<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مائده قرغشه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maedegharghashe</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:12:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/764749/avatar/4KUdLj.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مائده قرغشه</title>
            <link>https://virgool.io/@maedegharghashe</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی ارزش زیستن دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maedegharghashe/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-etyelept9tc6</link>
                <description>وقتی از سرویس بهداشتی اومدم بیرون و با اون جماعت برخورد کردم :)یکی از دوستای قدیمیم رو در کافه ملاقات کردم. اینجوری تعریف میکرد: یه جمعه ای ساعت هفت و ربع صبح در حالی که مغزش از ساعت شش صبح فرمان میداده که ٫مثانه پر می‌باشد لطفا در اسرع وقت نسبت به خالی نمودن آن اقدام نمایید٫ بیدار شده و لبه تخت نشسته و احساس کرده بدنش چقدر خسته هست و به استراحت بیشتری نیاز داره.  شبِ اون صبح با خانواده و گروهی از دوستاش دیر رسیده بودن ویلا و با اینکه اکثر افراد گروه آدم های سحر خیزی بودن اما سکوتی سراسر ویلا بزرگشون رو فرا گرفته بود. پس تصمیم می‌گیره مثانه رو خالی کنه و یک ساعت بیشتر بخوابه.  می‌گفت عادتش در خوابیدن این بوده که همیشه با شورت و تاپ بخوابه و چون فکر می‌کرده همه خوابن تصمیم می‌گیره همون جوری بره سرویس بهداشتی، کنار اتاقش در طبقه دوم.  وقتی نشسته رو توالت فرنگی و کارشو کرد، چند دقیقه ای هم چرت زده و وقتی از اونجا اومده بیرون با صحنه ای مواجه شده که میگه زندگیم به قبل و بعد از اون تقسیم میشه.  به اینجای داستان که رسید موبایلش زنگ خورد و شروع به صحبت کرد و منم مشغول خوردن کیک شکلاتیم بودم و به این فکر می‌کردم کاش تو خونه و رو تختم بودم، بدنم احساس خستگی می کرد مثل خودِ قصه اش. تلفنش که تمام شد گفتم: نمیشد جواب ندی؟ دوست داشتم ببینم ادامش چی میشه.گفت: نمُردم که، میگم الان. نمی‌خوای دست از این تعیین تکلیف گیریت برای دیگران برداری؟ فکر کن پیام بازرگانی پخش شد. به تعیین و تکلیف هایی که هر روز اجازه میدادم به خودم برای دیگران کنم فکر کردم و تنم داغ شد شاید از خجالت. بعد از چند ثانیه دوباره شروع کرد. باورت میشه وقتی از سرویس اومدم بیرون خانواده و دوستام رو دیدم با کیک تولد طرح مورد علاقم درختِ چنار؟ یهو بنگی صدای ترکیدن اومد و برگ های پاییزی زرد و قرمزی که از حیاط جمع کرده بودن رو ریختن رو سرم. آهنگ تولدت مبارک پخش شد و همگی که حدودا بیست نفری می شدن شروع کردن مثل گروه سرود آهنگ تولدت مبارک رو‌ خوندن. یهو فرهام با یه دوربین هندی کن قدیمی مثل این فیلم بردار حرفه ای ها اومد تو صورتم. مامانم گفت: به افتخار سی سال شدنت دختر قشنگم، لبخند بزن. منو سفت فشرد در بغلش و چیلیک چیلک شروع کردن به عکس انداختن ازم.هیچ آب دهانی نداشتم که قورت بدم. دهنم خشکِ خشک شده بود. راه گلوم بسته بود. انگار سال ها از اون لوله هیچی پایین نرفته بود، قلبم از شدت خوشحالی معکوس عمل می‌کرد و نمی‌فهمید چطور داره از رگ ها خون رو جا به جا می‌کنه، در مرکز توجه بودن دلهره بیش از اندازه ای وارد می کرد. من برای دستشویی از اتاق بیرون اومده بودم نه جشن!بعد یهو قاه قاه زد زیر خنده و گفت: باورت میشه؟ میتونی منو با یه تاپ زرد و یه شورتک رنگو رو رفته و موهای شونه نشده بدون ماسک مو که از شب قبل خشک نشده و وز کرده تصور کنی؟ با تعجب و ابروهایی که به بالاترین درجه ممکن بالا رفته بود گفتم: عجب حماقتی کردنا، نه؟ خیلی بی فکرن! این پیشنهاد مسخره مال کی بود؟یهو دیدم خیلی خونسرد و با یه لبخند از سر شعف گفت: نه مایی، این حرفو نزن، من مثل تو فکر نمی کنم. من توسط عده ای دوست داشته شده بودم، کیلومترها از تهران اومده بودن، پنج صبح بیدار شده بودن، همه کارهارو به سبک بدون زباله و پایدار انجام داده بودن، خودشون بهترین لباس هاشون رو پوشیده بودن، بوی عطر تک تکشون هنوز تو هوای پاییزمه. این یعنی اونا تصمیم گرفته بودن و اراده کرده بودن، اون زمان رو به خاطر من در اون مکان حضور داشته باشند، حضور در لحظه به خاطر من، میفهمی؟ این کارشون به خاطر انسجام روابطمون بود، میخواستن بگن من و فکرام براشون مهم هستم، دوستم دارن، اون لحظه عین یه زندگی اصیل بود، پرشکوه و با اصالت.اینجا داستان که رسید یه مکث کوتاهی کرد و دوباره ادامه داد: حالم به شدت منقلب شده بود، من سی سال دنبال معنای زندگی می‌گشتم، میخواستم زندگی رو با تحصیل، کار،پول و ... معنا کنم، هر وقت که حس پوچی سرتاسر وجودمو می‌گرفت، هر وقت فکر می کردم در این دنیا تنهاترینم، تنها چیزی که آرومم می کرد و فکر می کردم جزو روزهایی میشه که واقعا زندگی کردم، خدمت به درختا، و محیط زیست بود، اونا حالمو خوب می کردن، یه عمر از نزدیک ترین هم نوع های خودم غافل شده بودم، و فکر میکردم کسی منو نمی‌فهمه، اما همین که می‌دیدم کیکم طرح درخته، و با اون همه مهمون همه چی پایدار هست، حتی از بادکنک و فشفشه و ... استفاده نکردن به خاطر اینکه اذیت نشم از تولید زباله، عین رویا و خوشبختی بود. تو منو میفهمی؟ و ادامه داد.بغض گلمو در تنگنای بدی قرار داده بود اجازه خواستم برم تو اتاقم، فرصت میخواستم برای درک این غافلگیری بزرگ، نمی‌تونستم تو اتاق بمونم، لباس پوشیدم و تا جایی که پاهام توان داشت دویدم. تا دریا، یک کیلومتری راه بود. هشتِ صبحِ ابری پاییزی لبِ دریا از خوشحالی جیغ زدم و گریه کردم. من معنا داشتم، من تو این دنیا حضور داشتم، من موارد بیشماری دلیل برای زندگی داشتم، چِم شده بود چهار پنج سال اخیر؟داستانش تمام شد، زندگی رو احساس کرده بود.از حضورش در کافه و هم صحبتی باهاش خوشحال بودم. حس و حال اون روز تولدش رو آرزو کردم. بهم گفت: تو چند وقت پیش سی ساله شدی،هان؟ انقلابی درونت شکل نگرفت؟ مثلا تغییر خلقی؟ عادتی؟ چیزی؟ حرفاشو نمی‌فهمیدم، شاید به اندازه اون زندگی رو حس نکرده بودم. خندیدم و گفتم: نه بابا، چه انقلابی، چند تا عادت هام تغییر کرده اما نمیشه بهش گفت انقلاب.گفت: مثلا چی، بگو دیگه. گفتم: آخه آنقدر تغییرات تو بنیادی بود که خجالت میکشم بگم‌. گفت: حالا بگو، دوست دارم بدونم، رفیقیما گفتم: اُمممم، مثلا هلو رو با پوستش میخورم، حتی اگه پوست تنم دون دون بشه.یا مثلا دیگه بدم نمیاد سالاد شیرازی خنک رو بریزم رو لوبیا پلو داغ، حتی اگه خیارا و گوجه ها داغ بشه.دیگه مثل قدیما حس گرسنگی رو نمیتونم تحمل کنم و کلافه میشم، آدم های از درون احمق از بیرون پر طمطراق هم. اصلا به قول یه بزرگی این روزها نسبت به همه چیز به شکل بسیار متعصبانه ای،بی تعصبم. گفت: انقلاب منم از بی تعصبی شروع شد. فکر کنم نزدیکی.</description>
                <category>مائده قرغشه</category>
                <author>مائده قرغشه</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 01:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابات چپه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maedegharghashe/maede-5tb93f-skx3bvfgsnpt</link>
                <description>روزهای بی شماری قبل از دیروز سمسار اومده بود دمه خونمون، تابستان بود. داشتیم وسایل انباری رو میفروختیم. بابا نبود. مامان به سمسار گفته بود فقط اون موتورهای کولر و پمپ های خراب و لوله های گاز و ... فروشیه، و‌ خودش رفته بود تو خونه. تو کوچه و روی سکو نشسته بودم با یه چنگال پلو خوری و یه پیش دستی هندوانه. یه روسری سفید سرم بود با یه فُکُل‌ ریز در قسمت جلویی سر و تیشرت صورتی با طرح میکی موسِ آستین کوتاه (مدرسه برام جشن تکلیف گرفته بود و تو اوجِ اعتقادات بودم، تازه متوجه داغی جهنم و انبوه درختان بهشتی شده بودم) و داشتم از آفتاب که بی منت می‌تابید لذت می‌بردم و به این فکر میکردم که اینجا مگه جهنم که آنقدر گرمه، و اونارو بِِر و بِر نگاه میکردم.یه عالمه کتاب گوشه انباری بود یکی از سمسارها گفت: اونا فروشیه؟من: بر و بر نگاشون کردم‌. گفت مال کین اینا؟ گفتم بابام. کتابارو یکی یکی دید و رو کرد به اون یکی و گفت: چپ ام هست عاشقان سوسیالیست، انسجام همگانی، سهمی برابر در سود همگانی برای تمامی قشرهای جامعه. اون یکی گفت نه بابا راست هست، این کتابارو ببین. من که نمی‌فهمیدم در مورد چه چیزی حرف میزنند، فقط دلم میخواست چنگال رو فرو کنم تو چشم سمسار اولیه چون به بابام گفته بود چپول.(چون احمق بودم و فکر میکردم انحراف چشم یعنی امتیاز منفی)با حرص گفتم بابای من چشاش چپ نیست.سمسار گفت: چپول رو نمیگم که، چپ رو میگم، هندونتو بخور.من که معنای حرفاشونو نفهمیده بودم سلاحمو با حرص کوبیدم تو هندوانه و در سکوت به چنگال فرو کردن تو چشم سمسار و واژه چپ فکر کردم.امروز که بزرگتر شدم، بازم به راست و چپ فکر می‌کنم از دریچه کتاباش بازم فکر میکنم به بابام به دنیاش به سکوتش به آرزوهاش میبینم چقدر این بابا هیجان انگیز بود، چقدر دنبال فهمیدن بود، توسال هشتاد زمین فروخت تا کامپیوتر بخره، بعدش بعدِ سرکار یه کارت اینترنت می‌خرید که از دنیای بی پایان داده ها لذت ببره. ساعت ها تلفنمون اِشغال بود و عمه و دایی زنگ میزدن که چرا اِشغالید؟ بابا تو اینترنت در حال سر و کله زدن با خودش و مغزش بود.بابا در راه برگشت از سرکار همیشه به غیر از میوه یه چیزی دستش بود فرهنگ لغت کامپیوتر و اینترنت، سی دی کنسرت یانی، نوار کاست فرهاد، و در محرم نوار کاست کویتی پور،  هر روز روزنامه های مختلف از همشهری بگیر تا جام جم و ... کافی بود یکی ازش بپرسه چطوری لوله کشی آب کنم، تا فرداش با کلی کتاب و منابع بیاد خونه تا بخونه و بخونه و بخونه. یه جوری بلند بلند با فرهاد تو ماشینش میخوند این غریبه کیه از من چی میخواد؟ که بعدش تا ساعت ها یه حفره تو خالی در مغزم باز میشد که غریبه ای که بابا میگه کیه؟کلی عکس از بچگیم دارم با دوربین Canon. بابام به عکاسی عشق می‌ورزید در موردش میخواند و عکس می‌گرفت. پرتره می‌گرفت ازم وقتی پرتره مد نبود :) واسش قلب آبی بذارم؟ می گذارید؟ ? چون روحش به اندازه آسمان ها بزرگ بود، واسه همین نتونست تو کالبد زمینی دوام بیاره. رنج نبودت سروسامان داد مغز نابالغم رو.?</description>
                <category>مائده قرغشه</category>
                <author>مائده قرغشه</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 19:56:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکسن HPV برای جلوگیری از چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maedegharghashe/%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%86-hpv-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C-yetb4cagrdde</link>
                <description>اتوبوس بین مسیر برای استراحت نگه داشته بود. پیاده شدیم تا هوایی به کله هامون بخوره، که یهو دیدیم رنگ صورت صاحب اتوبوس پریده و نمیتونه قدم برداره اطرافیان گفتن حالش خوب نیست اول پیش خودم قضاوتش کردم که داره خودشو لوس می‌کنه، اینکه چیزیش نبود و گذشتم. بعد از یه ربع که برگشتیم دیدیم حالش بدتر شده و بقیه زنگ زدن اورژانس. شنیدم که گفتن سرطان دهانه رحم دارن و این حالتاشون به خاطر بیماری هست. کُپ کردم، تهش چهل سالش بود، از اول سفر حتی یکی از سلول های ذهنم هم گمان نمی‌کرد حامل همچین رنجِ عظیمی باشه. مغزم صاحب اتوبوس زنِ خوشگلِ جوانِ شاد دارای سرطان دهانه رحم ندیده بود.مرجان دوست و همسفرم گفت: کاش واکسن گارداسیل (HPV) برای پیشگیری از سرطان زده بود. تو زدی؟ نزده بودم، اطلاعات هم نداشتم، تو اینترنت خوندم از چند نفر کمک گرفتم به اطلاعات زیر دست پیدا کردم:_ویروس HPV گونه های مختلف کم خطر و پر خطر داره، اگه گونه کم خطرش رو بگیری که دارو و درمان داره و حتی خود به خود از بین میره(هم در زنان مشاهده میشه هم مردان) اگه پر خطرش رو بگیری حین ورود به بدن علامت خاصی ندارند اما می‌توانند در بدن برخی افراد به صورت دائمی باقی بمانند و زمانی که شرایط خاصی بر آنها حاکم شد، موجب بروز سرطان در قسمت اندام های تناسلی، دهانه رحم، واژن، مقعد، و ... بشن و یا مشکلات دیگر.( بعضی ها میگن واکسن برای کسایی هست که روابط متعدد جنسی دارن اما بعضی هم میگن روابط متعدد نداشتن و مبتلا شدن)  راه حلش چیه؟ واکس گارداسیل یا همون HPV که از سرطان دهانه رحم و ویروس HPV پیشگیری می‌کنه( البته اگه مبتلا ویروس نشده باشی)_ بهترین زمان تزریق واکسن گارداسیل قبل از شروع اولین رابطه جنسی هست و به همین خاطر در کشورهای دیگر از سن نه تا سی به صورت طرح روتین واکسیناسیون کشوری به همه تزریق می کنند._محدودیت سنی برای تزریق سنی برای این واکسن برداشته شده است. تا زمانی که این واکسن در سنین بالاتر تزریق بشه اثربخشی این واکسن تا حدودی کمتر می شود. _ من دوز اول ایرانیشو خریدم ۳۶۰هزار تومان(دو دوز دیگه باید بخرم در فاصله یک و شش ماه)_ همه اینارو نوشتم بگم، هر چی سن پایین تر تاثیر گذاریش بیشتر اگه دختر نوجوان و حتی پسر نوجوان در اطرافیانتون دارید اگاهشون کنید که بزنند. اگر خودتون هم مثل من نزدید اقدام کنید، پرداخت یک میلیون برای جلوگیری از رنج های آینده. حداقل یکی از رنج های ناشناخته آینده که میتونیم جلوشون رو بگیریم. پ ن: صاحب اتوبوس زن بود، زن ها هم میتونن صاحب اتوبوس باشن. (کلیشه جنسیتی ذهنم) واکسن گارداسیل یا HPV</description>
                <category>مائده قرغشه</category>
                <author>مائده قرغشه</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jun 2021 12:30:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد کسی نیست، ماجرای یه بوسه هست</title>
                <link>https://virgool.io/@maedegharghashe/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-bdzgdnap5wyn</link>
                <description>بعد از سرکار رفته بودم خونه مامانمینا. وحید بنا به دلایلی نتونسته بود بیاد. شب که رفتم خونه، سر شام یهو وحید گفت: دلم تنگ شد برات?، چند ساعتی که نبودی، جات خالی بود. یهو مغزم موقعیت اضطراری اعلام کرد. انتظار این حجم از احساسات رو نداشت و به همه افراد درونش آماده باش داد برای جواب دادن. اولی: بگو ممنونم متشکرم. دومی: عجب نفهمی هستی تو، طرف یارش هست، دو سالِ قرنطینه با هم خونن، بگه ممنون، مگه غریبه هست؟ سومی: بگو منم دلم برات تنگ شده بود، عزیزم. چهارمی که رفیق منطق بود گفت: دلش که تنگ نشده بود، چهار ساعت رفته بیرون.پنجمی: بگو منم دوست دارم. دوباره چهارمی: اون که نگفت دوست دارم، جوابش این نیست.یهو ماچ از اون عقب خواب آلود اومد جلو و گفت: بوسش کن، مگه غیر از اینه که من جایی کاربرد دارم که دوست داشتن در کلام نمیگنجه؟ ? منطق هم دووم نیاورد و پرید چهارمی رو ماچ کرد. دستور اجرا شد.</description>
                <category>مائده قرغشه</category>
                <author>مائده قرغشه</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 23:39:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با هم نمُردیم</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-fedwiajk0ufw</link>
                <description>بعد از مدتی که حالش جا اومد، رفت دنبال کارای ارث و میراثِ شوهر جوونش. مگه چند سالش بود؟ تازه باید عشق میکردن تو زندگی. لعنت به اون تصادف که تنها بازماندش شده بود. لعنت.لعنت به زندگی که باید از این به بعد با پول معناش میکرد. عزیزی نداشت. فکر میکرد عزیز کسی نیست.وکیل: بچه، مادر، پدر .... هیچ وارثی نداره شوهرتون؟ زن: جناب وکیل فقط منم. وکیل: طبق ماده ۹۴۹ قانون مدنی فقط یک چهارم اموال مال شماست بقیه در حکم مالِ بدون وارث ثبت میشه تا حاکم براش تصمیم گیری کنه.زن: یعنی قانون حاضر هست بریزه تو دستشویی سیفونم بکشه روش، اما به من نده؟ ما با هم کار کردیم، با هم جمع کردیم، با هم زندگی کردیم, اما با هم نمردیم. وکیل: مودب باشید، قانونه.ببخشید وقتی داشتن خلقم میکردن، نگفتن بعد این همه ظلم مودب هم باید باشم. کجا باید فریاد بزنم و حقوقم رو طلب کنم؟ ما با هم کار کردیم. اگه حکمتی هست که من متوجه نمیشم، لطفا بگید.وکیل : متاسفم. امیدوارم روزی عوض بشه این قانون‌. چرا قبلش با هم حرف نزدید تا اموال به نام شما هم باشه. زن: نمی‌خواستم احساس کنه کمه، میخواستم بهش قدرت بدم، پول واسه من بی ارزش بود، وقتی خوشبخت بودم.وکیل: کاش حرف زده بودید. پ ن :ماده ۹۴۹ قانون مدنی:در صورت نبودن هیچ وارث دیگر به غیر از زوج یا زوجه شوهر تمام ترکه زن متوفاه خود را میبرد لیکن زن فقط نصیب خود را و بقیه‌ ترکه شوهر در حکم مال اشخاص بلاوارث و تابع ماده ۸۶۶ خواهد بود.پ ن: کاش اطلاعات کسب کنیم، کاش جاهل نمیریم، کاش حرف بزنیم با هم، کاش خودمون کاری کنیم‌. کاش تغییر رو از خونمون شروع کنیم. کسب کردن آگاهی رها ترمون می‌کنه.</description>
                <category>مائده قرغشه</category>
                <author>مائده قرغشه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 19:37:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گُلی نمانده، خودت گُل باش.</title>
                <link>https://virgool.io/@maedegharghashe/%DA%AF%D9%8F%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%DA%AF%D9%8F%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-fo79nzemqkda</link>
                <description>چندین روز قبل از دیروز شایدم ماه ها و سال ها پیش منو، مامان، بابا رفتیم جنگل، عمه اینا هم بودن، علی و محمد دوقلو های عمه ۱۲ سالشون بود، بیست سالم بود تازه اطلاعات محیط زیستیم در حال شکل گیری بود، از اون دورانی بود که فکر میکردم دنیا تو مشتامه، همون موقع هایی که فکر میکردم با یه گل بهار میشه، شعر حسین صفا رو بلند واسه مخاطبم می‌خوندم که(گُلی نمانده، خودت گل باش).میخواستم زمینم بدون آلودگی باشه، یادمه همیشه سر سفره افطار ماه رمضون همه که دعا میکردن من میگفتم: بیایید از خدا بخواهیم که نیرویی به ما اعطا کنه بتونیم از پلاستیک بپرهیزیم، نیروی اعطا کنه تا کیسه پارچه ای هامونو موقع خرید فراموش نکنیم. امیدوارم بتونیم از هوس مبلمان با چوب راش در امان باشیم. امیدوارم بتونیم کاغذ کمتری مصرف کنیم، اگه مصرف کردیم چوله یا پاره نکنیم تا بتونیم حداقل بازیافتش کنیم. آمین بلافاصله همه می‌خندیدن اما من میگفتم: من تلاشم واسه شماست واسه نفس کشیدنتونه. بازم می‌خندیدن. ولی من دنیا تو مشتام بود. غرق فکر بودم که یهو دیدم شوهر عمه ام داره واسه بچه ها رو تنه دو تا درخت کم سن با یه طناب تاب درست میکنه، سیگارشم گذاشته بود بیخ لبش و زمزمه میکرد: (اون درخت سربلند پرغرور که سرش داره به خورشید میرسه منم منماون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم)خون تو رگام جوشید، جلو چشم من؟ آب دهنمو قورت دادم و رفتم جلو گفتم: مطمئنید دلواپس پرنده هایید؟ مطمئنید شما تنتون رو سپردید به تبر؟ ضربه رو زده بودم تو گیج گاش، هنوز از سری پیش که نذاشته بودم رو زمین جنگل آتیش درست کنند درست یک سال میگذشت،(همون موقعی که مجبورشون کردم منقل بخرن تا به خاک و موجودات درونش و پوشش گیاهی آسیب نرسه) قشنگ معلوم بود خاطره پارسال تو ذهنش تداعی شد و با حرص گفت: دخترم راه حل مناسبتری سراغ داری؟گفتم: من با بچه ها وسطی بازی میکنم، یا اصلا قایم باشک تا حوصلشون سر نره. به کارش ادامه داد، بدجوری ناراحت بود از دستم. شایدم من بد گفتم، نمی‌دونم گیج شدم. صحنه آخرموقع شستن میوه ها داشت به عمم می‌گفت طبق آخرین مقاله چاپ شده مجله فلان آدم های اخلاق گرا بسیار آدم های حوصله سر بر و کسل کننده هستند، میخوان خودشون رو نشون بدن بعد اسمشو میگذارن دوست دار درخت ? و محیط زیست. ولی من واقعا درختارو دوست داشتم و براشون تلاش میکردم.اما این بار نشد. اون روز تا آخر شب واسه زخم های تنشون بغض کردم. اونا به ما کل روزو اکسیژن داده بودن، اما ما باهاشون چه کردیم؟ #پیک زمیناز همه دوست داشتنی های زندگیمون اینجوری مراقبت میکنیم؟ گاهی نمیشود که نمیشود. ?پ ن: ولی من باور دارم که می‌شود، با عشق و ایمان اگه قدم برداریم می‌شود. چند تا زمین مگه داریم؟ #پیک زمین</description>
                <category>مائده قرغشه</category>
                <author>مائده قرغشه</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 14:50:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>