<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیمه ی مرداد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maedet67</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:37:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نیمه ی مرداد</title>
            <link>https://virgool.io/@maedet67</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیلی بویایی</title>
                <link>https://virgool.io/@maedet67/%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-eppfpite612w</link>
                <description>قورمه سبزی رو گذاشته بودم روی گاز یک ساعتی که گذشت دیدم هیچ بو و عطری نداره دو سه روزی بود که یه کم بی حال بودم ولی انکار می کردم که ممکنه کرونا باشه که اومده سراغم  تازه یه مقداری بهتر شده بودم ولی تازه شک ام برد که ممکنه کرونا باشه   دوویدم رفتم و قوی ترین عطرم رو زدم یک پیس دو پیس انگار نه انگار    مثل آب بود روی دستم هیچ بویی در کار نیست یهو شک شدم حس عجیبی بودولی  این قصه عجیب آشناست برام دروغ هایی که به خودمون میگیم یه وقت هایی بد می خوره توی سرمون  ... تمام اتفاق هایی که توی سال گذشته برام افتاده بود تموم اون چه سالها انکارش می کردم و تقصیر این و آن می انداختم یکباره برام روشن شد مثل یه سیلی این ور یکی اون ور  چقدر من توی این سالها تلاش کردم برای دوست داشتن و نگه داشتن یه سری ها توی زندگی ام که باعث شد همیشه یه خشم فروخفته ای داشته باشم چون با وجود همه ی تلاش هام هنوز دوستم نداشتن و حرف های غم انگیزی ازشون شنیدم که شاید سالها زمان نیاز داشته باشه که به خودم نشون بدم اینا واقعی نیست و من اونی که اینا میگن نیستن . این ها همون دورغ هایی هستن که ما به خودمون میگیم و نمی خواییم بپذیریم واقعیت یه چیز دیگه است ولی وقتی اون سیلی رو می خوریم دیگه حواسمون جمع میشه و می فهمیم قضیه چیه.......</description>
                <category>نیمه ی مرداد</category>
                <author>نیمه ی مرداد</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 13:57:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش جزییات</title>
                <link>https://virgool.io/@maedet67/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D8%AA-nbcmftcmofj8</link>
                <description>قبل از تولد صدرا ذهنم متمرکز بود رو یه سری نکاتی که  درباره ی تربیت فرزند می گفتن . خیلی می خوندم درباره وظایف و حقوق پدر مادر در قبال بچه ها و این جور چیزا اما بعد از تولد کلا قضیه جور دیگه ایی شد که اصلا فکرش رو هم نمی کردم.یه روز بعد از ظهر رفتم پسرمو از مهد بیارم توی راه بوی نون تازه، به مشامم خورد و هوس نون تازه کردم با خودم گفتم برم اول پسرو بردارم بعد برم نونوایی.صدرا رو صدا زدند، از دور دیدمش، براش دست تکون دادم، پرید توی بغلم، چسب کفشش رو بستم و طبق معمول پیاده و قدم زنان دست در دست هم راه افتادیم و و صدرا شروع کرد از اتفاق های مهدشون رو برام تعرف کرد و منم همه رو با دقت گوش کردم وفکر می کردم که چقدرهر روز دلم برای این وروجک تنگ میشه ....به نونوایی  رسیدیم و کسی توی نونوایی نبود، ولی یه عالمه نون ردیف روی پیشخون مغازه بود، یکم این پا اون کردم همین‌طور که صدرا حرف می‌زد و من سرم رو تکون میدادم.این‌طرف و اون طرف رو نگاه کردم و گفتم صدرا جان یک لحظه، بریم توی مغازه بغلی، رفتم تو و با مغازه دار حرف زدم، صدرا غرق خوراکی های رنگارنگ شده بود و حواسش به من نبود._صدا زدم : بریم پسرم؟همینطور که چشمش به خوراکی ها بود دستم رو گرفت اومدیم بیرون.رفتم دم نونوایی و یک نون برداشتم، هنوز گرم بود.دست پسرم رو گرفتم و راهی شدیم، یک تکه کندم و توی دهانم گذاشتم و گفتم: می‌خوری جونم؟یهو بی مقدمه سوال کرد: مامان جون ما دزدیم ؟ خیلی ام لحنش سوالی بود طوری که می خواست مطمئن بشه‌.چیزی که دیده رو توی ذهنم مرور کردم و زدم زیر خنده، هم شکه شده بودم هم تحلیلش برام جالب بود، هم خیلی با مزه گفته بود.بهش گفتم: چرا این فکرو میکنی ؟گفت: آخه شما نون رو وقتی کسی توی مغازه نبود برداشتی و با هم رفتیم.خودمو گذاشتم جای پسرم، براش این سوال پیش اومد که چرا من بی اجازه و بدون پرداخت پول نون برداشتم و رفتم.من حتی تا اون موقع نمی دونستم بچه ی سه ساله ی من  با مفهوم دزدی آشناست، امان از کارتون‌ها! یکی از پسرای فامیل، اینقدر فیلم و کارتونهای نه چندان جالب دیده بود شغل آینده اشو دزدی انتخاب کرده بود.بهش گفتم صدرا یادت میاد رفتیم مغازه بغلیآقای فروشنده گفت: آقای نانوا گفته هرکس نون میخواد اینجا پولش رو بده و بره نونش رو بردارهمن هم پولش رو حساب کردم و با اجازه رفتم و نون خودمون رو برداشتم.صدرا با پاش یک کاج رو شوت کرد و گفت:،بهم نون میدی؟من هم یک شوت دیگه با کاج زدم و همین‌طور که قل می‌خورد به این فکر می‌کردم ...؟؟؟؟این قصه برای همه ی ما مادرا آشناست تمام اونچه که هستیم و نیستیم با اومدن فرزندان امون برای خودمون روشن ترو واضح تر  میشه بچه ها هیچ وقت اون چیزی که ما می خواییم نمی شن  بلکه تبدیل به چیزی میشن که ما هستیم  و همیشه زیر زره بین اون هاییم عجیب رشدی داره مادر بودن  ساده و شیرین و گاهی دردناک ....</description>
                <category>نیمه ی مرداد</category>
                <author>نیمه ی مرداد</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 13:11:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سریال ted lasso</title>
                <link>https://virgool.io/@maedet67/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7-n8yvwyrlxglt</link>
                <description>سریال تد لسو شبیه سریال های دیگه ای که دیدم نبود و شاید میشه گفت یکی از بهترین سریال هایی بود که تا الان دیدم و این برای کسی که سریال باز محسوب میشه کم چیزی نیست .وقتی شروع به دیدن این سریال کردم با خودم گفتم یه سریال که کلا شخصیت های خانم خیلی کم اند و همه مرد هستن و فوتبالیست و به احتمال زیادبرای من حوصله سر بره ولی دیدم علی رغم قالب به ظاهر ساده و پیش پا افتاده ای که داره از موضوع مهمی حرف می زنه اونم هنر دگرگون کردن رنج هاست اینکه میشه خیلی وقت ها رنج بکشیم و نه ابر قهرمان باشیم نه ادم خاصی باشیم وقتی حالمون با خودمون خوب باشه و این چقدر می تونه کافی باشه.داستان از این قراره که سرمربی فوتبالی که از آمریکا به انگلیس میاد ولی هیچی ازفوتبال انگلیسی نمی دونه و این موضوع و تمام حاشیه هایی که براش وجود داره زره ای براش اهمیت نداره عوضش به روحیه ی تیم کار داره وتمرکزش روی حال خوب بازیکناشه و اینکه هر کدوم چه استعدادی توی فوتبال دارن  و چطوری از اونا استفاده کنه و از همه مهمتر همه رو می بینه و آدم ها رو با توان ذهنی و استعدادو ادراک های متفاوتی دارند قبول می کنه و این طوری میشه که یه سرایدار ورزشگاه تبدیل میشه به یک کمک مربی عالی.یه جایی از داستان رییس باشگاه به  تد (سرمربی تیم و شخصیت اصلی ) میگه: ناراحت نمی شی اینقدر ناسزا می شنوی و تد جواب میده: نه چون اونا درون واقعی خودشونو به من نسبت میدن و حرف اونا خیلی به من ربطی نداره. و چقدر این حرف درسته و پذیرفتن این موضوع چقدر به این صلح درونی با خودمون کمک می کنه.کلا این سریال نقاط قابل تامل زیادی داره که ارزش دیدن داره و فکر می کنم توی این اوضاع کرونا و حال بد هر روزمون می تونه کمی حالمون رو بهتر بکنه . </description>
                <category>نیمه ی مرداد</category>
                <author>نیمه ی مرداد</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 16:24:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیرهای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@maedet67/%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zf4hdkyf4olh</link>
                <description>بعضی وقتا فکر می کنم ته ته با فکرهای عالم هم باشی، آخر ملاحظه کردن هم که باشی، باز یه جاهایی تو زندگی هست که نمی تونی راه حل براشون پیدا کنی نمی دونم ولی به نظرم راه حل نداره یا حداقل به فکر من نمی رسه. بعضی گیر و گورهای زندگی دقیقا ینطوری اند انگار توی یه اتاق گیر کردی هی می خوای بیای بیرون ولی در رو پیدا نمی کنی .این قدر سرت رو می کوبی به دیوار اینقدر انرژی اتو می گیره ولی آخرش می بینی هیچی به هیچی. چند وقته به این نقطه رسیدم که انرژی امو جای دیگه مصرف کنم .با خودم می گم خدایا تو خودت هر کی رو یه جور آفریدی و اومدن آدم های دیگه تو زندگیم بی حکمت نیست پس باهاشون نجنگم و تلاش نکنم که دوستم داشته باشند و بایستم عقب منتظر باشم تا خدا خودش در رو برام باز کنه.</description>
                <category>نیمه ی مرداد</category>
                <author>نیمه ی مرداد</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 23:37:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و بی پناهی</title>
                <link>https://virgool.io/@maedet67/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-o4jne5h4rv86</link>
                <description>به پیشنهاد یکی از دوستام تصمیم گرفتم بنویسم شاید کسانی با خوندن نوشته های من به این نتیجه برسند که چه پدر مادر خوبی دارند و قدرشونو بدونند. ما آدم ها هیچ کدوم انتخاب نمی کنیم کی پدر مادرمون باشه ولی ما خودمون انتخاب می کنیم که بچه دار بشیم و در قبال اون ها یه وظیفه هایی داریم. بعضی وقت ها فکر می کنم اگه تو توی بچگی به پرورشگاه هم سپرده شده بودی وضعیتت بهتر از الان بود. به نظرم هیچی سخت تر از این نیست که توی مریضی کرونا بفهمی هیچ پشت و پناهی از خانواده ات نداری، حالا اگه روزی هزار بار دوستات بهت زنگ بزنند، روزی چندین بار برات غذا و آب میوه بیارند، اینقدر وضع مالی ات خوب باشه که بتونی دکتر و پرستار بیاری بالا سرت، جای مناسبی داشته باشی که بتونی خودت رو قرنطینه کنی و همسر و بچه هات درگیر نشن، ولی وقتی روی تخت بیمارستان بابای بی فکرت طلب کارت بشه که چرا به مامانت گفتی بیمارستانی مامانت حالش بد شد ، اون جاست که با خودت می گی چقدر بابام بی فکره. تو تمام این بیست روز یه بار به همسرت زنگ هم نزد که ببینه چیزی کم و کسری نداره یا با پسر کوچولوت که خیلی نگرانته صحبت کنه و بهش دلگرمی بده که آقا جون نگران بابات نباش زود برمی گرده ولی واقعا چه انتظاری داری از کسی که به فکر بچه اش نیست به فکر نوه اش باشه. وقتی فهمیدند که توی دفترت خودتو قرنطینه کردی چه فشاری به همسرت آوردن که چرا رفتی اون جا و خونه نموندی اما وقتی بهشون گفتی بیاین خونه امون خیلی ناگهانی سرفه های مامانت شروع شد و خیلی یهویی کرونایی مصلحتی گرفتند که یه وقت نخوان کاری برات بکنن. با اون حال مریضت نگران حال مامانت بودی اون جا بود که فهمیدم با چه موجوداتی طرفی.میدونی عزیزم پدر و مادرت فقط تولید مثل کردند که این تولید مثل اشون هم اصلا مثل خودشون نشده و این خیلی خوبه. من سالها پیش فهمیدم این ها چقدر ترسناک اند وقتی مادرت سر مادر پیرش که چند ماه بعد هم از دنیا رفت چطور داد می کشید و حاضر نبود یک روز به خوبی ازش نگه داری کنه اون موقع بود تمام تنم می لرزید و با خودم گفتم از اینا بترس که هیچ انسانیتی توی وجوداشون نیست یه روزی نتیجه اشو می بینند اون روز میاد مطمئنم .</description>
                <category>نیمه ی مرداد</category>
                <author>نیمه ی مرداد</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 09:32:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>