<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ب میم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahamedmahdi85</link>
        <description>نویسنده ی پاره وقت:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:16:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/923707/avatar/VC8wrQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ب میم</title>
            <link>https://virgool.io/@mahamedmahdi85</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تیغ سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahamedmahdi85/%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-zjcu72jubkpt</link>
                <description>ضربه...ضربه...ضربه...چشم شاگرد به دست استاد دوخته شده بود. ضربه، ضربه و ضربه...پتک فولادین بالا می رفت و بر آهن گداخته کوفته می شد.شاگرد جلو آمد.عرق پیشانی اش را پاک کرد و از استاد پرسید: جرمش چیست که این گونه بر آن می کوبی؟استاد درنگی کرد.به آهن سرخ که در حال سرد شدن بود نگاه کرد.به آرامی پاسخ داد: جرمی ندارد. اما تا نسوزد، کوفته نشود، ضربه نخورد و یخ نکند محکم نمی شود.و آن وقت است که می درخشد و قطع می کند هر آنچه که نسوخته و ضربه نخورده!</description>
                <category>ب میم</category>
                <author>ب میم</author>
                <pubDate>Fri, 30 Sep 2022 17:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوار بی منزل</title>
                <link>https://virgool.io/@mahamedmahdi85/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84-x42sxw9jsajd</link>
                <description>نقاشی بیابان_ دیجیتال_ آبرنگ (جسارت خودم)     آفتاب بی امان می تابید. سوز گرما، مانند تازیانه ای بر صورت خیس سوار می نشست. حتی دستار سپید بسته شده بر صورت مسافر هم او را از گرما حفظ نمی کرد. تنها صدای سم اسب و نفس نفسش بود که بر بیابان لم یزرع طنین انداز می شد. سوار مسیر را می دانست، ولی اسبش شک داشت...    هر بار که سوار، افسار اسب را تکان می داد تا اسب خودش را نبازد و سرعتش را کم نکند مرکب بدتر بی قراری می کرد و به نشانه سرکشی سرش به چپ و راست تکان می داد. بعد از آن همه عزیمت نباید به همسفرش شک می کرد اما گرما اگر ایمان انسان را نگیرم قطعا فـرایضش را قضا می کرد.    راکب و مرکب هر دو خسته بودند و جان حرکت نداشتند. باید منزل می کردند ولی دل سوار راضی نمی شد. به هزارمین تپه ی مسیر رسیدند. اسب که دیگر جانی در بدن عضلانی اش نداشت فقط یک تلنگر کوچک تا خیانت به راکبش نیاز داشت، که آن هم با پیچ و تابی که سوار به افسار است داد مهیا شد...     اسب چنان بر تپه ی پیش رویش پرید و چهار نعل تاخت که گویی مرغی از قفس آزاد شد. انگار بال درآورده بود! سوار لحظه ای خود را زیر سم داغ اسب تصور کرد اما تجربه اش مانع سقوطش شد. لحظه ای هر دو در تعجب اتفاق پیش آمده بودند و مرد اصلا متوجه دستار بازشده اش نشد...</description>
                <category>ب میم</category>
                <author>ب میم</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 23:19:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahamedmahdi85/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-vnsnhssbcbjq</link>
                <description>چه سحری است که هر روز هزاران هزار فکر در ذهنمان میگذرد و وقتی قلم را بر می داریم نوک تیزش تمام فکرهایمان را، ایده هایمان را و عقایدمان را می مکد و همه را فراموش میکنیم؟شاید هر کسی جور خاصی می اندیشد. من میکِشم. نه از آن کشیدنی ها! من با قلم میکشم، یا به قول اهل دلان(یا آنها که در تایپ زیاد غلط دارند) با &quot;قلبم&quot; میکشم.شما چگونه می اندیشید؟</description>
                <category>ب میم</category>
                <author>ب میم</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 00:07:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>