<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مَهدی افراشته</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mafrashteh</link>
        <description>دانش‌آموختۀ علوم ارتباطات، وبلاگ‌نویسِ کاربلد و یواِکس‌رایترِ تازه‌کار!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:16:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62664/avatar/JeLaLU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مَهدی افراشته</title>
            <link>https://virgool.io/@mafrashteh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«روزی روزگاری فوتبال»</title>
                <link>https://virgool.io/@mafrashteh/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-ly5crh3ebc24</link>
                <description>مهدی افراشته: می‌دانم که دیگر «ریو فردیناند» و «پُل اسکولز» در منچستریونایتد و «جان تِری» و «فرانک لمپارد» در چلسی نیستند، اما اعتراف می‌کنم که این تصاویرِ آخرین آلبوم عکسی است که در ذهنم از فوتبال اروپا جمع کرده‌ام. در بازی‌های اخیر یورو 2020 می‌خواستم آلبومم را با قاب‌های جدید به‌روز کنم ولی دیگر دل و دماغش نبود. حتی از یازده ستارۀ آلمانِ‌محبوبم به سختی دو نفر را شناختم. فراموشی نگرفته‌ام، فوتبال دیگر رنگ و بوی گذشته را برایم ندارد.آخرین باری که یک فوتبال اروپایی را کامل تماشا کردم را دقیق یادم نیست. البته می‌توانم آن «آخرین بار» را با جزئیات توصیف کنم: «مزدک» ایران بود و حداقل هفته‌ای یک گزارش اروپایی یا داخلی داشت. «عادل» هم نود را اجرا می‌کرد، هم فوتبال 120 را پیش می‌بُرد و هم آمادۀ ساخت ویژه‌برنامۀ جام جهانی 2018 می‌شد. ‌کارشناسان فوتبال تَه نکشیده بودند؛ هر شب یا «مرتضی محصص» متخصص را می‌دیدم که ترکیب تیم‌ها را بررسی می‌کرد، «حمید حاج‌رضایی» با شخصیت را نظاره‌گر بودم که از فرهنگ فوتبال می‌گفت و یا به صحبت‌های فنی «مجید صالح» گوش می‌کردم. در این میان «حمیدرضا صدر» را - حداقل از نظر من - برای کارشناسی دعوت نمی‌کردند. او می‌آمد تا از زاویۀ دید «پسری روی سکوها» مسابقۀ پیشِ رو را روایت کند.«صدر» با آن صورت گرد و کت هم‌رنگ مو و ریشش معلم من بود. معلمی که هیچ‌گاه از نزدیک برخوردی با هم نداشتیم. تسلط، عشق به کار، اهمیت به تقویم و رویدادها را از او آموختم. شروع صحبت‌هایش نه با «سلام عرض می‌کنم خدمت شما بینندگان عزیز» بود و نه با تسلیت و تبریک‌های بی‌فایده؛ صدر فقط از فوتبال می‌گفت. وقتی از «اولدترافورد»، «فرگوسن» و «لیورپول» حرف می‌زد برق چشمانش در جعبۀ جادویی ماندگار می‌شد. عشق به فوتبال از حرکات دست‌ها و زبان بدنش جاری بود. اسم هر تیم، بازیکن یا مسابقه‌ای او را به خاطره‌ای در گذشته می‌بُرد. فوتبال را همچون فیلم سکانس به سکانس در ذهن ثبت می‌کرد. به معنای واقعی کلمه از تماشای فوتبال لذت می‌برد.اوایل که «صدر» ‌را شناختم گمان می‌کردم که او فقط و فقط مستطیل سبز را دنبال می‌کند، اما در دورانی  که مخاطب پروپا قرصِ «همشهری جوان» بودم، تصاویری از منزل «حمیدرضا صدر» را در این هفته‌نامه دیدم. زندگی‌اش با  فیلم، کتاب و فوتبال محاصره شده بود. حالا با چهرۀ جدیدی از دکتر آشنا شده بودم. با خواندن آن گفتگو بود که فهمیدم «صدر» فقط فوتبال نمی‌بیند، بلکه هم مخاطب و منتقد حرفه‌ای سینماست و هم قلم شیوایی دارد.«صدر» با علایقش زنده بود. به مرگ زیاد فکر می‌کرد. احتمالا به همین‌خاطر بود که لحظه لحظه زندگی را یا می‌خواند، یا می‌نوشت و یا می‌دید. از طرفی انگار با همۀ وجود، حرف سهراب را که می‌گوید «ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است» را درک کرده بود. او امروز، بیست‌وپنجم تیرماه 1400، «نیمکت داغِ» زندگی را تاب نیاورد. طی هفته‌های اخیر بارها برایش پیغام فرستادند که «یه چیزی بگو» اما بی‌فایده بود. سرطان با «پیراهن‌های همیشه‌»اش آمده بود تا این بار جانِ «پسری روی سکوها»‌ را بگیرد. بی‌معرفتی است اگر برای نسل آینده نگوییم که «روزی روزگاری فوتبال» با «حمیدرضا صدر» تماشایی بود.اعتراف می‌کنم تا به حال چیزی از دکتر نخوانده‌ام. تألیفات و ترجمه‌هایش را گذاشته بودم تا سر فرصت مناسبی ورق بزنم. حتی الآن هم فرصت را مناسب نمی‌دانم. نمی‌خواهم به مرده‌پرستی متهم شوم. منتظرم تا روزی که کم کم همچون بقیۀ رفتگان به فراموشی سپرده شد، غبار فراموشی را از روی کتاب‌هایش کنار بزنم و شروع به خواندن‌شان کنم. اگر هم عمر کفاف نداد، در آن دنیا در پی‌اش می‌گردم و پامنبری روایت‌هایش از یونایتد و آرسنال می‌شوم.</description>
                <category>مَهدی افراشته</category>
                <author>مَهدی افراشته</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 15:52:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«اختیار غیررسمی»، راز موفقیت گاندی و ماندلا</title>
                <link>https://virgool.io/@mafrashteh/%C2%AB%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C%C2%BB%D8%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%84%D8%A7-adk6n89ydefy</link>
                <description>مهدی افراشته: تا به حال به این فکر کرده‌اید که افرادی همچون «گاندی» و «ماندلا» چگونه برای میلیون‌ها نفر الهام‌بخش شدند؟ چگونه بدون اعمال هیچ خشونتی بر مردم توانستند انقلاب‌های آزادی‌بخش را رهبری کنند؟ با پیگیری‌هایی که انجام دادم، متوجه شدم که از جادو و دعانویسی خبری نیست! آن‌ها با توانایی در ایجاد «اختیار غیررسمی» مردم را به مبارزه دعوت می‌کردند. حال برای اینکه بدانید «اختیارغیررسمی» چیست و چگونه تأثیر فوق‌العاده‌ای در کسب‌وکار و مدیریت پروژه‌های شما می‌گذارد، پیشنهاد می‌کنم در این مقاله همراه ما باشید.اختیار غیررسمی چیست؟اگر رسماً مدیر پروژه یا رئیس هستید شاید بتوانید کارکنانتان را متقاعد کنید که کارآمد باشند، اما بعید است که بتوانید آن‌ها را مجبور کنید تا حداکثر انرژی و تلاش خلاقانۀ خود را صرف پروژه بکنند. به عنوان مدیرغیررسمی پروژه هم معمولاً اختیار رسمی لازم برای دستور دادن به دیگران را ندارید. برای مثال آیا افراد تیم پروژه به شما گزارش ارائه می‌دهند؟‌ در بیشتر موارد، خیر. آیا می‌توانید به افرادتان دستور دهید که کار کنند؟ احتمالاً نه. برای ایجاد موفقیت واقعی در پروژه، به چیزی نیاز که دارید که به «کوری کوگن» و «سوزت بلیکمور»، مؤلفان کتاب «مدیریت پروژه برای غیر مدیر پروژه» به آن «اختیار غیررسمی» می‌گویند.اختیار غیررسمی به افراد شما القا می‌کند که خودشان بخواهند در تیم شما بازی کنند و به پیروزی برسند.یکی از مهارت‌های مدیریت موفق یک پروژه، توانایی در ایجاد اختیار غیررسمی از سوی مدیران پروژه است. اختیار غیررسمی در مقابل اختیار رسمی قرار می‌گیرد و می‌تواند بسیار قدرتمندتر از آن باشد. با ایجاد اختیار غیررسمی، شما الهام‌بخش افراد خواهید بود. بدین‌وسیله افراد نه از سر زور و اجبار بلکه از روی علاقه و میل باطنی برای موفقیت پروژه تلاش می‌کنند.چگونه اختیار غیررسمی خلق کنیم؟برای اینکه اختیار غیررسمی مطلوبی را خلق کنید، نیاز است که در 4 رفتار بنیادی الگو شوید. رفتارهای بیشتری هم می‌توانیم نام ببریم اما شما تنها با تسلط بر همین رفتارها تفاوت‌های زیادی را ایجاد می‌کنید.1- احترام افراد را حفظ کنیدپاداش احترام گذاشتن، احترام است. اگر با خود و دیگران صادق باشید و همچنین اگر خویشتن‌دار باشید، شما موفق شده‌اید تا بخش زیادی از اختیار غیررسمی را خلق کنید. اشتباه نکنید! احترام گذاشتن به این معنا نیست که بگذارید بقیه سوارتان شوند؛ بلکه با روراست بودن با افراد احترامشان را حفظ می‌کنید و همچنین آنان (از افراد تیم‌تان تا مدیران ارشد) را  پاسخ‌گو نگه می‌دارید.2- برای تیم‌تان گوش شنوا داشته باشیدبا توجه به چیزهایی که از مدیریت می‌دانید، ممکن است تصور کنید که باید همه چیز را بلد باشید. فشار ناشی از دانستن همه چیز ممکن است شما را وسوسه کند تا بیشتر  از اینکه گوش کنید، حرف بزنید. باید در مقابل وسوسۀ‌بیشتر حرف زدن مقاومت کنید و سعی کنید بیشتر به حرف‌های طرف مقابلتان گوش دهید. الهام‌بخش بودن اول با گوش دادن و بعد با صحبت کردن آغاز می‌شود.3- انتظارات را شفاف کنیدهر شخصی هنگامی که حس کند در کار مهمی مشارکت می‌کند، هیجان‌زده و دلگرم می‌شود. اگر  شما هم می‌خواهید به تیمتان القا کنید که کارهای بزرگی را انجام می‌دهند، آن‌ها را در جریان امور قرار دهید و به طور شفاف توضیح دهید که هر یک از اعضا در کل پروژه چه نقشی دارد. حتی وظایف کوچک می‌تواند تأثیر بسزایی بر موفقیت نهایی پروژه داشته باشد.4- پاسخ‌گو باشیدپاسخ‌گو بودن یعنی شفافیت داشتن. وقتی که وضعیتی را گزارش می‌دهید، همان‌طور که هست آن را مطرح می‌کنید. وقتی که خراب‌کاری می‌کنید، آن را می‌پذیرید و مسئولیتش را برعهده می‌گیرید. اینکه می‌گویند «حقیقت تلخ است» اصلاً درست نیست. پوشاندن حقیقت است که در بلندمدت ضربه می‌زند.لطفاً فریب عناوین را نخورید!بر خلاف اختیار غیررسمی، اختیار رسمی نتیجه‌ی عناوین یا سِمت‌ها است. اما اعطای عنوان رهبر به افراد لزوماً آنان را رهبران خوبی نمی‌کند.  «ماهاتما گاندی» هیچ‌گاه سمت رسمی نداشت، اما هند را به استقلال رسانید و الهام‌بخش جنبش‌های مردمی برای آزادی و حقوق بشر در تمام دنیا شد. «نلسون ماندلا» و «مارتین لوتر کینگ» نیز عناوین رسمیِ رهبری نداشتند، اما از سلول‌های خود در زندان الهام‌بخش مردم شدند. آنان فریب عناوین را نخوردند و با قدرت اختیار غیرررسمی، جنبش های اجتماعی را رهبری کردند.یک مثال ایرانی!برای ایجاد اختیار غیررسمی - همانند رهبرانی که نام برده شد - نیازمند شرافت و شخصیتی قوی خواهید بود. افراد تحت رهبریِ شما باید احساس کنند که مورد احترام قرار گرفته‌اند و به حرفشان گوش داده می‌شود.یکی از تایپیست‌های انتشارات مشاوران آموزش درباره‌ی شخصیت مدیر پروژۀ خود این‌چنین می‌گوید: «وقتی از زمان‌بندی عقبیم و به مراحل آخر پروژه رسیده‌ایم، همه چیز به‌هم‌ریخته است و احترام گذاشتن سخت‌تر شده، «آذر» نه تنها از احترام گذاشتن نمی‌کاهد، بلکه آن را بیشتر هم می‌کند. او با پیش‌بینی مشکلات و رسیدگی به نیازهای تیم، از خود احترام نشان می‌دهد. این اخلاق او برای تیم از ارزش بالایی برخوردار است و موجب آرامش خاطر و افزایش مشارکت همکاران حتی در روزهای بحرانی می‌شود.» این روایت حاکی از آن است که هر چقدر اعضای تیم پروژه بیشتر مورد احترام قرار گیرند، حتی وقتی که در شرایط بحرانی قرار داشته باشند، مشارکت بیشتری نیز در فرایند تکمیل پروژه خواهند داشت.و در آخر ...برای مدیریت موفق پروژه علاوه بر اینکه باید به فرآیندها در مدیریت پروژه توجه کنید، باید برای رهبری افراد هم اهمیت ویژه‌ای قائل شوید. برای اینکه رهبر خوبی باشید باید الهام‌بخش باشید و برای الهام‌بخشی نیاز دارید تا اختیار غیررسمی ایجاد کنید.لازم است بدانید که قرار نیست همانند گاندی یا ماندلا جنبشی اجتماعی را رهبری کنید، ولی به عنوان مدیر پژوه نیاز خواهید داشت که افرادتان طور کامل در کارها مشارکت کنند و بهترین تلاش خود را به کارگیرند تا در نهایت پروژه‌ی خود را با موفقیت به اتمام برسانید.تجربۀ شما از اختیارغیررسمی چیست؟ آیا تا به حال مدیر و یا همکاری داشته‌اید که با ایجاد اختیار غیررسمی یک پروژه را به خوبی تکمیل کرده باشد؟</description>
                <category>مَهدی افراشته</category>
                <author>مَهدی افراشته</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 13:40:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری در باب آموزش مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mafrashteh/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%B9%D8%A7%D8%AA-nm2mg9zp1uiu</link>
                <description>مهدی افراشته: شاید تنها تمایز بین کلاس‌های مجازی و حضوری برای آقایان استفاده از پیژامه به جای شلوار جین یا پارچه‌ای باشد. گمان می‌کنم در دوران آموزش مجازی برای برخی بانوان هم فرصتی ایجاد شده تا به جای آنکه یک ساعت زودتر از طلوع خورشید زیب و زینت را برای حضور در دانشگاه آغاز کنند، آن دَم را هم در خوابی شیرین به سر ببرند. ترکیب این دو دسته مولد دستۀ سومی از دانشجویان است که با حضور در ادارات و کارخانه‌ها چرخ تولید و کسب‌وکار را هم‌زمان با چرخ تحصیل مجازی می‌چرخانند.از سحرگاهی که به بهانۀ کرونا، شاهد تنزل صدا و سیمای استادان از کیفیت 4kکلاس‌های حضوری به صدا و گاه سیمایی خط‌وخش‌دار با کیفیت 240 در کلاس‌های مجازی بودیم حدود سه ترم می‌گذرد: یک ترم در مرخصی تحصیلی بودم، ترم بعدش را در محل کار و هم‌اکنون - به لطف دورکاری - در منزل هستم.ترم 6: مرخصی تحصیلیوقتی به مرخصی فکر می‌کردم تا انتخابی به ظاهر هوشمندانه برای آینده داشته باشم، هر اتفاقی را پیش‌بینی می‌کردم به جز آموزش مجازی! هر چه به گذشته نظر می‌کنم به قطعیت نمی‌توانم بگویم که با وجود تعداد واحد زیادی که در ادامۀ راه داشتم آیا باز هم مرخصی می‌گرفتم یا به هر شکل ترم جدید را می‌گذراندم. بهانۀ مرخصی‌ام کسب‌وکار بود و البته همراهی خانواده در روزهایی که پدر حال مساعدی نداشت. وقتی داشتم برگۀ مرخصی را امضا می‌کردم که هنوز خبری از کرونا در کشور نبود و کلاس‌ها بدون حضور من در حال برگزاری بودند. دو هفته بعد از آن که خودکار بیکِ کم‌رنگ مسئول آموزش را پس از امضای برگۀ مرخصی روی میزش گذاشتم جولان کرونا در کشور آغاز شد و کلاس‌های حضوری تعطیل شدند.یکی از زمان‌هایی که واقعیتْ سیلی محکمی به شما می‌زند، رویارویی با انتخاب‌ غلطی است که به‌طور خواسته یا ناخواسته در بخشی از زندگی خود داشته‌اید.دکتر «راس هریس»، یکی از چهره‌های مطرح در زمینۀ آموزش «روانشناسی ACT»، در کتاب «سیلی واقعیت» یکی از راه‌های پیشنهادی برای مواجهه با طوفان افکار منفی را «نام‌گذاری» آن‌ها می‌داند. در زمانی که از واقعیت سیلی خورده‌اید و غم‌زده در کُنجی نشسته‌اید این افکار نیز به شکل بی‌رحمانه‌ای «مایک تایسون» می‌شوند و در همان کنج شما را ناک‌اوت می‌کنند. دکتر «هریس» برای اینکه از این ضربه‌ها در امان بمانید پیشنهاد می‌دهد اسمی معنادار و آغشته به طنز اما نه تحقیرکننده برای آن انتخاب کنید. من نام این افکار را «اسکندری» گذاشته‌ام. حال در پاسخ به این سؤال که «اسکندری» کیست باید اشاره کنم در گذشته همکاری با این نام داشتم که قادر بود تنها با یک جمله تمامی افکار و اتفاقات منفی را به مغز ارزشمند شما پیشکش کند.بعد از تعطیلی کلاس‌ها، «اسکندری» همچنان منفی‌باف بود اما یک بار به شکل عجیبی منطقی حرف ‌زد. او معتقد بود: در زمانی که خبری از کرونا نبود و یا حداقل در روزهای ابتدایی آموزش آنلاین، اگر مجموع دانشجویان و استادان دانشکدۀ ارتباطات اقدام به تألیف کتابی در باب آموزش مجازی می‌کردند، محتویات آن به لحاظ کمّی و کیفی برابر بود با ترجمۀ «صالح علاءِ» جان از کتاب «تمامی آن‌چه که مردان از زنان می‌دانند».«اسکندری» وقتی دید که از حجم منطقی بودنش گیج شده‌ام حرف‌هایش را به زبان همیشگی‌اش ترجمه کرد: «احمق اگر مرخصی نمی‌گرفتی آخر ترم خیلی راحت یه نمره‌ای می‌گرفتی و تموم. الان مثلا خیلی موفقی تو کارت؟ خیلی حال بابات خوبه؟ ...» و از حقایقی تلخ و غیرقابل باور سخن می‌گفت.روزهای پایانی نخستین ترم مجازی و منتهی به پایان مرخصی تحصیلی حال خوبی نداشتم. نه درست کار می‌کردم و نه حال پدر خیلی خوب بود. «اسکندری» روزانۀ و شبانه زر زر می‌کرد: «دیدی گفتم مرخصی نگیر بدبخت میشی! مرخصی گرفتنت چی بود این وسط؟» اما دیگر کار از کار گذشته بود. در کنار این اتفاقات، کرونا رنگ قرمز به نقشه پاشیده بود و بالطبع احتمال برگزاری کلاس‌های مجازی در ترم آینده هم قوت می‌گرفت. یک فرصت را برای به پایان رساندن دانشگاه در شرایط عادی و در هشت ترم از کف داده بودم اما در لایه‌های نهانی وجودم به دلیل خاطرات تلخی که از هم‌ورودی‌های خود دارم، خوشحال بودم که روز فارغ‌التحصیلی کنار آن‌ها نخواهم ایستاد.در نزدیکی زمان انتخاب واحد ترم جدید بود که یکی از دلایل مرخصی‌ام دیگر معنایی نداشت. درگذشت پدر روزها را با سوزها برای من و خانواده‌ام همراه کرد. با این اتفاق بود که اولین ترم مجازی زندگی‌ام را که حتی حضوری مجازی هم نداشتم با کامی تلخ به پایان رساندم.ترم 7: قورمه‌سبزی با سالاد شیرازی و نوشابهترم هفت اولین حضور رسمی من در کلاس‌های مجازی دانشگاه بود. همزمان با حضور در محل کار به تحصیل هم می‌پرداختم. خوشحال بودم که دانشگاه مجازی است و حداقل این ترم با کارفرما بر سر ساعات حضور در محل کار جنگ و دعوایی نداریم. از طرفی سوگوار بودم و هفته‌های اول اصلاً حال مساعدی نه برای کار داشتم نه تحصیل اما چاره‌ای نبود.در انتخاب بین علم یا ثروت، این کسب و کار بود که دوپامین بیشتری در مغزم تولید می‌کرد. غالب کلاس‌ها بین ساعت یک تا سه بعد از ظهر بود؛ یعنی تقریبا برابر با زمان استراحت و فراغتم از کار. دو کلاس هم در طی هفته ساعت 8 صبح داشتم. شیوۀ حضورم در کلاس‌ها بر خلاف کلاس‌های حضوری که پرانرژی و فعال بودم این ترم متفاوت شده بود.برای کلاس‌های 8 صبح دو رویکرد داشتم: با چشم‌هایی سرشار از تمنا برای چرت صبحگاهی بیدار می‌شدم و با تلاشی قابل تحسین لپ‌تاپ را روشن می‌کردم. سخت‌تر از روشن‌کردن لپ‌تاپ، پیداکردن اسم درس، تاریخ و جلسۀ آن روز با چشمانی نیمه باز بود که همچنان که می‌پندارم نمی‌دانم تاوان کدام گناهم بوده است. بعد از اینکه با تلاشی طاقت‌فرسا صفحۀ کلاس ظاهر می‌شد سریعاً تایپ می‌کردم: «سلام استاد روزتون بخیر!». سپس صدا را می‌بستم و به خوابی خوش در بالین بازمی‌گشتم. از آنجایی که آن دو استاد برای حضور و غیاب دانشجویان اهمیتی قائل نمی‌شدند، این رویکرد بی‌نقص بود.رویکرد دیگر توجه به غیبت‌ها بود. اگر هنوز مانده بود که به 3-4 غیبت برسم و با تاخیر از خواب بیدار می‌شدم می‌گفتم: «... ولش کن حوصلشو ندارم»؛ اما اگر غیبت‌ها رو به رشد بود مجبور بودم از رویکرد قبلی استفاده کنم.دربارۀ کلاس‌های 8 صبح باید متذکر شوم سامانۀدانشگاه آن‌قدر هم که می‌گفتند هوشمندانه عمل نمی‌کرد؛ چرا که اگر هوشمند بود در ابتدای ورودِ کسی که تنها دو دقیقه قبل از شروع کلاس مجازی از خواب ناز پریده و صدایش در ابتدای صبح از ترکیب صدای اندی، بهنام بانی و جلال همتی تشکیل می‌شود، نمی‌پرسید: «فقط می‌خواهید شنونده باشید یا میکروفون را هم متصل می‌کنید؟». چرا باید کسی که در آن دقایق ابتدایی صبح، صدایش همچین شکل‌وشمایلی دارد میکروفونش را روشن کند؟کلاس‌های ظهر تعدادش بیشتر از کلاس‌های صبح بود و حضور و غیاب دانشجویان بیشتر مورد توجه استادان بود؛ اما آن هم تکنیک خاص خودش را داشت: باید درک می‌شد استاد ابتدای کلاس دانشجوها را به خط می‌کند برای حضور و غیاب یا انتهای کلاس. بعد از دو - سه جلسه وقتی به درک این موضوع رسیدم صدای استادانْ دیگر حکم صدای رادیو حین رانندگی را برای من داشت. گویندۀ رادیو مشغول کار خودش بود و من هم مشغول کار خودم. با این تفاوت که هیچ‌گاه گویندۀ رادیو شما را مستقیماً با نام و ناخانوادگی خطاب نمی‌کند اما رادیویی که از آن حرف می‌زنم ممکن بود در حالی که مشغول «فعالیتی جانبی» هستید، به نام شما فراخوانی صادر کند.کلاس‌های سرظهر آن هم از نوع مجازی، رویایی هیجان‌انگیز را هم به واقعیت بدل کرده بود. رویایی که در مغز شرورم از کودکی تا اولین کلاس مجازیِ هنگام ظهر رفت‌وآمد داشت: حضور در کلاس مقابل استاد و سایر دانشجویان همراه با یک بشقاب قورمه‌سبزی مامان‌پز، مزیّن به سالاد شیرازی و نوشابه گازدار کوکاکولا!غول مرحلۀ آخر و انبوهی از خلاقیت استادانبعد از برآورده شدن این آرزوی دیرینه استرس حضور در کلاس‌های مجازی دیگر معنایی نداشت؛ اما غول مرحلۀ آخری به نام «امتحانات» همچنان در سالن انتظار نشسته بود. خلاقیت استادان برای شیوۀ برگزاری امتحانات هم به تعداد دستان این غول اضافه می‌کرد: استادی روز امتحان فقط یک سؤال داده بود با جوابی در حدود 3 صفحۀ کاغذ A4و فقط یک ساعت وقت! آن دیگری تقاضای خلاصۀ منبعش را فقط به صورت دست‌نویس و حداقل بیست صفحه A4داده بود و نمی‌دانست که در آغاز خلقت هنگامی که فرشتگان در حال توزیع خطّ خوش بین کائنات بودند، من و امثال من آخر صف ایستاده بودیم.در پایان ترم هفت، اولین امتحانات مجازی عمرم با با حجم انبوهی از خلاقیت استادان در طراحی سؤال و شیوۀ نمره‌دهی برگزار شد که البته با نتایج خوبی به پایان رسید. خلاقیتی که اگر آموزش‌ها مجازی نمی‌شد، قطعاً هدر می‌رفت.ترم 8: پیژامه، خریدار ضایعات و عروس هلندیابتدای ترم هشت باید به شکلی انتخاب واحد می‌کردم که فقط یک سال از خدمت رئیس جمهور و رئیس آینده دانشگاه را در دوران کارشناسی بگذرانم؛ در غیر این صورت آموزش دانشکده حکم تیرم را صادر می‌کرد. 22 واحد درخشان انتخاب شدند و شُکراً لِله بر خلاف هفت ترمی که گذرانده‌ام، این ترم به یاری استادان و دانشجویان در کلاس‌های گرم و فعالی حضور دارم. برخی دروس برای سال اول و دوم هستند که به تازگی انتخاب کردم و این امر مزید بر علت شده تا با جوانان دهۀ هشتادی که باری عجیب از هجمه را علیه خود در جامعه حمل می‌کنند همراه شوم. فاصلۀ سنی ما زیاد نیست - نهایتاً 3 یا 4 سال - اما از معاشرت با ایشان بیش از ارتباط با هم‌ورودی‌های خود بهره می‌برم.در حالی ترم 8 را می‌گذرانم که دورکار هستم و البته پر‌کار. استادان تا می‌توانند دستور ارائه، کارنوشت و ... صادر می‌کنند و شخصاً هم کلی پروژۀ باز در پوشۀ Open Project درایو D  لپ‌تاپ دارم.در حالی که ترم پیش به دلیل حجم زیاد کار و گاه بی‌حوصلگی علاقه‌ای به فعالیت زیاد در کلاس‌ها نداشتم، این ترم با  روشن‌کردن میکروفون و خراشیدن گوش هم‌کلاسی‌ها به دنبال جبران کاستی‌های ترم قبل هستم. البته حواسم باید به حواشی فعالیت‌های فوق‌الذکر هم باشد: صدای عروس هلندی منزل‌مان که - بر خلاف من - صبح‌ها صدای گرمی دارد و با همۀ وجود می‌خواند را باید مدیریت کنم تا از میکروفون منتقل نشود. همین که مخاطبانِ جانْ صدای من را تحمل می‌کنند کافی است. گاهی باید سنگینی هوای اتاق را هم تحمل کنم و پنجره‌ای باز نکنم؛ چراکه حجم رفت و آمد وانت‌بارهای خریدار آهن‌آلات و ضایعات در کوچۀ ما بیش از حجم ماشین‌های سواری است. احساس می‌کنم اگر صدای بلندگوی آن‌ها از میکروفن من در کلاس پخش شود، استاد من را در پس‌کوچه‌های خیابان ولیعصر تصور می‌کند که دست در دست یار صرفاً برای خالی نبودن عریضه میکروفون را روشن کرده‌ام.گاهی جسم لاغرم خسته است اما به لحاظ حال روحی‌حال بهتری نسبت به ترم قبل دارم. غالب کارها و پروژه‌هایی که در حال تکمیل‌شان هستم، چه دانشگاهی و چه غیردانشگاهی، برای منِ کامل‌گرا دل‌پذیر و جذاب است؛ بنابراین با روحیۀ بهتری کلاس‌ها را دنبال می‌کنم. از سوی دیگر چه بسا ایامی بوده که خسته از بازی «مافیا»ی شب گذشته، با پیژامه و زبان بدنی سست در مقابل لپ‌تاپ و یاموبایلی در انتظار پایان کلاس نشسته‌ام.حال که در میانۀ ترم هشت به سر می‌برم، امیدوارم حُسن ختام این ترم در زمان جدال با امتحانات، کاهش قدرت خلاقیت استادان در شیوۀ ارزیابی و طرح سؤالات امتحانی باشد.پردۀ آخر: اهرم قدرتآموزش مجازی را به مفاهیم جامعه‌شناسی گره می‌زنم: انتقال قدرت، اخلاق، عدالت، تشویق و تنبیه، جامعه‌پذیری و ... هر کدام را می‌توانیم همچون قطعات پازل کنار پدیدۀ آموزش مجازی بچینیم.احقاق رویای قورمه سبزی با سالاد شیرازی و نوشابه همزمان با حضور در کلاس و نشستن روبه‌روی استاد برای کسی که جنون مطالعه و یادگیری جامعه‌شناسی را به دوش می‌کشد، برابر با انتقال تقریبی قدرت و آزادی از معلمان به دانشجویان بود. اگرچه قدرتمندترین اهرم که نمره است همچنان مانند اسلحه‌ای در دست استادان عمل می‌کند، اما در آن سو نیز آزادی عمل و آزادی فردی دانشجویان در برابر استادان به لطف آموزش مجازی رشدی انفجاری را تجربه می‌کند.این‌گونه بگویم که در کلاس حضوری وقتی حین تدریسْ سخنان استاد کسل‌کننده می‌شد و زمان رو به بطالت می‌رفت و از طرفی استاد از لطافت اخلاقی لازم هم برخوردار نبود، هیچ‌گاه برخی اقدامات را نمی‌توانستم انجام دهم: موسیقی دلخواهم را گوش کنم، خوراکی دلخواهم را نوش جان کنم، قدمی بزنم، از منظرۀ جذاب بیرون لذت ببرم و ...در کلاس‌های مجازی، زندگی حداقل برای من شکل دیگری دارد. کلاس مجازی و استادش همچون یک شبکۀ تلویزیونی و مجری‌اش هستند. مجری حوصله‌سر بر باشد، حاشیه برود و سرگرم‌کننده نباشد به یک اشاره شبکه را عوض می‌کنم. به همین سادگی! یا بی‌خیال تلویزیون، ‌شبکه‌ها و مجری‌ها می‌شوم و قدم زدن را از بین گزینه‌های روی میز انتخاب می‌کنم و یا به سراغ اولویت‌های دیگر می‌روم.حقیقتاً زمانه بیش از پیش عوض شده است. دیگر نه معلم و استاد گچ می‌خورند و نه دانش‌آموزان و دانشجویان برای حضور در کلاس‌ها نیاز دارند که از تخت پادشاهی خود جدا شوند. این حرف‌ها زیبا است ولی نباید از کنار سرعت کشندۀ اینترنت، قطعی مداوم سامانه‌های آموزش مجازی، مشکلات اقتصادی و اجتماعی حاصل از کرونا و ... که پدیده‌های روزگار ما هستند به راحتی گذشت.بی‌انصافی است بیاندیشیم که کار استادان و دبیران و در سوی دیگر فعالیت دانش‌آموزان و دانشجویان راحت‌تر شده است. دانش‌آموزان و دانشجویان همراه با معلمان و استادان شاید این روزها دیده نشوند اما در دو جایگاه شهادت می‌دهم که ارزش کار جامعۀ علمی جهان در این روزهای تلخ کم‌تر از پزشکان و پرستاران نیست: 1- جایگاه برادری که خواهرش این روزها رنج مضاعفی را برای آموزش خواندن و نوشتن به دانش‌آموزان می‌برد و 2- دانشجویی که برای علم‌آموزی باید سرعت اینترنت، خانه‌نشینی و گذر تلخ جوانی‌اش را نظاره‌گر باشد.اگر قرار باشد در پساکرونا، فستیوالی مظلوم‌ترین قشر جامعه را در زمان همه‌گیری کرونا انتخاب کند، احتمالاً جامعۀ علمی جهانی (یا شاید هم جامعۀ علمی ایرانی) شایستگی بیشتری برای کسب این عنوان خواهد داشت.</description>
                <category>مَهدی افراشته</category>
                <author>مَهدی افراشته</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 09:16:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>