<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های real mahan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahansiadat</link>
        <description>دختری در فنی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 02:44:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1536910/avatar/70FLj5.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>real mahan</title>
            <link>https://virgool.io/@mahansiadat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جمعه 5 تیر-روز شونزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-5-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-dzeorixulhgr</link>
                <description>دقیقه نودی بودن باعث میشه همه کارمو بزارم همین حالا و درست قبل برگشتن.با شیر ته یخچال شیرینی میپزم و مامان یادآوری میکنه اگه به کسی تعارف کردی نگو به خاطر این بوده که تاریخ انقضای شیر تا فردا شبه پس باید تموم میشده و برای همین برات آوردم...عاشق شناختش از بچه هاشم.بابا برای بار هزارم میپرسه چوب فروشیای تهران کدوم طرفن و من برای بار هزارم میگم نمیدونم و لجش در میاد. آخه کی بین دسشویی حموم یه در چوبی میزاره تا یه اتاق کوچیک برای تعویض لباس وحموم کردن راحت داشته باشه؟! اصلا کی در حموم رو جلوی در ورودی میزاره تا هفت سال بعد یه بابایی مجبور شه در بزاره براش؟!به این نتیجه میرسم که هر جوری شده نمیرسم تا یکشنبه تسک های سروی رو برسونم و امیدوارم آقای ط هم نرسیده باشه و جلسه نداشته باشیم. چرا فکر کردم این دوهفته هر کاری انجام بدم جز این یکی؟!یه کوه لباس و وسیله جمع میکنم تا با خودم ببرم تهران و این یه هفته نخام چیزی بخرم. از مربا و رب گوجه گرفته تا نون لواش. بالاخره ماشین که باید پر بشه و یه هفته هم ارزش خرید همه چیزو نداره...منم پولامو نیاز دارم پس از همینجا برمیدارم.دلم میخاد بپرسم پروژه ا.ر کجای کاره و این یه هفته که نبودم چیکار کردن ولی میترسم پررو بنظر برسم. با خودم میگم بیشتر از چیزی که لازم بوده کار کردی و اینقدر الکی بزرگش نکن.از ته دل دعا میکنم این هفته به خیر و خوشی تموم شه و دوباره برگردم به اتاقم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه پنج شنبه 3 و 4 تیر (روز چهاردهم و پونزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-3-%D9%88-4-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-hjg9wxxyv9fa</link>
                <description>به معنای تمام کلمه این دو روز هیچ غلطی نکردم.دیشب دایی نذری داشت و همه درگیرش بودن. امروزم همسایه ته کوچه حلیم میپزه تا نزدیک صبح پخش کنه و کلی شلوغه کوچه. ولی من اینقدری مطمئن نبودم که عزاداری کنم و اینقدری بی تفاوت نبودم که برام مهم نباشه دیروز و امروز.تموم این دو روز رو آنلاین نشدم و تلویزیون هم خاموش بود. حتی درس هم نخوندم و فقط به مقدار خیلی زیادی خوابیدم.البته اوضاع جسمانی خوبی هم نداشتم و به خاطر همه اون حجم از زعفرون نزدیک بود ریق رحمت رو سر بکشم.به هر حال کی اهمیت میده که چرا این دوروز اینطوری گذشت؟! حتی برای خودمم مهم نیست. فقط سوال اینه شب رو چطور بخوابم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:13:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه شنبه 2 تیر-روز سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-2-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-jxio4nhj6m30</link>
                <description>دوست داشتم نوشته رو اینجوری شروع کنم که امروز تلاش کردم و یه گام بزرگ از کارمو پیش بردم ولی متاسفانه این واقعیت نیست.تموم امروز داشتم کتابی که از باغ کتاب و به اشتباهی خریدم رو میخوندم و این خوندن حدود هفت ساعت زمان برد و بارها بین شخصیت های داستان گم شدم تا بالاخره سردربیارم چی به چیه.دوست داشتم بگم کتاب جالبی بود ولی حتی یه ذره ام نبود. واقعیت اینه که نه تنها ارزش پول و زمانی که صرف کردم رو نداشت بلکه حتی ارزش نوشتن در موردش رو هم نداره.امروز شقایق رو دیدم. بیشتر از یکسال از روزی که قرار بود ده سال بعدتر همو ببینیم گذشته و عجیبه که هم ودش و هم قرارمونو یادم مونده بود.دوست داشتم بگم بغلش کردم و از خاطراتمون گفتیم ولی واقعیت اینه که اخرین خاطره مشترکمون یه دعوای بچگونه و بعدش یه قرار بود برای ده سال بعد تا بفهمیم کی بهتر زندگی کرده.خب واقعیت اینه که هر دومون به قدر کافی گند زدیم تو زندگیمون و اینو میشد راحت فهمید.دلم نمیخاست ببینم خوشگل ترین دختر کلاس هنوز سرگرم لاس زدن با پسراییه که ده پونزده سال ازش بزرگترن تا به ارزوهاش برسه و دلم نمیخاست ببینه درس خون ترین دختر کلاس هنوز داره درس میخونه تا به ارزوهاش برسه و متاسفانه زندگی هیچکدوممون ارزششو نداشت.پس در نهایت خودمو سرگرم خوندن کتاب با جلد آبی کردم و ده دقیقه بعدتر کتاب جلد آبی رو خریدم تا مجبور نباشم یه دور دیگه تو فروشگاه بزنم و احتمالا بنظر شقایق آشنا بیام.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:11:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو شنبه 1 تیر-روز دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-2-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-vm9v60uyqznd</link>
                <description>هشت صبح چایی زعفروندوازده ظهر کاچی با زعفرونسه و چهل و پنج دقیقه بعداز ظهر گلاب و اب جوش و زعفرونهفت شب شام با شربت زعفرونالان واقعا شاد و شنگولم😊 ولی لعنت به دختر بودن که مجبوری برای اینکه برنامه زندگیت رو منظم کنی یه کاری کنی که بعدش به غلط کردن بیفتی.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:09:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شنبه 31 خرداد-روز یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-31-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-kf0zwdyogyjy</link>
                <description>پسر فلان فامیل مامان اینا رو بالاخره دیدم.یه پسر خیلی قدبلند و اتوکشیده بود که مدام ساعتشو تو دستش میچرخوند.اصرار خودم بود که اول باش صحبت کنم و بعدتر بیان خونمون و الان راضی ام از اینکار.تو گرمای تابستون و در اخرین نفسای بهار نشستیم رو یه نیمکت تو پارک مادر چون بنظرم رسید حرفامون خیلی طولانی نمیشه که ارزش کافه رفتن داشته باشه.ولی طولانی شد و فهمیدم بچه خوبیه ولی به هیچ وجه نزدیک نیست و هیچ جوره نمیشه اون تفاوتی که بین مون هست رو حتی یه ساعت تحمل کرد چه برسه به شب نشینی و شاید یه عمر زندگی رو.با خودم مدام حرف صدف رو تکرار کردم که باید یه فرصت بدی برای شناختش و عجله نکن.مطمئنم پسره هم مدام همینو با خودش میگفته و احتمالا هردومون تا یه مدت بیخیال تشکیل خانواده و ازدواج شیم تا زمانی که امروز کمرنگ شه و مطمئن شیم همه آدما اینقدر بی ربط نیستن به همدیگه.دارم لیست دقیق تری از معیارام پیدا میکنم. دیگه مثل قبل چیزای سختی داخلش نیست ولی بازم ادمای کمی پیدا میشن که مطابق سلیقم باشن.شاید به خاطر بالارفتن سن و سالمه یا شایدم ایرادگیر شدم.به هر حال قول دادم به همه که امسال با یه کوری کچلی چیزی ازدواج میکنم بالاخره.عجیبه که اینروزا ازدواج من داغ ترین موضوع بین دوستا و فامیلامون شده. عزیزجونم میگه تنها آرزوش اینه که عروسی منو قبل از مرگش ببینه...انگار نه انگار که سه تا نوه دختر بزرگتر از من داره....خدایا هیچ بنده ایت رو سرافکنده عزیزجونش نکن. آمین</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 15:08:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه 30 خرداد-روز دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-30-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85-gloisb9ykyno</link>
                <description>روز قشنگ ولی گرمیه.تموم دیشب خوابای بد میدیدم.وسطای خواب فهمیدم واقعی نیست و یه نفس راحت کشیدم و بقیه اش دیگه ترسناک نبود.حالا این وسط مامان که اومد بود برای نماز بیدار کنه میگفت داشتی تو خواب لبخند میزدی.کدوم آدم احمقی تو اون شرایط که زندگیش داره نابود میشه لبخند میزنه آخه؟!شایدم آخرای کار رسیده بوده و اونجاهایی بوده که فهمیدم خوابه و میتونم ادامه اش بدم.به هر حال خوشحالم که مامان از دیدن قیافه ام متوجه نشد ترسیده بودم.امیدوارم یه جایی از زندگی بفهمم واقعی نیست و بتونم یه نفس راحت بکشم تا تموم شه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه 29 خرداد-روز نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-29-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-y5sxjhqjfvsr</link>
                <description>جمعه ها جالبهپارک ازادی که نمیدونم اسمش همینه یا من عادت کردم همه اینجوری صداش کنن، هر هفته منتظر من و بدمینتونم میمونه.این وقتی که برای خودم دارمو دوست دارم.اگه برمیگشتم عقب حتما دوستایی پیدا میکردم که تو خود تهران ساکن باشن و بتونم باشون برم پارک لاله بدمینتون بازی....چیه این وضع که همه برگشتن خونه هاشون یا حتی حوصله این جنگولک بازیا رو ندارن؟!امروز به این فکر کردم که باگ شخصیتی من اینه که برونگرام اما با حال نمیتونم با آدما رابطه طولانی مدت و راضی کننده داشته باشم.  انگار یهویی نمیتونم ادامه بدم و باید بخزم به همون کنج تنهایی خودم.ولی در همین حال شناختن و حرف زدن با آدما رو دوست دارم.تو این هفته تماس با خ رو بدون هیچ توضیح یا خداحافظی قطع کردم.اینستا رو دی اکتیو و واتساپ رو از گوشیم پاک کردم.جلوی اقای ح ادا در اوردم که یه ذره ام وقت ندارم با اینکه وقت داشتم ولی حوصله اونو نداشتم.با اقای شین بحث کردم و قرار گذاشتم تا دوسه سال بعد که ببینمش کاری بش نداشته باشم.روی فلان فامیل دور مامانم عیب گذاشتم که بنظر رفیق بازه تا مجبور نشم باش آشنا بشم برای ازدواج.در عین حالبه صدف گفتم چقدر دوستش دارم و چقدر بودنش برام مهمهاز آقای ع تشکر کردم بابت همه کارایی که بیش از حد افتاده گردنش چون هیچکس شبیه اون خوب نیست.برای دختر همسایه طبقه پایین که تموم جنگ تنها بود آش بردم و فهمیدم اونم مثل من کشک دوست داره.تموم سبدایی که عید بافته بودمو دادم مریم تا جلوی فامیل شوهرش پز بده از هنرمندیش.به این نتیجه رسیدم آقای ط جدا از شخصیت اکادمیکی که داره آدم جالبیه و حرف زدن باش رو دوست دارم.بخاطر دایی نیم ساعت تو افتاب جلوی آرایشگاه آبپز شدم و دروغکی بش گفتم مدل موی همیشگیش اینبار عالی شده.کیک نارگیلی پختم چون دوست کوچولوم مامان شده و بچه اش این نه ماه نمیزاشت براش کیک بیارم.واقعا خودمم نمیدونم دیگه. کاش تراپیست گرون نبود حداقل:)</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج شنبه 28 خرداد-روز هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-28-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-rkajla7pgioj</link>
                <description>در حد نیم ساعت به غرزدنای خانم ه گوش کردم. بهش گفتم راه راحت تر و کم دردسرتر پیش بردن کارش چیه.در واقع هر چیزی که بلد بودم و تجربه کرده بودم تو ارشد رو گفتم حتی چیزایی که زمان زیادی گذاشته بودم تا خودم بفهمم.آخرش رسید به اینجایی که میخاما ولی نمیتونم شروع کنم. حالا فردا بم پیام بده و ازم بپرس چی شد شروع کردی. اگه مجبورم کنی شروع میکنم.منم که عملا تو کار خودمم موندم و حوصله بدبختیای بقیه رو ندارم. پس یه باشه گفتم و بعدش پیگیری نکردم.چیکار کنم؟ مجبورش کنم کاری که به نفعشه رو بکنه.کی منو مجبور میکنه؟!؟بعدتر با خانم ز صحبت کردم. میگفت برگرد ازمایشگاه تا منم روم بشه برم.راست میگفت وقتی تو یه محیط مردونه یه دختر میخاد جا بیفته همینجوریم سخته حالا فکرکن تو محیط ازمایشگاه که یکی در میون خلن.بهونه رفت و آمد و هزینه رو کردم و گفتم این هفته نمیام.اونم قرار شد تا اومدن من بره آزمایشگاه دیگه پیش دوستاش تا معذب نباشه.آخه خانم ز یکی از مشکلات من خود تویی.... اینقدر که حتی تو ویرگولم از دست کارات نوشتم. بعد الان میخای پیش من بشینی کار کنی؟!واقعا در غیراجتماعی ترین مود ممکنم ولی حق میدم به خودم اینجوری باشم</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه 27 خرداد-روز هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-27-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-hpuwzqwkpfha</link>
                <description>کاری که با اقای ط انجام میدیدم رو خیلی دوست دارم.جلسه هامون باعث میشه احساس جلو رفتن کارو داشته باشم و همزمان نگرانم اگه یه روزی اون بایسته منم نخام دیگه این مسیرو خودم راه بیام.با خودم میگم تا مهرماه هم کارای پروپزالمو انجام میدم و هم مقاله رو سابمیت میکنیم و بعد سر جلسه دفاع پروپزال دستم پره.یاد حرفای اقای شین میفتم که میگفت یواشکی جلسه میزارید تا کسی از کارتون سر در نیاره.بین همه اراجیفی که زد این واقعا درست بود. دوست ندارم تا نهایی شدن کسی متوجه پیشرفت کار شه چون میترسم یه جایی متوقف شه و اینم بشه یه دلیل نه برای اون، برای خودم تا به روی خودم بیارم ناکافی ام.میخام گذر زمان همه چیز رو درست کنه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:52:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه شنبه 26 خرداد-روز ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-25-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ygbnnobvdqqc</link>
                <description>سعی کردم حرفای سمی اقای شین رو هضم کنم.میخاستم از دستش گریه کنم تو خونه ولی گریه ام نمیومد. بنابراین تو ذهنم حرفاشو باور کردم و فرداش انگار نه انگار.دیروز تا یه حدی سعی در اثبات خودم داشتم و اینکار اشتباه بود.نباید بش نشون میدادم بر خلاف تصورش من سواستفاده کن و از زیرکار در رو نیستم و نشونه اش اینه که ده تا مقاله خوندم تا متوجه شم تسک اون چجوریه و چطور میتونم من بش کمک کنم. نباید قبول میکردم اثبات پایداری و نوشتن گزارششو من جای اون انجام بدم و اینجوری بنظر برسه که اون میتونه کارای مهم تری انجام بده و من میتونم کارای سبک تری که فرصت نداره رو برعهده بگیرم.دیروز از سر خستگی بود یا هر چیزی گل به خودی زدم.امروزم بدتر از دیروزسر صبح اومده ازم حساب بکشه انجام دادم یا نه؟! منم همون روی مودی بودنمو نشونش دادم و گفتم وظیفه خودشه و تصمیم دارم تو کار کسی فوضولی نکنم.میدونم انجام نمیده و اونم میدونه من انجام دادم فقط نمیخام خیالش راحت باشه.ازش متنفرم و احتمالا اینو خیلی بش نشون بدم.سوال اینه که آیا همه ادما مثل من تو روابط اجتماعیشون اینقدر موندن و ناراضین؟!امروز میگردم خونه... دیگه نمیخام تو ازمایشگاه باشم و نمیدونم این کار درستیه یا نه؟!با خودم میگم هفته بعد هم نمیرم و هر کسی که فکر میکنه این از زیرکار در رفتن و پیچوندنه میتونه بم زنگ بزنه که بیا بی ادب یا حداقل به دکتر بگه گوشمو بپیچونه.واقعیت اینه که من به اندازه کافی زمان و انرژی گذاشتم و این تقصیر من نیست که هنوز کار زیادی باقی مونده.باید بپذیرم مهم ترین مسئله الان تصویب پروپزال و جلو بردن کارای خودمه.باید بپذیرم قرار نیست همه رو راضی نگه دارم حتی اگر خودم لطمه ببینم.باید بپذیرم قرار نیست سلامتی روانی و جسمی مو برای این مسائل خرج کنم.باید بپذیرم تا همین جا هم زیاده روی کردم و باید خودمو کنار بکشم حتی اگه بقیه حس خوبی بش نداشته باشن.خوبیه خونه اینه که همیشه بوی غذا میده...همه آدمو دوست دارن و کسی قرار نیست بم یادآوری کنه چه حسی میتونم به خودم داشته باشم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوشنبه 25 خرداد-روز پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-25-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-bdotdfgkwtgm</link>
                <description>امروز با اقای شین بحث کردیم. یعنی اون بحث کرد و من فهمیدم پشت همه رفتارای عجیب غریب این روزای اخیرش کوهی از خشم نسبت به من بوده.به خودش اجازه میده جلوی بقیه تحقیرم کنه و به روم بیاره که منو به هیچ عنوانی قبول نداره.حتی راحت در مورد جایگاهم نظر میده و احساس ارزشمندی که دارم رو زیر سوال میبره.هزار ساله با خودم قبول کردم که قرار نیست همه آدما قبولم داشته باشن و باید اجازه بدم به خودم که برای عده ای دوست نداشتنی و غیرقابل تحمل  باشم...ولی خب اینکه جلوی همه اینجوری رفتار میکنه باعث میشه اعتماد به نفسمو از دست بدم.ظهر که میشه راحت تر در مورد ناراحتیاش حرف میزنه و منم راحت بش میگم همه احساس بدی که در موردم داره زیاده رویه و اگه خواست میتونیم حرف بزنیم تا سوتفاهم رفع شه وگرنه که فدای سرم.جوری رفتار میکنه که انگار همزمان فضول، سواستفاده کن، دوبه هم زن و از زیرکار درروام.جوری رفتار میکنه که انگار اون قراره جایگاهمو تعیین کنه و حالا که قبولم ندارم باید خودمم این حس رو داشته باشم.بهش نمیگم من سال های زیادی رو صرف قبول کردن خودم کردم و حالا رفتار اون باعث میشه تموم حس های بدی که نسبت به خودم داشتم مرور شه.حس عجیبه که یه بچه به آدم احساس ناکافی بودن بده.حس عجیبه که به روت بیاره فکر میکنه اتفاقی تو این مسیر قرار گرفتی.کاش میشد همین امروز برگردم خونه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:48:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شنبه 24 خرداد-روز چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-24-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-qmalutzgvlzf</link>
                <description>با خودم میگم فقط یه سال. فقط باید یه سال تحت هر شرایطی که هست دووم بیارم و بعدش میتونم به زندگیم برسم. منظورم از زندگی اطمینان خاطر بیشتره که قراره بعدتر بهتر زندگی کنم.این اطمینان خاطر برای من با پول در آوردن پیش میاد یا تغییرات بزرگتری تو زندگی تو راهه؟!اینو امروز از خودم پرسیدم که باید به گزینه هایی مثل مهاجرت یا ازدواج بیشتر فکر کنم یا سعی کنم همین روال زندگیم که خیلی وقته از یه خط مستقیم خارج شده رو سر و سامون بدم.حالا فکر کن بین این افکار قروقاطی خودم امروز جدی نشستم با یکی در مورد کمال در زندگی و اینکه هر چیزی وقتی داره و بعدش پشیمونیه صحبت کردم.  یکم نگرانم بعدتر بقیه آدما در مورد منم اینجوری فکر کنن.اینکه همه زندگی ادم عالی و بی نقض باشه ولی هنوز تو دسته حیف شد قرار بگیری اذیت کننده است.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه 23 خرداد-روز سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-23-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-pjsbgrwhs71s</link>
                <description>ذهنم داره یواش یواش به فقر عادت میکنه.البته هنوز مطمئن نیستم کاملا فقیر باشم ولی مطمئنم آدمی که درآمد کافی نداره و برای هر چیزی دودوتا چهار تا میکنه معمولی و بی نیازم نیست.با خودم میگم فقط کافیه نه ماه دیگه دووم بیارم و بعدش میرم سراغ یه کار درست و حسابی. هیچ آدمی فرصت کافی برای انجام همه چیزایی که دوست داره و نیاز داره نداره و فقط باید سعی کنم بین خواسته هام اولویت قائل بشم و الان اولویت اصلی تموم کردن درسمه.اینو به خودم میگم و به جای ضدافتابی که تو کیفمه و احتمالا اینقدر گرون شده که دیگه نتونم تو لیست خریدام بزارمش شال رو میکشم تو صورتم تا افتاب نخوره.تلاش میکنم با کارای پاره وقت و نصف و نیمه به نتیجه برسم ولی اثر چندانی نداره. چیزی به عنوان استقلال مالی مدت زیادیه که از زندگیم رفته و یواش یواش دارم با حذف خواسته هام به نتیجه میرسم.این سخته ولی در حال حاضر چاره ای نیست.مهم اینه که هر چقدرم پول داشته باشم با این اوضاع پولدار بنظر نمیرسم پس چه فرقی داره دیگه!؟اگه صبا اینو میخوند میگفت اینقدر جو ندم و اصلا قرار نیست یه دختر اینقدر به فکر پول در آوردن باشه.اگه بابا اینو میخوند میگفت به هیچی فکر نکنم و فقط روی درسم متمرکز شم تا زودتر تموم شه.اگه مامان اینو میخوند دستاشو بالا میگرفت و یکی از اون دعاهای بلند بالاش رو حواله خدا و زندگی من میکرد تا غر نزنم.اگه خواهرم اینو میخوند شروع میکرد به مقایسه زندگیم با بقیه تا کمتر احساس بدبختی بکنم.ولی حالا که هیچکدوم قرار نیست بخونن با خیال راحت حس فقر رو تجربه میکنم و فرض میکنم تجربه های لوکس تر قراره تو سیزن زندگی بعدی سر و کله اش پیدا شه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:45:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه  22 خرداد-روز دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-22-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-xwcvphwgfqz4</link>
                <description>در احساس بی تعلقی کامل دست و پا میزنمهر روز صبح بابا آروم در اتاقو باز میکنه و میپرسه امروز میری یا نه و منم هر روز صبح با خواب آلودگی فکر میکنم و میگم نود درصد نه. اما چرا نود درصد؟!چون روزایی بوده که خواب از سرم پریده و یهویی تصمیم گرفتم سی و هشتاد کیلومتر برم اونورتر تا شاید از زندگیم جا نمونم. اما چه جا موندنی؟!هر جور فکر میکنم مشکل رفتن یا موندن نیست.فوق فوقش با خودم میگم مجبورم تا یه مدت هر هفته شنبه ها برم تهران و چهارشنبه ها برگردم چون اینجوری کارم بهتر پیش میره. اما واقعیت اینه که کارم اینجا و تو اتاقم بهتر پیش میره.ولی همزمان باید تو ازمایشگاه باشم و منطقیه کارم اونجا هم پیش بره.شاید دارم سختش میکنم...شاید از بی سوالی مغزم رسیده به پرسیدن این سوالا از خودم.نمیدونم این که عادت تنها تو تهران موندن از سرم افتاده مشکله یا اینکه اینقدر تو دانشگاه حاشیه پیش میاد که ترجیح میدم نباشم و فرار کنم ازمشکلاتم.کاش میشد برم سرکار تا مجبور شم بمونم.کاش یه نفرو داشتم که به خاطر اون باید میموندم. بی دلیلی داره پدرمو در میاره.به هر حال دلم برای زندگی که قبلا داشتم و از قضا اون موقع ناراضی بودم تنگ شدهکاش برگرده روزایی که ماست درست میکردم و مطمئن بودم تا دوهفته دیگه قراره تو همین خونه و از این ماست استفاده کنم.این خونه به دوشی داره دوچندان زندگیمو کسل کننده میکنهاینو میشه از پین های پشت لپتابم فهمید که به جیر و جیر افتادنیا از پرده اتاق که یه هفته است کشیده نشده تا چشمام به درخت و جای خالی یه ادم نیفته.شاید فردا برگردم تهران...خداروشکر که بهونه این هفته ام هم جور شده.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج شنبه 21 خرداد-روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-gx4mu7kqfvyn</link>
                <description>روزها میان و میرن و هیچ چیزی شبیه چیزی نیست که به خودمون قولشو داده بودیم.اینو امروز صبح تو گروه دوستای زمان دبیرستانم نوشتم تا بنظر نرسه نسبت به غرزدنای نصف شب شون و چتایی که تازه امروز صبح دیدم بی تفاوتم.دروغ چرا...دیشب بین اینکه هنوز نگران بمونم که قراره چی بشه و خوابیدن دومی رو انتخاب کردم و الان راضیم ازش.نوشتم منم از از این شرایط ناراضی بنظر میرسم و بعدش دوباره به زندگی برگشتم. منظورم از زندگیه همون روتینه که هر آدمی قبل از مرگ تکرارش میکنه. بیدارشدن، خوردن، کارکردن، تفریح کردن، دوباره خوردن و در نهایت خوابیدن.با خودم میگم درسته ما زندگی کم کیفیت تری نسبت به آدمای دیگه تجربه میکنیم ولی بازم همه چیز این زندگی اینقدر بد نیست که نبودن رو ترجیح بدم بش. میشه گفت یه لحظه هایی تو همین زندگی به ظاهر کوفتی هست که من عمیقا دوست دارم بش بپردازم و با تمام وجود زندگیش کنم. و من بخاطر تجربه همین لحظه ها هنوز زنده ام.امروزم با کنفرانس شریف شروع شد که قرار بود اسفند حضوری باشه و نشد. ارائه مو از فایل ویسی که ضبط کرده بودم پخش کردم و به روی خودمم نیوردم شاید کسی متوجه شه این لهجه بریتیش و ارائه نیتیو نمیتونه کار من باشه.خوب شد کسی به روم نیورد و خوب شد اینترنتی بود تا بتونه ai برام صدای ارائه رو بسازه.بعدتر تمرین میکروگرید رو تو سایت قرار دادم و با خودم گفتم درست یکسال گذشته از زمانی که برای اولین بار صدای انفجار شنیدم ولی راضی نبودم به برگشت بخاطر تمرین میکروگرید...البته که به جز اون بار چهار پنج دفعه دیگه ام مجبور شدم خونه رو رها کنم و برگردم به جایی که خاطراتش هنوز برام اذیت کننده بود. ولی خب چه میشه کرد.احساس گرسنگی دارم. خواهرم میگه این رژیم و اینا رو بیخیال شو وقتی نمیدونی قراره دوباره بتونی چیزای خوشمزه و چرب بخوری یا نه. بش میگم میخام عادت خوردن از سرم بیفته تا بدنم به این فقر عادت کنه. میخنده و میخندم با اینکه اصلا خنده دار نیست.مسائل زیادی تو ذهنم وول میخوره. هنوز نمیدونم میشه کاری کرد برای این زندگی تا راحت تر شه یا نه.قلبم با چیزی که بش میگن امید مدام خیانت میکنه به ذهنم و هر بار با خودم میگم این تهش نیست.شاید بیشتر در موردش نوشتم امروز نمیدونم</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 10:47:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و نه سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-irfkg1k2hew1</link>
                <description>بیست و نه سالگی چطور به نظر میرسه؟!شمع روی کیک میگه که امروز آخرین باریه که شمع دهه بیست سالگی رو فوت میکنم. بیست سالگی که بیشترش با غصه خوردن و درگیر درس بودن گذشت و بدتر اینکه همین روند قراره تا سه چهارسال آینده ادامه دار باشه.ماهان ننر درونم بم میگه اصلا چه اهمیتی داره؟! حالا بیست سال...سی سال... یا اصلا صد سالت باشه. فقط بزار زودتر این زندگی کوفتی تموم شه و راحت شی. اما این همه واقعیت این نیست نه؟!این وسط یه چیزی به اسم امید باعث میشه فکر کنم قراره یه روزی همه چیز بهتر شه و در حال حاضر دارم بین این دو تا مود که همزمان هم میخام و هم نمیخام زندگی کنم سوئیچ میکنم.بیست و نه سالگی تا اینجای کار برام ترسناک بوده. میگم ترسناک چون واقعا دارم فکر میکنم به اندازه کافی به بزرگسالی رسیدم و باید جنبه های دیگه ای از زندگی رو تجربه کنم مثل ازدواج، استقلال و یا حتی مادر شدن.در مورد هیچکدوم از اینا هیچ تصوری ندارم. من همچنان سعی میکنم بزرگ شم و یاد بگیرم مثل آدم بزرگا رفتار کنم.حالا اینکه من یه آدم بزرگم که هنوز برای این اتفاقا آمادگی نداره ترسناکه نه؟! و اینکه من یه آدم بزرگم که نسبت به بقیه آدم بزرگا داره تو بعضی از جنبه های زندگی عقب میفته ترسناک تره نه؟!احساس متناقضی دارم و خب راستش همین لحظه و همین جا از نوشتن اینکه چه حسی دارم پشیمون شدم. بیخیال فقط خواستم بمونه به یادگار که چقدر امروز حس عجیبی داشتم.پ.ن. تا اطلاع ثانوی هر کس گفت خردادیا مودین لطفا قبول کنید. </description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 15:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ دوازده روزه نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-pz7xc8dwutew</link>
                <description>جمعه ۲۳ خرداد صدا میاد...زیاد و از نزدیکدیشب خیلی کم خوابیدم شاید دو ساعت بنابراین حتی توپ ام نمیتونه بیدارم کنه. این رو به خودم میگم و دوباره به خواب میرم.تکرار میشه و اینبار خواهرم میگه حتما صدای رعد و برقه. خونه ای که تازه کرایه کردیم فقط یه پنجره داره رو به یه دیوار بلند. نمیتونم ببینم ولی میتونم تصور کنم زمین خیس خیسه و دوباره میخابم.ده دقیقه بعد تلفن زنگ میزنه. هر دومون خودمونو به خواب میزنیم تا در نهایت اونی که کم میاره تلفنو برداره. خواهرم میره سمت تلفن و با چشمای نیمه باز بش میگم حتما جنگ شده وگرنه همه میدونن این ساعت زنگ بزنن چه عواقبی در انتظارشونه. میخنده و میخندم.جنگ شده. پشت تلفن میگه نگران نباشید و ما هم میگیم نیستیم. اون دروغ میگه و ما هم دروغ میگیم.یکم تلویزیون می‌بینیم و بعد انگار نه انگار که بغل گوشمون این همه اتفاق افتاده من میرم سراغ پروژه میکرو و خواهرم دنبال نون.ساعت ۱۰ دوباره مامان زنگ میزنه میگه چیکار میکنید و می‌فهمیم دوباره باید اخبار رو چک کنیم. روحمون یخ میزنه و می‌ترسیم از تنها بودن. بابا میگه پول نقد داشته باشید حتما و ده دقیقه بعد قلکی که قرار بود برای مشهد شکسته بشه میشکنه‌.من هنوز درس میخونم و خواهرم ناهار میپزه. هنوز منتظریم همه چیز دروغ باشه و نیست. هر لحظه همه چیز جدی تر میشه.ساعت پنج میشه. مامان میگه خونه ها رو میزنن و خطرناکه موندنتون. یه لحظه تصور می‌کنم اگر نباشیم چقدر تنها میشه مامان و بغضم میترکه.دو تا بلیط برای ساعت شش پیدا می‌کنیم. لپتاپ، گوشی، شناسنامه و جزوه هامو برمیدارم و راه میفتیم.توی سینک ظرفای ناهار مونده ولی مهم نیست دو روز دیگه بر میگردیم.شنبه ۲۴ خرداددوباره با خبر روزمون شروع میشه.با گریه های مامان ادامه پیدا میکنهو بیشتر مطمئن میشیم خوب شد که برگشتیم خونه.دلم برای خونه تنگ شده. برای همه چیزمیترسم از اینکه برگشتی در کار نباشه.بعد از ظهر خ پیام میده. حق میدم نگران بشه اما دو دقیقه بعد میبینم یه ریلز خنده داره. بش میگم نمیتونم حتی تظاهر کنم به خوشحال بودن و اونم نمیپرسه هنوز تهرانی یا نه.خودم میگم برگشتم خونه و اینبار فقط میگه خداروشکر. میگه داداشش بعد دوسال برگشته ایران و فرداش جنگ شده و معلوم نیست چجوری میخاد خارج شه. این حرفش یعنی قراره دو سه هفته همه چیز طول بکشه؟!براش پیام هدیه رو میفرستم که میگه سمت بلوار کشاورز رو زدن انگار. که گفته مراقب باشید و منتطرم اونم همینو بگه. به جاش میگه شایعه پراکنی نکنید و  وقتی دوره اینکارا بیشتر اعصابشو بهم میریزه. ازش متنفر میشم برای بار هزارم.یکشنبه ۲۵ خردادخاله زنگ میزنه و حالمونو میپرسه. میخندم و به مامان میگم بعد دو روز؟! میگه روز اولم زنگ زده.آمارم رسیده به سه نفر. خاله و دو تا دایی آخری.بنظر بچگانه میرسه که بخام ببینم چه کسایی نگران بودن تو تهران موندم...تهرانی که دیگه امن نیست.دوشنبه ۲۶ خرداداینترنت داره نفسای آخرشو میکشه. دیشب ح بم پیام داد و پرسید برگشتی یا نه. گفت میخاستم زودتر بپرسم ولی روم نشده. برای اولین بار باش مهربون بودم و نزدم تو برجکش.همه روز رو درگیر پروژه پنل بودم. چهل صفحه اماده کردم تا اگه اینترنت قطع شد با ایتا برای استاد بفرستم.میدونم پروژه ها تمدید شده ولی میخام مشغول باشم تا به آینده فکر نکنم.سه شنبه تا پنج شنبه  ۲۷ تا ۲۹ خردادمامان از غصه و نگرانی مریض میشه و همه توافق میکنیم به چک نکردن اخبار. ادا در میاریم که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته و مطمئنیم.انگار جنگ یه جای دیگه است و از ما خیلی دور.اینجا امنه و فقط بعضی شب ها صدای پدافند میاد. دلم برای تهران میگیره.این سه روز پروژه کنترل مبدل رو انجام میدم... کامل و بدون نقض. اینترنت ندارم پس از فکرم کار میکشم و هر چند کند ولی بالاخره تمومش میکنم.جمعه ۳۰ خردادایلرن به زور بالا میاد. تمرینامو میفرستم و بقیه روز رو به غصه خوردن میگذرونم. اگه نباشم چی؟! و تازه میفهمم چقدر دلیل دارم برای زندگی کردنشنبه ۳۱ خردادنت بالاخره وصل میشه. پروژه بعدی میکرو رو تو گروه گذاشتن و میفهمم یه جاییش اشکال داره انگار. پیام میدم به تی ای و میگه چون وارد اورمدولاسیون میشیم ولتاژ لینک دی سی رو اصلاح کنید و ۷۰۰ بزارید. وسط این شرایط کی براش مهمه ولتاژ چنده؟!اقای دال پیام داده فقط سریع جوابشو میدم و اونم سریع جواب میده چون معلوم نیست تا کی وصل باشیم. به استاد راهنمام پیام میدم و حالشو میپرسم‌. میگم شاید از پس پروژه ای که آقای دال گفت بر نیام مخصوصا که درگیر پروپزال میشم. میگه نیاز بود  و نگران نباش کارتو سبک میکنم تا لطمه نبینی. به این فکر میکنم که فردا هم معلوم نیست چی میشه بعد ما دو نفر برای چهار ماه بعد کلی برنامه ریختیم.بعد کلی تلاش وارد اینستا میشم. از خ هیچ پیامی نیست. چهار روزه آنلاین نشدم. چهار روز معلوم نبوده زندم یا مرده و اون هیچ پیامی نداده. استاد راهنمای خواهرم بش زنگ میزنه. انگار همه همین امروز تصمیم گرفتن برگردن به زندگی. با مرگ و شهادت شوخی میکنه و آخرش با مراقب خودتون باشید تموم میکنه.با خودم میگم خ چقدر به من نزدیک بود؟! اونقدری که یه روز سرکار نرفتم و تموم مدت روی تخت داشتم زار میزدم برای بی کسی اش. اونقدری که هیچوقت نتونستم هیچکسو اندازه اون دوست داشته باشم؟! یا اونقدری که براش مهم نباشه تو این شرایط چی به سرم اومده.یکشنبه یک تیرپروژه آخر میکرو رو شروع میکنم.از سال تحویل درگیر این درس و پروژه هاشم. مامانم میگه حتی جنگ هم نتونست تو رو از سر این لپتاپ بلند کنه. بش جواب میدم تا انقلاب مهدی من پروژه میکرو دارم و از این شرایط متنفرم.به خودم میقبولونم که یه کلیپ برای خ بفرستم. میفرستم و تا چند ساعتی ناپدید میشم تا وقتی عقلم اومد سر جاش و پشیمون شدم پاکش نکنم.شب جوابمو میده و میپرسه واتساپ رو حذف کردی؟! میگم‌ واتساپ رو پاک کردم ک میگه بسلامتی با واتساپم لج کردی؟ حرفی برای گفتن ندارم و به جاش میگه منم اینستا رو لپتاپ دارم خیلی جواب نمیدم اینجا. حق با عقلم بود... پیام دادن به این آدم اشتباه بود. چرا نگران و دلتنگ آدمی میشم که حتی نپرسید حالت چطوره؟!دوشنبه دو تیردر لپتاپ موقع باز شدن جیر جیر میکنه.از عید پین هاش شکسته ولی قرار نبود تا اوضاع بقرنج شه برم سراغش. ظهر هانیه زنگ زد. تموم مدت غر زد انگار تقصیر منه جنگ شده و از بدبختیاش گفت. دنبال یه گوش بود برای ناله کردن نه حرف زدن و نزدیک بودن. پشیمون شدم از اینکه جواب دادم...خسته شدم از اینکه بگم درست میشه ولی نشنوم این حرفو.به این فکر میکنم که تا حالا شیر و ماست توی یخچال حتما خراب شده ولی تاریخ انقضای تخم مرغا هنوز نرسیده. از خواهرم میپرسم پیشنهاد کی بود بریم اون همه خرید کنیم و دوباره میکه کی فکرشو میکرد جنگ شه. مامان میگه به جای اینکه به تخم مرغ و گوجه فکر کنی خداروشکر کن و دعا کن فقط تموم شه...نمیدونه دلمون میسوزه برای تهران و این حرفا بهونست برای دلتنگ خونه بودن. خونه ای که هفت سال هر دومون رو مثل یه مادر در آغوش گرفت و همیشه کنارمون بود...چه سختی و چه خوشی.سه شنبه سه تیرمیگن جنگ تموم شده. مطمئن نیستم پس باور نمیکنم.مگه میشه یهویی این همه بدبختی تموم شه وقتی تازه داشتیم عادت میکردیم بش.از فایلهای لپتاپ بک آپ میگیرم و به پاساژ طلا ميريم. آقای احمدی اونجاست و مثل همیشه اول سعی میکنم به موهای بلندش نخندم و بعد لپتابمو میدم برای تعمیر. خواهرم هم شارژر میده و این یعنی دو روز خداحافظ درس و پروژه.حوصلم از هیچکاری نکردن سر میره. بلد نیستم زندگی کنم...بلد نیستم به جز درس خوندن کاری کنم.دوباره با ح حرف میزنم یه جوری که ناراحت نشه بش می‌فهمونم خوشم نمیاد صمیمی شم...خوشم نمیاد نگرانم شه.چهارشنبه چهار تیرهمه چیز خوبه.انگار تموم شده.کاش دوباره شروع نشه.از بیکاری رو آوردم به اینستا... خ هنوز هم پیامی نداده. از رفتارش دلخورم خیلی زود اینستا رو حذف اکانت میکنم و حالا تنها راه ارتباطمون فقط یه ایمیله و شماره تلفنه. میتونه هنوز بم پیام بده تو تلگرام ولی میدونم نمیخاد. جنگ تموم شده ولی خ هنوز بی رحمه.پنج شنبه پنج تیراز صبح یه اهنگ تو گوشم تکرار میشه.I know, you know, we know, we weren’t meant for each other and it’s fineBut if the world was ending you’d come over, right?دنیا برایم در حال تمام شدن بود...اما نیامد حتی تماشا هم نکرداحمدی زنگ میزنه و میگه لپتاب آماده است. دوباره مشغول پروژه میکرو میشم و خداروشکر میکنم دیگه لازم نیست بیشتر فکر کنم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلایلی برای لبخند-پارسال نوشت (انتشار مجدد)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D8%AF-bga2wjmgse7u</link>
                <description>دلایلی که این هفته لبخند زدم:۱. دکتر میم در مورد جامدادی ام که از قضا همرنگ و هم طرح جامدادی خودش است می‌پرسد و در جواب می گویم از حوالی حرم امام رضا خریدم و همان روز هم تبرک اش کردم.۲. خانم مانتو فروش در حوالی جمهوری با دقت نگاهم کرد. دستاچه شدم اما در نهایت از چال روی لپم تعریف کرد.۳. صدای اذان ظهر در فنی بالا پیچیده شده بود. گرم حرف زدن با دوست بودم که برای خواندن نماز اول وقت رفت...او نمازش را خواند ولی انگار من هم به خدا نزدیک تر بودم.۴. همکلاسی دانشگاهم سریال کره ای مورد علاقه ام را دیده و بعد کلی بحث به این نتیجه می‌رسد که شبیه اینچه هستم....شخصیت دختر دوست داشتی ام.۵. برای اولین بار کتلت هایی که پختم خوب از آب در آمد...نه به کف تابه چسبید و نه وا رفت و عجیب تر اینکه فکر کنم به جای یک قاشق آرد، نشاسته ذرت ریختم.۶. آزمایشگاه منفی دو تمیز تر و ساکت تر است. تمرکزم بیشتر است، البته اگر حواسم پرت نشود و احساس غریبه بودن نکنم.۷. بالاخره دانشگاه ورودی جدید به خودش می‌بیند و از آخر مهر دیگر سال بالایی به حساب میایم.۸. غروب ها که هوا خنک تر است پیاده تا خانه می آیم...ورودی پارک لاله پر از خوراکی های دستفروش هاییست که حتی دیدن و بو کردنشان هم سیر و راضی ام می‌کند.۹. هر دسته گلی که میبینم برای دفاع خواهرم میپسندم و هر بار غر میزد که سبد گل میخاهم نه دسته گل.۱۰. موهام بلند شده و میتونم با چیزای کیوت و گل گلی سرجاش نگهشون دارم و دیگه هپلی و آشفته بنظر نرسم.خدایا شکر بابت همه چیز...بخشی از یادمان شهدای دانشکده که چون شهید نشدیم با عکس شهدای دفاع مقدس پر کردنش:)به قول نقی معمولی ویوررره....</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>How?!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/how-h2zfjo8fmyjv</link>
                <description>خب راه حل های خوبی برای شروع صبح اول هفته به ذهنم میرسه.۱. دیدن پیامی که خیلی وقته منتظرش بودی و میدونی بارها قراره بخاطر این پیام به صفحه گوشی نگاه کنی و هربار لبخند بزنی.۲. یه صبحانه دلچسب غیرتنهایی در شرایطی که به هر کس دوسه تا لقمه بیشتر نمیرسه و همه همچنان خرسند هستن.۳. دیدن اضافه غذاهای باقی مونده از مهمونی دیشب تو یخچال که قراره ظهر و شب رو بت فرصت آشپزی نکردن بده.و خب خیلی اتفاقات دیگه....ولی خب امروز صبح برای من چطور شروع شد؟!۱. نگاه کردن به تمام کانالای خبری ممکن تا بفهمم بالاخره زد یا نزد و میزنه یا نه. ۲. دیدن صحنه احیای یه آقا توسط پرستای اورژانس کف بانک ملی خیابون کارگر.۳. صحبت کردن با مامان و فهمیدن اینکه همزمان هم میگرن خودش عود کرده و هم بابا اینا سرمای شدیدی خوردن.۴. صدای پیام برداشت بانک که هر موقع دوست داره دست میندازه تو حسابم و قسطای وامی رو برمی‌داره که اصلا نمیدونم خورد خورد خرج چی شد و تموم شد.۵. دندون دردی که میخام تا آخر این هفته تحملش کنم.+در حال حاضر فقط میخام فکر کنم بقیه روز خوب میگذره و یادم بمونه چقدر هفته خوبی قراره برام باشه.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محکوم یا مجبور؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahansiadat/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1-hmgo5rqhkt8v</link>
                <description>یه جایی تو کتاب «مامان‌بزرگ سلام رسوند و گفت متأسف هست» دربارهٔ جایگزین شدن خاطره‌ها حرف می‌زنه.دختر کوچولوی داستان تو مدرسه شال‌گردن محبوبش رو پاره می‌کنه و خیلی ناراحت میشه. مامان‌بزرگ برای اینکه حالش بهتر بشه، می‌برتش باغ‌وحش و ماجرا به بالا رفتن از قفس میمون‌ها و سر درآوردن از ادارهٔ پلیس هم می‌کشه. آخرش وقتی دختر به اون روز فکر می‌کنه، چیزی که بیشتر از همه یادش می‌مونه قفس میمون‌هاست، نه ناراحتی شال‌گردن.این روزا زندگی خیلی‌هامون شبیه همونه؛ روزهای سختی که می‌گذرن… یا گاهی اصلاً نمی‌گذرن. و سؤال اینه که وقتی بعداً به این روزها فکر کنیم، چه چیزی ازشون یادمون می‌مونه؟اینکه این روزها بالاخره تموم می‌شن، معلومه که آخرش تموم میشه. ولی چیزی که منو می‌ترسونه اینه که بعداً با چه حسی قراره یادشون کنم.یه بار قبلاً هم همچین تجربه‌ای داشتم. زمان کرونا. اما یه اتفاق بدتر باعث شد نیمهٔ دوم سال نود و نه برای همیشه با همون اتفاق تو ذهنم ثبت بشه، نه با کرونا.حالا از خودم می‌پرسم: آیا می‌شه این بار برعکسش کرد؟می‌شه وسط این همه خاطرهٔ بد، یه خاطرهٔ خوب ساخت که بعداً باعث بشه کمتر از بهار ۴۰۵ دلخور باشم؟با خودم گفتم شاید بشه امتحانش کرد. بالاخره زندگی ادامه داره و من هم باید ادامه بدم.اما بعد یه سؤال دیگه میاد سراغم: آخرش که چی؟اگه خوش‌شانس باشم و مثل مامان‌بزرگ مامان تا صدسالگی زندگی کنم، شاید حسرت خوب زندگی نکردن روی دلم بمونه. اگه هم مثل افسانه در سی‌وچندسالگی از زندگی خداحافظی کنم، شاید حسرت پیر شدن.انگار هیچ‌وقت به اندازهٔ کافی زندگی نمی‌کنیم.یه جایی از فکر کردن به این چیزها خسته شم و با بی‌رحمی به خودم گفتم: دقیقاً مشکل تو چیه؟داری غصهٔ چی رو می‌خوری؟اینکه از زندگی‌ات راضی نیستی؟یا اینکه از آینده می‌ترسی و نمی‌تونی باور کنی بالاخره از نقطهٔ «الف» به «ب» می‌رسی؟اصلاً اگر زنده بمونم، قراره چه کار کنم؟چند وقت پیش فیلمی دیدم به اسم «یک سال در کمبریج». دربارهٔ دختری بود که تصمیم گرفته بود یک سال در کمبریج درس بخونه و تمام آرزوهایی را که توی دفترش نوشته بود تیک بزنه. اما وسط راه فهمید تجربه‌های جالب‌تری هم هست و لازم نیست خودش را محدود به آن لیست کند.گاهی فکر می‌کنم این نوع انتخاب آزادانه چقدر در جبر خاورمیانه جواب می‌ده؟!معمولاً هم بیشتر از این بهش فکر نمی‌کنم، چون نمی‌خوام ناامیدتر بشم.اما یک چیز رو می‌دونم.وقتی با صدای اولین انفجار از خونه فرار کردم، و بار هر بار که جنگنده‌ها از بالای سرم رد شدند، یک جمله رو مدام برای خودم تکرار می‌کردم:من می‌خوام زندگی کنم.حالا مطمئنم که واقعاً همین رو می‌خوام: زندگی کردن.فقط سؤال اینجاست: چیزی که الان تجربه می‌کنم شبیه زندگیه؟این چرخهٔ نگرانی، ناامیدی و ترس؟شاید باید دنبال حس بهتری بگردم.شاید مجبورم دنبالش بگردم.چون مجبورم ادامه بدم.یا شاید هم محکومم به ادامه دادن.راستش موقع نوشتن به این فکر کردم که این دو تا چه فرقی دارند؟محکوم از حکم دادگاه می‌آید؛ حس سرنوشت و گریزی نداشتن دارد.اما مجبور یعنی شرایط آدم را وادار کرده ادامه بدهد؛ شاید اگر شرایط عوض شود، دیگر مجبور نباشد.با این حال، فرقی نمی‌کند.چه مجبور باشم چه محکوم، باید ادامه بدهم.داستان ساده است.من هم مثل خیلی از آدم‌ها از شرایطی که در اون گیر کرده‌م راضی نیستم.من هم مثل خیلی‌ها ناامید شده‌ام از اینکه شاید تغییری ایجاد شه.اما مثل بقیه هنوز میخام تلاش کنم برای بهتر زندگی کردم.برای همین ادامه می‌دهم.و دنبال چیزی که می‌خوام می‌گردم.برای خودم یک چالش تعریف کرده‌ام. در پست بعدی درباره‌اش می‌نویسم.</description>
                <category>real mahan</category>
                <author>real mahan</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>