<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های real mahan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahansiadat</link>
        <description>دختری در فنی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:49:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1536910/avatar/70FLj5.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>real mahan</title>
            <link>https://virgool.io/@mahansiadat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیست و نه سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-irfkg1k2hew1</link>
                <description>بیست و نه سالگی چطور به نظر میرسه؟!شمع روی کیک میگه که امروز آخرین باریه که شمع دهه بیست سالگی رو فوت میکنم. بیست سالگی که بیشترش با غصه خوردن و درگیر درس بودن گذشت و بدتر اینکه همین روند قراره تا سه چهارسال آینده ادامه دار باشه.ماهان ننر درونم بم میگه اصلا چه اهمیتی داره؟! حالا بیست سال...سی سال... یا اصلا صد سالت باشه. فقط بزار زودتر این زندگی کوفتی تموم شه و راحت شی. اما این همه واقعیت این نیست نه؟!این وسط یه چیزی به اسم امید باعث میشه فکر کنم قراره یه روزی همه چیز بهتر شه و در حال حاضر دارم بین این دو تا مود که همزمان هم میخام و هم نمیخام زندگی کنم سوئیچ میکنم.بیست و نه سالگی تا اینجای کار برام ترسناک بوده. میگم ترسناک چون واقعا دارم فکر میکنم به اندازه کافی به بزرگسالی رسیدم و باید جنبه های دیگه ای از زندگی رو تجربه کنم مثل ازدواج، استقلال و یا حتی مادر شدن.در مورد هیچکدوم از اینا هیچ تصوری ندارم. من همچنان سعی میکنم بزرگ شم و یاد بگیرم مثل آدم بزرگا رفتار کنم.حالا اینکه من یه آدم بزرگم که هنوز برای این اتفاقا آمادگی نداره ترسناکه نه؟! و اینکه من یه آدم بزرگم که نسبت به بقیه آدم بزرگا داره تو بعضی از جنبه های زندگی عقب میفته ترسناک تره نه؟!احساس متناقضی دارم و خب راستش همین لحظه و همین جا از نوشتن اینکه چه حسی دارم پشیمون شدم. بیخیال فقط خواستم بمونه به یادگار که چقدر امروز حس عجیبی داشتم.پ.ن. تا اطلاع ثانوی هر کس گفت خردادیا مودین لطفا قبول کنید. </description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 15:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ دوازده روزه نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-pz7xc8dwutew</link>
                <description>جمعه ۲۳ خرداد صدا میاد...زیاد و از نزدیکدیشب خیلی کم خوابیدم شاید دو ساعت بنابراین حتی توپ ام نمیتونه بیدارم کنه. این رو به خودم میگم و دوباره به خواب میرم.تکرار میشه و اینبار خواهرم میگه حتما صدای رعد و برقه. خونه ای که تازه کرایه کردیم فقط یه پنجره داره رو به یه دیوار بلند. نمیتونم ببینم ولی میتونم تصور کنم زمین خیس خیسه و دوباره میخابم.ده دقیقه بعد تلفن زنگ میزنه. هر دومون خودمونو به خواب میزنیم تا در نهایت اونی که کم میاره تلفنو برداره. خواهرم میره سمت تلفن و با چشمای نیمه باز بش میگم حتما جنگ شده وگرنه همه میدونن این ساعت زنگ بزنن چه عواقبی در انتظارشونه. میخنده و میخندم.جنگ شده. پشت تلفن میگه نگران نباشید و ما هم میگیم نیستیم. اون دروغ میگه و ما هم دروغ میگیم.یکم تلویزیون می‌بینیم و بعد انگار نه انگار که بغل گوشمون این همه اتفاق افتاده من میرم سراغ پروژه میکرو و خواهرم دنبال نون.ساعت ۱۰ دوباره مامان زنگ میزنه میگه چیکار میکنید و می‌فهمیم دوباره باید اخبار رو چک کنیم. روحمون یخ میزنه و می‌ترسیم از تنها بودن. بابا میگه پول نقد داشته باشید حتما و ده دقیقه بعد قلکی که قرار بود برای مشهد شکسته بشه میشکنه‌.من هنوز درس میخونم و خواهرم ناهار میپزه. هنوز منتظریم همه چیز دروغ باشه و نیست. هر لحظه همه چیز جدی تر میشه.ساعت پنج میشه. مامان میگه خونه ها رو میزنن و خطرناکه موندنتون. یه لحظه تصور می‌کنم اگر نباشیم چقدر تنها میشه مامان و بغضم میترکه.دو تا بلیط برای ساعت شش پیدا می‌کنیم. لپتاپ، گوشی، شناسنامه و جزوه هامو برمیدارم و راه میفتیم.توی سینک ظرفای ناهار مونده ولی مهم نیست دو روز دیگه بر میگردیم.شنبه ۲۴ خرداددوباره با خبر روزمون شروع میشه.با گریه های مامان ادامه پیدا میکنهو بیشتر مطمئن میشیم خوب شد که برگشتیم خونه.دلم برای خونه تنگ شده. برای همه چیزمیترسم از اینکه برگشتی در کار نباشه.بعد از ظهر خ پیام میده. حق میدم نگران بشه اما دو دقیقه بعد میبینم یه ریلز خنده داره. بش میگم نمیتونم حتی تظاهر کنم به خوشحال بودن و اونم نمیپرسه هنوز تهرانی یا نه.خودم میگم برگشتم خونه و اینبار فقط میگه خداروشکر. میگه داداشش بعد دوسال برگشته ایران و فرداش جنگ شده و معلوم نیست چجوری میخاد خارج شه. این حرفش یعنی قراره دو سه هفته همه چیز طول بکشه؟!براش پیام هدیه رو میفرستم که میگه سمت بلوار کشاورز رو زدن انگار. که گفته مراقب باشید و منتطرم اونم همینو بگه. به جاش میگه شایعه پراکنی نکنید و  وقتی دوره اینکارا بیشتر اعصابشو بهم میریزه. ازش متنفر میشم برای بار هزارم.یکشنبه ۲۵ خردادخاله زنگ میزنه و حالمونو میپرسه. میخندم و به مامان میگم بعد دو روز؟! میگه روز اولم زنگ زده.آمارم رسیده به سه نفر. خاله و دو تا دایی آخری.بنظر بچگانه میرسه که بخام ببینم چه کسایی نگران بودن تو تهران موندم...تهرانی که دیگه امن نیست.دوشنبه ۲۶ خرداداینترنت داره نفسای آخرشو میکشه. دیشب ح بم پیام داد و پرسید برگشتی یا نه. گفت میخاستم زودتر بپرسم ولی روم نشده. برای اولین بار باش مهربون بودم و نزدم تو برجکش.همه روز رو درگیر پروژه پنل بودم. چهل صفحه اماده کردم تا اگه اینترنت قطع شد با ایتا برای استاد بفرستم.میدونم پروژه ها تمدید شده ولی میخام مشغول باشم تا به آینده فکر نکنم.سه شنبه تا پنج شنبه  ۲۷ تا ۲۹ خردادمامان از غصه و نگرانی مریض میشه و همه توافق میکنیم به چک نکردن اخبار. ادا در میاریم که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته و مطمئنیم.انگار جنگ یه جای دیگه است و از ما خیلی دور.اینجا امنه و فقط بعضی شب ها صدای پدافند میاد. دلم برای تهران میگیره.این سه روز پروژه کنترل مبدل رو انجام میدم... کامل و بدون نقض. اینترنت ندارم پس از فکرم کار میکشم و هر چند کند ولی بالاخره تمومش میکنم.جمعه ۳۰ خردادایلرن به زور بالا میاد. تمرینامو میفرستم و بقیه روز رو به غصه خوردن میگذرونم. اگه نباشم چی؟! و تازه میفهمم چقدر دلیل دارم برای زندگی کردنشنبه ۳۱ خردادنت بالاخره وصل میشه. پروژه بعدی میکرو رو تو گروه گذاشتن و میفهمم یه جاییش اشکال داره انگار. پیام میدم به تی ای و میگه چون وارد اورمدولاسیون میشیم ولتاژ لینک دی سی رو اصلاح کنید و ۷۰۰ بزارید. وسط این شرایط کی براش مهمه ولتاژ چنده؟!اقای دال پیام داده فقط سریع جوابشو میدم و اونم سریع جواب میده چون معلوم نیست تا کی وصل باشیم. به استاد راهنمام پیام میدم و حالشو میپرسم‌. میگم شاید از پس پروژه ای که آقای دال گفت بر نیام مخصوصا که درگیر پروپزال میشم. میگه نیاز بود  و نگران نباش کارتو سبک میکنم تا لطمه نبینی. به این فکر میکنم که فردا هم معلوم نیست چی میشه بعد ما دو نفر برای چهار ماه بعد کلی برنامه ریختیم.بعد کلی تلاش وارد اینستا میشم. از خ هیچ پیامی نیست. چهار روزه آنلاین نشدم. چهار روز معلوم نبوده زندم یا مرده و اون هیچ پیامی نداده. استاد راهنمای خواهرم بش زنگ میزنه. انگار همه همین امروز تصمیم گرفتن برگردن به زندگی. با مرگ و شهادت شوخی میکنه و آخرش با مراقب خودتون باشید تموم میکنه.با خودم میگم خ چقدر به من نزدیک بود؟! اونقدری که یه روز سرکار نرفتم و تموم مدت روی تخت داشتم زار میزدم برای بی کسی اش. اونقدری که هیچوقت نتونستم هیچکسو اندازه اون دوست داشته باشم؟! یا اونقدری که براش مهم نباشه تو این شرایط چی به سرم اومده.یکشنبه یک تیرپروژه آخر میکرو رو شروع میکنم.از سال تحویل درگیر این درس و پروژه هاشم. مامانم میگه حتی جنگ هم نتونست تو رو از سر این لپتاپ بلند کنه. بش جواب میدم تا انقلاب مهدی من پروژه میکرو دارم و از این شرایط متنفرم.به خودم میقبولونم که یه کلیپ برای خ بفرستم. میفرستم و تا چند ساعتی ناپدید میشم تا وقتی عقلم اومد سر جاش و پشیمون شدم پاکش نکنم.شب جوابمو میده و میپرسه واتساپ رو حذف کردی؟! میگم‌ واتساپ رو پاک کردم ک میگه بسلامتی با واتساپم لج کردی؟ حرفی برای گفتن ندارم و به جاش میگه منم اینستا رو لپتاپ دارم خیلی جواب نمیدم اینجا. حق با عقلم بود... پیام دادن به این آدم اشتباه بود. چرا نگران و دلتنگ آدمی میشم که حتی نپرسید حالت چطوره؟!دوشنبه دو تیردر لپتاپ موقع باز شدن جیر جیر میکنه.از عید پین هاش شکسته ولی قرار نبود تا اوضاع بقرنج شه برم سراغش. ظهر هانیه زنگ زد. تموم مدت غر زد انگار تقصیر منه جنگ شده و از بدبختیاش گفت. دنبال یه گوش بود برای ناله کردن نه حرف زدن و نزدیک بودن. پشیمون شدم از اینکه جواب دادم...خسته شدم از اینکه بگم درست میشه ولی نشنوم این حرفو.به این فکر میکنم که تا حالا شیر و ماست توی یخچال حتما خراب شده ولی تاریخ انقضای تخم مرغا هنوز نرسیده. از خواهرم میپرسم پیشنهاد کی بود بریم اون همه خرید کنیم و دوباره میکه کی فکرشو میکرد جنگ شه. مامان میگه به جای اینکه به تخم مرغ و گوجه فکر کنی خداروشکر کن و دعا کن فقط تموم شه...نمیدونه دلمون میسوزه برای تهران و این حرفا بهونست برای دلتنگ خونه بودن. خونه ای که هفت سال هر دومون رو مثل یه مادر در آغوش گرفت و همیشه کنارمون بود...چه سختی و چه خوشی.سه شنبه سه تیرمیگن جنگ تموم شده. مطمئن نیستم پس باور نمیکنم.مگه میشه یهویی این همه بدبختی تموم شه وقتی تازه داشتیم عادت میکردیم بش.از فایلهای لپتاپ بک آپ میگیرم و به پاساژ طلا ميريم. آقای احمدی اونجاست و مثل همیشه اول سعی میکنم به موهای بلندش نخندم و بعد لپتابمو میدم برای تعمیر. خواهرم هم شارژر میده و این یعنی دو روز خداحافظ درس و پروژه.حوصلم از هیچکاری نکردن سر میره. بلد نیستم زندگی کنم...بلد نیستم به جز درس خوندن کاری کنم.دوباره با ح حرف میزنم یه جوری که ناراحت نشه بش می‌فهمونم خوشم نمیاد صمیمی شم...خوشم نمیاد نگرانم شه.چهارشنبه چهار تیرهمه چیز خوبه.انگار تموم شده.کاش دوباره شروع نشه.از بیکاری رو آوردم به اینستا... خ هنوز هم پیامی نداده. از رفتارش دلخورم خیلی زود اینستا رو حذف اکانت میکنم و حالا تنها راه ارتباطمون فقط یه ایمیله و شماره تلفنه. میتونه هنوز بم پیام بده تو تلگرام ولی میدونم نمیخاد. جنگ تموم شده ولی خ هنوز بی رحمه.پنج شنبه پنج تیراز صبح یه اهنگ تو گوشم تکرار میشه.I know, you know, we know, we weren’t meant for each other and it’s fineBut if the world was ending you’d come over, right?دنیا برایم در حال تمام شدن بود...اما نیامد حتی تماشا هم نکرداحمدی زنگ میزنه و میگه لپتاب آماده است. دوباره مشغول پروژه میکرو میشم و خداروشکر میکنم دیگه لازم نیست بیشتر فکر کنم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلایلی برای لبخند-پارسال نوشت (انتشار مجدد)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%AF-bga2wjmgse7u</link>
                <description>دلایلی که این هفته لبخند زدم:۱. دکتر میم در مورد جامدادی ام که از قضا همرنگ و هم طرح جامدادی خودش است می‌پرسد و در جواب می گویم از حوالی حرم امام رضا خریدم و همان روز هم تبرک اش کردم.۲. خانم مانتو فروش در حوالی جمهوری با دقت نگاهم کرد. دستاچه شدم اما در نهایت از چال روی لپم تعریف کرد.۳. صدای اذان ظهر در فنی بالا پیچیده شده بود. گرم حرف زدن با دوست بودم که برای خواندن نماز اول وقت رفت...او نمازش را خواند ولی انگار من هم به خدا نزدیک تر بودم.۴. همکلاسی دانشگاهم سریال کره ای مورد علاقه ام را دیده و بعد کلی بحث به این نتیجه می‌رسد که شبیه اینچه هستم....شخصیت دختر دوست داشتی ام.۵. برای اولین بار کتلت هایی که پختم خوب از آب در آمد...نه به کف تابه چسبید و نه وا رفت و عجیب تر اینکه فکر کنم به جای یک قاشق آرد، نشاسته ذرت ریختم.۶. آزمایشگاه منفی دو تمیز تر و ساکت تر است. تمرکزم بیشتر است، البته اگر حواسم پرت نشود و احساس غریبه بودن نکنم.۷. بالاخره دانشگاه ورودی جدید به خودش می‌بیند و از آخر مهر دیگر سال بالایی به حساب میایم.۸. غروب ها که هوا خنک تر است پیاده تا خانه می آیم...ورودی پارک لاله پر از خوراکی های دستفروش هاییست که حتی دیدن و بو کردنشان هم سیر و راضی ام می‌کند.۹. هر دسته گلی که میبینم برای دفاع خواهرم میپسندم و هر بار غر میزد که سبد گل میخاهم نه دسته گل.۱۰. موهام بلند شده و میتونم با چیزای کیوت و گل گلی سرجاش نگهشون دارم و دیگه هپلی و آشفته بنظر نرسم.خدایا شکر بابت همه چیز...بخشی از یادمان شهدای دانشکده که چون شهید نشدیم با عکس شهدای دفاع مقدس پر کردنش:)به قول نقی معمولی ویوررره....</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>How?!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/how-h2zfjo8fmyjv</link>
                <description>خب راه حل های خوبی برای شروع صبح اول هفته به ذهنم میرسه.۱. دیدن پیامی که خیلی وقته منتظرش بودی و میدونی بارها قراره بخاطر این پیام به صفحه گوشی نگاه کنی و هربار لبخند بزنی.۲. یه صبحانه دلچسب غیرتنهایی در شرایطی که به هر کس دوسه تا لقمه بیشتر نمیرسه و همه همچنان خرسند هستن.۳. دیدن اضافه غذاهای باقی مونده از مهمونی دیشب تو یخچال که قراره ظهر و شب رو بت فرصت آشپزی نکردن بده.و خب خیلی اتفاقات دیگه....ولی خب امروز صبح برای من چطور شروع شد؟!۱. نگاه کردن به تمام کانالای خبری ممکن تا بفهمم بالاخره زد یا نزد و میزنه یا نه. ۲. دیدن صحنه احیای یه آقا توسط پرستای اورژانس کف بانک ملی خیابون کارگر.۳. صحبت کردن با مامان و فهمیدن اینکه همزمان هم میگرن خودش عود کرده و هم بابا اینا سرمای شدیدی خوردن.۴. صدای پیام برداشت بانک که هر موقع دوست داره دست میندازه تو حسابم و قسطای وامی رو برمی‌داره که اصلا نمیدونم خورد خورد خرج چی شد و تموم شد.۵. دندون دردی که میخام تا آخر این هفته تحملش کنم.+در حال حاضر فقط میخام فکر کنم بقیه روز خوب میگذره و یادم بمونه چقدر هفته خوبی قراره برام باشه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محکوم یا مجبور؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1-hmgo5rqhkt8v</link>
                <description>یه جایی تو کتاب «مامان‌بزرگ سلام رسوند و گفت متأسف هست» دربارهٔ جایگزین شدن خاطره‌ها حرف می‌زنه.دختر کوچولوی داستان تو مدرسه شال‌گردن محبوبش رو پاره می‌کنه و خیلی ناراحت میشه. مامان‌بزرگ برای اینکه حالش بهتر بشه، می‌برتش باغ‌وحش و ماجرا به بالا رفتن از قفس میمون‌ها و سر درآوردن از ادارهٔ پلیس هم می‌کشه. آخرش وقتی دختر به اون روز فکر می‌کنه، چیزی که بیشتر از همه یادش می‌مونه قفس میمون‌هاست، نه ناراحتی شال‌گردن.این روزا زندگی خیلی‌هامون شبیه همونه؛ روزهای سختی که می‌گذرن… یا گاهی اصلاً نمی‌گذرن. و سؤال اینه که وقتی بعداً به این روزها فکر کنیم، چه چیزی ازشون یادمون می‌مونه؟اینکه این روزها بالاخره تموم می‌شن، معلومه که آخرش تموم میشه. ولی چیزی که منو می‌ترسونه اینه که بعداً با چه حسی قراره یادشون کنم.یه بار قبلاً هم همچین تجربه‌ای داشتم. زمان کرونا. اما یه اتفاق بدتر باعث شد نیمهٔ دوم سال نود و نه برای همیشه با همون اتفاق تو ذهنم ثبت بشه، نه با کرونا.حالا از خودم می‌پرسم: آیا می‌شه این بار برعکسش کرد؟می‌شه وسط این همه خاطرهٔ بد، یه خاطرهٔ خوب ساخت که بعداً باعث بشه کمتر از بهار ۴۰۵ دلخور باشم؟با خودم گفتم شاید بشه امتحانش کرد. بالاخره زندگی ادامه داره و من هم باید ادامه بدم.اما بعد یه سؤال دیگه میاد سراغم: آخرش که چی؟اگه خوش‌شانس باشم و مثل مامان‌بزرگ مامان تا صدسالگی زندگی کنم، شاید حسرت خوب زندگی نکردن روی دلم بمونه. اگه هم مثل افسانه در سی‌وچندسالگی از زندگی خداحافظی کنم، شاید حسرت پیر شدن.انگار هیچ‌وقت به اندازهٔ کافی زندگی نمی‌کنیم.یه جایی از فکر کردن به این چیزها خسته شم و با بی‌رحمی به خودم گفتم: دقیقاً مشکل تو چیه؟داری غصهٔ چی رو می‌خوری؟اینکه از زندگی‌ات راضی نیستی؟یا اینکه از آینده می‌ترسی و نمی‌تونی باور کنی بالاخره از نقطهٔ «الف» به «ب» می‌رسی؟اصلاً اگر زنده بمونم، قراره چه کار کنم؟چند وقت پیش فیلمی دیدم به اسم «یک سال در کمبریج». دربارهٔ دختری بود که تصمیم گرفته بود یک سال در کمبریج درس بخونه و تمام آرزوهایی را که توی دفترش نوشته بود تیک بزنه. اما وسط راه فهمید تجربه‌های جالب‌تری هم هست و لازم نیست خودش را محدود به آن لیست کند.گاهی فکر می‌کنم این نوع انتخاب آزادانه چقدر در جبر خاورمیانه جواب می‌ده؟!معمولاً هم بیشتر از این بهش فکر نمی‌کنم، چون نمی‌خوام ناامیدتر بشم.اما یک چیز رو می‌دونم.وقتی با صدای اولین انفجار از خونه فرار کردم، و بار هر بار که جنگنده‌ها از بالای سرم رد شدند، یک جمله رو مدام برای خودم تکرار می‌کردم:من می‌خوام زندگی کنم.حالا مطمئنم که واقعاً همین رو می‌خوام: زندگی کردن.فقط سؤال اینجاست: چیزی که الان تجربه می‌کنم شبیه زندگیه؟این چرخهٔ نگرانی، ناامیدی و ترس؟شاید باید دنبال حس بهتری بگردم.شاید مجبورم دنبالش بگردم.چون مجبورم ادامه بدم.یا شاید هم محکومم به ادامه دادن.راستش موقع نوشتن به این فکر کردم که این دو تا چه فرقی دارند؟محکوم از حکم دادگاه می‌آید؛ حس سرنوشت و گریزی نداشتن دارد.اما مجبور یعنی شرایط آدم را وادار کرده ادامه بدهد؛ شاید اگر شرایط عوض شود، دیگر مجبور نباشد.با این حال، فرقی نمی‌کند.چه مجبور باشم چه محکوم، باید ادامه بدهم.داستان ساده است.من هم مثل خیلی از آدم‌ها از شرایطی که در اون گیر کرده‌م راضی نیستم.من هم مثل خیلی‌ها ناامید شده‌ام از اینکه شاید تغییری ایجاد شه.اما مثل بقیه هنوز میخام تلاش کنم برای بهتر زندگی کردم.برای همین ادامه می‌دهم.و دنبال چیزی که می‌خوام می‌گردم.برای خودم یک چالش تعریف کرده‌ام. در پست بعدی درباره‌اش می‌نویسم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/parakandehjat/%D8%BA%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-vsjcl9imaem7</link>
                <description>خب جریان از این قراره که منم مثل همه دلایل زیادی برای غر زدن دارم. چون نمیخام نادیده بگیرم و یهویی بگم همه چیز گل و بلبله میخام چندتایی از غرهامو لیست کنم. احتمالا برای کسی جالب نباشه خوندش پس راحت میتونید ایگنور کنید و برید سراغ پست بعدی.خسته شدم از اینکه نمیدونم هفته بعد میتونم برگردم دانشگاه یا نه. هر دفعه برای رفتن برنامه ریزی میکنم و باز فکر میکنم شاید قراره اتفاقی بیفته و بهتره نرم.خانم ز هنوز روی اعصابمه. میتونم خودمو جاش بزارم ولی اینکه فکر میکنه با خر طرفه رو نه. کاش میشد بزنم زیر همه چیزو و فقط کارای خودم بمونه.برد دیسکاوری که قرار بود بخرم دوباره یه تومن گرون شد و حالا دوتومن کم دارم برای خریدنش. اصلا با این وضع معلوم نیست میتونم تا نصفه کارای ساخت رو پیش ببرم یا نه.آقای شین جلوی من غر میزنه و کاراشو میندازه گردن من و بقیه گروه. بعد تو گروهی که استاد هست خودشو علاقه مند و پرکار نشون میده و من همیشه اون نفر آخری ام که فراموش میشه.قراره تا اخر خرداد پروپزال تصویب کنم و هنوز هیچ تصوری ندارم از اینکه در مورد چی و چگونه؟!خانواده محترم برای بار چهارم تصمیم به بازسازی خونه ای گرفتن که مثلا محل سکونت مونه. دفعه اول به بهونه آسانسور، دفعه بعدی به خاطر دستشویی فرنگی، سومین بار چون اتاقا دلگیر بودن و ایند دفعه معلوم نیست چه بلایی میخان سرمون بیارن.عملا مکان و امکاناتی که برای پیش بردن کارم میتونستم استفاده کنم از دست دادم. چون روز چهارم مسئول امور فرهنگی تصمیم گرفت بین من و یه آقایی رو جوش بده و خب بم برخورد.اقای ح هنوز بم پیام میده با اینکه هزار بار گفتم نمیخام نزدیکم باشه و هنوز اصرار داره با چهار سال تفاوت سنی که من بزرگترم از من بیشتر میفهمه و قراره همش نصیحتم کنه.آقایی که عمران میخونه برام یه پوزیشن فول فاند تو انرژی تجدیدپذیر میفرسته از همون دانشگاهی که قراره خودش بره و من هنوز نمیدونم هدفم چیه. موندن یا رفتنبا اینکه دارم رژیم گرونی که خریدمو رعایت میکنم هنوز روی استپ وزنی ام و این روی مخمه که غذاهای خوشمزه رو میبینم و نمیخورم ولی نتیجه رو نمی بینم و غصه میخورم.امروز مراسم عقد یکی از دوستامه. یعنی یکی از دوستای سابقم چون دختره پسر ندیده تا چشمش خورد به یکی همه دوستاشو فراموش کرد. الان نگرانم که همه یکیو دارن بالاخره ولی من اگه همیشه تنها بمونم چی؟!درخواست حذف ترمی که دادم هنوز تایید نشده است. هر بار مجبور میشم از بقیه بپرسم و هربار تصمیم میگیرم دیگه به کسی پیام ندم چون شاید فکر کنه زیاد پیام میدم.باید دوباره اشتراک ایران پیپر بخرم و قراره برای دانلود مقالاتی که با نت بین الملل رایگان بود یک و خورده ای پول بدم. کف گیرم داره بدجور به کره زمین میسابه.میخام ضدافتاب بخرم ولی اینقدر بیرون نمیرم که بنظرم اصلا توجیه اقتصادی نداره هزینه کردن براش. دلم ولگردی و دور دور زیاد میخاد از اینایی که بعدش از خستگی بیهوش میشی.مامان فکر میکنه خلاقیتم رو از دست دادم چون جرئت ندارم شیرینی تازه ای که درست کردن خودم و خریدنش فقط صدتومن اختلاف داره رو درست کنم. خب اگه خوب نشه و پولش حروم شه چی؟دندون پزشکی همش زنگ میزنه و نوبت میده. بابا میخام بپیچونمت و اینو بزارم اولویت اخرمم چرا نمیفهمی.پ.ن. بچه ها خیلی غر زدم میدونم. مطمئنم همه خیلی بیشتر از من غر دارید پس بیخیال کامنت و اینا شید و بزارید فقط نوشته باشم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 10:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزیستی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D9%87%D9%85%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-txosctytjiir</link>
                <description>این روزا دوستای بیشتری پیدا کردم. منظورم از دوست تعداد آدماییه که در طول روز میبینم و میتونم بشون لبخند بزنم و منظورم از بیشتر نسبت به یک ماه قبل هست که فقط آدمای تو قصه ها دور و برمو پر کرده بودن.بگذریم....این روزا دنیا برای من خلاصه شده تو یه اتاق شاید هشت یا نه متری که یه میز بزرگ قهوه ای رنگ وسطشه. اسم اتاق اسم یه شهیده که هزار بار اسمشو دیدم ولی سعی نکردم به خاطر بسپارمو خب کاربری اتاق انگار برای جلسات و ایناست.تو این اتاق من هستم و شاید هشت یا نه نفر دیگه که هر کدوم برای یه رشته ایم. بغل دستی ام ترم یازده دکتری است و داره ژئوفیزیک میخونه. روبه رویی کارای دفاع ارشدشو انجام میده و طبق حدسیات من علت کت و شلوار پوشیدنش اینه که وکیله.یه نفر داره کارای مهاجرتشو انجام میده و یه نفر مقاله شو ادیت میکنه تا کارای مهاجرتش جور شه.دو سه نفر دیگه هم از روانشناسی میخونن یا عمران و بیولوژی.این وسط منم دارم سعی میکنم یه گپ پژوهشی پیدا کنم برای پروپزالم و مقاله مروری رو پیش ببرم.اگه بخام واقع بین باشم هیچکدوم از ادمای اون اتاق ربطی به هم نداریم و تنها وجه مشترکمون اینه که هم دانشگاهی هستیم و اونجا فعلا تنها جاییه که کارمون راه میفته.این روزا من با بغل دستیم غر میزنم...از روبه رویی ام کمک می گیرم و با همه در ارتباطم.این برام عجیبه انگار که روحم بعد یه کمای طولانی داره علائم حیاتی از خودش نشون میده.این روزا کمتر از پارسال و بیشتر از یه ماه قبل دارم زندگی میکنم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 17:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو دوتا...یکی و نیم تا</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-rfm6jrlqqhxh</link>
                <description>دیروز با پدرم بحث زیادی داشتم.به نظر او برق خواندنم اشتباه محض بود و این موضوع را باید قبول کنم.به نظر خودم هم اشتباه بود اما نمیخواهم قبول کنم.تا دو روز قبل تر تنها چیزی که میخاستم زنده ماندن و خرد نشدن در برابر هجمه غمی بود که همگی تجربه میکردیم.حالا امروز به فکر ساختن زندگی ام افتاده ام...واقعا انسان موجود عجیبی ست.با دو دوتا چهارتای من هیچ افق روشنی وجود ندارد. حتی نیمچه امیدی که به رفتن و ساختن زندگی ام در دورترین جایی که میشناختم بود هم از بین رفت.حرف های دوستانم در ذهنم جولان میدهد. اگر خدایی وجود دارد پس چرا....نمیخواهم.... هنوز هم میتوانم باور داشته باشم که خدایی هست و دست هایی که معجزه در راه دارند. باور به خدا از نیازم سرچشمه می گیرد. نیاز دارم باور کنم که من تنها بیننده این بازی کثیف نیستم و کسی قرار است همراهی ام کند.کاش خدا خودش را نشانمان دهد.پ.ن.1 اینکه کامنت ها بسته است اذیت کننده است. بعد چهل روز این تنها چیزی بود که میتونست از ویرگول خوشحالم کنه. فقط خواستم بگم که خوشحالم از خیلی از دوستام حخبر پیدا کردم...حتی اگه اندازه یه لایک کردن باشه. کاش بنویسید همگی...شاید کسی مثل من نیاز به خوندن داشت :)پ.ن.2. در مورد بحث با پدرم نوشتم ولی در مورد اخرش نه. بحث کردیم و بحث کردیم تا اونجایی که فهمیدم دیر شده حتی برای اینکه از اول یه مسیر دیگه رو شروع کنم. و خب درست نیم ساعت بعدتر از اینکه با تلاش بم قبولوند که دوباره کنکور بدم و پرستار شم، باید بگم فشارم افتاد و سرم لازم شدم چون فقط تلاش کردم بخیه روی دندون خودمو نگاه کنم و به نظرم پدرم هم قطع امید کرد ازم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 13:11:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهل روز باقی مانده در پیش نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-bjqwnaidnjht</link>
                <description>جمعه است.تایپ میکنم بالاخره به خانه رسیدم...خسته و کثیف.دوساعت بعدتر لباس هارا شسته ام، حمام کرده ام و در جواب آقای الف که نوشته است نگران پروژه نباشم و انشالله اگر اتفاق خاصی نیفتد اینبار سریعترپیش میرویم، مینویسم منم امیدوارم.چند ساعت بعدتر پدر و مادرم را قانع میکنم که خسته راه و سرماخورده ام و در نهایت هزارتا دلیل بنی اسرائیلی می‌آورم تا با آنها همراه نشوم.آن شب را آرام و راحت میخوابم.فردا صبح سرماخوردگی ام بدتر شده است. کمردرد و دل درد هم دارم. پس بهانه هایم کامل می‌شود تا امروز هم دانشگاه نروم. برای خودم در ماگ جدیدم دمنوش به لیمو درست میکنم و مشغول اکسپلور گردی میشوم.هر چیزی که مربوط به جنگ است و احتمال وقوعش را رد میکنم. اگر قرار بود اتفاقی بیفتد این چند هفته می افتاد.ساعت نه و چهل دقیقه است...شاید چند دقیقه کمتر یا بیشتر.آنچنان صدای بلندی در خانه میپیچد که از ترس خودم را روی زمین پرت میکنم و میترسم...از تنهایی یا از مردن نمی‌دانم فقط میدانم این حس بیشترین ترسی است که تا به حال داشته ام.ده دقیقه بعدتر کوله ام آماده شده. لپتاپ، شارژر، پول نقد، کارت های اعتباری، مدارک و مقداری خوراکی.حتی با پدر و مادرم هم تماسی نمیگیرم. حتما هر دو الان درگیر دندانپزشکی هستند و هیچکدام تصور نمی‌کنند دختر کوچکشان سیصد کیلومتر آنطرف تر ترسیده و در حال فرار است.اسنپ کار نمی‌کند. نمی‌توانم بلیط بخرم و اینبار فقط میخواهم با تمام وجود از اینجا دور شوم.ایستگاه مترو شلوغ است. چند نفری گریه می‌کنند از ترس جواب ندادن عزیزان شان یا دور بودن از آن ها یا از ترس مرگ...نمی‌دانم.دیگر کسی برای عبور از گیت کارت نمی‌زند.دیگر کسی تلاش نمی‌کند تا آدم جدیدی وارد قطار نشود.و بیشتر از همیشه همه دور می‌شویم.وسط راه خواهرم زنگ می‌زند. گریه می‌کند که نباید تنها می‌ماندی و اینبار من هم گریه ام می‌گیرد. پدرم تلفن را می‌گیرد و تنها میخواهد تا اولین شهر امنی که میشناسم بروم تا بقیه راه را دنبالم بیاید.یک ساعت بعدتر تایپ میکنم. دوباره تهران را زدند...نمی‌گویم خیلی نزدیک به جایی که بودم را زدند و به جایش مینویسم به خانه برمیگردم.هیچ اتوبوس خالی برای شهرمان نیست. هیچ اتوبوسی و آخر کار که نزدیک ناامید شدنم هست راننده تعاونی ۲ بالاخره سوارم می‌کند.ده دقیقه بعدتر من و پنج خانوم دیگر در بوفه اتوبوس نشسته ایم. تا قبل از این نمی‌دانستم اسم جای خواب راننده در آخر اتوبوس بوفه است.ده نفر روی زمین و فضای خالی بین صندلی ها نشسته ان و اینبار همگی جنگ زده هایی هستیم که خانه هایشان را رها کرده اند. بعضی از سرکار و بعضی دیگر از سر کلاس آمده اند. هیج کس حتی فرصت خداحافظی از خانه و برداشتن وسایلش را نداشته است.تلفن آنتن ندارد...تنها جواب پیامک هایم را می‌دهم و درست مثل یک دوست صمیمی میگذارم کنار دستی ام پاهایش را که جنین وار در خودش جمع کرده بود روی پاهایم بیندازد و دو نفری جور تنگی جا را بکشیم.چهار ساعت بعدتر به خانه میرسم...چهار ساعت بعدتر دختری هستم که تنها از مهلکه ای فرار کرد...صف های طولانی پمپ بنزین را دید...دودهای برخاسته از ورودی شهر را دید و متوجه شد ده دقیقه قبل تر این جایی که فکر می‌کرد امن است، هم امن نبوده است...و همچنان میترسم...</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 11:59:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-hz8z95qnmbam</link>
                <description>صبح شنبه رو با دعوا شروع کردم.دیشب به صدف گفتم یه سهمیه دعوا برای امروز و یه آدم خاص گذاشتم، ولی خب مجبور شدم جای دیگه ای اون سهمیه رو خرج کنم. احتمالا بحث با اون آدم مدنظر هم بمونه برای یه روز دیگه.داستان‌ اینجوری بود که اولش حدود یکساعت منتظر موندم تا حرفای دو تا خانمی که مسئول پاسخگویی بودن در مورد عروسی خواهر زاده یکیشون تموم شه و بعدش که تموم نشد، صبر من تموم شد.و بنابراین رفتم پیش مدیر بالادستی و مجبورش کردم خودش کارمو انجام بده و از کارمندان بپرسه چرا فکر میکنن سرکار برای چایی خوردن و غیبت کردنه.اینکه یه خانم برای هم جنسش بزنه بده میدونم ولی واقعا هیچ راهی جز این نداشتم.کاش منم اینجا کار میکردم، اینجوری برای حضورم پول میگرفتم و کارای دانشگاه رو انجام می‌دادم.در نهایت هم رد شدم و خداروشکر برای نشدن هایی که از ته دل میدونی صلاحه خدا هست.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 09:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند برگ از هفته ای که گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-mgqmwj8tg68p</link>
                <description>شنبه ناامید میشم.... همه چیز گند تر از چیزی که گمان میکردم پیش میرود و بوی بهبودی ز اوضاع جهان هم ابدا نمی آید.آخرین دلخوشی ام یعنی نوشتن سروی را هم از دست میدهم.تلاش های من اصلا کافی نیست و اقای ط هم نمیتواند یا نمیخواهد درگیر آن شود.نمیدانم و به جایش همه چیز را رها میکنم.دیگرحتی دلخوش کنکی هم ندارم برای ادامه دادن.یکشنبه بیشتر از قبل با ادم ها حرف میزنم.حرف میزنم با ادم هایی که حالم را بدتر از قبل نکنند و نتیجه میشود جواب ندادن تلفن ها و نادیده رفتن پیام هایم.دیدن سه نفری که هر روز در ازمایشگاه و مشغول کار هستند مرا وادار به ادامه دادن میکند.  همه دنیا برایم خلاصه میشود در این اتاق که ادم هایش تظاهر میکنند هنوز امید زنده است.دوشنبه درد شانه خانه نشینم میکند.منشا این درد تنش عصبی است یا زیاده روی در نقاشی و خم نگهداشتن گردنم....نمیدانم.چشمانم را میبندم و به جای کاغذ آنجا نقاشی هایم را رنگ میکنم.هنوز کابوس میبینم و به جز یکی از آن ها بقیه را فراموش میکنم.سه شنبه خواهرم را محکم بغل میکنم.به جای تمام خانواده محکم فشارش میدهم و به او افتخار میکنم.بیخیال رژیم و هر چیز کوفتی دیگری میشوم و به قصد کشت از شیرینی دفاعش میخورم.چهارشنبه را در خانه از خواب بلند میشوم. نمیدانم چه ساعتی از شب ولی مادر بالشت کوچکی را زیر شانه چپم قرار داده و امروز درد کمتری را احساس میکنم.میتوانم تصور کنم چقدر میتواند بابت بی احتیاطی هایم غر بزند و چقدر خوب که کسی هنوز برایم نگران است.پنج شنبه را بر طبل بی عاری میکوبم.جوجه نپخته میخوریم و با دایی ها در حیاط کوچک مان فوتبال بازی میکنیم.بالاخره تلاش میکنم فایل های شماتیک پروژه را تکمیل و جمع بندی کنم.خدا اخر و عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.جمعه را با تفسیر و تعریف کردن اخبار شروع میکنم...چه روتین جالب و همیشگی.ماندنم در این شهر به تحولات منطقه و وطنی که دیگر ندارم بستگی دارد.هنوز نمیدانم جنگ میشود و باید در خانه پدری ماندگار شوم یا نه.دلم برای آن ماهان قبلی تنگ شده.فکر و خیال بیخیالی دوباره به سرم میزند.         </description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 17:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-n16rbrhmbq1r</link>
                <description>نشستم پشت در آزمایشگاه روی صندلی های یخ روبه روی آسانسور و تو تاریکی زل زدم ب تنها نور موجود...یعنی صفحه گوشیم.چند دقیقه قبل میخواستم برگردم داخل و ادامه کارمو انجام بدم اما عین سه نفر سرشونو گذاشته بودن رو میز و خوابیده بودن...میرفتم معذب میشدن و یه چرت کوتاه لازم بود براشون نه؟! پس دوباره نشستم و فرصت دادم تا نیم ساعت بگذره.این روزا کمتر از روزای قبل غر میزنم شاید سر این باشه که جی بی تی کار میکنه و دست و پا شکسته میتونه جوابمو بده شایدم سر این باشه که برگشتم دانشگاه و فهمیدم همه چسبیدن به کارشون. اینکه به هر چیزی عادت میکنیم عجیبه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 13:24:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوتی نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/Dorzadan/%D8%B3%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-vegn11udzitr</link>
                <description>خب بنده عمیقا گیج هستم.چندساعت پیش بعد یه مکالمه طولانی با اقای ب که میگفت جزوه فلاس درس رو برام عکس بگیر بفرست و منم قسم و آیه که جزوه منم پیشم نیست، تصمیم گرفتم پیام بدم به حسین و بگم جزوه مو که دستته نده به کسی.خب اینکه دلیل این خباثت از کجا میاد و اینا رو بیخیال....الان میخام یه چیز دیگه بگم.تو گروه پاورالک در پیامرسان وزین و پرکاربرد بله نگاه کردم و خیلی زود ایدی شو پیدا کردم و دو دقیقه بعد تر این پیامو فرستادم &quot; فلانی به کسی نگی جزوه واعظ رو من دادم به تو ها. عکسم برای کسی از روش نگیر&quot; و بعدترش چون فکر کردم احتمالا کافی نبوده سطح تهدیدم ادامه دادم &quot;وای به حالت اگه بفهمم جزوه رو دادی:)&quot;و خب سریع هم سین خورد.حالا بیاید به نیم ساعت قبل...خوشحال و خندان داشتم دوباره بله رو شخم میزدم و از تکنولوژی لذت میبردم که یهو دیدم عههههه حسین که همیشه با تیر متوقفش میکنی تو پیاما سین زده و هیچی نگفته. با خودم گفتم نکنه اشتباه کردم اند گس وات؟بنده با گیجی تمام به جای اون به دکتر عین که اسم اونم حسین ئه پیام داده بودم و تهدیدش کردم که جزوه مو نده به کسی. و خب در نهایت به این نتیجه رسیدم که لعنت به استادی که با اسم کوچیک تو گروه عضو میشه و بیشتر لعنت به خودم که نفهمیدم آیدی این دو نفر تو یه حرف فرق داره.خواستم بگم بعد نه ده روز یادم رفته بود چطور استفاده کنم از پیامرسان ها و در اولین فرصت پیاممو دوطرفه پاک کردم و از گروه لفت دادم و حتی اکانتم رو هم پاک کردم.امیدوارم دکتر عین هیچ موقع نفهمه من بودم و اگرم یه روزی فهمید داور رساله ام نشه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 16:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس میکنم پس زنده ام</title>
                <link>https://virgool.io/Mahanism/%D8%AD%D8%B3-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-c29acot2ouij</link>
                <description>شصت کار و حسی که در این یک هفته تجربه کردم:شش عدد اسکاچ صورتی بافتم و یک عدد اسکاچ طرح توت فرنگی (که با استفاده از آپارات یاد گرفتم) البته نتیجه دومی بیشتر شبیه گوجه له شده بود تا توت فرنگی.خونه تکونی عید رو انجام دادم و میشه گفت به جز آشپزخونه و کمدا بقیه جاهای خونه واقعا کثیف و به هم ریخته است.به آراد پسر خاله چهارساله ام چشمک زدن رو یاد دادم که البته بهره هوشیش یاری نکرد و هنوزم با باز و بسته کردن دوتا چشمش چشمک میزنه.در سه مهمانی خانوادگی برای ناهار شرکت کردم و با دختردایی مامانم دوست شدم. خبر خوب اینکه همونقدر که من فکر میکردم اون نجوش و از دماغ فیل افتاده است، اونم همین فکر و حس رو نسبت به من داشته.برگه های تو کمد بابا رو مرتب کردیم و متوجه شدم چقدر شبیه بابام.سه تا سریالی که دوست داشتم رو از نماشا ریواچ کردم. استارت آپ، هلومی و دو فصل دوران جوانی.برای استاد راهنماهای خواهرم هدیه خریدم تا بعد دفاع ببره براشون و در جواب به اون رگ اصفهانیم مدام گفتم بزارم برای کی برای وارث.پاورپوینت ارائه کنفرانس سه هفته بعد رو آماده کردم و تلاش کردم بزرگنمایی کنم تو کارم که عملا هیچی نیست.صدای خ رو بعد حدود یکسال شنیدم. اونم از روی تماس تلفنی که خانوادش ضبط کرده بودن و تنها چیزی که ازش فهمیدم این بود که بم گفت نگران هیچی نباش.با دایی ها و دوتا از شوهر خاله هام جرئت حقیقت بازی کردیم. البته من فقط حقیقت رو انتخاب کردم و میتونم خوشبین باشم هیچ موقع رابطه مون بد نشه که رازای کثیفم لو بره.از روی لست سین بله، ایتا و هر جایی که میشد زنده بودن آدما رو چک کردم و به این نتیجه رسیدم چقدر دلم تنگ شده حتی برای دلخورشدن از آدما.با مامان بزرگ یک ساعت تلفنی حرف زدم و برای بار هزارم بش قبولوندم پسر همسایه شون کیس مناسبی برای ازدواج نیست....لااقل برای من.کتاب صوتی همه چیز همه چیز رو گوش کردم و امیدوار بودم صدف هم گوش کنه. هر روز نگرانش موندم و به خودم لعنت فرستادم که قبل همه این اتفاقا تلگرام رو از روی گوشیم پاک کردم تا مینیمالیست دیجیتال شم و حالا تنها شماره ای که ازش دارم تو کمد آزمایشگاهه.از گنجینه برچسب هام به بقیه هدیه دادم (دروغ گفتم خودشون به زور غصب کردن) و کلی برچسب به در و دیوار و هرجایی که میشد چسبوندم.قبل برگشتن به خونه ته مونده های یخچال رو شامل یکم خیار، هویج و مقداری بادمجون ترشی درست کردم و الان که برگشتم هنوز دلم نیومده درشو باز کنم شاید کپک ببینم.درحالی که ریاضی مهندسی ساده رو با نمره چهارده (بخونید یازده قبل از شیفت) پاس کردم به داداشم ریاضی مهندسی پیشرفته یاد دادم و حس میکنم نصف چیزایی که به عنوان قانون و پیش فرض درنظر گرفتم، یه اصولی پشتش بوده و احتمالا اینقدر ساده نبود قضیه. فقط امیدوارم پاس بشه با همینا.اجازه دادم خواهرم سه بار تمام ارائه رساله اش رو برام بگه و فقط بار آخر حواسمو پرت کردم از شنیدنش.با خاله کوچیکه رفتیم دماغشو پیرسینگ بزنه و تموم مدت زل زده بودم به صحنه خشن روبه روم چون هنوزم جا داشت مغزم متلاشی شه بعد از همه اون اتفاقای سخت.پتوهای خونه مامان اینا رو شستیم. چون اعتقاد داشت الان اوضاع خطرناکیه و نمیشه به خشک شویی داد و اگه شهر تعطیل شه بی پتو میمونیم. و البته تا خشک شدن دو روز بی پتو بودیم.پازل اسب رو روی کارتن باقی مونده از یخچال چیدم و تموم پشتش رو چسب زدم قبل اینکه به فنا بره.مقاله هایی که از سروی مونده بود روی کاغذ دسته بندی کردم و از نظر پژوهشی برگشتم به چهارسال پیش که همه کارا رو دستی انجام میدادم.چندتا دوره خوب از فرا درس خریدم و تا حدی دیدم. اولین نکته این بود که فهمیدم هیچوقت نمیخام گول بخورم و برسم سراغ شناسایی سیستم ها در رساله ام.به مقدار خیلی زیادی تلویزیون دیدم و به نظرم سریال دزد و پلیس آموزنده و خیلی بهتر از سریالایی بود که خودم میدیدم. رو داوود زی هم کراش زدم.خداروشکر کردم هیچ راه ارتباطی با خ ندارم تا بتونه نزدیک شه و تصمیم گرفتم خیلی زود باید نامردی کنم در حق اش.تو سه تا دعوای خیالی با آدما برنده شدم و حتی تو یکیشون یه فحش خیلی بد بش دادم که الان ازش خیلی پشیمونم و شاید نتونم تو اولین دیدار تو چشمای اون طرف نگاه کنم.به هر آدمی که دیدم و میشناختم گفتم مراقب خودت باش و شنیدم توهم همینطور.تموم نقاشی های نصفه کاره رو تموم کردم و البته که هیچ کدوم مثل قبل سر ذوقم نیورد و فقط خسته شدم.عینک جدیده خواهرمو پیچوندم، چون به مراتب به من بیشتر میومد و باید قبل از اینکه پشیمون شه از سخاوت دوران قطعی برم شیشه هاشو عوض کنم.گول حرفای اقای کفش فروش در خیابان راهزان رو خوردم و کتونی ای رو تو آف خریدم که ارزشش نصف همون مقدار آف خورده بود.بادکنک باد کردم چون کار دیگه ای به دهنم نمیرسید از بیکاری انجام بدم.موهای مامان بزرگ رو رنگ کردم برای دومین بار از زمان کرونه و احتمالا تا چندسال بعد ریزش موهاشو به من نسبت بده که سوزوندمشون و هیچ ربطی به سن و سالش نداشته باشه. نتیجه خوب بودا ولی یکم جلف بود.چهارکیلو سبزی پاک کردم. البته یه کیلو رو پاک کردم و بقیه رو با اشاره به اینکه چقدر فس فس میکنی تو خودشون پاک کردن و الان سبزی خورشتی سرخ شده تو فریز دارم.مدادرنگی های محبوبم رو اجازه دادم بچه کوچولوها دست بزنن و همزمان موقعی که 231 و 232 رو آراد تو کاغذ فشار میداد تا پررنگ تر شه، قلبم بارها شکست.سعی کردم مثل دبیرستان موهامو با بافتن حالت بدم و مواج کنم که با البته با شکست مواجه شد چون کوتاه بودن و یه روزی مثل برق گرفته ها شده بودم. البته کلی هم به این فکر کردم که چرا تو دوم دبیرستان اینقدر از راننده سرویس قزمیت مون خوشم میومد که اینکارو به خاطرش کنم.هزار بار لاک زدم و هزار بار از ترس این روزا با ناخونام کندمشون.برای وصل شدن اینترنت نذر کردم و دست به دامن امام موسی کاظم شدم ولی وصل نشد.با کمک بابا حلیم پختیم و برای اولین بار فهمیدم حلیم رو میکوبن. البته نمیدونم درسته یا نه نت هم نیست بفهمم ولی تو رسپی بابا یه ده دقیقه با گوشت کوب قابلمه رو میزنی و چراشو هم نگفت.کف پامو حنا گذاشتم و خیلی نارنجی طور به زندگی ادامه دادم.از تنهایی گریه کردم و بعدش دوباره گریه کردم که الان زیرچشمام سیاده تر و و گودتر میشن.به همسایه طبقه پایین پیشنهاد دادم تا سه چهار هفته ماشینشو بزنه تو پارکینگ ما و به روی خودم نیوردم که دوماه پیش دعوامون شده بود که چرا بی اجازه میزنه و شاید ما یه روزی ماشین دار شدیم.به اقای داوودی سلام دادم با اینکه میدونستم جواب سلاممو نمیده.شوفاژهای پذیرایی رو هواگیری کردم و چون خوش میگذشت چندباری الکی تکرارش کردم ولی مثل دفعه اول خوش نگذشت.سه تا اسم به دفترچه اسم های پیشنهادی برای فرزند آینده ام اضافه کردم و خب حالا دیگه مطمئنم هیچوقت قرار نیست تو این خاک بچه ای داشته باشم.خواب ترسناک دیدم و به خاطرش صدقه دادم ولی زندگی واقعی اون لحظه ترسناک تر از خوابم بود.با دایی امید پشت سر یکی از دوستاش که نمیشناسم غیبت کردیم و الان میدونم از یه عرفان نامی متنفرم چون اون متنفره.از کاری که دوست داشتم و بعد کلی پافشاری برگشته بودم اخراج شدم و در جواب کارفرمام فقط گفتم ممنون. حالا اون به کنار چرا اون گفت خواهش میکنم؟! انکار نه انگار اخراجم کردی مرد.میفهمم ویرگول هنوز کار میکنه و خوشحالم که خیلی از دوستام اینجا هستن و این یعنی هنوز کاملا نمرده ام.پیرمرد روبه رویی فوت میکنه و از پشت پنجره به بچه هاش که گریه میکنن نگاه میکنم و غصه میخورم الان خاک خیلی سرده و اونم همیشه سرمایی بود.از زن ناصر کلی لوازم آرایشی میخرم چون رو دستش باد کرده و به ذهنش رسیده به جای آنلاین شاپ تو مهمونی جمعه ظهر خونه خاله اینا جمعه بازار راه بندازه. از رد دادنش منم رد میدم و به موجودی حسابم فکر نمیکنم.دوباره مثل دوران جنگ اینقدر گل های مامانو انگولک میکنم و آب میدم که بیچاره ها زرد و بی رنگ و رو میشن.دلم میخاد وقتی خانومای همسایه صندلیشونو میزنن زیر بغلشون و پناه میبرن به پارک نزدیک خونه منم باشون میرفتم و با ادما حرف میزدم ولی نمیشه چون بابا میگه زن کوچه نشین عروس شیطانه.با اقای نونوا سر داغ بودن نون دعوا میکنم و اونم قبول نمیکنه وقتی نون دستمو نمیسوزونه پس به اندازه کافی داغ نیست و منم به جای بحث تحریمش میکنم.رگ حبیب بودن درونم گل میکنه و به این تیجه میرسم آدما اذیتم کنن و بدتر از اون تنهام میزارن. بزارن اونا ضرر میکنن یا من؟!لبو رو دستمال کاغذی میچینم و روی شوفاژ اتاق خشک میکنم. بهداشتی نیست ولی عاشق نتیجه ام که رنگ صورتی مطلوبمو موقع قاطی شدن با خامه میده.به پیاز داغی که تو غذا معلوم باشه گیر نمیدم و قبول میکنم این سبک زندگی و خاورمیانه ای بودن برای لوس نبودنم کافیه. دیگه میتونم کنار بیام با همه چیز حتی با پیاز داغ.اجازه میدم بابا به اندازه کافی پشت تلفن پز بچه هاشو بده و همه همکاراش بفهمن چقدر بچه های مردم خوب و موفقن. به روی خودم نمیارم احتمالا چند ساعت دیگه حتی راه رفتنم رو هم قبول نداره و تبدیل میشم به همون بچه بیکار و بی عرضه ای که نگاهش میگه.دلم میخاد سیگار بکشم ولی چون آدم اینکار نیستم به جاش کرانچی تند میخورم و معده درد میگیرم.برای مهمونی خونه عزیز تنهایی 12 تا پیتزای بزرگ میپزم و استرس میگیرم که سرد میشن حتما.تو اسنپ فود،؟ بلد و هر اپلیکشن دیگه ای میگردم تا این حس بیرون رفتن و دیدن مغازه ها برام کمرنگ تر بشه.زنده میمونم و صبر میکنم تا تموم شه...حتی درست هم نه فقط تموم شه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 11:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک هفته صبر</title>
                <link>https://virgool.io/Mahanism/%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-mxbqvuqfz0qr</link>
                <description>یک هفته پیش قرار بر صبر کردن بود.یک هفته پیش به خودم گفتم اینبارم تموم میشه. تموم میشه و همه عادت میکنن... همه به جز مادر اون جوونایی که داغ بچه شونو دیدن. احتمالا همه دوباره صبر میکنیم تا یه بار دیگه این زخم سرباز کنه از عفونتی که زیرشه.شش روز پیش به خودم گفتم فوقش دو سه روز دیگه اینترنت وصل شه. از جنگ که بدتر نیست وصل میشه بالاخره و من هنوزم پرکار و امیدوارم.پنج روز پیش به خودم گفتم افرین که نمیزاری این شرایط لعنتی تو زندگیت و روالش تغییر ایجاد کنه. تو اینجا موندگار نیستی پس میتونی تحمل کنی، یعنی باید تحمل کنی.چهارروز پیش به خودم گفتم کاش آزمایشگاه بودم. کاش میشد اراجیف اقای شین رو گوش میکردم و از دستش حرص میخوردم. عمیقا دلم برای جو سمی دانشگاه تنگ شده.سه روز پیش با خودم گفتم اصلا عیب نداره دهنت سرویس شد تا برگردی به شغلی که دوستش داشتی و حتی یک ماهم طول نکشید تا اخراج شی. عیب نداره که روی پولش حساب کرده بودی. مهم اینه که هیچ کدوم چاره ای نداشتید نه تو، نه کارفرمات آقای صاد و نه هیچ کدوم از ادمایی که شبیه توان.دو روز پیش با خودم گفتم ترجیح میدم تا لحظه آخر که دنیا زمینم نزده رو به روش وایسم و خودمو گول بزنم که میشه امیدوار بود به آینده. واقعا زمینم نزده؟! حتی نمیتونم مطمئن باشم.دیروز با خودم گفتم خوبه که همه مدارک و رزومه مو خ داره. میتونم از مامانش خواهش کنم تو یکی از این تماسای تلفنی بی کیفیت و کوتاهش به این اشاره کنه که دستم به هیچ جا بند نیست و اونم حواسش باشه. کمکم میکنه نه؟!امروز با خودم میگم حتی اگه از مراحل اولم بگذرم چقدر میتونم امیدوار باشم که اینترنت وصل میشه قبل اینکه کار به مصاحبه اینترنتی و اینجور چیزا برسه. کاش همون نود و نه رفته بودم. کاش همون موقع که دلار پونزده تومن بود ناامید شده بودم نه الان.این هفته هم قرار بر صبر کردنه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 10:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>