<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ماهان موسوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahan00m</link>
        <description>یک پزشک که دوست داره بنویسه و از همه چیز هم می‌نویسه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:14:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2581946/avatar/oYbhSp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ماهان موسوی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahan00m</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انسان در جست‌وجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-wsrb6mkmsnam</link>
                <description>تصور کنید همه چیز را از شما بگیرند.خانوادهزندگیآزادیو هیچ چیز جز تن برهنه‌ای برایتان نمانده باشد.کسانی که می‌شناختید در کوره‌های آدم‌سوزی، کشته شده باشند و بدانید که روزی فرا خواهد رسید که شما نفر بعدی در صف کوره باشید.آیا امید خود را از دست می‌دهید؟آیا امیدی خواهید داشت که آن را از دست بدهید؟دکتر ویکتور فرانکل، روانپزشک، روزی تمامی این ها را تجربه کرد و زنده از سمت دیگر بیرون آمد تا تجربه‌ی خودش را با ما به اشتراک بگذارد.کتاب انسان در جست‌وجوی معنا به امید می‌پردازد و سرسختی آدمی را به تصویر می‌کشد.رنجی را که مردم در زندان‌های سخت جنگ جهانی تحمل کردند را بیان می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه می‌توان حتی در بدترین اوقات هم هدفی برای ادامه‌ی زندگی یافت.این کتاب از دو بخش تشکیل شده است:بخش اول به خاطرات زمان اسیری و جنگ می‌پردازدو بخش دوم روشی رواندرمانی به نام لوگوتراپی را که دکتر فرانکل آن را به وجود آورده بررسی می‌کند.خواندن این کتاب به دلیل بیان خاطراتی دردناک و بیان زندگی سخت و طاقت‌فرسای اسرای جنگ می‌تواند کمی سخت باشد ولی در آن داستان‌های سخت هم حقایق و درس‌هایی نهفته است که اگر بتوانیم آنها را فرا بگیریم و از تجربه‌ی دیگران که گاها و مسلما به سختی به دست آمده‌ است استفاده کنیم می‌توانیم دنیا را از دیدی دیگر ببینیم.سوای از اینها، این کتاب در کل متن روانی دارد و همان‌طور گه گفتم به صورت خاطره‌وار مطالب را بیان می‌کند.بخش دوم  که به لوگوتراپی می‌پردازد هم با حساب علمی بودنش چندان سخت نیست و قابل درک است.در میان بیان خاطرات، دکتر فرانکل به بررسی روانشناختی زندانیان و زندان‌بانان و افسران می‌پردازد و کارهای آن‌ها را از دید روانشناسی تفسیر می‌کند که به نظر من مطالب زیادی را در مورد نحوه‌ی تصمیمات و ارتباطات آدمی می‌توان آموخت.ولی هدف غایی این کتاب رسیدن به معناست.همان معنایی که انسان به وسیله‌ی آن زندگی می‌کند و از مشکلات زندگی با هر شدتی عبور می‌کند.نوعی امید.امید به آزادیامید به دیدار دوباره با عزیزانامید به عشقبرای هر کس این معنا و امید تفاوت دارد و در این تفاوت‌هاست که می‌توان زیبایی زندگی و جهان را مشاهده کرد.در جایی از کتاب می‌گوید زندانیانی که امید خود را از دست می‌دادند زودتر به سرنوشت شوم مرگ دچار می‌شدند.و در اینجاست که امید خود را نشان می‌دهد.همه‌ی ما در زندگی سختی‌ها و درد و رنج‌های مختلفی را تحمل می‌کنیم و همگی به پایان خوب و دلنشین امید داریم و می‌بایست تمام تلاش خود را به کار گیریم که در این پایان سر بلند باشیم.به قول داستایفسکی «تنها یک چیز است که از آن می‌ترسم، این که ارزش رنج‌هایم را نداشته باشم.»این مطلب را برای چالش کتابخوانی طاقچه می‌نویسم. این کتاب را نشرهای گوناگونی منتشر کرده‌اند من خودم از انتشارات شمشاد مطالعه کردم که می‌توانید از این لینک آن را دریافت کنید. (در ضمن در طاقچه بی‌نهایت هم موجود است که می‌توانید در صورت داشتن اشتراک به رایگان آن را مطالعه کنید.)</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 16:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب چشم‌هایش</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-adw0ly1js8ik</link>
                <description>چشم‌هایشچشم‌هایش، کتابی عاشقانه نوشته‌ی بزرگ علوی.اولین رمان ایرانی که خواندم! (شایدم اولین نباشد ولی تا آنجا که به خاطرم می‌اید اولین است)اگر بخواهم که راستش را بگویم، هنگامی که در مدرسه و در تاریخ-ادبیات در زیر نام بزرگ علوی کتاب چشم‌هایش را دیدم، اصلا فکرش را نمی‌کردم که موضوع آن عاشقانه باشد. اصلا هیچ فکری در مورد موضوع آن نمی‌کردم!داستان این کتاب در مورد یک نقاشی به خصوص است از زنی ناشناس که استاد ماکان که به تازگی فوت شده کشیده و همه دنبال آن هستند که صاحب آن چشم‌ها کیست و چه نسبتی به استاد داشته است و بیشتر از این اگر بخواهم بنویسم، ترس از این دارم که داستان لو برود!متن کتاب با وجود قدیمی بودنش بسیار راحت و روان است و حتی شاید بشود یک روزه هم آن را تمام کرد.به شخصه خیلی از این کتاب خوشم آمد و تنها ایرادی که شاید بشود از آن گرفت پایانش بود که به خودی خود بد نبود ولی شاید انتظار مخاطب را برآورده نمی‌کرد ولی باز هم سلیقه‌ها و نظرات متفاوت هستند.حال از عشق بگوییم!مطالعه‌ی این کتاب به من چیزهایی را نشان داد که شاید کتاب‌های موفقیت دیگر و یا ویدیوهای یوتیوب نتوانستند نشان دهند. چیزهایی در مورد عشق و عاشقی کردن، چیزهایی در مورد روابط و نوع آن‌ها و خیلی چیزهای دیگر که بیان آنها از حوصله‌ی این مطلب خارج است.نکته‌ای که برای من خیلی جالب بود این موضوع بود که چطور فردی که حاضر است از همه چیز بگذرد و تنها تمرکزش بر روی هدفش باشد و چیزی او را از مسیر منحرف نکند، می‌تواند عاشق شود و این گونه صورتی دیگر از خود نشان دهد.در جایی از کتاب می‌گوید «او هنرمند است. او بر ارواج انسان‌ها تسلط دارد. او می‌تواند مردم را غمگین کند، بخنداند، بگریاند، سر شوق بیاورد. به زندگی وا دارد. او چیزی در اختیار دارد که با پول، با جان هم نمی‌شود خرید.»چیز دیگری که در این کتاب باعث شد به فکر فرو روم آن بود که چگونه رفتارهای کوچکی که به آن فکر نمی‌کنیم می‌تواند زندگی فردی دیگر را کاملا تحت تاثیر قرار دهد و آن را متحول کند و از طرفی دیگر هم چطور به راحتی می‌شود رفتار کسی را قضاوت کرد و جور دیگر تفسیر کرد.بیشتر از این نمی‌توانم در مورد نکات ریز کتاب حرف بزنم زیرا این مطلب تنها معرفی کتاب است و نقد نیست و از طرفی خطر اسپویل بسیار داستان را تهدید می‌کند هر چند که من معتقد هستم که نحوه‌ی روایت و نکاتی که دارد آن قدر زیبا و دلنشین هستند که حتی اگر پایان داستان را هم بدانید باز هم خواندنش خالی از لطف نیست و لذت‌بخش است.این مطلب را برای چالش کتابخوانی طاقچه می‌نویسم. این کتاب را خودم از نسخه‌ی انتشارت نگاه خوندم که از این طریق این لینک می‌توانید آن را دریافت کنید. در طاقچه بی‌نهایت هم موجود است که دیگر نیازی به توضیح نیست.نسخه‌ی صوتی آن را هم آوانامه با گویندگی آقای آرمان سلطان‌زاده منتشر کرده که اگر حوصله‌ی خواندن ندارید یا فکر می‌کنید که فرصت مطالعه ندارید می‌توانید در مسیر یا در حین انجام کارهایتان به آن گوش دهید و می‌توانید آن را از این لینک دریافت کنید.و در آخر آنکه «کتابی را که عاشقش هستید مطالعه کنید تا عاشق مطالعه شوید.»</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 21:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب تولستوی و مبل بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-zpzrk4ttokih</link>
                <description>تولستوی و مبل بنفشباز هم از اون دسته کتاب‌هایی که همه جا اسمش رو شنیدم و هیچ وقت سمتش نرفتم تا اینکه تو چالش طاقچه اومد و گفتم امتحانش کنم و بعدش خیلی ازش خوشم اومد.کتاب در مورد یه خانمیه که خواهرش رو از دست می‌ده و تصمیم می‌گیره برای مقابله با این غم و اندوه چالش یک سال کتابخونی بذاره و هر روز یک کتاب می‌خونه و نقد و بررسی اونو می‌نویسه. (یه جورایی مثل کاری که ما اینجا می‌کنیم با این تفاوت که ما هر ماه یه کتاب می‌خونیم و زیاد هم به نقد نمی‌پردازیم)حالا توی این کتاب چی می‌گه؟از تجربه‌ش. از احساسات‌ش. و از نکاتی که از کتاب‌ها یاد گرفته.متن کتاب خیلی روونه و می‌شه توی یه روز تمومش کرد و اصلا هم خسته‌کننده نیست.این کتاب برای کتابخون‌ها خیلی حس آشنا و همزادپنداری داره مخصوصا برای من که من هم برای فرار از سوگ به کتاب‌ها پناه بردم و به کسی که الان هستم تبدیل شدم.خیلی خوبه که ببینی کتاب خوندن اینقدر برای افراد دیگه هم مهمه و تنها نیستی.همیشه فکر می‌کردم اینکه کتاب‌هم رو به کسی قرض نمی‌دم، آدم خسیسی هستم ولی بعدش توی این کتاب با ضرب‌المثلی عربی آشنا شدم که می‌گه «کسی که کتاب امانت می‌دهد یک احمق است؛ اما کسی که کتاب را پس می‌دهد احمق‌تر است!» البته که بعدش می‌گه هنری میلر توصیه کرده کتاب رو امانت بدهید چون باید مثل پول در جریان باشه ولی خب چه می‌شه کرد شاید واقعا آدم خسیسی هستم! (شما وقتی دو بار پول به کسی قرض می‌دید و پولتون رو پس نمی‌ده دیگه بهش پول می‌دید؟)بعد از خوندن این کتاب، بهم دوباره یادآوری شد که چرا کتاب خوندن رو دوست دارم و چرا باید دوباره برگردم به سمت کتاب‌های داستانی.کتاب پر از نکته و پنده و نشون می‌ده که برای موفقیت حتما نباید کتاب روانشناسی و موفقیت خوند و می‌شه با خوندن کتاب‌های داستانی هم در زندگی پیشرفت کرد و چیزی یاد گرفت.جالبه که بدونید این کتاب رمان نیست و شرح‌حاله (Memoir). یعنی بر اساس داستان واقعی زندگی خود نویسنده، نینا سنکویچ، نوشته شده.یکی از چیزهایی که خیلی برام جالب بود اینه که نینا با چهار بچه و زندگی و همه چیز، هر روز یک کتاب خونده و در موردش نوشته.خودش هم توی کتاب می‌گه که به این یکسال وقفه در زندگی‌ش نیاز داشته تا بتونه با غم از دست دادن خواهرش کنار بیاد ولی باز هم انجام این کار به توانایی و پشت کار زیادی نیاز داره و منم در تلاشم که بتونم کاری شبیه به این انجام بدم. نه این که هر روز یه کتاب بخونم ولی اینکه بتونم روی هدفم تمرکز کنم و به دور از مشغله‌های روزمره اون رو انجام بدم.همونطور که گفتم،‌ این متن رو به خاطر چالش کتابخوانی طاقچه نوشتم.این کتاب رو نشرهای مختلفی هم به صورت متنی و هم به صورت صوتی منتشر کرده‌اند که من از نشر کوله‌پشتی خوندم که از طریق این لینک می‌تونید دریافت کنید. توی طاقچه بی‌نهایت هم هست که دیگه امتحان کردنش ضرری نداره.صوتی این کتاب رو هم می‌تونید از نشر آوانامه از این لینک دریافت کنید که اگه دوست داشتید توی پیاده‌روی‌، توی مسیر و داخل ترافیک بهش گوش بدید.در نهایت کتاب بخوانید چون «کلمات زنده‌اند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، که به سوی آن.»</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 18:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر ظریف رها کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-wlmd5bdhv0jv</link>
                <description>قانون‌های نانوشته‌ی زیادی در زندگی هستند که توی هیچ کتابی پیدا نمی‌شن و کسی هم قرار نیست اونا رو بهمون بگه. تنها با زندگی کردن یا مشاهده‌ی سرگذشت دیگران می‌تونیم بهشون پی ببریم.یکی از این قوانین رها کردنه.وقتی که کاری از دستمون بر نمیاد، چرا غصه بخوریم و نگران باشیم؟می‌دونم سخته.می‌دونم غیرممکنه.مگه می‌شه که یکجا بشینیم و به چیزی فکر نکنیم؟منم همین مشکل رو دارم.منم نمی‌تونم به هزارتا مشکل و مسئله‌ی مختلف فکر نکنم ولی هر چی بیشتر در زندگی و اتفاقاتش پیش رفتم، دیدم که هر کاری که بیشتر رها کردم و کمتر براش حرص خوردم، برام راحت‌تر اتفاق افتاد و کمتر اذیت شدیم.سکانس اول:چند وقت پیش بود که اقوام و آشنایان می‌خواستند که یک نسخه‌ی کوچک‌تر و سبک‌تر بازی مرکب رو به صورت درون فامیلی برگزار کنند.منم سرم خیلی شلوغ بود و چند تا امتحان مختلف داشتم و اصلا حوصله‌ی رفتن نداشتم.دقیقه‌ی آخر بود که گفتم باشه و اسم من رو هم بنویسید.اینجوری شد که به عنوان نفر ۴۱ام وارد بازی شدم.حدود ۵۰ نفر بودیم و من کاملا رهای رها به قصد اولین نفر حذف شده شروع به بازی کردم.سرتون رو درد نیارم و خلاصه اینکه تا فینال رفتم!سکانس دوم:طاقچه، جایزه گذاشته بود و با استفاده از برگ سبز می‌شد کد قرعه‌کشی خرید.من هم چون خیلی کتاب می‌خرم و مطالعه می‌کنم زیاد برگ سبز داشم و استفاده‌ی خاصی ازش نمی‌کردم، برای همین شروع کردم همه‌ی برگ سبزها رو کد قرعه‌کشی خریدم.بیش از ۱۰۰ تا کد خریده بودم!و با نهایت امید منتظر قرعه‌کشی موندم.ونبردم!«هر کس قبل از آنکه نیاز باشد، رنج ببیند؛ بیش از آنچه نیاز باشد، رنج می‌بیند»سنکارها کردن فقط مربوط به رها کردن نتیجه‌ی کار یا فکر نکردن به چیزهایی که تحت کنترل ما نیستند، نیست.رها کردن می‌تونه شامل رها کردن افکاری همیشگی باشه که دست از سرمون بر نمی‌دارند و جلوی آرامش‌مون رو می‌گیرند.رها کردن می‌تونه شامل اون فردی باشه که خیلی دوسش داشتیم و الان به هر دلیلی دیگه پیشمون نیست.رها کردن می‌تونه شامل رها کردن دعوا و بحث با فردی باشه که توی زندگی ما کمترین نقش رو داره و احتمالا دیگه هیچ‌وقت قرار نیست ببینیمش.رها کردن به معنی اهمیت ندادن نیست.نهبر عکسچیزها برامون مهم هستند ولی قرار نیست که زندگی ما رو به هم بریزند.افکار رو نگاه می‌کنیم و از کنارشون عبور می‌کنیم.لحظه‌ای بهشون توجه می‌کنیم و لحظه‌ی بعد رها می‌کنیم.یه مدتی هست که دارم تلاش می‌کنم تا به این توانایی برسم ولی خب،‌ سخته و تمرین می‌خواد.به این مهارت رسیدن هم خودش نیازمند رها کردنه.رها کردن اینکه قرار نیست بی‌نقص باشیم و بتونیم همه چی رو رها کنیم.اگه زمانی پیش اومد که نتونستیم موضوع خاصی رو رها کنیم و فکرمون رو مشغول کرده بود، هنگامی که متوجه شدیم بدون اینکه خودمون رو سرزنش کنیم اون فکر رو رها می‌کنیم.بعضی وقت‌ها واقعا نمی‌شه رها کرد که اون هم اشکالی نداره.سخت نگیرین.زندگی کوتاهه و قبول دارم که پر از مشکله ولی کاریش نمی‌شه کرد و باز هم باید زندگی کرد.باز هم باید رها کرد.</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jan 2024 19:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتصاد توجه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-avjqaj8huxlo</link>
                <description>یادمه که راهنمایی بودم که با لغتی آشنا شدم به نام پلیمر.از این لغت چه استفاده‌ای کردم؟من استفاده‌ای نکردم!چرا پس باهاش آشنا شدم؟شاید اینکه توی شیمی باهاش کار داشتیم بی‌ربط نباشه ولی دلیل اصلی‌ش این بود که توی عصر پلیمر بودیم.بله، پلیمرها مهم‌ترین چیزهای زندگی بودند. نه که چیز مهمی نباشند ولی من ۱۲ ساله توی اون زمان نمی‌تونست این رو درک کنه که چطوری توی عصر پلیمر داریم زندگی می‌کنیم. حتما یه چیزی داشتند که اسمشون رو روی عصر گذاشته بودند. شاید چیز مهم‌تری وجود نداشت. شاید هم واقعا چیز خیلی مهمی بودند. شاید هم معلم شیمی‌مون خیلی بزرگ جلوه‌ش می‌داد!به هر حال این جوری بود تا اینکه با چند کلیک ساده می‌تونستیم به تمامی دانش بشریت دست پیدا کنیم و تنها چند سال کوچک طول کشید تا خرد لایتناهی هستی در کف دستان ما قرار گرفت!و دیگر عصر پلیمر نبود.عصر اطلاعات بود.هر کی اطلاعت بیشتری داشت، برنده بود.هر کسی در تلاش بود تا اطلاعات ما رو بدزده؛ حالا باهاش چیکار کنه دیگه مربوط به خودش بود!و همه نگران این بودیم که اطلاعات ما رو کسی ندزده. انگار که وزیر دفاع بودیم و کدهای بمب اتم رو توی نوت گوشیمون ذخیره کرده بودیم.این جوری بود که آقای زاکربرگ به واشنگتن کشیده شد تا به خاطر گناهانش جواب پس دهد. یا حداقل ما این طور فکر کردیم.بگذریم.گذشته‌ها گذشته.خوب می‌دونیم که به حرف‌هامون گوش می‌دهند و اطلاعات‌مون رو بر می‌دارند و مدام در حال جاسوسی ما هستند. ولی خب، دنیا همینه دیگه. الکی که بهش نمی‌گن عصر اطلاعات.مگه نه؟نه!دنیا چرخید و دیگه چیزی برای جاسوسی نبود.یه سری آدم همیشگی، در حال انجام کارهای همیشگی.در هر لحظه، گوگل می‌دونست که می‌تونه شما رو در کجا و در حال انجام چه کاری پیدا کنه.دیگه اطلاعات مهم نبود.مهم بودا ولی در اولویت نبود.یه چیز جذاب‌تر اومده بود به بازار.توجه!مهم‌ترین چیزی که بشریت داشت.و مهم‌ترین چیزی که باید گرفته می‌شد.و به زیرکانه‌ترین و هنرمندانه‌ترین روش گرفته شد.همه به دنبال جلب توجه‌مون بودند. یا هنوز هم هستند.در هر جایی که نگاه می‌کنی، آدم‌ها دنبال این هستند که شما رو مجذوب خودشون کنند.واحد پول و ارزش،ویو (View) بود،لایک بود،شیر (Share) بود،واچ تایم (Watch Time) بود،توجهبود.و اینگونه بود که اقتصاد جدیدی شکل گرفت که پایه‌ی همه‌ی اقتصادها بود.اقتصاد توجه.و توی این اقتصاد، اکثر آدم‌ها زیر خط فقر قرار گرفتند و درصد کمی بر تخت خود (به معنای واقعی کلمه) نشستند و پول‌های توجه رو شمردند.شرکت‌ها موفق شدند.دیگه نمی‌تونستیم تمرکز کنیم.دیگه نمی‌تونستیم فکر کنیم.مدت زمان توجه از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۵ به میزان ۲۵ درصد کاهش پیدا کرده و به ۸ ثانیه رسیده (اگه کمتر نشده باشه).یعنی یه انسان، به طور میانگین می‌تونه ۸ ثانیه به چیزی توجه کنه.و ماهی قرمز،صدای طبل لطفا،مدت زمان توجه‌ش ۹ ثانیه‌ست!دیگه موفق شدیم از ماتریکس خارج بشیم!تا حالا دقت کردید که چرا اینستاگرام و تیک ‌تاک و یوتیوب و … انقدر جذابند؟یه دلیلش که دوپامینه که خارج از حوصله‌ی بحثه.دلیل دیگه‌ش کوتاه بودن محتواشونه.محتوایی که خیلی راحت مدت زمان توجه (یعنی ۸ ثانیه) رو پر می‌کنند و ما با حرکت یک سانتی‌متری انگشت شست خود (اسکرول کردن) به ویدیوی بعد می‌ریم.این برای وقتیه که به اکسپلور نریم که در این صورت در آن واحد می‌تونیم چند تا محتوای جداگونه رو با هم ببینیم و با چند اسکرول ساده، مغز ما می‌تونه روی هر محتوایی در حد پینگ یک بازی آنلاین وقت بذاره.خیلی هم عالی.به این می‌گن صرفه‌جویی در وقت!اینجا یه چرخه‌ای تولید می‌شه که چون توجه‌مون کمه دوست داریم بریم فضای مجازی و چون میریم فضای مجازی توجه‌مون کمتر و کمتر می‌شه!برای درمان چیکار کنیم؟واعظان کـ‌این جلوه در محراب و منبر می‌کنندچون به خلوت می‌روند آن کارِ دیگر می‌کنند!فکر نمی‌کنم در جایگاهی باشم که بتونم کمکی بکنم! (وی امروز به جای نوشتن این مطلب چند ساعتی در اینستاگرام خلوت کرده و به عروج رسیده است!)خودم هم دچار این مشکل هستم و می‌دونم که کار سختیه ولی یه سری نکات می‌تونم بگم که شاید کمکی بکنند.نه به انجام چند کار باهم!یه کاری که شاید پایه‌‌ای باشه و مهم‌ترین اقدامه، اینه که مولتی‌تسک (Multitask) نکنید. یعنی چند کار رو با هم انجام ندید.هم کارتون بیشتر طول می‌کشه، نسبت به زمانی که تک تک انجامشون می‌دید. هم باعث کاهش بیشتر توجه می‌شه.ذهن آگاهی، علاج تمامی دردها!مورد بعدی، اینکه نسبت هر کاری که انجام می‌دید، ذهن آگاه (Mindfull) باشید و با توجه اون کار رو انجام بدید.هرچیزی رو که اندازه بگیرید، می‌تونید بهبود ببخشید.یه روشی هست که توی مشاوره‌هام گفتم و خودم هم انجامش می‌دم و خیلی برام مفید بوده اینه که هر کاری که می‌خواهید انجام بدید که نیاز به توجه داره، یه زمان‌سنج بردارید و زمان بگیرید و هر وقت که حواستون پرت شد، زمان رو متوقف کنید. سپس دوباره زمان بگیرید. سعی کنید که هر بار بیشتر از دفعه‌ی قبلی تمرکز کنید.خودتون رو قضاوت نکنید و مطمئن باشید که به مرور زمان بهتر می‌شید.زندگی در لحظه، در همین مکان!سعی کنید از گفت و گوها لذت ببرید.دفعه‌ی بعد که دارید با کسی صحبت می‌کنید، سرتون رو تو گوشیتون نکنید. می‌دونم که دنیای حالا جوری شده که همه سرشون تو گوشیشونه. ولی شما اینطور نباشید و اون کسی باشید که بقیه ازش الگو می‌گیرند و این عادت بد رو کنار می‌ذارند. مطمئن باشید اون میمی (Meme) که دارید می‌بینید جایی نمیره.گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!وقتی منتظر چیزی هستید، صبر کنید. گوشی وقت پرکن نیست!می‌دونم نگاه کردن به در و دیوار و بیکار ایستادن سخته ولی نکته هم همینه. قراره کاری کنیم که دیگه سخت نباشه.در هر جایی پیش میاد که باید منتظر باشیم. توی صف. توی کلاس. سر کار. توی کافه و … و بلااستثنا سرمون رو می‌کنیم توی گوشی‌هامون و اینجوری این زمان رو پر می‌کنیم. دفعه‌ی بعد که توی چنین موقعیتی بودید و مجبور بودید صبر کنید، واقعا صبر کنید. به اطراف نگاه کنید. به آدم‌ها. ارتباط برقرار کنید. لبخند بزنید. پشیمون نخواهید شد.نکته‌ی پایانیبرای توجه خودتون ارزش قائل باشید. برای وقت خودتون ارزش قائل باشید. نمی‌گم که هیچ‌وقت به فضای مجازی نرید. هرگز. ولی منفعل نباشید و خودتون برای سرنوشت خودتون تصمیم بگیرید.امیدوارم که از این مطلب خوشتون اومده باشه. اگه سوالی دارید یا دوست دارید درباره‌ی چیزهای دیگه بیشتر بدونید، توی کامنت‌ها بیان کنید و برام بنویسید که چه راهکارهای دیگه‌ای برای به دست آوردن دوباره‌ی توجه سراغ دارید.</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Dec 2023 19:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب اوضاع خیلی خراب است</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lguudykznob6</link>
                <description>مارک منسن نویسنده‌ی جوانی که کمتر کسی هست که اسم کتاب پرفروش‌ش یعنی «هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها» رو نشنیده باشه.خودم به شخصه خیلی ازش خوشم می‌آد و کانال یوتیوب و پادکست‌ش رو دنبال می‌کنم و وقتی دیدم توی چالش آذرماه طاقچه کتاب دیگرش یعنی «اوضاع خیلی خراب است» هم وجود داره گفتم حالا وقتش رسیده که این کتاب رو هم بخونم!اشتباه نشه ها، ایده‌ی کتاب و محتوای کلی‌ش رو می‌دونستم و حتی خلاصه‌ش رو هم که خود مارک منسن گفته رو هم گوش دادم ولی بالاخره نمیشه برای چالش طاقچه، کتاب رو نخوند.(و حتی اگه خونده بودم هم باز می‌خوندم!)دیگه بریم سراغ کتاب.اسم کتاب رو که می‌بینید چیزهای زیادی ممکنه در مورد محتوای این کتاب به ذهنتون برسه که امید به جهانی بهتر شاید در آخر لیست قرار بگیره.بله این کتاب در مورد امیده.البته بهتره بگیم در مورد اینه که چرا نباید امید داشته باشیم!کتاب به دو بخش تقسیم شده.در بخش اول به امید می‌پردازه و بخش دوم به خراب بودن اوضاع.مارک منسن در این کتاب به زیبایی از احساسات و ذهن منطقی و عاطفی شروع می‌کنه و با راه انسانیت و هدف اصلی زندگی ادامه می‌ده و در نهایت آینده‌ای بهتر رو به تصویر می‌کشه.این کتاب دیدتون نسبت به زندگی و جهان و اطرافیان تغییر می‌ده. باعث می‌شه کمی تو خودتون فرو برید و با خود بگید که شاید واقعا دارم اشتباه زندگی می‌کنم؛ شاید که نه؛ واقعا دارم اشتباه زندگی می‌کنم!کتاب با داشتن امید و هدف مخالفه و در جایی می‌گه که «تنها چیزی که واقعا می‌تواند رویایی را نابود کند، تحقق یافتن آن است.»التبه که با اهداف نوعی که داریم مخالفه و خودش یک هدف خیلی عالی پیشنهاد می‌ده.کتاب داستان‌های جالبی رو از دنیا به عنوان مثال میاره که به درستی تکمیل کننده‌ی حرفی هستند که می‌خواد بزنه.در فصل آخر هم در مورد هوش مصنوعی و آینده‌ی پیش رو باهامون حرف می‌زنه و آینده‌ی ترسناکی که پیش‌رومون هست رو زیبا و جذاب می‌کنه.یادتونه گفتم که کتاب با داشتن امید مخالفه؟ بذارید براتون بخشی از متن کتاب در این مورد رو بیارم.«امید در نهایت خودشکن و خودنگه‌دار است: اهمیتی ندارد چه موفقیتی داشته باشیم، مهم نیست چه میزان از آرامش و خوشبختی را بیابیم؛ ذهن‌مان سریع انتظاراتش را جوری تنظیم می‌کند که مقدار ثابتی از احساس فلاکت را حفظ کند و به این ترتیب امیدی تازه، آیینی تازه و کشمکشی تازه در ما ایجاد کند تا به راهمان ادامه دهیم.»مطمئنا در اینجا نمی‌تونم کل هدف کتاب رو براتون بیارم و تنها هدف من وسوسه کردن شما برای مطالعه‌ی این کتابه!در کل همونطور که گفتم قلم مارک منسن و سبک روایتش رو خیلی دوست دارم و شدیدا هم مطالعه‌ی آثارش رو علی‌الخصوص این کتاب رو پیشنهاد می‌کنم. (در این حد روش تعصب دارم که توی کتاب‌فروشی هم برای آدم‌های غریبه انقدر تعریف و تمجید می‌کنم که چند تا نسخه‌ش رو می‌خرند!)این مطلب رو هم برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشتم و این کتاب رو انتشارات میلکان هم منتشر کرده که می‌تونید از این لینک تهیه کنید. تازه توی طاقچه بی‌نهایت هم هست که کتاب‌خون‌های حرفه‌ای احتمالا اشتراکش رو دارند که می‌تونند به رایگان کتاب رو مطالعه کنند.اگه حوصله‌ی خوندن هم ندارید، انتشارات ماه آوا صوتی این کتاب رو هم منتشر کرده و از طریق این لینک قابل دریافته.در نهایت همونطور که نوال راویکانت می‌گه «چیزهایی که عاشقش هستید رو مطالعه کنید تا عاشق مطالعه شوید.»</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 16:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی آیرون من ازکی خرید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2%DA%A9%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-msijl140yfae</link>
                <description>پشت در دفتر نشسته بود. پاهایش را تکان می‌داد و آدامسش را با شدت بیشتری می‌جوید. از کیلومترها اونورتر می‌شد فهمید که استرس دارد. آخه چه کسی توی این موقعیت استرس ندارد.درسته که سارا جز بهترین بازاریاب‌های ازکی بود ولی کاری را که می‌خواست انجام بدهد حتی کسی به مخیله‌ش هم نمی‌رسید.کاری پر ریسک ولی پر سود. می‌توانی با آن بار خود را ببندی یا می‌توانی آنقدر ضرر کنی که هیچ کسی نتواند نجاتت دهد.سارا اهل ریسک بود؛ البته حضورش در اینجا به خودی خود نشان‌دهنده‌ی میزان ریسک‌پذیریش بود. شاید بتوانیم بگوییم که نشان احمق بودنش هم بود. آخه هر عقل سلیمی می‌گوید که این کار نادانی محض است.«خانم کلارا می‌تونید برید داخل.»نمی‌دانیم که خانم سارا فیورا کلارا، به خاطر اینکه از استرس تو حالت خلسه بود یا به خاطر برنامه‌ریزی‌ها و نخوابیدن‌های این چند روز چرت می‌زد یا به خاطر سر و صدای زیاد دفتر، صدای منشی را نشنید.«خانم کلارا!» منشی صدای خودش را بالا برد.سارا از جایش پرید به منشی نگاهی کرد. چشمانش درشت بود و هیچ احساسی در صورتش دیده نمی‌شد، بر خلاف سارا که طیف بسیاری از احساسات در هم آمیخته در چهره‌اش دیده می‌شد.«بله!»«می‌تونید برید داخل.» صدای منشی از چهره‌اش سردتر و بی‌احساس‌تر بود، انگار که سارا شیئی بود که هدفش شکست بود.سارا از جای خود بلند شد. لبه‌ی گوشی‌اش را لمس کرد و مطمئن شد که روی حالت بی‌صدا قرار دارد. آن را داخل کیفش گذاشت. آدامس‌ش را در‌آورد و لای دستمالی کاغذی پیچید و توی سطل آشغال کنار صندلی‌ای که رویش نشسته بود انداخت. از داخل کیفش یک ورق قرص ایندرال برداشت و یک عدد قرص از ورق جدا کرد و خورد. ورق را دومرتبه داخل کیف گذاشت و بطری کوچک آب را برداشت و کمی آب نوشید. بطری را داخل کیفش گذاشت. نفس عمیقی کشید و به سمت در حرکت کرد. به در که رسید کمی مکث کرد. ذهن خودش را کاملا متمرکز کرد و در را به سمت خود کشید.«باید فشار بدید!» منشی همانطور که سرش در رایانه بود بدون اینکه به سارا نگاه کند این مطلب را بیان کرد.«اوه! ممنون.»سارا در را به داخل فشار داد و وارد اتاق شد. اتاق بزرگ بود. خیلی بزرگ بود. خیلی خیلی خیلی بزرگ بود. البته که سارا انتظار این اتاق را داشت ولی نه در این حد. در روبرو، دیواری شیشه‌ای بود که منظره‌ای زیبا رو به نیویورک داشت. میزی کنار دیوار بود و پشت میز خانمی زیبا با موهای بلوند و پیراهن و دامنی خاکستری بر روی صندلی نشسته بود. لبخند به لب داشت. سارا انتظارش را نداشت ولی کمی از اضطرابش کاسته شده بود (شاید هم ایندرال اثر کرده بود).«صبح بخیر، خانم پاتز.»«صبح تو هم بخیر عزیزم. ببخش که آقای استارک نتونستند بیان. فکر کن من ایشونم!»«نه اصلا مشکلی نیست.»خانم پاتز از جای خود بلند شد و به سمت دیگر میز رفت و با سارا دست داد. کمتر زمانی پیش می‌آمد که خود تونی شخصا توی جلسات شرکت کند و اکثر کارهایش را هم پپر انجام می‌داد.هر دو روی صندلی نشستند.«خب، بگو ببینم چی تو را تا اینجا کشونده؟»«در حمله‌ی قبلی به نیویورک با وجود اینکه انتقام‌جویان و به خصوص آقای استارک توانستند جلوی فضایی‌ها رو بگیرند ولی خسارت‌های هنگفتی به شهر وارد شد که بخش زیادی از این خسارت بر گردن صنایع استارک قرار گرفت.»«کمک کردن به مردم افتخار ماست و این هزینه‌ها در برابر اتفاقاتی که ممکن بود رخ بده چیزی نیست.»«صحیح. ولی آیا فکر کردید که می‌شد این هزینه رو هم پرداخت نکنید.»«دارم گوش می‌دم.»«همونطور که می‌دونید من از یک شرکت بیمه‌ای میام.»«مطلع هستم.»«و شرکت ما خدمات بسیاری رو به بیمه‌گزاران ارائه می‌ده که از جمله‌ی این خدمات، بیمه‌ی مسئولیته.»سارا در اینجا مکثی کرد، شاید منتظر بود تا پپر حرفی بزند ولی او نشانی از حرف زدن نشان نمی‌داد.«و جدیدترین محصول ما» سارا حرف خود را ادامه داد «پوشش ابرقهرمانانه!»باز نیز مکثی کرد، انگار که می‌خواست پپر از جای خود بلند شود و جیغ کشان او را بغل کند ولی خانم پاتز محترم‌تر از این حرف‌ها بود.«یکی از معضلات لاینفک این شغل شریف، خرابی‌هایی است که وارد می‌شود و اگه قهرمانان ما بخواهند که مراقب وسایل باشند؛ در نقطه ضعفی نسبت به دشمنان قرار می‌گیرند.»سکوت پپر ادامه داشت ولی از برق چشمان و لبخند بر لبش می‌شد فهمید که حلال مشکلات خود را پیدا کرده است.«برای همین هم این محصول رو ارائه دادیم بلکه بتونیم باری، هر چند کوچک، از دوش شما برداریم.»سارا در دل خود، دعا می‌کرد که خانم پاتز حرفی بزند.«می‌تونم باهات رو راست باشم؟»از بین تمام حرف‌هایی که سارا دوست داشت خانم پاتز بزند، این در میان آن‌ها نبود.«بله، حتما.»«من از این بیمه‌ی جدیدتون مطلع بودم ولی باورش نکردم و فکر کردم که یه نفر برای دروغ سیزده یا همچنین چیزی از خودش درآورده؛ تا اینکه تو زنگ زدی و گفتی که می‌خوای با آقای استارک ملاقات داشته باشی.»سارا، در دلش آشوب بود. نمی‌توانست پیش‌بینی کند که این مکالمه به چه جهتی دارد می‌رود و هر چیزی ممکن بود اتفاق بیفتد.«راستش، به تونی نگفتم، چون خیلی کله شقه و شاید قبول نمی‌کرد و این بیمه در موقعیت خودش می‌تونه خیلی کمک‌کننده باشه.»خانم پاتز از جای خود بلند شد و به همراه او، سارا نیز بلند شد.«می‌تونم برگه‌های قرارداد و شرایط رو ببینم؟»****سارا از دفتر بیرون آمد. برگه چکی در دستش بود، پایین چک امضا شده بود: خانم پپر پاتز.به زور داشت خودش را کنترل می‌کرد که از خوشحالی جیغ نکشد. منشی نیم‌نگاهی به او انداخت. سارا هم به او نگاه کرد.«روز خوبی داشته باشید.»«همچنین شما خانم کلارا.»****«خیلی خوب همگی، بخوابید روی زمین!»تنش بسیار در فضا حس می‌شد.ترس.اضطراب.وحشت.«به من گوش می‌دی؟ اون ساحره کوچولو داره با ذهنت بازی می‌کنه. ازش قوی‌تری. ازش باهوش‌تری. تو بروس بنری!»هالک نعره‌ای زد.«باشه. باشه. باشه. دیگه اسم بنر کوچولو رو نمیارم.»هالک ماشین کنار خود را بلند کرد و به سمت آیرون‌من پرت کرد.«باشه!»نبرد شروع شد. دعوایی وحشتناک و خشم‌بار. بین دو ابرقدرت. آیرون‌من که حالا لباس هالک‌باستر پوشیده بود و هالک که ذهنش توسط ساحره‌ی سرخ تسخیر شده بود.مسلما این نبرد خرابی‌هایی داشت. خرابی‌هایی بسیار!نبرد میان آیرون‌من و هالک به آسمان‌ها کشید و در آنجا هم هالک قوی‌تر بود. آیرون‌من به ساختمانی نیمه‌ساز در روبروی خود نگاه کرد و هنگامی که متوجه شد خالی از سکنه‌ست گفت:«چه قدر سریع می‌تونیم این ساختمون رو بخریم؟»هالک را به بالای ساختمان برد. او را رها کرد. ارتفاع خود را زیاد کرد و با چندین موشک به سمت هالک آمد و تمامی ساختمان را خراب کرد و پایین ریخت.پس از خرابی ساختمان هالک متحیر به اطراف نگاه کرد. به مردمی که از ترس فرار می‌کردند. به پلیس‌هایی که به سمت او اسلحه نشانه گرفته بودند.به درد.به رنج.به ویرانی.داشت عقل خود را به دست می‌آورد که ناگهان نعره‌ای کشید و مشتی از سمت آیرون‌من او را بیهوش کرد.****«فرایدی، می‌شه چک کنی اون ساختمونه خریداری شد؟»«خیر،آقای استارک.»«چرا اونوقت؟»«نیازی به خریداری نبود!»«یعنی چی که نیاز نبود.»«مدت‌ها پیش، بعد از حادثه‌ی نیویورک، خانم پاتز برای شما بیمه‌ی مسئولیت ابرقهرمانان رو خریداری کردند.»«فکر می‌کنم خیلی هم گرون باشه!»«بله ولی نه به اندازه‌ی خسارت‌هایی که به بار میان.»«از دست تو پپر.»«و قرار شده که شرکت بیمه تمامی خسارت‌های به بار اومده رو پرداخت کنه.»«یه قرار ملاقات با کسی که این بیمه رو ساخته برام بذار.»«به روی چشم، آقای استارک.»پایان</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 21:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب ذهنیت برنده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-a90lb2gn44om</link>
                <description>چالش کتابخوانی طاقچه؛آبان،کتابی که کنترل زندگی را به دست خودت می‌دهد.ذهنیت برنده نوشته‌ی جیمز کلیر…جیمز کلیر رو احتمالا از کتاب بسیار خویش «عادت‌های اتمی» بشناسید. خودم به شخصه خیلی قبولش دارم و وبسایت و خبرنامه‌ش رو دنبال می‌کنم و قلمش رو خیلی دوست دارم.کتاب ذهنیت برنده رو مدت‌ها پیش خریده بودم و وقتی دیدم تو چالش این ماه طاقچه اومده گفتم که فرصت خیلی خوبیه که برم سر وقتش!کتاب خوبی بود. شاید به اندازه‌ی عادت‌های اتمی انقلابی نبود ولی کمک‌کننده بود.متن کتاب روانه و با اینکه پشت سر هم خوندمش ولی احساس خستگی نکردم و به نظرم خوندنش ارزش داره.همونطور که اول هم گفتم کتابی انقلابی نیست (یا حداقل برای من نبود) ولی متحول‌کننده نبودن، دلیلی بر فایده نداشتن کتاب نیست و تکنیک‌هایی رو یاد می‌ده که در زندگی خیلی به درد می‌خوره و برای من چون مدت‌هاست که نویسنده رو دنبال می‌کنم موارد جدید زیادی رو نداشت.اشتباه نشه! یادآوری نکاتی که می‌دونستم و بیان یه سری موارد جدید به همراه مثال خیلی کمک‌کننده بود.این همه گفتم و هنوز درمورد اینکه کتاب در مورد چیه رو نگفتم!کتاب ذهنیت برنده، موضوعات مختلفی رو مطرح می‌کنه که قالب کلی این موضوعات ساخت عادات خوب و حذف عادات بد، کنار گذاشتن اهمال‌کاری، تمرین و رسیدن به اهدافه.متن کتاب خیلی قابل لمس و زمینی نوشته شده؛ یعنی مثل کتاب‌های دیگه‌ی موفقیت نیست که زندگی آرمانی رو متصور بشه و بخواد ما رو به اونجا برسونه. واقعیات رو مطرح می‌کنه و برای رسیدن به اهداف راهکار می‌ده. راهکارهایی که هرچند ساده ولی قابل انجام هستند. مثال‌هایی که از زندگی اشخاص برجسته آورده، نشون می‌ده که با انجام یک سری کارهای ساده ولی مهم ما هم می‌تونیم به خواسته‌هامون برسیم.در متن کتاب می‌گه «رویاهای بزرگ داشته باشید اما از چیزهای کوچک شروع کنید.»ثبات داشتن در انجام کارهای کوچک ما رو به سمت خواسته‌هامون می‌بره.شاید اگه بخواهم به کسی که تا حالا کتاب خودیاری نخونده کتابی معرفی کنم، این کتاب در صدر لیستم نباشه ولی خوندن این کتاب به همه توصیه می‌شه و با توجه به حجم کمش نکات خیلی خوبی داره و حتی اگه مثل من بسیاری از این نکات رو قبلا هم خونده باشید باز هم یادآوری اونها مفید و کاربردیه.بعد از خوندن این کتاب می‌تونید به وبسایت جیمز کلیر هم سر بزنید که اونجا هم مطالب خوب بسیاری رو نوشته که می‌تونه بهتون کمک کنه.کلا جیمز کلیر جز نویسندگان محبوب منه و کارهاش رو دوست دارم.حالا بعد از این همه حرف زدن شاید براتون سوال باشه که چطوری می‌تونید این کتاب رو تهیه کنید که باید بگم این کتاب رو نشر میلکان منتشر کرده که می‌تونید از این لینک دریافت کنید.همونطور که می‌دونید این پست رو هم برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشتم.و در آخر، همان گونه که در جایی از کتاب می‌گه که «وقتی مطمئن نیستید که باید از کسی تشکر کنید یا نه، بگویید ممنون.» برای همین هم از شما ممنونم که با من همراه بودید و این مطلب رو خوندید.</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Nov 2023 12:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب روزنگار رواقی‌گری</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-fjpxgzey07ah</link>
                <description>«کسی که قبل از آنچه نیاز باشد، خود را عذاب دهد؛ بیش از آنچه نیاز باشد خود را عذاب می‌دهد.» -سنکادر دنیای مدرن و پر از هیاهوی امروز، اوقات رو با استرس بسیار سر می‌کنیم و دائم در حال کار و فعالیت هستیم و یا بهتره بگم که تنها «مشغول» هستیم.ذهن ما دائم درگیر مسائلی است که ما نمی‌تونیم اونا رو کنترل کنیم و مکالمات ما حول این می‌چرخه که فلان شخصی که هیچ ربطی به ما نداره چرا فلان کار رو انجام داد یا چرا مثلا فلان شبکه‌ای در فلان سریالی از فلان بازیگری استفاده نکرد و از این دست مسائل.چند وقتی می‌شه که دنبال راهکاری برای زندگی آرام‌تر و بهتر هستم و وقتی چالش این ماه طاقچه رو دیدم گفتم بذار کتابی رو انتخاب کنم که مدتی است که می‌خوام بخونمش و به نظرم انتخابی عالی رو انجام دادم.کتاب روزنگار رواقی‌گری اثر رایان هالیدی میاد و ۳۶۶ پندار رواقی برای هر روز یک سال (شاید سال کبیسه باشه!) رو انتخاب می‌کنه و تاریخ می‌زنه تا خواننده هر روز یک پندار رو مطالعه کنه و در موردش تفکر کنه. (رایان آخر کتاب می‌گه که اگه تو چند روز پشت سر هم خوندید هم اشکالی نداره!)حالا اصلا رواقی‌گری چی هست؟رواقی‌گری یا Stoicism به مکتبی گفته می‌شه که توسط زنون، تاجری که وقتی کشتی‌ش غرق شد در زیر رواقی به این مذهب پرداخت.رواقی‌گری بر اصولی تمرکز داره که مهم‌ترین اون اینه که ما فقط بر روی چیزی که تحت کنترل ماست باید تمرکز کنیم و مابقی رو به قدرت برتر این جهان که می‌تونه خدا، سرنوشت، کائنات، کارما و یا هر چیز دیگه‌ای باشه، بسپریم.از شخصیت‌های برجسته‌ی رواقی‌گری می‌تونیم به مارکوس اورلیوس (امپراطور روم)، سنکا، اپیکتتوس اشاره کنیم که در کتاب روزنگار رواقی‌گری هم بسیار از این شخصیت‌ها یاد شده.حالا سبک کتاب چطوریه؟همون‌طور که گفتم کتاب به ۳۶۶ روز تقسیم شده و تاریخ خورده. در سه بخش و هر ماهی هم دارای موضوعی خاصه مثلا ژانویه به شفافیت، فوریه به احساسات، مارس به آگاهی و … پرداخته.از وقتی که مطالعه‌ی فلسفه‌ی رواقیون شروع کردم، خودم به شخصه احساس می‌کنم که زندگی‌م کمی آروم‌تر شده و ذهنم بازتره و دیگه اون استرس و دویدن همیشگی رو ندارم و به کارهام هم بیشتر می‌رسم. بازخوردی که از اطرافیانم گرفتم هم همین بوده و به نظر اونا هم انسان آروم‌تری شدم و خیلی منطقی‌تر و با متانت بیشتری تصمیم‌گیری می‌کنم و حرف می‌زنم.همون‌طور که گفتم فلسفه‌ی رواقی می‌گه که باید بر روی چیزهایی که تحت کنترل ماست تمرکز داشته باشیم و بدون شکایت از اوضاع موجود کار خوب رو انجام بدیم و از زندگی به درستی استفاده کنیم.رواقی‌گری می‌گه که نباید اجازه بدیم احساسات ما رو کنترل کنند و فقط باید عقل‌مان ما رو کنترل کنه. نباید به دنبال چیزهایی باشیم که سودی برای ما نداره و باید همیشه این موضوع رو بدونیم که روزی خواهیم مرد و ارزش زندگی رو بدونیم.این که روزی خواهیم مرد یا در لاتین Memento Mori از مفاهیم اصلی رواقی‌گریه ولی رواقیون با توجه به این موضوع ناامید نمی‌شدند و برای زندگی بیشتر تلاش می‌کردند و ارزش زمان خودشون رو می‌دونستند.روزگار به سرعت در حال گذر است و روزی مانند روزی دیگر عبور می‌کنه و ما با این فکر که تا ابد زنده هستیم دست رو دست گذاشتیم و کاری نمی‌کنیم.به قول ریموند چندلر، «من درحال وقت کشی‌ام و باید بگویم سخت جان می‌دهد.»اکثر ما اینطور هستیم ولی با مطالعه‌ی فلسفه می‌تونیم زندگی رو بهتر کنیم.«در حقیقت فلسفه را مطالعه می‌کنیم که از شر رفتارهای بدون فکر خلاص شویم. کارهایی را که بدون فکر و از روی عادت انجام می‌دهید، پیدا کنید. از خودتان بپرسید این بهترین روش برای انجام این کار است؟ بدانید چرا کاری را انجام می‌دهید . بر اساس علتی صحیح آن را انجام دهید» - از متن کتابشاید یه خورده مطالعه‌ی فلسفه براتون سخت باشه و چیزهایی که اینجا نوشتم براتون یه کمی دور باشه ولی نگران نباشید، چون فلسفه‌ی رواقی اومده که زندگی رو ساده‌تر و راحت‌تر کنه نه اینکه اونو پیچیده‌تر کنه. فلسفه‌ی رواقی برای کسانیه که به دنبال بهبود زندگی خودشون هستند.مارکوس اورلیوس می‌گه «مانند یک استادکار سخت‌گیر سراغ فلسفه نرو، بلکه همچون یک بیمار، برای درمان سوزش چشم، تیمار سوختگی یا دریافت مرهم به سراغش برو. با چنین دیدگاهی، دیگر برای تبعیت از منطق مشکلی نخواهی داشت و به آرامی در آغوشش جا خواهی گرفت.»رواقی‌گری به موضوعات بسیار دیگر هم می‌پردازه که آوردن اونا در اینجا از حوصله‌ی بحث خارجه (تازه اگه من همه چیز رو بگم که دیگه نمی‌رید کتاب رو مطالعه کنید!)پس حتما این کتاب رو مطالعه کنید که به طور قطع دیدگاه شما رو تغییر می‌ده.این کتاب رو برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشتم. کتاب رو انتشارات میلکان ترجمه کرده که می‌تونید اون رو از این لینک تهیه کنید.در آخر این مطلب رو با این جمله از سنکا تموم می‌کنم که «بدون وجود خط‌کش نمی‌شود چیز کج را راست کرد.»</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 10:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب کتابخوانه‌ی نیمه‌شب</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-upu0yqszcr25</link>
                <description>رسیدیم به یک معرفی کتاب دیگه.کتابی که قرار نبود بخونمش و مسلما قرار هم نبود معرفی‌ش رو بنویسم!ولی سرنوشت برامون جور دیگه‌ای رقم خورد و در میان میلیون‌ها انتخابی که می‌تونستیم داشته باشیم، من این مطلب رو نوشتم و شما هم اینجا هستید و در حال مطالعه‌ش هستید. خیلی ازتون ممنونم و امیدوارم از انتخاب‌تون پشیمون نباشید.معرفی رو شروع می‌کنم با کتابی که خیلی وایرال و همه‌گیر شده بود و به همین خاطر هم دارم معرفی‌ش می‌کنم، چون چالش کتابخوانی شهریور طاقچه مربوط بود به کتاب‌های پرفروش و با این همه معروف بودنش این کتاب رو نخونده بودم!راستش، یه کمی احساس کردم که از اون کتاب‌های بی‌خودیه که همه می‌خرند و هیچکی هم نمی‌خونه و فقط می‌خوان پز بدن که «آره ما هم کتاب می‌خونیم» و از این حرفا.تا اینکه همونطور که گفتم به دلیل دست‌های سرنوشت و نسبتا کم‌صفحه بودنش با خودم گفتم که این کتاب که خوندش چند ساعتی بیشتر طول نمی‌کشه رو امتحان کنم که واقعا تحت تاثیرش قرار گرفتم و پشیمونم که چرا زودتر نخوندمش.حالا داستان کتاب چیه اینقدر من رو جذب خودش کرد؟کتابخوانه‌ی نیمه‌شب داستان خانمی به نام نورا است که با افسردگی دست و پنجه نرم می‌کنه و زندگی‌ش پر از مشکله و  تصمیم می‌گیره خودکشی کنه و در نیمه‌شب این کار رو انجام می‌ده ولی به جای جهان پس از مرگ وارد کتابخوانه‌ای می‌شه و تمامی زندگی‌های ممکن اون رو به شکل کتابی درون خودش داره. حالا نورا باید زندگی‌های مختلف خودش رو که تصمیم‌های متفاوتی توش گرفته و امتحان کنه و یک زندگی بی‌نقص و عالی که توش خوشحال و شاده رو انتخاب کنه و اتفاقاتی که در طی این مسیر براش میافته.توی کتابخوانه‌ی نیمه‌شب، با انواع زندگی‌های نورا که از زمین تا آسمون با همدیگر تفاوت دارند و توی هر کدومش شخصیت‌های مختلف با نسبت‌های کاملا متفاوت با نوار هستند آشنا می‌شیم و این تفاوت‌ها و اینکه چه قدر بعضی انتخاب‌های به ظاهر کوچک می‌تونه اینطور تاثیر بزرگی داشته باشه از نظر من خیلی جالبه.کتابخوانه‌ی نیمه‌شب من رو به فکر فرو برد که اگر انتخاب‌هایی که تو زندگی‌م کردم رو طور دیگه‌ای انتخاب می‌کردم الان شرایطم چطور بود و الان کجا داشتم چیکار می‌کردم؟ و در همون حال انگیزه‌ی من رو برای تلاش و انتخاب‌های درست‌تر در زندگی و کشف آینده بیشتر کرد. در عین حال که من رو مشتاق آینده و چیزهای نو کرد به من یاد داد که از لحظه‌ای که توش هستم با همه‌ی سختی‌ها و آسانی‌هاش، با همه‌ی پستی و بلندی‌هاش لذت ببرم؛ چرا که هر لحظه از زندگی ویژگی‌های خاص خودش رو داره و شاید اگه چیزهایی که حسرت داشتن‌شون رو دارم هم داشتم چیزهایی که دارم رو از دست می‌دادم.زندگی هیچ‌وقت قرار نیست بی‌نقص باشه و «آدمی شبیه یک شهره و نمی‌تونی بذاری چند بخش کمتر ناخوشایندش تو رو از کل اون دلسرد کنه» و هیچ‌وقت هم نمی‌دونیم که انتخاب‌هامون ما رو به کجا می‌برند «دانش حقیقی یعنی اینکه بدانیم هیچ نمی‌دانیم» و بهترین کار اینه که در لحظه زندگی کنیم و به آینده امیدوار باشیم.کتابخوانه‌ی نیمه‌شب به من یاد داد که برای خواسته‌های دیگران زندگی نکنم، چون هیچوقت نمی‌تونم همه رو راضی نگه دارم و در نهایت اگه نتونم خودم رو راضی نگه دارم به درستی از زندگی لذت نخواهم برد.«شاید حتی آن زندگی‌ای که کاملا پرهیجان به نظر می‌رسید یا آن زندگی‌ای که همه فکر می‌کردند ارزشمند است، در نهایت شبیه همدیگر باشند. ترکیبی بزرگ از ناامیدی و یکنواختی و درد و زجر و رقابت، با چاشنی شگفتی و زیبایی و شاید این تنها چیز معنادار بود؛ اینکه مردم دنیا خودشان را ببینند. شاید چیزی که موجب غم و ناراحتی پدر و مادر و برادرش می‌شد در واقع نه نرسیدن به موفقیت، بلکه انتظار اشتباهی بود که از ابتدا داشتند.» - از متن کتاب.در نهایت اینکه «اگه همیشه دنبال معنی زندگی باشیم، هرگز زندگی نمی‌کنیم و لازم نیست زندگی رو درک کنیم، فقط باید اون رو زندگی کنیم.»این پست رو همونطور که اول کار گفتم برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشتم و این کتاب رو می‌تونید از انتشارات کوله‌پشتی یا نشر میلکان تهیه کنید که هر دو ترجمه بسیار عالی و خوب هستند و هر دوتاشون هم توی بی‌نهایت هستند که اگه اشتراک داشته باشید می‌تونید رایگان بخونید.بعد خوندن این کتاب، دیدتون نسبت به زندگی تغییر می‌کنه و به همه خوندن کتابخوانه‌ی نیمه‌شب رو پیشنهاد می‌کنم.</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2023 21:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب کار عمیق</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-vm1aj5hzwelf</link>
                <description>معرفی کتاب کار عمیقهر کی از من می‌خواد که یک کتاب بهش معرفی کنم بدون استثنا کار عمیق رو معرفی می‌کنم.به نظر من بهترین کتاب موفقیت همین کتاب کار عمیقه.حالا چرا این کتاب اینقدر خوبه؟بذارین از اول شروع کنم.کتاب کار عمیق نوشته‌ی کال نیوپورت، نویسنده و استاد دانشگاه جرج‌تاونه.این کتاب همونطور که از اسمش هم مشخصه بر روی کار عمیق یا deep work تمرکز داره.حالا کار عمیق چیه؟کار عمیق یعنی «انجام فعالیت‌های حرفه‌ای در تمرکز کامل و بدون حواس‌پرتی، که توانایی‌های شناختی شما را به حد اعلای خود می‌رساند. فعالیت‌هایی که ارزش‌آفرین هستند، مهارت شما را بهبود می‌بخشند و تکرار آن‌ها دشوار است.»در مقابل این ایده، کار کم‌عمق قرار دارد که کاری است که نیاز به تخصص نداره و به راحتی قابل تکرار و انجام است.کتاب کار عمیق در دو بخش نوشته شده که بخش اول میاد و توضیح می‌ده که کار عمیق چیه و چرا باید به اون توجه کنیم و بخش دوم هم می‌گه که حالا که متقاعد شدید که باید کار عمیق انجام بدید، چطوری می‌شه کار عمیق انجام داد.نمی‌خوام اینجا خلاصه‌ی کتاب رو بگم، چرا که به نظرم خیلی‌ها بهتر از من این کار رو انجام دادند و علی‌الخصوص این کتاب که در چالش کتابخوانی مرداد ماه طاقچه به انتخاب و پیشنهاد پادکست‌ها و دیگر افراد بود و کتاب کار عمیق همه در پادکست بی‌پلاس خلاصه‌ش گفته شده که می‌تونید از طریق این لینک به صفحه‌ی این کتاب در این پادکست دسترسی داشته باشید.به جاش می‌خوام اینجا بگم که چرا به نظرم همه‌ی آدم‌ها باید این کتاب رو بخونند و این کتاب به تنهایی بهترین کتاب حیطه‌ی موفقیت و خودیاری است که من خوندم.کتاب کار عمیق رو سه بار خوندم و  به پادکست‌ش توی بی‌پلاس هم گوش دادم! و هنوزم هم فکر می‌کنم جا داشته باشه که دوباره بخونمش.در دنیای امروز که ما با کمبود بیش از اندازه‌ی وقت مواجه هستیم، با هر کی که صحبت می‌کنی و هر کاری که می‌خوای انجام بدی، می‌بینی که هیچکی وقت نداره و خودمون هم وقت نداریم.ولی اگه دقیق‌تر بهش نگاه کنیم می‌بینیم که با کمبود وقت مواجه نیستیم و به جای اون با کمبود توجه مواجه هستیم.همون‌طوری که توی کتاب می‌گه که ما در عصر توجه هستیم و در این اقتصاد توجه (attention economy) کسانی موفق هستند که می‌تونند توجه خودشون رو روی کارهایی متمرکز کنند که ارزش‌آفرین هستند یعنی کار عمیق انجام می‌دهند.من ادعا ندارم که آدمی هستم که دائم در حال انجام کار عمیقه و زندگی خیلی موفقی داره، خیلی از این جور زندگی دور هستم و منم فرصت انجام خیلی کارها رو ندارم و بیشترش به خاطر اوقاتی است که به دلیل کار کم‌عمق هدر می‌ره ولی وقتی خودم رو با اطرافیانم مقایسه می‌کنم می‌بینم با اینکه سرم ازشون شلوغ‌تره و خیلی بیشتر دارم کار می‌کنم ولی باز هم وقت‌های خالی بیشتری برای انجام کارهایی که دوست دارم در اختیار دارم و همه‌ش رو مدیون کتاب کار عمیق هستیم.این کتاب رو خیلی سال پیش برای اولین بار خوندم و زندگی‌م رو واقعا تحت تاثیر قرار داد و از همون موقع تبلیغ‌ش رو می‌کنم و طرفدار پروپاقرص کال نیوپورت شدم.هر چی در مورد اثرات این کتاب بگم تا زمانی که این کتاب رو نخونید و از کار عمیق در زندگی خودتون استفاده نکنید، متوجه منظور من نمی‌شید و امتحان‌ش هم مجانیه، کافیه که قسمت کار عمیق پادکست بی‌پلاس رو گوش بدید و بعدش هم کتاب رو از طاقچه بخرید.همون‌طور که می‌دونید این پست رو برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشتم و وقتی طاقچه گفت که این ماه کتابی به انتخاب پادکست‌هاست و من که همه‌ی قسمت‌های بی‌پلاس رو گوش دادم و خیلی از کتاب‌هاش رو هم خوندم، اولین کتابی که به ذهنم رسید که معرفی کنم کتاب کار عمیق بود و بهونه‌ای برای اینکه دوباره این کتاب رو بخونم.اگه تا الآن قانع نشدید که این کتاب رو بخونید دیگه نمی‌دونم چیکار کنم!این کتاب رو من خودم از نشر نوین خوندم که می‌تونید از طریق این لینک دریافت کنید. نشر میلکان هم این کتاب رو ترجمه کرده که در طاقچه بی‌نهایت هم موجوده که اگه مثل من باشید حتما اشتراک بی‌نهایت هم دارید که می‌تونید رایگان بخونید!در نهایت «هرجور نگاه کنید، زندگی عمیق زندگی خوبی است.»</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 21:44:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب خوشه‌های خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-pf21rugc5ko4</link>
                <description>«و در چشم این مردم ناکامی و شکست دیده می‌شود، در چشمان این مردم گرسنه خشم جان می‌گیرد. در روح این مردم خوشه‌های خشم پر می‌شود و می‌روید و سنگین می‌شود، سنگین می‌شود تا به بار بنشیند.»کتاب خوشه‌های خشم اثر جان اشتاین‌بک در سال ۱۹۳۹ چاپ شد و در سال ۱۹۶۲ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل شد.از این کتاب در سال ۱۹۴۰ فیلمی هم به کارگردانی جان فورد ساخته شده که فیلمش رو به شخصه ندیدم.ولی کتاب رو خوندم!آیا کتاب قشنگیه؟خیلی.آیا به همه پیشنهادش می‌کنی؟خیر.حالا چرا؟چون که بعد از چند فصل تکراری می‌شه.داستان امید و ناامیدی پشت سر هم.روایت داستان، بسیار زیبا و گیراست و به نظر من خیلی جذابه ولی نکته‌ای که هست اینه که اینهمه داستان تکراری را تحمل می‌کنیم و در نهایت بدون هیچ‌گونه نتیجه‌گیری خاصی تموم می‌شه.حالا نتیجه‌گیری داره ولی من انتظار پایان متفاوت‌تری رو داشتم و یک کمی تو ذوقم خورد.تنها مشقت یه سری افراد رو به تصویر می‌کشه و بعد تمام.کتاب جزئیات خیلی ریزی رو به تصویر می‌کشه که نه تنها خسته‌کننده نیست که خیلی هم به تصویرسازی و جذابیت داستان اضافه می‌کنه ولی همون‌طور که قبلا گفتم این کتاب، داستان پستی و بلندی‌های یک خانواده‌ی اوکلاهمایی را روایت می‌کنه که پس از آنکه زمین‌شون ازشون گرفته می‌شه راهی سفر به مکانی دیگه می‌شوند به امید آنکه جایی برای کار و محلی برای زندگی پیدا کنند.داستان ناعدالتی، سرمایه‌داری، بدبختی، رنج و درد و پوچی و اینکه چطور بعضی افراد به دنبال ذره‌ای خوشی و آرامش هستند در حالیکه بعضی دیگر برای کمی سود بیشتر همین یک ذره خوشی را هم از آن افراد می‌گیرند.درسته که داستان، غمگین‌کننده است ولی تراژدی نیست و اگر طرفدار اینگونه داستان‌های به اصطلاح واقع‌گرایانه‌ی اجتماعی هستید و از تفسیر ریز جزییات زندگی افراد لذت می‌برید، کتاب سرگرم‌کننده‌ایه ولی به نظر من می‌تونست داستان کوتاه‌تر باشه؛ هرچند که برای ساخت و پرداخت برخی شخصیت‌ها این مقدار از داستان نیاز بود ولی باز هم داستان خیلی وسط هوا و زمین تموم می‌شه که با حساب این مورد می‌تونیم انتظار این رو داشته باشیم که داستان می‌تونست کوتاه‌تر باشه و زودتر به پایان برسه.در کل اگر کتاب‌خوان هستید و وقت زیاد دارید و دنبال یک کتاب برای خواندن هستید، به شما خوشه‌های خشم را پیشنهاد می‌کنم.این پست رو هم برای چالش کتابخوانی طاقچه گذاشتم و کتاب خوشه‌های خشم از چند انتشارات منتشر شده‌است که من ترجمه‌ی آقای عبدالحسین شریفیان رو از انتشارات نگاه خوندم که ترجمه‌ی بسیار عالی و روان داشت. این کتاب در طاقچه بی‌نهایت هم موجوده که می‌تونید از طریق این لینک دریافت کنید.نسخه‌ی صوتی این کتاب اثر آقای آرمان سلطان‌زاده هم موجوده که دیگه نیازی به تعریف از ایشون نیست و به نظر من اگه وقت ندارید که خوشه‌های خشم رو بخونید حتما نسخه‌ی صوتی اون رو گوش کنید که یکی از بهترین کتاب‌های صوتیه که من شنیدم و حتی اگه خوشه‌های خشم رو خوندید هم پیشنهاد می‌کنم که نسخه‌ی صوتی اون رو از دست ندید. نحوه‌ی روایت آقای سلطان‌زاده و کاراکترسازی ایشون به داستانی که به خودی خود جذابیت بالایی داره، جذابیتی بیشتر داده. نسخه‌ی صوتی کتاب رو می‌تونید از طریق این لینک دریافت کنید.در نهایت می‌تونم بگم که درسی که من از این کتاب گرفتم این بود که زندگی مجموعه‌ای از سختی‌ها و آرامش‌هاست و هیچ چیز و هیچ فردی در این زندگی ماندگار نیست و قطعا پشت هر سختی، آسانی است.</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 22:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه‌های خاص خانه‌ی خانم پرگرین</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan00m/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%86-p5ixr3tahtjv</link>
                <description>وقتی اولین بار اسم این کتاب رو شنیدم فکر می‌کردم که قراره با یک کتاب خیلی سطحی و مسخره روبرو بشم و زیاد انگیزه‌ی خاصی برای خوندش نداشتم تا اینکه اونو توی چالش کتابخوانی طاقچه دیدم و گفتم که بهش یک شانس بدم و اصلا هم نا امیدم نکرد.داستان از اونجایی شروع می‌شه که شخصیت اصلی داستان ما، آقای جیکوب، یه نوجوان شانزده ساله، پس از اتفاقاتی که براش می‌افته به همراه پدرش به یک جزیره‌ی دورافتاده در کنار اسکاتلند می‌ره که جایی که پدربزرگش در اونجا بزرگ‌شده رو ببینه و کمی آروم بشه ولی قضیه به همین سادگی‌ها نیست و …خیلی سعی کردم بدون اسپویل خلاصه رو بنویسم و می‌دونم که این خلاصه اصلا فایده‌ای نداشت پس بذارید خلاصه‌ی خود طاقچه رو براتون بذارم:«این کتاب رمانی فانتزی و تاریک است. داستان پسری است که پس از یک سری حوادث وحشتناک خانوادگی، سرنخ‌هایی را دنبال می‌کند که در نهایتش او از یک خانه دورافتاده مخصوص کودکان سردر می‌آورد...»بازم فرقی نکرد!بذارید براتون اینجور بگم که هری‌پاتر رو بردارین با سریال دارک قاطی کنید و ترسناکش کنید!درسته که داستان ترسناکه ولی مثل بقیه‌ی داستان‌های فانتزیه. یه سری آدم که قدرت‌های عجیب‌غریب دارند و هیولاها که آدمای بدی هستند.شاید بگید اینکه ترسناک نشد و دقیقا نکته‌ی داستان همینجاست که اگه با توصیف هیولا و آدمای عجیب نمی‌ترسید، نویسنده اومده و عکس اونا رو هم گذاشته وسط کتاب و عکس‌های ساعت دو نصف شب، اگه مثل من باشید و تا صبح کتاب بخونید، خیلی هم ترسناکند!با اینکه بیشتر دوست دارم ساخت تصاویر رو بر عهده‌ی ذهنم بذارم ولی عکس‌های کتاب متفاوت بود و یک جذابیت خاصی به کتاب داده بود.نکته‌ی جالب اینکه این عکس‌ها واقعی بودند و کمترین دستکاری فوتوشاپ روشون انجام شده بود.نویسنده می‌گفت که عکس قدیمی پیدا کرده و براش جای سوال بوده که داستان این عکس‌ها چیه و از اونجایی که داستانی پیدا نکرده، نشسته و خودش براشون داستان ساخته!این همه گفتم و از نویسنده نگفتم!نویسنده‌ی این کتاب آقای رنسام ریگزه که این کتاب، اولین رمان بلند ایشونه که در سال ۲۰۱۱ چاپ شد. از روی این کتاب در سال ۲۰۱۶ یک فیلم به همین نام هم ساختند. فیلمش رو ندیدم ولی نقدهایی که خوندم مثل بقیه‌ی اقتباس‌ها خیلی با کتابش فرق داره.برگردیم به کتاب.اگر کتاب فانتزی و معمایی دوست دارید، حتما خواندن این کتاب رو بهتون پیشنهاد می‌کنم ولی به نظر من، با اینکه صحنه‌های هیجانی داشت، آنقدرها هم باید به هیجان نیومدم! اشتباه نشه‌ها، هیجانش به اندازه‌ی بود که باعث بشه ساعت‌ها بشینم و پشت سر هم کتاب رو بخونم ولی نه آنقدر زیاد که استرس بگیرم. خیلی موقعیت‌ها بود که اتفاقاتی می‌افتاد که اصلا انتظارش رو نداشتم و داستان رو خیلی قشنگ می‌کرد.کمی طنز و مسایل عاشقانه هم قاطی‌ش کنید و یه داستان خیلی خوب دارید.نمی‌‌دونم چرا ولی خیلی من رو یاد کتاب نبرد با شیاطین اثر دارن شان انداخت؛ با اینکه خیلی موضوعاتشون با هم فرق می‌کنند ولی تو هر دوتاشون یک بچه هست که باید با هیولاها بجنگه!با اینکه می‌شد کمی بعضی اتفاقات متفاوت رقم بخوره ولی در کل کتاب قشنگیه و از خوندنش پشیمون نیستم و دارم می‌رم جلد دومش هم بخرم!قبل از اینکه مطلب رو تموم کنم یک جمله از کتاب براتون بذارم:«اینجا خانه‌ی آنهاست. من سعی کردم حتی‌الامکان جای خوب و مناسبی باشه، ولی روشنه که آنها نمی‌توانند پا از اینجا بیرون بگذارند، پس سپاسگزارم می‌شم اگر به این‌کار ترغیبشان نکنید.»این پست هم همونطور که اول کار گفتم برای چالش کتابخوانی طاقچه نوشتم و می‌تونید این کتاب رو به صورت کتاب الکترونیک از طریق این لینک تهیه کنید. تازه توی طاقچه بی‌نهایت هم هست که اگه مثل من کتابخون باشید حتما اشتراکش رو دارید و می‌تونید رایگان بخونید. امتحانش ضرر نداره.</description>
                <category>ماهان موسوی</category>
                <author>ماهان موسوی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 17:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>