<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahan veisi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahan8292</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:39:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1900741/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahan veisi</title>
            <link>https://virgool.io/@mahan8292</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی جنگ، بزرگترین باگ پروژه می‌شود: از دیباگ کردن کد تا بازسازی زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan8292/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DA%AF-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%DA%A9%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%E2%80%93-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87%D9%94-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-p3gfrv7n2zmc</link>
                <description>سلام دوباره. من ماهان ویسی هستم. اگر قسمت اول ماجراجویی من را خوانده باشید، به یاد دارید که به عنوان یک دانشجوی مهندسی کامپیوتر، فهمیدم بزرگترین «باگ» پروژه کارشناسی‌ام نه در کدهای پیچیده MRI، که در خودم پنهان شده بود: در ترس از رویارویی، در برنامه‌ریزی‌های مبهم و در فرار از تعاملات انسانی.من یک نقشه ۴۰ روزه برای دیباگ کردن خودم طراحی کردم. سفری که با موفقیت در قانع کردن یک مأمور حراست شروع شد و به من طعم شیرین حل مسائل انسانی را چشاند. اما این تازه شروع ماجرا بود. در ادامه این مسیر، با باگ‌هایی مواجه شدم که نه تنها پروژه، که کل سیستم زندگی‌ام را تهدید می‌کردند.اگر قسمت اول را نخوانده‌اید، می‌توانید داستان شروع این سفر را در اینجا بخوانید: وقتی بزرگترین باگ پروژه، کد شما نیست: داستان رشد من در میانه پروژه کارشناسیفصل سوم: شورش در کتابخانه - دیباگ کردن یک باگ اجتماعیدر مسیر دیباگ کردن خودم، هر روز یک چالش جدید بود. پس از پیروزی در اولین مذاکره‌ام با مأمور حراست، احساس می‌کردم یک قفل بزرگ را باز کرده‌ام. اما چالش بعدی، در مقیاسی بزرگتر و در پناهگاه همیشگی من، یعنی کتابخانه دانشکده، منتظرم بود.یک روز، طبق معمول ساعت ۷ صبح چراغ‌های کتابخانه را روشن کردم و پشت میزم نشستم. آنجا برای من فقط یک سالن مطالعه نبود؛ پناهگاهی برای تمرکز عمیق بود، جایی که می‌توانستم از آشوب خوابگاه فرار کنم و روی کدهای پیچیده پروژه‌ام مسلط شوم. اما آن روز یک چیز سر جایش نبود. در سکوت صبحگاهی، متوجه کاغذهای پاره و فرسوده‌ی روی میزها شدم. با کمی دقت، دیدم از هر ردیف ده‌تایی میز، شاید فقط دو عدد هنوز برگه قوانین سالمی داشتند. بی‌توجه به موضوع، کارم را شروع کردم. روز سنگینی در پیش داشتم و باید تا دو روز دیگر، کارهای مهمی از پروژه را به اتمام می‌رساندم.همه‌چیز تا ساعت ۱۱ خوب پیش رفت. اما با گرم شدن روز، فاجعه آغاز شد. گروهی ده‌نفره از دانشجویان ورودی جدید از راه رسیدند و کتابخانه را با کافه دانشکده اشتباه گرفتند. صدای صحبت‌ها و خنده‌های بلندشان مثل پتک روی تمرکز من فرود می‌آمد. زمانی همه‌چیز طاقت‌فرسا شد که نفر کناری‌ام، غرق در مطالعه، با هندزفری به موسیقی با صدای оглушающе‌ای گوش می‌داد که من تمام جزئیاتش را می‌شنیدم.احساس کردم سیستم در حال از کار افتادن است. اولین و قدرتمندترین فرمانی که مغزم صادر کرد، همان کد مخرب همیشگی بود: Escape.exe. «بلند شو. از این جهنم فرار کن. از مسیر پرشیب و نفس‌گیر خوابگاه بالا برو. ۲۰ دقیقه پیاده‌روی کن. خسته می‌شوی، نیم ساعت از وقتت تلف می‌شود، اما حداقل اعصابت راحت است. حداقل درگیر &quot;بحث&quot; با کسی نمی‌شوی.»در حالی که داشتم وسایلم را جمع می‌کردم، آن جرقه در ذهنم زده شد. صدای استاد درس مهارت‌های نرم در گوشم پیچید: هزینه فرار از یک تعامل سخت، همیشه بسیار بیشتر از هزینه انجام آن است. ایستادم. این بار قرار نبود فرار کنم. قرار بود مشکل را حل کنم.مرحله اول: تحلیل ریشه مشکل (Root Cause Analysis)قبل از هر اقدامی، به فکر فرو رفتم. چرا من همیشه در کتابخانه ساکت بوده‌ام؟ یاد روزهای اول ورودم به دانشکده افتادم. روی هر میز، یک برگه تمیز و خوانا با تمام قوانین نصب شده بود. آن برگه‌ها اولین چیزی بود که فرهنگ این فضا را به من آموخت. مشکل این بچه‌ها نبودند؛ مشکل نبودِ یک سیستم راهنمای شفاف بود.یکی از برگه های قوانین بازمانده از سال های قبل در کتابخانهبا این فرضیه، به سراغشان رفتم. این کار برایم یک مبارزه درونی بود. من ذاتاً آدمی نیستم که در محیط کار بخواهم با دیگران وارد صحبت‌های این‌چنینی شوم، اما خودم را مجبور کردم.«ببخشید، شما با فضاهای دیگه دانشکده که برای تمرین و کارهای گروهی هست آشنایی دارید؟»«نه، مگه کتابخونه واسه همین کارا نیست؟!»«کتابخونه فقط برای مطالعه با سکوت مطلقه.»«این رو کی گفته؟ همینجا خوبه و ما نمی‌تونیم جابجا بشیم!!»این مکالمه کوتاه، فرضیه من را اثبات کرد. آن‌ها مقصر نبودند؛ آن‌ها بی‌اطلاع بودند. هیچ قانون مکتوبی جلوی چشمشان نبود که به آن استناد کنم.مرحله دوم: طراحی و اجرای پچ (Patch Deployment)تصمیم گرفتم یک ساعت از وقتم را سرمایه‌گذاری کنم تا صدها ساعت در آینده برای خودم و دیگران ذخیره کنم.تحقیق: قوانین استاندارد کتابخانه‌ها را آنلاین جستجو کردم.شخصی‌سازی: متن را با توجه به مشکلات واقعی کتابخانه خودمان بازنویسی کردم. دو بند کلیدی که حاصل تجربه شخصی‌ام بود را اضافه کردم:بندی برای ممنوعیت صدای بلند موسیقی از هندزفری.یک تبصره مشخص که دانشجویان را برای کارهای گروهی به سایت دانشکده یا لابی راهنمایی می‌کرد.اخذ تأیید: برای اینکه حرفم سندیت داشته باشد، متن را نزد مسئول کتابداری بردم و تأیید ایشان را گرفتم. حالا دیگر جمله «این رو کی گفته؟» یک پاسخ محکم داشت: «مسئول کتابخانه که در ۵۰ قدمی شماست.»متن نهایی این شد:مقررات استفاده از سالن مطالعه:۱. همراه داشتن کارت کتابخانه یا دانشجویی (ویژهٔ دانشجویان مهندسی کامپیوتر، مهندسی برق و مهندسی پزشکی). ۲. رعایت سکوت مطلق؛ مطالعهٔ انفرادی تنها شیوهٔ مجاز است. ۳. استفاده از مواد خوراکی، آشامیدنی و تنقلات در کتابخانه ممنوع است. ۴. قبل از ورود تلفن همراه خود را بی‌صدا کنید. صحبت با تلفن همراه در سالن مطالعه ممنوع است. صدای تایپ موبایل خود را نیز قطع نمایید. ۵. گوش دادن به موسیقی تنها با هندزفری و در حجم صدای پایین مجاز است؛ طوری که باعث حواس‌پرتی یا سلب تمرکز سایر کاربران نشود. ۶. صندلی‌ها را بعد از استفاده در محل خود قرار دهید. امکان رزرو میزها و صندلی‌ها وجود ندارد.توجه: انجام پروژه یا تمرین گروهی و هر فعالیت مستلزم گفتگو ممنوع است. برای این امور لطفاً به سایت دانشکده یا لابی مراجعه نمایید.اما با یک مانع جدید روبرو شدم: هزینه. برای چاپ و تهیه کاور برای ۱۲۰ میز، هزینه زیادی لازم بود. تصمیم گرفتم هوشمندانه عمل کنم. فعلاً ۶ نسخه را با هزینه شخصی ۶۰ هزار تومان آماده کردم. یک «تست پایلوت» تا اثربخشی را بسنجم.مرحله سوم: رویارویی غیرمنتظره و یک پیروزی بزرگبعد از ناهار، با ۶ برگه آماده شده به کتابخانه برگشتم و شروع به نصب آن‌ها روی میزهای ردیف اول کردم. در همین حین، مدیر امور دانشجویی (رئیس اصلی کتابخانه) من را دید و با لحنی جدی به دفترش احضار کرد. قلبم تند می‌زد، اما هیجان‌زده بودم. این یک فرصت عالی برای دومین تمرین متقاعدسازی بود.ایشان ابتدا از اینکه بدون هماهنگی مستقیم با او این کار را کرده بودم، ناراحت بود. من بلافاصله فرمول شگفت‌انگیزی که در کلاس یاد گرفته بودم را به کار بستم: همدلی.«کاملاً متوجه ناراحتی شما هستم و با شما همدردی می‌کنم. بدون شک احساس بدی نسبت به این کار دارید چون من قبلاً هماهنگ نکرده بودم و این اشتباه از سمت من است. اما راستش را بخواهید، من این تصمیم را با مسئول کتابداری در میان گذاشتم، هرچند این سهل‌انگاری من بوده که فکر کردم رضایت ایشان کافی است. مشکلی که من و بسیاری از دانشجویان با آن روبرو هستیم این است که...»در ۵ دقیقه، کل ماجرا را برایش تعریف کردم؛ از سر و صدا تا تحلیل ریشه‌ای و راه حلم. در پایان، یکی از برگه‌ها را نشانش دادم و گفتم که به دلیل هزینه، فعلاً ۶ نسخه را آماده کرده‌ام و قصد دارم به تدریج بقیه را اضافه کنم.تغییر را در چهره‌اش به وضوح دیدم. آن چهره نگران و ناراحت، به یک چهره حامی و مشتاق تبدیل شد.«واقعاً از کارت خوشم آمد! اصلاً چرا از پرینترهای خودمان استفاده نمی‌کنی؟ اتفاقاً کاور هم داریم. چون داری به دانشکده کمک می‌کنی، همه‌چیز رایگان!»باورم نمی‌شد. من برای یک درگیری آماده شده بودم، اما با یک متحد قدرتمند و منابع رایگان از دفترش خارج شدم. به خودم افتخار می‌کردم. این قدرت شگفت‌انگیز ارتباط مؤثر بود.با کمک ایشان ۱۲۰ برگه را پرینت گرفتیم. من متعهد شدم که هر روز صبح، قبل از شلوغ شدن کتابخانه، ۵ برگه را نصب کنم تا این پروژه شخصی را تا پایان امتحانات به اتمام برسانم.مدیر امور دانشجویی حتی فراتر رفت و گفت:«هرکسی از این به بعد با قوانینی که حالا مشخص کردیم، مخالفت کرد، فقط من را صدا بزن تا با او صحبت کنم.»این فوق‌العاده بود. من نه تنها مشکل را حل کرده بودم، بلکه یک سیستم پشتیبانی برای اجرای آن نیز ایجاد کرده بودم. این پیروزی، دومین تیک در لیست متقاعدسازی من بود. حالا فقط یک نفر باقی مانده بود: غول مرحله آخر، دکتر ابراهیمی مقدم و گرفتن GPU برای نجات پروژه کارشناسی‌ام.فصل چهارم: اصل پارتو در دیباگ شخصی - رفع باگ‌های کوچک با راه‌حل‌های سادهبا حل شدن مشکل کتابخانه، یک انرژی و اعتماد به نفس بزرگ پیدا کرده بودم. حس می‌کردم می‌توانم هر مانعی را از سر راه بردارم. اما در مسیر پیشرفت، گاهی بزرگترین موانع، مشکلات غول‌پیکر نیستند، بلکه سنگریزه‌های کوچکی هستند که در کفشمان فرو می‌روند و قدم به قدم، ما را خسته و کلافه می‌کنند.در این میان، یکی از این سنگریزه‌ها، اجرای قانون ۲۰-۲۰-۲۰ برای استراحت چشم بود. در ظاهر، یک عادت ساده به نظر می‌رسید، اما در عمل، دائماً آن را نادیده می‌گرفتم. منشأ مشکل، اپلیکیشن toggl track بود که به دلیل تحریم‌ها، مدام دچار اختلال می‌شد و از دسترس خارج بود. واکنش من چه بود؟ فرار. اما این بار فرار از جنس دیگری بود: فرار از مسئولیت از طریق سرزنش ابزار. با هر بار قطع شدن اپلیکیشن، به خودم می‌گفتم: «تقصیر من نیست، ابزار کار نمی‌کند.» و با این بهانه، کل عادت را کنار می‌گذاشتم.اررو همیشگی که در هربار استفاده از این اپلیکیشن میگرفتمنتیجه‌ی این فرار کوچک، یک اثر دومینویی بزرگ بود: خستگی چشم به سردردهای خفیف منجر می‌شد، سردردها تمرکزم را کاهش می‌داد و کاهش تمرکز، بهره‌وری‌ام را در مهم‌ترین فازهای پروژه پایین می‌آورد. در جلسه آخر هفته‌ای که برای تحلیل شخصی‌ام گذاشته بودم، متوجه این الگوی مخرب شدم.اینجا بود که یکی دیگر از مفاهیم کلیدی مهندسی به کمکم آمد: اصل پارتو یا قانون ۸۰/۲۰. این اصل می‌گوید ۸۰ درصد نتایج، از ۲۰ درصد تلاش‌ها حاصل می‌شود. من در حال صرف انرژی زیادی برای کار با یک ابزار پیچیده و ناکارآمد بودم (۸۰٪ تلاش) که نتیجه کمی داشت (۲۰٪ نتیجه).پس به جای تسلیم شدن، از خودم پرسیدم: «۲۰ درصد تلاشی که ۸۰ درصد نتیجه را به من می‌دهد چیست؟ ساده‌ترین و پایدارترین راه برای رسیدن به هدف کدام است؟»راه‌حل به طرز خنده‌داری ساده بود: اپلیکیشن Clock خود سیستم! یک تایمر ۲۰ دقیقه‌ای برای کار و یک تایمر ۲ دقیقه‌ای برای استراحت. به همین سادگی. این تغییر کوچک، یک درس بزرگ به من داد: گاهی ما آنقدر درگیر یافتن راه‌حل‌های ایده‌آل و ابزارهای پیچیده می‌شویم که اصلِ سادگی و کارایی را فراموش می‌کنیم. این یک مهارت نرم کلیدی است: تفکر چابک (Agile Thinking)؛ یعنی پیدا کردن ساده‌ترین راه‌حل کارا، اجرای آن، و سپس بهبود تدریجی آن. من یاد گرفتم که به جای جستجوی یک «شمشیر افسانه‌ای» برای جنگیدن، گاهی یک «سنگ تیز» هم می‌تواند کار را راه بیندازد.فصل پنجم: خطای مهلک سیستمی - وقتی دنیا از دسترس خارج می‌شودهمه‌چیز داشت روی غلتک می‌افتاد. با حل مشکلات کوچک و بزرگ، مسیر برای رویارویی با چالش نهایی، یعنی ارائه به دکتر ابراهیمی مقدم، هموار شده بود. برنامه هفته بعد را چیده بودم، اسلایدهایم را آماده می‌کردم و با اعتماد به نفس بالایی خودم را برای یک مذاکره موفق دیگر آماده می‌کردم. اما بعضی باگ‌ها، نه در کد هستند و نه در درون ما. بعضی باگ‌ها، در سورس‌کد خودِ دنیا نوشته شده‌اند. 🌪️یک شب جمعه، ساعت ۳ صبح، با صدای لرزان هم‌اتاقی‌ام از خواب پریدم:«ماهان، پاشو بیا بیرون! به تهران حمله کردن، دارن موشک می‌زنن!»در بهت و ناباوری از خوابگاه بیرون زدم. چیزی که می‌دیدم، صحنه‌ای از یک فیلم جنگی بود، نه نمایی از پنجره خوابگاه دانشجویی. تمام نقشه‌هایی که برای هفته‌ها و ماه‌های آینده با دقت چیده بودم، از پروژه کارشناسی گرفته تا فرصت تحقیقاتی ارزشمندی که پس از ۹ ماه تلاش در دانشگاه HKUST هنگ کنگ به دست آورده بودم، در برابر چشمانم به تلی از خاکستر تبدیل می‌شد. آن سفر تابستانی، فقط یک موقعیت شغلی نبود؛ پاداش تمام سخت‌کوشی‌هایم و دریچه‌ای به سوی آینده بود.۲۴ ساعت بعدی، در جهنمی از ترس، عدم قطعیت و صدای آژیر گذشت. فردای آن روز، ساعت ۶ عصر، در حالی که در کتابخانه سعی می‌کردم با وجود شرایط، به برنامه‌ریزی مجدد فکر کنم، صدای انفجار و لرزشی مهیب‌تر از قبل، تمام وجودم را لرزاند. آنجا بود که فهمیدم دیگر چیزی تحت کنترل من نیست. دیوارهایی که با زحمت ساخته بودم، لحظه به لحظه در حال فرو ریختن بود.صفی یک‌طرفه به سمت در خروجی شکل گرفته بود و هر کس با یک چمدان در دست، با چهره‌ای وحشت‌زده، فقط می‌دوید. این یک رفتار گله‌ای (Herd Mentality) در خالص‌ترین شکلش بود؛ هیچ‌کس نمی‌دانست به کجا می‌رود، فقط می‌دانست که باید فرار کند.من هم در موج اولیه آدرنالین غرق شدم. اولین فکرم این بود که وسایلم را جمع کنم و به ترمینال بروم. اما وقتی تلاش کردم اسنپ بگیرم، هیچ راننده‌ای در دسترس نبود. اطرافم را نگاه کردم؛ بسیاری از بچه‌ها هم سرگردان بودند و وحشت‌زده به سمت خانه دوستانشان در تهران می‌رفتند.در آن هیاهو، برای یک لحظه ایستادم. کاری که همه ما داشتیم می‌کردیم، فقط دنبال کردن کورکورانه دیگران بود تا در آن شرایط سخت، حس امنیت کاذب پیدا کنیم. اگر در آن لحظه به کسی می‌گفتی که از جایت تکان نخور، تو را دیوانه فرض می‌کرد. اما من به خودم آمدم و از یک مهارت جدید استفاده کردم: تفکر انتقادی زیر فشار (Critical Thinking Under Pressure). با خودم منطقی شدم: «صبر کن. هدف چیست؟ امنیت. آیا جابجایی از یک نقطه خطرناک تهران به نقطه‌ی خطرناک دیگری، ما را امن‌تر می‌کند؟ یا فقط انرژی و آرامش ما را می‌گیرد؟» به این نتیجه رسیدم که در آن لحظه، امن‌ترین کار، حفظ آرامش و پرهیز از تصمیمات هیجانی بود.یک لیوان آب نوشیدم، نفس عمیقی کشیدم و به سمت گروه کوچکی از دوستانی که در محوطه خوابگاه مانده بودند، رفتم. در همان لحظه، یکی از دانشجویان سال پایینی را دیدم که کنار دیوار نشسته بود و به وضوح دچار حمله عصبی شده بود؛ می‌لرزید و به سختی نفس می‌کشید. در گذشته، شاید از کنارش رد می‌شدم، اما این بار، این یک چالش مهارت نرم بود.به سمتش رفتم و کنارش نشستم.«سلام. من ماهانم. می‌دونم این وضعیت چقدر وحشتناکه. حق داری بترسی.» (همدلی و اعتبارسنجی احساسات)بریده‌بریده گفت: «نمی‌دونم... باید چیکار کنم...»«اول بیا با هم چندتا نفس عمیق بکشیم. منم مثل تو ترسیدم. روی صدای من تمرکز کن. دم... بازدم...» (ارائه یک راه‌حل عملی و کوچک)بعد از چند دقیقه که کمی آرام‌تر شد، از او درباره خانواده‌اش پرسیدم و کمک کردم با آن‌ها تماس بگیرد تا خیالش راحت شود. این کار کوچک، یک اثر موجی داشت. چند نفر دیگر که سرگردان بودند، دور ما جمع شدند. من نه یک رهبر، که یک تسهیل‌گر آرامش بودم. آن شب، همگی مجبور شدیم خارج از ساختمان‌های خوابگاه بخوابیم. اما دیگر یک گله وحشت‌زده نبودیم؛ یک گروه کوچک بودیم که با صحبت کردن و حمایت از یکدیگر، آن شب وحشتناک را به صبح رساندیم. من در آن شب یاد گرفتم که رهبری، فریاد زدن دستورالعمل‌ها نیست؛ گاهی فقط نشستن کنار یک نفر و کمک کردن به او برای درست نفس کشیدن است.بلیط گرفتم و به خانه برگشتم. اما امنیت آنجا هم دوامی نداشت. شهر خودم این‌گونه به من خوش‌آمد گفت: نیمه‌شب، ساعت ۶ صبح، صدای یک انفجار مهیب در نزدیکی خانه‌مان، آلارم بیدارباش من و خانواده‌ام شد. من دیگر آلارم نداشتم؛ بمب‌ها آلارم من شده بودند.جو خانواده به‌شدت متشنج بود. همه در شوک و ترس بودند و مادرم مدام افسوس می‌خورد که کاش زودتر فکری برای یک خانه دوم در روستا کرده بودیم. مشکل اینجا بود که ما شش نفر بودیم و با یک ماشین، امکان جابجایی همه وجود نداشت. خانواده در یک حلقه معیوب از ترس و افسوس گیر کرده بود.در میان آن اضطراب، احساس کردم این بار نوبت من است که از مهارت‌هایم استفاده کنم. به جای غرق شدن در مشکل، روی راه‌حل تمرکز کردم.«ببینید، افسوس خوردن الان کمکی نمی‌کنه. مشکل اصلی اینه که ما نمی‌تونیم با هم جابجا بشیم. من می‌تونم ماشین دوم رو برونم. تا حالا جاده نرفتم، ولی الان وقتشه. با دو تا ماشین، همه‌مون می‌تونیم با هم به خونه پدربزرگ بریم.»این فقط یک پیشنهاد نبود؛ این یک اقدام رهبری تسهیل‌گر (Facilitative Leadership) بود. من با شناسایی مانع اصلی (لجستیک) و قبول مسئولیت برای رفع آن، بن‌بست را شکستم و به خانواده‌ام یک مسیر عملی و قابل اجرا نشان دادم.اولین تجربه رانندگی خارج از شهر من برای مسافت ۱۲۰ کیلومتر، مصادف شد با روز فرار از جنگ. آن یک ماه در روستا، با اینکه صدای بالگردها همیشه شنیده می‌شد، اما آرامش نسبی داشت. من از تصمیمی که گرفته بودم بسیار خوشحال بودم. شاید اگر در خانه هم می‌ماندیم اتفاقی نمی‌افتاد، اما بزرگترین تهدید آن روزها، نه بمب‌ها، که استرس و اضطراب فلج‌کننده‌ای بود که خانواده‌ام را دربر گرفته بود. و من موفق شده بودم آن بمب درونی را خنثی کنم.پس از جنگ، وقتی به زندگی عادی برگشتم، با کوهی از کارهای عقب‌افتاده و روحیه‌ای ویران مواجه بودم. اما در دل همان ویرانی، یک درس بنیادی و قدرتمند آموختم. درسی که شاید مهم‌ترین دستاورد این سفر بود: تاب‌آوری (Resilience).من فهمیدم که ما همیشه کنترل رویدادها را نداریم، اما همیشه کنترل واکنش خود به آن رویدادها را در دست داریم. این همان مفهومی است که ویکتور فرانکل در کتاب «انسان در جستجوی معنا» به آن اشاره می‌کند: «آخرین آزادی انسان، انتخاب نگرش خود در هر شرایطی است.»من نمی‌توانستم جنگ را متوقف کنم، اما می‌توانستم انتخاب کنم که اجازه ندهم مرا متوقف کند. نمی‌توانستم آینده‌ی فرصت تحقیقاتی‌ام را تضمین کنم، اما می‌توانستم روی ساختن بهترین نسخه از خودم در «حال» تمرکز کنم. این درسی بود که هیچ کتاب مهندسی به من نمی‌آموخت.فصل ششم: راه‌اندازی مجدد سیستم - ساختن ابزار برای بازسازی خویشبازگشت از روستا مانند بیدار شدن از یک خواب طولانی و تب‌آلود بود. دانشگاه تا شهریور تعطیل بود، پروژه کارشناسی در حالت تعلیق قرار داشت و پروژه ناتمام نصب قوانین کتابخانه نیز متوقف شده بود. در مواجهه با این حجم از کارهای عقب‌افتاده و آینده‌ای نامعلوم، افسردگی مانند یک مه غلیظ در حال بلعیدن من بود. به راحتی می‌توانستم تسلیم شوم و همه چیز را به گردن &quot;شرایط&quot; بیندازم.اما درسی که از تاب‌آوری آموخته بودم، به من می‌گفت که همیشه یک چیز تحت کنترل من است: حوزه نفوذ شخصی من. من نمی‌توانستم دانشگاه را باز کنم یا پروژه MRI را از راه دور پیش ببرم، اما یک پروژه دیگر بود که می‌توانستم و باید روی آن کار می‌کردم: بازسازی روحی و ذهنی خودم.اینجا بود که تصمیمی که در اسپرینت دوم گرفته بودم، از یک ایده جذاب به یک ضرورت حیاتی تبدیل شد. دست به کد شدم. در آن روزهای سخت، برنامه‌نویسی برای من بیش از یک مهارت فنی بود؛ یک نوع مراقبه فعال (Active Meditation) بود. ساختن چیزی از هیچ، به من حس کنترل و هدفمندی می‌داد.بعضی از قسمت های اپلیکیشن را برای حریم خصوصی در عکس ها نشان نداده ام اما کلیت اپلیکیشن بدین صورت است هرچند گزینه های بسیار زیاد دیگری را در هر انتخاب شامل میشودحتما تلاش کنید که شما هم یکی از این ها را خودتان بسازید! قول میدهم از آن بشدت لذت خواهید بردآن اپلیکیشن ساده ترمینالی که برای رهگیری عادت‌هایم در ذهن داشتم را با پایتون ساختم. این فقط یک برنامه نبود، بلکه یک سیستم مدیریت شخصی بود که بر اساس تمام درس‌هایی که آموخته بودم، طراحی شده بود:شفافیت و اندازه‌گیری (Transparency &amp; Measurement): دیگر هیچ چیز حدسی نبود. ساعت خواب، تعداد لیوان‌های آب، میوه‌ها، ورزش روزانه (۱۵ شنا و ۱۵ دقیقه دویدن) و ساعات مطالعه‌ام به صورت دقیق ثبت می‌شد. این کار، اصلِ &quot;هر چیزی که قابل اندازه‌گیری باشد، قابل بهبود است&quot; را در زندگی‌ام پیاده کرد.کاهش اصطکاک (Reducing Friction): برخلاف دفترچه کاغذی که گاهی فراموش می‌شد، لپ‌تاپم همیشه همراهم بود. ثبت هر لیوان آب فقط چند ثانیه طول می‌کشید. این سادگی، احتمال شکست را به شدت کاهش داد.گیمیفیکیشن و تقویت مثبت (Gamification &amp; Positive Reinforcement): این برنامه برای من یک بازی بود. هر روز که تمام اهدافم را تیک می‌زدم، یک &quot;امتیاز&quot; می‌گرفتم. برای خودم یک سیستم پاداش طراحی کردم: اگر در پایان ماه، در بیش از ۱۵ روز تمام تسک‌ها را با موفقیت انجام داده باشم (یعنی به نرخ موفقیت ۵۰٪ برسم)، یک جایزه خوب برای خودم می‌خرم. و در ماه اول، با ۱۸ روز موفقیت، این جایزه را با افتخار به خودم هدیه دادم! 🏆یکی از قابلیت های کد من، ساختن گزارش های ماهانه است که بشدت جذاب است و آن را دوست دارماین اپلیکیشن، زندگی من را متحول کرد. با هر داده‌ای که وارد می‌کردم، حس می‌کردم کنترل زندگی‌ام را ذره‌ذره پس می‌گیرم. این برنامه، نماد تلفیق مهارت‌های فنی من با سفر مهارت‌های نرمم بود. من نمی‌توانستم دنیا را دیباگ کنم، اما برنامه‌ای نوشتم که به خودم در دیباگ کردن خودم کمک می‌کرد.سخن پایانی: پروژه بی‌پایانِ بهتر شدنامروز که این گزارش نهایی را می‌نویسم، هنوز پروژه کارشناسی‌ام به GPU نرسیده و همه برگه‌های قوانین در کتابخانه نصب نشده‌اند. جنگ، زمان‌بندی‌ها را به هم ریخت و به من آموخت که برنامه‌ها شکننده هستند، اما اصول و مهارت‌ها پایدارند. موفقیت واقعی در پایبندی سفت و سخت به یک نقشه نیست، بلکه در توانایی بازنویسی آن نقشه با استفاده از قطب‌نمای درونی تاب‌آوری و انطباق‌پذیری است.پروژه درس «مهارت‌های نرم» شاید به پایان برسد، اما این درس برای من یک نقطه شروع بود. مهارت‌هایی که آموختم — از همدلی و مذاکره در لحظات بحرانی، تا اولویت‌بندی با ماتریس آیزنهاور، هدف‌گذاری هوشمند با OKR، و خودآگاهی (Self-awareness) از طریق تحلیل‌های پست‌مورتم — برای همیشه در سیستم عامل ذهن من باقی خواهند ماند و در هر پروژه و چالش جدیدی در آینده، اجرا خواهند شد.این سفر به من نشان داد که در دنیای مهندسی، مهم‌ترین الگوریتم‌ها، آن‌هایی هستند که به ما کمک می‌کنند با پیچیده‌ترین پدیده عالم، یعنی «انسان»، تعامل کنیم؛ چه آن انسان یک همکار باشد، چه یک مدیر، و چه مهم‌تر از همه، خودمان.این ماجرا هنوز ادامه دارد. برنامه‌های من برای آینده واضح است:تکمیل کارهای ناتمام: با بازگشایی دانشگاه در شهریور ماه، پروژه نصب کامل قوانین کتابخانه را به اتمام خواهم رساند و با تمام قدرت برای ارائه نهایی و متقاعد کردن استادم برای گرفتن GPU آماده خواهم شد.بهبود ابزار: آن اپلیکیشن کوچک ترمینالی، قدم اول بود. قصد دارم آن را به یک اپلیکیشن موبایل کاربردی تبدیل کنم تا شاید بتواند به دیگران هم در مسیر ساختن عادت‌های مثبت و بازسازی خودشان کمک کند. 📱یادگیری مستمر: این پروژه به من آموخت که رشد شخصی، یک فرآیند تکرارشونده (iterative) است، درست مثل توسعه نرم‌افزار. همیشه جا برای بهبود، بازنگری و «دیباگ» کردن وجود دارد.از اینکه در این سفر پر فراز و نشیب با من همراه بودید، سپاسگزارم. امیدوارم داستان من، تلنگری باشد برای همه ما تا به یاد داشته باشیم که گاهی برای حل بزرگترین مشکلات فنی، باید از صفحه مانیتور فاصله بگیریم و نگاهی به درون خودمان بیندازیم.</description>
                <category>mahan veisi</category>
                <author>mahan veisi</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 22:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بزرگترین باگ پروژه، کد شما نیست: داستان رشد من در میانه پروژه کارشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahan8292/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DA%AF-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%DA%A9%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ja4iehhhme6r</link>
                <description>سلاممم. من ماهان ویسی، دانشجوی سال آخر مهندسی کامپیوتر هستم. برای ما مهندس‌ها، اغلب این‌طور جا افتاده که موفقیت در دنیای فناوری فقط به یک چیز بستگی دارد: تسلط فنی. ما یاد می‌گیریم که با کدها، الگوریتم‌ها و سخت‌افزارها صحبت کنیم، اما آیا زبان آدم‌ها را هم به همان خوبی بلدیم؟این داستانِ پروژه کارشناسی من است؛ یک پروژه پیچیده در حوزه هوش مصنوعی و بازسازی تصاویر پزشکی (MRI) که قرار بود نقطه اوج ده ماه پژوهش من باشد. اما در بزنگاه‌های حساس، فهمیدم که بزرگترین چالش من نه کمبود دانش فنی، که ضعف در مهارت‌هایی بود که در هیچ کتاب درسی مهندسی به ما یاد نمی‌دهند: مهارت‌های نرم.این گزارش، سفر ۴۰ روزه من برای نجات پروژه‌ام است؛ سفری که در آن تصمیم گرفتم با مهارت‌های نرم، همان‌طور مواجه شوم که با یک مسئله مهندسی مواجه می‌شوم: با تحلیل، برنامه‌ریزی، اجرا و ارزیابی.فصل صفر: نقطه‌ی بحران - تشخیص یک باگِ پنهانهمه چیز با یک هدف بزرگ شروع شد: پروژه کارشناسی من پس از ده ماه تحقیق، قرار بود در حوزه بازسازی تصاویر MRI قلب، یک گام کوچک اما مهم بردارد. می‌خواستم با یک شبکه عصبی هوشمند، کاری کنم که زمان تصویربرداری برای بیماران کاهش پیدا کند، بدون آنکه دقت حیاتی تصاویر پزشکی فدا شود و حتی دقت آن از راهکارهای ارائه شده در سال‌های اخیر بیشتر باشد. با نزدیک شدن به ددلاین نهایی در ۳۰ تیرماه، هیجان و استرس در هم آمیخته بود.اما پروژه من به یک تنگنای فنی وحشتناک رسیده بود. مدل من برای یادگیری کامل و رسیدن به نتایج قابل انتشار، به یک دوره آموزش بی‌وقفه 15 روزه روی یک پردازنده گرافیکی (GPU) بسیار قدرتمند نیاز داشت. منابع دانشکده اما به‌شدت محدود بود. تنها GPU موجود، یک دستگاه اشتراکی بود که همیشه صفی طولانی از دانشجویان ارشد و دکتری برایش وجود داشت. من بعد از یک انتظار دو ماهه، بالاخره توانستم به آن دسترسی پیدا کنم، اما فقط برای دو روز!این یک شوخی تلخ بود. مثل این بود که بخواهید اقیانوس را با یک فنجان خالی کنید. تنها راه نجات، قانع کردن اساتید راهنما و رئیس دانشکده، دکتر نبوی و دکتر ابراهیمی مقدم، برای تخصیص یک GPU اختصاصی بود؛ مأموریتی که همه می‌گفتند تقریباً غیرممکن است.دو ماه پیش، برای همین موضوع به دفتر دکتر ابراهیمی مقدم رفتم و با یک شکست تمام‌عیار بازگشتم. با وجود هشت ماه کار فنی، نتوانستم از روشی که انتخاب کرده بودم به‌خوبی دفاع کنم و با اولین نقدها، خودم را باختم. جمله کوبنده ایشان در ذهنم حک شد: «از کجا می‌دونی حرف من درسته؟!». او به من نمی‌گفت که اشتباه می‌کنم؛ او به من یادآوری می‌کرد که آن‌قدر به کارم مسلط نیستم که بتوانم از آن دفاع کنم.آن شکست، جرقه‌ای بود که مرا به فکر فرو برد. هم‌زمان، درگیر پروژه نهایی درس «مهارت‌های نرم» بودم. ناگهان به یک نتیجه تکان‌دهنده رسیدم: شاید مشکل اصلی پروژه من فنی نبود. شاید باید به‌جای دیباگ کردن کدهایم، خودم را دیباگ می‌کردم. تصمیم گرفتم یک کالبدشکافی (Post-mortem Analysis) روی تمام شکست‌های دو ماه گذشته‌ام انجام دهم. نتایج، مجموعه‌ای از «باگ‌های سیستمی» در روش کار و زندگی من را آشکار کرد:باگ شماره ۱: اهداف مبهم (Error: Null Pointer Exception in Goals)هدف‌گذاری من برای دو ماه گذشته یک خطای کلاسیک بود: «اتمام کارهای پروژه و کسب بهترین نتیجه». این جمله آن‌قدر کلی بود که رسماً به هیچ‌جا اشاره نمی‌کرد.اما همین عبارت کلی و مبهم، پایه‌ی اشتباهات بعدی را چید؛ نه مشخص بود «اتمام کارها» یعنی چه، نه معلوم بود «بهترین نتیجه» با چه معیاری سنجیده می‌شود، تحقق‌پذیری آن زیر سؤال می‌رفت و تقسیم‌بندی زمان و فعالیت‌ها اصلاً در کار نبود. در نتیجه، هرچند دو ماه مهلت داشتم، بی‌هدف درگیر فعالیت‌های پراکنده شدم و وقتی رسیدم به نیمه‌ی مسیر، نه می‌دانستم چه کرده‌ام و نه چه باید می‌کردم.اگر این هدف را بر اساس اصول SMART مرور کنیم:Specific: فاقد وضوح: «اتمام کارهای پروژه» شامل چه فعالیت‌هایی است؟ فاقد تعیین معیار واضح: «بهترین نتیجه» چه کمّیاتی دارد؟Measurable: هیچ شاخص عددی (مثلاً PSNR، SSIM که در بیان کیفیت بازسازی به کار میرود) مشخص نشده است.Achievable: پاسخ به این بخش نا معلوم است چون شاید به راحتی ادعا کنیم طبق این منابع، بهترین نتیجه x بوده است و در نتیجه قابل دسترسی است. یا برعکس نتیجه y را بخواهیم که طبق منابع قابل دسترسی نیست. Relevant: هدف مشخص شده تا حد خوبی به هدف نهایی مرتبط است.Time-bound: با توجه به اینکه این هدف برای دو ماه مشخص شده بود، مشکلی از این جهت ندارد. هرچند بهتر بود sprint بندی میشد و طبق هر بخش مشخص میشد که هدف آن چیست. باگ شماره ۲: سرریز منابع سیستم (Error: System Overload &amp; Burnout)لیست کارهای روزانه من شبیه یک کابوس بود: پاک‌سازی داده، کدنویسی مدل، نگارش مقاله، هماهنگی با تیم، تمرین‌های سنگین دانشگاه، مطالعه برای میان‌ترم‌ها، کلاس زبان، فوتبال جمعه‌ها، استخر دوشنبه‌ها، سه جلسه باشگاه در هفته... این حجم از کار بدون اولویت‌بندی، سیستم جسمی و ذهنی من را به مرز فرسودگی رسانده بود. دو بار بیماری جدی، هفته‌ها مرا از کار عقب انداخت. سردردهای مداوم و سندروم بینایی کامپیوتر (CVS) تمرکزم را گرفته بود. بعدها فهمیدم که راه‌حل‌های ساده‌ای مثل دویدن صبحگاهی یا تکنیک ۲۰-۲۰-۲۰ می‌توانست جلوی این فرسودگی را بگیرد. همچنین در کلاس درس مهارت‌های نرم بودم که با مفهوم ماتریس آیزنهاور آشنا شدم؛ ابزاری که می‌توانست این آشوب کارهایم را مدیریت کند، اما من از آن بی‌خبر بودم. ماتریسی برای جداسازی وظایف فوری و مهم، مهم ولی غیر فوری، فوری ولی کم‌اهمیت و غیر مهم غیر فوری آن‌ها.باگ شماره ۳: اجرای مداوم پروسه فرار - (!Critical Error: Escape.exe is running)این ریشه‌ای‌ترین و خطرناک‌ترین باگ من بود. صادقانه بگویم، حداقل در یک سال گذشته، هر زمان که یک «عامل انسانی» سد راه من و هدفم می‌شد، به‌جای رویارویی، مذاکره و حل مسئله، ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کردم: فرار. این الگوی مخرب، خود را بارها و بارها در سناریوهای مختلف تکرار کرده بود:پرونده اول: همکار پروژه. همکارم فردی توانمند بود، اما برنامه زمانی‌اش (۳ تا ۶ بعدازظهر) دقیقاً متضاد من (۸ صبح تا ۱۲) بود. او علاقه‌ای به پیام‌رسان‌ها نداشت. واکنش من چه بود؟ همین تفاوت زمان‌بندی و سختی های ارتباط با او، باعث شد تصمیم بگیرم به‌جای نشستن و تنظیم یک برنامه ارتباطی مشترک و تقسیم وظایف شفاف، مستقل کار کنم و تنها در پایان هر ماه گزارشی برای او و باقی اعضای تیم تهیه کنم. نتیجه؟ ساعت‌ها اتلاف وقت روی باگ‌هایی که تجربه او می‌توانست در چند دقیقه حلشان کند. من از «تعامل سخت» فرار کردم و هزینه آن را با «کار سخت» بیهوده پرداختم.پرونده دوم: جنگ چهارساله خوابگاه. من برای داشتن بهره‌وری بالا، باید شب‌ها زود می‌خوابیدم. اما هم‌اتاقی‌هایم اهل فیلم دیدن و بازی‌های آنلاین پر سر و صدا تا نیمه‌شب بودند. شاید راهکار اولیه‌ای که به ذهن برسد این باشد که با هم‌اتاقی‌هایم در این باره مذاکره کنم. اما من این کار را بارها انجام داده بودم و آنها عقیده داشتند که رویکرد زندگی من بسیار سفت و سخت است و &quot;سه نفر بخاطر یک نفر سبک زندگی‌شان را عوض نمیکنند&quot;. بنابراین با اولین رد شدن ها در مذاکرات با آنها این تصمیم فرار از محیط را مانند همیشه گرفته بودم. اما این کار خودش پر از چالش بود. زیرا خود نمازخانه در ایام امتحانات محل مطالعه دست جمعی دانشجویان شده بود و عملا شرایط خواب در آن بازه حساس مهیا نبود. از طرفی پس از مدتی، قانون جدیدی اعمال شد که خوابیدن در نمازخانه در شبانگاه ممنوع است. بعد از این شکست‌ها، من به الگوی همیشگی‌ام پناه بردم: فرار فیزیکی. هر شب بالشت به دست به نمازخانه می‌رفتم. مدتی بعد، خوابیدن در نمازخانه ممنوع شد. دو ترم اتاقم را عوض کردم، اما فهمیدم هم‌اتاقی‌های جدیدم در مسائل دیگر مثل نظافت بسیار ضعیف‌ترند. در نهایت، امسال دوباره با همان هم‌اتاقی‌های سابقم هم‌اتاق شدم، در حالی که آن مشکل اساسی هنوز حل نشده باقی مانده بود. من شب ها دیر وقت میخوابیدم و در نتیجه بخش خوبی از صبح روز بعد که بیشترین بازدهی را میداشتم را از دست میدادم.پرونده سوم: کتابخانه. سکوت کتابخانه دانشکده پناهگاه من برای تمرکز بود. اما با ورود دانشجویان جدید ورودی 402 و 403، که با فرهنگ کتابخانه آشنا نبودند، آنجا به یک کافه پر سر و صدا تبدیل شد. اولین واکنش من، تذکر به چند نفر بود. وقتی دیدم تعدادشان زیاد است، به الگوی فرار غیرمستقیم روی آوردم: ابتدا به نماینده ورودی‌ها اطلاع دادم، سپس با رئیس دانشکده صحبت کردم. وقتی پس از چند هفته تغییری حاصل نشد، به‌طور کامل کتابخانه را رها کردم و به اتاق برگشتم. نتیجه؟ سقوط شدید بهره‌وری در حساس‌ترین زمان پروژه.این سه پرونده، به همراه شکست در ارائه به استاد، یک حقیقت تلخ را پیش روی من گذاشتند: موفقیت پروژه کارشناسی من، بیش از آنکه به بهینه‌سازی الگوریتم‌ها گره خورده باشد، به دیباگ کردن و بهینه‌سازی خودم وابسته است.فصل دوم: نقشه راه - OKRها و اسپرینت‌ها برای نجات پروژهبا الهام از درس مهارت‌های نرم، یک برنامه ۴۰ روزه طراحی کردم که به چهار «اسپرینت» ده‌روزه تقسیم می‌شد. این برنامه دو هدف موازی را دنبال می‌کرد:اهداف فنی (Technical OKRs): پیشبرد مراحل فنی پروژه از آموزش مدل‌های اولیه تا رسیدن به نتیجه نهایی و نگارش مقاله.اهداف نرم (Soft-Skills OKRs): تمرین و تقویت پنج مهارت کلیدی که در آن‌ها ضعف داشتم.پنج محور اصلی مهارت‌های نرم من این‌ها بودند:۱. تعامل و متقاعدسازی مؤثر: هدف‌گذاری برای انجام حداقل ۵ مذاکره موفق با ذی‌نفعان پروژه (از استاد راهنما تا هم‌اتاقی) و ثبت نتایج، چه موفق چه ناموفق.۲. برنامه‌ریزی SMART و ماتریس آیزنهاور: تعریف اهداف مشخص، قابل‌اندازه‌گیری و زمان‌بندی‌شده در ابتدای هر اسپرینت و دسته‌بندی وظایف برای کاهش استرس.۳. مراقبت از سلامت جسمی (چشم و بدن): رعایت قانون ۲۰-۲۰-۲۰ برای جلوگیری از خستگی چشم و انجام روزانه ۱۵ دقیقه دویدن و ۱۵ حرکت شنا برای حفظ انرژی و جلوگیری از فرسودگی.۴. تغذیه و آب‌رسانی مناسب: نوشیدن روزانه ۱۰ لیوان آب و خوردن ۲ واحد میوه برای حفظ تمرکز و جلوگیری از سردردهای ناشی از کم‌آبی.۵. خودرهبری و تاب‌آوری: تقویت توانایی مدیریت استرس و حفظ تمرکز در شرایط پرفشار.حالا دیگر فقط یک پروژه فنی در دست نداشتم، بلکه خودم به یک پروژه تبدیل شده بودم.گزارش پیشرفت اسپرینت اول (۵ تا ۱۵ مه): اولین پیروزی و اولین لغزش‌هاده روز اول، ترکیبی از امید و چالش بود.از نظر فنی، توانستم با استفاده از ابزار Weights &amp; Biases تمام آزمایش‌هایم را به‌دقت ثبت کنم و پس از ۱۰ بار اجرای مدل، بالاخره به نسخه‌ای (v5_9) رسیدم که دقت آن از مدل پایه فراتر رفت. این یک موفقیت بزرگ بود.اما پیروزی اصلی در جای دیگری رقم خورد. یک شب ساعت ۱۰، درحالی‌که مهلت ۲ روزه استفاده‌ام از GPU در حال اتمام بود و کدم باگ داشت، مامور حراست وارد دانشکده شد و با جدیت دستور تخلیه داد. دانشجوی دیگری با او وارد درگیری لفظی شد و اوضاع متشنج شد. در گذشته، من بلافاصله وسایلم را جمع می‌کردم و می‌رفتم (راه فرار). اما این بار، به یاد هدفم افتادم.رفتم جلو و با آرامش و احترام با مامور حراست صحبت کردم. سعی کردم شرایط او را درک کنم (همدلی). توضیح دادم که این پروژه چقدر برایم حیاتی است و از او خواهش کردم که فقط همان یک شب را به من فرصت دهد. بعد از چند دقیقه گفت‌وگو، او که از رفتار دانشجوی قبلی عصبانی بود، آرام شد و با ماندن من موافقت کرد.آن شب، من نه تنها یک باگ نرم‌افزاری، که یک باگ ذهنی را هم برطرف کردم. این اولین مذاکره موفق من بود.البته همه چیز عالی پیش نرفت. در پیگیری عادت‌های روزانه مثل ورزش و نوشیدن آب، در روزهای پایانی اسپرینت دچار لغزش شدم. دفترچه یادداشت برای ثبت این موارد همیشه در دسترسم نبود و این بی‌نظمی روی انرژی‌ام تاثیر گذاشت. همچنین فراموش کردم که در ابتدای اسپرینت، ماتریس آیزنهاور را برای کارهایم تشکیل دهم.گزارش پیشرفت اسپرینت دوم (۱۶ تا ۲۵ مه): چالش‌های غیرمنتظره و خودکارسازی عادت‌هااسپرینت دوم با چالش‌های فنی غیرمنتظره‌ای شروع شد: قطعی برق! در شرایطی که هر بار اجرای مدل روی کل دیتاست ۷۰ ساعت زمان می‌برد، یک ساعت قطعی برق می‌توانست تمام زحماتم را به باد دهد. این یعنی استرس بیشتر و نیاز به تاب‌آوری بالاتر.در جبهه مهارت‌های نرم هم یک مذاکره ناموفق داشتم. تلاش کردم مامور حراست کتابخانه مرکزی را برای باز ماندن شبانه کتابخانه قانع کنم، اما موفق نشدم. ایشان گفتند که این تصمیم از طرف ریاست دانشگاه است. این شکست به من یاد داد که گاهی باید مسئله را به سطح بالاتری ارجاع داد.اما مهم‌ترین دستاورد این اسپرینت، یک ایده جدید برای حل مشکل پیگیری عادت‌هایم بود. فهمیدم که دفترچه کاغذی برای من کار نمی‌کند. پس چه چیزی بهتر از اینکه یک ابزار برای خودم بسازم؟ تصمیم گرفتم یک اپلیکیشن ترمینالی ساده با پایتون بنویسم که بتوانم هر روز داده‌های مربوط به خواب، ورزش، آب و میوه را در آن وارد کنم. این کار نه تنها انگیزه من را برای پیگیری بالا برد، بلکه به من اجازه داد داده‌های عملکرد خودم را تحلیل کنم!جمع‌بندی مرحله فعلی: کجا ایستاده‌ام؟در حال حاضر که این گزارش را می‌نویسم، در میانه راه پروژه ۴۰ روزه هستم.از نظر فنی: با چالش قطعی برق دست‌وپنجه نرم می‌کنم و خودم را برای یک ارائه بسیار مهم به اساتید در اسپرینت سوم آماده می‌کنم تا این بار بتوانم آن‌ها را برای گرفتن GPU قانع کنم.از نظر مهارت‌های نرم: طعم اولین پیروزی در مذاکره را چشیده‌ام، با شکست در مذاکره دوم مواجه شده‌ام و در حال ساخت ابزار شخصی برای مدیریت عادت‌هایم هستم. هنوز راه درازی در پیش است، اما دیگر از موانع انسانی فرار نمی‌کنم، بلکه آن‌ها را بخشی از مسئله می‌بینم که باید برایش راه‌حل پیدا کرد.مهم‌ترین یادگیری من تا کنوناگر بخواهم مهم‌ترین درسی که در این ۲۰ روز گرفته‌ام را در یک جمله خلاصه کنم، این است:هزینه فرار از یک تعامل سخت، همیشه بسیار بیشتر از هزینه انجام آن است.خوابیدن در نمازخانه، عوض کردن جای مطالعه، و کار کردنِ تک‌نفره، در کوتاه‌مدت ساده‌تر به نظر می‌رسیدند، اما در بلندمدت بهره‌وری و آرامش من را نابود کردند. یاد گرفتم که رویارویی محترمانه و مذاکره، یک مهارت است و مانند هر مهارت دیگری، با تمرین، شکست و تحلیل، بهتر می‌شود.ادامه مسیر و نگاه به آیندهاین سفر هنوز تمام نشده است. اسپرینت‌های بعدی، چالش‌های جدیدی را به همراه خواهند داشت: از ارائه سرنوشت‌ساز به اساتید تا مدیریت زمان برای نگارش مقاله نهایی و البته، ادامه دادن به این عادت‌های جدید.از اینکه داستان من را تا اینجا دنبال کردید سپاسگزارم. امیدوارم این تجربه، برای دیگرانی که در مسیرهای مشابه قدم برمی‌دارند، الهام‌بخش باشد تا بدانند در دنیای فناوری، کدها و الگوریتم‌ها تنها نیمی از ماجرا هستند. نیمه دیگر، توانایی ما در برقراری ارتباط، مدیریت خود و تاب‌آوری در برابر چالش‌هاست.</description>
                <category>mahan veisi</category>
                <author>mahan veisi</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 22:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>