<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Just Amin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maartyrz533</link>
        <description>We are only moles my friend</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:54:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1763562/avatar/VRwIns.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Just Amin</title>
            <link>https://virgool.io/@maartyrz533</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرفی برای گفتن باقی نمانده.</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-pwa2snz3wm0w</link>
                <description>............‌........‌‌............‌...‌..‌..................................................‌........‌‌............‌...‌..‌..................................................‌........‌‌............‌...‌..‌..................................................‌........‌‌............‌...‌..‌......................................</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 17:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار سال دانش/گاه چطور بود؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-svhdcy3vxjqv</link>
                <description>آخرین باری که توی ویرگول مطلبی نوشتم، نه ماه پیش بود و اولین بار هم احتمالا دو سال پیش. نه سه سال پیش! راستش دقیقا یادم نیست چطور با ویرگول آشنا شدم. از یه طرف منطقی به نظر میاد که مثل خیلیای دیگه کاملا تصادفی وارد این سایت شده باشم و اما از طرفی دیگه، به صورت خیلی مبهم یادمه یه زمانی دنبال یه پلتفرم تولید محتوای فارسی نسبتا گمنام بودم. دومین سناریو محتمل تره. سه سال پیش من ترم دو یا سه دانشگاه بودم، حال بد، افسردگی و اضطراب همراه همیشگیم بود و غیر از این ها همنشین دیگه‌ای نداشتم. تنهای تنها، توی شهر غریب و محیطی که نتنها اون زمان، بلکه هنوز هم نتونستم باهاش سازگار بشم. صبح‌ها و ظهرها، بعد از تموم شدن کلاس‌ها تقریبا هر روز تا ساعت ده شب توی کتابخونه دانشگاه میموندم. اغلب اوقات نه درسی میخوندم نه چیزی. فقط به این دلیل اونجا میموندم که نمیخواستم خوابگاه باشم. اغلب در سالن مطالعه میخوابیدم یا خودم رو با گوشی سرگرم میکردم تا مسئول کتابخونه بیاد بندازتم بیرون. بعد با بی‌حالی و بی‌میلی تموم پیاده یه مسیر شش هفت کیلومتری رو طی میکردم تا برسم خوابگاه. یادمه اون زمان زیرزمین کثیف و گرفته یه خوابگاهی بودم که موش و سوسک از ساکنان دائمی اونجا بودند به همراه مجمو‌عه‌ای از آدم‌های معتاد و سیگاری تحت عنوان دانشجو.این یه روزنه خیلی کوچیک به زندگی‌ای بود که من در این تقریبا چهار سال داشتم. قصد این رو ندارم که با جزئیات به شرح تمام اتفاقات ناگوار این سال‌ها بپردازم. ویرگول به اندازه کافی مأمن دردها و ناراحتی‌های دوران به اصطلاح دانشجویی من بوده. در ضمن، دیگه حوصله‌اش رو هم ندارم! فقط به طور کلی بگم که دوران دانشجویی تا الان، بدترین دوران زندگی من بود. پر از درد، غم، افسردگی، اضطراب و تنهایی. جلسات بیشمار مشاوره، داروهای ضدافسردگی و ضداضطراب رنگارنگ، افکار و اعمال خودکشی و... . خیلی خیلی خیلی خوشحالم که تقریبا یک ماه دیگه از این دوران شوم و تیره زندگیم خلاص میشم. باورم نمیشه! تقریبا تمومه. بیشتر هدفم از نوشتن این مطلب اینه که بگم چه چیزایی از این چهار سال یاد گرفتم. یکی از این موارد رو دو سال پیش توی ویرگول گفته بودم و بیشتر توصیه‌ای بود برای کنکوری‌ها. و همچنان، حتی بیشتر از دو سال قبل همین باور رو دارم. این‌که یادت باشه دانشگاه هیچ، تاکید می‌کنم هیچ ارزشی برای تو قائل نیست. پس توقعتو از دانشگاه بشدت پایین بیار. یه سیستم ناکارآمد دولتیه برای تولید نیروی کار. همین! اینجا خبری از اهمیت به دانشجو نیست. منظورم کسیه که واقعا دنبال دانش و کسب علم و پیشرفته. هرگونه تلاشی که یک ذره درراستای هدف محدود این سیستم نباشه نیازمند صرف هزینه و انرژی شخصیه. یک کپی ناقص از مفهوم دانشگاه‌های غربی صد سال پیش! اینجا اگه دنبال اتلاف وقت، خوشگذرونی افراطی، پیدا کردن دوست‌دختر یا دوست‌پسر باشی محیط مطلوبیه. اصلا اینجا برای تو ساخته شده. اما اگه به این خیال خام میخوای بیای دانشگاه که از لحاظ آکادمیک پیشرفت کنی و یه ارزشی توی دنیا تولید کنی و دنیا رو جای بهتری کنی...، خیلی قراره به ذوقت بخوره و خیلی کم‌تر از اون چیزی که فکر می‌کنی حمایت میشی.یه چیز دیگه که یاد گرفتم اینه که دانشجوی غیربومی بودن صد برابر بدتره. فکر کن از همین سیستم ناکارآمد حالا بخوای که برات مکانی برای اسکان و غذا فراهم کنه! آخرشو همین اول میگم؛ خوش‌اومدی به چهار سال سوءتغذیه و نداشتن آرامش روانی. حالا تو بیشتر از اینکه یه دانشگاهی باشی یک خوابگاهی هستی. بذارید یه چیزی در رابطه با خوابگاه بگم. خوابگاه برای آدمای درونگرا و یا متفاوت و یا اقلیت ساخته نشده. بدون هیچ تبصره و استثنایی. من هر سه این موارد بودم. چهار سال توی یک محیط دود گرفته و مسموم، با آدم‌هایی عیاش و با هر فکر و خیالی غیر از آینده. فاقد هرگونه حریم خصوصی و درک متقابل از سوی دیگران، بدون کوچک‌ترین ظرفیت برای پذیرش تفاوت‌ها و در تلاش برای یکسان‌سازی همه افراد برای انجام یک کار: هیچی! هیچ.اینجا من آدم‌شناسی رو هم یاد گرفتم. فهمیدم هرکی که روت میخنده و باهات خوبه لزوما خیر و صلاحتو نمیخواد. فهمیدم دوستی‌های دانشگاهی کاملا سطحی، پوچ و گذرا هستند. در کل این چهار سال حتی یکبار هم با کسی آشنا نشدم که دارای نیت خالصانه‌ای برای دوستی و رفاقت باشه. همیشه یک انگیزه جانبی هم هست. میتوانم مثال‌ها بیارم اما نیازی نیست. یاد گرفتم که در دانشگاه همکلاسی، هم دانشگاهی، هم هرچی تا وقتی با تو خوبه که بهت نیاز داشته باشه. بلافاصله پس از رفع این نیاز، انگار نه انگار که ارتباطی بوده. یاد گرفتم که روی کسی حساب باز نکنم و انتظاراتم رو در رابطه با دوستی و ارتباط با دیگران به کم‌ترین حد ممکن برسونم.شاید با خودت بگویی دانشگاه از من یک آدم بدبین ساخته. دانشگاه دیدم رو نسبت به آدم‌ها بدتر کرده اما بدبین فکر نکنم. الان تازه واقع‌بین شدم. چیزی که واقعا دیدم رو شرح میدم. یاد گرفتم که توی حالت عادی لبخند نزنم! بی‌شوخی. یک زمانی توی یک خوابگاه جدید با وجود افسردگی شدید سعی میکردم که خوشرو باشم و سلام کنم به هرکی که تو راهروهای خوابگاه میبینم تا بلکه توی این خوابگاه شاید اوضاع بهتر باشه. بعدها فهمیدم که همین خوشرویی هم بهونه‌ای برای تمسخر من نزد دیگران شده بود. از اون روز دیگه هیچوقت در حالت عادی در خوابگاه لبخند نزدم و بیشتر از همیشه توی خودم فرو رفتم.در این چهار سال همچنین به این پی بردم که مشکل این مملکت فقط حکومتش نیست. ما خودمون هم کم بی عیب و نقص نیستیم. در این چهار سال مفهوم مهاجرت از یک موضوع سورئال به یکی از بزرگترین اولویت‌های زندگیم تبدیل شد و حالا همه کارها و اهدافم در راستای این واژه است. مهاجرت. من آدم پرتوقعی نیستم. یک زندگی کاملا ساده و آرام میخواهم که بتونم آزادانه خودم باشم، مورد پذیرش واقع بشم، بدون محدودیت‌های ذهن‌های افراطی و سنتی، و در همین حین مطالعه کنم، یک محقق باشم و به پیشرفت علم کمک کنم. همین! تمام خواسته من از این زندگی همینه. الان چطورم؟ الان خوبم. همونطور که گفتم بی‌نهایت خوشحالم که دارم دوران کارشناسی رو تموم میکنم. دیگه خیلی کم‌تر از تمام چهار سال پیش افسرده‌ام. اما همچنان اضطراب و وسواس دارم. دارو نمیخورم و مشاوره هم نمیرم. نه پولشون رو دارم و نه به اندازه قبل نیازی بهشون دارم. مسیر آینده‌ام رو بارها بهش فکر کردم. دارم تلاش میکنم اما کافی نیست. باید بیشتر تلاش کنم. مهارت‌های بیشتر یاد بگیرم و پیشرفت کنم. امیدوارم. خیلی امیدوارم. سال‌های خوب و زیادی رو در پیش دارم و احتمالا چند سال دیگه وقتی به این چهار سال نگاه کنم، دلم براش تنگ بشه. هاهاها! شوخی کردم. با اشتباهات و نگرش غلط دوران ناپخته قبل کنکور این چهار سال سیاه رو برای خودم رقم زدم. اما دیگه نه. الان دیگه خیلی بیشتر از اونموقع میدونم باید چیکار کنم. شاید از معدود خوبی‌های این چهار سال همین بوده. که به من فهموند تصمیمات و نگرش‌های اشتباه تاوان دارند. تاوان سنگین.ویرگول از معدود دلگرمی‌های خوب این دوران سیاه زندگیم بود. همین نوشتن و بیان تفکرات و احساسات به صورت ناشناس وقتی که حتی یک نفر هم نبود که با من فقط صحبت کنه، چه برسه به درک و همدلی، خیلی برام ارزشمنده.خب فکر کنم دیگه کافی باشه. این‌ها بخشی از تجربیات و آموز‌ه‌های من از این دوران رو به پایان دانشگاه بودند. مسلما تجربیات و نظرات هر فردی به دلیل شخصیت و شرایط منحصر به فرد او متفاوت هست. این‌ها صرفا نظرات و عقاید شخصی من بر اساس مشاهدات و تجارب ناخوشایند دوران کارشناسیم هستند.</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 17:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه نصفه ساندویچ گنده</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B5%D9%81%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%DB%8C%DA%86-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-vkid553cdakw</link>
                <description>جمعست. روی یه نیمکت توی یه پارک با یه نصفه ساندویچ گنده جلوی آفتاب نشستم که یدفه این فکر میاد به ذهنم که چه خوب میشد ما آدما هم میتونستیم فوتوسنتز کنیم! و همچنین دارم به این فکر میکنم که چطور میتونم از این نصفه ساندویچ غول آسا خلاص شم...هوا خوبه. نسیم ملایمی میوزه و خورشید در آستانه غروبه. واقعا خورشید خیلی خفن نیست؟ درسته داغ و میتونه دمار از روزگار آدم دربیاره اما باز... اگه دقت کنی تقریبا همه چیز ما از این غول بزرگ گازیه. همه ماده ای که ازش تشکیل شدیم و همه انرژی ای که بهش نیاز داریم از این کره حیات بخش آتشین تامین میشه. اگه یه زمانی قرار باشه به آئینی بگروم، احتمالا خورشید پرست میشم! فردا بعد امتحان، وسایلمو جمع میکنم و میرم خونه. بعدش فقط یه امتحان دارم که تو یروز میام دانشگاه و همون روز دوباره برمیگردم. این ترمم با هر بدبختی ای بالاخره داره تموم میشه. اولاش که خیلی بد بود. بدتر از تمام سالای قبل. بشدت تاریک و گرفته. مثل زیرزمین یه خونه متروکه. ولی بعدش آسونتر شد. یعنی به کمک داروها بیشتر. وگرنه وضعیت تقریبا مثل قبل بود. ولی به هر حال با هر بدبختی ای شده تونستم با کمترین امکانات دووم بیارم. خوشحالم که فقط دو ترم دیگه باقی مونده. بعدش میتونم برم برنامه play store و به اپ university یه ستاره بدم و زیرش بنویسم not recommend!و بعدش... راستش این روزا (مثل بقیه روزا البته) به بعدش خیلی دارم فکر میکنم. اول که میخواستم برای ارشد بخونم به هدف قبول شدن تو اون رشته ای که دوست دارم. اما بعدش فکر کردم که اول طرح این رشتمو بگذرونم، اگه تونستم با سربازی یکیش کنم تا از دست اونم خلاص شم، بعدش برای مهاجرت تحصیلی تو رشته مورد علاقم اقدام کنم. و خب الان همین مدنظرمه. البته اگه تغییر نکنه! مشکلی که دارم الان اینه که دقیقا از جزئیات این پروسه ای که گفتم مطلع نیستم، که دارم بیشتر تو اینترنت میگردم دنبالش اما خیلی خوب تر میشد آدمایی هم میتونستم پیدا کنم که میتونن کمکم کنن. ولی با این اضطراب اجتماعی که من دارم این کار چندان آسون نیست. اما هی! هیچی آسون نیست. مگه نه؟!خورشید همچنان در آستانه غروبه و هوا همچنان خوب. این لحظه رو دوست دارم! این هوای معتدل و این زمان از روز ای زهرمار! ببخشید یه بچه داره زرت و زرت صدای اون بوق دوچرخه لامصبشو دار میاره! یه لحظه خواستیم از دنیا یه تعرفی بکنیما! هی... بگذریم. کجا بودم... اها آره این هوای معتدل و این لحظه از روز منو یاد اون دورانی از نوجوونیم میندازه که وحشتناک غرق داستان نوشتن بودم. یه تابستون هرروز بعدازظهرها میرفتم بالاپشت بوم خونه قدیمیمون و به معنای واقعی کلمه تا آخرین لحظات روشنایی هوا مینوشتم و مینوشتم. حالا چی مینوشتم؟شخصیت اصلی بیشتر داستانام یه پسر نوجوون کنجکاوی بود که تو یه روستا زندگی میکرد و اتفاقای جالب و سرگرم کننده ای که واسش میفتاد. یکیشو تا ده فصل رسوندم و بیشتر از صد صفحه از یه کلاسور حجمش شد! چه دوران عجیب و زیبایی! حالا که دارم فکرشو میکنم شاید اون شخصیتی که توی اون داستانا توصیف میکردم همون پسربچه ایه که خودم دوست داشتم باشم. نمیدونم شایدم واسه سرگرمی مینوشتم. به هر حال اون دورانم گذشت و فقط خاطره نصفه نیمه ای ازش مونده.دیگه کم کم بهتره برگردم خوابگاه و آخرین شب این ترمم سپری کنم. خورشید غروبید و من همچنان نمیدونم با این نصفه ساندویچ غول پیکر چیکار کنم. برم ببینم میتونم یجوری از دستش خلاص شم...</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 20:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌قراری‌های شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-x890ekcckgpw</link>
                <description>بعضی وقتا که بی‌قرارم و نمی‌دونم باید چیکار کنم، میرم تو گوگل یا یوتیوب سرچ می‌کنم: من چه غلطی باید با زندگیم کنم؟ و گوگل بنده خدا هم سعی می‌کنه از این ور و اون ور و با کمک هوش طبیعی و مصنوعی و سرچ هیستوریم و... تاحد توانش جوابمو بده. اما خب بعدش با خوندن یکی دوتا مطلب یا دیدن دو سه تا ویدیو یه چیزی ذهنمو درگیر می‌کنه: من همچنان نمیدونم با زندگیم چه غلطی کنم!افکارم خیلی پراکندست و باعث میشه کارامم پراکنده باشه. مثلا الان داشتم دو تا ویدیو تو یوتیوب درباره باکتری ها میدیدم. چرا؟ نمیدونم! نه به رشتم مربوطه نه بدردم میخوره. حالا تازه داشتم یادداشت برداریم میکردم! و این درحالیه که پس فردا اولین امتحان ترم دانشگاهو دارم و هنوز هیچی نخوندم. البته امتحانش آسونه...نیمه شب که میشه دوست دارم نخوابم. دوست دارم بیدار باشم و یه عالمه کار کنم. کتاب بخونم، یه عالمه چیز میز یاد بگیرم، زبان بخونم و به درسام برسم. اما بعدش میبینم حوصلشو ندارم! اما جالبیش اینه که هر شب همینطوریه. و هر شب به زور، مسواک زده یا نزده، شکستو قبول می‌کنم و میرم میخوابم. دوست دارم فکر کنم این بی‌قراری‌های شبانم، یا اون افکار منفی که وقتای بیکاری میان سراغم و یا استرس‌های بیخود و بی‌جهتم، همش بخاطر افسردگیمه. بخاطر اینه که یه لحظه هر از گاهی موفق میشه دست سیاهشو از روی پتوی سنگین دواهام بکشه بیرونو یه چنگکی بهم بزنه.ولی آیا واقعا اینطوریه؟ یعنی ذره‌ای از این بی‌قراری‌ها و افکار منفی توی واقعیت جایی ندارن و همش زاییده ذهن افسرده منه؟ پس چرا انقد واقعی بنظر میان و چرا انقد واقعی منو میترسونن؟هه... من هنوز یه بچه ام مگه نه؟ این فکری بود که الان اومد تو ذهنم. بعضی وقتا اینطور به نظر میاد که یه قاضی بداخلاق و خشن توی مغزم هست که ساده ترین کارامم قضاوت میکنه.یه چیز جالب بگم. من خیلی خوابم سنگینه و همیشه بزور بیدار میشم. واس همین از یه ماه پیش تصمیم گرفتم شبا روی فرش بخوابم و فقط یه پارچه نازک رو خودم بندازم. تا بلکه دل کندن از رخت صبح ها برام آسون تر شه! خب اولش واقعا شد. زودتر و راحت‌تر از خواب پا میشدم. ولی مغز سازشگر من خیلی راحت بعد چند روز گفت: رو فرش میخوابیم؟ اوکیه! و اینطوری شد که الان ده تام زنگ بذارم انگار نه انگار. دوباره میگیرم رو فرش نرم و راحت میخوابم! امشب میخوام رو سرامیک و بدون پارچه بخوابم! شوخی کردم. البته مطمئنم که به اینم عادت می‌کنم.چند دقیقه پیش اسم یه آشنای قدیمیو تو اینترنت سرچ کردم. تو چندین سایت مختلف اسمشو آورد. یذره تو اون سایتا گشتم و به قبلنا فکر کردم. با خودم میگم من هنوز درگیر گذشته‌ام. چطور انتظار زندگی تو حال و ساختن آینده رو دارم؟برای تدریس زبان تو دوتا آموزشگاه مصاحبه دادم و هردوش قبول شدم. چند وقت دیگه کارمو شروع میکنم احتمالا. اما اصلا مطمئن نیستم. مطمئن نیستم که توانایی تدریسو داشته باشم. درس دادن یه ظرفیتی میخواد و نمیدونم که ظرفیتشو دارم یا نه. مثلا یکی از استادامون اصلا ظرفیت تدریسو نداره و همین باعث میشه هرازگاهی قاطی کنه سرکلاس. دلم واسش یه جورایی میسوزه . اما نمیخوام دلم واسه خودمم بسوزه! پس ادامه میدم اما امیدوارم که ظرفیتشو داشته باشم. سریال پیشنهادی: Six feet under. جالبه. هرقسمتش با مرگ یکی شروع میشه (قاضی درون: همینه دیگه افسرده‌ای بدبخت!) خلاصه که... آره...پیشنهاد میشههمین یه شب مهتاب... ماه میاد تو خواب...</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 01:18:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب و بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zyurg6jdpiyq</link>
                <description>هنگامی که بیدار شدم، پاییز شروع شد و خورشید غروب کرد. کلاغ‌ها غارغار کردند و برگ‌ها، مانند پرچم‌های طلایی لشکری شکست‌خورده، یکی پس از دیگری به زمین افتادند. هنگامی که بیدار شدم، هوا ابری بود. هوا ابری بود اما باران نمی‌آمد. آخرین تشعشعات آفتاب، مانند تیرهایی مسی بر پیکر لطیف ابرهای عقیم برخورد کرد و از خونابه زخم آن‌ها، جاده ای سرخ پدیدار شد. جاده‌ای که با جذابیتی سحرانگیز و جنون‌آمیز، مرا به خود فرامی‌خواند. جاده‌ای ماورای گذشته و آینده. جاده‌ای به قلب خورشید، به آنسوی کوه خوشبختی.هنگامی که بیدار شدم، باد سردی وزید و روحم را با خودش به مردابی تاریک و تسخیرشده برد و او را آنجا زندانی کرد. روح من توانست بگریزد اما... روح من دیگر پاک نبود.هنگامی که... هنگامی که خوابیدم، دنیا برای همیشه تاریک شد. پدرم گریه کرد و مادرم قلبش شکست. روح ناپاک من جسم فرسوده‌ام را ترک گفت و برای همیشه، راهی آن مرداب پیر و چرکین شد.هنگامی که خوابیدم، انگار که هرگز بیدار نشده بودم. زمین به چرخیدن ادامه داد و خورشید به درخشیدن. تن فرسوده من در اعماق خاک آرمید و روح خسته من در اعماق مرداب هوس‌ها.هنگامی که خوابیدم، بهار شروع شد و خورشید طلوع کرد. جوجه گنجشک‌ها جیک‌جیک کردند و درختان شکوفه دادند.هنگامی که خوابیدم، دنیا زیبا شد. </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 02:27:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من امروز هیچ کاری نکردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ujlwmuwurg01</link>
                <description>امروز صبح وقتی از یه خواب طولانی پاشدم، دفتر دستکمو جمع کردم و رفتم دانشگاه. با خودم گفتم بعد کلاسا میرم کتابخونه و بکارام میرسم. کتابخونه رفتم اما به هیچ کدوم از کارام نرسیدم. بعد از چند دقیقه تقلا کردن پشت یکی از میزهای سالن مطالعه، هر کاری کردم نتونستم کتاب یا لپتاپمو از کیفم دربیارم و یکم کار کنم. پا شدم و رفتم سمت خوابگاه...توی راه برگشت، به این موضوع فکر میکردم که چرا امروز نتونستم هیچکاری کنم و به این نتیجه رسیدم که دلیل و یا انگیزه ای برای انجام کارها پیدا نکردم. خسته نبودم اما پشت میز کتابخونه یجورایی تو ذهنم میومد خب که چی؟ الان زبان بخونم که چی؟ درس بخونم که چی؟ و خب... دلیلی پیدا نکردم و زدم بیرون.حتی توی مسیر خوابگاه هم باز توان برگشت نداشتم. مجبور میشدم هر چند دقیقه یبار رو یه نیمکت بشینم با اینکه اصلا خسته نبودم. بی انگیزگی کل وجودمو فرا گرفته بود. نمیدونم... شاید بخاطر افسردگی و داروهایی باشه که میخورم اما این روزا زیاد دچار این حالت سردرگمی و بی انگیزگی میشم. هی با خودم میگم هر کاری که دارم میکنم بیفایدست. احساس میکنم که این وبلاگ من دیگه خیلی فاز منفی به خودش گرفته! اما عوضش اینجا من واقعی ترین ورژن خودم هستم و مثل اینکه خیلی منفیم هست! تو مسیر خوابگاه با خودم فک کردم پس چی حالمو بهتر میکنه و بهم انگیزه میده؟ نمیدونم تاثیر حال و هوای بهاری و گرده افشانی درختا و گل ها بود یا نرد بودنم، اما یه گوشه نشستن و کتاب خوندن اومد توی ذهنم. یکی از راه هایی که به من کمک میکنه تا دووم بیارم و درجا نزنم، فکر کردن و برنامه ریزی برای آیندست. با خودم برنامه ریختم اول برم طرح و سربازی، بعد اگه شرایطش بود برای مهاجرت اقدام کنم و اگه نبود برم کنکور ارشد وزارت علوم بدم برای یکی از رشته های گرایش زیست شناسی. صرفا از روی علاقه محض! شایدم دقیقا سال بعد کنکور دادم اگه بالاخره تونستم یه کار جانبی واسه خودم دست و پا کنم و یه منبع درآمد هرچند کم برای خودم داشته باشم. درخواست پول از پدرم هربار برام طاقت فرساتر از دفعه قبل میشه. فعلا که ذهنیتم از آینده اینه. و شاید معمولی بنظر بیاد اما همین هم مثل یک روزنه امیدیه برای من!من انتظار زیادی از زندگی ندارم. شاید یکی از مشکلاتم هم همین باشه، که زیادی کم توقعم. همیشه مادرمو برای داشتن این ویژگی سرزنش میکردم و جالبه که الان چقد شبیه خودش شدم. حالا که دارم فکرشو میکنم، من بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم و میخواستم شبیه مادرم شدم! کم توقع، سربزیر، خجالتی و ساده.بعضی وقتا بقیه آدما رو میبینم و با خودم میگم اینا چجوری این کارو میکنن؟! چجوری زندگی میکنن؟ چجوری دووم میارن؟ چجوری اینطوری راه میرن؟! چرا من نمیتونم اینطوری باشم؟... و سوالای مشابه دیگه. با اینکه میدونم هرکس مشکلات کوچیک و بزرگ خودشو داره اما بازهم این سوالات برام پیش میاد. انگار من یه قطعه ای رو برای زندگی کردن کم دارم. نمیدونم... در آخر چنتا سوال ازت دارم. تو چجوری اینکارو میکنی؟!... چجوری زندگی میکنی؟ چجوری دووم میاری؟؟ماه زیبا، چند شب پیش، از دریچه تلسکوپ بنده</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 18:40:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای بقا</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%A7-uebwxxg8rvkx</link>
                <description>یه نفس عمیق... هههههه... هووووویکی دیگه... هههههه... هوووووبرو که بریم. لتس گو!چیزی که خوندی نمونه ای از بیشمار تلاش های بنده برای روبه‌رو شدن با یکی از چالش های کوچیک اما زیاد زندگی بود. این کدومش بود؟ دقیقا نمیدونم اما احتمالا یه موقعیت اجتماعی معمولی (از نظر دیگران) بود. اضطراب اجتماعی آدمو نمیکشه و همین بدترش میکنه! وقتی که فقط داری توی خیابون راه میری و اونقد حالت بد میشه که حس میکنی ممکنه همین الان سرت منفجر شه. هر نگاه بقیه مثل یه تیری میمونه که از تخم چشات رد میشه و صاف میخوره به پیکر بیجون اون بچه درونت که هنوز که هنوزه، تموم تحقیر و تمسخرای بچگیت تو اون ذهن لعنتیش مثل یه صندوقچه پر از جواهرات حفظ شده. جوری دودستی چسبیده بهشون که انگار هیچ چیز دیگه ای تو دنیا واسش نمونده. اما خودمونیم! مونده؟! اضطراب اجتماعی آدمو نمیکشه و همین بدترش میکنه. حتی آدمو زنده ترم میکنه. زنده تر از میزان مورد نیاز! باعث میشه به کوچکترین محرکی توجه کنی و اجازه بدی که بهمت بریزه. کوچکترین موقعیتی که یاداور یه خاطره دردناک بچگی و نوجونیت هست سریع مغزتو به حالت آماده باش و سپس فروپاشی میبره. واسم جالبه که آخرین بار که به شدت دچار اضطراب اجتماعی شدم تو مطب روانپزشک بودم! بخاطر رفتار منشی، طرحواره طردشدگیمو قشنگ با تموم وجودم حس کردم و وقتی از اون مطب لعنتی اومدم بیرون، افسرده تر و ناامیدتر از همیشه بودم. اما خوشحالم که دوباره داروها رو شروع کردم. الان دیگه تاثیرشونو تایه حدی میبینم. باثبات تر شدم. اما از اون طرف بیحال تر! این بار دیگه باید داروها رو کامل مصرف کنم. باید حتما رواندرمانی هم برم اما گرونه! روانشناس دانشگاهم انگار تازگیا سربارشم. نیمخوام به اون روزای سیاه زمستون پارسال برگردم. یا حتی از اون بدتر. باورم نمیشه اونقد حالم بد بود!تازگیا دارم به یه دوستی فک میکنم که دوران راهنمایی و دبیرستان مثل دو تا برادر همیشه با هم بودیم. اما خب... دیگه نیستیم! و میدونی بدتر از همه چیه؟ اینکه توی اتفاق بشدت نادر هم من اونو قشنگ درک میکردم و هم اون منو. و این چیزی بود که هردومون بهش نیاز داشتیم و فک میکنم حداقل من هنوز بهش نیاز دارم. اما خب... چه میشه کرد! گذشته ها گذشته ولی تاثیرش تا ابد باقی میمونه.این روزا مدام دنبال کارم. ولی فعلا به یه نتیجه مطلوب نرسیدم. دنبال تدریس زبانم و واسه همین برای دومین بار تو دوره تربیت مدرس شرکت کردم. امیدوارم ایندفه جواب بده. دوست دارم سریع تر مستقل شم. فعلا تنها خواستم از زندگی همینه. مستقل شدن!همیناینجا تقریبا همه چی می‌میره، عجیبه که این زنده مونده! </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Thu, 18 Apr 2024 16:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط مط داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%AE%D8%B7-%D9%85%D8%B7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-hutmypftujma</link>
                <description>یه اول هفته عادی بود. احتمالا شنبه یا یکشنبه. دقیقا نمیدونم کدوم. بعد از گذروندن کلاس‌های صبحگاهی و صرف وعده ظهرگاهی، نوبت به سومین جلسه مشاوره عصرگاهیم با روانشناس دانشگاه رسیده بود. تا اون موقع سه بار به دلایل مختلف کنسل شده بود و من یه عالمه حرف برای گفتن داشتم. برای همین، شب قبلش میون خروپف دست کم دوازده تا مرد میانسال، تا هرچقدر که تونستمو نوشتم تا چیزی جا نمونه. از اینکه چطور بین آشغالا داشتم دنبال ظرفام میگشتم و اینکه چطور حالم بدتر شده، تا اینکه چطور هم‌اتاقیای جدیدم منو از اتاق انداختن بیرون، اینکه مسئول خوابگاه بعدش گفت تقصیر خودته که بعد سه سال بلاتکلیفی و درنهایت اینکه چطور من سرش داد کشیدم! اوه... و بقیه چیزای توی لیستی که شب قبلش نوشته بودم:1- حس میکنم دارم به عنوان یه بزرگسال شکست میخورم.اینو که گفتم، سعی کرد بهم بفهمونه که من تازه اولامه و شروع، واسه هرکس سخته...2- احساس میکنم وضعیت الانم مثل اسکیت روی یه لایه یخ خیلی نازکه، هر لحظه ممکنه لایه یخ بشکنه و توی آب سرد زیر پام غرق بشم!3- بعضی وقتا از اینکه چقد به لبه پرتگاه نزدیکم، وحشت میکنم.این دو تا رو وقت نشد بهش بگم!4- بابا! (همین)5- شاید حالم نسبت به پارسال بهتر باشه، اما همچنان افسرده‌امنه! حالم نسبت به پارسال حتی بدتر بود...6- در جستجوی آرامش7- چرا من انقد بدشانسم؟!یه سوال مهم و اساسی!8- ای کاش الان یه سال دیگه بود.9- چکارا که میتونستم به عنوان یه دانشجو بکنم و چرا نشد10- چیزای کوچیک اما تکراری و آزاردهنده و یه عالمه چیزای دیگه! این حتی نصفشم نیست. خیلی از اینا رو هم به روانشناس نگفتم. به اندازه کافی جلسه پرتنشی بود. اونقد که بعدش منو با یه نامه درخواست انتقالی دانشگاه موطن به روانپزشک دانشگاه ارجاع داد. و من اون لحظه هی تو ذهنم تکرار میشد: یعنی انقد حالم بده؟!چند روز بعدش رفتم مطب روانپزشک دانشگاه که تو بیمارستان روانی شهر بود. اون روز حالم حتی بدتر بود. خیلی خیلی بد. دوتا کلاسمو تو خواب گذروندم و بعدازظهر رو تو بیمارستان. نامه رو دادم به منشی، اون خوندش داد به نگهبان، نگهبانم رفت اتاق روانپزشک، چند دقیقه بعد اومد بیرون و گفت بعد این آقا برو تو.آقاهه رفت و اومد. من میخواستم برم تو که یه خانم میانسال جلوتر از من رفت و منم به ناچار باهاش وارد شدم. درو بستم و یه گوشه ای نشستم تا کار خانم تموم بشه. دکتره یه مرد تنومند، با موهای کم پشت و کمری خمیده به سمت میز و چشمایی همیشه خیره به صفحه مانیتور کامپیوتر بود. با کفشایی که انگار هر لحظه قرار بود منفجر بشن، گردنی به کلفتی کمر من!، صدایی سرد و بیروح و تن صدایی شبیه یه روبات. زنه برای پسرش اومده بود و داشت داروهایی که میخوره رو توضیح میداد. دکتره حتی یک بارهم به صورت زنه نگاه نکرد و دائم سرش تو کامپیوتر بود. حتی یک بار! آخرشم گفت فردا با پسرت بیا فلان آدرس، کلینیک شخصی خودم...بعد از خارج شدن اون خانومه، دکتر نامه منو برداشت و درحالی که باز میکرد، گفت: خب ببینیم با تو چیکار باید کنیم! نامه رو خوند و چشم به کامپیوتر شروع کرد به سوال پرسیدن... دارو میخوری؟... اشتهات چطوره؟.. کم خوابی یا پرخواب؟...به خودت آسیب میزنی؟... افکار خودکشی چی؟... خط مط داری؟! نشون بده ببینم! نه! خط مط ندارم...ادامه داد: اوکی فردا صبح بیا فلان آدرس، کلینیک شخصیم. چرا؟ مگه معاینه نکردید الان؟ نه. بیا تست و نقشه مغزی بگیرم ازت...و خلاص! دکتره محض رضای خدا حتی یبارم نگام نکرد! شاید تازگیا فهمیدن مرضای روانی از طریق تماس چشمی منتقل میشن! تجربه ناخوشایندی بود! نتنها نامه رو امضا نکرد، بلکه واسم حداقل یه تومن خرج اضافه میخوست به بار بیاره. به همین خیال باش! تو راه برگشت از بیمارستان روانی به اون یکی بیمارستان روانی، سوال خط مط داری؟ و طوری که اونو گفت بارها تو ذهنم تکرار شد. خط مط داری؟... نه؟... ای بابا چرا؟!... آره؟!... خوبه. بذار پس تیک اینم تو کامپیوترم بزنم! خیابون و چهار راه اصلی شهر طبق معمول شلوغ بود. از میون جمعیت انبوه مردم، مغازه دارا و دستفروشا به آرومی رد میشدم و چیزهایی که میفروختن و میخردنو تماشا میکردم. یعنی ممکنه اینام خط مط داشته باشن؟! همونطور که داشتم به راهم ادامه میدادم، چشمم به دستفروشی خورد که لوازم اصلاح سر و صورت میفروخت، تقریبا بی توجه از کنارش رد شدم اما چند ثانیه بعد با شک و دودلی برگشتم و نگاهی به اجناسش انداختم. همه نوع وسیله پیرایشی داشت، همه تازه، تیز و براق... بعد از دو سه دقیقه معطلی به راهم ادامه دادم.هوا سرد و ابری بود. انگار زمستون تا ابد ادامه داشت. از سرما متنفرم! سرما واسه پولدارا خوبه که از بیرون پنجره خونه های لوکسشون، فنجون قهوه تلخ بدست، بارش برفو ببینن و دچار توهم خودبرتربینی بشن! نه واسه امثال من! دستمو با دقت و احتیاط کردم تو جیب کاپشنم. خودمو مثل یه حلزون جمع کردم و با ترس و تردید به راهم ادامه دادم...تو فکرام غرق بودم که یهو به خودم اومدمو متوجه شدم که رهگذرا همه داشتن باهم یه چیزیو زمزمه میکردن، کم کم صداشون بلند و بلند تر شد، و گوشخراش تر. تا جایی که همه داشتن همزمان با هم فریاد میزدن: خط مط داری؟ خط مط داری؟! یه مرد تنومند گردن کلفت دستمو به سرعت و با خشونت از جیب کاپشنم کشید بیرون. باورم نمیشد! یه خط صاف سرخ روی کف دستم بود. مرده گفت: هه! دیدی گفتم! خط مط داری. فردا صبح یادت نره! </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 07:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخ کتابا کجایین...</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%A2%D8%AE-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-mquspmpu8xje</link>
                <description>داشتم با خودم فکر میکردم که عجب نویسنده ایه فرانتس کافکا! واقعا مهارت فوق العاده ای میخواد که یه داستان کوتاهیو بنویسی و اون داستان، تا سالها بعد همچنان، گهگاه فکر خواننده رو به خودش مشغول کنه.آخه چطور ممکنه؟! که صبح از خواب بیدار شی و ببینی به یه حشره تبدیل شدی و اولین فکری که به ذهنت خطور میکنه این باشه که الان من چجوری برم سرکار؟! این دیگه یه سطح دیگه ای از خود بی حس شدگیه! داستان های کوتاه فرانتس کافکا کم و بیش تداعی گر یه شرایط خاصن. اینکه موجود یا موجوداتی تو یه شرایط یا محیطی گیر افتادن که تقریبا کنترلی روش ندارن و اونقد توی این محیط موندن که دیگه واسشون عادی شده و حالا، خودشونم یه بخشی از این چرخه بیهوده هستن.بعدا بود که با خوندن زندگی نامه کافکا این فکر به ذهنم اومد که اون حشرهه چقد خود کافکا بود! خیلی عجیبه. انگار با هر داستان، درد درونشو فریاد میکشید، بعد اون دردو مینداخت تو کمدش و به هیچکس اجازه نمیداد که بشنوش. شاید فکر میکرد که درداش اهمیتی ندارن، شاید هیچ وقت نمیخواست کسی بشنوتشون. مهم فقط یه چیزه. که هر روز بری سرکار و پسر خوب پدر باشی تا وقتی که بمیری.یکی دیگه از نویسنده های بزرگ روزگار که کتاباش عمیقا تو روان من ثبت شدن، چارلز دیکنزه. بخصوص شاهکار آرزوهای بزرگش. البته من یکم با اسمش مشکل دارم. بهتر نبود بر اساس عنوان اصلیش ترجمه میکردن &quot;انتظارات بزرگ&quot;؟ با اینکه عنوان کمتر بامسمایی میشد اما بنظرم به مفهوم داستان نزدیکتره.و از این داستان شخصیت و ماجرای خانم هاویشام، هنوز که هنوزه روح منو (اگه باشه) تسخیر کرده و تا به امروز با فکر کردن بهش، به قول فرنگیا، goosebump میگیرم! زنی که دیگه زمان براش معنایی نداره و شده شبح خونه خودش. میز و کیک عروسی ای که هیچ وقت برچیده نشدن و لباس عروسی که هرگز از تن در نیومد! و استلا، که انگار خانم هاویشام میخواد زندگی نزیسته شو از طریق اون تجربه کنه. و در آخر جک لندن! اولین کتابی که ازش خوندم گرگ دریا بود اما بعدها با کتابای دیگشم آشنا شدم و خدا! از سپید دندانو و آوای وحشش که اصلا فکر نکنم نیازی به گفتن باشه اما یه کتابش که با هربار به خاطر آوردنش، همچنان یه سوزشیو اون پایین مایینا حس میکنم، مارتین ایدن بود. داستان و یا شاید هم به نوعی تکامل این آدم عادی اما با پشتکار خیلی زیاد. نویسنده ها واقعا درباره خودشون مینویسن! چیز بیشتری از مارتین ایدن نمیخوام بگم. واقعا نمیخوام!ای کاش میشد به معنای واقعی کلمه تو دنیای کتابا غرق شد. نه اینکه عمیقا غرق یه کتاب بشی. نه! اینطور که در حالی که داری اون کتابو میخونی یواش یواش ذرات وجودت برن لابه لای صفحات اون کتاب و خودتم بشی بخشی جدانشدنی از اون. توی دنیای دیگه، بینهایت دور از اینجا. ولی نه تو ذهن کافکا! شاید تو ذهن دیکنز یا جک لندن. غمگینه که احتمالا هیشکی نمیخواد تو ذهن فرانتس کافکا باشه. اما اون همیشه مجبور بود باشه.و مطمئنا تو ذهن رولد دال! البته به شرط اینکه توی یکی از اون داستانای کودکانش وارد شم نه اون داستانای بزرگونش! البته تو داستانای کودکانش هم همیشه انگار یه جای کار میلنگید. یه چیزی انگار درست نبود. بگذریم... قرار بود جک لندن آخریش باشه. این بمونه برای یه وقت دیگه.تو چه کتابایی تو ذهنت برای همیشه حک شدن یا با فک کردن بهشون یه حس لرزش کوچیک یا دلتنگی خاصی میگیری؟ خوشحال میشم بدونم:)عکسی از این شب هاآهنگ پیشنهادی: Between these hands از Asaf Avidan</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 20:59:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر سختی ای رو تحمل نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%86%DA%A9%D9%86-cgfvsl6zgqk1</link>
                <description>همین الان داشتم پست های صفحه اصلی ویرگولو نگاه میکردم و بعدش اومدم به این صفحه و با این جمله فریب دهنده روبرو شدم: &quot;هر چی دوست داری بنویس!&quot; نو تنک یو! فقط یه زندان رفتنو کم دارم:) بگذریم... بله دوست من. هر سختی ای رو تحمل نکن! چند روز پیش بود که داشتم مطالب یک عزیزی رو توی ویرگول میخوندم که داشت از سختی هایی که توی دوران دانشجوییش کشیده و هنوز میکشه میگفت. اتفاقاتی بس ناراحت کننده و طاقت فرسا. از شهر مزخرفی که توش گیر افتاده، از نداشتن یه جای خواب، از اتفاقات ناخوشایندی که بعد توی خوابگاه افتاده، از بی تفاوتی آدم ها (و مسئولین!) به اوضاع و احوال یک آدم دیگه و... و من با خیلی از حرف هایی که میزد احساس همدردی میکردم. البته این دوست، زندگی به مراتب سخت تری رو داره تجربه میکنه. و توی تقریبا همه پست هایی که منتشر کرده بود، تقریبا تمامی کامنتا بلا استثنا یک چنین مفاهیمی داشتن :آره سخته اما بزرگ میشی همه اینا خاطره میشه!تحمل کن. همه آدمای بزرگ سختی میکشن!این ها همه بخشی از زندگیتن. تحمل کن و حتی سعی کن ازشون لذت ببری!!!بزرگ میشی یادت میرهچیزی که تو رو نکشه قوی ترت میکنه...و من با خودم گفتم : چه چرت و پرتایی! (البته نه دقیقا این جمله:)نه دوست من. این نوع سختی ها از از اون سختی هایی نیستن که توی این فیلمای انگیزشی مسخره میبینی یا توی کتابی میخونی که یه بیلیونر یا سلبریتی درباره رمز و راز رسیدن به موفقیتش نوشته!هیچ کدوم از این نوع سختی ها تو رو به یه آدم بزرگ تبدیل نمیکنه. نداشتن جا برای خوابیدن، گشتن توی سطل آشغال برای غذا، تمسخر و تحقیر مسئولین دانشگاه بجای خدمترسانی به تو، نتنها مسیر رو برای موفقیتت هموار نمیکنه، بلکه هر کدوم، هربار میشن یه لکه ای روی شیشه ماشینی که داری میرونی و مسیر رو واست نامشخص تر میکنن. حتی اگه یه آدم بزرگی ( که حتی نمیدونم منظور طرف از آدم بزرگ کیه یا چیه) هم یه وقت این سختی ها رو کشیده، باور کن اگه این سختی ها نبودن حتی یه آدم بزرگ تری هم میشد.هر چیزی که تو رو نکشه، قوی ترت نمیکنه! این هم یکی دیگه از اون جملات مزخرف انگیزشیه. به عنوان ساده ترین مثال، سکته ممکنه تو رو نکشه، اما ممکنه فلجت کنه و تا آخر عمر به بقیه وابستت کنه. مطمئنم اون فردی که اولین بار این جمله رو گفته بعد از یه سکته چندان حس سوپر من بودن نخواهد کرد!                                    و تو حالات عمیق تر، اون چیزی که تو رو نمیکشه، برای همیشه یه بخشی از وجودتو میکنه و میبره. یا بدتر، مثل یه عنکبوت سیاه تو یه لایه عمیقی از درونت تار میزنه و لونه میسازه و یواش یواش، دنیاتو بیشتر شبیه به یه خونه متروکه میکنه.چیزی که تو رو نمیکشه، خیلی وقتا امیدتو به آینده کم تر میکنه، تو رو بدبین تر میکنه و مخصوصا تو دفعات اول، معصومیتتو ازت میگیره. چیزی که تو رو نمیکشه، عزت نفستو کم تر میکنه، باعث میشه به مسیرت، تلاشهات و در نهایت به خودت شک کنی. چیزی که تو رو نمیشکه ضعیف ترت میکنه. چیزی که تو رو نمیکشه، ممکنه باعث بشه که آرزو کنی ای کاش همون چیز تو رو... میکشتمیدونم ممکنه بگی سختی هم بخشی از این زندگیه. حالا غر زدنای تو که قرار نیست چیزیو تغییر بده. درسته! سختی هست. اما به نظرم هر سختی ای سازنده نیست! و باید آگاه باشیم تا بتونیم از سختی های غیرسازنده تا حد امکان دوری کنیم. هر روز یه عالمه درس خوندن برای کسب موفقیت تحصیلی، سعی برای پیشرفت توی حوزه کاری موردنظر، هر روز صبح زود پا شدن و ورزش کردن برای حفظ سلامتی و... اینها سختی های سازنده ان. اینها همون سختی هایین که آدمای به اصطلاح بزرگو، بزرگ کرده. اما از اون طرف نداشتن یک جای خواب توی شب های زمستون به عنوان یه دانشجوی غیربومی توی مملکت خودت، یا یخ زدن توی خوابگاه بدلیل کار نکردن موتور خونه، ابتلا به افسردگی و اضطراب بدلیل شرایط نابسامان زندگی تا مرز رسیدن به افکار خودکشی... این ها! این ها سختی های سازنده نیستن! این ها مسائلین که هیچ آدمی، هیچ وقت نباید توی زندگیش تحمل کنه. چه برسه به یک دانشجویی که توی مملکت خودش میخواد تحصیل کنه، پیشرفت کنه و به اهدافش برسه. جایی که رفاه، آسایش جسمی و روانی حق مسلمشه! نه اون شروورایی که هر روز میخوان تو ذهن ما فرو کنن.و توی این سه سالی که متاسفانه دانشجو هستم، متوجه شدم که اینها فقط مشکل یک اقلیت ضعیف و عجیب و غریب نیست! یه عالمه دانشجو تو اقصی نقاط این کشور، هر روز با مسائلی دست و پنجه نرم میکنن که حتی قابل تصور خیلی ها نیست. سختی هایی که بدلیل بی عرضگی، سواستفاده گری و پست فطرتی یک عده بوجود اومده و زندگی بیشمار جوون با آرزوهای بلند رو تحت تاثیر قرار داده. و برخی اوقات متاسفانه نابود کرده... در یکی از خوابگاه هایی که ساکن بودم، سرپرستی بود که اتفاقی متوجه شدم با هم همشهری هم هستیم. آدمی نازنین و فرهیخته که سال هشتاد و هشت در جریان اعتراضات از دانشگاه اخراج شد، اما دوباره کنکور داد و این دفعه تو رشته حقوق ادامه تحصیل داد. اما متاسفانه دست اندازی ها بسیار بود... تا امروز که توانسته فقط یک سرپرست شیفتی خوابگاه باشد. اما همین کار رو هم به نحو احسن انجام میداد. یک روز برایم تعریف میکرد که توی یک خوابگاهی که از قضا من هم یک ترم متاسفانه اونجا ساکن بودم و از سیاه ترین روزهای عمرم رو تا به الان اونجا گذروندم، یک دوره ای سرپرست بوده. یک شب دیروقت بود که از مانیتور دوربین مداربسته خوابگاه دید که یک دانشجو هر دو سه دقیقه یکبار از اتاقش میومد بیرون، میرفت کنار پنجره راهرو و برمیشگت اتاقش. اینکار بیش از سی بار تکرار شد و سرپرست متوجه شد که این پسر  برای سیگار کشیدن میرفت و بشدت هم آشفته بنظر میرسید. تا اینکه دوباره از اتاقش بیرون اومد اما این دفه به جای سیگار، یک شی کوچیک براقی دستش بود. سرپرست به سرعت از اتاق بیرون اومد و توی راهرو با دانشجو مواجه شد. پسر تلاش کرد مخفیش کند اما موفق نشد. دید که دست دانشجو یه تیغ ریش تراشی بود... خوشبختانه سرپرست، علیرغم درگیری اولیه با دانشجو، موفق شد که اونو منصرف کنه...دبیرستان یه پسر تپلی بود که یک سال از من کوچیکتر بود و یادمه مثل من تو المپیاد زیست شرکت میکرد. تقریبا هیچ نمیشناختمش اما آدم شاد و سرزنده ای بنظر میرسید. چند هفته پیش  یک همکلاسی سابق، پای تلفن گفت اگر شهر خودم هستم، با هم بریم مراسم ختمش. افسرده کنندست که چقدر از این موارد میتونم برات تعریف کنم. اما فک کنم نکترو گرفتی.گفتم که باید تا حد امکان از سختی های غیرسازنده دوری کنیم. اما چجوری؟ من فقط در حد تجربیات کوتاهم چیزهایی رو میگم بلکه شاید حتی یه داستان تلخ کم تر به این کتاب شوم اضافه بشه. دوست من! بخصوص دوست درونگرای من که اعتماد به نفس و مهارت های اجتماعی کمی داری (مثل خودم:) و داری برای کنکور میخونی. واقع بینانه بهت میگم که دانشگاه هیچ ارزشی، برای تو قائل نیست. پس لطفا سعی کن تا حد امکان توی شهر خودت یا تو بدترین حالت نزدیک شهر خودت دانشگاه بری. و علاقه معیار اول و تعیین کننده برای انتخاب رشتت باشه. اگه غیربومی باشی و با این ویژگی های شخصیتی خیلی خیلی قراره اذیت بشی. ممکنه بعضیا بهت بگن دانشگاه توی شهر دیگه خوبه، حال میده زندگی توی خوابگاه، اجتماعی و مستقل میشی و... اما میدونی این حرفا مثل چی میمونه؟ مثل اینکه شنا بلد نباشی و یدفه بندازنت وسط دریا. به احتمال زیاد... دووم نخواهی اورد! شاید از خونه زده شده باشی و دلت بخواد یه مدت دور بشی (مثل من) اما خونه، دربرابر دانشگاه و چیزایی که بهت میده هزاران برابر بهتره. مطمئن باش به اندازه کافی بعدا از خونه دور خواهی شد. این حرفا بیشتر برای کسی مثل خودمه. درونگرا، حساس، اعتماد به نفس و مهارت های اجتماعی پایین و مستعد افسردگی! اما اگه تو برونگرا باشی و ویژگی های مذکورو نداشته باشی، تبریک میگم. احتمال زیاد از دانشگاه لذت خواهی برد. اصلا دانشگاه برای توئه. اما توصیه من به تو چیه؟ که حواست به بقیه آدما باشه. مخصوصا افرادی با این تیپ شخصیتی ای که گفتم. سعی کن یه کورسوی امیدی توی زندگیشون باشی. باور کن ما قدر یه دوست خوبو خیلی میدونیم و خودمون هم دوستای خیلی خوبی میشیم وقتی که یخمون وا شه:)خب حس میکنم خیلی حرف زدم. امیدوارم حتی شده برای یک نفر هم این حرفا مفید یا دلگرم کننده! بوده باشه. حواست به خودت باشه دوست من. بیشتر وقتا فقط و فقط خودتو داری.دنیای سرد و تاریکیه. نه فقط بخاطر اینکه اینجا شوفاژ خرابه و من سگ لرز گرفتم:) واقعا دنیای خوبی نیست. حداقل تو این قسمت از کره زمین. به امید روزها و زندگی بهتر... شاید حتی توی سیاره دیگه!عکس کاملا نامرتبط (خورشید از پشت فیلتر)پ.ن: برای اولین بار از پیشنهادای ویرگول برای تگ راضیم!</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 23:24:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی مجموعه ای از کنسلی های متعدده...</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%AF%D9%87-%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%86%D9%87-acjirudjgb6e</link>
                <description>خسته ام. روزهای جالبی نیست و بهتر هم نخواهد شد. دلیل یا امیدی برای بهتر شدن نیست. از بعد از دوران پاک کودکی، زندگی من یک سراشیبی ممتد بوده. گاهی اوقات شیب این سراشیبی ملایم تر میشه و منو امیدوار میکنه که شاید... شاید دارم به آخر این دره عمیق نزدیک میشم اما بعدش میدونی چی میشه؟! بعدش زندگی با تندتر کردن این شیب، حتی بیشتر از قبل، انگشت وسطشو به من نشون میده و میگه &quot;حالا کجاشو دیدی؟!&quot; و همینطور ادامه پیدا میکنه...و میدونید نکته جالب و رقت انگیز این ماجرا کجاست؟ اونجا که من باز هم با کمی بهتر شدن اوضاع دوباره و ساده لوحانه فکر میکنم که شاید این دفعه شانس بهم رو کرده و این دفعه دیگه وارد سربالایی میشم. و دفعه بعد و دفعه بعدش همینطور و همینطور...دو سه هفته قبل درحالی که هندزفری درگوش تو خیابون بیهوده پرسه میزدم، ناخودآگاه تصور میکردم که دارم از تموم ساختمون های بلند این شهر همزمان پرت میشم پایین. یک تصور آرامشبخش و زیبا... و اونجا بود که با خودم گفتم: امین! من دیگه نمیتونم. واقعا نمیتونم... و طبق معمول به دلایل مختلف سعی کردم ذهنمو دور کنم از این فکر شوم اما نمیشد. دو سه ساعت قدم زدم و قدم زدم تا اینکه رسیدم به یه فضای سبز تقریبا دورافتاده. غروب بود. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود! و باد سوزناکی صاف روی صورتم میوزید. روی چمن های خیس و سرد نشستم و غروب رو تماشا کردم. زیبا نیست؟! همون عناصری که حیات رو روی این سیاره نگون بخت بوجود آوردن، همون ها این غروب زیبا رو هم به تصویر کشیدن. شاهکاری از آب و نور و هوا...بیست دقیقه بعد پا شدم و قدم زنان و لرزان برگشتم خوابگاه!امروز جلسه دومم با روانشناس دانشگاه بود. سخت بود. زخم هایی خودشون رو نشون دادن که فکر کردم بهبود پیدا کردن. یدفه زار زار زدم زیر گریه و اونجا بود که یا خودم گفتم: هی! نکنه که واقعا این مشکلاتت جدین؟! نکنه تو آدم ضعیفی نیستی و تحمل این همه بار برای بقیه هم طاقت فرساست؟!خسته ام. میخوام بخوابم و تریلیون ها سال بعد پاشم! وقتی که آخرین ستاره های جهان قابل مشاهده هم برای همیشه از دید ما خارج شدن یا مردن و همه دنیا ساکت و سرده. وقتی که هیچ خورشیدی نیست و دنیا یخبندونه اونموقع دوست دارم برم توی یه غار کوچیک، یه شمع روشن کنم و تا ابد کتاب آرزوهای بزرگ دیکنز رو بخونم!بعضی وقتا از اینکه اینقدر به لبه پرتگاه نزدیکم خیلی میترسم. احتمالا شما هم این حس رو تجربه کردید وقتی که نزدیک یجای مرتفع میرید و یه صدای شومی توی ذهنتون زمزمه میکنه: بپر! بپر!و شما میدونید که قطعا نخواهید پرید اما باز هم برای احتیاط دو قدم میرید عقب تر. اما من کم کم دارم از محتاط بودن زده میشم.آدما خوب نیستن. یا حداقل آدمایی که من باهاشون مواجه میشم. مسخرست که فکر میکردم بیام دانشگاه همه چی بهتر میشه! اما نکته مثبتش اینه که اومدن به دانشگاه باعث شد با سرعت بیشتری به ته دره نزدیک بشم! اما... اما اگه این دره بی انتها باشه چی؟ فکر اینو نکرده بودم...نمیخواستم نوشته ام انقدر دارک باشه. اما واقعا حالم خوب نیست. به این نیاز داشتم. خنده داره! تو توضیحات پروفایلم نوشتم سرحال تر از قبل! احتمالا تو یکی از اون زمانایی نوشتمش که شیب دره یخورده ملایم تر شده بود:)باید بخوابم. ای کاش هیچ وقت صبح نشه. ای کاش تا ابد امشب ادامه پیدا کنه. از فردا میترسم. واقعا چی میشه اگه امشب تا ابد ادامه پیدا کنه؟! زیبا نیست؟ ما مجموعه ای تصادفی و غیرتصادفی از تمام وقایا هستیم. تاثیر ما روی دنیا تا ابد ادامه داره. حتی اگه تا شعاع سی متری بدن هامون نوار زردرنگ کشیده باشن. حتی اگه تا ابد شب باشه...عکس کاملا نامرتبط! </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 01:14:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنجیرهٔ افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-y8eeleyykkjk</link>
                <description>چی میشه که ما طوری که الان هستیم میشیم؟! یا بهتر بگم: چه عواملی رو تک تک کارها و فکرهایی که میکنیم تاثیر دارن؟! سوال گنده ایه نه؟! و احتمالا هیچ وقت هم جواب کاملی براش نخواهیم داشت. اما شاید بد نباشه که برای سرگرمی هم شده بهش فکر کنیم. مثلا شاید یه سازی بلد باشی یا تو یه رشته ای درس میخونی یا یه شغلی داری. حالا سعی کن یکی از اینا رو مثل یه طناب بگیری دستتو بری به جاده گذشته ها. ببین چیا یا کیا تو این جاده باعث شدن که مسیرت تغییر کنه... مثلا من خودم از بچگی شیفته ی آسمون بودم. عاشق نجوم و آسمون شب. حالا با خودم فک میکنم چرا؟! چی باعث شد که من انقد از نجوم خوشم بیاد و هنوزم که هنوزه از علائق اصلیم باشه. شاید این مسئله که برادر بزرگترم یه کتاب درمورد نجوم با تصاویر خیلی قشنگ از اجرام آسمانی داشت، بی تاثیر نبوده. و منِ شش ساله احتمالا با دیدن اون تصاویر بود که تازه از دنیای بی انتهای بالای سرم باخبر شدم... کتاب مذکوربرخی از تصاویر کتاب مذکور! حالا از خودم میپرسم: اگه برادرم اون کتابو نمیخرید چی؟ بازم من شیفته ی نجوم میشدم؟! یا یه تاثیر ناخواسته دیگه از برادرم این بود که من وقتی ده دوازده سالم بود، توی لپ تاپش چند تا ویدیوی آموزش زبان آلمانی پیدا کردم و نشستم نگاشون کردم. و در حد احوالپرسی با این زبون آشنا شدم. از اون موقع به بد این زبون به طرز عجیبی واسم جالب شد! تا اینکه از اوایل امسال بعد از گذشت ده سال از اون آشنایی، به طور جدی شروع کردم به شرکت تو کلاس آلمانی! حالا مثل ماجرای نجوم: اگه توی لپتاپ برادرم به جای آلمانی، آموزش زبان فرانسوی بود، من امسال میرفتم فرانسوی یاد میگرفتم؟! از این دست فکرها زیاد به سرم میزنه:) یکی میگفت مشکل من اینه که زیاد فکر میکنم. موافقم!اما افکاری مثل این باعث میشه به این نتیجه برسم که ما آدما اونقدرام که فکر میکنیم مختار نیستیم. درسته شاید بنظر برسه که خودمون یه تصمیمیو درباره یه موضوع مهمی تو زندگیمون گرفتیم. اما اون تصمیم یه محرک به احتمال زیاد ناخودآگاه داشته که اون محرکم به نوبه خود محرکی داشته و... و این چرخه تا سال ها قبل ادامه پیدا میکنه تا شاید حتی برسه به یک لحظه ظاهرا بی اهمیت، زمانی که فقط یه بچه بودیم!من نمیگم که ما کاملا بی اختیاریم. اما به نظرم هر تصمیمی که از روی اختیار میگیریم، در شرایطی میگیریم که کاملا در اختیار ما نیست! حالا این سوال به ذهنم آمد که: چه مجموعه افکار و شرایطی باعث شدن که من بعد سه ماه دوباره بیام ویرگول و درباره این چیزها بنویسم؟! سخنی زیبا از دکتر لکتر:) </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 20:58:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه همه اینا یه خواب باشه چی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%DA%86%DB%8C-hucmp3jabfnc</link>
                <description>چند وقتیه که درباره رشته ای که دارم میخونم دچار شک و تردید شدم و به ذهنم رسیده که تغییر رشته بدم. اوایل تصور میکردم که تنها عامل این شک و تردید صرفا علاقه بیشتر به محیط کاری رشته مورد نظر هست. اما بعد از کند و کاوی عمیق تر فهمیدم و به شما هم خواهم گفت که اوضاع بس پیچیده تر و این تصمیم بسی سخت تر از آن است که فکر میکردم! از یه طرف از این رشته ای که الان دارم میخونم بدم نمیاد. رشته ای که تو ی کلام میتونم بگم متعادله. چه از لحاظ علاقه، یا بازار کاری، یا محیط کار و... . و اینطوری هم نبوده که شانسی انتخابش کرده باشم یا بزور این و اون. کاملا حساب شده بود. به طوریکه حتی قبل از اعلام نتایج میدونستم که قراره چی از آب در بیاد. اما از ترم پیش بود که این فکر به سرم زد تغییر رشته بدم و تنها و تنها دلیلم هم علاقه به محیط کاری رشته مورد نظر بود. یا حداقل فکر میکردم که علاقه تنها عامل موثر بود. ببینید من خیلی رک و راست بخوام بگم به قول فرنگیا، یه نردم! از کارای علمی و تحقیقاتی و این چیزا از بچگی خوشم میومده و همیشه خودجوش دنبالشون بودم. حالا تو زمان انتخاب رشته نه که این موضوعو در نظر نگرفتم، بلکه به سایر عواملم دقت کردم. و حالا که اینجام به این نتیجه رسیدم که احتمالا اون رشته مورد نظر بیشتر به این علاقه من به کارای علمی پاسخ میده. اما این یه طرف ماجراست! یه طرف دیگه اینه که من دارم به این فکر میکنم از یه رشته متعادلی که ازش خوشم میاد و برام جالبه برم به یه رشته ای که اولا از قول یه منبع موثق، تو ایران امروز بازار کار اصلا خوبی نداره. منبع موثقم استادی بود که اتفاقا تحصیل کرده همین رشته هم بود. دوما دیگه اون استقلال شغلی رشته الانمو هم نداره و به قول معروف همیشه یه آقا بالاسری دارم. به علاوه این ها مسائل دیگه ای هم مثل چند سال عقب افتادن و یه سری مسائل روانی و مهاجرت و... هم هست که اوضاع رو پیچیده تر هم میکنن! به خاطر این شک و تردید پیش یه روانشناس خوب هم رفتم و گفتش شاید این حسی که بعضی وقتا بهت دست میده درباره تغییر رشته به خاطر انتظار زیادیه که من از بعد شغلی و تحصیلی زندگیم دارم. ینی تمام موفقیت و سعادت توی زندگیمو بستم به موفقیت توی حوزه تحصیل و شغل و به اندازه کافی به سایر ابعاد زندگیم نپرداختم! ابعادی مثل بعد اجتماعی، عاطفی، جسمانی، اعتقادی و حتی تفریحی. و گفت وقتی که روی اونها هم کار کنم و واسه اونا هم وقت بذارم احتمالا اون خلا ناخوشایند ذهنیم هم پر میشه و دیگه انقد از یه حوزه بدبخت، انتظار زیادی نخواهم داشت. اینطوری شد که شروع کردم به پرداختن به بقیه حوزه ها. برای اولین بار باشگاه رفتم! بعدش شروع کردم زبون آلمانیو که همیشه برام جالب بودو یاد بگیرم. تو یه دوره پیشرفته انگلیسی ثبت نام کردم تا از اون راه خدا بخواد کسب درآمدی کنم و حتی توی حوزه تفریحی هم، یه پلی لیست پر و پیمون از فیلمو و سریالایی که میخواستم ببینم و تهیه کردم و شروع کردم به دیدنشون! و امثال این کارها.... بیشتر از یک ماهی شده که من این تغییراتو تو زندگیم شروع کردم و از شما چه پنهون، اینکه سرم بعضی وقتا وحشتناک شلوغ میشه یه حس خوبی بهم میده. احتمالا همون حس پرشدنیه که روانشناسم ازش حرف میزد. اما دو تا مسئله پیش اومد. یکی اینکه دوباره اون حس ناخوشایند تغییر رشته سراغم اومد و دومی هم مسئله مهاجرته! مثل خیلی از جوونای ایرانی دیگه منم هر از چند گاهی به مهاجرت فکر میکردم اما هیچ وقت جدی نبود. تا اینکه به لطف استاد مذکور و یک سری مسائل دیگه به قول معروف شوخی شوخی جدی شد و دیدم که با توجه به شرایط شخصی و اوضاع و احوال اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی اطرافم چندان تصمیم غیر منطقی ای هم نیست! از طرفی هم دیدم که تنها راه مهاجرت تحصیلی (که همین هم مدنظرمه) برای من اینه که فرقی نمیکنه تو هر رشته ای که هستم، باید وارد بعد تحقیقاتی اون رشته بشم و به این ترتیب همین مسئله، میتونه اون نیاز و اشتیاق نردانه منو ارضا کنه. بدون اینکه نیازی به تغییر رشته باشه. مسئله دیگه هم اینه که یجورایی متوجه شدم ناخودآگاه وارد مسیر مهاجرت شدم و انگار که مغزم بدون من میخواد فلنگو ببنده بره! مثلا انگلیسیو در حد advanced بهش مسلط شدم و از اون طرفم دارم یه زبون دیگه هم یاد میگیرم. یا اینکه کم کم دارم به سمت کارای تحقیقاتی دانشگاهی کشیده میشم و فکرایی به سرم زده... و بالاخره به قول فرنگیا last but not least، متاسفانه اون سبک زندگی ای که مدنظرمه رو خیلی راحت تر میتونم اونور آب بهش برسم تا اینور آب! (هر کی راضی نیست جمع کنه بره. ها؟ :):خلاصه که آره! یه تصمیم کبری ای شده واسه خودش. با این که الان به اندازه چند ماه قبل دودل نیستم اما باز هم هرازگاهی شک و تردید به سراغم میاد. میخوام یه ددلاین برای خودم تعیین کنم و تا اون موقع تصمیم قطعیمو بگیرم. امیدورام که درنهایت پشیمون نشم و از اون  «ای کاش» های آزاردهنده به سراغم نیاد. خدا رو چه دیدی؟ شاید آخرش به خودم بگم که چرا انقد سخت میگرفتم!... راستی! اگه همه اینا یه خواب باشه چی؟! به سمت توفان (Dexter) </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2023 04:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نمایشگاه کتاب چ خبر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-dfozbhdlwwun</link>
                <description>خب قبل از هر چیزی دیدگان شما رو به این بنر نورانی مزین میکنم:(فقط بیزحمت نور صفحه رو تو کمترین حالت ممکن بذارید!) این تقریبا یکی از اولین صحنه هاییه که تو مسیر رسیدن به نمایشگاه میبینید. و واقعا خدا خیرشون بده که به فکر تلطیف فضای نمایشگاه افتادن. من که به شخصه عاشق اون قسمت نویسنده آمریکاییشم:) از این دست بنرها با جملاتی منسوب به نویسندگان خارجی کم نبودند و در قسمت های مختلف مصلی در معرض نمایش گذاشته شده بودند... یکی دو سالی میشد که به نمایشگاه کتاب نرفته بودم و یجورایی مشتاق بودم ببینم که چه تغییراتی داشته. همیشه از نمایشگاه کتاب خاطرات خوب و به یاد ماندنی ای داشتم. زمان هایی که با خانواده میرفتیم و میگشتیم و فضای زنده و رنگارنگی که همراه با بوی کتاب و حضور کتابخوانان واقعی بود. نمیدونم شاید این شیرینی خاطرات بخاطر طفولیت من بود یا شاید هم واقعا سال های پیش نمایشگاه کتاب چیزی بیشتر از یه نمایشگاه بود. اما امسال... راستش امسال به شخصه برای من نتنها تا حدود زیادی ناامیدکننده بود بلکه به خاطر بعضی اتفاقات حتی ناراحت کننده هم شد. خب اول از بخش عمومی شروع میکنیم. چیزی که همون اول توجه آدمو جلب میکنه حضور و خودنمایی فراوان و بیش از بیش از حد کتاب های دینی، مذهبی، فقهی، حکومتی و امثالهم و همینطور کتاب های به اصطلاح زرد خودسازی و روانشناسی بود. چطور در ده شب عادت های بد خود را ترک کنیم؟ چگونه دوباره زندگی کنیم؟ چطور از نمایشگاه کتاب زده شویم؟! و... علاوه بر این، عدم حضور انتشاراتی های بنامی مثل چشمه هم یکی دیگه از قسمت های ناامیدکننده نمایشگاه بود. در کل نمیدونم اما دیگه اون حس و حال سابقو واسه من نداشت. انگار یه جمعه بازاری بود و هرکس یه گوشه بساطشو پهن میکرد و جنساشو میفروخت. کتاب فروش های بی حال از یه طرف... داداش کوچیکه بی حال ترم که اول فک میکرد داریم میریم باغ کتاب هم از اون طرف! و یه طرف دیگه هم :) حضور نوآورانه گشت ارشادهای لباس شخصی و چادری بود که فضا رو بیش از پیش روحانی میکرد. هر سه چهار نفرشان مانند دسته ای کفتار یک یا چند دختر یا بعضا پسر و یا حتی پیرمرد (این داستان داره) را دوره کرده بودند و توصیه ها و پندهای حکیمانه شان را گاه با تخته وایت برد و گاهی هم بدون آن، فرو میکردند در... مغز دوستداران علم و د د د دین!حالا داستان اون پیرمرده: داشتیم بزور از یه توده جمعیت دوربین به دست که یه آدمیو که انگار یه مداحی چیزی بود رو احاطه کرده بودن میگذشتیم که رسیدیم به یه توده دیگه: گشتان ارشاد و چند تا زن و مرد و یه پیرمرد و سیاه لشکر تماشاگر. حالا آقایون و خانومای ارشادکننده گیر داده بودن به موقعیت یه تیکه پارچه روی سر زنه و یه پیرمردی هم بود که داشت تمام سعیشو میکرد با خانوم ارشادکننده دو کلوم حرف حساب بزنه. به داداشم گفتم بره دنبال نخود سیاه و خودمو رسوندم به مرکز توده. پیرمرده داشت از دوران شاه میگفت و چطور اون‌موقع بی حجابی و باحجابی و کم حجابیو... با هم بودن و با این حال بازم زندگی ادامه داشت و بلایی نازل نمیشد و حالا خانوم پلیس از اونور: « نه. نه. مردم دارن سگ و گربه میگیرن و اینا بچشون شدنو...» (خداییش چی میزنی؟؟!) بعد یه دفه وسط صحبت پیرمرده یه به اصطلاح آتش به اختیار(همون ماست پرت کن خودمون) خودشو انداخت وسط و شروع کرد به داد و بیداد به سر پیرمرده: « نه گوش کن! شما شناخت و شعور نداری! اگه شعور و فهم داشتی این حرفا رو نمیزدی...» اونقد بد و نامحترمانه حرف زد که حتی همدستشم بهش گفت آقا این چه طرز حرف زدنه؟ سنی ازش گذشته... منم که دیگه واقعا ریخته بودم بهم در دفاع از پیرمرد گفتم: « آقای.... ایشون چن برابر شما سن دارن. حداقل مراعات بزرگتریشونو بکنین. بگذریم که کاملا واضحه ایشون صد برابر شما فهم و شعور دارن...» یکی هم گفت: «ولشون کن اینارو. مشکل اینا اینه که فک میکنن همیشه خدا حق با ایناست و هیچ وقت اشتباه نمیکنن.» بعدش داداشمو نخود سیاه به دست برداشتم و بعد یکمی بیهوده پرسه زدن بین کتابا با ناراحتی از بخش عمومی خارج شدم و رفتیم تا یه چیزی پیدا کنیم و بخوریم. ادامه دارد...اینم برای ظاهر پست</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Tue, 23 May 2023 01:49:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی حرف الکی 3</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C-3-waxpfjezadmu</link>
                <description>تا حالا شده فک کنی داری از همه چی عقب میفتی و تنها مسئله مهم اینه که باید به جلو حرکت کنی؟ انگار دنیا یه مسابقست و تو باید برنده این مسابقه باشی. تو روانشناسی به این میگن طرحواره معیارهای سختگیرانه و احتمالا منم دارمش. امشب اصلا نخوابیدم و الان ساعت پنج و یازده دقیقه صبحه. من تازه از حموم بیرون اومدم و میخوام درس بخونم! حتی نوشتنشم عجیبه. تازه بعدشم میخوام برم نمایشگاه کتاب:) میدونم که بی بخارتر و رنگ و رو رفته تر از هر ساله اما بخاطر داداشم میخوام برم. دوست دارم نوجوونیش حداقل یه چند تا خاطره خوب داشته باشه. چند وقتیه که فهمیدم چقد این چیزا مهمن! تنها صدای جیک جیک پرنده ها میاد و همه خوابن. من کتاب آلمانیم کنارمه و نمیدونم چی بنویسم. راستی گفته بودم که دارم آلمانی میخونم؟ خیلی زبون شسختیه. سخت به آلمانی میشه شسخت! آره خلاصه که خیلی شسخته. همینه که با کل دنیا سر جنگ داشتن. اونم نه یه بار دو بار! پریروز سوار یه سواری (!) بودم که راننده خیلی جالبی داشت. بیست و دو سال حبس خورده بود به جرم قاچاق مواد و اسلحه. یازده سالشو گذرونده بود و بقیشم تعلیق خورد. عوضش تبعیدش کردن اینجا. حالا هم ازدواج کرده و یه دختر دو ساله داره. هفت تا داداش بودن و یه خواهر. یکی از داداشاشو اعدام کردن و چندتاشونم تو زندان بودن. این که باباشم تو کار تریاک بود یه جورایی منطقی به نظر میومد. البته باباش پارسال مرد و اینم چون تبعید بود نذاشتن تو مراسم ختمش شرکت کنه. کلا آدم جالبی بود. چقد با هم فرق داشتیم و با این حال چقد خواسته هامون تو زندگی شبیه هم بود! میدونی چیه؟ این آدم برام خیلی محترم تر از بیشتر آدماییه که هرروز تو دانشگاه میبینم. عجیبه نه؟ باید دو تا از دندونامو بکشم. خیلی رومخن. کشیدن دندون خیلی خوبه. فک کن همزمان که اون یه تیکه استخون خراب داره از یه عالمه ریشه و مویرگ و کوفت و زهر مار جدا میشه، جاشو خون پر میکنه و بعد چن روز فقط یه جای خالی میمونه که دیگه آزارش به کسی نمیرسه. هر از چن گاهیم میتونی با زبونت اون جای خالی نرم و دوست داشتنیو نوازش کنی. دوست دارم همه دندون عقبیامو بکشم. اسکل شدم نه؟ همه سریالایی که دارم میبینم با هم دارن تموم میشن! انگار به پایان یه دورانی دارم نزدیک میشم. البته همون بهتر. نباید بیشتر از این طول بکشن. خب فعلا همین! من همین الان یهویی </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 05:49:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>UPSIDE-DOWN</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/upside-down-mzdbgjolqq24</link>
                <description>Sometimes I feel like there&#x27;s something deeply wrong about me. One minute everything seems normal but the next minute I feel this infinite hole figuring out his way inside me. At that moment I start to question my whole life. I think about every mistake I&#x27;ve made, every person I&#x27;ve hurt and all those moments that I felt like this. Like shit.It&#x27;s like now and again, I tend to have these episodes of guilt and shame about who I am. Or better to say what I am. I don&#x27;t know! Maybe I&#x27;m just a crazy ass person or maybe I&#x27;m having one of those episodes again! Is this a confession? Or just residues of a man&#x27;s brain who is barely sleeping these days? Who can tell?! And actually it doesn&#x27;t even matter. Cause it&#x27;s just a feeling and feelings come and go. They&#x27;re not permanent and sometimes they&#x27;re extremely deceiving. I should be more careful about them and I shouldn&#x27;t trust them easily. They can make reality upside-down and so blurry. &quot;I should concider everything not just my feelings&quot; someone told me a few days go. Idk... I just hope in the end I won&#x27;t be sorry and I&#x27;ll find the piece and satisfaction I&#x27;ve always wished for. I wish the same thing for u :) Mr. Nobody </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 01:42:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه معتادم و بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-rnfpnsr4un54</link>
                <description>راستی اینکه میگن یبار معتاد، همیشه معتاد شاید چندانم بیراه نباشه. مثلا من یه زمانی به یه چیزی خیلی وابسته بودم و کلا اوضامو بهم ریخته بود. و هر بارم که میخواستم ترک کنم آخرش شکست میخوردم. بعد مدت ها یه جایی خوندم که عادتای ما از قانون پایستگی پیروی میکنن. لااقل تا حدی!ینی از بین نمیرن بلکه از یه شکل به شکل دیگه تغییر میکنن. خلاصه که این باعث شد تا دنبال یه جایگزین کم تر مخرب برای اعتیادم بگردم و اینطوری شد که دوباره معتاد شدم. اما ایندفه به فیلم و سریال! قبل از اینم یه عالمه می دیدم اما الان دیگه زیادی زیاد شده تا جای اون عادته هم بگیره. همزمان دارم سه چهارتا سریال و کلی فیلم میبینم. دنیایین واسه خودشون! و برخلاف تصور فقط واسه سرگرمی نیستن و خیلی هم میتونن آموزنده باشن. حالا بستگی به فیلم یا سریالش داره.احتمالا این انشای خوبی برای تعطیلات خود را چگونه گذراندید نباشه اما چه اهمیتی داره؟ کم کم دارم یاد میگیرم که آروم باشم. انقد بی خودی دست و پا نزنم و تفریح و سرگرمیم به عنوان یه بخش مهم از زندگی بپذیرم و بهش رسمیت بدم. به شما هم همینو پیشنهاد میکنم. واسه تفریح کردن وقت بذارید. علایق جانبیتونو دنبال کنید. شاید این تفریح یه کار ساده مثل درست کردن یه قهوه عالی باشه (همون کاری که موسس اینستاگرام به شدت دنبالش بود به عنوان یه سرگرمی.) یا یاد گرفتن یه زبان جدید که واستون جالبه و همیشه گوشه ذهنتون بوده. یا مثل من بشینید فیلم و سریال ببینید. اما از لحاظ زمانی که واسش میذارید برخلاف من باشید:)خلاصه که تو این دنیای عجیب و غریب و گاه مزخرف که مثل یه طوفان میمونه، همه ما به یه سری طناب نیاز داریم که باهاش خودمونو به یه تیربرقی چیزی ببندیم تا به فنا نریم. پس چه بهتر که فقط یه طناب مثل شغل یا رابطه عاطفی نداشته باشیم و دنبال طناب‌های بیشتری باشیم.حالا این وسط این ویرگولم میتونه نقش یه نخو داشته باشه:)از یه فیلم عجیب و غم انگیز</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 20:57:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم چرا...</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-fivca0oi6t2b</link>
                <description>نمیدونم چرا بضی وقتا همه چی خیلی خوبه، لااقل ظاهرا خیلی خوبه، بعد یهو یه چیز کوچیک میشه یه طوفان بزرگ و همه چیو خراب میکنه! نمیدونم چرا بضی وقتا انگار منم یکی از وسایل دوروبرمم. آروم و بیصدا مثل یه فرش. اینجور موقعها قلبم خیلییی آروم میزنه، حس میکنم واقعی نیستم و همزمان حس میکنم دارم توی یه چاه ابدی فرو میرم. اما به طرز عجیبی آرومم و استرس ندارم. آروم تر از یه مردابم. آروم تر از یه مرده! نمیدونم چرا بضی وقتا فکرای مزخرفی به سرم میزنه! ادامه نمیدم:) نمیدونم چرا بعضی وقتا انگار یه صدف حلزونی شکل بزرگ میشه یه مانع سفت و سنگین بین من و هر کس و هر چیز دیگه. انگار توی خودم فرو میرم و میلیون ها کیلومتر با همه چی فاصله میگیرم. انگار مثل وقتی که تو شکم مامانم بودم خودمو جمع میکنم و علاقمو به همه چی از دست میدم. بعدش، بعد یه مدت، همه چی دوباره عادی میشه. انگار که هیچیم نشده!نمیدونم چرا ما آدما با کشتن یه آدم دیگه مشکل داریم اما در عین حال، هر روز بخش هایی از وجود همدیگرو به راحتی میکشیم. مجموع این ها احتمالا بیشتر از یه آدم میشه! شما هم نمیدونید چرا...؟! Into the wild </description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 00:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاخه‌های سبز، ریشه‌های خشک</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-nvlvneltq6er</link>
                <description>نگاهش کنید! این موجود بخت برگشته را خوب نگاه کنید!موجودی پر از کینه‌ها و حسرت‌های بزرگ و کوچک. موجودی که در دریای شکست‌ها و زمین افتادن‌هایش غرق شده و هر روز را با مرور خاطرات محو و گرانبهای گذشته به شب می‌رساند. موجودی که همچنان احمقانه و از روی ساده لوحی، خیال می‌کند که دوباره در اوج قرار خواهد گرفت و دوباره از زندگی لذت خواهد برد.به راستی او کیست؟ او کسیست که از همان دوران کودکی و بدون آن که خودش بداند یا بفهمد، روند نابودی و سقوطش شروع شد و همچنان ادامه دارد. او همچنان در حسرت زدن مشتی بر دهان آن پسر بچه‌اییست که او را از دوچرخه‌اش به پایین پرت کرد. او همچنان در حسرت این است که ای کاش به آن افرادی که به او توهین کردند، جواب دندان‌شکنی می‌داد و او همچنان... افسوس می‌خورد که وقتی مسخره‌اش کردند، ای کاش خود را به خواب نمیزد و از خود دفاع می‌کرد. او کسیست که به دنبال ذره‌ای احترام است. نه از سوی دیگران، بلکه از سوی خود.آری. او یک موجود بخت برگشته مغرور است که حتی جرئت فکر کردن به تغییر را هم ندارد. حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند. او همۀ عمر از احتیاط و محافظه‌کاری مادرش خنده‌اش می‌گرفت. مادرش را برای اینکه تحت هیچ شرایطی حاضر به تغییر اوضاع نبود و همواره تحمل و مدارا می‌کرد و هیچ‌گاه خود را در اولویت قرار نمی‌داد، ضعیف می‌پنداشت. اما حالا می‌بیند که آیینۀ تمام‌نمای مادرش شده...اما با این حال، چقدر دلش می‌خواست که متفاوت بود. از ریشه متفاوت بود. یک طور دیگر... یک جای دیگر... او هر روز صبح محکم به طناب گذشته‌ها  می‌چسبد و تا شب هنگام آن را رها نمی‌کند. طناب او را بالا و بالاتر می‌برد. تا جایی که می‌تواند روند نابودی خودش را به وضوح ببیند. آن انتخاب اشتباه... آن غرور بی‌جا... آن مکان شوم...در این میان خود را می‌بیند که به طرز مسخره‌ای، با سری رو به پایین و قیافه‌ای مضحک، در کنار ریل قطاری که سالهاست قطاری از آنجا عبور نکرده، حرکت می‌کند. در دو طرف خانه‌هایی فرسوده دیده می‌شوند که شوربختانی همچون او در آن‌ها روزگار می‌گذرانند. هوا گرم است و خشک و روبرو، تا جایی که چشم کار می‌کند، بیابانیست برهوت که ریلی قدیمی آن را از وسط شکافته و تا ابد ادامه یافته. روی ریل خرگوشی را می‌بیند که از تشنگی مرده است و کمی جلوتر از آن نیمکت چوبی رنگ و رورفته‌ای را مشاهده می‌کند. دقایقی روی آن نیمکت می‌نشیند و دوباره راه می‌افتد. می‌خواهد به کویر برود. روی شن‌ها دراز بکشد و آسمان زیبا و پرستارۀ آن را نظاره کند. تنهای تنها و در آرامشی ابدی، خود را به دست فراموشی بسپارد... به امید اینکه عقربی از آسمان بیاید و او را هم با خود ببرد.</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Fri, 02 Dec 2022 15:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه داستانک</title>
                <link>https://virgool.io/@maartyrz533/%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-eqrrzqucu0ie</link>
                <description>دوشنبه بود و داشتیم میرفتیم سالن ورزشی برای شرکت تو کلاس تربیت بدنی. به سالن که رسیدیم یکی از همکلاسیها گفت: « حیف که این حکومت هست. وگرنه همینجا یه میکس پارتی با عرق و رقص و دی جی را مینداختیم!»پرسیدم : « ایده آلت همینه؟»گفت : «آره داداش پس چی! زندگی همینه:)» پدر گفت:« آره دخترم،ما مردا هم اون وقتا به خاطر آزادی و احترام به زنا و حقوقشون میریختیم تو خیابونا و شعار می‌دادیم.»- مثلا چه شعارایی بابا؟ + مثلا شعار زن زندگی آزادی- چه قشنگ! دیگه چی؟ + مرگ بر دیکتاتور- چه جالب! دیگه؟ + سبزی پلو با... نه... عه... ایرانی باغیرت حمایت حمایت!-چقد زمان شما به زنا احترام میذاشتن! ای کاش الانم مثل اون روزا مردا به ما احترام بذارن و بهمون تو خیابون تیکه نندازن و فحشای جنسی ندن. اصلا ای کاش اون موقع زندگی میکردم! + آره دخترم... ردیف اول اتوبوس (بخش مردونه!) نشسته بودم و بعد سفری شش ساعته کم کم داشتم میرسیدم به خونه. راننده با اینکه تمام صندلی ها که هیچ، بلکه راه پله اتوبوس و هر جای خالی دیگه هم پر شده بود، باز هم حریصانه هی مسافر سوار میکرد. یه پسر هم سن و سال خودم روبروی من روی پله جلوی در اتوبوس نشسته بود و گوشی در دست و هندزفری در گوش داشت. چن دقیقه بعد دو تا مرد گنده در حالی که با هم حرف میزدن سوار اتوبوس در حال انفجار شدن و پشت پسر نشسته روی پله، وایسادن. این بود محتوای بخشی از مکالماتشون:مرد چاق : «آره این حروم زاده ها امون مردمو بریدن. همش ظلم همش ظلم...» مرد لاغر: « هی! خدا ازشون نگذره» مرد چاق : «حتی حاضر نیستن یخورده کوتاه بیان. فقط حرف خودشونو میزنن و فک میکنن همیشه حق با اونائه» مرد لاغر : « آره والا» مرد چاق : «ینی یبار نشده که به خواسته های مردم احترام بذارن. همیشه حرف حرف خودشون»... دقایقی به همین منوال سپری میشه تا اینکه پسر نشسته روی پله برمیگرده و خطاب به مرد چاق میگه : «داداش میشه کیفتو ببری عقب؟ هی میخوره به سرم!» مرد چاق با نگاه از بالا به پایین گفت : «چی گفتی؟» پسر حرف خودشو تکرار کردمرد چاق گفت: «میخوره به سرت؟ خب پاشو! مگه پله جای نشستنه؟» پسره گفت: «حالا ما که نشستیم دیگه!» مرد چاق گفت: « منم کیفم همینجائه دیگه! همینی که هست!»پسره گفت: « داداش اذیت نکن دیگه..»...خلاصه با وساطت و خواهش اطرافیان مرد چاق بالاخره حاضر شد کمی کیفشو عقب بکشه. که البته اونم خودش انجام نداد. مرد لاغر واسش عقب کشید!  و ادامه مکالماتشون:خب کجا بودم؟ آره اینا هیچ وقت به حرف مردم گوش نمیدن...</description>
                <category>Just Amin</category>
                <author>Just Amin</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 02:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>