<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@madankan</link>
        <description>حجره‌ی کافری مشوش و مشغول</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:11:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/104278/avatar/0j9Ie3.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا</title>
            <link>https://virgool.io/@madankan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«مع دن کن»</title>
                <link>https://virgool.io/@madankan/%C2%AB%D9%85%D8%B9-%D8%AF%D9%86-%DA%A9%D9%86%C2%BB-cucctnzo3ktk</link>
                <description>Iاز شب قبلش ذهنم مشغول بود؛ غروبش دبیر جلسه تماس گرفته بود که می‌توانی در مورد نخبگان 5دقیقه صحبت کنی؟ و زبانم در اقدامی خودسرانه گفت: بله حتما! از فضاهای این‌چنینی دورم، از صحبت هم بیزار. در 5دقیقه نه می‌توان طرح مسئله کرد، نه حل، فقط حرف‌های کلی بلغور کرد، سخن کوتاه کنم؛ مزخرف ببافی! 5دقیقه: وقت دیگران را بگیری، برق مصرف کنی، گاز مصرف کنی، کالری بسوزانی که چه؟ که هِچ. کمی کلنجار رفتم، تصمیم گرفتم از دغدغه‌ها بگویم، بیان درد مشترک و البته خطای محاسباتی.صبح از خانه می‌زنم بیرون و می‌روم فروشگاه، سر شغل شریف بگو مگو با مردم: چرا مرغ نمی‌آورید؟ کی مرغ می‌آورید؟ چرا تخفیف بیش‌تر نمی‌دهید؟ چرا شیلتون گران است؟ چرا شهیون ارزان است؟ چرا کارتنی روغن نمی‌دهید؟ چرا لوبیا چشم‌بلبلی را در یخچال نگه‌می‌دارید؟ چرا قیمت زعفران آناهیتا با دوغزال متفاوت است؟ چرا در دیزی باز است؟ چرا دم خر دراز است؟ چرا خورشید پشتش به ماست؟ چرا به رفتن خورشید می‌گوییم غروب اما به آمدنش نمی‌گوییم شروق؟  فروشگاه نیست که دانشکده‌ی فلسفه است، گاهی هم جامعه‌شناسی، گاهی روانشناسی، گاهی مدیریت رسانه، گاهی تاریخ و قص علی هذا.مشتری شکر می‌خرد، زهره شامپو، نپتون چای‌اش را، زحل خرما. خلوت که می‌شود شیشه‌پاک‌کن را برمی‌دارم، میز پیشخوان را دستمال می‌کشم و هم‌زمان فکر می‌کنم: چرا یک نخبه می‌رود؟سر ظهر به خانه برمی‌گردم. بی‌درنگ پشت لپ‌تاپ می‌نشینم و افکارم را به‌صورت مایندمپ ترسیم می‌کنم. مرتب که شد در خانه‌ی وُرد رضی‌الله را می‌زنم و نگاشتن را آغاز می‌کنم: «به نام حق. علم بهتر است یا ثروت؟» سرم را که بالا می‌آورم از زمان گذشته جا می‌خورم. بلند می‌شوم و شتاب‌زده خرت و پرت‌هایم را داخل کیف می‌ریزم و دو! یک، دو، فروشگاه. متن را به همکارمان نشان می‌دهم تا نظر دهد؛ دانشگاه دولتی اقتصاد خوانده و اکنون در فروشگاه به‌عنوان کارگر مشغول به کار است.ساعت 5 به‌سبب مرخصی ساعتی فروشگاه را ترک می‌کنم. هیو-هشتگرد-چهارصددستگاه. بعد از کمی متر کردن متوجه می‌شم که از تاکسی خبری نیست. سوار پراید سفید اسنپ می‌شوم. دقایقی بعد ماشین و هیات راننده توجه‌ام را جلب می‌کند؛ زیادی نظیف است! لحظاتی با خودم درگیر می‌شوم و بعد می‌پرم داخل استخر:- ببخشید شما شغل اصلی‌تون رانندگیه؟- نه :)- جسارتا می‌شه بپرسم شغل اصلی‌تون چیه؟- روزنامه‌نگارم.گل از گلم می‌شکفت و با اشتیاق به بحث در باب مکتوبات می‌پردازیم. از ابتذال جامعه، از مغفول ماندن قلم، از اوضاع وخیم نشر، از این‌که اگر تبلیغات نباشد چاپ کنسل می‌شود، از معیشت سخت اهالی قلم، این‌جای بحث با مسخرگی محض می‌گویم:«عوضش از وقتی مسافرکش شدین قدرت تحلیل‌تون افزایش پیدا کرده.» بله‌ی عظیمی سر می‌دهد و قهقه.وارد سالن جلسات استان‌داری می‌شوم. متنم را به حریف نشان می‌دهم و بنا می‌کنیم به چکش کاری. تعریف می‌کند که طبیب می‌گفت : «این معدن‌کن یکی منو دوست داره یکی هم فلانی رو». پقی می‌زند زیر خنده که یعنی خواهر تسمه‌تایم! می‌خواهم اضافه کنم که تازه کجایش را دیدی یکی هم نیچه! که با ورود شخص ثالث فسخ می‌شود.طبیب می‌آید. سرخوش‌ می‌شوم. کمی بعد چای می‌آید، ذوق می‌کنم. طبیب باشد و من باشم و چای :))))))نوبتم که می‌شود کمی از لم دادن خود می‌کاهم و سخن می‌گویم بعد مسئول عظیم‌الشان شروع می‌کند. بخشی را می‌پذیرد. با حضور یک مشاور که تخصصش تحلیل دینامیک سیستم باشد موافقت می‌کند(ان‌شاءالله که متوجه شده چنین مشاوری به چه کارشان می‌آید:). از علم بهتر است یا ثروت می‌گوید و ثروت را انتخاب می‌کند و معدن‌کن را مبهوت این میزان سلیم‌دلی می‌کند. کار اما به این‌جا ختم نمی‌شود و حضرت با حالتی مستاصل می‌پرسد با نخبگان چه کنیم؟ وات د هل ایز گوینگ ان؟!!حرف دارمنکته دارملیچار هماما بیخیال می‌گذرم. در درونم پیرمردی با خستگی مفرت می‌خندد. کثیر زمانی‌ست که دیگر حوصله‌ی این‌جور کارها را ندارم، حتی خود جلسه را و اگر نبود طبیب، در فروشگاه به تخم مرغ شمردن و بارکد زدن ادامه می‌دادم. صرفا آمده بودم ببینیم‌شان و هم بشنوم‌شان.درفشانی‌ها که تمام می‌شود نوبت به طبیب می‌رسد. خم می‌شوم و از کیفم قلم و دفتر می‌کشم بیرون اما...دل صنوبریم همچو بید لرزان استز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوستاگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما رابه عالمی نفروشیم مویی از سر دوستجلسه تمام می‌شود. می‌دوم به سمت حیات. نفس می‌کشم و به سمت روستا باز می‌گردم.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Wed, 15 Dec 2021 23:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کربلایی‌کاظم</title>
                <link>https://virgool.io/@madankan/%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85-rx4ecoqpn4yr</link>
                <description>ساعت ۴بعد از ظهر سرم را به صندلی تکیه داده بودم تا کمی درد گردن تسکین یابد. دقایقی گذشت و ناامید از بهبودی نسبی گوشی به‌دست شدم تا سرم را شیره بمالم:۵ثانیه، بعدی! ۵ثانیه، بعدی! ۵ثانیه، صبر! استوری راعی را کامل برانداز می‌کنم؛ «به یه مشت قالتاق می‌گیم استاد»ریپلای می‌زنم:« دقیقا!» و بعدی...سبد خرید که روی میز قرار می‌گیرد سرم را بالا می‌آورم و گوشی مرا رها می‌کند. ماکارانی ۱.۴ زر، بیب!کره‌ی حیوانی میهن، بیب!روغن مایع بهار، بیب!کارت عابر را می‌کشم و ۲برگهٔ قرعه‌کشی روی میز می‌گذارم:- حاج‌آقا این‌ها رو هم برای قرعه‌کشی پر کنید.- برای قرعه‌کشی؟- بله.- خودت بنویس.- اسم؟- کربلایی‌کاظم معدنی.- شماره تماس؟- صفر نهصد و نوزده.برگه‌ها را پر می‌کنم و کارت بانکی را روی میز قرار می‌دهم. پیرمرد تلاش می‌کند کارت را از میز بردارد اما نمی‌شود، دست راستش مشکلی دارد. بی‌درنگ کارت را به دستش می‌دهم. کربلایی‌کاظم بی‌مقدمه شروع به صحبت می‌کند:«من سال ۱۳۳۴ امتحان شیشم دادم.»سرم را بلند می‌کنم و با اشتیاق به چشمانش نگاه می‌کنم، ادامه می‌دهد:«اون موقع فقط من تو هیو قبول شدم، ماشین نبود که. با الاغ تا هشتگرد می‌رفتیم که امتحان بدیم. اون سال یکی از دوستام دوچرخه خرید و با دوچرخه‌اش من رو برد تا امتحان بدم. این پاساژ خاموشی رو می‌شناسی؟»به‌طبع جوابم مثبت است هرکس یک‌بار به هشتگرد رفته باشد پاساژ خاموشی را زیارت کرده! ادامه می‌دهد:- اون هم‌کلاس من بود، البته الآن مرده. یکی من بودم از هیو. یه‌نفر از برغان و یه‌نفر زیاران. سال ۱۳۴۳! چند سال پیش می‌شه؟- ۶۶سال پیش!- مدرسه این‌جا بود. یدونه دست‌شویی داشت. خانواده مدیر و دفتر و شیش تا کلاس! یدونه دست‌شویی! زمان ما اگه این همه امکانات بود...مکث می‌کند، انگار که حرفی ته گلویش باشد، صبر می‌کند تا حرف بپزد، پیرمرد صبور است، حرف‌هایش را با عجله پرتاب نمی‌کند که گفته باشد، آرام آرام می‌پزد، درست عین حلیم، بیاناتش با حرف‌های جوانان فست‌فودی امروزی متمایز است. افکارش را از سر می‌گیرد:«با قلم و دوات می‌نوشتیم، بخاطر همین دستم اینطور شد، دست‌نویس‌هام رو هنوز دارم! به نوه‌هام نشون می‌دم، دفتر که نبود کاغذ قیچی می‌کردیم روش می‌نوشتیم، این امکانات اگه زمان ما بود...»دومرتبه صبر، لحظاتی سکوت؛ نمی‌دانم حسرت است یا امید، به چشمانش دقیق‌تر نگاه می‌کنم؛ شفاف است، سیر است، پیرمرد هم به چشمانم نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد:به بچه‌ها می‌گم. می‌گم قدر این امکانات رو بدونید، خوب درس بخونید هیو رو بالا ببرید.می‌گوید بچه‌هامی‌شنوم جوانان ریشه در این خاکمی‌گوید امکاناتمی‌شنوم لحظاتمی‌گوید هیومی‌شنوم ایران...کربلایی تشکر می‌کند و می‌رود، می‌رود و من می‌مانم و موج، من می‌مانم و طوفان، موج شرم، طوفان شک.</description>
                <category>زهرا</category>
                <author>زهرا</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 12:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>