<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راوی (سپیده دم؟!)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahboobehamze.20</link>
        <description>گر از این غم به در آیم روزی، تا در میکده شادان و غزل خوان بروم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:54:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4252785/avatar/aW2jri.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>راوی (سپیده دم؟!)</title>
            <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد از من، منو یاد نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D9%86-qzsrud03cqll</link>
                <description>بعد از من به یادم نباش هرگز منو یاد نکن نه با یادگاری هایی ک داری نه با باریدن بارون نه با کشیدن سیگاری ک بهت میگفتم نکش با هیچی به یاد من نباش یه جوری ک انگار از اول نبودم زندگی کن کیف کن نفس بکش و باش.تا زنده بودم هر چقدر بلد بودی یادم کن زندگیم کن اما بعد از مرگم هرگزخاطرات و هر آنچه از من در تو مانده را همراه جسمم به خاک بسپار البته میخواهم بسپارم که نشانی مزارم را به تو ندهند یا اصلا فکر بهتر اینکه وصیت میکنم جسمم را بسوزانند و بعد خاکسترش را بریزند داخل کوهی دشتی جایی دلم نمیخواد حتی دستت به خاکستر های من هم برسه البته شاید بهتر باشه اینهارو به تو نگم ک نمیگم ولی خواستم بدونی بعد از من دیگه ارزشی نداره دوست داشتنت دیگه یادم خاطرم هیچ کدوم اهمیتی نداره اینهمه آدم مردن منم روش تو ولی حق نداری بعدا ادعای عاشقی کنی تو حق نداری گریه کنی حق نداری دنبال خاکم بگردی حق نداری بغض کنی حق هیچی نداری جز زندگی جز ادامه دادن تو خیلی بی معرفت بودی خیلی زیاد من نه تاب خواستنت را دارم نه جان رفتن و نه توان پس زده شدن من جز مرگ در این لحظه نمیبینم من جز تباهی و نیستی خودم راهی نمیبینم اینبار جدی اعصابم خراب شده روانم پوسیده و همه من تمام شده. پاییز که شد یاد من نیوفت آذر که شد هرگز دنبال روز نهم نگرد گربه که دیدی به یادم نباش برف که دیدی یاد غر غر های من نیوفت کلا نفس ک میکشیدی یاد نفس های من نزدیک صورتت نیوفت یاد لب های من ....کاش زمانه جور دیگری با ما میساخت کاش زمان به عقب برمیگشت کاش یه کاری از ما ساخته بود راستش معتقدم هست اما تو ....بیخیال من هم یاد نمیکنم از بی معرفتی تویاد نمیکنم از نخواستنت یاد نمیکنم از داد زدنت یاد نمیکنم از بغض های چشمت اما به جاش بعد از مرگم هم دلتنگ تو میمونم جدی عشق قرار بود اینطور به کامم زهر بشه؟</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 16:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنک ان قمار بازی که بباخت هرچه بودش به نماند هیچش الا هوس قمار دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%AE%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%87%DB%8C%DA%86%D8%B4-%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B3-%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-sbqhvhi2nsum</link>
                <description>دیگر هیچ کلمه ای برای گفتن اشکی برای ریختنجانی برای ادامه دادننفسی برای زندگی کردننایی برای شکایتهیچهدفی برای ماندنراهی برای رفتنندارمهیچ انگیزه، انرژی، امید، از این دست احساساتی که تا کنون مرا به زندگی بند میکرد را ندارمجز یک اندوه مرگباریک کوله باری سنگین که قامتم رو خم کرده له کرده</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 23:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس برادر مرگه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%87-pm2v1ky52msr</link>
                <description>به نظرم نهراستش ترس خیلی بدتر از خود مرگه البته فکر میکنم اینطور باشه، مثلا با مرگ آدم یک بار ته اون چیزی که باید رو میبینیه و بعد تمام. تمام که یعنی فیزیکی نیست که بخواد حسی رو تجربه کنه حالا هر حسیاما ترس، ترس قشنگ سلول به سلول آدمو توی مشتش میکشه و له میکنه طوری که بهره هوشی در حد حماقت پایین میادو من به طور احمقانه ای ترسیدم وحشت دارم از هر آنچه به سرم اومده و شاید در ادامه بیاد از تمام احتمالات از همه چیزترسیدم و حتی برعکس قدیم که یک خدایی بود تا شریک دردهام بشه تا شریک لحظه هام بشه، الان هیچ کورسویی از امید ندارم حتی از یقینی که به وجودش داشتم به یک حالت کسالت بار مشکوکی رسیدم که باهاش قهر هم نمیکنم در واقع حضورش رو احساس نمیکنم که بخوام قهر کنم شما با کسی که هرگز در زندگی تان نبوده احساسی به اشتراک میذارید؟ مگر اینکه اون رو خلق کنید وگرنه مثلا بنده هرگز دلم برای خواهری که نداشته هم تنگ نشده چون اصلا تجربه ای در این زمینه ندارمخلاصه که اگر اعتقادی دارید پیشنهاد میکنم تا حدی سفت به آن بچسبید چرا که حقایق هیچ جالب نیستنحداقل شاید باور های شما به کمک بیان و راه نجاتی بشن و اگر هنوز راهی دارید تا چیزی رو بدست بیارید چه با تلاش چه تحت عنوان معجزه یا حتی شده با وساطت مقدساتی که دارید از اون دست نکشید عمیقا دست کشیدن از اونچه نباید رو پست میدونمو اگر هم راهی بلد بودید یا دعایی چیزی هنوز برای شما مونده تمنا دارم بنده رو مورد توجه قرار بدید کاملا شبیه به التماس دعا های عاجزانه ی سفر های زیارتی شده و بله درسته بنده به نقطه ای رسیدم که از اینگونه حرف ها هم بزنم و فارغ از نتیجه حتی اگر مسخره بشم  این درخواست رو اعلام میکنم قبلا هم گفته بودم من به همه آن چیزی که در ذهنم اومد چنگ زدم تا راهی پیدا کنم ترس خیلی عجیبه امیدوارم هرگز باهاش روبه رو نشید یا حداقل زود از اون گذر کنید همین که نیست اما بعیده بخوام درباره مرگ بنویسم اجازه انتشار بگیرم پس همین</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 23:31:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز از اون روزا بود</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bxzayowew3fi</link>
                <description>از همونا که تو هر چیزی که نباید میگفتیو گفتیمنم به دل گرفتم و نمیتونم فراموش کنم، دلم میخواد یه چاقو بردارم اون تیکه از ذهنمو خط بندازم بکنم اصلا خون بندازم ولی دیگه اون حرفو یادم نیادولی خب نمیشهعیبی ندارهامروز آقای تاکسی که نه شخصی ای که محتاج ۱۸ هزارتومن بود به من به صورت کادو پیچ شده ولی نامحترمانه گفت دزدچون من نقدی نمیخواستم پرداخت منم و کارت به کارت کردم و رسید منو قبول نکرد گفت اس ام اس نیومده هر چی گفتم گردش حساب بگیر باز رفرش میکرد اس ام اس روگفتم حتما برای مبالغ بالا براتون نمیاد پیامش یهو گفت نزدی نه؟ من میدونم شماها کارتون اینه.....یه پنجاهی دراوردم دادم و گفتم من که زدم ولی بیا این رفتار شایسته نبودواقعا پولی نبود ولی ازین که بهم گفت دزدم سوختمنمیدونم این قبل زدن حرفای تو بود میدونی پولی نیست یا مثلا با حرف ادم نمیمیره ولی با حرف تو شاید من چیزیم بشهقطعاولی انگار یه جوریه که نباید یه جوری که دلم نمیخواد از این که اینطوری راحت همه منو متهم میکنن بدم میاد از اینکه اینهمه دوییدم تهش من مجرمم تهش من کم گذاشتمهوفعجببگذریم</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:02:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه یا نشخوار فکری!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-ozm91rkuxkna</link>
                <description>نامه هارو میخونم مخاطبای متفاوتی میبینم اما تمام مخاطبی که برای نامه ی فرضی خودم به ذهنم میرسه فقط توییمقاومت میکنم و به روی خودم نمیارم که همه جای زندگی من حضور داری حتی وقتی از لحاظ جغرافیایی دور ترینم هستی حتی وقتی تصمیمت برای فعلا برای اینجا و اکنون، دوری گزیدن هست و من عمدا از واژه فعلا استفاده میکنم تا برای خودم و تو زمان بخرم تا به خودم امید و فرصتی بدم که برمیگردی مخاطب تمام نامه های من تمام افکارم تمام مشغله های مرتبط با تک تک ابعاد زندگیم فقط تو بودی و من چقدر سخت در تلاشم تا این رو از چشم های نکته سنج تو پنهان کنم  تا غرورم رو حتی برای لحظه ای ترمیم کنم اما با خودم که تعارف ندارم هر چقدر هم انکار کنم ته ته تهش اون وقتی که منم و من منم و دنیای خودم و خدای خودم منمو قطرات بارون منمو صدای اذان منمو تمام اعتقادی که ندارم و باز به همونا چنگ میزنم باز یادم میاد که میگفتن شاید زیر بارون دعات گرفت شاید شاید شاید و من توی تک تکش تورو ارزو کردمموقع بارش بارون موقع شنیدن صدای اذان بین دوتا صلواتی که خیلی از اینکه بهش مؤمنم یا نه اطمینانی ندارمموقع دیدن تک تک ساعت های رند موقع فوت کردن شمع تولدم هر سال و حتی موقع تولد تو در واقع دیگه خیلی برام مهم نیست که علمی باشه یا نه مهم نیست که مسخره میشم یا نه مهم نیست که اعتقادم با کدوم کلمات همسو تر و سازگار تره حتی مهم نیست که از نظر تو این کارا شبیه به اکت داخل فیلم هاستمهم اینه که به هر بهونه سعی میکنم آرزوت کنم حتی اگر شده مثل یه بچه ساده که مرغ آمین رو باور میکنه و میگه خواستشو به امید اینکه این پرنده بشنوه و صداشو برسونه حتی اگر شده دوباره قاصدک بچینم و قبل از فوت کردن با چشمای بسته تورو تصویر کنم در حریم خودمبخشی از صحبت های خودم با خودم....</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:51:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز مردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-f2hcsedrzxu1</link>
                <description>با یه چرخ ساده بین خبر ها بعد دو سه روز کم خبری و سر نزدن به منابعمیبینم در مورد اینترنت همچنان هیچ پاسخی نیست و نظرات مختلفی در موردش از مردم میشنوماز طرفی ویروس جدیدی که گویا از کرونا هم خطرناک تره و آماری که ازش ثبت شده چه در باره مرگ و میر چه شیوعش منو میترسونهانقدری که دیگه نمیدونم نگران چی باید باشم؟زلزله؟ جنگ؟ یه بیماری دیگه؟ دوباره؟ مرگ؟چیهمین روزاس کوه دماوندم پاشه یه  اعلام حضوری بکنه میگن «فعلا» جای نگرانی نیست و من یاد اسفند سالی میوفتم که در مورد کووید همینو میگفتن در حالی که همه میدونستن چی شده کتاب طاعون رو که بعد تر خوندم کاملا متوجه چرایی این مدل اطلاع رسانی احمقانه شدممن یادمه راهنمایی بودم که کم کم کشتی سانچی و ساختمون پلاسکو تو اتیش سوختن یادمه یک هفته کامل منتظر نشسته بودم ببینم یه نفر زنده بیرون میادیادمه هواپیمایی که با « خطای انسانی» زده شدکرونا دقیقا افتاد وسط کنکور کارشناسیم مدرسه میرفتم که زلزله رو خیلی زیاد درک کردم الانم که باز همه چی رو هواسبه عنوان یک انسان از حالت نرمال مشکلات شخصیم بیرون زده مشکلات اجتماعی که اصلا جای حرفی نذاشته نمیدونم ....</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 18:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان برای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-vtdwe4dwvw33</link>
                <description>برای تو که شاید صدای نوشته هام به گوش جهان اطرافت برسه که شاید روح هستی بخواد که بشنوی صدامو حسمو یه بارم شده ببینی تمام چیزی داشتم رو وسط گذاشتم و حتی بیشتر از اونایم بار رهات نکردم ولی بهت فضا میدم تا تصمیم بگیری بین من و تمام چیز هایی که الویت داشتن یا دارن هر چیزی که هستیکی برام کامنت گذاشت شاید باید رها کنی تا اون گره بزنهکاش ناامیدم نکنی کاش نذاری به غلط کردن بیوفتممن همه غرورم شهامتم همه چیزمو گذاشتم وسط برات من حتی جونمم میذارم وسط ولی این بار نوبت توعه که ثابت کنی نوبت توعههر چند تو هیچ‌کاریم نکنی تا همیشه توی قلب منیحتی اگه بتونم و نشونت ندم ولی تو روح و قلبمو صاحب شدیجرئت رفتن به خونه رو ندارم نمیدونم چرا فکر میکنم بمونم بیرون زودتر برمیگردی یا مثلا معجزه میشه....</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 20:40:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بار از عشق نوشتم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-nsunhdu6ynxq-nsunhdu6ynxq</link>
                <description>خیلی فکر کردم خیلی زیاد نفهمیدم حسی که بهم داشت رو داره یا اصلا واقعی بود یا نه، خب از من بپرسی میگم واقعی بود تمام خطا هاشو نمیبینم و همه چیو توجیه میکنم تبرئه ش میکنم اما اگه از بیرون نگاه کنم عشقش فقط و فقط توی حرف بودحالا این وسط باز من میدونم غلطه اما اولین چیزی که توی مغزم میاد اینه که حتما من کافی نبودم حتما من اونی که باید میبودم نبودمبا همه ایناپشیمون نیستم ازش از تمام چیزایی که باعث شد پشت سر بذارم و تمام پلایی که به خاطرش خراب کردم پشیمون نیتسم امانمیدونم از این که اون ثانیه عاشقش شدم پشیمونم یا نهیادمه تراپیستم میگفت، تو خیلی هنرمندی اهل هنری توجهت به جزییات خیلی زیاده و برای همینم هست که زود ناراحت میشیاینجا مخاطبم خودتی خود خودت که میدونم اینارو نمیخونیمن برای تو خیلی چیزای جزئی و کلی رو تحمل کردم خیلی چیزا جانمامروز سوار یه تاکسی شدم و بر حسب عادات همیشه راننده ها این بار منم گوش سپردم به قصشمیگفت همسرم تازه فوت کرده خونه سوت و کوره پسرم تازه نامزد کرده توی همین غم بود که یهو گفت ولی میدونی مرد که بمیره برای زن آسون ترهمن از دهنم پرید گفتمنگین اینجوری من یکیو دوس دارم یه مو از سرش کم بشه دق میکنم همون لحظه سعی میکردم بغض لعنتیمو قورت بدم تا جلوی یه غریبه رسوای عالم نشم که حتی از گفتنشم میترسمراننده نگام کردو گفت میدونی من سوم دبیرستان بودم عاشق یکی شدم ولی نذاشتن خانواده هاحالا الان من همسرم فوت شده اونم همسرش فوت شدهچشماش برق میزداقایی که میگم شاید ۵۰ نهایت ۵۵ سالش بودوسط فوت خانومش وسط این غم یاد عشقش کردمن اون لحظه یه آن گفتم خدایا نکنه اینجوری حسرت بذاری به دلمعزیز کرده منی و من هیچی تو نیستمهمه گفتن یه طرفس عشقم بهتراست میگنتو میگی دوستم داری ولی برای یه روز برا دو روز بعد اندازه یه ماه میگی برم پی زندگیممیدونی غرورم هیچی فدای سرت۵ سال عمرم هیچی اون ۵ سال خاطره رو چیکارش کنماچن ۵ سالی که من ثانیه به ثانیشو یادت کردم چیکار کنممن شبا خوابتو میبینم روزا خودتو ولی مال من نیستی ولی انگار عشقت نصف منم نیستوسط همه اینا یه چیز ازم برمیومد اونم کوتاهی موهام بودموی تا کمر میخواستم چیکار وقتی تو منو نخوایرفتم کوتاهش کردم توی دو هفته اخیر دو بارکوتاهنه گریه کردم نه بغضحالا نه که کار خاصی کرده باشم ولی دیگه زورم به چیزی نرسیده هنوزکم آوردمیه عزیزی دارم اینجا خیلی نمیشناسمش ولی همیشه برام آرزو کرده که برسم بهشایزابل عزیزم همیشه میگه امیدوارم برای تو بشهچقدرم حلال زاده ای دختر تا ازت نوشتم یه نوتیف ازت داشتمراستش فکر میکنم این بار دیگه ....منی که جرئت نوشتنشو ندارم چطور قراره کنار بیام؟منی که واو به واو نوشتم آلوده به بغضه چطور قراره تحمل کنمنمیدونمفقط میدونم با همه کارایی که کرده انقدر نادونم که دوسش دارمکه ....دووم بیارم یا نیارم این بار یا دارمش که احتمالش نزدیک به ۲۰ درصده اونم خونه پرش و یا برای همیشه ندارمش.....راستش این درصدا بهونس شایدشاید میخوام کم کم خودمو آماده کنم برای واقعیتی که نمیخواستم بپذیرمشراستش میدونم خیلیا میگن عشق میپره از سرت و علم و اینا ولی باید بگم بله میدونم ولی نپرید....به هر حالمن کم آوردمو تسلیم....نه با میلم بلکه از سر ناچاری که تنها راهی هست که برام باقی موندهآرزو میکنم در زمان و مکان مناسب همه چیز به بهترین شکل براتون رقم بخوره</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 22:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من شغلمو انتخاب کردم یا شغلم منو؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%BA%D9%84%D9%85%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%BA%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%88-gf1td7rz7irr</link>
                <description>یادمه راهنمایی ک بودم یه روزی مدرسه فاز روشن فکری برداشت و کلاس مارو همراه معلم و معاون و خلاصه کادرش برد به بانکی که داخل شهرکمون بود تا ما با محیط های کاری آشنا بشیم و انتخاب کنیم شغلمون چی باشهمعلم ادبیاتمون همراهمون بود و ازمون پرسید دوست دارید چیکاره بشیدو توی جوابا هیچ کس نگفت معلمخوب یادمه ک گفت ینی هیچ کدومتون نمیخواین معلم شین؟ ماهم گفتیم نه معلومه که نه معلمی زیادی سختهشایدم چون از نصف معلمامون بیزار بودیم مخصوصا من و معلم زبانمکه بعد تر ها وقتی فهمید من کلاس نرفتم همدلی کرد و واقعا اوضاع کمی بهتر شدمدرسه من اون زمان جایی بود که همچین بگی نگی اکثرا مرفه طور بودن و ادایی و خب من از اون آدمای حساسی که خانواده زورش نکرده بود زبان یاد بگیره و از یه جایی دیگه میترسید ( اونایی که تجربه دارن میدونن چی میگم)هرگز شبایی که بخاطر بلد نبودن این درس بغض میکردمو یادم نمیرهدوره دوم متوسطه بودیم تازه نظام آموزشی عوض شده بود علاوه بر اینکه از زبان هیچی نمیفهمیدم از اینکه بگم دهمم یا یازدهم متنفر بودم احساس عهد بوق بهم دست میدادبگذریماون روزا اگ بهم میگفتن یه روزی معلم میشی شاید لبخند ناباوری میزدم اما اگه میگفتن مترجم میشی و مدرس زبان قطعا بعد یه خنده بلند و طولانی به سلامت عقلشون شک میکردمنمیدونم من معلمی رو انتخاب کردم یا اون منونمیدونم اصلا چیشد یهو همه چی عوض شدشایدم میدونم امادروغ چرا این درس همیشه نقش پررنگی توی زندگیم داشتهچه روزایی که بلدش نبودم و برام عذاب بود چه روزایی که باهاش خو گرفتم و به واسطش اتفاقای دیگه افتادمن گاهی سر کلاسا یادم میره معلممگاهی به شوخی ای ک نباید میخندم گاهی یادم میره غصه هامو پشت در کلاس بذارم برم توگاهی بچه ها حالمو بهتر میکنن نه منبیشتر توی این مورد شغلم منو انتخاب کرد انگاررشتم منو انتخاب کردو اینارو ک میبینم میگم ینی سرنوشت از پیش رقم خورده ممکنه باشه؟! میدونی چیزایی اتفاق افتاده که شک میکنمبه هر حال که چند تایی متن دیدم مرتبط و حس کردم من چندان شباهتی به اونا ندارم اما همچنان از همون جامعه میامپ.ن: کم حوصله تر از اینم که نیم فاصله هارو رعایت کنم به برزگی خودتون ببخشیدپ.ن۲: گاهی برای کامنت و پاسخ به شکل عجیبی ارور های مکرر میاد ولی حتما که میخونم نظراتوهمین</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 23:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینجوری بی دلیل شاید چون دیگه نتونستم تحمل کنم</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%85-r5drzbfjgb5w</link>
                <description>راستش هدفی نمونده برای نوشتن محل کارم فاجعه شده عملا همه بر علیه من شدن به این فکر میکنم که از این محل برم از این محله از این کوچه ها اما مشکلم فقط تعلق خاطر و دلی که گیره نیست مشکلم پول هم هست ماشین ندارم ینی فرصت ندادن بخرم هر چی کار کردم در نیومد با تاکسی و اینا هم این مسیر نمیشه نشدنیه البته اقوام هستن نزدیک باشن ولی اخه کی میتونه بره سر کار بعد جای خونه بره خونه یکی دیگه من نمیتونم ولی این روزا حس میکنم شاید مجبور شم حتیدوره کارشناسیم تموم شد و الان برای کنکور ارشد حتی نمیدونم تاریخش رو تونستن عقب بندازن یا هفته دیگه باید بریم سر جلسهمدرکمو نتونستم از دانشگاه بگیرم چون جنگ و فلان شد و منم و حوضمعشق .... اخ نگم از این تیکه که چهاررسال و اندی هست کمی تا ۵ سال فاصله مونده که اسیر و بی خوابو خوراکم کرده و در نهایت به نظر میرسه که مثل تمام افسانه ها تهش لیلا دوباره قسمت ابن السلام شدعشق بزرگم آه چه آسان حرام شدمی شد بدانم این که خط سرنوشت مناز دفتر کدام شب تیره وام شد؟اول دلم فراق تو را سرسری گرفتو آن زخم کوچک دلم آخر جذام شدگلچین رسید و نوبت با من وزیدنتدیگر تمام شد گل سرخم! تمام شدراستش دیگه نه قلبی مونده که درست بزنه نه اعصابی مونده که اروم بگیره اخیرا مراجعه کردم به بیمارستان و بخش تریاژ مدام میزد به شوخی مثلا میگفتم قلبم تیر میکشه و دستم همینطور میگفت خب ماساژ بده گفتم دیشب وحشت کردم خیلی زیاد احساس میکنم یک پنیک اتک یا حتی بدتر رو گذروندم میگفت خب نترس خلاصه مثل مامانا که خب بخواب خوابت میبره گفت و خندید اما من ....دکتر عزیز هم فرمودن مشکل زمینه ای باید حل بشه فعلا با این قرص ها معده قلب و ذهنتو اروم کن تا ببینیم چی میشهبله مشکل زمینه ای بزرگ تر از این حرفاست و من واقعا کم آوردماز جنگیدن از اینکه اومدیمو آزمون ارشد هم دادیمو قبول هم شدیم دانشگاه دولتی که پول خون نمیدونم کی رو از ما بابت آزاد سازی مدرک میخواد و دانشگاه آزاد هم همون پول خون منتها قسطی اونم با این وضع مملکت که اصلا فوق العاده حتما میتونم شهریه هارو بپردازم حتما الانم که دکترا داری کار نداری چه برسه به لیسانسموسسه ای که هستم به شدت دردناک شده رفتارا حرفای پشت سر و میدونی از چی بیشتر حرصم میگیره اینکه اگر بخپای سواد و شعورو مقایسه کنی سر هم وجودم سر شرفم قسم میخورم که قریب به ۹۹ درصدشون هیچی نیستن نه که من خیلی چیز خاصی هستم نه ولی ببین اگه یکم توو جامعه گذر کرده باشی مطمئنم میفهمی چی میگم خلاصه که از اونان که ذاتن هم خورده شیشه که نه تیکه های گنده گنده از شیشه دارن دیگه نمیدونم چه غری بزنم اما غر هم نیست حقیقت زندگی یه جوونه ....</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 21:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی شدیم:))))</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-zs4k5pqld3gd</link>
                <description>انگار هی چی میگیم خودمون میشنویم حتی صدامون به گوش زندانبان هم نمیرسه که بگم دلش میسوزه حالا میخوای زندانبان رو هر کی در نظر بگیرته تهش خداس دیگه میگم خدا که حداقل بگم با خدای خودم بودم به کسی برنخوره سانسور و فلان نشم چمیدونم خسته شدم از این همه دیدن و دیدن و دیدن و هیچ کاری نکردن نه که بتونم و نکنم نه به تمام مقدسات قسم راهم بستس هر چی میدوم نمیشه  یه سیخی میخی پاره آجری دیواری یه چییییزی نمیذاره که بشهخوبه حداقل این روزا دیگه کسی نمیگه نگید از ناامیدی خوبه حداقل بابت حسمون سرزنش نمیشبم یا حداقل به چشم من نیومدامروز انقدر ناراحت و عصبی شدم که با دوست غیر عزیزی که داشت توی پیاده رو جلو خونه سعی میکرد پیشنهاد بده دعوام شد همینقدر بی حوصله همکار احمق و زبون نفهمی که هر بلایی دلش خواسته سرم آورده و نمیدونم چجوری هنوز با همه گند هایی ک در ابعاد گسترده در حق مدیریت کرده هنوز سوگلیه عصبیم چون دو ماهه  میگیم اینترنت باز یکی نیست بگه اقا نه وصل نمیکنیم هر شکری دلت میخاد بخورعصبیم از این که هر چی من رو راستم هر چی من سعی کردم خوب بمونم باز هر کی بیشتر گند زد عزیز تره هر کی بیشتر غلط اضافی کرد توو دلی تره حالم از این عدالتی که نیست به هم میخورهاز اینکه میبینم هممون حالمون اینه بدم میاد از اینکه هیچی ازمون برنمیاد بدم میاد از این بی پولی از این روزای مبهم از اینکه زندگی ما شبیه یه نمایش و فیلم شده بدم میاد </description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 21:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خاک بر می‌خیزم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%D9%85-tooftf6intpk</link>
                <description>پست ها پسا پیش منتشر شدن و خب چاره چیه....این مدت منم مثل همه اوضاع اقتصادیم بدجوری به خاک و خون کشیده شد و هنوزم ردش مونده در نتیجه تصمیم گرفتم کار هایی که دوران نوجوونیم انجام میدادم مثل ساختن عروسک های بافتنی رو  دوباره از سر بگیرم بذارم برای فروش البته نه فقط از نوجوونیم بلکه از این اواخر هم وام گرفتم و محصولات چوبی از دل درخت گردو رو هم اضافه کردم به قسمت محصولات اگر تایید بگیرنالبته که نمیدونم با این وضعیت اصلا کسی میتونه برای چیز های جانبی و هنر هزینه کنه یا نه خیلیا میتونن ولی اون خیلیا محل خریدشون اپ داخلی نیست:) یه بار یه پستی نوشتم و گفتم وقتی از سوپر اپلیکیشن های داخلی ملی مون استفاده میکنم احساس حقارت میکنم و این بار من هستم و این اپ های اجباری و غرفه ای که خیلی بهش امیدی ندارم اما در با سلام با هزار جنگ با خودم ایجادش کردم اگر حوصله داشتین سر بزنین خوشحال میشمhttps://basalam.com/hamraz-dorrinehالبته که برای ویرایش خیلی ساده شهر که میخواستم تهران باشه و دماوند ثبت شده و نه تیکتی ثبت میشه نه خودم اجازه تغییرش رو دارم و برای تک تک محصولات صدو پنجاه بار باید بگم به پیر به پیغمبر توضیحاتم برای اینه که محصولم داستان داره ولی ناچارم حذف کنم چون« با سلام» کمی کم فهم و کج فهم تشریف دارهراستش حتی فکر به اینکه داخل روبیکا تبلیغ بدم هم آزارم میده از این ها گذشته چی شد که به این موضوع قانع شدمحقیقتش اینه که اعصاب و روانی که نمونده و خب معلم زبان بودن در حال حاضر جایی که مشغولم خیلی برام درامدی نداره مگر شاگرد خصوصی که خب کو؟! با این وضع مردم بی نهایت دستشون بستست و از همه خرج ها دارن میزننشاید حتی برگردم به گویندگی داشتم به این فکر میکردم برخی پست هایی که تایید شده رو به شکل نسخه صوتی دربیارم اما خیلی مطمئن نبودم نویسنده آثار خوششون بیاد یا نه جایی از زندگیم ایستادم که دارم تک تک کار هایی که دلم نمیخاد رو انجام میدم پس اینم روش همیشه از پست های معرفی و تبلیغ فراری بودم اما شاید کارماست:/از این همه جا باید منتظر بمونم تا پستم یا محصولم تایید بشه دارم دیوونه میشماز اینکه نمیدونم چه مدل نظری ممکنه بابت این پست بگیرم کلافه میشم و از اینکه نمیدونم اینم مثل بقیه خاک میخوره یا اجازه میگیره هم همینطور بگذریماین روزا هم میگذرهینی امیدوارم ک بگذره</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 20:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-jksagsmalowy</link>
                <description>بزرگ شدن توی مغز من اینطوری تعریف نشده بودقرار نبود بلند بلند بخندم در حالی که اگر از اون فضا بیرون بودم های های گریه هام غیر قابل کنترل هستیادمه سال های اول کارم بود سر کلاس بغض و اشک منو گرفت و من کلاسو ترک کردم برای دقایقیهمون دو دقیقه گزارش شد به تمام عوامل و کاردو من یاد گرفتم حتی اگر بدترین اتفاق افتاده باشه من باید با وقار و متانت و حتی با سرزندگی خودم رو نمایش بدم درست شبیه به یک بازیگرو خب راستش سخته وقتی تیغه بینیت میسوزه و میدونی همون لحظه ها اشک داره راهشو پیدا میکنه تا از چشمت بیرون بپره و تو باید بخندی تا بلکه بگن از شدت خنده اشکش درومدهالبته این ها حیله هایی هست یا بهتر بگم ترفند هایی که که بعد از زیراب زنی های پی در پی و رفتار کوکانه تلقی شدن عملکرد من در گذشته باهاش مواجه شدم و بهش دست پیدا کردممحیط کار همیشه چالش های خودش رو داره اما محیط عشق نهالبته در مورد بنده محیط رابطه به طور شگفت انگیزی در سختی با تمام دشواری های دنیا داره رقابت میکنهبگذریم مثل پست قبل هدفم نوشتن از عشق نیست. نیست چون تنها جایی هست که میتونم کمتر بهش بپردازم چون تمام نفس های من با اون بخش درگیره و من کمی فقط کمی احساس میکنم با تمام شدن فاصله ای ندارمبازم اوایل کارم بودیادمه یه دختر ۱۶ ساله ای شاگردم بود یه دختر پر شر و شور یه دختر مستقل از اونا که میگی این گلیم خودشو از اب میکشه بیروناز در که میومد یه اوازی یه شعری خلاصه یه ریتمی داشت در کلامش که میدونستی اومده یه طور خاصی در میزد یه طور خاصی زندکی میکردیادمه سال ۱۴۰۱ بود رفته بودی توی جمعیت کلی ماجرا اونجا داشت از شعار نویسی گرفته تا بقیه مواردی که یه دختر با این ویژگی ها احتمالا ازش بر میومدسرزندگیش برام قشنگ بودیه روزی رو خوب یادمه موهاشو کف سرش ریز ریز بافته بود یه لباسی که خیلی به پوستش میومد پوشیده بود و قدماش روح زنده شو نشونم میداد با ذوق اومد توی تمرینا مشارکت کردگذشت یه بار بعد کلاس یه غروب پاییز رو یادم میاد کهاومد پیشم یه بغضی توی چشماش موج میزد با دستاش بازی بازی میکرد یه چیزی ذهنشو درگیر کرده بود شک داشت بگه یا نهاون اواخر در جریان بودم که پدر و مادرش جدا شدن اما با خنده میگفتشاون غروب وقتی با نگاهم و پلک زدنم یه جور تاییدیه دادم بهش تا بگهگفت مامانش جوابشو نمیده گفت خواهر بزرگش که ازدواج کرده کوچیکه هم پیش مامانشه و خب این طفلک مونده بود پیش پدر و از سر دلتنگی هر تماسی میخواست برقرار کنه نمیشد میگفت شاید مامانم دیگه منو دوستم ندارهاین جمله تلخ ترین چیزی بود که شنیدم ازش این جمله رو با خونی که از دیده ش میچکید گفت با قلبی که چاقو خورده بود گفتهیچوقت توی خیالمم اشکشو تصور نمیکردمگفت برام از زندگش از دلتنگیش از بی پناهیشگفت و من تیر کشیدن رو پشت چشمم احساس کردم گفت و من گلوله خفه کننده که درست وسط گلوم مونده بودو حس کردم اما صبر کردم تا اینکهآخرش نتونستمبغلش کردم و همونطور که بدن لرزونش توی بغلم بود سوختن چشمام و بعد اشکی که جاری شده بود رو حس کردمنتونسته بودم حرفه ای عمل کنم ولی به درکمن خودمو توی اون دختر دیدممن تجربه مشابه خیلی شبیه به چیزی که برام تعریف کرده بود رو داشتم و تماما داشت برام تداعی میشدیادمه بهش گفتم منم تجربه کردم و میدونم که چقدر این حس میتونه عذاب دهنده باشهیادمه گفتم مطمئنم مامانت دوستت دارهالبته خب حرفای منم چون خیلی خودم ازشون راجع به خودم مطمئن نبودم شاید نتونست تاثیرشو بذارهیادمه دلش میخواست طراح لباس بشهبره ترکیه و زندگیشو بسازه و من همیشه ارزو داشتم برسه به این خواستشیه بار دنبال یه اهنگی میگشت ولی پیداش نمیکرد من براش توی تلگرام فرستادم و کلی خوشحال شدهمون روزا بود یه جلسه خصوصی چیده بودیم و شبش پیام داد و با تاسف خواست کنسل کنه منم خیلی عادی قبول کردمگذشتگذشتکلاسا برگذار میشد اما نیومدنیومدو بعدیک خبرپیچیده بوددهن به دهن میشد و من ارزو میکردم یه شایعه احمقانه باشهیادمه رفتم اتاق مدیریتگفتم ازش خبر دارید؟ میگن خودکشی کرده! میشه پیگیری کنید لطفا از خانوادشمن اشک میریختم و این درخواستو داشتمجوون بودم جوون تر از الانمتماس گرفتننتیجهیک بله ی کوبندهکوبنده از اون نظر که من خالی شدن زانوم رو به خاطر دارمبه زانو دراومدن خودم رو میدیدمحدود یک سال و نیم با من شروع کرده بود من داشتم پیشرفتشو میدیدممن یک غروبی همدمش شده بودماون شب موقع برگشتاهنگی که پیداش نمیکردو پلی کردمتا خود خونه روی دور تکرارتا خود خونه گریهدو هفته تقریبا اوضاع همین بودکارو در اوقاتی که برای خودم بود سوگواریدوستاش میگفتن خبر داشتن از برنامه ای که داشته ولی به کسی نگفتنو مننمیدونم چرا اما دلم میخواست کاری براش میکردمهمیشه فکر میکنم اون دختر پر شر و شوراون شیطنت و رقص و اواز چطور به این پایان رضایت داد و بعد میگم حتما نتونست دیگه ادامه بدهراستش رفت به همون جایی که معنی اسمش بودهیچ وقت نشد برم سر مزارشاما هنوز بعد از سالهایادش قلبمو به درد میارهحالا اصلا چرا تعریفش کردمپست قبلیم کمی دلیلش رو توضیح میداد که گویا تایید نشد و هرگز به نگاهتون نرسیداما به طور گاهی خودم رو خیلی نزدیک به اون لحظه میبینمخیلی نزدیکیاد خنده های سرمستانم میوفتم و با خودم میگم ینی ممکنه .....پی نوشت: دوست داشتم نظراتتون رو داشته باشماین ماجرارو بارها نوشتم اما منتشر نکردمشاید اینبار هم اجازه نگیرهشاید کم کاری شده باشه توی به تصویر کشیدن این قصهاما این بار این یک بار به خصوص بدون ویرایش بدون فکر و در لحظه بودپی نوشت ۲:دلم برای دختر تنگ شدهدلم برای خودمبرای زندگیبرای عشق بدون مانعبرای نفس کشیدن با اختیارتنگ شده</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 19:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که فرداش قراره چشم های خودمو نشناسم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88-%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85-qamkuzbxgevh</link>
                <description>مامان غذای خوش رنگ و لعابی پخته ظاهر جذابی داره اینو الان که بعد از صدا زدن های مکرر و در پی اون نرفتن من سر سفره و گذشتن مدت زمانی که باعث تقریبا سرد شدن غذا شده میفهممو خب تا حدی دلخور شدن خانواده از این انزوا رو هم وقتی در قابلمه رو باز میکنم زیر چشمی متوجه میشمیک کفگیر دو تا سه تا تا جایی که بشقابم توان و گنجایش دارد هویچ پلو میکشم و مطمئنم قراره در گلوی من با بغض گیر کنه یک کاسه ماست همراهش برمیدارم و این بغض لعنتی رو فرو میدم مامان چیزی بهم نمیگه گمون کنم دیگه دستشون اومده شایدم قبول کردن که این فرزندشون چندان باب میلشون پرورش پیدا نکرده سرکش سر خود البته اینا افکار منه نمیدونم به هر حال این شام خوشگل رو میدون این غم هستمشاید تعجب کنید اما نهببینید من هر وقت غم عالم بر جانم آوار میشود از قضای روزگار ما خوشمزه جات رنگارنگی داریمپست های قبلم هیچ کدوم تایید نشد با اینکه نه سیاسی بود نه ایرادی بهش وارد بود فقط شاید کمی طولانی بود و حوصله عزیزان نکشید ایده جدیدی داشتم ک نمیدونم اصلا امکان آپلود فایل صوتی وجود داره یا نه کاش حداقل حالا که نظرات بسته هست خود تیم ویرگول پاسخ میدادهم به سوالات هم به زمان بازگشایی نظرات</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/-bink1pymmj5r</link>
                <description> بعد از حدود یک ماه و نیم خونه نشینی دوسه روزی رو کمی شبیه تر به گذشته سر کلاس ها رفتم انگار حرف زدن رو فراموش کرده باشم با کلی سوتی و پسا پیش گفتن حروف و به شوخی گرفتن گذر کردممعاشرت با ادم ها توی سن های مختلف دیدن نقطه نظرشون از شرایط شنیدن از ترس هاشون از تصمیم هاشون همش برام تازه بود و رنگ و بوی تازه ای داشت تازه اما از جنس ترس از جنس گردو غبار دوباره خونه و خونه و خونه مامان هر بار چشمش به من میخوره که توی سالن نشستم بلا استثتا خواهش میکنه که غذارو به عهده بگیرم و من حقیقتا با خوردن نهایت یک وعده نان و پنیر انگیزه ای برای درست کردن غذا ندارم اما چون هر بار که نه بگم دیگه سکوت حاکمه و یه نوع قهر رو پیش میگیره عملا به زور خودمو راضی میکنم تا یکی درمیون بپذیرمالبته که اشپزی کار مورد علاقمه اما خب شرایطم طوریه که حتی نفس کشیدن هم برام دشواره و هیچ علاقه ای رو در من زنده نمیکنهبا هر ضرب و زوری بود چند جایی کانال و لینک از پادکست هایی که در لیستم بود پیدا کردم و این دوروزه خودم رو باهاشون خفه کردم طوری که به گمانم تمام اپیزود های دست کم دو پادکست رو گاها حتی دوبار دوبار گوش کردمگوش کردم در موررد اینکه اصلا چیشد که به اینجا رسیدیم چیشد که انسان انقدری هوشمند شد که بتونه این میزان کثافت رو در ذهنش پرورش بده و اجرا گوش کردم و فهمیدم خیلی از باور هام صرفا به دلیل محل قرار گیری کاملا اتفاقی اجدادم در هزاران سال گذشته به وجود اومده و بعد تر ها تقدیس شدهگوش کردم و فهمیدم چقدر جوامع شبیه تر به هم همیشه در پی از بین بردن هم بودن و اصلا تمام این خودخواهی ها از همون انقلاب شناختی عجیب و غریب نشات گرفت گوش کردم و فهمیدم خیلی چیز ها از قلم افتاده گوش کردم و فهمیدم آدم ها چیا از سر گذروندن فهمیدم بدتر از این ها هم میشه اتفاقا همیشه خیلی بدترشم هستقبل از پیدا کردن پادکست ها چنگ زده بودم به فیلم و سریالحتی آبکی ترین و کلیشه ای ترین فیلم ها رو هم میدیدم هر چی قسمت نظرات میگفت آبکی تره بیشتر مشتاق بودمراستش خودم هم میدونستم این استراتژی و رویکردم فقط برای انکاره وضعیت موجوده از عشق نمینویسم اینبار.در طول این مدت نوت گوشیم پر شده از گلایهو کلافگی با ذکر ساعت و دقیقه نمیدونم تا چه مدت تاب و توان دارم اما خیلی هم مهم نیست به قولی سر شدم البته موقتی هست چون معمولا بعد از این اپیزود های کوتاه بی حسی یک پنیک اتک وحشتناک بیخ گلوم رو میگیره و جبرانش میکنه به تازگی راهکارم برای مواجهه با تمام بحث ها گذاشتن هدفون و زیاد کردن صدای موزیک یا پادکسته، درسته که ممکنه گوش هارو از دست بدم اما حداقل اعصابم کمتر خراشیده میشهاینجا میگردم و متن های گزینشی و خیلی های دیگه که خدا میدونه از فیلتر نتونسته رد بشه ذهنمو درگیر میکنه همونایی که تونسته به نحوی منتشر بشه رو میخونم و همینپی نوشتی ندارم حتی خود نوشته ای هم ندارمحتی دلیلی برای درخواست انتشار این پست ندارم هیچی هیچ</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند ایران و....</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-iwrf1pwdlkk5</link>
                <description>قدیم تر ها خیلی راحت و مفصل از بعد از نبودنم می‌نوشتم اما الان دیگه انگار نمیشه اگر نبودم همین منو بس که ایرانی بودم حتی اگر قسمت نباشه جان فدای میهن باشم همون بخش اول هم کافیهبه قول همه توی یکی دوروز اخیر به هم وطن بودن با شما مفتخرم و امید که روزی این رنج و غم شما التیام پیدا کنه.</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 22:36:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر/هذیانِ نیمه‌شب</title>
                <link>https://virgool.io/@mahboobehamze.20/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-xlntb3apmwrs</link>
                <description>نشد؛مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزدوگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزدوقتی نمیتونم بگم چمه و مجبورم همه چیز های احمقانه رو محکوم کنم و به نظر بقیه کوته فکر بیامما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیمامید ز هر کس که بریدیم، بریدیمدل نیست کبوتر که چو برخاست نشینداز گوشهٔ بامی که پریدیم، پریدیمگویا دل بنده کبوتر که عرض کنم کفتر جلد شده همه جا پر میکشه از پیشم و در طلب اوست گوشش هم به این حرف ها بدهکار نیستلاف عشق و گله از یار؟! زهی لاف دروغعشق بازان چنین مستحق هجرانندبی انصافیه دیگه خدایی نیست؟!اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلیجوابشو پیدا نمیکنم لابد دوسم داشت دیگههرچند که هرگز نرسیدم به وصالتعمری که حرام تو شد ای عشق حلالتحلالت ولی برگرد جون محبوبت برگردارغوان شاخه همخون جدا مانده منارغوان من شدیاوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمخود شعر گویای احوالهدر رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رودهر بار و هر بارآمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمتبی‌دل و بی‌خودت کنم در دل و جان نشانمتقربونت برم فقط یکم مهربون تر یه ذرههله نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخواند؟(میشه زودتر فردا شه؟)در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا( چقد دیگه؟)ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاندو اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرهاره پنهان بنماید که کس آن راه نداندنه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّدنهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند( نَهِلَد: رها نکند+چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُرتو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند(:)نتونستم به کمتر از این رضایت بدمدلبر آسایش ما مصلحت وقت ندیدورنه از جانب ما دلنگرانی دانستاگه هستی و میشنوی توروخدا مصلحت بدون که تموم شدیمشب به شب قوچـے از این دهڪده ڪم خواهد شد ؛ ماده گرگـے دل اگر از سگ چوپان ببرد!خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستمدسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستمگاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرمبه سَرم می زند این مرتبه حتما بپرمبه خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود....و در نهایت اما عزیز، کاش در روزگار دیگری می‌زیستیمما همگی حیف بودیم....پ.ن: بی هدف صرفا برای تخلیه بار روانی نوشته شده بیشتر شبیه یه هذیان....پ.ن ۲: اگر حوصله و علاقه داشتید بیت مورد علاقه خودتون رو هم بنویسید.</description>
                <category>راوی (سپیده دم؟!)</category>
                <author>راوی (سپیده دم؟!)</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 01:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>