<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Madad Luna</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@madadluna</link>
        <description>از دلِ سکوت، طرح می‌کشم و از دلِ حس، قصه می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:03:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4866104/avatar/t6FBMA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Madad Luna</title>
            <link>https://virgool.io/@madadluna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایستگاه بارانی I قسمت اول ☔</title>
                <link>https://virgool.io/@madadluna/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-i-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-uraxipv0a08f-uraxipv0a08f</link>
                <description>قسمت اول بارون ریز می‌بارید و من کنار ایستگاه اتوبوس ، زیر چتر ایستاده بودم. خیابون تقریباً خالی بود و فقط صدای تیک‌تاک برج ساعتِ وسط میدون ، می‌اومد.صدای قدم‌هایی نزدیک شد. برگشتم. مَتِئو بود. خسته، ولی با یه لبخند آروم که نمی‌شد نادیده گرفت.گفت: می‌تونم کنار تو وایستم؟ چترم رو جا گذاشتم.گفتم: آره، بیا.چتر کوچیک بود، مجبور شدیم نزدیک‌تر بایستیم. همین نزدیکی بی‌حرف، خودش یه حس عجیب و خوب داشت.چند لحظه گذشت. توی دستش یه لیوان قهوه بود. گفت:این قهوه رو از کافه خریدم، ولی وقتی رسیدم بیرون فهمیدم شکرشو نریختم. تلخه تلخ.خندیدم و دفترچه‌امو تو کیف گذاشتم. گفتم: قهوهٔ تلخ رو معمولاً دوست ندارم.یه دفعه گفت: بیا امتحان کن.لیوانشو گرفتم… تلخ بود، ولی نه اون‌جوری که فکر می‌کردم.گفتم: بد نیست.لبخند زد: «پس من اشتباه می‌کردم. شاید تلخی‌ها وقتی تقسیم می‌شن، قابل خوردن‌تر می‌شن.»حرفش ساده بود ولی یه‌جوری نشست ته دلم.بارون هنوز می‌بارید و ما هنوز زیر همون چتر کوچیک ایستاده بودیم.گفت: راستی… من همیشه از همین کافه روبه‌روی ایستگاه قهوه می‌گیرم و همون‌جا می‌مونم. امروز برای اولین بار پشیمون نشدم که اومدم بیرون..نگاهش کردم.گفتم: «خیلی وقت بود با کسی زیر یه چتر نمی‌ایستادم.»بین ما سکوت شد.وقتی بارون کم تر شد، دیدم مَتِئو این پا و اون پا میکنه. با صدای مردد و البته ذوق زده اش گفت :«اگه فردا هم بارون گرفت… می‌تونم دوباره بیام کنار تو؟»گفتم: «حتی اگه بارون هم نگیره.»اون لبخند زد و باهم خداحافظی کردیم..ولی گرمای همون چند دقیقه، تو دلم موند...﻿ادامه دارد...طراحی من :</description>
                <category>Madad Luna</category>
                <author>Madad Luna</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 11:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم ستاره ها ⭐</title>
                <link>https://virgool.io/@madadluna/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%E2%AD%90-ywfrub9wgvkg</link>
                <description>&quot; در خنده ستارگان شیرینی وجود دارد&quot; .-چه جمله زیبایی.این از کتاب مورد علاقه ام تو کودکی هست. شازده کوچولو - le petit prince-چرا اینقدر به این کتاب علاقه داشتی؟داستانش طولانی-خب وقت ما هم طولانیست . کنجکاوم کردی! راستش داستان از آنجایی شروع شد که ، مادرم آن کتاب را وقتی پنج سالم بود به من داد. او هر شب قبل از خواب ، کتاب را با عشق برایم میخواند و من را جادو میکرد.تا اینکه بیمار شد.و خیلی زود درست همانند شازده کوچولو تنها شدم.امم ... ولی کتاب ، به عنوان یادگار مادرم در کنارم ماند. من بوی عطر مادرم را از صفحاتش حس میکردم.چشمانم را می بستم ، کتاب را باز میکردم و آن را به صورتم می چسباندم. لبخند ، عشق ، شادی را با تمام وجودم حس میکردم. هرجا میرفتم با خودم میبردمش.آنقدر که پدرم نگرانم شد . و از روی دلسوزی ، از من خواست که کتاب را به او بدهم . کودک بودم . فکر میکردم پدرم میخواهد آنرا نابود کند.برای همین کتاب را از او قایم کردم...آنقدر قایمش کردم و جاهای مختلف گذاشتمش که یک روز فراموش کردم کتاب را کجا گذاشته ام !این اتفاق برای گذشته است .ولی هر وقت که به ستاره ها نگاه میکنم ، و چشم هایم را میبندم ... هنوز هم میتوانم بوی مادرم را حس کنم.خب... همم این کتاب به تنهایی برای من چیزی نبود. اما وقتی آنرا در دستان مادرم می دیدم . با حس و حال او همراه میشدم و این همه حس خوب را &quot; مادرم &quot; در من ایجاد کرد.بخاطر همین هست که به این کتاب علاقه دارم.امیدوارم سرت رو درد نیاورده باشم عزیزم.-نه اصلا! فکر میکنم این کتاب ، کتاب مورد علاقه ی من نیز باشد.طراحی من :     </description>
                <category>Madad Luna</category>
                <author>Madad Luna</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده عشق 💗</title>
                <link>https://virgool.io/@madadluna/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%F0%9F%92%97-totukqkdpd5d</link>
                <description>الیزابت عزیزم.سلام ...این نامه را با تمام وجودم ، برای تو مینویسم دختر دوست داشتنی من. زمانی را به یاد می آورم که مادرت ، تو  را در همین اتاق به دنیا آورد. آنروز انگار دنیا را به من داده بودند . میخندیدم و از شدت  خوشحالی گریه میکردم. تجربه ی مادر و پدر شدن اتفاقی توصیف نکردنی بود. مادرت با شور و اشتیاق خاصی به تو شیر میداد . و من میدیدم که سینه اش را چنگ میزدی و  شیر بیشتری میخوردی. هیجان زیادی برای بزرگ شدن داشتی . نباید بگویم ولی من از تلاش تو و البته  حریص بودنت ، خوشحال میشدم و دلم برای تو ضعف میکرد . پس از زایمان مادرت ، کارهای خانه را بیشتر انجام میدادم تا او راحت تر باشد. تمام کارهایم را به خوبی انجام میدادم تا بدون هیچ کار عقب افتادی ای و با خیال آسوده ، به دیدن شما ها بنشینم.  اولین باری که تو با بدن کوچکت ، سینه خیز رفتی را خوب به  یاد دارم.در یک عصر بهاری ، مشغول شستن ظرف ها بودم و موسیقی زیبایی از دور دست شنیده میشد. در را باز کردم تا صدا را واضح تر بشنوم.و با صحنه ی زیبایی رو به رو شدم .تو پشت در بودی !با خوشحالی زیاد به جلو می آمدی و دقیقا وسط آشپزخانه ایستادی. و شروع به جست و جو کردی. تمام خانه را گشت زدی و خودت باب آشنایی را با وسایل خانه باز کردی.من از عمد ظرف ها را رها و شروع به بازی با تو کردم. روز ها میگذشت . تو و هیجانت نیز هر دو باهم بزرگ تر میشدید!از آن روز به بعد ، هر روز تو به تنهایی تمام این پله ها را بالا می آمدی. پله هایی که ارتفاع آنها برای بچه ای مثل تو بسیار زیاد بود. اما تو به راحتی بالا می آمدی . انگار که زیر پاهایت، یک فنر باشد. با هر حرکت میخندیدی و با ذوق به سمت من می آمدی. من تمام این مدت تو را می دیدم و  غرق عشق میشدم.اگر گفتی چه چیز شگفت انگیز و عجیب بود؟تو زمانی این کارها را انجام میدادی که تمام بچه ها از ترس ، فقط به مادر میچسبیدند. قطعا ترس آنها نیز طبیعی بود.  من از تو که یک بچه بودی ، توقعی نداشتم ولی تو با انجام اینکار ها ؛ من را سر ذوق می آوردی.توبا تمام تلاش هایت ، مثل یک شکلات کوچک و شیرین حالم را سر جایش می آوردی. اولین بار که زبان باز کردی را نیز به خوبی به یاد دارم.از سرکار بر گشته بودم و بسیار خسته بودم. کار های خانه را انجام دادم و تا نیمه شب نیز بر روی طراحی نقشه ساختمانی فردا کار کردم.صدا گریه تو ، باعث شد به سمت اتاق بدوم.مادرت با ناراحتی به من نگاه کرد . من لبه تخت نشستم و تو را در آغوش گرفتم. تو را  تکان دادم و موهایت را نوازش کردم. بعد از گذشت چند دقیقه، گریه ات بند آمد. به آرامی پلک میزدی و با چشمان درشتت نگاهم میکردی.  صورت کوچک و زیبایت را میدیدم که لب هایت را باز کردی و گفتی : ب ب ب ا ب با .زمان برایم ایستاد. به مادرت نگاه کردم . هر دویمان از شدت خوشحالی خشکمان زد ! اشک و خنده مان قاطی شده بود.تو را بارها  و بارها بوسیدم . نمیدانستم چکار کنم. از شدت هیجان میخواستم بدوم ولی پاهایم توانی نداشتند! تو خوابیدی . تو را در آغوش مادرت گذاشتم.از او تشکر کردم که برایمان دختری مهربان به دنیا آورده . گونه های سرخ مادرت که خجالت کشیده بود را بوسیدم و از اتاق خارج شدم.وقتی به اتاق خودم آمدم ، ورق های نقشه ، روی میز خودنمایی میکردند. تو را به یاد آوردم و لبخند زدم . با انرژی تمام ، تا خود صبح کار کردم و نقشه های ساختمان نیز تمام شدند.آنقدر آن نقشه ها عالی بودند که رعیس به من ترفیع داد و حقوقم نیز بالاتر رفت. شب جشن گرفتیم . به مرور بزرگ تر شدی ... یک شب وقتی به خواب می رفتم. صدای باز شدن در را شنیدم و دیدم تو به داخل آمدی. من باور نکردم! مگر میشود که بچه کوچی مثل تو این در را باز کرده و ... فکرم را به حساب خواب آلودگی گذاشتم و به خواب رفتم.اما تو از همان فردا ، در را چندین مرتبه باز کردی . و باعث تعجب و خنده ی ما شدی. تو کم کم راه رفتن را نیز آموختی. من هنوز در شوک بودم که پدربزرگ کم حرفمان ، اعتراف کرد که تو را بغل کرده و طرز باز کردن در را مرحله به مرحله برای تو توضیح داده . البته که دختر کوچکم نیز درسش را با نمره ی عالی پاس کرده است !من باورم نمیشد ولی حرف پدربزرگ ، حقیقت داشت.زیرا چهره ی پدر  ، همیشه موقع اعتراف کردن، سرخ و خنده دار میشد . مجموع همه ی اینها ، باعث شد بیشتر قهقه بزنم.آخر تو چه چیزی در آن مغز کوچکت داری دختر شیرین من! شوق یادگیری تو باعث شد قند در دلم آب شود و به پدربزرگ تذکر بدهم که هرچیزی را به تو یاد ندهد. به یاد می آورم پدرم مردی کم حرف و خجالتی ای بود. اما برخلاف ظاهرش ، علاقه ی خاص و پنهانی ای به مسابقات فوتبال داشت .همه ی ما از این موضوع اطلاع داشتیم ولی طوری وانمود میکردیم که انگار نمیدانیم.حال این مخیفی گاه پدر یک همراه همیشگی و ثابت داشت.&quot; تو &quot;تو با پدربزرگت به دور از همه ، با عشق به صفحه کوچک تلوزیون نگاه میکردید .او از اینکه رازش را در کنار تو شریک شده بود خوشحال بود . این را از برق چشمانش میفهمیدم.به مرور تو با همه ارتباط برقرار کردی . من و مادرت از بزرگ شدن تو لذت میبردیم. تو دقیقا مثل یک گل کوچک بزرگ شدی و زندگی ما را زیباتر کردی.. .. آه خدای من ...  حال سالها از آن زمان گذشته. تمام اینها فقط بخش کوچکی از زیبایی های تو بوده است.و تو را میبینم که چقدر بزرگ شده ای عزیزدل پدر. سالم ، زیبا و دوست داشتنی. چنان عشق و شادی داشتی که همه را با خودت همراه کردی.مخصوصا من را ...میدانی چیست؟تو مرا تبدیل به یک بچه کردی. تو باعث شدی من دوباره به خودم برگردم. بلند بخندم و به احساس شادی ام تکیه کنم . وجود تو نوری شد در دلم تا زندگی را محکم در بغل بگیرم.درست مانند یک بچه واقعیژانویه 1932 - از طرق پدرت ریچارد طراحی من :  </description>
                <category>Madad Luna</category>
                <author>Madad Luna</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 15:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر لیمو 🍋</title>
                <link>https://virgool.io/@madadluna/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88%F0%9F%8D%8B-iish7lw1weoa-iish7lw1weoa-iish7lw1weoa</link>
                <description>پیراهن گلداری که خاله سوزان برایم سوغاتی اورده را میپوشم.چقدر زیبا . رقص کنان به دور خودم میچرخم و آهنگ زندگی را با حرکات دستانم ؛ مینوازم. از حرکت می ایستم و به این پیراهن زیبا نگاه میکنم. طرحی از لیمو های شیرین و لیمو های ترش که در دل پارچه ، به شادی؛ نشسته اند.برای آنکه طعم احساساتم را عمیق تر بچشم ، افکارم را دو دستی میچسبم. همانند کودکی که خوراکی مورد علاقه اش را قایم میکند تا به دور از چشم همه ، به تنهایی آن را بخورد...می آیم بر روی صندلی چوبی کنار پنجره می نشینم. آن را باز کرده و به بیرون نگاه میکنم. در فکر خودم فرو میروم. در تصوراتم ، مزرعه لیموی بزرگ و زیبایی را می بینم که در آن لیمو شیرین و لیمو ترش میچینم. لیمویی را از سبد بر میدارم و آن را بو میکنم. عطر شیرینش تمام روحم را نوازش میکند. ذوق میکنم و لبخندی میزنم.انگار که واقعا همین الآن لیمویی را دستم نگه داشته ام.🍋طراحی من :</description>
                <category>Madad Luna</category>
                <author>Madad Luna</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 13:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>