<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهی می‌نویسد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maedejune</link>
        <description>برای رهایی از فکر کردن ، می نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:03:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/840122/avatar/u81b7W.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهی می‌نویسد</title>
            <link>https://virgool.io/@maedejune</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صحنه های ماندگار</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-tctcrwiovdzc</link>
                <description>صحنه های هستند که از ذهن ادم پاک نمیشوند ،صحنه های که بخش جدایی برای خودشان در ذهن ادم ایجاد میکنند و تا ابد به زندگی در ذهن شما ادامه میدهند ،حداقل تا زمانی که ...تا زمانی که میتوانند .اشک های بهراد یکی از این صحنه هاست .اشک های کودکی چهار ساله که بعد از شنیدن صدای بمب جاری شدند .اشک های که تمام ناشدنی بودند ،اشک های که هیچ بغلی برایشان آرامش بخش نبود .صحنه بدون پس زمینه نبود اما انگار تمام پس زمینه در اشک ها گم شده بود .همه چیز در اشک های کودک چهارساله خلاصه می‌شد . بچه های که میدوند تا از رعد و برق در امان باشند،کودکی که میترسید اما تلاش میکرد لبخند بزنه ، گروهی که با ترس همچنان در حال کاشتن بذر بودند و بذرهای که کاشته می‌شدند . بذر های که کاشته می‌شدند به امید اینکه این ماجرا ،این طوفان هم روزی تمام میشود.صحنه تمام شد ،روز به پایان رسید. طوفان گاهی تند تر و گاهی آرام تر شد .روز های بود که میان طوفان فقط یک لبخند ساده به من امید زندگی میداد .انگار تمام روز منتظر بودم تا لبخند از راه برسد که بتوانم به زندگی ادامه بدهم و لبخند از راه میرسید ،کمک از راه میرسید و من زنده ماندم تا برای صحنه بعدی آماده بشوم .چرا که زندگی همین است ‌. زنده می‌مانیم تا به صحنه های ماندگار برسیم .زندگی می‌کنیم تا صحنه های ماندگار از راه برسند و در اون لحظه تمام زندگی گذشته  به کناری میرود   و زندگی جدیدی اغاز میشود . و زندگی همین است .ما با داستان جدید باز هم نفس می‌کشیم شاید سخت تر از گذشته و در گاهی اوقات آسان تر در هر حال ادامه می‌دهیم ،عادت میکنیم تا زمانی که به ماجرای بعدی برسیم . و صحنه‌ی ماندگار بعدی روی پرده می آید و ما دوباره تمام داستان گذشته رو به کناری میگذاریم و ماجرای جدید آشنا می‌شویم.</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:40:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آروز های فراموش شده</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%A2%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-dgsxxltup6r3</link>
                <description>رو تخت نشست و به بیرون از پنجره نگاه کرد ،درخت شروع به جونه زدن کرده بود .بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت .برای رسیدن به آشپزخونه باید از پله های توی راهرو میگذشت .به آشپزخونه رسید و کتری رو برداشت و اب کرد ،وقتی کتری پر از اب میشد به این فکر میکرد که بقیه کجا هستند ،هیچ تصوری نداشت که منتظر چه کسانی است فقط میدونست نباید تنها می بود .کتری رو روی گاز گذاشت و کبریت رو برداشت و گاز رو روشن کرد .منتظر موند تا اب به جوش برسه ،توی این زمان با خودش فکر کرد که خانواده ای داشته ،شوهری و فرزندانی که دوستشان داشته .اما کجا هستند ،چرا هیچ کسی به اون صبح بخیر نگفته بود .حالا اب به جوش رسیده بود ،چایی رو توی قوری ریخت و اب جوش رو روی اون ،بعد منتظر شد تا چایی دم بکشه و اینجا بود که دیگه توان ایستان نداشت ،خیلی وقت بود که ایستاده بود .خیلی وقت بود که تنهایی ایستاده بود و حالا دیگه توانی برای ایستادن نداشت ،به سمت صندلی رفت و تلاش کرد به یاد بیاره که افراد خانه کجا هستند .هیچ خبری از خاطرات نبود .بلند شد و به سمت در رفت ،با خودش فکر کرد شاید اینجا خونه ی من نیست ،شاید باید برگردم خونه .شاید توی خونه بقیه منتظرم باشند .به سمت در رفت که تلفن زنگ خورد .احساس کرد باید جواب بده، گوشی رو برداشت و گفت :باید برگردم خونه &quot;مامان کجا میخوای بری خونه همون جایی هست که هستید . خونه ی که از اول اونجا بودید با درخت  نارنج و سنجد وسط حیاط&quot;</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 19:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایا تا به حال عاشق شدید ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-p3wh73ccb3b9</link>
                <description> اگه چیزی برای گفتن ندارید سکوت کنید ،حرف ها می‌تونند خطرناک باشند. می‌تونند قلب ها رو از کار بی اندازند و به انسان ها آسیب بزنند پس اگه حرفی برای گفتن ندارید سکوت کنید .سکوت سخت اما لازم است .ای کاش من هم سکوت می‌کردم .ای کاش میتوانستم درست به زمانی که لب باز کردم و گفتم چقدر ادم های مسخره عاشق می‌شوند برگردم و خودم را به سکوت دعوت کنم . ای جان من ،ماهیت عاشقی مسخره است .ماهیت این معضل جهانی مسخره است .این مشکل بزرگ که وقتی دامن تو را میگیرد رها نمی‌کند .با خودت فکر می‌کنی دیگر فراموشش کردی اما درست در همان لحظه‌ی فراموشی از راه می‌رسد و نه با خاطرات بد بلکه با خاطرات خوب و دوست داشتنی روز و زندگی تو را نابود می‌کند ،با خود فکر میکنی چقدر زیبا بود .چقدر دوست داشتنی بود .چطور از دستش دادم ،چرا از دستش دادم . تمام ویژگی های خوب به یادت می آید و هیچ چیز از دردسر ها در ذهنت نقش نمی ببنند .اری عشق مسخره است اما این مسخره‌ی دامن گیر عجیب میتواند آزار دهنده باشد .</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 19:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب هستید ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-v2iiuehz4xrj</link>
                <description>آتیش روشن بود و میسوخت ،صدای خورد شدن چوب ها به گوش میرسید ، هیچ صدای به جز آتیش نبود با اینکه ادم ها علاوه بر آتش توی جمع حضور داشتند اما انگار کسی حرفی برای گفتن نداشت ،فقط آتش بود که حرف میزد .اما چه میگفت ؟ ادم های دور آتیش متوجه‌ی حرف های اون نمیشدند اما به خوبی آتش رو میفهمیدند .۸ نفر دور آتش نشسته بودند ،۸ فرد که در گروه های دو نفره‌ی نامریی کنار هم نشسته بودند .هر فرد دقیقا میدونست که هم گروهی خودش کیه اما علاقه خاصی به صحبت با اون همگروهی نداشت .اصلا کسی توان حرف زدن نداشت اما بالاخره بعد سکوت طولانی یکی از ادم ها لب هاش رو تکون داد و صدای از وجودش به بیرون کشیده شد ، &quot;خوب هستید؟ &quot; همه به اون نگاه کردند و ناگهان صدای آتش به فراموشی سپرده شد .همه خندیدن. چه چیز در این جمله انقدر خنده دار بود که سکوت طولانی اون ها رو شکست .</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 18:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود سیگار</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-lsn5311tjexl</link>
                <description>امروز بدجوری هوس سیگار کردم ،با اینکه حتی سیگاری نیستم .دلم میخواد سیگاری به دست بگیرم و آتیش بزنم و دود کنم ،دود کنم و دود کنم و انقدر دود به راه بی اندازم که کسی خبردار شود .کاش میشد از سیگار مانند سرخپوست ها برای اعلام خبر استفاده کرد .دود به هوا فرستاد تا  وضعیت موجود را اطلاع رسانی کرد .کاش میتونستیم به دود ها معنی بدیم چون کلمه ها دیگر کافی نیستند برای بیان دردمان . امروز بدجوری هوس سیگار کردم ‌و حالا میفهمم که چرا اون دود تلخ رو به وجودشون میفرستند .شاید بخاطر تلخی دنیا است .شاید نیاز دارند تلخی وجودشون رو همراه با دود سیگار به باد بسپارند .</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 14:44:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوپر مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-vw8htxwtvfco</link>
                <description>مامان من یه سوپر وومنه ،وقتی اینو برای انشای مدرسه خوندم تقریبا همه خندیدن .حتی خانم معلم هم لبخندی زد .البته لبخند اون تمسخرآمیز نبود ‌.وقتی ادامه دادم که واقعا مامان من داره یواشکی دنیا رو یا حداقل چیزی رو نجات میده ،بچه ها دوباره خندیدن . من واقعا فکر می‌کنم مامانم قدرت هاش رو از ما قایم میکنه و پنهانی داره کار های انجام میده .پنهانی داره دنیا یا حداقل رویای کسی رو نجات میده .میتونم بفهمم که اون فرد براش خیلی عزیزه ،احتمالا به همینی دلیله که صبح ها زودتر از همه بیدار میشه .احتمالا به همین دلیله که همیشه یه پلاستیک لباس پشت ماشین قایم میکنه .اره مامان قطعا قدرت های ویژه داره .قدرت های که نمیدونم چرا با من در میونشون نمیزاره .حتما فکر میکنه اگه بفهمم که چه قدرت های داره دلم میخواد از اونا برای خودم استفاده کنم ،مثلا اگه بفهمم میتونه پرواز کنه ،خب قطعا دیگه راضی نمیشم با ماشین بریم مدرسه ،یا اگه بو ببرم که چشم های لیزری داره باید حتما اون ها رو به دوستام نشون بدم .اره مامان اگه قدرت های ویژه‌ی خودش رو بهم نشون بده مطمئن نیستم بتونم تحمل کنم که اون ها رو با بقیه سهیم بشه . </description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 10:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-a54exqcx4cp5</link>
                <description>یه دختر کوچولو تصور کنید ،یه دختر کوچولو که هیچ مشکلی با بقیه نداره .یا بهتر بگم بقیه هیچ مشکلی باهاش ندارن .نه با کسی دعوا میکنه نه داد میزنه و نه جیغ میکشه .مهربونه و با بقیه بازی میکنه .همیشه لبخند به لب داره و یه موقع های زیر لب برای خودش آواز میخونه .دنیایی خودش رو داره و دنیای خودش هیچ آسیبی به بقیه وارد نمیکنه .موهاش رو زیر کلاهش قایم میکنه و حتی بعضی روزها خودش هم زیر اون کلاه قایم میشه .بعضی روزا میشینه یه جا و بی سر و صدا فقط به درخت و آسمون نگاه میکنه .دختر کوچولوی ما فکر میکنه دنیا جادویه .میشینه و ابر ها رو نگاه میکنه و دنبال جادوگر قصه های که این شکل ها رو به وجود آورده میگرده .اره دختر قصه‌ی ما برای هیچ کسی دردسری درست نمیکنه و شاید با خودتون فکر کنید چقدر عالی اون هیچ مشکلی نداره اما اون فقط با بقیه مشکل نداره و این به معنای این نیست که با هیچ مشکلی دست و پنجه نرم نمیکنه .دختر کوچولوی غصه ‌ی ما بزرگ ترین مشکل رو با خودش حمل میکنه ،یعنی عدم توانایی گفتن نیاز هاش به دیگران عدم توانایی گفتن خواسته هاش و جنگیدن برای اون ها .این مشکل اون اول کوچولو بود درست مثل یه دونه عدس  ولی هرچی دختر بزرگ تر شد مشکلم بزرگ تر شد .چون تا وقتی نتونی حرفی از خواسته هات بزنی کسی متوجه نمیشه که تو چی میخوای .دختر فکر میکرد بقیه باید متوجه بشن چون خودش همیشه متوجه میشد .خودش میفهمید بقیه رو چی ناراحت یا خوشحال میکنه ،البته این به معنای همیشه درستکار بودن اون نبودم اما حداقل تلاشش رو میکرد که حتی وقتی کاری اشتباه میکنه عذرخواهی کنه ‌.اما متوجه نبودن که چی اون رو ناراحت میکنه چون هیچ وقت بیانش نکرده بود .اره این داستان دختر کوچولویی که همه بهش میگن مهربونه اما هرچی بزرگ تر میشه از یه نفر بیشتر بیزار میشه و اون خودشه .چون حواسش به همه هست به جز اون .</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 14:54:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم و شادی</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%BA%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-b24jt8vhznja</link>
                <description>زندگی پر از لحظه است ،بعضی از اونا خوبن ،بعضی هاشون بدن و بعضی ها ترکیبی از خوب و بد .به خاطره ها و لحظه های دسته سوم وقتی نگاه میکنی بیشتر قلبت میشکنه .این بار نمیدونی چطور باید احساس کنی ،نمیدونی باید خوشحال باشی یا ناراحت .این بار تمام احساس ها به تو خاطره حمله میکنن و تو میمونی و اشکی که از سر غم و شادی سرازیر میشه .نمیدونی باید با خاطرات شاد خوشحال باشی یا با لحظه غمگین ناراحت .این لحظه ها سختن .خیلی سخت و زندگی پر از این لحظه هاست .پس خودتون رو آماده کنید برای گریه چون یه جاهای فقط گریه کمک میکنه که بتونید عبور کنید .بتونید بپذیرید که همه چیز درست مثل اشک های شما سرازیر میشه و میگذره ،شما دوباره حالتون خوب میشه.</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 18:11:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنفش و آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-%D9%88-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-cm4xczgq3iy4</link>
                <description>به همه میگه منو پیدا کرده ولی حقیقت اینه که من از قبل اونو میشناختم .به همه میگه اول از همه بخاطر اینکه از اسمم خوشش اومده بود بهم پیام داده ولی نقشه های من پیچیده تر از این حرف ها بوده .الان بهش نگاه میکنم و هر روز از نقشه های پیچیده‌ی که برای به دست آوردنش کشیدم خوشحال تر میشم .جوری که موهای فرش رو توی آینه بالا و پایین میکنه ،جوری که هر بار با یه مدل خنده جدید منو سوپرایز میکنه و جوری که صدام میزنه .وقتی که عصبی از توی آشپزخونه داد میزنه &quot;حمیید&quot; و من هیچ احساسی به جز شادی ندارم چون حتی چهره‌ی عصبانیش یه صورته گرده با موهای فر و اخم های کوچیک .وقتی از دور بهم میرسه و شروع میکنه به صدا زدنم ،&quot;حمید حمید&quot; قلبم به تپش می افته و با خودم فکر میکنم ،هی دختر با منه ؟ انگار درست منه کوچولو به خودش افتخار میکنه که یه دوست داره،یه دوست که قشنگ ترین لبخند دنیا رو داره ،یه دوست داره که هر کاری بکنه همراهش هست</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 20:46:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارک شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-xxdny3jry2pa</link>
                <description>شب اول ،&quot;همدیگه رو میشناسیم بدون اینکه بشناسیم&quot;این روز ها می‌تونم به تصویر خودم توی آینه نگاه کنم و اینجوری نیست که بگم این دستاورد بزرگی نیست ،فقط برام جالبه که چطور زمانی از دیدن تصویر خودم فرار می‌کردم .آینه درست دم در دستشویی بود و هر بار که می‌خواستم از دستشویی استفاده کنم باید از روبه‌روی اون رد می‌شدم و ناخودآگاه تصویر خودم رو می‌دیدم اما من سرعت می‌گرفتم سرم رو به پایین خم می‌کردم و از دیدنش جلوگیری می‌کردم .حالا به خودم لبخندی می‌زنم و بعد به سمت در خروجی می‌رم ،بچه که بودم مشق ها و تکالیفم رو زودتر از هر زمانی می‌نوشتم تا زمان کافی برای پارک و بازی داشته باشم ،حالا کار رو انجام داده یا نداده به سمت پارک حرکت میکنم ،پارک تقریبا کوچیک حساب می‌شه ،یه سرسره یه تاب و خب چندتا بازی دیگه .شب ها نه بچه ها و نه خانواده ها به پارک میان ،شب ها پارک متعلّق به کودکانی هست که دیگه حق بازی ندارند،کودکانی بین ۱۸تا ۳۰ سال .هر کدوم از این کودکان قسمتی از پارک رو انتخاب می‌کنند و روی نیمکت ها می‌نشینند .نگاه می‌کنند و خاطرات روزانه یا گذشته را مرور می‌کنند .نیمکت موردعلاقه ی من ،صندلی قرمز رنگی سمت چپ پارکه .جای که میشه تاب تنها رو نگاه کرد و منتظر موند تا شاید یه بچه سراغش بیاد اما هیچ وقت این اتفاق رخ نداده .این پارک برای شب زیادی ترسناکه و هیچ کودکی تنهایی اینجا نمیاد .به سمت نیمکت می‌روم و درست از وسط زمین بازی می‌گذرم .میشه زمین رو دور زد اما این کاری نیست که من انجام بدم .من ترجیح میدم سریع تر به جای که دوست دارم بشینم و واردخیالات و رویاها و خاطرها بشم .قدم زدن طولانی فقط فکر های روزانه رو تکرار می‌کنه .وقتی نگاهم به صندلی می‌افته متوجه می‌شوم کسی اونجا نشسته .مردی تقریبا هم سن و سال من .خب البته فکر می‌کنم هم سن و سال من .شاید چند سالی بزرگ تر یا چندسالی کوچیک تر باشه ولی محدوده سنی که میشه براش حدس زد چیزی بین ۲۰تا ۲۸ساله .شبیه نوجوان های زیر ۱۸ سال این زمانه نیست و برای بالای ۳۰ سال بودن هم زیادی جونه .نگاهش میکنم و با چشم هام بهش می‌گم که از روی صندلی مخصوص من بلند بشه اما انگار هیچ آشنایتی با حرف چشم های من نداره .نزدیک تر میشم و متوجه میشم با حالت عجیبی به من نگاه میکنه ناگهان بلند می‌شه و من خوشحال میشم که بالاخره داره میره اما سر جاش می‌ایسته و با نگاه های پر از تعجب به من نگاه می‌کنه و تعجب بیان میکنه .&quot;مریم ‌&quot; دقیق نگاهش میکنم اما به ذهنم نمی‌رسه که چطور میشه که یه مرد ناشناس منو می‌شناسه‌‌</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 18:00:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهرم</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%85-gsyv2ltxhaaa</link>
                <description>کشتیش ،تو کشتیش ،دختر جیغ کشید و اشک هاش سرازیر شد. چشم های مرد گرد شده بود و تمام بدنش به یک باره به سمت زمین سقوط کرده .دختر چیزی رو تجربه میکرد ،حسی رو تجربه میکرد که قبلا هیچ وقت تجربه نکرده بود ،تداخل حس ها چیزی بود که در زندگی  بیست و چندسالش تجربه کرد بود ، چیز های مثل شادی و هیجان یا غم و استرس اما خوشحالی و غم احساس های نبودن که با هم تجرفه کرده باشه . ‌.اشک میریخت ولی خوشحالی عجیبی رو در درونش احساس میکرد .داد میزد و صورتش قرمز شده بود اما درونش بالاخره بعد از ۲۴ ساعت وحشتناک به ارامش رسیده بود . دیدن جنازه مردی که تا چند ثانیه پیش اون رو به تجاوز تهدید کرده بود ناراحتش  میکرد ،نمیدونست چرا این احساس ناراحتی به سراغش اومده بود اما خوشحالی رو هم با تمام وجودش حس میکرد ،احساس میکرد بالاخره میتونه نفس بکشه  . پسرک چاقو رو زمین گذاشت .نشست و به مردی که تا چند ثانیه پیش قدرتمند ترین و خطرناک ترین ادم  زندگیش بود  زل زد  .برعکس دختر حتی یک قطره اشک هم از کنار چشم هاش سرایز نشد، نه صدای و نه حرفی فقط به بدن نگاه میکرد .۱پسرک همراه با مرد وارد اتاق شده بود و وقتی مرد بهش گفت که اتاق رو ترک کنه برای اولین بار در ۶ساله گذشته از دستور سرپیچی کرد و توی اتاق موند ،مرد که نشسته بود و دختره بیچاره رو تا سر حد مرگ با حرف هاش عذاب میداد متوجه نشد که پسر انباری رو ترک نکرده .پسرک پریده بود و چاقویی پس سر مرد فرو کرد بود .تنها چیزی که مرد فرصت کرده بود در اخر عمر از زبانش بیرون بده کلمه ی &quot;حرومزاده &quot;بود. با توجه به کوتاهی پایان زندگیش احتمالا هیچ وقت مشخص نشه ایا این کلمه ،توصیفی از خودش بود و احساس ندامت میکرد از زندگی که برای خودش ساخته بود یا صرفا چیزی بود که از سر اعصبانیت به پسر گفته بود .یک ساعت یا شاید چیزی بیشتر از یک ساعت یا حتی کمتر از یکساعت گذشت و سوگواری دختر بالاخره به پایان رسید .پسرک در این مدت جنازه رو جا به جا کرده بود علت این کار گریه های بی پایان دختر بود .پسرک با خودش فکر کرد اینکه جنازه کنار پای ادم باشه میتونه باعث اشک ها بشه اما بعد از اینکه جنازه رو به سمت دیگر برده بود و اشک ها به پایان نرسیده بودند با خودش فکر کرده بود ،&quot;شاید به فرصا بیشتری نیاز داره تا با این دنیای خشن روبه‌رو بشه. دست های دختر رو باز کرده بود و بعد کناری نشسته بود و به دختر فرصت داد تا اروم بشه.دختر اول فکر کرده بود اشک ها بخاطر آزادیه ،چیزی که قبلا قدرش رو نمیدونست .کم کم متوجه شد داره برای چیزی سوگواری میکنه .سوگواری چیزی بود که قبلا از دوستاش شنیده بود ،&quot;وقتی با غم بزرگی رو به رو میشی نیاز با سوگواری داری &quot; .نمیدونست برای چی سوگواری میکنه .شاید بخاطر این دنیای خشن بود که اگه نمیکشتی کشته میشدی .شاید حالا با چیزی که پشت سر گذاشته بود هیچ وقت قرار نبود به خود قبلش برگرده .اره شاید سوگوار خودش بود که از دست داده بود .بعد از اینکه اخرین قطره اشک از چشم هاش فرو ریخت و اخرین فریاد ها از درونش بیرون رفت ،اخرین نفس عمیق رو کشید و بعد تازه متوجه پسرک شد .پسری که اگه بیشتر از ده سال سن داشت قطعا دچار کمبود های مختلفی بود . کمبود های احساسی و غذایی. صورتش  رنگی نداشت و ربطی به ادمی که کشته بود نداشت ،حتی قبل از این اتفاق هم رنگ و رویی به صورتش نبود .درواقع پسرک ترس خاصی یا حتی احساس خاصی نداشت .فقط هر از چندگاهی به جنازه نگاه میکرد و اه عمیقی میکشید .با اینکه دختر وسط سوگواری بود اما متوجه این تاسف های گاه به گاه شده بود .دخترک بالاخره بیخیال برانداز کردن پسر شده بود و تازه متوجه شد بود هنوز دست هاش بسته است ._دست هامو باز کن ،لطفا ،باید فرار کنم .-نیاز به فرار نیست ،به غیر از من و اقا کسی اینجا نبود.البته فکر کنم متوجه شدی که بقیه دخترا رو بردن خب بقیه هم باهاشون رفتن تا اونا رو از مرز رد کنند و تا دو روز دیگه هم کسی برنمیگرده ._خوبه خوبه ولی با این حال باید دستم رو باز کنی .-چرا ؟_که فرار کنم پسرک هنوز نشسته بود و هیچ حرکتی نمیکرد .حالا دختر دوباره نگران شده بوده اما نمیدونست چه اتفاقی دقیقا می تونه بیوفته .دختر برای چند دقیقه به پسرک نگاه کرد و منتظر جوابی بود _توروخدا دست هام رو باز کن ،خواهش میکنم لعنتی .-نمیتونم ._چرا نمیتونی تو الان این مرتیکه رو کشتی ،تو که با این آشغال ها نیستی ،خب بیا دست منو باز کن فرار کنم ._نمیتونم بلند بشم .دختر  دوباره به پسرک نگاه کرد ،بدنش قفل شده بود .تمام بدنش ،شاید به همین دلیل بود که احساس خاصی از صورتش ابراز نمیشد . نه ترس نه غم و نه هیچ احساس دیگه ای .پسرک مثل یه مجسمه نشسته بود. تنها فعالیتی که بدنش داشت ،تنفس های گاه به گاه بود ،این اه های عمیق و از ته دل شاید تنها چیز بود که تا این لحظه زنده نگهش داشته بود .دختر نمیدونست باید چیکار کنه .خودش ترسیده بود اما میدونست باید یه کاری کنه که پسر به خودش برگرده .میدونست برای نجات خودش لازمه اول پسرک بتونه از زندانی که بدنش براش ساخته بود فرار کنه ._پسرش بودی ؟پسرک سرش رو بالا اورد و یه عالمه هوا به داخل ریه هاش برد و گفت :_نه ،پدر خودم  نبود .حتی نمیشه گفت توی این ۸سال برام پدری کرده باشه ولی تنها پدری بود که میشناختم.دختر متوجه شد مسیر خوبی رو انتخاب کرده پس ادامه داد _تنها پدری که .._چهار سالم بود که منو و خواهرم رو گرفتند پسرک وسط کلام دختر پرید و شروع کرد به حرف زدن _اون موقع انقدری بچه نبودم که ترس رو نشناسم ولی هنوز اونقدر بزرگ نبودم که بخواهم راهی برای فرار از ترس پیدا کنم . اونها مثل همیشه دنبال دختر بودند و خب به من نیازی نداشتند اما من خواهرم رو رها نمیکردم .سفت پاهاش رو  چنگ زده بودم .خواهرم هم محکم منو گرفته بود ،میتونستم حس کنم خودش هم ترسیده ولی داشت تلاش میکرد شجاع به نظر برسه.هر از چند گاهی نگاهم میکرد و لبخند میزد .دیگه یادم نیست صداش دقیقا چه شکلی بود اما یادمه همیشه  چی میگفت .&quot;چیزی نیست داداشی ،هیچی نیست ،درست میشه &quot;دختر با خودش فکر کرد پرسیدن این سوال که خواهرت الان کجاست مسخره به نظر میرسه ،تموم دختر های که به اینجا میرسیدن بعد از چند وقت به خارج فرستاده میشدن ،سوال اصلی این بود که چطور این پسر زنده مونده .پسر هنوز سر جاش نشسته بود و مثل یه مجسمه فقط به رو به رو نگاه میکرد ._هنوز لبخندش رو یادمه .حالا پسرک شروع به گریه کرد. حالا درست عین یه بچه ۴ساله گریه میکرد ،یه بچه چهارساله که تنها فرد امن زندگیش رو میخواست._متاسفم ،حتما خیلی برات سخت بوده .پسرک بالاخره دست هاش رو حرکت داد و با پشت استین لباسش ،اشک هاش رو پاک کرد ،مشخص بود داره تمام انرژیشرو استفاده میکنه تا فقط روی پاهاش بلند بشه .بالاخره به سمت دختر رفت و دست هاش رو باز کرد ._اخرین روزی که دیدمش ،البته اون موقع نمیدونستن اون اخرین روزه ،منو پشت یه کارتن قایم کرد و گفت &quot;نزار اون اقا گرگه پیدات کنه &quot; بعد از چند دقیقه کل انبار خالی شد ،بیرون اومدم و اون مرد پیدام کرد ،بهم جا و لباس و غذا داد ،مهربون نبود ولی حداقل گذشت  زنده بمونم ،روزا کار های که بهم میگفت و انجام میدادم ،کم کم فراموش کردم که خواهری داشتم ،گذاشتم نقش یه پدر خیلی بد رو برام بازی کنه .پسرک مکثی کرد و بعد به سمت یه گوشه از انبار رفت و شروع به گشتن کرد ، دختر در این فاصله از پنجره بیرون و نگاه کرد و به این فکر میکرد که چجوری میتونه خودشون رو نجات بده . پسر با یه تیکه پارچه برگشت ،پارچه رو روی مرد انداخت ._داشتم تبدیل به یکی از اونا میشدم تا اینکه تو رو دیدم .اصلا شبیه به خواهرم نبودی من توی این سال ها یه عالمه دختر میدیدم  اما‌نمیدونم چی باعث شد یاد خواهرم بیوفتم .وقتی شنیدم اقا به بقیه گفت میخواد تو رو واسه خودش نگه داره نتونستم تحمل کنم و این اتفاق افتاد ..._من واقعا ازت ممونم ،نمیدونی چقدر وحشتناک بود ،البته میدونم  تو توی این وحشت بزرگ شدی ولی خب برای من خیلی زیاد بود .پسرک از جیب مرد یه تلفن برداشت ،دختر متوجه شد که پلیس پشت خطه ._...بله اونها رو بردن لب مرز و من و یه دختر اینجا هستیم ،ادرس ...دختر که حالا خیالش راحت شده بود روی زمین نشست ،خورشید کاملا رفته بود و نوری از پنجره دیده نمیشد .پسرک هم کنار جنازه نشست و پاهاش رو بغل کرد ،نمیدونست چه اتفاقی قرار بیوفته .اما هیچ حسی به جز دلتنگی نداشت</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 14:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معشوق انابل</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%84-eesuefh8jrgl</link>
                <description>وقتی به سمت لرستان میرفتم به چیز های زیادی فکر میکردم ،مثل اینکه چرا بیشتر درس نخوندم تا تهران قبول بشم و چرا به خودم استراحت دادم و زمان بیشتری صرف درسخوندن نکردم ،یکی از چیز های که بهش فکر نمیکردم این بود که لرستان هم میتونه پر از اتفاق های خوب باشه.از پنجره اتوبوس به منظره های بیرون نگاه میکردم و سعی میکردم خودم رو اروم کنم و نیمه پر این لیوان سر خالی رو ببینم .خانم انابل رو اولین بار سر کلاس بیوشیمی دیدم .اومد کنارم نشست ولی به من نگاه نمیکرد .جزوه هاش رو هم کامل نمیکرد .سرش توی ابر ها بود بدنش اینجا توی کلاس گیر کرده بود .از نیم رخ چشم هاش برقی داشت که باعث میشد نفسم بند بیاد .بچه های اتاقمون حمید رضا، طاها ،علی و اسفندیار بودند وقتی اولین بار دو هفته بعد از شروع کلاس ها بهشون اعلام کردم که عاشق شدم همه کف زمین نشسته بودیم و چای میخوردیم .اون شب چایی رو حمید درست کرده بود و مثل همیشه مثل زهرمار تلخ و مثل داستان من سیاه بود .تنها خاصیتی که چایی های حمید داشت این بود که اونقدر بدمزه بود که مجبور میشدیم حرف بزنیم و خودمون رو گول بزنیم که اصلا چایی میخواستیم .وسط حرف های طاها درمورد خانم رضایی و اینکه چجوری بهش جزوه نداده پریدم و گفتم _منم از یکی خوشم اومده تمام کله ها به سمت من چرخید ،حتی علی که مثلا خواب بود تا از زهرمار حمید دور باشه هم پرید پایین و گفت _چی میگی ،یا الله ،بچهههه تو هنوز دو هفته است اومدی طاها که میخواست دوباره داستان خودشو بکشه وسط در ادامه گفت ._بله میتونی جزوه هاشو بگیری ولی عاشقی و اینا برای ترم ۴و ۵عه .تو هم دیونمون کردی با این جزوه گرفتنات ،میتونی یه کتاب چاپ کنی انقدر جزوه داری ،نمیخوای بس کنی ؟اسفندیار که پای کتاب هاش بود این رو گفت و اومد وسط جمع ،زد روی پای رضا که یعنی کارت ها رو جمع کن داستان جدیه .رضا خب مسئول تفریح جمع بود .باز ها و بیرون رفتن ها و گردش همه چی به عهده رضا بود ولی ذاتا ادم کم حرف بود .شروع کرد یه جمع کردن کارتا و بعد در جواب علی   ادامه دادم بابا مگه عشق دسته من که بهش بگم نه الان برو اخر ترم دو برگرد ،شما نمیدونید وقتی چشم هاشو دیدم ...انگاری ..انگاری رفتم توی یه دنیای دیگه .طاها گفت حالا کی هست ؟بگو ازش جزوه نگیرم برای خودت باشه جزوه هاش .خانم علی پور تمامی چشم ها زل زده بود بهم علی داد زد علی پور؟ همون علی پوره انابل ؟بچه ها اینجوری نگید .حمید یه قلوپ از چایی تریاکیش خورد و چندتا قند فرستاد بالا اره اینجوری نگید ...علی پوره عجوزه بهتر نیست ؟با همکاری علی که یه پس کله ایی بهش زد و من که لگدی زیبا بهش هدیه دادم حمید گفت بابا باشهه ولم کنید ،حالت برنامه داری بهش بگی ‌؟خب اگه نگم و بعد پشیمون بشم چی ؟بگو احمد بگو احمد ،یادمه یه بار پیش دبستانی بودم از یه دختری خوشم اومد اونقدر بهش نگفتم که رفتیم مهدکودک و دیگه دختر توی کلاسمون نبود .همه به طاها نگاهی کردیم ،نگاهی همراه با تاسف ‌.به هرحال اون شب رو اونقدر حرف زدم که همه راضی شدن که به انابل خوشگلم بگم که ازش خوشم اومده .بعد از کلاس اناتومی یه گوشه ایستادم و منتظر شدم بیاد بیرون .میتونم وقتتون رو بگیرم ؟بفرمایید .میشه بریم توی حیاط .راه افتادیم .هندزفری هاش توی گوشش بود و صدای اهنگش به گوش میرسید .تا حیاط چیزی نگفتیم .به اهنگ گوش میکردیم .یعنی اون به اهنگ گوش میکرد و من تلاش میکردم زمزمه ها رو متوجه بشم .به حیاط رسیدیم .ایستاد و نگاهم کرد .این بار چشم هاش دقیقا به چشم هام‌نگاه میکرد حرف زدن سخت شد .خانم علی پور ..من ازتون خوشم اومده ..میشه..میشه بیشتر آشنا بشیم؟</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 23:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که اینطور</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-rdlukcwdqc3q</link>
                <description>من فرزند مهاجر هستم ، نه از اون مهاجر های که وقت صرف میکنند و زبان مکان مقصد رو یاد میگیرند ‌،نه .از این خبر ها نبود .اونها کار رو پیدا کردند و وسائل رو جمع کردند و به سمت مقصد به راه افتادن .مقصد کجا بود ؟ یه جای وسط کوه ها و نرسیده به دریا  .مامانم اون روز خیابون ها رو نشون میداد و میگفت :&quot;اون موقع ها که اومدیم اینجا ،خیلی با الان فرق داشت . تقریبا یه شهر کوچیک بود ،شاید حتی کوچیک تر از شهر ،ولی وقتی رسیدیم با اینکه از همه جا دور بودم با خودم گفتم ،خدایاشکر اینجا یه خونه دارم .مامان تعریف میکرد که :&quot;اون وقت ها بابات خیلی دلش برای خانوادش تنگ میشد ،با ماشین می اومدیم ته ته شهر ، جای که دیگه هیچ ابادیی نبود ،فقط یه درخت بود .یه درخت که شده بود مرز نهایی .می‌اومدیم پای درخت میشستیم و فکر میکردیم کی این جاده رو ادامه میدن  تا مسیر کوتاه تر بشه .تا رسیدن به خانواده اسون تر بشه .&quot;  سفر های که برای دیدن خانواده هاشون بود برای من داستانی متفاوت داشت .تفریحی بود از دیدن ادم های که میشناختمشون ،دوستشون داشتم ولی میدونستم فقط ۲ روز میتونم باهاشون بازی کنم .بچه که بودم عاشق محل زندگیمون بودم .اونقدر دوستش داشتم که دوست داشتنم تبدیل به نوعی غیرت شده بود .کسی حق نداشت از شهر من بد بگه. بله شهر من ،حتی به خوبی به یاد میارم که بابام میگفت  &quot;این بچه جمی ها  &quot;،من‌ به خوبی به یاد دارم که از این قضیه خوشحال بودم .جمی بودن برای من افتخار بود .بزرگ تر که شدم بیشتر متوجه شدم که ما مهاجر هستیم و اشنایی بیشتر سبب شد پاسخ به سوال شما کجایی هستید طولانی تر بشه .&quot;خب من جمی حساب میکنم خودمو &quot;_نه حالا کجایی هستی واقعا این سوال باعث میشد اهی بکشم و داستان رو تعریف کنم و در اخر بگم &quot;اصلا همه ایران سرای من است &quot;بعد ها نوع جمله هام عوض شد .اول میگفتم همه  ایران سرای من است و بعد می اومد و تعریف میکردم تا برسم به &quot;خب من خودمو جمی حساب میکنم&quot; .امروز وقتی پای ظرف شویی کنار مامان  ایستاده بودم و داشتیم از قسمت جدید اکنون حرف میزدیم ،مامان گفت &quot;این بوشهر ها هم کلاس خالی هستنا ،ولی مردمون خیلی خوبی هستن .&quot;به تمام جنوبی های اطرافم فکر کردم .تمام دوستام .چه اونهایی که سر اتفاق های کوچیک و بزرگ دیگه دوستام نبودن و چه اونهایی که هنوز بخش بزرگی از زندگیم هستند .بعد گفتم:_اره خیلب خون گرم هستند .باحالن و مهربون .حالا این سوال توی سرم پخش شد .انگار که مسئول اصلی مغز پشت میکروفن رفته باشه و بلند پرسیده باشه. &quot;ایا ما هم باحال و خونگریم؟ ما هم جنوبی حساب میشیم ؟ ما هم مثل اینا هستیم ؟ &quot;جوابی به شکل ناخوداگاه توی سرم شکل گرفت .&quot;من فرزند مهاجرم &quot;ماهی میخنده یا ناراحته ،</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 23:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق زنده است</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rgsmstnfvptk</link>
                <description>بخش اول واقعی وقتی یه مکانی بیش از اندازه شلوغ میشه دلم میخواهد فرار کنم .یه کنج گرم و نرم برای خودم پیدا کنم و ساعت ها رو برای خودم بگذرونم اما اگه نتونم کنج رو داشته باشم تمایل دارم از شلوغی فاصله بگیرم .یه جای دور بشینم که کسی منو نبینه یا حداقل مورد توجه جمع نباشه .با این حال عمو منو صدا زد .کنارش نشستم .قلبم شروع به تپش کرد چون تاحالا کسی منو صدا نزده بود تا به صورت خصوصی باهام صحبت کنه.نشستم و تلاش کردم آروم باشم .از دم و باز دم کمک گرفتم تا حداقل به شکل مسخره ای برای یه صدا زدن عادی وسط اتاق پهن نشم .توی افکارم برای اروم کردن خودم دنبال سناریو های بودم که پیش بینی کنم چه اتفاقی قرار بیوفته .یکی از سناریو ها مربوط به ازدواج بود .اینکه عمو منو صدا زده تا بهم بگه برام خاستگار پیدا کرده و ایا من موافق هستم یا نه .یه لبخند مسخره روی صورتم نشسته بود ،عمو شروع کرد :&quot;ببین دخترم ازدواج‌مسئله ای که برای همه هست .نباید ازش فرار کرد .&quot;با خودم گفتم بله خودشه .خودشه .همون موضوعی که فکر میکردم .حالا قلبم تند تر میزد .اماده ازدواج بودم ؟ایا دلم میخواست با کسی که عمو معرفی میکنه آشنا بشم؟هزارتا سوال توی ذهنم میپیچید و برای هیچ کدوم جوابی نداشتم .سوال ها هی بیشتر میشد ولی جوابی وجود نداشت . سری تکون دادم و کلمه های مثله درسته رو از وجودم بیرون فرستادم .عمو ادامه داد:&quot;بله میدونی دیگه ،ادم نباید تنها باشه توی زندگی .تنهایی سخته .&quot;دوست داشتم بگم بله عمو ،میدونم .چه جورم میدونم که تنهایی سخته .دلم میخواست بگم ولی عمو تو میدونی ؟تو میدونی شب ها رو به صفحه نگاه کردن و منتظر بودن یعنی چی ؟میدونی حرف توی گلوت گیر کنه و نتونی چیزی بگی یعنی چی ؟ میدونی حس مزخرف حسادت که  از دیدن افرادی که دست در دست هم خوشحالن به سراغت میدونی یعنی چی ؟ عمو میدونی ؟میدونی تنهای چیه ؟دلم میخواست حرف بزنم اما میدونستم هر کلمه که اشتباه از دهنم خارج بشه یه مسیر طولانی از توجه بی دلیل و صحبت های الکی رو در پیش داره ،پس فقط سر تکون دادم و گفتم &quot;درست میگید ،درسته .&quot; عمو حالا که حس میکرد میتونه باهام حرف بزنه باز هم ادامه داد .اما کاشکی ادامه نمیداد .کاشکی من چیزی گفته بودم که مسیر صحبتش رو عوض میکردم .کاشکی اون جمله  رو نمیشنیدم تا ذهنم برای ماه ها درگیر بشه .کاشکی اون جمله رو نمیشنیدم تا خاطرات به سمتم حمله کنند .&quot;ولی عاشق نشو &quot;بی اختیار خندم گرفت .حقیقت ماجرا اینه که حتی وقتی این جمله رو اینجا مینویسم خندم میگیره . عاشق نشو. یاداوری این جمله وقتی توی کافه نشسته باشی و دور تا دورت رو عشق گرفته باشه سخته .ادم ها بی صبرانه دنبال عشق میگردن .از بچگی شروع میشه .از همون لحظه اول ما دنبال عشقیم .جاهای مختلف رو میگردیم تا پیداش کنیم .بار ها موفق میشیم اما عشق مصل آتیش میمونه تا یه زمانی روشنه و بعد خاموش میشه ،ما مجبوریم یه آتیش دیگه پیدا کنیم تا ما رو گرم کنه .بعضی از این آتیش ها قوی هستن و موندگارتر .بعضی هاشون سریع میسوزن و خاموش میشین ولی عجیب گرمن .اونقدر گرم که زمان میبره تا یه آتیش دیگه پیدا کنیم .حقیقتا ما بدون عشق زنده نمی مونیم .قلب هامون از سرما یخ میزنه و درحالی که زنده هستیم میمیریم .حالا عمو توی چشم های من نگاه میکنه و فرمان میده دنبال این آتیش نرو ،با این آتیش بازی نکن . با چیز های که گفتم شاید فکر کنید میخواستم به عمو بگم &quot;من دنبال عشق میگردم چون میخواهم زنده بمونم و به این جرقه نیاز دارم &quot;،نه من دلم میخواست به عمو بگم &quot;شاید درست میگید عموجان ،ولی دیره.&quot;توی مسیر کافه از کنار ساختمونی رد شدم که دومین  بار و چهارمین بار دیدمش .کلا چهار بار دیدمش ،سه بار باهاش رو در رو شدم .شاید به همین دلیله که از نظرم  احمقانه میاد که عشق صداش کنم اما هر بار که خاطراتم رو مرور میکنم متوجه این عشق احمقانه میشم .خوبیه عشق میدونید چیه ؟ خوب یا بد ،مال شماست .بقیه نمیتونند حسی که شما داشتید رو داشته باشند .درست مثل اثر انگشت خاص به شماست .شاید درک کنند که چجور احساسی رو داشتید اما باز هم چیزی  که شما تجربه کردید خاص به خود شما میمونه . عشق احمقانه من با اینکه قلبم رو به درد میاره اما باعث میشه یه حسی داشته باشم .باعث میشه یه جرقه توی قلبم زده بشه و یه اتیشی روشن بشه .وقتی به کتابخونه ،همون ساختمونی که دیدمش فکر میکنم ،سنگ ها به سمت اتیش قلبم پرت میشن . سنگ اتیش رو سریع خاموش نمیکنه اما بالاخره خاموشش میکنه .خودم رو میبینم.جاهای که ایستاده بودم و بهش فکر میکردم خودم رو میبینم و به خودم‌میگم &quot;دختره طفلکی ‌،چقدر دوستش داشتی .&quot;وقتی عمو گفت عاشق نشو ،با خودم گفتم دیره خیلی دیره ،قلبم رو پیش کسی  گذاشتم که فقط حس تاسف به  من داشت ولی با این حال من متاسف نیستم .با این حال که هر بار فکر کردن بهش قلبم رو به درد میاره متاسف نیستم .چیزی رو تجربه کردم .حسی داشتم و آتیشی و به اشتباه روشن شد ولی حداقل الان میدونم عشق واقعیه.</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 18:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی میشد اگه ..</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%DA%AF%D9%87-u0sjaeazbyny</link>
                <description>بیاید یه خاطره عجیب براتون تعریف کنم .گاهی اوقات که از خستگی توی زمین فرو میرم جوری که انگار دیگه دنیای اطرافی وجود نداره ،این خاطره به یادم میاد .نمیدونم چرا مغز ما وقتی فرصتی برای استراحت پیدا میکنه ،بیشتر از خودش کار میکشه و با به یاد اوردن چیز های دردناک یا حداقل خاطره های غمناک به خودش و ما سختی میده .اگه میتونستم رو در رو با مغز عزیزم حرف بزنم مطمئن بودم که بهش میگفتم ،&quot;ببین عزیز من فقط خاموش شو و به چیزی فکر نکن ،امروز به اندازه کافی روز سختی بوده .&quot;خب برگردیم سر داستان عجیبی که میخوام براتون تعریف کنم .هشت سال پیش بود ،این موضوع که هشت سال از اون ماجرا گذشته خودش برای من عجیبه .هر بار به یادم میاد ،انگار دقیقا همین دیروز بوده و وقتی به خودم میام و می بینم دیروز ۲۰سالم نبوده و هشت سال از اون روز میگذره احساس عجیبی به سراغم میاد .شاید باید بگم تعجب اما تعجب نیست ،چیزی بیشتر شبیه ترسه .هشت  سال پیش همراه با دوستم مریم روی نیمکت یه پارک نشسته بودیم که یک اقای نسبتا قد بلند با قیافه ای نسبتا خوب و تیپی نسبتا عالی رو به روی ما سبز شد .الیته سبز نشد ،اون روز با مریم توی شهر گشت میزدیم .رفتیم کافه و بعد تصمیم گرفتیم قدم زنان به سمت پارکی بریم که خیلی دوستش داشت .بعد از چند دقیقه راه رفتن متوجه شدیم که مرد پشت سر ما به راه افتاده و قدم میزنه .اولش عجیب نبود.اینکه ادما مسیر های شبیه به هم داشته باشند اصلا عجیب نیست .کم کم وقتی به پارک رسیدیم ،یکم ترسناک شد ولی بازم خیلی دور از منطق نبود که یه ادم از کافه بیاد و دلش بخواد توی هوای عالی پارک بشینه و رقص درخت ها رو نگاه کنه .به هرحال وقتی داشتیم از صحبت های بی هدف لذت میبردیم ،مرد جلوی ما ظاهر شد .&quot;سلام خانم محترم میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟&quot;مرد رو به من گفت ولی من سرم رو تکون ندادم و هنوز به مریم نگاه میکردم .&quot;اقای محترم لطفا مزاحم نشید&quot;مریم خیلی جدی و خیلی سرد اینو گفت و دوباره به من نگاه کرد .شروع کردیم به ادامه حرف هامون  .البته هر دو ترسیده بودیم و نمیدونستیم دقیقا داریم چی میگیم. مرد اما بیخیال بشو نبود .&quot;به خدا من ادم بدی نیستم فقط چند لحظه میخوام با این خانم صحبت کنم &quot;برگشتم و نگاهش کردم .بعد گفتم&quot;خب بفرمایید &quot;&quot;میشه تنها...&quot;مریم چشم هاش دوتا شده بود اما نمیدونم چه حسی بود، انگار کسی توی گوشم میگفت برو ببین چی میگه ،اگه نفهمی چی میگه تا ابد توی دلت میمونه .بلند شدم و چند قدم جلو رفتم .کنار یه درخت توت بلند ایستادم .&quot;بفرماید&quot;مرد عجیبی بود اما باور کنید چیزی که گفت حتی عجیب تر هم بود .وقتی برای مریم تعریف کردم تا روز ها میخندید .هر روز که منو میدید بلند بلند میگفت &quot;شانس بقیه رو ببین ،شانس دوست های ما رو هم ببین&quot;.&quot;خانم محترم میدونم چیزی که قراره بگم خیلی عجیبه اما باور کنید قصد آزار و اذیت ندارم ...فقط شما خیلی شبیه به ..&quot;دیگه داشتم از احساس معذب بودن جون میدادم ،اعصابم کم کم داشت رنگ قرمز به خودش میگرفت .بلند و مقداری عصبی گفتم:&quot;شبیه به کی &quot;&quot;مادرم&quot;حالا خشکم زده بود .ذهنم کاملا خالی شده بود .حق داشت چیزی که گفت واقعا عجیب بود .کم کم کلمات توی سرم شکل میگرفتن ،انواع حرف های ناپسند .اما تا کلمات جوری شکل میگرفتند که ارائه بشن ادامه داد .&quot;یه دو سالی میشه که فوت شده ،وقتی دم کافه شما رو دیدم دیگه نفهمیدم دارم چیکار میکنم .حقیقتا همین الانم نمیدونم دارم چیکار میکنم .من ادمی نیستم که دنبال دختر مردم راه بیوفته .&quot;سکوت کرد .سرش رو برد بالا ،بعد چرخید و بعد توی چشم هام نگاه کرد .البته به این دلیل متوجه شدم که من هم توی چشم هاش نگاه میکردم .میگن چشم ها دریچه روح ادم ها هستند . توی چشم هاش دنبال این بودم که ببینم توی روحش چی میگذره .دنبال این بودم که ببینم واقعا دردی اونجا هست یا فقط منو به  بازی گرفته .ولی درد بود .حالا چشم هاش شروع به خیس شدن کرده بودند ،ادامه داد .&quot;اخرین باری که دیدمش بهش نگفتم چقد دوستش دارم اخرین بار فقط براش سر تکون دادم .&quot;زد توی پیشونی خودش و حالا اشک هاش جاری میشدن .محکم پلک هاش رو بهم زد و‌درست مثل یه بچه اشک هاش رو پاک کرد .درست مثل یه بچه که توی بازار گم‌شده باشه .&quot;عجیب نیست ؟ما همه میدونیم اولین بار ها کی رخ میدن اما هیچ وقت از اخرین بار ها خبر نداریم .اگه‌میدونستم اون روز، اخرین روزی هست که میتونم ببینمش ،محکم‌تر بغلش میکردم ،نمیدونم شاید اصلا ولش نمیکردم ،شاید تا اخرین لحظه کنارش میموندم .&quot;حالا اعصابانیت من کاملا محو شده بود ،به جای اعصابانیت، غم توی دلم خونه کرده بود .غمگین نگاهش میکردم .پیشونیش رو گرفته بود و سرش رو به پایین بود .این قسمت از داستان همیشه باعث میشه مریم بزنه زیر خنده .چیز خنده داری نیست اما مریم معتقده که &quot;اون خل بود ولی تو خل تر بودی زهرا&quot;&quot;منم دلم برات تنگ شده&quot;مرد حالا با تعجب به من‌نگاه کرد .&quot;اگه مادرتون میتونست باهاتون حرف بزنه همینو میگفت نه؟ منم دلم میخواد پسرم رو دوباره بغل کنم .منم اگا میدونستم اخرین باره محکم‌ میگرفتمت تا از پیشت نرم ،اما چه میشه کرد پسرم .کی تو این زندگی مونده که من قرار باشه بمونم .همه باید بریم .همه با یه غم بزرگ اینجا رو ترک میکنیم .نوبت به نوبت . مطمئنم اگه مادرتون اینجا بود اینا رو میگفت&quot;مرد دیگه چیزی نگفت .گریه میکرد .درست مثل یه بچه .درست مثل یه بچه که بهش درمورد حقیقت ریختن بستنی گفته باشند .گریه میکرد و گریه میکرد .حالا سری تکون داد و رفت .پ.نبخش از داستان برگرفته از یک اتفاق واقعی هست ولی بخش اصلی داستان کاملا خیالیه</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 16:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-zqadl3mh2ycz</link>
                <description>از سرنوشت خوشم میاد .ادمی که در  این لحظه میبینیم ولی هیچ جای در زندگمیون نداره به فاصله چندماه بعد جایگاها بزرگی در زندگی ما پیدا میکنه .چند لحظه بهش فکر کنید .ادمی که ده سال آینده تمام زندگی رو شما فرا میگیره همون کسی هست که درست پشت سر شما توی اتوبوس می ایسته .سرنوشت رفتار های عجیبی داره .کار های میکنه که بالاخرخ برای ما معنا پیدا میکنه اما در اون لحظه هیچ معنای برای ما نداره .</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 22:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دسته مایتابه</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87-twm9xjupc1si</link>
                <description>یه زمانی چندتا ماهی خریدم .ماهی های رنگارنگ و کوچولو ،اندازه هاشون اونقدر کوچولو بود که ۵تا از اونها توی یه تنگ کوچیک جا میشدن .درواقع اون شبی که اینا رو خریدم ،شبی بود که برای دوستم کادوی تولد  ماهی خریدم  .از خرید کادو های تولد خاص خیلی خوشم می اومد و هنوزم خوشم میاد .شاید یکی از دلایلی که علاقه ام با خرید کادو کم شده همین باشا ،اونقدر توی خرید کار رو سخت میکنم که اخر یا تصمیم میگیرم چیزی نگیرم یا خرید رو به بقیه واگذار میکنم .بگذریم موضوع امروزم خرید کادوی تولد نیست ،میخواهم درمورد ماهی سیاهم حرف بزنم .دسته مایتابه. دقیق یادم نیست که ایا اسم خاصی براش انتخاب کردا بودم یا نه اما خوب به یاد دارم که دسته مایتابه صداش میزدم .چون دقیقا شبیه دسته ی مایتابه بود .شایدم خود مایتابه .سیاه بود و دم کشیده داشت ،کلا قیافش خاص بود .اونو و دوست هاش رو اوردم خونه و توی تنگ گذاشتم .چندتا از دوستاش صبح رسیدن مردن .بعد چندتا دیگه از دوست هاش به مرور زمان توی دوماه وسائلشون رو جمع کردن و به دیار باقی شتافتند .حقیقتا برام سواله که ایا ماهی ها هم بهشت یا جهنم دارند ؟بعد از مرگشون چه اتفاقی واسشون می افتد ؟ باز هم بگذریم نمیخوام درمورد مرگ و زندگی حرف بزنم .خلاصه که بعد از دوماه من موندم و ماهی سیاه دسته مایتابه شکلم .تولد دوستم دی ماه بود پس جوری کا ماهی زنده موند تونستیم به جای ماهی عید ازش استفاده کنیم .البته یکم‌غیر معقوله که از ماهی سیاه برای سفره هفت سین استفاده کنیم، همین الان خیلی ها حتی با خود حضور ماهی هم مخالف هستند ،چه برسه به سیاه .سیاه توی فرهنگ ما اصلا رنگ خوبی نیست .سیاه برای عزادری ها و مراسم های ختم ،غم ، غصه و افسرگی استفاده میشه .حتی چیز های ترسناک همه سیاه هستند. در تصور ما اعزائل یه لباس سیاه بلند پوشیده و با تیم سیاه پوش و فضای حتی سیاه به دنبال ما میان تا برای سفر اون دنیا همراهمون باشند .به زبان ساده ،جونمون رو بگیرند.همه چیز های بد سیاهه و همه ی چیز های خوب سفید .خدا حتی یک تصویر سفید در پس مغر ما داره ،کجا بودم ؟کلا موضوع رو گم‌کردم .اها،ماهی من سیاه بود .اول ازش خوشم‌نمی اومد .اصلا ازش خوشم‌نمی اومد،ماهی سیاهِ زشت .کم‌کم‌ اما دسته مایتابه یه جور های توی دلم جا باز کرد .نمیتونم بگم دوستش داشتم ،بیشتر انگار بهش عادت کرده بودم ،اما چیزی که جالبه این موضوع هست که منتظر بودم بمیره .البته نه‌منتظره منتظر ،ولی بعضی روز ها می اومدم ،نگاهش میکردم و بعد میگفتم عه تو هنوز زنده ای ؟ صبح ها به دسته مایتابه غذا میدادم و میگفتم عه هنوز زنده است .بعد از گذشت دوسال، نمردنِ دسته مایتابه برای من تبدیل به یه چیز عجیب شده بود اما در کنار این شاید میشه گفت بالاخره دوستش داشتم .دسته مایتابه چیز های جدید یاد گرفته بود .میپرید ،سنگ پرت میکرد و خودنمایی میکرد .با این حال یه روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم که نیست .تازگی ها دسته مایتابه یاد گرفته بود فرار کنه .از تنگ بیرون میپرید و باید حواسمون میبود که لهش نکنیم. روی زمین رو نگاه کردم اما نتونستم پیداش کنم .مامانم رسید و گفت دنبال چی میگردی .گفتم مایتابه نیست .مامان مکسی کرد ،نفسی کشید و تمام تلاشش رو کرد که جوری که کمترین شوک رو داشته باشه خبر رو به من برسونه .&quot;اهاا .میدونی چیه ..امروز صبح مرد .&quot;دست از جستن برداشتم .یه لحظه فکر کردم و بعد گفتم &quot;عه بالاخره &quot;بالاخره مرد . حسی نداشتم .حداقل میدونم ناراحت نبودم ،توی شوک بودم شاید اما ته دلم انگار میدونست ناراحتی فایده نداره ،میدونستم که بالاخره میمره.بعد ها فکر میکردم شاید من احساس ندارم ،اما چند سال بعد وقتی خروسم مرد و نیم ساعت گریه میکردم متوجه شدم که احساس دارم اما پس تفاوت بین خروس و ماهی دسته مایتابه چی بود ؟</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 13:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ادمِ معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-gsuopjso6vqo</link>
                <description>قبل از اینکه خورشید توی آسمون نمایان بشه،مادرم بیدارم میکرد .همیشه میگفت&quot; زن باید زودتر از همه بیدار بشه ،تازه اگه زودتر هم بیدار بشه باز از بقیه عقبه و باید بدوعه تا به همه کاراش برسه .&quot;ساعت خب بلد نبودیم که دقیق بگم ساعت چند از خواب بیدار میشیدیم ،البته یه ساعت تو خونه داشتیم ولی به جز پدر کسی به ساعت نگاه نمیکرد .شانسی که توی زندگی داشتم این بود که پدرم سواد داشت .هم خواندن و هم اعداد .توی روستا خیلی ها بودند که سواد نداشتند، تقریبا همه کشاورز بودند .کشاورز و کشاورز زاده اما پدرم کشاورز زاده نبود .پدرم پسر خان بود .ولی خان همین روستا نه .پدربزرگم خان یکی از روستا های اطراف بود .اسمش روستا رو به یاد ندارم اما میدونم چندساعتی با روستای ما فاصله داشت .پدرم میگفت پسر دوم بوده .یک خانواده ی بزرگ و ۸ نفر داشتند .سه پسر و سه دختر .همه افراد خانواده به اصرار پدر سواد دار شده بودند ،حتی مادر خانواده میتوانست بخواند و بنویسد .پدرم میگفت که هیچ وقت متوجه نشد چه اتفاقی سبب شد تا پدرم حتی مادرم را با سواد کند .مادر من اما سواد نداشت .پدرش یک روستایی ساده بود که در زمین کار میکرد و مادرم از کودکی فقط به مادرش کمک کرده بود .توان سواد و تحصیل نداشتند اما مادرم عاشق تعریف اتفاقات بود .این را از مادرش به ارث گرفته بود ‌.داستان ها رو سینه به سینه به آینده آورده بودند . احتمالا چون من شنونده ای خوبی بودم  مادرم  من را انتخاب کرد تا حامل این ارث خانوادگی اش باشم .مادر تعریف میکرد و تعریف میکرد و من به یاد میسپاردم .بالاخره با اصرارهای پدرم من هم به مکتب فرستاده شدم تا سواد یاد بگیرم و این شد که امروز میخواهم بنویسم برایتان از داستان های که‌فراموش شده...نوشته خوب داشت پیش میرفت ولی اخرش خراب‌شد😂</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 14:10:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-xlujpmodui27</link>
                <description>هر دفعه ،و بدون هیچ استثنایی هر دفعه که وکس میاد روی صورتم تا موهای صورتم رو از من جدا کنه ،اشک میریزم .وقتی داغی رو روی صورتم حس میکنم اشک توی چشم هام جمع میشه .این‌جمله سریع به ذهنم میاد .بعضی چیز ها هیچ وقت عادت نمیشن .هیچ وقت برای ما عادی نمیشن .درسته ‌که به ما بستگی داره ولی هر کسی یه چیزی رو داره که هیچ وقت براش عادی نشه .</description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 19:57:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه ی سفید معالی آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@maedejune/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-h76i2fsvg2ry</link>
                <description>ادم ها موجودات عجیبی هستند .خیلی عجیب .بعضی هاشون دائم میخندن و بعضی ها دائم گریه میکنند .از اینجا که بهشون نگاه کنی بعضی هاشون حتی احمق به نظر میرسند .هیچ وقت نتونستم این موجودات عجیب رو بفهمم.حقیقتا هیچ وقت تلاش نکردم تا این موجودات رو بفهمم .فهمیدن سگ ها آسونه ،اونها هم احمقن اما کار اضافه و فکر اضافه انجام نمیدن .به دلیل نیازی که داشتم سگ ها رو فهمیدم .سگ های ادم ها حتی از سگ های عادی هم احمق ترن .انگار هم نیشنی اونها با آدم ها تاثیز بدی رو سگ ها گذاشته .سگ های ادم ها اگه گشنه نباشند هم به ما حمله میکنند اما نه برای رفع گشنگی بلکه برای نشون دادن قدرت .بقیه سگ های اینجا یا اونقدری گشنه هستند که باید کیلومتر ها ازشون دور باشی یا وقتی سیر میشوند اونقدر خسته هستند که حالی برای قدرت نمایی در وجودشون نمی مونه.ادم های که امروز میبینم ،مثل همیشه هستند .بعضی ها سریع راه میروند انگار که باید به چیزی یا به جای برسند که خب عادیه اما بعضی ها بی دلیل اهسته راه میروند .بهشون که نگاه میکنم زنده نیستند انگار فقط جسمشون را روی زمین میکشند .امان از این ادم ها ،ادم ها عجیبند .حتی دعوا کردنشان هم عجیب است .اون دو نفری که امروز دم در دعوا میکردن به طرز مسخره ای عجیب بودند.یک زن و یک مرد .گربه ها وقتی دعوا میکنند از حالت صورتشون تنفر میباره اما ادم ها در حین دعوا هم حس های متفاوتی تجربه میکنند .مرد میخندید ،اخم میکرد ،بعض میکرد و این رو کمتر کسی متوجه میشه اما حس ترس هم توی وجودش دیده میشد .زن ،اما در تمام طول مدت گریه میکرد اما چیزی که در اون دیده نمیشد ترس بود .گربه ها وقتی دعوا میکنند هم ترس رو تجربه میکنند اما ترسی که درمقابل شجاعته ،این مرد ترس در برابر از دست دادن رو تجربه میکرد .ادم ها لزوما بد نیستند اما هیچ الزامی نیست که اونها رو  خوب کامل دونست .بعضی هاشون مثل میترا ،احمقانه مهربون هستند . در دنیای ما گربه ها این نوع مهربانی وجود نداره پس برای همین احمقانه بیانش میکنم .میترا دختر قد کوتاه با موهای بلند که هر رو جمعه برای ما گربه های خیابون معالی آباد غذا میاره .من نمیتونم بفهمم علت این کارش چیه ،اما دوستش دارم .این موجود احمق رو دوست دارم چون گنشگی ممکنه باعث مرگ‌من بشه و هیج علاقه ای به مردم ندارم .این میترا قبلا ها همراه یک نفر دیگه می اومدند تا برای ما غذا بزارند  ،میترا اون رو عزیزم ،لویی ،پرنس چارمینگ ،هویی و در مواقعی رضا صدا میزد .این ادم ها حتی اسم هاشونم عجیبه اما چیزی که عجیب تره نوع بیان اون اسم ها از سمت فرد دیگه است .وقتی عزیزم صداش میزد تنهایی رو توی صدای میترا حس میکردم .وقتی هویی صداش میکرد عصبی بود و وقتی رضا صداش میکرد چیزی رو حس‌میکردم که خیلی قوی بود اما لزوما یک حس نبود .جمع عظیمی از حس ها بود .به هرحال این میترا با اونی که نمیدونم دقیقا اسمش چی بود ولی حالا بگیم رضا خیلی وقته با هم دیده نشدند.این موضوع اوایل باعث غم میترا بود و هر بار که به سراغ ما می اومد چشم های پر از اشک داشت اما بعدا به حالت عادی برگشت و با لبخند برای ما غذا میگذاشت. برسی این ادم ها خسته کننده است اما زندگی بعضی هاشون از این کار هم خسته کننده تره .بعضی ها رو هر روز میبینم اما لحظه از سرعتشون کم نمیشه ،به چیزی نگاه نمیکنند و حتی وقتی چند نفر هستند حرف هم نمیزنند .این ادم ها و زندگی هاشون با اون تاثیر عمیقی که روی زندگی ما گذاشتند اما زیادی بی ثبات هستند .سه گربه، خط زندگیش بالا و پایین خاصی نداره اما بار ها شده افرادی رو دیدم که یک روز خندیدن و یک روز گریه کردن.به هر حال این ادم ها عجیبند اما نمیدونم خودشون از این موضوع خبر دارند یا نه </description>
                <category>ماهی می‌نویسد</category>
                <author>ماهی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 09:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>