<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahbluesoo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahbluesoo</link>
        <description>می خوانم و متولد می شوم
هستم تا می اندیشم
و می مانم چنان که می نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:19:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3979145/avatar/3s6ke9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahbluesoo</title>
            <link>https://virgool.io/@mahbluesoo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کولینچیکفِ ما</title>
                <link>https://virgool.io/Eikasia/%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%86%DB%8C%DA%A9%D9%81%D9%90-%D9%85%D8%A7-tmkkqh854bc7</link>
                <description>دوازده؟من، مهسو یک چیزی یک چیزی، با قدرت تفکر اندکم معتقدم تمام بشریت حتی اگر از شستشوی مغزی جوامع توتالیتری گریخته باشد، یا در برابر ضربت اقناع اجباری دین رویین‌تن شده باشد، هنوز که هنوز است سخت درگیر نفرین کولینچیکف است. نام ولادیمیر یوسه‌کِویچ اگر لرزه بر اندامتان نمی‌اندازد؛ &quot;تو نمی‌توانی!&quot;، &quot;تو نمی‌فهمی!&quot;، &quot;تو عرضه‌ی هیچ کاری را نداری!&quot;، &quot;تو تنبلی!&quot;، &quot;تو به اندازه آدم‌های عادی با‌هوش و با‌استعداد، یا پر‌تلاش نیستی&quot; چطور؟ جمله هایی که از مادر-یوسه‌کویچ، پدر-یوسه‌کویچ، خودمان-یوسه‌کویچ و معلم های بد، همکلاسی های شرور و حتی تصاویر ظاهر شاد و خوشبخت زندگی افراد در شبکه‌های اجتماعی، می شنویم. روی طاقچه‌ی ضمیر نا‌خود‌آگاه تمام ما یک کتاب نفرین است که به آن عمیقاً باور داریم؛ که نمی‌گذارد گوسفند‌های خوشبختی و استعداد‌هایمان را پیدا کنیم؛ باعث می‌شود فکر کنیم همه چیز تقصیر ماست، حتماً ما اشتباهی کردیم که باران خیسمان می‌کند؛ نمی‌گذارد زیبایی‌اش را ببینیم و تمام فکر و ذکرمان را گره می‌زند به این که چرا دقیقاً همان روز‌هایی که تازه گاوم را شسته‌ام؟ما همه می‌توانیم مثل یک پرنده پرواز کنیم. روی ساختمان‌ها و درخت‌ها اوج بگیریم... روی باد شناور باشیم... روی کوه‌ها و دریاچه‌ها... روی جنگل‌ها و رودخانه‌ها... و ببینیم دنیا چگونه است. ما می‌تونیم زنجیر قید و بند‌ها را پاره کنیم و آزادانه بیاندیشیم؛ نه محدود به تربیت و سنت و سیستم آموزشی که فریاد می‌زند: این قدر سوال نکن!! تو باید به هر چه که من می‌پرسم جواب بدهی. چیز‌هایی که تو می‌خواهی بدانی ارزش عملی ندارند. و دانش قابل قبول چیز‌هایی است که من می‌خواهم یادت بدهم.خیر!! ما می توانیم سوال بپرسیم و دانستن حق طبیعیِ آدم‌هاست. درست مثل آزادی؛ آزادی اندیشه.و در نهایت، ما می‌توانیم، استعداد آموختنش را بیش از هر آموزه‌ی دیگری داریم، که عشق خودمان را نثار کسی کنیم تا او را هم از نفرینش نجات دهیم.فکر می‌کنم، و این حیرت‌آور است که می‌توانم فکر کنم، نیل سایمون همچون معلمی مهربان و صبور، به شیرین‌ترین و ساده‌ترین و طنز‌آمیز‌ترین حالت ممکن این مفاهیم را با &quot;مشنگ‌ها&quot; به ما مشنگ‌ها آموخت.</description>
                <category>Mahbluesoo</category>
                <author>Mahbluesoo</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 14:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافرِ پروانگی</title>
                <link>https://virgool.io/Daryouk/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-oxsmw8k3anvs</link>
                <description>دیشب مسافری بودم چونان که همیشه؛ خروشان رودی بود، سرخ، راهم. شتاب جوی فزونِ اراده‌ی من مرا به آن‌کجا می‌کشانید که خود می‌پنداشت، باید! امّا مرا در سر سودای دگر بود و تمنای وصال همان مقصدی که خود برگزیده‌ام  جویبار به دامنه می‌ریخت و شیب کوه مرا به نزول می‌سُرانید  و من امّا، آهنگ صعود کرده بودم. جایی آن بالا، میان دو صخره، درختی بود و بر آن پیله‌ای شفیره مدام درد می‌کشید و من آرزو داشتم که اتفاقِ پروانگی‌اش باشم  آرزو داشتم که &quot;من&quot;...  رود‌ها به هم می‌ریختند و از هم می گسستند و  قایق من بی‌وقفه می‌رفت بی‌اندیشه‌ای، بی‌تردید و تعللی به سوی مقصودی که حتی نمی‌خواستمش. نمی‌خواستم که تداوم ایستادگی ریشه‌ی درختی باشم؛ یا ولوله‌ی قبیله‌ی اسبانی، و نه مرا شوق دریا شدن بود. چه کسی کجا و کی منِ قطره‌ای از این رود را خواهد نوشید؟ هر جوابی را نمی‌شاید دید. مرا معشوقه‌ای محتضر منتظر بود به گواهِ آبیِ آسمانی که همیشه ابری‌ست هنگامه‌ی عصیان بود نیّت کرده و در انشعاب دست به دامن چمن‌ها شدم بر جدار رود چنگ زدم و به هر زحمتی بود خود را به گِل نشاندم  دیشب؟ غلط گفتم. سال‌هاست که من اینجا هستم قایقم را میخ کرده‌ام به گِل و سیلی سهمگین خروش رود قطرات درد را از چهره‌ام می‌شوید بار‌ها ریشه‌ی چمن‌ها سست شد و دشت گیسو به باد داد و انگشت‌های دردمندم متوسل به طره‌های دیگر شدند ای کاش آفتابی مرا بنوشد خسته‌ام از  تلاش برای ماندن منی که هماره مسافر بودم، از رویایی به رویایی.  تردید که در انتها این جوی  به دریای تو می‌ریخت اگر همراه می‌شدم؛ لیک تا وصل لب‌های تو،  هر دهانی مرا می‌ترساند. من نیامدم که مباد در میعاد تو نباشی. حال دیگر بال‌های رنجورت بزرگ‌تر از پیله است و گام‌های من ضعیف‌تر از رسیدن. لذا، پیر-پروانه‌ی دربندم! رهایی اگر روزی‌ات نشد، طغیان کن و نیست شو! که آزادی در نبودن است.</description>
                <category>Mahbluesoo</category>
                <author>Mahbluesoo</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 10:46:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز به خیر، اوژن!</title>
                <link>https://virgool.io/Eikasia/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%88%DA%98%D9%86-syohd3atrtgb</link>
                <description>برانژه: (رو به آینه بر می گرداند) انسان زشت نیست، انسان زشت نیست!من می‌نویسم تا جوابی به خود داده باشم.یونسکو چنین گفت. می‌گفت که نویسنده برای خودش می‌نویسد یا لااقل فکر می‌کند که برای خودش می‌نویسد.اینجا، ایکازیا، نیز همان همزاد دلقک من است که در دل مرا آرزوی آموختن زبانی خارجی به او است که جز زبان خود من نیست، هم او را که جز من نیست.آغاز نوشتن از کرگدن برایم ماه‌ها زمان برد چرا که سخت است از خودِ زندگی نوشتن. یونسکو آنقدر زیبا زبان به تفسیر خویش می‌گشاید که دیگر جای سخنی نمی‌ماند. هر آنچه یونسکو نگاشته به گفته خود او تنها دامی‌ست که با بافتن واژه‌ها بهم پهن کرده تا مردمان در تصور اینکه فلسفه‌ی به خصوصی پشت این بافته‌هاست در راه پی بردن به عمق آن فلسفه سرشان به سنگ بخورد. من اینجا هستم اوژن! با سری خونین. سنگت را یافتم و خودزنی کردم، که فلسفه‌ی تو، ادبیات، هنر و تمام زندگی را فراموش نکنم. این فلسفه را که: جوابی نیست و در ثمره‌ی هر جستجو چیزی جز کوله‌باری سنگین‌تر از پیش، از سوالات، نخواهد بود. اوژن! من اینجا هستم بدون آنکه در مفهوم ضد توتالیتاریسمی کرگدنت گیر افتاده باشم. به من چه که آلمانی‌ها تصویر خودشان را در کرگدن دیدند و یک سری‌ها که امروز باید چنین می‌دیدند، چنانی مسخ‌اند که هنوز ندیدند. من اینجا هستم بدون آنکه برانژه را پروتاگونیست و آخرین علمدار انسانیت تصور کرده باشم. من اینجا هستم با سری خونین و به سنگ خورده که کماکان نمی‌داند آنومی، همنوایی و همرنگی با جماعت، راهی‌ست که باید پیمود یا هرگز قدم در آن نگذاشت.من دودارم اوژن! قبل از تصمیم نهایی. هرچند احساس از خودبیگانگی اجتماعی لحظه‌ای برای من مفهومی غریب نبوده است، و چون برانژه بار‌ها حس کرده‌ام که من روغنم و زندگی و اجتماع آب، اما هنوز نمی‌دانم آیا نفرتم از مغروق زندگی شدن جز به واسطه‌ی بی‌استعدادی خودم در آموختنش نیست؟ اما اگر من کرگدن باشم، بدون زیبایی و هوش، با خوی وحشی و دید بسته، از کجا دریابم که کرگدن هستم یا انسان؟ و وقتی حتی نمی‌دانم که هستم، چه فرقی دارد آسیایی باشم یا آفریقایی، در آن هنگامه که کماکان ملاکی برای ارزش‌سنجی تک‌شاخ یا دو‌شاخ بودن در دست نیست و کماینکه انتهای جستجوی این ملاک نیز همان سنگی باشد که در انتظار سر‌های پر سودای ماست.  باید پذیرفت که ما هیچ نمی‌دانیم. در این حال این‌همه هم‌همه و نزاع چرا؟مردم مرتب در حال جنگ و نزاع هستند. وقتی قادر نیستند با اسلحه و توپ و تفنگ با هم جنگ کنند، توی خودشان و با خودشان می‌جنگند. یعنی به این ترتیب &quot;حماقت&quot;، یک حماقت داخلی، یک حماقت فامیلی وجود دارد و یک  حماقت کلی و بزرگ‌تر که جنگها‌ست.نقد‌ها بر کرگدنِ تو اوژن، بسیار است و من هرچه بگویم تکرار. اما گروتسک بی‌نظیر اثر تو آینه‌ی تمام‌نمای حس شگفتی است که گفته بودی سال‌های دراز در تو لانه کرده بود. شهر کوچک و بی‌نام و نشانی که آفریدی و افراد حاضر در پرده‌ی اول که تیپ‌هایی از تمام اقشار جامعه بودند، چنانی با حواشی بی سر و ته، شعار‌ها و تضاد‌های رفتاری و گفتاری و اظهار نظر‌های بی‌جا در هر موضوعی، مملو شده بود که شگفتی را برای ما اینجا، در شهر کوچک و بی‌نام و نشان خودمان، در همه چیز و همه جای این زندگی، تماماً عیان کرد. شگفتی در زندگی‌هایمان که با سرپوش تیره رنگ عادت، روشنی‌هایش را به انزوا کشاندیم گم شد و به تاوان این گناه کبیره فراموش کردیم که ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین پرسش‌ها را از خود بپرسیم: این‌ها چه هستند؟ از کجا می‌آیند؟ به کجا می‌روند؟ چرا اینجا هستیم؟ و وجود داریم؟ و غیره. و چنان به زندگی خود ادامه دادیم گویی کاملا طبیعی‌ست که زنده باشیم و زندگی کنیم. تو نوشتی و احساس شگفتی را به ما بازگرداندی. که خاستگاه فلسفه شگفتی در برابر جهان است و تو به یادمان آوردی که قدر‌مسلم همه‌ی ما فیلسوف هستیم. ما همگی دلهره را زیسته‌ایم و تمام کار‌های آدمی را غیر قابل درک یافته‌ایم و در نهایت با سری به سنگ خورده و خونین اینجاییم تا نقد نمایشنامه‌ای را بنویسیم/بخوانیم که خود نویسنده‌اش در باب آن گفته:از من هیچ‌گونه توضیحی نخواهید. چون هر‌گونه حرف و سخن و تعریف، تحریف خواهد بود و بد. و جواب من همان جواب سر پیراندللو است که &quot;ببینید، گوش کنید، من نمی‌دانم! من جوابی ندارم! موضوع اصلاً به من مربوط نمی‌شود. من نویسنده‌ی این آثارم.&quot;می‌بینی اوژن! چگونه همچون کاراکتر‌های تو، بی سر و ته فقط کلمات را پشت هم ردیف می‌کنم تا من هم حرفی زده باشم؟ اما جناب یونسکو‌ی عزیز، من قبل خواندن کرگدنت، به سنگینی کرگدنی بودنم، درست مثل اینکه از سرب باشم یا چنان که آدم دیگری را بر دوش بکشم و بعد آن به سبکی شاپرکی، یا شاید بسان ژان در پرده اول چنان سبک که گویی با تکان دادن دست‌هایش می‌تواند به پرواز در‌آید. و این نه به خاطر آن است که جوابی دارم و یا با زندگی کنار آمده‌ام. صرفاً ادبیات و کتاب‌ها &quot;تنهایی بزرگ&quot; را به من هدیه می‌دهد؛ و چون یک مبارز واقعی، بسان آخرین سنگر، در برابر فقدان خلوت فاجعه‌باری که دنیای امروز برای مردم به ارمغان آورده، می‌ایستد. همان فقدانی که نوعی تنهایی بسیار بد و غلط برای مردم ایجاد می‌کند. چنان که در جمع تنها هستند و فکر می‌کنند که تنها نیستند. هرگز بشر به تنهایی امروز نبوده و به همین سبب است که ترس از جا ماندن و طردشدگی از انسان، افرادی هم‌شکل و بدون هویتِ فردی می‌سازد. چنانکه برانژه حتی پیش از آنکه سر و کله‌ی اولین کرگدن در شهر پیدا شود هم، آخرین انسان بود. آخرین انسانِ با هویت مستقل، و چنان در بندِ خودِ سردرگم و حیرت‌زده‌اش، که از همان ابتدا با تمام اجتماع  بیگانه بود.و اوژن! من اینجا جلوی آینه به خودم خیره شده‌ام و همچنان غرق این سوالاتم که چقدر از من سبز شده است؟ و پوست زمخت و سفت زیباتر است یا پوست شل و آویزان؟ من هنوز هم دودارم اوژن! قبل آنکه از این خانه بیرون بزنم. اما هنوز حرف های تورا زیر لب زمزمه می‌کنم؛ که:عجبا که هر فردی مرکز دنیا‌ست. پدیده‌ای اسرار‌آمیز. فرد فرد بشر روی زمین به تنهایی با دلهره‌های اساسی دست و پنجه نرم می‌کند. فرد فرد ما چنان با این دلهره‌ها آمیخته‌ایم و با آن زندگی می‌کنیم که گویی هر یک به تنهایی عهده‌دار تمامی مسئولیت زندگی هستیم. من فردگرایم و معتقدم به هر فرد و هر انسان این فرصت باید داده شود. فرصتی شاق، مشکل، مصیبت‌بار ولی لازم و غیر‌قابل اجتناب که او به تنهایی، تمامی بدبختی‌ها یا تمامی خوشبختی‌ها و مصائبِ هستی را در خود بیازماید و در خود زندگی کند. انگار او تنها انسان روی کره‌ی زمین است. و در عین حال سه هزار میلیارد بشر روی زمین را در خود و با خود حمل میکند.سرم درد می‌کند اوژن! و نمی‌دانم به همان سنگی خورده که خوابش را برایمان دیدی، یا دارم شاخ در می‌آورم.</description>
                <category>Mahbluesoo</category>
                <author>Mahbluesoo</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 17:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفرِ لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/Daryouk/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%90-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-gjejkepoidaf</link>
                <description>گندابی را دیدم به قامتِ یک انسان؛ایستاده بر دو پا، لجنی متحرک، متکلم، متوحش، متوهم؛زیست‌گاه و آوردگاهِ دیوان و ددانی بی‌نهایت انسانی.دیدم که چگونه ریشه‌ی رنجورِ سکوت، در میانه‌ی آن هیاهو جوانه داد.طفل نوپا &quot;بودن&quot; آغاز کرد آنجا که قد کشیدن، رزم‌جامه می‌طلبید.جنگید؛ زخم برداشت؛ جنگید؛ ادامه داد؛ قد کشید.به ثمر رسیدن، بارِ سرنوشت بود روی شانه‌های دردمندش.ساقه بی‌امان درد کشید، قد کشید، زجر کشید، قد کشید.افسانه این بود که هوایی هست که می‌شَود در آن نفس کشید،که بر بلندای گنبدِ این کالبد می‌شَود گل داد.نیلوفرِ تنها برای آن رویا می‌جنگید؛برای پایین گذاشتنِ وزنِ وظیفه.تلاش‌ها و تبر‌ها؛رنج‌ها و رویش‌ها؛مار‌ها و پله‌ها؛پس از هزاران سال عبور، عمق ماندآب را طی کرد عاقبت.دم، هوا، تنفس، با تمام توان، تولد. تبسم.گل دادن ساده نبود در بستر تهدید‌های فرودین.اما شد؛ اماشد اتصالِ ریشه‌ی پیرِ منتظر، به گلِ سرانجام شکفته، به ثانیه ای بدل به انقطاع.ساقه در میانه‌ی عرصه قربانی پیکار ابدیِ بی‌حاصلِ تالاب شد.باری؛ انسانی را دیدم که بر دهانش نیلوفر لبخند شکفته بود.گلی که ریشه نداشت و به زودی می‌گندید،لبخند کنار می‌رفت و راه تهوع گشوده می‌شد.یک مردابِ تمام قد را آیا می‌توان برون ریخت؟دریغ! حماسه‌ای که ناظرش بودم در کلام نگنجید پس بِه آنکه نومیدانه دست کشید و قلم را آویخت.</description>
                <category>Mahbluesoo</category>
                <author>Mahbluesoo</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 16:34:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آا</title>
                <link>https://virgool.io/Eikasia/%D8%A2%D8%A7-puwtskaqaffb</link>
                <description>من او را رندِ حافظ یافتمآی با کلاه، آی بی کلاه شروع همه چیز است. شروع خواندن و شروع نوشتن.آدم و انسان با الف شروع می‌شوند و ادبیات هم با الف آغاز می‌شود و آغاز خود نیز. پس چنین شد که تصمیم بر این شد که  #ایکازیا هم با آن آغاز شود. با &quot;آی با‌کلاه، آی بی‌کلاه&quot; اثر روانپزشک-نویسنده‌ی فقید غلامحسین ساعدی.من که نه منتقدم و نه سواد ادبی درست و حسابی دارم؛ صرفاً می‌خوانم و می‌اندیشم و چه بسیار اندیشه‌هایی که غلط. نمایشنامه‌ی ساعدی را خوانده بودم و طبق معمول جست‌وجویی کردم جهت خواندن نقد‌ها و تحلیل‌هایی بر آن و دیدم که چقدر من متفاوت دیدم همه را، تمام مردم محله‌ی بی‌نام ساعدی را از &quot;پیرمرد&quot; که پیش از همه بیدار شد و تا &quot;مرد روی بالکن&quot; که بیدار بود از همیشه و تا همیشه، گویی. مقصود نه اینکه دیگران کج فهمیده‌اند و نه اینکه آنچه من فهمیده و احساس کرده‌ام منظور اصلی نویسنده بوده؛ که بسا هنرمندانی که اثری را در بازنمایی زاویه دید خود بیافرینند و مخاطبان از زاویه‌ای دیگر دَرَش یابند؛ که در این جهان زاویه‌ها بسیارند و زندگی قصه نیست؛ سیاه و سفید نیست و خوب و بد، مطلق نیست و درست و غلط، تنها پنداریست. هم‌چنان که &quot;آی با‌کلاه، آی بی‌کلاه&quot;  به سان منبع اقتباسی خود &quot;چوپان دروغگو&quot; قصه نیست، حکایت پند‌آموزی نیست در بیان اصلی مطلق. که حتی نظر شخصی من، در تضادِ چندی از تحلیل‌ها که بر این نمایشنامه خواندم، بر آن است که در این بیان دیگرِ ساعدی از &quot;چوپان دروغگو&quot;ی ازوپ نویسنده‌ی یونان باستان (که چون بسیاری دیگر از حکایت‌هایش به ادبیات فارسی نیز راه یافته، بازآفرینی شده و جای خود را در آغوش فرهنگ و کودکی ما تثبیت کرده است) و بر خلاف آن، تقبیح دروغ، جایگاه خاصی در انگیزه و هدف نویسنده در قلم به دست گرفتن نداشته است. هم چنین،  چنانی که دیگران گفته‌اند &quot;آی با‌کلاه، آی بی‌کلاه&quot; تاریخ مصرف ندارد. چرا که محله‌ی بی‌نام و بی‌زمان ساعدی تمثیلی از اجتماع بوده و تمام شخصیت‌ها تیپ بودند و نمادی از اقشار مختلف جامعه. اما اجتماع همواره هم قابل بسط است و هم قابل قبض. از تمام جامعه بشری تا تمام ابعاد هویتی انسانی واحد.  چنان که ندای شخصیت‌های دکتر و مرد روی بالکن، پیرمرد و دخترش و باقی همسایه‌ها را، ما در درون خود نیز می‌شنویم که گاه با هم به نزاع و گاه همراهی می‌پردازند، عیناً به همان منوال که آن‌ها را در میان خانواده و دوست و همکار و هم میهن و هم نوع خود می‌یابیم.اما فهمِ از این شخصیت‌ها آنجا مرا بیشتر به شگفت آورد و شاید اندکی آزرد که این تیپِ در ادبیات فارسی بس آشنای &quot;مرد روی بالکن&quot; را نمادی از روشنفکران جامعه تعبیر کردند که قصد دارد با سیاه‌نمایی و دروغ خاطر مردم را مکدر کند و افزودند که: و در انتها می‌بینیم از آنجا که اعتماد مردم از او سلب شده حرفش خریدار ندارد. و هدف کلی اثر را گفتند بیان این است که اگر روشن‌فکران مملکت بی‌تفاوت و منفعل باشند یا فقط حرف بزنند و به مردم دروغ بگویند جامعه دچار انحطاط می‌شود؛ که چه بسا برداشتی باشد همسو با اثر، چنانی که مرحوم شاملو به عنوان روشنفکر روزگار خود پس از دیدن نمایش اظهار شرمندگی از خویش کردند. (نسبت دادن چنین برداشتی به عملکرد شخصیت &quot;دکتر&quot; برای من جالب توجه‌تر می‌نماید). اما به هر روی، شکستن تمام کاسه‌ها و کوزه‌ها بر سر &quot;مرد روی بالکن&quot; که من او را رندِ حافظ یافتم که به جای میخانه از بالکن (که بر دید باز‌تر او تاکید دارد) سر درآورده، بی‌انصافی نیست؟ مگر دروغ ابتدایی و آزمودن مردمش که برای من چون سوال‌های مکرر سقراط می‌نمود، آزارنده اما در راستای آموزش و خودآگاهی نبود؟ و مگر تردش نکردند مردمش، چنان که سقراط را . و مگر به انزوایش نراندند چونان که رند را، مردم ناشنوا به حقیقت؟ و مگر هم آن مردم که آنان را توان رویارویی با جهل‌هایشان نیست، شوکران انفعال را به او ننوشاندند؟ هم آن مردمان که خوش‌تر دارند دنباله‌رَوی از آنکه روشن‌فکر و با‌سواد می‌نماید را، بر زحمت اندیشیدن؛ چرا که دکتر را نیز ،در نماد تحصیل‌کرده‌ی در ظاهر حقیقت‌جو، همچون آنان یارای انقلاب و دگرگونی بنیادین نیست.و اما از این‌ها تلخ‌تر به کام من تعبیری بود که بر پیرمرد رفت که: مشتی‌است از خروار جامعه بی‌سواد و خرافاتی و او را ترسو و در آستانه‌ی جنون توصیف کردند که به گمان من سخت اجحاف کردند در حق او؛ و چونان او را از کتاب‌هایش قضاوت کردند، که همسایه‌هایش. که او هرچند عامّی اما دوست‌دار دانستن بود. فردی از میان مردم که ناگهان به چاه تاریک حقیقت در افتاد و هرچند شاید ذهنش را روشنای آن نبود که به درکی صحیح از آن دست یابد اما آن را دیده بود و نمی‌توانست که دیده را ندیده پندارد. لیکن به جهت جایگاه اجتماعی‌اش نه می‌توانست به تنهایی کاری از پیش ببرد و نه دیگران او را جدی گرفتند. اما این آگاهی چنان او را عذاب می‌دهد که او را توان آرام گرفتن و خود را به خواب زدن نمی‌ماند. تیپ خرافاتی بی‌شک &quot;مادر مکانیک&quot; بود و پیرمرد اما کسی بود که حتی اگر چیزی را نمی‌دانست به ندانستن خود اقرار می‌کرد. (چونان که در پرده‌ی اول اذعان داشت که: آدم چیزی را که ندیده چطور می‌تونه افترا بزنه؟.) پیرمرد شاید حتی تنها کسی بود که خود را سوای جامعه نمی‌دانست و درد دیگری را در نهایت دامنگیر خویش می‌دید پس نیتِ اصلاح و عمل هم کرد. اما آن هنگام که آستین‌ها را بالا زد که خواب را از چشم همسایه‌ها برباید و با به اشتراک گذاشتن آگاهی خود، جامعه را در انقلاب با خود همراه سازد، این جامعه‌، که به قول &quot;مرد روی بالکن&quot; ترس مثل خون 24 ساعته در تن‌هایشان می‌گردد، صدای او را هم برید تا با خیالی آسوده‌تر سر خود را کلاه بگذارد که چون نمی‌دانستند پس نمی‌توانستند که اقدامی کنند برای ایجاد تغییر، برای مبارزه و برای نجات خویش. و بدین‌سان جامعه اجازه می‌دهد که حرامی‌ها، که تمام‌شدنی نیستند به تمام خانه‌ها به تمام محله‌ها و به تمام شهر شبیخون بزنند. و دیگر برای رندِ تنهای روی بالکن چه فایده دارد، در امان بودن؟</description>
                <category>Mahbluesoo</category>
                <author>Mahbluesoo</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 22:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از وحشت و تمنا</title>
                <link>https://virgool.io/Daryouk/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7-iwuhz3ubjqri</link>
                <description>گفت کجایی؟ انگار هیچ‌جا نبودم و هزار جا بودم.گفت چی هستی؟ کتاب بودم. نه یک جلد کتاب. یک عنوان کتاب. کتابی با یک عنوان‌ نه چندان جالب، تو هزاران هزار کتاب‌خونه و کتاب‌فروشی، تو سراسر دنیا.گفت از چی می‌ترسی؟ می‌ترسیدم از آدمایی که میومدن تو کتاب‌فروشی و نگاهمم نمی‌کردن. دستایی که منو بر‌نمی‌داشتن. چشم‌هایی که منو ورق نمی‌زدن.گفت دیگه از چی می‌ترسی؟ می‌ترسیدم از اونایی که منو برداشتن از قفسه و بازم کردن، ورقم زدن. از نگاهشون، که قضاوت‌گره. ارزش خرید دارم/داشتم؟ ارزش خوندن دارم/داشتم؟گفت از خودت چی می‌خوای؟ با خودم گفتم باید کتاب بهتری می‌بودم. بعد دلم شکست. بعد‌تر واژه‌ی &quot;بهتر&quot; معناش رو از دست داد و از همه‌ی لغت‌نامه‌های دنیا محو شد.هوای بیرون همه‌ی کتاب‌فروشی‌های دنیا که منو داشتن بارونی بود.</description>
                <category>Mahbluesoo</category>
                <author>Mahbluesoo</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 20:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>