می‌کشیم. </description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Nov 2018 14:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند شغله</title>
                <link>https://virgool.io/@ma5rs/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%BA%D9%84%D9%87-rbkwmqnthic4</link>
                <description>سبز: شما یک چیزی به این بگویید! همه‌اش کار برعهده می‌گیرد!آبی: خب چه کارش کنم؟ می تواند، این کار را می‌کند!قرمز: [رو به آبی] راضیم ازت [پوزخند]! دیگه شیرینی ازت نمی‌گیرم..سبز با خودش فکر کرد: واقعا یک نفر می‌تواند؟ مثلا من می‌توانم؟و به خودش جواب داد: اگر انگیزه‌اش را داشته باشد، بله.اما چند شغله بودن بالأخره چه می‌شود؟ آخر به کدام سمت و سو می‌رویم؟فقط باید انگیزه اش را داشته باشی تا بیشتر کار کنی. همین. خیلی ساده است.</description>
                <category>مریم عراقی</category>
                <author>مریم عراقی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Nov 2018 10:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>