<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahan moradi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahanmoradishirazi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:14:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3360677/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahan moradi</title>
            <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه خیلی جرعت داری فقط تا خط10 این نوشته را بخون.جنگل مه الود</title>
                <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%B710-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%88%D8%AF-oti6f8mzf6nn</link>
                <description>هوا خیلی سرد بود هر از گاهی به دستانم ها میکردمروی خاک سرد قدم میزاشتم دور تا دور مسیر را درختان بلند احاطه کرده بودنداز اون دور کلبه ی کوچکی دیدم نزدیکتر رفتم نه واقعی بود یک کلبه ی چوبی پر از خزه که کنارش یک اتش هم بود،از دور درست مشخص نبود اما وقتی نزدیک رفتم معلوم شد انش هنوز دود میکرد.دو دل بودم که درون بروم یا نه مثل س...ترسیده بودم دستم را درون ذخال بردم ذغال هنوز داغ بود و روشن دستم سوخت در کلبه را ارام باز کردم _سلام کسی اینجا نیست؟=کی هستی_به من میگن بتمنی اه ببخشید ماهان هستم _میتونم داخل شم=نه_چرا؟=بیا تو وارد که شدم یک پیرزن زشت دیدم شبیه مادربزرگ شرک جلو تر رفتم مادر بزرگه امد منو خورد خدافظ .میدونستی لایک و کامنت هاتون چقدر بهم امید میده.</description>
                <category>mahan moradi</category>
                <author>mahan moradi</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 23:44:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام تو هنوز زنده ای تو این دنیا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-g2zyxxwnnpzq</link>
                <description>زندگی هوم کلمه ی جالبی به نظر میرسه .امروز هم مثل دیروز گذشت شاید مکانش عوض شده باشه ولی تغیری نکردامروز هم یه  سری از کار هایی که دوست نداشتم را انجام دادمبه یه سری ادم های احمق و پوچ لبخند زدم و...دنیای عجیبیه با هزاران سوال .اگه لبخند هست چرا گریه میکنیم؟از نظر من ادما از پیری نمیمیرند وقتی میمیرند که خسته شدند.شاید سوالم احمقانه باشه اما به نظرت اطرافیانت زنده هستند.شاید راه برند نفس بکشند حرف بزنند اما اون تو دیگه ماهیچه جای خودشو به سنگ داده باشه.اهنگ زیاد گوش میدم اما هیچ وقت این تیکه از شایان را فراموش نمیکنم:یه حالیه که با غم همدیگه شاد میشیم    عاشق میشیم طرف پا نده اسید میپاشیم.به نظرت از شاد شدنت چند نفر شاد میشن شاید بگی 11یا12 نفر اما نه بعضی از اونها تو دلشون ...خوشحال میشم اونهایی که مثل من فکر میکنند لایک و کامنت بزارند.خاطرات یک...</description>
                <category>mahan moradi</category>
                <author>mahan moradi</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 22:03:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازه دارم مفهوم میشه پرنده باشی اما رها نباشی را میفهمم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi/%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-gxhk5sdzgc0y</link>
                <description>هوا سرد بود ارام داشتم به سمت در مدرسه میرفتم همان طور که میدونین دانش اموز ها سر صبح باچه حالی میان مدرسه زنگ اول قران داشتیم دبیر داشت در مورد متراژ خونه ی امام صادق حرف میزد به بچه ها نگاه کردم هر کسی داشت یک کاری انجام میداد محیط اطراف ما قفس ماست(گاهی) .تا حالا از خودت پرسیدی که من چقدر ازادم ما هر روز کار هایی انجام میدیم که دلمون نمیخواهد راستی گفتم یکی دیگر از قفس های ما ذهن ماست(گاهی)بستگی که ذهن ادم چقدر کشش و درک راجب خودش داشته باشه ما خودمون هم قفس خودمونیم(همیشه)تو نباید برای دیگران زندگی کنی دیگران را بر خودت ترجیح نده تو تویی و دیگران دیگران حالا ما که انقدر قفس داریم لااقل قفس نباشیم.نظراتتون خیلی بهم روحیه میده هر چند بد هم باشه.هشتگ خاطرات یک...</description>
                <category>mahan moradi</category>
                <author>mahan moradi</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 14:11:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قورباقه را تو پاک ترین اب هم بزاری باز میپره تو مرداب.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi/%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D9%BE%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-lf4ed5fecrxd</link>
                <description>بحث امروز سر لیاقت من با فلان اینطور رفتار میکنم چون بهش نیاز دارم نه این به شدت غلطه باید بگی من فلان را دوست دارم چون لیاقتش بیشتره اگه امروز با همه یکجور تا کنی همشون را ازدست میدهی با یک کسی خیلی دوستی هر کجا زمین خورد دستش را گرفتی اما تو یکجا زمین خوردی اما اون دست تو را نگرفت اون لیاقت تو را نداری هیچ وقت از روی ظاهر به کسی لیاقت ندهید قارچ خیلی قشگه و شبیه یک چتر باز شده اما سمی حا سیب زمینی که قیافش...تو باید خودت را بالا بکشی به همه توجه نشان نده دوست صمیمیت هست بهت توجه نمیکنه یا به قول معروف دوستی یک طرفه هست تو هم دیگه توجه نکن هیچ چیزی غیر ممکن نیست حتی تو کلمه ی غیر ممکن هم یه ممکن هست با یک داستان کار را تمام میکنم در روزگاران قدیم مرد بود که شغلش دباغی بود روزی به بازار عطاران رفت که ناگهان بیهوش شد مردم همه دور او جمع شدند تا کاری کنند اما هیچی نشد و مرد تا ظهر بیهوش ماند وقتی خبر به خانواده ی مرد رسید برادر او که دانا بود دلیل را فهمید چون مرد دباغ بود و کارش پوست کردن پوست حیوانات بود و همیه هوای کثیف و لجن بو میکرد وقتی بوی به ان خوبی شنید از حال رفت برادر او مقداری مدفوع سگ گرفت و زیر دماغ او برد تا اینکه مرد به هوش امد.لایک و کامنت لطفا.هشتگ خاطرات یک...</description>
                <category>mahan moradi</category>
                <author>mahan moradi</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 16:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه ادم ها را بشناسی میفهمی که چرا حضرت سلیمان با گوسفند و گاو  حرف میزد.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF-p9ky0nl1fups</link>
                <description>یک روز وارد حیاط مدرسه شدم که دیدم ابوالفضل و محمد رضا دارند باهم جروبحث میکنند واسم عجیب بود اون 2 تا باهم خیلی صمیمی بودند همه دورشان جمع شده بودند من هم نزدیکتر رفتند هر کدام به هم فحش میدادند و بدی های ان طرف را به رویش می اوردند فارغ از اینکه حتی یک سر سوزن خوبی هم را به یاد بیاورند بعد از ان روز اون 2 تا باهم قهر شدند یک روز پیش محمد رضا رفتم و قضیه را پرسیدم گفت که سر یک موضوع این جوری شده گفتم یادت میاد که یک روز با 2 تا دهمی دعوا افتادی و اون امد تورا نجات داد منکر شد که من خودم هم میتوانستم از پسشان بر بیایم اما پس از یکم صحبت اعتراف کرد که خودش هم ناراحته بالاخره با پا در میانی چند نفر اون 2 تا با هم اشت شدند اما دیگه هیچ وقت مثل قبل نشدند اگه وسط دعوا یک نفر کوتاه میامد...یک روز تو حیاط نشسته بودم که یکی از دوستام امد و کنارم نشست با هم احوالپرسی کردیم و بعد گفت راستی دیروز امیر امد پیش من و در مورد تو غیبت کرد و گفت همانجا حرفش را قطع کردم و گفتم اما الان تو هم داری در مورد اون قضاوت کردن اما اون گفت اون فقط عیب تورا گفت خندیدم از جاش بلند شد و گفت داری به چی میخندی ؟گفتم به اینکه اون زنگ قبل پیش من نشست و داست در مورد تو میگفت تعجب کرد گفت الان میروم حسابش را میرسم گفتم ولی تو همین الان داشتی در مورد اون میگفتی به من من افتاد بعد مدرسه وقتی به خانه رسیدم به دوستم پیام دادم انکه از من به تو صد گونه سخن میگوید به خدا عیب تو را نیز به من میگوید بدی الان این است که در جامعه مردم به جای اینکه در کیفشان کتاب باشد ماسک است تا با توجه به هر محیط یک ماسک انتخاب کنن به چهره بگذارند خیلی از انهایی که به شما خوبی کردند شما در برابر انها بدی کردید در روزگاران قدیم شاهینی بود که 2 جوجه داشت زمستان بود و قهطی غذا هیچ جا غذا پیدا نمیشد و جوجه ها گرسنه بودند شاهین که دید جوجهایش گرسنه اند پایش را کند و داد تا انها بخورند چن د هفته ای گذشت تا  سر انجام شاهین مادر قلبش را به انها داد و مرد بهار شد و جوجه ها بزرگ شدند یک روز یکی از حیوانات خبر شاهیم مادر را گرفت جوجه گفتن نمیدانیم اما هرجا باشد خیر نبیند حیوان گفت چرا؟جوجه ها گفتند اخر هر روز یک نوع گوشت به ما میداد.لایک و کامنت فراموش نشه هشتگ خاطرات یک ...</description>
                <category>mahan moradi</category>
                <author>mahan moradi</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 21:19:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار دیگران رویات را مسخره کنند تاوقتی به ان رسیدی هیجانت 2 چندان شود</title>
                <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%AA-2-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%AF-xdueozoit3an</link>
                <description>هیچ چیز غیر ممکن نیست تو میتوانی حرف بقیه را ولش کن تو خودت اینده ی خودت را بساز حرف بقیه برات کار،ماشین،خونه و...نمیشود از ادم هایی که حس تورا خراب میکنند دور شو تا وقتی کاری حتمی نشد با هیچ کس حرف نزن حرف زدن با گل و حیوون خونگیت و دیوار بهتر از حرف زدن با ادم هایی است که حس تو را خراب میکنند با ادم هایی دوست شو که بهت امید میدهند با ادم هایی هر جایی حرف نزن یادت باشه که یک ماهی تا وقتی دهانش را باز نکنه شکار نمیشه راز دلت را فقط با مورد اعتماد ترین رفیقت در میان بگذار.فرض کن با یک نفر از بچگی بزرگ شدی اما اون کمکم داره باعث پسرفت تو میشه رابطه ی خودت را باهاش کمتر کن یادت باشه دنیا فقط به اندازه یک استان نیست همه فقط بلدند عیب بگیرند مثلا یک روز یک شاگرد نقاش بهترین نقاشی خودش را میکشه و میبره توی میدان شهر میگذارد و مینویسد هر کسی مشکلی پیدا کرد علامت بزند فردا میرود و میبیند که نقاشی پر از علامت است پیش استادش میرود و ماجرا را تعریف میکند استاد به او میگوید دوباره بکش اما این بار بنویس هر کسی اشتباهی پیدا کرد علامت بزند فردا رفت و دید نقاشی دست نخورده مانده بگذار دیگران رویایت را مسخره کنند تا وقتی به ان رسیدی هیجانت 2 چندان شود.لایک و کامنت لطفا.</description>
                <category>mahan moradi</category>
                <author>mahan moradi</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 22:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معیار تصمیم های دختران و پسران</title>
                <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi/%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-dkdam3przi8f</link>
                <description>تا حالا شده بخواهی یک تصمیم مهم برای زندگی خودت بگیری و بخواهی انرا به دیگران موکول کنی توی این مقاله میخواهم بهت بگم که دیدگاه های هر شخص با دیگری چقدر متفاوت است اول با یک مثال جمله را باز میکنم یک روز از یک قورباقه که توی ته یک چاه افتاده بود پرسیدند اسمان چه شکلی است قورباقه گفت مربع قورباقه را گرفتند و داخل یک قابلمه انداختند و گفتند حالا چه شکلی هست گفت دایره پس هر شخص با دیگری فرق میکند برای مثال یک دختر برای اینکه بره و از خاستگار خودش تحقیق کنه میرود به عمو دایی پدر و برادر میگه که بروند تحقیق کنند پدر میرود اما معیار پدر پول است دایی میرود و معیار او ماشین است عمو میرود و معیار ان سرشناس بودن فرد است اما معیار دختر فقط عشق است قدیم پدر دختر برای تحقیق میرفت اما الان خود دختر خیلی ها میگویند دختر های امروزی بی حیا تر هستند اما این طور نیست درواقع دختر های امروزی واقع بین تر هستند انها دوست دارند زندگی که میکنند از نظر عمو و دایی نباشد یک چیزی سعی کن خودت معیار باشی.</description>
                <category>mahan moradi</category>
                <author>mahan moradi</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 00:01:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من میخواهم اینجوری زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahanmoradishirazi/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-agpncoi8f1mo</link>
                <description>اقا من دوست ندارم درس بخوانم 0من دوست دارم فوتبال کنم،من دوست دارم وقتی سر خیابان یک سگ دیدم بدوم سمتش و نازش کنم اصلا برام مهم نیست دور و اطرافیان من چی میخواهند من دارم برای خودم زندگی کنم من برای پدر و مادر عمه و دایی که زندگی نمیکنم به قول گفتنی دنیا 2 روزه حد اقل یک جوری زندگی کن که وقتی پیر و از کار افتاده بشی حسرت هیچ چیزی تو دلت نباشه خرج کن چقدر غنیمت ؟فرض کن که یک روز یه مقدار پول داشتی و میخواستی بری استخر و شهرو بازی و عشق و حال اما نرفتی و مثلا میخواستی غنیمت کنی اما فرض کن سر کوچه یک ماشین بهت بزنه و بمیری حسرت یک عشق و حال تو دلت میماند البته پس انداز با خسیس بودن فرق داره پس زندگی کن</description>
                <category>mahan moradi</category>
                <author>mahan moradi</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 23:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>