<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های maed</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maede.hajiakbari</link>
        <description>یک عدد متعصبِ دوبه‌شکِ غرغرو . اینجا تکه‌پاره‌هایی که توی سرم می‌پیچن رو می‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:08:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/913745/avatar/NQpZTF.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>maed</title>
            <link>https://virgool.io/@maede.hajiakbari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیلم‌شدگی زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@maede.hajiakbari/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-qymmvqqbkq9j</link>
                <description>تاحالا شده با خودتان خلوت کرده و به این نتیجه رسیده باشید که زندگی شما یک فیلم است ؟ یعنی کسی هست که خودش را یک گوشه ای قایم کرده و دارد زندگی شما را با همه ی تصادف ها و لحظات غیرمنتظره اش کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین میکند ؟ بعد با خود فکر کنید که خب این فیلم به درد چه کسی میخورد ؟ مثلا قرار است برود کن یا برود اسکار ؟! اصلا چه کسی حاضر است بیاید این همه وقت بگذارد و برای شما چنین اهمیتی و زحمتی قایل شود!  از آخرهای تیر این تابستان چنین حسی به من دست داده بود. شاید بگویید شبیه ترومن شو. اما نه. نه به آن بزرگی و شیک و پیکی. زندگی من خلاصه شده در کارهای کوچک و ناپیدا در شهری بزرگ و شلوغ. طی این دو ماه احساس میکردم تمام حرکاتم زیر نظر یک دوربین بزرگ است. و تمام این مدت در تلاش بودم که خواسته ی کارگردان برای بازی گرفتن از خودم را حدس بزنم. یعنی فیلم زندگی من از این لحاظ یونیک و جدید محسوب می شود. از لحاظ عدم آشنایی بازیگر با عوامل فیلم! احساس میکردم تمام آدم هایی که باهاشان برخورد میکنم طبق دستور و فیلمنامه ی کارگردان سر راه من قرار گرفته اند! نابازیگر هایی که حاضر شده بودند برای تفریح یا شاید پول در این فیلم نقشی ایفا کنند. صبح ها میرفتم سر کار و در آنجا زیر نظر دوربین های مدار بسته کار میکردم. در خیابان نیز گوشه و کنار دوربین این مغازه و آن مغازه بود ... سر چهار راه ها ... در فروشگاه ها ... در وسایل نقلیه. در خانه احتمال اینکه شنود کارگذاشته باشند بود. میشود از صدا و صوت به تصویر رسید. مثل نمایش رادیویی. الخلاصه این دو ماه برای من عمیقا عجیب گذشت ... عمیقا جالب گذشت. من این تجربه ام را دوست دارم. گرچه اذیت ها شدم ... خانواده که از حرف هایم سر درنمی آوردند من را به دست دکتر و پزشک و مشاوره سپردند. وقت زیادی هدر رفت و نتیجه ای حاصل نشد. قماش دکترها واقعا خنگ اند. حرف و حس من را درک نمیکردند. نمیدانم شما می توانید درک کنید که مورد بازی قرار گرفتن چجور است یا نه ؛ باری به هر جهت این بود ماجرای تابستان آخرین سال از قرن چهارده شمسی ...</description>
                <category>maed</category>
                <author>maed</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 21:50:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده‌قصه‌های تصادفی با واژه‌های تصادفی (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@maede.hajiakbari/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%DB%B3-wqz44tt7d5pf</link>
                <description>سر/ سینه/ پا / پاره / خطدر باز شد و خجسته خودش را توی اتاق پرتاب کرد‌. لبه‌ی تخت فلزیِ وار رفته نشست. پاهایش را از کفش درآورد. کفش‌های کهنه با خستگی به ریشش می‌خندیدند. اما خجسته بهشان محل نذاشت. با دست شروع کرد به مالش دادن پاها. بی اراده دست‌های یخ‌زده را روی پوست بخار گرفته پاهایش می‌کشید. چشمانش به نقطه‌ی ناپیدایی کف اتاق دوخته شده بود. انگار نگاهش از گلیم کف اتاق رد می‌شد؛ می‌رفت توی سینه‌ی زمین. یک جای سرد و تاریک. گلیم کف اتاق پاره و رنگ و رورفته بود. چهار دیوار بلند اتاق تا کمر کبود بودند. پاهایش که کمی گرم شد همانطور با لباس روی تخت دراز شد. طاق باز. دست هایش را زیر سرش گذاشت. بهتر بود کت و شلوار عاریه‌اش را در می‌آورد و مرتب روی چوب‌رختی آویزان می‌کرد. اما چند دقیقه استراحت به جایی بر نمی‌خورد. خواست چشمانش را ببندد ولی دیوارها شروع کردند به بلند شدن دور سرش. خط دیوارها می‌رفت و می‌رفت و در نقطه‌ای ناپیدا بهم می‌خورد. پلک‌هایش قفل شدند. سقف اتاق گم شده بود. خجسته احساس کرد که نقطه دارد از روی تخت بلندش می‌کند. انگار خیره شدن به نوک دیوارها بی‌وزنش می‌کرد. ذوق کرد. شاید دل این دیوارها بالاخره به رحم آمده بود. این دیوارها ناله هایش را شنیده بودند. صدای خفه‌ی زاری‌هایش به تن این دیوارها مانده بود. چیزی ته دلش شکست اما خوشحال بود. دیوارها داشتند میبردنش.</description>
                <category>maed</category>
                <author>maed</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 12:56:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده‌قصه‌های تصادفی با واژه‌های تصادفی (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@maede.hajiakbari/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%DB%B2-lf1hdgkj0b6r</link>
                <description>واژه ها : استمناء / جر زنی / اسفند / خردسالی / شکایتزمین سرخ است. سوراخ دهن دره می‌کند. بلعیده‌شده‌ها روی هوا قدم می‌زنند . آخر داستان را برایتان گفته بودم؟ می‌دانید که از زمین سرخ نشاید و نباید و نتواند که سبز بروید. من روی خردسالی‌ام قدم می‌زنم. قرچ قرچش گوش‌هایم را پر می‌کند. رعشه می‌گیرم. به یک جهش روی بام اسمتناء می‌افتم. خوب رویش می‌غلتم. غلت و واغلت. پیش خودم برای خودم. بی‌مهابا. بی چشم داشت. می‌غلتم و می‌لغزم و می‌سُرم. پاها را روی چشم‌ها گذاشته فشار می‌دهم. کاش چشم‌هایم بترکد. همانطور که اسفندهای کوچک هل‌هله‌کنان روی آتش می‌ترکند. بام استمناء چقدر بلند است! خدای خدایان را بخوانید. به آوازی رسا. رب‌النوع شکایت بیخ حلقم را چسبیده. نفس‌هایم به شماره می افتد. با گوشه‌ی لب لبخندی می‌سازم. رب‌النوع رم می‌کند. از بلندی می‌افتم. اسمش سقوط نیست. شاید یک شیرجه. سقوط را بیش از حد دستمال کرده‌اند. جنس دستمال شده را دوست ندارم. باید به یکی از زیر دست‌هایش شکایت ببرم. در دادخواست می‌نویسم شکایت دارم علیه رب قادر متعال، خدای خدایان : رب‌النوع شکایت. این یک جر زنی است. می‌دانم. راستی آخر داستان را برایتان گفته بودم؟</description>
                <category>maed</category>
                <author>maed</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jun 2021 10:26:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده‌قصه‌های تصادفی با واژه‌های تصادفی</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-ofuplmvpx3j9</link>
                <description>واژه‌‌ها با تمام سنگینی و عظمتی که دارن، سرگردون تو فضا و مکان واسه خودشون می‌چرخن. من یقه‌ی یه سریشون رو می‌گیرم و می‌ندازمشون توی یه قصه ... یه جور تمرین که کمتر با نوشتن غریبی کنیم.واژه ها: زل زدن / گُل / خاکستری / صدا / کُتسوسک کوچولو رفت و رفت تا رسید به جوی آب. سرش را کرد توی آب خاکستری و یک عالم آب خورد. داشت دهانش را با پشت دست پاک می‌کرد که چشمش افتاد به یک سوسک کت‌شلواری. سر سوسک خشک و سنگین، از توی یقه‌اش بیرون زده بود. عینک تک‌چشمش برق می‌زد. طوری راه می‌رفت انگار همین حالا یک عصا را درسته قورت داده. کت‌شلواری آمد نشست کنار جوی آب و پاهایش را انداخت روی هم و به چشم‌های گرد شده‌ی سوسک کوچولو زل زد. سوسک کوچولو سرخ شد. سرش را تندی انداخت پایین. زنبیلش را برداشت انداخت روی کولش خواست راه بیفتد برود سمت دِه که صدایی بلند شد: «آهای! با شما هستم.» سوسک کوچولو ایستاد. زیرچشمی نگاهی به دور و برش انداخت. توی سفیدی دشت هیچکس نبود. شرشر آب بود و بوی ته مانده‌های قهوه‌ای. سوسک کوچولو خواست راه بیفتد که این بار صدا بلندتر از قبل بلند شد: «دوست عزیز یک لحظه صبر کنید. کار مهمی با شما دارم.» کت‌شلواری با همان حالت خشک و ناملایمش، جلو دوید و راه سوسک کوچولو را بند آورد. سایه دراز و بلند کت شلواری روی سوسک کوچولو افتاد و او را ترساند. کت و شلواری با صدای دورگه‌اش گفت :« حال شما چطور است؟ خانم والده سلامت هستند انشالله؟!! غرض از مزاحمت می‌خواستم خواهش کنم اگر می‌شود محبت کنید این شاخه گل ناقابل را برای منزل ببرید.» ناگهان باد و طوفانی شد و همه چیز بهم پیچید. سوسک کوچولو تا آمد به خودش بجنبد یکهو دید شاخه گل پلاسیده و سبز رنگی توی زنبیلش افتاده. خبری از کت‌شلواری نبود. دست برد شاخه گل را برداشت. شاخه گل مثل برق به دستش چسبید و سوسک کوچولو آرام و بی‌جان روی دشت کاشی‌های سفید افتاد.پس‌نوشت : اگر دوست داشتید میتونید یه سری واژه‌ی یهویی ، مثلا ۳ تا ، ۵ تا ، ... پیشنهاد بدید و منتظر قصه ای که ازشون درمیارم باشید</description>
                <category>maed</category>
                <author>maed</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jun 2021 21:13:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>FOMO : fear of missing out !</title>
                <link>https://virgool.io/@maede.hajiakbari/fomo-fear-of-missing-out-twu7sfaty9dc</link>
                <description>... و زمانی که «بودن» در «داشتن» تعریف شد! داشتن هر آنچه دیگری‌ها دارند، یا دقیق‌تر، هرآنچه که دیگری‌ها به نمایش، درمعرض دیدها، می‌گذارند. از تازه‌ترین جریان کاشت ناخن محبوب گرفته تا آخرین نحوه‌ی فکر و احساس ِِبه اصطلاح معقول درباره وقایع روزمره. آخرین رژیم غذایی باکلاس و یا به‌نوعی سالم تا آخرین مدل راحت پول‌دار شدن یک شبه. و زمانی که «بودن» در «مصرف کردن» تعریف شد!باید نت داشته باشی و دیتا مصرف کنی تا همین فعل ساده‌ی بودن در موردت صدق کند!</description>
                <category>maed</category>
                <author>maed</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 02:22:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنل ، داستان کوتاهی از نیکولای گوگول</title>
                <link>https://virgool.io/@maede.hajiakbari/%D8%B4%D9%86%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%88%D9%84-oirnlffpxgy6</link>
                <description>نخیر ، عاطفه این حرف‌ها ( این ملاحظات ) سرش نمی‌شود. باید تن داد.نمی‌توانم ازش فرار کنم. می‌دانم زیاد هست. خیلی هم هست، در اشکال و ابعاد و طعم‌ها و رنگ‌های مختلف ، اما من گیر این یکی افتاده‌ام! گیر این داستان کوچک قرن نوزدهمی. جملاتش، ریخت و سر و شکل‌شان، خود داستان، خود نویسنده‌‌، شیفته‌ام می‌کنند. وابسته شده‌ام. زمین و زمان بهم می‌پیچند. من آکاکی می‌شوم. من گوگول کارمند می‌شوم. من لای کلمات خشایار دیهیمی گم ‌می‌شوم و حتی برایم مهم نیست که داستان را به زبان اصلی نخوانده‌ام یا چه. من این داستان را آنقدر در دهان چرخانده‌ام که ... نه میدانم که آن روز هیچ وقت نخواهد آمد. روزی که از مزه مزه کردنش خسته شوم و قورتش بدهم. من عاشق این داستانم، او من را قورت داده است، یک لقمه چپ!</description>
                <category>maed</category>
                <author>maed</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 16:00:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>