<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کمال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@madkamali</link>
        <description>کارمند دون پایه شرکت آی تی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 22:54:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3443/avatar/gxjrfi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کمال</title>
            <link>https://virgool.io/@madkamali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک قصه‌ی نا تمام</title>
                <link>https://virgool.io/@madkamali/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B5%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-wof0j3qohhpv</link>
                <description>  فنجان چايي اش نصفه است. یک نخ سیگار نصفه توی زیر سیگاری دود می‌کند. یک تابلوی نقاشی نیمه کاره روی سه پایه‌ای گوشه‌ی دیوار است. شیر دست‌شویی چکه می‌کند. چشم‌هایش نیمه باز اند. و از همه مهم‌تر «قصه اش» نا تمام مانده است.قصه ای که بیشتر از همه‌ی چرندیاتی که نوشته، «دوستش» دارد. چند سالی هست که نتوانسته تمامش کند. تمام شدن یک قصه برای یک «نویسنده» به این معنی نیست که از دست آن خلاص می‌شود، برعکس وقتی یک قصه برای يک نویسنده «تمام» می‌شود زندگی تازه‌ای برای خودش و قصه‌اش شروع می‌شود. نویسنده که چیزی پدید آورده و با تمام شدنش آن را به «کمال» رسانده لحظات جدیدی را با مخلوق تازه‌اش تجربه خواهد کرد و این اوج آفرینش یک چیز است و البته جزییات دیگری هم هست مثل همه ی آن امضاهایی که براي طرفداران می‌دهد یا مصاحبه هایی که روزنامه‌ها و مجله ها از او چاپ می‌کنند. زن‌هایی که برایش غش و ضعف می‌کنند یا مردهایی که بهش حسودی می‌کنند . بله این‌ها فرعیات قضیه است ... و به هرحال جزییات و کلیات هر چه که باشند، چند سالی هست که قصه‌ی نیمه تمامی روي دستش مانده مثل خیلی چیزهای نیمه تمام دیگری که اطرافش است .«برای کامل کردن یک داستان ، ابتدا خودت باید کامل باشی» این یک درس نویسنگی نیست. یک شعار دهن پرکن که کله گنده‌هایش می‌دهند هم نیست. يک ایده آل است که هر کسی به دنبالش است و کاملا مشخص است که توی این دنیای لعنتی هیچ کسی کامل نیست یا به قول این کاره‌هایش: «به کمال نرسیده است». اما به هر حال پایان دادن به یک قصه نباید انقدرها سخت و طاقت فرسا باشد و این همه سال وقت ببرد . البته بستگی دارد به این که نویسنده کی باشد و داستانش چی باشد. شاید قصه مال حال و روز امروز خود نویسنده است و هنوز اتفاقی برایش نیفتاده که با کمک آن داستانش را تمام کند. چایی توی فنجانش سرد شد و احتمالا تا فردا شب همان جا روی میزش می‌ماند . سیگارش انقدر توی زیرسیگاری دود کرد که خاموش شد. تابلوی نقاشی همان جا نیمه تمام است و البته فقط چهره‌ی زنی که وسط تابلو است نا تمام مانده است. کلاه حصیری دارد و دامن چین دار سفید با خط‌های قرمزی پوشیده، بلوز ساده‌ی سفید به تن دارد و انقدر اندامش راحت ترسیم شده که از فرط سادگی و زیبایی بیننده را دیوانه می‌کند . اما صورتش . شاید هیچ صورتی نتوان برای این همه سادگی و توازن کشید . قصه ی این تابلو هم دقیقا همان قصه‌ی نا تمام نویسنده است . بله ! دلیل این که قصه ی نویسنده تمام نمی‌شد به همین خاطر است. باید کسی بیاید و تمامش کند . نه این کار خودش نیست . او کمک می‌خواهد ! چایی نصفه، سیگارهای خاموش شده در زیرسیگاری تابلوی نقاشی و حالا چشمهایش هم بسته می‌شوند ولی شیر همچنان چکه می‌کند . خواب میبیند. خواب همان زنی که می‌خواسته صورتش را بکشد با همان لباس سفید با خط‌های در هم و برهم قرمز و البته در رویا صورتش کاملا معلوم است. لبخند زیبایی دارد نور آفتاب توي صورتش لیز می‌خورد. مژه‌ی چشم‌هایش اشعه های خورشید را نوازش می‌کنند. ابروهایش هیچ سایه ای ندارند و چشم هایش برق خورشید دارند. حالا نویسنده بهترین رویایی را که یک هنرمند می‌تواند ببیند، می‌بیند. رویاهای الهام بخش در دنیا انقدر کم اتفاق می‌افتند که می‌شود با دیدند یکی شان ذوق مرگ شد . زن تابلوی نقاشی موهای نویسنده را نوازش می‌کند در حالی که هردوشان زیر سایه‌ی درخت توي تابلوی نقاشی به هم تکیه کرده اند و زن برایش از پایانِ قصه‌ی نیمه تمامش حرف می‌زند و این که: «آخر داستان چگونه نقاش، نقاشی نیمه تمامش را با دیدن یک خواب تمام کرد و ... » نویسنده درست لحظه ای که در خواب با خودش فکر کرد، باید وقتی بیدار شد همه‌ی این ها به یادش باشد، از خواب پرید ! و حرف های زن نا تمام ماند. نفهمید نقاش بعد از پایان نقاشی چه اتفاقی برایش می‌فتد؟ لعنتی حتی رویای الهام بخشش هم نیمه تمام بود. نویسنده بدون معطلی خودش را به سه پایه رساند. رنگ ها را با هم مخلوط کرد و صورت زن را نقاشی کرد و روی تخت دراز کشید و خوابید. فردای آن روز نقاشی را برای تنها گالری نقاشی که اسمش را شنیده بود، فرستاد. سه هفته بعد نامه‌ای به آدرس نویسنده آمد : « اسم من خانم مـ... است ، صاحب گالری ای هستم که شما نقاشی تان را به آن فرستادید. باید بگویم هنوز هم از این که صورت من را آنچنان دقیق نقاشی کرده اید متعجب ام . چون کاملا مطمئن هستم که ما همدیگر را ملاقات نکرده ایم. لطف کنید و هر چه زود تر به گالری من بیایید ... » نامه هیچ وقت به دست نویسنده نرسید. او برای تمام کردن داستان نیمه تمامی که داشت دیوانه اش می‌کرد یک سفر به دور دنیا با پای پیاده را آغاز کرده بود ...</description>
                <category>کمال</category>
                <author>کمال</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2018 15:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقصد جاده است</title>
                <link>https://virgool.io/@madkamali/%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hz6axughimzk</link>
                <description> یه جاده است، خاکی. مثل اینکه دو سه ساعت پیش یه نم بارون زده  به خاک گرم جاده ،یه رگبار زود گذر که فقط خاک رس روی جاده رو کمی تر کرده  و رنگ خاک از قرمز به سمت قهوه‌ای متمایل شده. بوی خاک نمناک دماغ آدم رو نوازش میده و نور آفتاب ساعت یازده صبح، روح رو به پرواز کردن تشویق می‌کنه. چشم که میندازی به جاده، چارصد پونصد متر اون طرف تر،اونجا که شاید یه درخت بیده، آره يه بید مجنون که بچه‌ها میگن بید فرق وسط، می‌پیچه،می‌پیچه پشت اون تپه سبز رنگ. معلومه که مدت‌هاست گله‌ای از اینجا رد نشده چون رنگ سبز تپه‌ها از رنگ قهوه‌ای شون بیشتره. جاده تا برسه به تپه دوتا پیچ می‌خوره. نمی‌دونم چه دلیلی داشته شاید اونی که این جاده رو درست کرده مست بوده! ولي نه جاده‌های توی دشت و صحرا بر اثر مرور زمان از بس آدم‌ها و حيوون‌ها ازش رد می‌شوند مشخص می‌شه. نمی‌شه که همه‌ی آدم‌ها و حیوون‌ها سرخوش باشند. نمی‌دونم چرا این پیچ‌هارو داره، هر چی هست با این پیچ‌ها جاده خواستنی تر می‌شه با اين پیچ‌های راز آمیزش. امکان نداره یه نفر به اینجا برسه و نخواد تا آخرش ادامه بده. فکر اينکه، پشت اون تپه، همون جا که دیگه نمی‌شه ادامه جاده رو دید، چیه؟ یک لحظه هم آدم رو رها نمی‌کنه. برای همینه که وسوسه می‌شی که ادامه بدی. توی دل آدم آشوب می‌شه که: ای وای حالا چی می‌شه؟ پشت اون تپه چیه؟ نکنه دیگه این دشت قشنگ نباشه یا از همه بدتر نکنه که به یه شهر شلوغ دیگه برسم!!! همه این‌ها هیجان جاده رو زیادتر می‌کنه فرقی نداره پیاده باشی یا با یه دوچرخه ولی حتما با ماشین نیستی. پس وقتی راه میری یا رکاب می‌زنی صدای خرد شدن گوله‌های ریز خاک نمناک رو زیر پا یا چرخ دوچرخه به خوبی می‌شنوی، چقدر صدای لذت بخشیه و با یه رتیم قطع نشدنی تکرار می‌شه، شبیه خرت‌خرته ولی خيلی دلنشین‌تر. مث وقتی عشقت جلوت بیسکوییت می‌خوره! بعد، نزدیک ظهر که می‌شه یه کمی پاهات خسته شده دلت می‌خواد دستت رو بکنی توی کوله پشتی و ظرف آب رو در بیاری اما دلت نمیاد، دلت نمیاد ریتم راه رفتن رو به هم بزنی ... وقتی دیگه میل جسمت بر خواستن روحت غلبه می‌کنه می ایستی، اون وقته که هم کمی آب می‌خوری و هم برمی‌گردی و به پشت سرت نگاه می‌کنی. شاید با خودت بگی « اه من چقدر راه اومدم» شاید هم برات مهم نباشه. آره! حتی یه ذره هم به این نباید فکر کنی که آخرش چی می‌شه. همیشه، این فکر کردن به آخرش، آدم رو داغون می‌کنه. چون اینکه آخرش چی میشه مهم نيست ! باور کنيد مهم نيست! مهم اینه که شما الان اینجا وسط این جاده که مثل اَبروی کمون یار قشنگه ایستادی. مهم خودِ خودِ اين جاده است، نه هيچ چيز ديگه و نه مقصد ! تو بخاطر جاده است که اینجایی به خاطر اونه که لذت میبری. به خاطر اونه که به یه جایی می‌رسی.پس ياد مون نره که هدف جاده است، مقصد جاده!  </description>
                <category>کمال</category>
                <author>کمال</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2018 18:45:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی تورنت چیست ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@madkamali/%D9%82%D8%B5%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hwnol5tbb3y5</link>
                <description>به‌طور خلاصه، به‌زبان خودمانی، تورنت یک شبکه است ... شبکه‌ای از کامپیوترهای کاربران دنیا که از طریق شبکه جهانی وب به یکدیگر وصل هستند. اولین بار که اینترنت را اختراع میکردند، چیزی به نام سرور و دیتاسنتر و هاست و وب‌سایت وجود نداشت، فقط کامپیوترهای چند نفر توی چند دانشگاه به هم وصل بودند. اسم همان را گذاشتند اینترنت برای اینکه فایل و لینک هم برای هم بفرستند، یک چیزی ساختند به نام یوزنت ( usenet)  و کامپیوترها را به هم وصل میکردند (هنوز هم یوزنت هست و استفاده هم می‌شود)و  بعد اینها بزرگ شدند اول فقط وب بود (یعنی یک شبکه بود) وبعد نیاز شد که پایگاه‌های بزرگ بسازند و وب&quot;ُسایت&quot; داشته باشند. پس یک سری کامپیوترهای خیلی قدرتمند به حد وسعشان را یک جا جمع کردند، گفتند: اینجا پایگاه داده‌ها(دیتاسنتر) باشد. بعد دیگر همه کامپیوترها اول به این پایگاه‌ها وصل میشدند و به هم کمتر کار داشتند. ولی از آنجایی که &quot;هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ...&quot; یک آقایی  به نام &quot;برام کوهن&quot; سال 2001 برای اشتراک فایل ها &quot;روزگار وصل&quot; کامیپوترها را باز جویید! و یک پروتوکل ساخت برای اشتراک‌گذاری و اسمش را هم گذاشت بیت تورنت Bittorrent که مثل همان اول‌های اینترنت فایل ها فقط روی سیستم کاربران باشند و نه در دیتا سنترها و کاربرانِ همه جا غیر از ایران که به پهنای باند بی‌حدوحساب وصل اند، اجازه می‌دهند که فایل ها را از روی کامپیوترشان دانلود کنید به شرطی که شما هم به دیگران این اجازه را بدهید و البته میتوانی هم ندهی و از این سفره ای که پهن شده فقط بخوری و چیزی در آن نگذاری! ماشالا خیر وبرکت زیاد دارد!به هر حال تورنت اینگونه متولد شد. ولی پدر و مادرش را هم بشناسید... کمی قبل از تولد تورنت حرف از حق کپی رایت و اینها در اینترنت بالا گرفت. شما شاید یادتان نباشد سال 2000 گروه متالیکا از یک سایت/نرم‌افزار خیلی پرطرفدار و گولاخ به نام نپستر شکایت کرد . نپستر هم یک جورهایی پدر تورنت بود. &quot;شان فنینگ&quot; یک نرم‌افزار درست کرده بود به اسم  نپستر، یک شبکه نظیر به نظیر(peer to peer environment) با استفاده از این نرم افزار ساخته شده بود که کاربران فایل‌های موزیکشان را در آن برای هم به اشتراک می‌گذاشتند. شکایت متالیکا اثر کرد و نپستر نیست و نابود شد ولی از خاکستر آن تورنت متولد شد. که با همه بگیر ببندهای دنیای آزاد و شکایت مکایت‌ها هنوز هم هست و هنوز هم برای ما که دستمان از &quot;نخیل&quot; کوتاه هست بهترین &quot;خرما&quot; برای پیدا کردن فایل ها و دانلود کردن است.یک سرچ بکنید. بهترین سایت‌های تورنت را راحت پیدا می‌کنید و بعد دانلود کردن را شروع کنید.</description>
                <category>کمال</category>
                <author>کمال</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2018 13:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>