<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محبوبه کهن زاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahbubeko90</link>
        <description>نوشتن شیرین‌ترین اتفاق روزانه من است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:10:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22027/avatar/UPTwmN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محبوبه کهن زاد</title>
            <link>https://virgool.io/@mahbubeko90</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور بی‌ادبی محیط کار را تخریب می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/how-rudeness-affects-our-company-dcturny24klf</link>
                <description>این روزها رفتارهای بی‌ادبانه و بی‌احترامی در سازمان‌ها بسیار شایع شدند و تحقیقات نشان می‌دهد که وضعیت در حال بدتر شدن است. در شرکت‌های آمریکایی یک چهارم کارمندان در سال ۱۹۹۸ گفتند که یک بار یا بیشتر در هفته با آنها بی‌ادبانه رفتار شده است. این نسبت تا سال ۲۰۰۵ به نصف افزایش پیدا کرده و چند سال پیش ۲۵درصد کارمندان گفتند که روزانه شاهد بی‌ادبی در محل کار هستند. این نسبت شاید تقریب صحیحی برای ایران نباشد، اما جریان افزایشی آن را حتی در ایران هم می‌توانیم مشاهده کنیم.بی‌ادبی یک روند رو به رشدقبل از هر چیز اجازه دهید مصادیق بی‌ادبی را مشخص کنیم چون بی‌ادبی فقط استفاده از کلمات رکیک نیست. از نادیده گرفتن و بی‌احترامی‌های کوچک گرفته تا توهین‌های آشکار و پرخاشگری نمود بی‌ادبی است:قطع‌کردن حرف دیگراناستفاده از لحن تحقیرآمیزتمسخر و مسخره‌کردننادیده‌گرفتن نظرات دیگرانپخش شایعات و غیبت‌کردنرفتار گستاخانه و توهین‌آمیزعدم رعایت ادب و احترام در گفتار و رفتارایجاد مزاحمت و آزار و اذیت دیگرانرفتار مغرورانه و خودرأی بودنبی‌توجهی به حقوق و احساسات دیگرانبی‌ادبی چطور یک محیط را ناامن می‌کندکاهش تمرکز: وقتی کسی با ما بدرفتاری می‌کند، ذهن ما درگیر آن اتفاق می‌شود و نمی‌توانیم روی کارهای دیگر تمرکز کنیم. انگار که یک نویز مزاحم در ذهن ما پخش می‌شود و نمی‌گذارد به چیزهای دیگر فکر کنیم. برای مثال، اگر در جلسه کاری کسی به شما توهین کند، ممکن است دیگر نتوانید به صحبت‌ها گوش دهید و مطالب را به خوبی تحلیل کنید.کاهش خلاقیت: بی‌ادبی باعث ایجاد احساس ناامنی و ترس می‌شود. وقتی می‌ترسیم، نمی‌توانیم ایده‌های جدید و خلاقانه داشته باشیم. ذهن ما در حالت تدافعی قرار می‌گیرد و به جای خلق ایده‌های جدید، فقط به فکر محافظت از خودمان هستیم. برای مثال، اگر در یک جلسه طوفان فکری ساده که افراد باید هر ایده‌ای که دارند (هرچقدر ناممکن یا عجیب) را وسط بگذارند، اگر کسی نظرات شما را مسخره کند، ممکن است دیگر نخواهید ایده‌های خود را مطرح کنید.افزایش استرس: بی‌ادبی باعث ترشح هورمون‌های استرس در بدن می‌شود. استرس مزمن می‌تواند تاثیرات منفی زیادی بر سلامت روان داشته باشد، از جمله اضطراب، افسردگی و اختلالات خواب. برای مثال، اگر در محل کار به طور مداوم مورد بی‌احترامی قرار بگیرید، ممکن است دچار اضطراب و افسردگی شوید.کاهش اعتماد به نفس: وقتی کسی با ما بدرفتاری می‌کند، ممکن است احساس کنیم که ارزشمند نیستیم و اعتماد به نفس‌مان کاهش پیدا کند. این احساس می‌تواند باعث شود که از موقعیت‌های اجتماعی دوری کنیم و فرصت‌های رشد و پیشرفت را از دست بدهیم. برای مثال، اگر در جمع همکاران کسی شما را نادیده بگیرد، ممکن است احساس کنید که مورد قبول جمع نیستید.بی‌ادبی و تخریب یک سازمانبی‌ادبی و اثر دومینویی آنرفتار افراد سرایت پذیر است و ما برخورد خود را نسبت به یکدیگر بر اساس شناخت تغییر می‌دهیم. به همین دلیل است که بی‌ادبی درست مانند یک ویروس در فضا پخش می‌شود. وقتی ما شاهد بی‌ادبی دیگران هستیم، ممکن است ناخودآگاه رفتار مشابهی را از خودمان نشان دهیم. به‌عنوان مثال، اگر در یک محیط کاری شاهد رفتار بی‌ادبانه یک مدیر با کارمند دیگری باشیم، ممکن است ما هم با همکاران خود رفتار مشابهی داشته باشیم.بی ادبی و تأثیر دومینوگونه آنچگونه با بی‌ادبی مقابله کنیم؟خودمان مودب باشیم: بهترین راه برای مقابله با بی‌ادبی، این است که خودمان مودب باشیم و با دیگران با احترام رفتار کنیم.آرامش خود را حفظ کنیم: وقتی کسی با ما بدرفتاری می‌کند، سعی کنیم آرامش خود را حفظ کنیم و واکنش هیجانی نشان ندهیم.با فرد بی‌ادب صحبت کنیم: اگر احساس می‌کنیم که می‌توانیم با فرد بی‌ادب صحبت کنیم، سعی کنیم به او بگوییم که رفتارش ما را ناراحت کرده است.از دیگران کمک بگیریم: اگر نمی‌توانیم به تنهایی با بی‌ادبی مقابله کنیم، از دیگران کمک بگیریم. مثلاً می‌توانیم با یک دوست، همکار یا مشاور صحبت کنیم.شرکت خود را تغییر دهیم: اگر در یک فضای کاری بی‌ادبی الگوی رفتاری ثابت آن اجتماع است، سعی کنیم محیط کاری خودمان را تغییر دهیم زیرا این همه اعتمادبه‌نفس شما را در بلندمدت تخریب می‌کند.بی‌ادبی را نپذیریدهزینه بی‌ادبی به‌سختی قابل‌محاسبه است. کارکنان به‌سادگی از این رفتارها رنج می‌برند یا به‌ مرور درصدد تلافی برمی‌آیند. بی‌ادبی مثل یک ویروس ساده، نه تنها افراد را که یک سازمان را فلج می‌کند.جالب اینکه حتی زمانی که طرف صحبت یا رفتار فرد بی‌ادب شما نباشید و فقط به‌عنوان شاهد با آن روبرو شوید هم باز هم روی عملکردتان اثر می‌گذارد.</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 13:35:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک وبلاگ شخصی جذاب بنویسیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/how-to-blog-bzqnxarhi8cw</link>
                <description>دوستان ویرگولی عزیزمسلام و روزگار بخیریک سال از آخرین روز کاری من در ویرگول به عنوان سردبیر گذشته. روزگاری که در ویرگول سپری شد، با همه بالا و پایین‌ها، هنوز هم از بهترین برهه‌های زندگیم حساب می‌شود. همکارانی که هم دوستشان داشتم و هم احترام زیادی برایشان قائل بودم.در سالگرد خداحافظی در ویرگول، قصد داشتم یک بلاگ شخصی در خصوص تجربه‌های یک سال گذشته‌ام به عنوان کپی رایتر بنویسم. متنی که نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. در همین بین اتفاقی به این پیش نویس در بلاگ خودم برخوردم. وقتی متن را خواندم، از اینکه پیش از این آن را منتشرش نکرده بودم شرمنده شدم.پس این متن را که  دین شخصیم به تیم ویرگول و کاربران ویرگول است را قبل از بازگویی تجربیات جدید خودم منتشر خواهم کرد. به این امید که هم در نوشتن بلاگ بعدی به کارم بیاید و هم برای شما مفید واقع شود.ارادتمند تمام ویرگولی‌ها، محبوبه کهن‌زادخداحافظ دلبرما به هزاران دلیل وبلاگ نوشتن را شروع می‌کنیم، اما اجازه دهید که من براساس موضوع آنها را به دو دسته شخصی و غیرشخصی تقسیم کنم. وبلاگ‌های غیرشخصی موضوعات بسیار زیادی را شامل می‌شود و بیشتر مواقع بیانگر تخصص یا دیدگاه شماست. مهمترین آورده این وبلاگ‌ها بدون شک اعتباری است که برای شما در بلند مدت ایجاد خواهند کرد. اما وبلاگ‌های شخصی را به چشم یک افشاگری درونی ببینید. متن‌هایی که بازگوی خاطرات، آرزوها و تمایلات شماست. این متن‌ها به خاطر خود بازگویی‌های نویسنده، بیش از هر چیز به دوست شدن خوانندگان با نویسنده کمک می‌کنند. وبلاگ‌های شخصی گرچه ساده‌تر به نظر می‌رسند، اما  با توجه به اینکه نوع اعترافات شخصی است باید خوب به آنها پرداخته شود. باید در قبال خاطره یا دردی که عنوان می‌کنید همدلی و علاقه مخاطب را جذب کنید.من در این مدت تلاش کردم با مثال‌هایی مشترک، مطلب را توضیح دهم. اما مطمئنم این راهنما همانقدر که به کار یک دانش‌آموز عاشق نوشتن خواهد آمد، به کار یک برنامه‌نویس که در پی برندسازی شخصی است هم خواهد آمد.کوتاه یا بلند فرقی ندارد، مهم ساده نوشتن استبه قول مانی حقیقی در ورود آقایان ممنوع، ما جک خوب و بد نداریم، جک گوی خوب و بد داریم.نوشتن یک وبلاگ شخصی و روایت اتفاق‌های روزمره هر چقدر ساده، اگر جذاب بازگو شود، می‌تواند به یک شاهکار بلاگی منتهی شود. در واقع بهتر است این طور بگویم: این‌که هر لحظه و تجربه‌‌ای چقدر خاص و بامزه یا جالب و متفاوت است، حتما به یک وبلاگ خوب و تاثیرگذار منتهی نمی‌شود.من در این بلاگ سعی دارم توضیح دهم چگونه می‌شود از میان روزمرگی‌های تکراری زندگی، لحظه‌های جذاب و مهم را انتخاب کرد و در یک بلاگ شخصی منتشر کرد.منبع اصلی متن کتاب رها و ناهشیار می‌نویسم رها و ناهشیار می‌نویسم، هنر جستارنویسی، نشر اطرافوبلاگ کوتاه شخصی یا یک کپشن بلندبرای همه‌ی ما پیش آمده که لحظه‌ای با حال و هوای خاص یا عجیب را برای هم تعریف کنیم. اینترنت هم این امکان را برای ما مهیا کرده که راحت‌تر و برای دوستان بیشتری، داستان خودمان را بازگو کنیم. این پست‌ها و بلاگ‌ها نه قصه‌ هستند و نه اینکه با هدف خیلی مشخصی نوشته می‌شوند. در واقع اغلب هدف نویسنده ابراز وجود، یا شاید یک خودافشاگری باشد (مطلبی در حدود ۵۰۰ تا ۸۰۰ کلمه‌).منظورم از این قسم مطلب‌هایی است که فقط یک چرخش احساسی را بازگو می‌کنند، مثل بازگویی خاطرات روز اسباب‌کشی. لحظه‌ای که در مغزتان زمان کش آمده و شما به هزار خاطره در خانه قدیمی فکر می‌کنید و بعد که اسباب‌ها خارج می‌شود خودتان را در یک ساختمان لخت و خالی یافتید. از آن قسم خاطراتی که در جواب «چه خبر؟» دوستتان بازگو می‌کنید. خبری که کمی جنبه سرگرمی دارد، یا شاید برای گرفتن همدردی بیان می‌شود و شاید بیشتر برای خالی شدن خودتان گفته‌اید نه چیزی بیشتر. لحظه‌هایی همین‌قدر ساده و گذرا.کوتاهی را در یک وبلاگ شخصی حفظ کنیدتصور کنید تصمیم دارید همین خاطره ساده را در بلاگ یا کپشن پست خود منتشر کنید. این قسم متن‌ها یک حکایت محدود یا یک خبر ساده هستند، پس تاکید می‌کنم که در مورد متنی کاملا شخصی، خبری و گذرا صحبت می‌کنیم که قرار نیست آورده خاصی جز لذت از خواندن به کسی بدهد.زمانی که شما به بسته‌بندی اسباب خود مشغولید، با توجه به اهمیت آن وسیله، احتمالا به لحظه خرید یا هدیه گرفتن آن وسیله فکر کرده‌اید و در دلتان چیزی جابه‌جا شده است. شما باید یاد بگیرید درخشان‌ترین لحظه‌ها را در میان ساعت‌های معمولی پیدا کنید و به همان بپردازید. شخصی و کوتاه ماندن صحبت شما ارزشمند است. لازم نیست همه جزییات را به میان بکشید. داستانتان را با آب و تاب بیش از حد بی‌اثر نکنید.هرچه موضوع را جزیی‌تر انتخاب کنید، راحت‌تر می‌توانید مطلب را پرورش دهید و اثر بهتری بر خواننده بگذارید. هر چه مطلب کلی‌تر باشد، خواننده ارتباط سطحی‌تری با شما پیدا خواهد کرد، و خودتان مجبور می‌شوید در مورد همه چیز بیشتر حرف بزنید و مطلب را هی کش بدهید.همه‌ی اینها یعنی: شما باید در نوشتن یک متن کوتاه (بلاگ کوتاه یا کپشن) مانند یک پیکرتراش بی‌رحمانه مطلب را بتراشید و خب تراشیدن مطلبی که از دلتان آمده، بی‌درد هم نیست. خیلی از بخش‌های متن از شما خواهش خواهند کرد که حذفشان نکنید، اما حواستان باشد که شما با حرف‌ها و خاطرات بیشتر، تمرکز خواننده را از حرف اصلی دور می‌کنید. پس تا جایی که مطلب بی‌اثر نشود، بی‌رحمانه بتراشید.تازه بدتر از آن اینکه، وقتی نقطه آخر متن را می‌گذارید تازه متوجه می‌شوید در اصل دلتان می‌خواسته چه چیزی را بیان کنید. پس تنبلی را کنار بگذارید و مطلب را از ابتدا ویرایش کنید.وی. اِس. نایپُل می‌گوید:«سوژه‌های بزرگ و درخشان با درام‌های کوچک به بهترین شکل بازنمایی می‌شوند.»در نگارش یک وبلاگ شخصی کوتاهنیاز نیست از زیر عنوان‌ استفاده نکنیداصول پاراگراف بندی را رعایت کنید(بعد از هر ۳ تا ۵ خط حتما یکبار اینتر بزنید)جملات کوتاه را پشت سر هم ردیف نکنیداز عکس شخصی بیانگر موقعیت استفاده کنیدلحظات درخشان را بولد کنیدچطور وبلاگ شخصی بنویسیم؟وبلاگ شخصی بلند، پاسخ یک پرسش درونی استاغلب پرسشی شما را به نوشتن وا داشته است:یا این پرسش خیلی عمیق و فلسفی است مثل اینکه «چرا من نمی‌توانم شاد باشم؟»و یا یک پرسش خیلی جزیی است«چرا پرت کردن جوراب همسرم من را دیوانه می‌کند؟ چرا ترافیک کم نمی‌شود و من همیشه دیر می‌رسم؟ چرا سایت ویرگول آنطور که من می‌خواهم توسعه پیدا نمی‌کند؟»این پرسش اصلی را حین نوشتن اگر بیابید و پاسخ دهید، خواننده بعد از ۱۵۰۰ کلمه از متن با خودش نخواهد گفت: «خب که چه؟»وبلاگ بلند شما هر چقدر هم شخصی باشد باید آنی (دم، لحظه‌ای،...) در خود داشته باشد که شما را تغییر داده است. خیلی از لحظات شاید بزرگ و عظیم باشند، اما آنقدرها هم که فکر می‌کنید تغییری ایجاد نمی‌کنند. اخراج شدن، ازدواج کردن و یا طلاق‌تان ... ممکن است برای خواننده آنقدرها هم معنا نداشته باشد که بخواهید ۱۵۰۰ کلمه شما را بخواند.تقریباً هر کسی که اخراج می‌شود سعی می‌کند چیزی درباره‌اش بنویسد، اما قصه چیست؟ اخراج شدن عصبانی‌تان کرده؟ اما این که تغییر نیست. این اتفاق بزرگ است، اما قربانیِ بی‌عدالتی بودن به پرداخت پیچیده‌ای نیاز ندارد؛ نهایتا شما مانده‌اید، کج‌خلق‌تر، تلخ‌تر و احتمالا ناراحت‌تر.لحظه‌ای مهم و معنادار پیدا کنید و بعد، راهی برای قاب کردن آن لحظه بیابید.حکایت‌های شخصی نقش پررنگی را در زندگی ما بازی می‌کنند، اما هر قدر هم که وقت صرفِ نوشتن‌شان کنیم، همیشه به یک وبلاگ بلند شخصی قابل توجه ختم نمی‌شوند. این‌که دندان مادربزرگتان وسط شام از دهانش بیرون افتاده باشد تا همین لحظه فقط بامزه است، فقط همین: بامزه.این که چهار نفر در یک روز برایتان تولد بگیرند و تا خرخره در کیک غرق شوید هم همین است. شما فقط چیزی را می‌گویید که اتفاق افتاده است. کشمکش این داستان کجاست؟ آیا این چیزی بوده که تغییرتان داده؟یک اتفاق برای اینکه ارزش خوانده شدن داشته باشد و نه اینکه اخبار روزمره زندگیتان باشد باید برای شما روان‌پالایی داشته باشد. اگر اتفاقی شما را تغییر نمی‌دهد و شما را فقط در جایگاه اخبارگو قرار می‌دهد، توقع نداشته باشید اثر بلندمدتی در خواننده بگذارد.شما باید تحلیل‌گر زندگی شخصی خودتان شوید، باید تجربه‌ها را جمع کنید.‌ مثلا اگر خاطره‌های روزانه‌تان را نوشته باشید، می‌توانید از آنها به عنوان مواد اولیه یک وبلاگ بلند استفاده کنید.لحظه‌ای که نامه اخراجتان را گرفتید، با ماشین تصادف کردید و وارد خانه خودتان شدید و دیوارها روی سرتان هوار شد، ممکن است لحظه‌ای باشد که می‌فهمید شما همیشه می‌خواسته‌اید نویسنده شوید نه یک کدنویس. حالا این وبلاگ به ما می‌گوید خشم فروخورده شما از کجا آمده است. حالا منِ خواننده با توی نویسنده همزاد پنداری خواهم کرد.لحظه‌ای که اسباب خانه را دارید سوار کامیون می‌کنید، جعبه چینی شکسته مادرتان را پیدا می‌کنید و به همسرتان فکر می‌کنید و با خود می‌گویید من چقدر با او بد تا کرده بودم و این احتمالا لحظه‌ای است که می‌توانید همسر سابق‌تان را ببخشید. این داستان برای خواننده حرف تازه‌ای خواهد بود تا شاید خودش هم یک بازنگری کلی به رفتارهایش داشته باشد.در نگارش یک وبلاگ شخصی بلند سعی کنیدبنا به هر برش‌ زمانی، از زیر عنوان‌‌های مناسب یا جدا کننده‌های متن استفاده کنیداصول پاراگراف بندی را رعایت کنید(بعد از هر ۳ تا ۵ خط حتما یکبار اینتر بزنید)جملات کوتاه را پشت سر هم ردیف نکنیدبنا به محتوا از چند عکس بیانگر موقعیت‌های مختلف استفاده کنیداز گفتار بزرگان در بخش quote استفاده کنیددر این وبلاگ تلاش کردم اصول نوشتن یک وبلاگ شخصی (کوتاه یا بلند) را بیان کنم. وبلاگ‌های کوتاه اخبار و وقایع زندگی ما هستند که باید ثبت شوند، اما اگر می‌خواهید نویسنده بهتری باشید سعی کنید بتوانید بین وبلاگ‌های کوتاه تسلسل و آن شخصی پیدا کنید، لحظه‌ای که شما را تغییر داده است، بعد از آن می‌توانید یک وبلاگ بلند و جذاب بنویسید که خطی بر زندگی خواننده بگذارد.</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 15:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترفند‌های ساده و شخصی برای تجربه یک خرید اینترنتی خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/pick-right-online-store-hqw0cdtce8jv</link>
                <description>حتی اگر قرار باشد ربات‌ها، هوش مصنوعی همه کارهای ما را انجام دهند، این چت GPT شغل ما را از ما بگیرد و حتی غذای خود را از طریق تیوپ‌های پروتئین دریافت کنیم، فکر نمی‌کنم باز هیچ چیز بتواند لذت گشت زنی در بازار را از ما بگیرد. دنیای امروز شرایط بهتر خرید را  برای افراد کمی گوشه‌گیرتر و احتمالا شکاک‌تری مثل هم ایجاد کرده و حالا می‌توانیم با دور زدن در بین سایت‌های فروشگاهی یک تراپی کامل را تجربه کنیم(البته اگر وسط این کار یادمان نیاید چقدر با سقوط بیچاره شده‌ایم).وجود فروشگاه‌های اینترنتی نه تنها لذت خرید را در هر لحظه ما وارد کرده، بلکه جلوی ضررهای بسیاری را هم گرفته است. خود من حتی در شرایط اضطرار و اجبار هم که باشم، ترجیح میدهم باز سراغ خرید اینترنتی بروم. چرا؟ چون پیش از این همیشه احساس می‌کردم (و البته مطمئنم) فروشنده دیمی و حسب‌حال قیمت می‌دهد، و همیشه درصدد است به هر نحو شده، حتی در ظاهر مشاوری که فقط صلاح من را می‌خواهد، آنچه برای خودش سود ده‌ی بیشتری دارد را به من بیندازد و وقتی با پلاستیک خرید هم بیرون می‌آیم مدام به این فکر کنم که نکند فریب خورده باشم.اما خب، به لطف ذات منفعت طلب هر انسان و هر سازمانی، دیگر حتی نمی‌شود به هر سایت و فروشگاه اینترنتی اعتماد کرد. به خاطر همین یک قیاس کلی بین فروشگاه‌های اینترنتی، تصمیم گرفتم یک مقایسه کلی داشته باشم.کدام آنلاین شاپ را انتخاب کنیم؟خرید کالای دیجیتالاولین خرید اینترنتی من یک موس بود. خرید به شدت لذت‌بخشی که بعد از آن تجربه هرگونه خرید اینترنتی را برایم آنلاک کرد. من از وقتی دستم به خرید اینترنتی و از آن بیشتر گشت‌وگذار در سایت‌های فروشگاهی بازتر شد. به طوریکه با واریز حقوق نوع سرچ‌هام تغییر می‌کرد. کم‌کم حساسیتم بیشتر شد، حواسم را بیشتر جمع کردم و در بهترین حالت هم همیشه گزینه‌های مختلف را چک می‌کنم.اما با اینکه خرید اولم را از دیجیکالا انجام داده‌ام و خودم هم یکی از طرفداران دیجیکالا هستم، همچنین تنوع محصولاتش را هم دوست دارم، اما صادقانه توصیه می‌کنم برای خرید کالا به خصوص کالای دیجیتال تنها به گزینه دیجیکالا بسنده نکنید.در حال حاضر فروشگاه‌های کوچک‌تری مثل مقدادی آی تی که در جدول زیر هم بررسی کردم، در برخی از موارد بهتر از دیجیکالا هستند و گاهی خدمات بهتری هم ارائه می‌کنند. مثلا همین مقداد‌ آی تی  روی بعضی از محصولاتش برای عید تحویل فوری سه ساعت دارد. برای همین در خرید چنین سایت‌های را هم حتما بررسی کنید. (آدرس سایت مقداد آی تی)مقایسه مقداد آی تی، دیجیکالا و اسنپ اکسپرس در چند موردراستی اولین خرید اینترنتی شما چی بود؟خرید لوازم آرایشیپوست بهترین لباسی که هر کدام از ما داریم؛ این جمله را فقط زمانی می‌فهمید که اولین چروک‌های پوستی را روی پیشانی خودتان ببینید و حسرت پوست صاف خودتان را بخورید. پس اگر هنوز این اتفاق برایتان نیفتاده به عنوان یک دوست هزار بار بهتان پیشنهاد می‌کنم مراقب پوستتان باشید و این سبد خرید را جدی بگیرید و اصلا کالای لوکس نشمارید.برای خرید این دسته براساس گشت‌وگذارهایی که در میان سایت‌ها داشتم، اولین گزینه پیشنهادی من قطعا خرید از ترکیه است. اگر فرصت و مجال آن را داشتید که به ترکیه سفر کنید که حتما از فروشگاه‌ مرکزی برندها خرید کنید، اگر هم نمی‌توانید سفر کنید به کانال‌های تلگرامی و پیج‌های اینستاگرامی سر بزنید.فروشگاه‌های اینترنتی ایران در این زمینه کمتر قابل اعتمادند و این روزها هم که محدودیت جنس و برند هم دارند.البته به توصیه دکتر پوستم از ضد آفتاب‌های ایرانی استفاده می‌کنم و خب در این مورد، اغلب سر زدن به داروخانه‌ها را ترجیح میدهم.خرید لباس، پوشاک و کفشبعد از پوست که بهترین پوشش ماست، لباس قشنگ‌ترین اختراع بشریت است که خود من با هر تکه آن می‌توانم به اوج خوشی برسم. صادقانه حتی خریدن یک جفت جوراب هم می‌تواند کل هفته من را بسازد. خرید لباس البته آخرین گزینه‌ای بود که توانستم اینترنتی انجام دهم و دلیل اصلی هم این بود که نمی‌توانستم خودم را در یک لباس تصور کنم و یا در انتخاب سایزم مطمئن باشم. اما به هر حال، اولین خرید پوشاک من از سایتی بود که ترجیح میدهم اسم آن را عنوان نکنم و افتضاحی به بار آمد. دو نفر در مورد محصول نظرات خوبی گذاشته بودند و من هم لباس را سفارش دادم. اما تصویری که تامین کننده از لباس داخل سایت گذاشته بود اصلا جزییات درستی از لباس (بولیز سفید) نبود و پارچه به کل با تصور من متفاوت بود.با عرض معذرت در این مورد هم به نظر من با پیج‌های اینستاگرامی ترکیه‌ای کار کنید. اولین بار که از یک پیج خرید کردم، دختر صاحب صفحه به صورت لایو در فروشگاه چرخید. لباس را  برداشت و با جزییات پارچه برایم توصیف کرد و در کمال تعجب به موقع هم لباس را به دستم رساند.بعد از آن خودم در سایت‌های برند در ترکیه می‌گشتم و از همان فرد می‌خواستم که لباس و یا کفش مورد نظرم را بخرد و برایم بفرست.این نوع خرید برای من اغلب خرید به‌صرفه‌تری هم هست. چون اغلب هم به صرفه‌تر است و هم از اصلی بودن آنها مطمئن هستم. چون خدا را شکر اغلب برندها در ایران شعبه ندارند و یا در بهترین حالت جنس‌های دست‌ چندم برند در آن عرضه می‌شوند.چطور یک فروشگاه اینترنتی خوب را تشخیص دهیمموارد بالا مواردی هستند که تا کنون اینترنتی خریدم و از پیشنهاد هر کدام نسبتا مطمئنم. اما به طور کلی مواردی که در یک سایت فروشگاهی باید مدنظر قرار دهید، به نظرم این موارد هستند:نمودار تغییرات قیمت در زماندر لحظه‌ای هستیم که قیمت الان و الان به طور کلی متفاوت است. شاید روزی هم بیاید که حتی در رستوران فروشنده میز را به لحظه برخواستن شما از سر میز حساب کند، اما با این همه نمودار تغییرات قیمت را همیشه نگاه کنید.مواردی که در فروشگاه اینترنتی باید به آن دقت کنیددر خواندن نظرات کاربران هوشمند باشیدنظر کاربران را درست بخوانید. مثلا ممکن است یکی دو نفر پیشنهاد داده باشند که خیلی محصول خوب بوده است، و یا به کل زیر آب محصول را زده باشند. در همه‌ی موارد سعی کنید نظراتی را بخوانید که با دقت و جزییات بیشتری به شما در مورد محصول یا فروشنده اطلاعات بدهند. اگر سطح زبان انگلیسی متوسط رو به بالایی دارید پیشنهاد می‌کنم در خصوص کالاهای دیجیتال نظرات منتشر شده در سایت آمازون را بخوانید.شرایط خرید قسطی را بررسی کنیدخرید قسطی در زمانه‌ای که امروز همیشه از فردا پولدارتریم، موضوع جدی است. به شما پیشنهاد می‌کنم گزینه خرید قسطی را جدی بگیرید.مثلا همونطور که گفتم یکی از خوبی سایت‌هایی مثل مقدادی آی‌تی همین است که امکان خرید مدل‌های مختلف قسطی مهیا هستند.این پست هم تمام شد و ممنون می‌شوم اگر شما هم فکر می‌کنید نکته‌ای باید به این مطلب اضافه شود، در بخش نظرات باهام در میان بگذارید و اگر مطلب را کاربردی دیدید، به دوستانتان پیشنهاد کنید.ممنون</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 11:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه دیکتاتور شویم؟ خودآموز عملی برای دیکتاتورها</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/how-to-become-a-tyrant-kilifxeinxcs</link>
                <description>خواب‌زدگی، بی‌تفاوتی و یا تمرکز بر روی نیازهای اولیه زندگی؛ هر چه که دوست دارید صدایش کنید. اما ما مردم  در مقابل خیلی از قوانین، اجحاف‌ها، تحمیل‌ها و اتفاق‌ها، همه با هم به خواب رفته بودیم؛ یک خواب جمعی. خوابی که با مرگ یکی از خودمان، زنده‌یاد «مهسا امینی» شکست و به یادمان آورد که تا چه میزان در حقمان اجحاف شده است.آدم از خواب بیدار شده، سرگشته و در عین‌حال تشنه است. تشنه فهمیدن و آگاه شدن.من هم درست مثل همه عطش تمام وجودم را گرفته و هر روز محتاج دانستنم، محتاج دیدن و خواندن. برای همین موضوع سعی کردم بیشتر بخوانم و بیشتر بدانم.در این مدت پادکست‌های خیلی خوبی مثل رادیو مرز و مرضیه رسولی عزیز به من کمک کردند تا اندکی دقیق‌تر به آنچه که بر این کشور گذشته آگاه شوم، اما خب به دلیل فشار و سانسور شدید، منابع کمی برای مرور حادثه ۵۷ وجود دارد. در مقابل برای بررسی وضعیت جهان و دیکتاتوری‌هایی که در این جهان حکمرانی کردند، منابع بهتری می‌شود پیدا کرد. از میان همه مستندها، پادکست‌ها و کتاب‌هایی که این مدت خواندم و یا دیدم به نظرم مستند (How to Become a Tyrant) نتفلیکس سرراست‌تر و ساده‌تر به موضوع پرداخته که تصمیم گرفتم مرور کوتاهی بر آن بنویسم.چگونه دیکتاتور شویم؟مستند «چگونه دیکتاتور شویم» نتفلیکس زندگی و حکومت مستبدان بزرگی مثل هیتلر، استالین، عیدی امین، صدام حسین، قذافی و خاندان کیم را بررسی می‌کند و درس‌هایی که درمسیر دیکتاتور شدن آنها بوده را بیان می‌کند.(مثلا شاید همه‌ی ما زندگی مردم کره شمالی را مسخره کنیم و رفتارشان را احمقانه بدونیم، اما متوجه می‌شویم که ملت کره شمالی هم به تدریج به فلاکت اکنون رسیده، نه یک شبه)این مستند سریالی خوش ساخت، با ریتمی بالا و طنزی تلخ حتما به دلتان خواهد نشست. طنزی که گاهی واقعا شما را سرگرم هم می‌کند، پس فکر نکنید قرار است یک سریال مستند تاریخی خطی ببینید. در ادامه برخی از تاکتیک‌های دیکتاتورها را مرور می‌کنم، باشد که همه‌ی ما یاد بگیریم و یا دست‌کم دیکتاتور را بشناسیم:خودآموز دیکتاتور شدناز خشم مردم استفاده کنیدهیچ حسی به اندازه خشم، مردم را متحد نمی‌کند. به عنوان یک دیکتاتور کافی است تمام دلایل خشم مردم را به سادگی به رویشان بیاورید و نشان دهید که شما آن کسی هستید که دلیل خشم را می‌تواند حذف کند. مثلا به مردم بگویید که سانسور پهلوی باعث شده که فقر گریبان ملت را بگیرد، حالا بعدش کار دیگری کردید، ایراد چندانی ندارد.مردم آلمان هم بعد از جنگ جهانی اول، به خاطر فشار اقتصادی خشم فروخورده‌ای داشتند که هیتلر با سخنرانی‌های غرا بیانشان می‌کرد و همه را دور خودش جمع کرد.یکی از مردم شوید به مردم خود نشان دهید که یکی از آنها هستید. نشان دهید که ساده زندگی می‌کنید و یکی از آنها هستید. مثلا با سماور برقی عکس بگیرید و  با کبریت زیر آن را روشن کنید. موسولینی نقش «پسر آهنگری ساده» را بازی کرد، عیدی امین سوار یک جیپ روباز می‌شد. خلاصه تمام تلاشتان را بکنید تا مردم احساس کنند که شما یکی از خودشان هستید.مردم خشمگین نیاز به قربانی دارندگروه، پیروان یک اقلیت دینی و یا افرادی را انتخاب کنید و با مقصر نشان دادن آنها، اعتماد و حمایت توده‌ها را جلب کنید. خشم مردم باید روی کس دیگری غیر از خودتان خالی شود. در اوایل دهه ۱۹۷۰، عیدی امین صد هزار آسیایی (عمدتاً هندی‌هایی که مالک اکثر مغازه‌ها و مشاغل بزرگ بودند) را به خیانت اقتصادی و فرهنگی متهم کرد و آنها را از اوگاندا اخراج کرد. هیتلر عامل بدختی مردم را یهودی‌ها نشان داد و خب مردم خوب توانستند انتقام بدبختی‌هایشان را از آنها بگیرند.شما هم می‌توانید در مورد زنان و شیوه پوششان حرف بزنید و تمام بدبختی‌های جهان را زیر سر آنها بدانید. بی‌آبی، بی‌پولی، گرونی، حتی زلزله و یا آوار شدن ساختمان همه و همه؛ بدبختی مردم زیر سر زنان و پوششان است، چرا که نه!زن، زندگی، آزادیهمه چیز را سانسور کنیددور مغز مردم قاب ببندید، شما به عنوان دیکتاتور نباید هرگز حتی اجازه دهید که کسی زمزمه مخالف سر دهد و یا سوی مخالف نگاه کند. فکرشان، صدایشان، رابطه خانوادگی‌شان، همه باید تحت اوامر شما باشد. باورتان بشود یا نه، حتی شرلوک هلمز در اتحاد جماهیر شوروی ممنوع شد، شاید به این دلیل که دولت نمی‌خواست شهروندانش را به خطر بیندازد که افراد فردگرا و منتقدانه فکر کنند.اعتماد را در جامعه بکشیدمثلا به ملت پیامک دهید که همسایه و یا حتی فرزند خودشان را لو دهند، چه خیال؟ اعتماد را در جامعه بشکنید تا متحدین خودتان را بتوانید تقویت کنید. استالین حتی قهرمانان انقلاب روسیه را در بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ کشت. منطق رهبر شوروی این بود: «اگر شما ۱۰۰ نفر را بکشید و فقط ۱ نفر از آنها دشمن مردم باشند، نسبت بدی نیست.»مغز جوانان را شستشو دهیددیکتاتورها جوانان تحصیل کرده نمی‌خواهند. آنها افراد حرف گوش کنی می‌خواهند که به اندازه کافی در مشاغل ساده برایشان کار کنند تا برای دیکتاتور و دوستانش پول تولید کنند. به همین دلیل است که هر دیکتاتوری بر دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی، نظارت شدید دارند و برای حبس افکار کلی زحمت می‌کشند.بگذارید مردم گرسنه بمانند گرسنگی و فقر شاید ظالمانه ترین ابزار در زرادخانه دیکتاتورها باشد. منطقش هم ساده است. آدم گرسنه نمی‌تواند با شما مقابله کند. چین و اتحاد جماهیر شوروی هر دو شاهد قحطی‌های وحشتناک در رژیم‌های مائو و استالین بودند. کیم جونگ ایل هم با گرسنگی کره شمالی را به زانو در آورد.راستی از اوضاع دلار چه خبر؟ یک شانه تخم مرغ می‌توانید بخرید و یا هر روز اندازه جیب‌تان کوچک‌تر می‌شود؟</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 17:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتصاد استقامتی دختری با رویای مستقل بودن</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/my-saving-solution-iw4ig9ypo9qs</link>
                <description>نمی‌دونم این داستان رو دقیقا کجا خوندم و یا از کی شنیدم، اما حکایت داریم که یه روز یه آقایی، داشته از شهری  رد می‌شده که می‌بینه بالای یه ساختمون کسی گیر افتاده و نمی‌تونه پایین بیاد. مرد به افرادی که دور ساختمون جمع شده بودن می‌گه  برید و طنابی بیارید و اونا هم سریع یه طناب بلند پیدا می‌کنند.آقاهه طناب رو برای اون بیچاره بالا می‌اندازه و ازش می‌خواد که طناب رو محکم دور خودش بپیچه و گره بزنه. سپس از افراد پایین ساختمان می‌خواد که با تمام توانشون طناب رو بکشند.مرد از ساختمان پرت می‌شه و می‌میره. همه سر مرد فریاد می‌زنند آخه این چه راه‌حلی بود تو دادی؟ مرده می‌گه من برای هر کی تو چاه گیر کرده بود همین کار را کردم و جواب داد، نمی‌دونم چرا اینجا اینطور شد.این حکایت رو نقل کردم  تا درباره تجربه خودم تو سرمایه‌گذاری و قلک (پس‌انداز) جدیدم قلک دیجیتال بلوط صحبت کنم.مستقل شدن زنان از رویا تا عمل مادر من همیشه پس‌انداز خوبی داشت و به راحتی می‌تونست هر چی که چشمش می‌گیره رو بخره و یا حتی در شرایط اضطراری، کمک بابام بشه. راه حلش هم ساده بود، از پولی که روزانه کنار می‌ذاشت هر چی که باقی می‌موند رو شب تو یه جعبه ذخیره می‌کرد و سر فرصت می‌رفت یه تکه طلا برای خودش می‌خرید.چون این روش همیشه برای مادرم جواب بود، من هم با همین رویه شروع به پس‌انداز کردن حقوقم کردم. اوایل هم همه چیز خوب پیش می‌رفت. خریدن گوشی جدید و یا لپ‌تاپ با یک پس‌انداز چند ماهه، ساده به نظر می‌رسید و حتی همون اوایل  رویای خرید پراید رو هم داشتم.اما شرایط به همین سادگی پیش نرفت. متاسفانه حقوق من نتونست با رشد سریع طلا همراه بشه. پراید هم که قیمتش مثل شلنگ آتش‌نشانی رم کرده بود، دور از دسترس‌تر می‌شد.با این حال تا مدت‌ها راه‌حل من همون بود و خدایی ثبات قدم خوبی داشت. پس با فواصل بیشتری، طلا رو در قطعه‌های کوچکتری می‌خریدم و پس‌انداز می‌کردم.با اینکه خود این فکر خیلی اشتباه نبود، اما مشکل سر این بود که برنامه‌ریزی‌هایم با یه تغییر گفتمان حکومتی از بیخ و بن تغییر می‌کرد. خیلی ساده آخر ماه به جای یه سکه کامل می‌تونستم یه نیم سکه بخرم و بعد کم کم توانم به ربع سکه و بعد هم نیم ربع سکه کاهش یافت.با اینکه مقابل وضعیت ریال داشتن سرمایه‌ای مثل طلا قابل اعتمادتر بود (و هست) اما این پس‌انداز تنها یه پس‌انداز مطمئن بود که در مقابل تورم داخلی رشد قابل توجهی نداشت و نداره.بالاخره یه روز به خودم اومدم و دیدم پلن همیشگی مامانم واقعا دیگه جواب نیست.پس تصمیم گرفتم وارد دنیای کریپتو کارنسی بشم و کمی ریسک کنم. یعنی تصویری که پیش روم بود، نشون از رشد عجیب و غریب بیت کوین بود و همه دوستام با خوشحالی از داخل واگن‌هاش برام دست‌ تکون می‌دادن و من جا مونده بودم..پس اول یه بخش کوچکی از پس اندازم رو وارد اتریوم و چندتا ارز دیگه خریدم.کمی که گذشت دیدم همچنان نمودارها صعودییه و من با همه اطلاعات کمم، با راهنمایی دوستان به گنج رسیدم. من هم تصمیم گرفتم چیزی حدود دو سوم پس‌اندازم رو وارد این دنیا کنم. از حق نگذشته، روزهای اول به قدری رشدش خوب بود که با خودم می‌گفتم انقدر محتاط نباش دختر، می‌بینی که همه چیز عالیه. نترس.اما خدا را شکر انقدر ترسو بودم که دست نگهدارم.تا اینکه تو یه روز یا شاید یه هفته (درست یادم نیست) بیتکوین از ۶۰ هزار تا ۴۵ هزار تا سقوط کرد. دنیا پیش چشمم سیاه شد. دوستام اصرار کردن که در مقطع حساس کنونی دست بهشون نزن و من منتظر موندم. اما این سقوط از سقوط ریال هم بدتر شد و بیت‌کوین تا ۲۰ هزار تا پایین اومد.بعد از ناراحتی که واقعا به هفته نرسید تصمیم گرفتم رو چیزهای بهتری سرمایه گذاری کنم و کلا به دنبال روش‌های سرمایه‌گذاری معقول‌تر،و کم ریسک‌تر باشم.حالا  راه حل‌های خودم رو باهاتون به اشتراک می‌گذارم  و ممنون میشم اگر شما هم بتونید راهنماییم کنید.روش‌های سرمایه‌گذاری و پس‌انداز در شرایط سقوط ریالبا راهنمایی اهلش وارد بورس بشید (پیشنهاد من قلک دیجیتال بلوطه)حتما یادتونه که چند سال پیش بورس چطور به سهام‌داراش رکب زد، اما با این حال امسال سال خوب بورس بوده. انقدر خوب که مثلا شرکتی مثل داتین، میاد روی اپلیکیشنی مثل بلوط سرمایه‌گذاری می‌کنه.منم که حالا نگرانی‌های مالیم داره هی هر روز بزرگتر میشه به بورس برای یک سرمایه‌گذاری جذاب فکر کردم، اما خب چون سرمایه چندانی نداشتم، خیلی جسارت فکر کردن به این بازار را نداشتم.حالا اما به توصیه دوستم با قلک دیجیتال بلوط آشنا شدم و خب‌ چون شانس این رو هم دارم که با مقدار پول خیلی کمتری توی این قلک دیجیتال سبد سهامی داشته باشم، به عنوان راه‌حل جدید باهاش کار می‌کنم. اینجا می‌تونید سود سرمایه گذاری‌تون رو ببینید (البته فرآیند ثبت نام سجام را باید حتما طی کنید، اما راحت‌ترش کردند).مزیت قلک دیجیتال بلوط این هست که اولا اپلیکیشن داره، و برای آیفون هم وب اپ داره. دوم سیستم بلوط طورییه که نمی‌ذاره پس‌انداز کردن رو فراموش کنید، یعنی در واقع تو اپلیکیشنش تعریف می‌کنید که روزانه، هفتگی و یا ماهانه یه مقداری از پولتون را وارد قلک دیجیتالتان بشه.(اگه مثه من کمی شلختگی مالی داشته باشید، میدونید چقدر این امکان مزیته)بعلاوه برای اینکه روزانه از ارزش پول شما کم نشه (با درود فراوان بر تدبیرهای ارزشمند نظام) می‌تونید تعریف کنید از همان قلک دیجیتالتون (حتی خیلی کم) به صورت خودکار سهام یه سری صندوق‌های سرمایه‌گذاری خریداری بشه.قلک دیجیتال بلوط قسطی خرید کنیدمن از قسط و بدهی واقعا تا مدت‌ها بیزار بودم (اینم یکی از اون ترس‌های خونوادگیمون بوده) اما در وضعیتی هستیم که کالای امروز بهتر از نقد فرداست. پس اگر چیزی رو نیاز دارید و توان خریدنش رو ندارید، دنبال خریدن اقساطیش باشید. من تونستم با قسط ماشین بخرم، هر چند استرس‌های زیادی را هم تحمل کردم و تفاوتش با نقد زیاد بود، اما پشیمون نیستم.تا حالا کسی را دیدید از خرید قسطی پشیمون بشه؟روی طلای وجود خودتان سرمایه‌گذاری کنیداینو جدی می‌گم. شعار نبینیدش. مهمترین سرمایه‌ی آدم، خودشه. هر چه مهارتتون بیشتر شه حقوق بهتری می‌توانید درخواست کنید و تازه اگه یه کم هم این مهارته ناب و خاص باشه. شانس بیشتری خواهید داشت.پس نیاز نیست همه برنامه‌نویس باشیم مثلا.می‌دونم الان هر دوره‌ی حرفه‌ای خدا تومن هزینه داره، اما بهش به چشم سرمایه‌گذاری بلند مدت نگاه کنید.و راستی!کلاس حضوری رو هنوز به آنلاین ترجیح می‌دم چون فرصت نتورک بیشتری خواهید داشت.دنیای رمز ارزها خوبه، فقط جای قمار نیستبا اینکه می‌دونم خودم به شخصه توی این فضا اشتباه کردم، اما صادقانه اگه کمی زودتر وارد شده بودم و اطلاعاتم بیشتر بود، ضرر کمتری می‌کردم. اما الآن هم که به نمودارها نگاه می‌کنم متوجه می‌شم واقعا ارزش ریسک رو داشت. برای همین هنوز هم بخشی از پس‌اندازم رو گذاشتم تو بازار رمزارزها، اما به دلایل شخصی که متنفرم از نگاه کردن به اعداد و ارقام، به توصیه چند تا آدم واقعا حرفه‌ای کریپتوهای مشخصی خریدم و هنوز یک سهمی از حقوقم رو تو این دنیا وارد می‌کنم.البته همیشه هم با خودم میگم این دنیا خیلی شبیه به قماره، یه روز کریپتوها رشد می‌کنند و ی روز ممکنه بدجوری بریزند. در هر دو حالت حق نداری و نباید هیجانی بشی.الکی مثلا این دلار و سکه‌ها مال منههمچنان طلا و ارز بخریدطلا و ارز شما را پولدار نمی‌کنه، فقط یه مدت کوتاهی از هزینه‌ها پیشی می‌گیرید، اما به عنوان سرمایه گذاری نمیشه روش حساب کرد. اما حتما بخشی حتما از حقوقتان را شمش ۲۴ عیار و یا اگر شد دلار بخرید. هر چند برای دومی خیلی محدودیت‌های زیادی وجود داره.راستی الان که شما این پست رو می‌خونید یعنی دلار چنده؟در انتها این رو اضافه کنم کهدر این شرایط انتظار معقول داشته باشیددر دورانی زندگی می‌کنیم که بحران‌ها روی بحران‌ها سوار می‌شند. اصلا بعید نیست که فردا یه اتفاقی در حد جنگ رخ بده و همه چیمون رو از دست بدیم. پس نا‌امیدی طبیعیه، اما بهش اجازه ندید که حاکم بر زندگیتون بشه. من برای خرید قسطی ماشین فقط به خاطر یک هفته دو دل شدن، مجبور شدم برای پول پیش پرداخت به دیگران رو بزنم و این خودش در نوع خودش سرافکندگی بود. پس اول خودتون رو سر همین دو دل شدن‌ها شماتت می‌کنید که چرا فکرش را نکرده بودم اما قبول کنید که فقط ارزش پس‌اندازتون رو هم حفظ کنید به اندازه کافی معجزه است.همه این موارد چیزهایی بود که من از این ور و اون ور شنیدم و می‌تونستم با کسی به اطمینان به اشتراک بگذارم. شما هم قطعا راه‌حل‌های دیگه‌ای به ذهنتون می‌رسه و من ممنون میشم که تو بخش کامنت‌ها بهم کمک کنید.</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 12:24:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لازم نیست برای درخت کاشتن درخت بکارید، بنویسید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%AF-lrduki8dep4t</link>
                <description>آتش سوزی استرالیا را به خاطر دارید؟تصاویری دردناک، تلخ و متاثر کننده از کوالاها، کانگوروها و تمامی حیوانات بی‌پناهی که خانه و کاشانه‌شان به آتش کشیده شده بود.استرالیا دور بود، کشوری دور در قاره‌ای دور، در نیمکره‌ای دیگر.حالا بیایید آتش سوزی زاگرس را مرور کنیم، یک خبر تلخ، میان موج اخبار تلخ کرونا. تلخ بود اما نه آنقدر تلخ که کوالای سوخته‌ و بی‌پناهی رو به تصویر بکشد. در واقع آنقدر تلخ بود که خطابه سر کنیم و بدانیم «زیر سر خودشان است». یک زیر سر خودشان است همیشگی که انگار آبی است بر روی آتش درونی‌مان!نقش رسانه در بزرگنمایی و کوچکنمایی حوادث را متوجه هستید؟زاگرس با تلاش و همت مردم محلی و گروه‌های محیط زیستی نجات یافت. گروهی که حتی ملزومات اولیه‌ای مثل جعبه‌ی کمک‌های اولیه نداشتند، و یا فقط آنقدر بنزین داشتن که خود را به محل حادثه برسانند و نه برای برگشتن. زاگرس نجات یافت، اما نه برای همیشه!امسال بر خلاف سال گذشته سال خشکسالی، رضا ساکی گزارش داد که تنها یک میلیمتر بارندگی در لرستان داشتیم و این یعنی انبار باروت آماده انفجار است.حالا من و شما به عنوان ویرگول، چون ویرگول نه رسانه که یک بستری اجتماعی برای همه ماست وظیفه‌مان چیست؟ما از این موضوع متاثر شدیم و آرزو داشتیم در حد وسع و توان خودمان قدمی برداریم. باید به صحنه آتش‌سوزی می‌رفتیم؟ نه! بیشتر ما نمی‌توانستیم در آن بلبشو کمکی بکنیم و حتی حضورمان برای گروه نجات حتی خود یک دردسر دیگر می‌شد. اما حالا و اکنون در حد وسع و توان خودمان در ویرگول می‌توانیم کاری کنیم. در زمان آتش‌سوزی و تب‌وتاب آن، تمام توجه‌ها بیشتر به خاموش کردن این داغ بود تا آموزش. در فرآیند دعوت از کاربران و فعالان محیط‌‌زیستی دانش ما بیشتر هم شد. به لطف افرادی که به اندازه لطفشان دیده نشدند، مسیری که در آن قرار گرفتیم برای ما روشن‌تر شد.درخت‌کاری با تمام اینکه در کلام خوب به نظر می‌رسد، اما اگر در جای مناسب و با شرایط درست صورت نگیرد حتی می‌تواند به خشکسالی منجر شود . گرچه همچنان مصر هستیم که درخت بکاریم، اما قصد داریم لطف زمین را به همدیگر یادآوری کنیم، مراقبش باشیم و آماده آتش‌سوزی‌های آتی باشیم (که با توجه به خشکسالی امسال چندان هم غریب نیست). همراه هم می‌نویسیم تا آماده‌ی بدترین‌ها باشیم، گرچه آرزوی بهترین‌ها را داریم!  </description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 10:55:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضور انسان آبادانی است.</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ud9boadn162l</link>
                <description>شبکه‌های امیددر آستانه سالی که زمین علیه انسان قیام کرد تا این موجود حریص را به زانو درآورد، ما جهان جدیدی را از دل گوشی‌های همراه خود ساختیم تا در این عصر سرما در کنار هم بتوانیم گرم بمانیم.مانوئل کاستلز  (جامعه شناس اسپانیایی از نظریه پردازان علوم ارتباطات و نویسنده سه گانه مهم عصر اطلاعات) در کتاب خود با نام «شبکه‌های خشم و امید» چنین می‌گوید:در حاشیه جهانی که به آستانه ظرفیت خود برای زندگی انسان‌ها در کنار هم و سهیم شدن زندگی با طبیعت نزدیک می‌شد، افرادی دوباره گرد هم آمدند تا اشکال نوینی از ما بودن، مردم بودن، را تجربه کنند. در آغاز تعدادی اندک بودند، صدها تن به آن‌ها پیوستند، سپس شبکه‌ای از هزاران تن ایجاد شد و آنگاه میلیون‌ها تن با صداها و تمنای درونیشان برای امید از آن‌ها حمایت کردند.»زمانی که زمزمه کرونا از چین به گوش می‌رسید، هیچ کدام از ما چنین سرنوشت حیرت‌انگیزی را برای جهان نمی‌توانستیم تصور کنیم. برای خود من، زمانی که از سفری به ایران بازمی‌گشتم و مسافر چینی را می‌دیدم که در اتاقی مجزا قرنطینه شده، تمامی قاب پیش چشمم چیزی شبیه به یک شوخی بود. یک فرمالیته اداری که خب لبخند و همهمه‌ی ماموران سردرگم گمرک هم گواه همین حس بود.از زمان اعلام دیده شدن موارد کرونایی، تا اعلام کشته شدگان هنوز داستان کرونا شبیه به یک شوخی به نظر می‌رسید. تا اینکه با خبر قرنطینه عمومی از خواب غفلت برخواستیم. اغلب ما دورکار شدیم و حالا شروع روز یک سردرگمی کامل بود.از خواب برمی‌خواستیم اما امیدی برای جدا شدن از رختخواب نداشتیم. هوای مطبوع اسفندی به یک التماس درونی برای پیاده‌روی دامن می‌زد، اما توییت‌ها اخطاری بود از اینکه هر کس که این قرنطینه را نادیده بگیرد و بشکند، از ما(نسل انسان) نیست. شبکه‌های انسانی به کمک گوشی‌های همراه شروع به فعالیت کرد. دنیای مجازی به دنیای واقعی دست یاری داد و از گوشه و کنار جهان سیل پیام‌های امیدبخش جریان یافت.ویدیوهای دورکاری و حتی تمرین‌های درون خانه ، مثل تمرین تیم واترپلو که می‌دیدیم کسی توپی واقعی را در حیاط واقعی خانه خود به صورت مجازی برای دوست خود پرت می‌کرد و او در وان حمام واقعی خود توپ را مجازی برای دوستش در هال خانه‌ می‌انداخت... و یا ویدیوهایی مثل دورکاری تیم پونیشا که کاغذ نامه‌ای را میان هم پاس کاری می‌کردند، به همراهانشان یادآوری می‌کرد که هنوز زندگی هست و ادامه دارد.این شبکه‌های انسانی کار را فراتر هم بردن، فرای بودن انسان!انسانما تصمیم گرفتیم که از طریق اسکرین‌های کوچک گوشی‌هایمان به هم آموزش دهیم. هر روز سمینارها، گفتگوها و پنل‌های تخصصی در فضای  ایوند و ایسمینار جریان داشت. هر روز تمرینات ورزشی در اتاق‌های کوچکمان همراه با صدها تن دیگر جریان داشت و ارتباطاتی ساخته شد که ما را بیش از پیش به هم نزدیک‌‌تر ساخت. مکتب‌خانه و فرادرس دوره‌های خود را رایگان و یا ارزان در اختیارمان قرار دادند تا حسرت یادگیری در زمان‌های خالی ما را پر کنند.کار به جایی رسید که لایو اینستاگرام از شوهای تلویزیونی هم پیشی گرفت. ما برای دیدن تصویر انسان حریص بودیم، پس هر روز برنامه‌های جدیدی اکران شد. افراد واقعی زندگی خود را به صورت مجازی در قرنطینه به تصویر می‌کشیدند، گروه‌های موزیک کنسرت‌های آنلاین اجرا می‌کردند و مردم از سراسر جهان به هر طریق که می‌توانستند کنار هم گرد آمدند؛ از یوگا تا آشپزی. این بار نزدیک‌تر، این بار صمیمی‌تر! اکران‌های عمومی فیلم‌ها به طور رسمی در نمایش‌های خانگی و یا سینما ماشین‌ها رخ داد و حتی مراسم‌های دعاخوانی و سینه‌زنی با در پس اسکرین‌ها در جریان بود.امیددر سالی که دوری بهترین حمله بود، بودند کسانی که از جان و دل در کنار مردم ماندند؛ کسب‌وکارهایی که مجازی بودند، اما واقعی ایستادند. فروشگاه‌هایی مانند دیجی‌کالا، اسنپ و هزاران فروشگاه آنلاین از مدیران تا پیک‌های موتوری کنار ما ماندند تا مایحتاج زندگی جدید فاصله‌دارمان را تهیه کنیم. رانندگانی، مانند راننده‌ی تپسی آقای مکوندی، با بودنشان دلمان را شاد کرد. فیلیمو و نماوا سرگرمی را به خانه‌های ما آوردند. طاقچه، نوار و فیدیبو کتاب‌ها را در دسترس‌ قرار دادند و در زندگی جدید جای خود را پیدا کردند. و ما در ویرگول ارتباط انسان را بیش از هروقت دیگری ارج نهادیم. ما ایستادیم تا  حال خوبمان را بهم هدیه دهیم، حرفهای مگوی زنانه خود را با هم به اشتراک گذاشتیم، ترس و امیدمان را از تجربه‌ی سربازی مرور کنیم، ما همراه با هم در مورد بهترین وسیله حمل و نقلی که این روزها می‌توانستیم با آن سر کنیم را بررسی کردیم و تلاش کردیم در کنار هم کمک کنیم ایمن‌تر برانیم و در پس «رکاب سفید» شادی را برای کودکان خانه امید به ارمغان آوردیم. ما در ویرگول کتاب‌هایمان را با هم به اشتراک گذاشتیم تا «تو هم بخوان»ی و حالا روایت زیست پس این اسکرین‌ها و این شبکه‌های ارتباطی را بررسی می‌کنیم تا همه با هم بهتر بتوانیم زندگی کنیم.پس تو هم بیشتر بگو از این روزهای کمتر معمولی!«روایتگرباش»!رکاب سفیدکاستلز خوب می‌دانست که انسان، این حیوان اجتماعی، راه خود را برای ابراز احساساتش پیدا خواهد کرد و از خشم و امید خود دنیایی خواهد ساخت برای با هم بودن.در قسمتی دیگری از کتاب می‌خوانیم:«ترس، اضطراب را بر می‌انگیزد که باعث دور شدن یا اجتناب از خطر می‌شود. ترس از طریق به اشتراک‌گزاری و همدلی با دیگران در یک فرایند کنش ارتباطی مغلوب می‌شود. آنگاه عصبانیت غلبه می‌کند که به رفتار خطرپذیر منجر می‌شود. هنگامی که فرایند کنش ارتباطی، کنش جمعی را بر می‌انگیزد و تغییر عملی می‌شود، نیرومندترین هیجان مثبت حاکم می‌شود:بنابراین تغییر اجتماعی از کنش ارتباطی منتج می‌شود که شامل اتصال بین شبکه‌های عصبی مغز انسان‌هاست که بر اثر سیگنال‌های صادر شده از محیط ارتباطی از طریق شبکه‌های ارتباطی برانگیخته شده‌اند.»</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 19:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند فراز از زندگی خسرو آواز ایران؛ محمدرضا شجریان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-jpmvn1cscbky</link>
                <description>محمدرضا شجریان ، طرح از بزرگمهر حسین پوردر رثای بزرگی خسرو آواز ایران سخن‌ها بسیار است، اما هیچ یک به اندازه‌ی دانستن فراز‌های زندگی شجریان ما را به او نزدیک‌ نمی‌کند. این متن، رونوشتی از سه فراز از پادکست جعبه منصور ضابطیان است، که به اجازه خود او تهیه شده است.اینکه ما اهل چه موسیقی باشیم، اینکه نگاه و سویه سیاسی‌مان چه هست و اصلا قبول داریم که هنرمندان باید موضع‌گیری‌های سیاسی اجتماعی داشته باشند یا نه و اینکه اصلا به فرهنگ این کشور دلبستگی داریم یا نداریم، هیچ کدام دلیل نمیشه که واقعیت را نپذیریم یا در مقابل آن موضع بگیریم. گذشته، کارنامه و رفتار حرفه‌ای بعضی از آدمها چنان تبدیل به واقعیتی انکار ناپذیر شده که همه بر تاثیرگذاری و اهمیت‌شان اتفاق نظر دارند حتی اگر این واقعیت را دوست نداشته باشند. جعبه در این قسمت درباره یکی از  واقعیت های هنر و فرهنگ ایران است، درباره واقعیتی به اسم محمدرضا شجریان.شادروان محمدرضا شجریان، در نوجوانیفراز اول: شجریان قاری کوچکخودش می‌گوید از زمانی که به یاد دارد در جلسات قرآن در مشهد رفت و آمد داشته است و در جلسات آدم‌هایی را می‌دیده که از همان کودکی می‌فهمیده صدای خوشی دارند و دلبسته صداهای آنها می شده، هرچند پدربزرگ و پدرش نیز خود صاحب صدا بودند. خاطره‌ای از شجریان درباره‌ی همان سال ها:پدرم شبهای ماه رمضان مناجات می کرد، من بچه بودم وهنوز مدرسه نمی رفتم. یه شب من اینقدر دگرگون شده بودم گریه می کردم. مادرم آمد و گفت چی شده؟ گفتم که بابا دارند می‌خونند، من گریه‌ام گرفته. گفت واه، چه غلطا بگیر بخواب!چند سالی طول می‌کشد که شجریان خود به یک قاری خوش صدا تبدیل مشود. وقتی رادیو مشهد در سال ۱۳۳۲ و بعد از یک وقفه ۲ ساله بازگشایی می شود، شجریان کوچک هم پایش به رادیو باز می شود البته با اجازه پدر و به عنوان یک قاری نوجوان.فضای مذهبی خانه شجریان‌ها نه تنها اجازه ورود و شنیدن صدای هیچ سازی را نمی‌دهد بلکه آواز را هم چندان نمی‌پسندند، از همین رو وقتی شجریان ۲۶ ساله در نیمه دهه ۴۰ به تهران مهاجرت می کند تا در فضای موسیقی پایتخت فعالیت کند، نام خود را به «سیاوش بیدکانی» می‌گذارد تا راز او از پرده بیرون نیفتد و پدر چیزی از این ماجرا نفهمد، اما سرانجام پدر از راز و آگاه می‌شود و صدای آواز او را شریف می‌داند و می‌پسندد.پدر بعدها از او می‌خواهد در کنار نوارهای آواز و تصنیفی که می خواند، یک نوار هم از قرائت قرآن خود به بازار دهد، اما او بنا به دلایلی که خود در باره آنها سخن‌ها می گوید از این کار سر باز می‌زند:پدر در طول این سالیان به من می‌گفت یه نوار قرآن هم بده من رعایت می‌کردم می‌گفتم مردم میگن این چیه؟ اون چیه؟ و اینها با هم دیگه نمی‌خونه. اما بعد که پدرم فوت شد. من حس کردم که خیلی بدهکارم به پدرم. اینکه گفتم از همه چی گذشته یک نوار قرآن هم من می‌دم.و حاصل می شود  دو آلبوم به یاد پدر یک و دو که در آن قرائتی از سوره‌هایی قصص، نمل ، انعام و فتح را می‌توان شنید.ربنا، بزرگمهر حسین‌ پورداستان ربنایکی دیگر از فعالیت‌های مذهبی و البته چالش برانگیز شجریان خواندن ربنایی بود که ماه‌های رمضان ایران بدون آن چیزی کم دارد، حتی در این سال‌ها که پخش آن از رادیو تلویزیون ممنوع اعلام شده است .تاریخچه ربنا به سال ۱۳۵۸ بازمی‌گردد، وقتی که در آستانه ماه رمضان آن سال شجریان به درخواست رادیو تلویزیون ماموریت می‌یابد مناجات‌هایی را با صدای خوانندگان مذهبی جوان ضبط کند. وی نمونه‌ای از کار را می‌خواند و خوانندگان را هم رهبری می‌کند که چگونه بخوانند و بعد همه‌ی نوارها را در اختیار مدیران سازمان قرار می‌دهد و خود در اعتراض به شرایط جدید موسیقی از رادیو تلویزیون قهر می‌کند اما در کمال تعجب در نخستین شب ماه رمضان آن سال صدای خود را از رادیو می‌شنود دعایی که تا سال‌ها لحظات پیش از افطار مردم روزه‌دار را رنگی دیگر می‌داد و تا سال‌ها بعد که پخش آن به دلایل سیاسی ممنوع اعلام شد، مهمترین نشانه ماه رمضان بود.برنامه رادیویی گلهافراز دوم: شجریان گلهابرنامه رادیویی گل‌ها را می توان آبرو و اعتبار موسیقی سنتی ایران دانست. گلها، نخستین بار در سال ۱۳۳۵ با نام گلهای جاویدان و به همت داوود پیرنیا در رادیو ایران تولید شد و چندی نگذشت که برنامه های: گلهای رنگارنگ، یک شاخه گل، گلهای صحرایی و برگ سبز نیز به آن اضافه شد. گلها آمیزه ای از اشعار نغز و کمتر شنیده شده تاریخ ادبیات ایران که به دکلمه و آواز به گوش علاقمندان موسیقی می رسید و در کنار آن می‌شد تصنیف‌های شریفی راه هم شنید. پیرنیا برای گلها جمعی از برگزیده ترین استادان موسیقی را گرد هم آورد: ابوالحسن صبا، علی تجویدی، احمد عبادی، مرتضی محجوبی، عبدالله جهان پناه، لطف الله مجد، رضا ورزنده، حسین تهرانی، جلیل شهناز، علی اصغر بهاری، حسن کسایی، پرویز یاحقی، جواد معروفی، فرهنگ شریف و بسیاری دیگر.ده سال پس از پخش نخستین برنامه‌ی گلها حالا در سال ۱۳۴۵ پیرنیا جوان تازه از شهرستان آمده ای را ملاقات می کند که او را به تحسین وا می دارد ماجرای این دیدار را از زبان شجریان بخوانید:من هم توی شورا امتحان دادم، هم رفتم پیش مرحوم پیرنیا. دوستی داشتم به نام حسین محبی، ایشون از اپراتورهای قدیم رادیو بود. ایشون به من گفت منو می‌برند پیش مرحوم پیرنیا. تابستون بود، تابستون ۴۵، ما را آورد دم رادیو و اینها. به یکی از دوستان گفت بیا واسش ساز بزن. نوازنده‌ها برگشتن گفتن اینا که از شهرستان میاند فالش می‌خونند و از اینا، خلاصه یکیشون اومد، سیروس حدادی که فلوت می‌زد. سه گاه زد و منم خوندم، حسین نوار رو برداشت و رفتیم پیش پیرنیا. پیرنیا هم یه اتاق کوچکی داشت داخل همون استودیو گلها، عینکم زده بود و مشغول کار بود. ما اومدیم تو، واستادیم تا اجازه بده بشینیم. بعد از نیم دقیقه گفت ها؟حسین؟ چیه؟ چه کار داری؟ گفت آقا یه نواره می‌خوام شما بشنوید. گفت که خیلی خب. بیا بذار روی دستگاه و همچنان مشغول کار بود. گفت خب روشن کن، روشن کرد و شروع شد و آواز که شروع شد پیرنیا که داشت همین‌جور می‌نوشت یه دفعه وایستاد. گوش کرد و قلمش رو گذاشت زمین . به من نگاه کرد و به حسین نگاه کرد و به من گفت شما خوندید؟ گفتم بله! گفت خب مخالفش رو بذار بشنویم. حسین گذاشت و گفت: می‌خوام. من این رو می‌خوام. این سریع بره اجرا کنیم. رفتیم استودیو، افشار زد و من خوندم. فکر کرد و گفت نه! من با این ساز نمی‌خوام. فردا بیا. فردا اومدم و رفتم تو اتاق نشستم و روان‌شاد رضا ورزنده اومد. آمد وارد اتاق شد و سازش رو گذاشت زمین و سلام کرد و خیلی هم ادب می‌کردند هنرمندها در مقابل مرحوم پیرنیا. خیلی احترام بهش می‌گذاشتند. بعد گفت رضا، یه چیزی برو با این آقا بزن. رفتیم تو استودیو و ورزنده پرسید که چی می‌خونی؟ گفتم هرچی بزنی. گفت خب یه چیزی بگو. گفتم هر چی بزنی می‌خونم. گفت افشاری خوبه؟ گفتم افشاری بزن. افشاری زد و منم شروع کردم به خوندن و تموم شد و رفت. پیرنیا خوشش اومد از اینکه دید یه جوون شهرستانی اومده و خیلی راحت اومده می‌خونه و بعد آخرش که تموم شد گفت من می‌خوام این رو پخشش کنم. یه بار دیگه میشه این فرود رو تکرار کنی. یه بار دیگه تکرار کردیم و گفت این برگ سبز ۲۱۶ است، من این تاریخ پخشش می‌کنم. گفتم خیلی خب. گفت شما کجا هستی؟ گفتم والا من مشهدی‌ام. و معلمم و آمدم تهران ببینم می‌تونم در رادیو باشم. گفت آره و خیلی خوبه. من این رو پخشش می‌کنم. ۲۰ مرداد ۴۵ ضبطش کردیم و ۱۶ و یا ۱۷ آذرماه پخش شد. کمی نمی‌گذرد که زنده یاد پیرنیا در سال ۱۳۴۶ با رادیو ایران اختلاف پیدا کرده و از کار خود کناره‌گیری می‌کند. گلها چند سالی کم کار می‌شود تا اینکه در اوایل دهه پنجاه، امیر هوشنگ ابتهاج (سایه) شاعر پرآوازه مسئولیت بخش موسیقی رادیو ایران و سرپرستی گلها را بر عهده می‌گیرد و گل ها تا سال ۱۳۵۷ و واگذاری رادیو به انقلابیون، یکی از محبوب ترین برنامه‌های رادیویی تبدیل می‌گردد؛ سهم محمدرضا شجریان از مجموعه برنامه گلها، ۹۷ برنامه است.گروه چاوشفراز چهارم: شجریان انقلابچه آنهایی که روزهای پرشور انقلاب را در سال ۱۳۵۷ تجربه کردند، چه آنهایی که در حال و هوای فرهنگ در آن روزها مطالعه داشتند نام گروه چاووش را شنیده‌اند. گروه چاووش برآمده از جمعی از صاحب نامان عرصه موسیقی سنتی در سال‌های پیش از انقلاب بود، گروه شیدا و عارف که در مجموعه رادیو تلویزیون ملی آن روز فعالیت می‌کرد، پس از اوج گیری اعتراضات مردمی در تابستان ۵۷ و مشخصاً پس از جمعه سیاه ۱۷ شهریور، درست یک روز  مانده به آستانه برگزاری کنسرتی در اتحاد جماهیر شوروی، از فعالیت در رادیو تلویزیون استعفا داد و در نامه‌ای خطاب به مدیر وقت سازمان رادیو تلویزیون ملی نوشت: وقایع ناگوار اخیر ایران و واقعه تاسف بار دلخراش در آتش سوختن بیش از ۴۰۰ نفر در آبادان به دست آتش افروزان و همچنین کشتار مستمر در سراسر ایران، همه را عزادار ساخته است دل و دماغی برای ما نگذاشته که بتوانیم کنسرتی برگزار کنیم: جز ناله های زار چه آرد هوای نای! این نامه که به انشای محمدرضا لطفی بود، توسط هوشنگ ابتهاج کمی تعدیل و به خط محمدرضا شجریان نوشته شد. گروه عارف و شیدا که فعالیت خود را به شکل مستقل در کانون فرهنگی هنری چاووش ادامه دادند و از آن سال تا سال ۱۳۶۳ که کانون به تعطیلی کشانده شد، مجموعه ای از کارهای پیشین و تولیدات جدید خود را در ۱۲ آلبوم به بازار عرضه کردند. خواننده اصلی ۵ مجموعه از این ۱۲ اثر، محمدرضا شجریان بود. چاوش‌های ۲ تا ۸ به شدت تحت تاثیر فضای انقلابی آن روزها بود از جمله سرود انقلابی شب نبرد در چاووش ۲ با صدای محمدرضا شجریان سرودی که مردم را به مبارزه می خواند.شجریان سالها بعد در گفتگویی اعتراف کرد که به آن اندازه که دیگران فکر می‌کردند انقلابی نبوده است و قصد او بیشتر همراهی با گروه چاووش بوده که اعضای آن تفکرات انقلابی داشتند.آلبوم بیدادآلبوم بیدادحالا دارم درباره سال ۱۳۶۴ صحبت می‌کنم آنهایی که آن سالها را دیده‌اند حتی آنهایی که مثل من کودک بودند می‌توانستند فضای بسته موسیقی را به خاطر بیاورند پنج سال از شروع جنگ می‌گذشت کشور درگیر بزرگترین مشکلات سیاسی و اقتصادی بود موسیقی محدود بود به سرودهایی چون خجسته باد این پیروزی و آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو. در چنین شرایطی انتشار یک آلبوم موسیقی مردم خسته کوچه و بازار را دوباره به یاد نغمه های دل انگیز انداخت؛ انتشار آلبومی به اسم بیداد.با انتشار آلبوم بیداد که بهتر است از آن به عنوان یک اتفاق نام ببریم بسیاری از اهل موسیقی دوباره بر سر شوق آمدند و بیداد یکی از پرفروش‌ترین آلبوم‌های موسیقی سنتی ایران تا به امروز تبدیل شد. آنچه در اینجا و پس از سال‌ها مهم است جنبه های هنری آلبوم بیداد است که بسیاری آن را بهترین آلبوم مشکاتیان و البته شجریان می دانند. غزل «روز وصل دوستداران یاد باد»، انتخاب مشکاتیان بود و «غزل یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد» که توسط شجریان انتخاب شد نگاه معترض به شرایط آن روز و به انجام رسیدن وعده های دیروز بود.دلشدگان اثر علی حاتمیفراز نهم: شجریان و سینماردپای شجریان را در سه فیلم سینمایی می‌توان جستجو کرد، نخستین بار علی حاتمی در «دلشدگان» به او پیشنهاد کار داد. موضوع فیلم سفر یک گروه نوازنده و خواننده ایرانی در دوران قاجار به فرنگ است برای پر کردن چند صفحه موسیقی، ماجرایی که در آن خواننده گروه که نقش آن را امین تارخ جوان بازی می‌کرد، دلباخته شاهزاده خانم ترکی می‌شود که لیلا حاتمی در نخستین تجربه بازیگری حرفه‌ای خود، آن را جان داد. «دلشدگان» که به تعبیری مهمترین اثر سینمایی ایران درباره موسیقی است طبیعتاً نیاز به یک موسیقی ویژه داشت که ساخت آن به حسین علیزاده واگذار می‌شود. حاتمی در آخرین فیلم پیش از انقلاب خود نیز از یکی از تصنیف های علیزاده با صدای پریسا را در فیلم «سوته دلان» استفاده کرده بود. علیزاده برای اجرای آواز و تصانیف خوانندگان جوانی را پیشنهاد می‌دهد، اما اصرار علی حاتمی بر استفاده از محمدرضا شجریان بود.نکته اصلی که هم علیزاده و هم شجریان بر آن پافشاری داشتند، لب نزدن بازیگر فیلم روی صدای خواننده بود .سنتی که از فیلم فارسی آمده بود و بیننده را یاد صدای ایرج و تصویر فردین می انداخت. شعر و تصانیف دلشدگان را خود علی حاتمی سروده بود، اما به اصرار شجریان اشعار در اختیار فریدون مشیری قرار گرفت، تا به لحاظ تکنیک شعر بررسی شود. حاصل تصانیفی شد در حال و هوای موسیقی دوران قاجار که همچنان از بهترین کارهای شجریان به شمار می‌رود. آوازهای این فیلم را شجریان بر اساس اشعار سعدی و حافظ خواند، او آواز را نه در استودیو، که در کوه‌های اطراف تهران ضبط کرد و صدای ضبط شده را در اختیار علیزاده قرار داد تا روی آن بنوازد.نام شجریان در تیتراژ دو فیلم سینمایی دیگر هم دیده می‌شود «زمستان است» از رفیع پیتز و «ابجد» از ابوالفضل جلیلی. در فیلم زمستان از کارگردان تصاویر سرد و سرمازده فیلم را با صدای شجریان که شعر معروف «زمستان» اخوان ثالث را می‌خواند ترکیب می‌کند. اما فیلم دوم قصه پسری در خانواده مذهبی است که حس و حال او با ترانه ها و آوازهای مختلف شجریان روایت می‌شود فیلمی که هیچگاه اجازه پخش در ایران پیدا نکرد.من سوگی در این مرگ ندارم. تا آوازهایش شنیدنی است، آوازه‌خوان زنده است. این بزرگ حافظ‌خوان ادوار ایران زنده است، تا شعر حافظ زنده است. https://open.spotify.com/show/75QdOJfKfhv8gEutngX4cR#login  https://www.aparat.com/v/oC4hy </description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 19:34:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری به نام مجید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-iwmvicyta9ye</link>
                <description>زنگ مدرسه که به صدا در می‌آید، هزاران پسر از کلاس‌ها بیرون می‌زنند و دفتر و کتاب‌هایشان را با کشی به تَرک دوچرخه‌یشان می‌بندند و مجید بین همه‌ی آنها طوری بًر می‌خورد که خودِ تصویربردار هم گاهی گمش می‌کند و صدای همهمه‌ی بچه‌ها و زنگ دوچرخه‌ها بلند می‌شود و مجید می‌زند به دل «میدون» و بعد دالان‌ها و کوچه‌های شهر. با همان دوچرخه‌ی هرکولس قدیمی‌اش طوری رکاب می‌زند که انگار در حال پرواز است و می‌رود که به بی‌بی برسد تا شاید این بار برای معلمش ژیله ببافد و یا برایش میگو سرخ کند و یا...درست همان وقت‌هایی که مجید فلک می‌شد و برای فرار از مدرسه یواشکی از بین صف صدها دوچرخه آرام آرام می‌خزید و چرخش را برمی‌داشت تا فرار کند، در دلم می‌دانستم که این من هستم. این منم که جای قهرمان قصه‌هایم از مدرسه فرار می‌کند. این منم که با قلمم جادو می‌کنم و انشایی می‌نویسم که نگاه معلم انشا به من هزار مَن از بقیه توفیر کند و انشایم خودم را طوری می‌خوانم که همه‌ی هم‌کلاسی‌هایم را به خنده می‌اندزم و به همه می‌گویم که دلم می‌خواهد مرده‌شور شوم، که مرده‌شورها انسان‌های شریفی هستند و چه رنجی می‌کشند.من وسط تنهایی‌های مجید در خیابان‌های پاییز زده اصفهان، همراهش قدم می‌زدم و یا همان وقت‌هایی که هیچ رفیقی برایش نمانده بود و بین همهمه‌ی بچه‌ها، یک گوشه‌ای کز می‌کرد، در لباسی پسرانه در قاب تلویزیون بغض می‌کردم. با یک مرز ساده که همیشه یادم می‌آورد من نمی‌توانم مجید باشم. مجید قصه‌های مجید بدون دوچرخه هرکولسش، درست مثل هری‌پاتر بدون جای صاعقه روی پیشانی‌اش بی‌معنا بود.برای دختران هم نسل من، دوچرخه یک حسرت بود. یک ارابه‌ی شیطانی که وقتی موعدش می‌رسید دیگر حق سوار شدنش را نداشتند. فرصتمان محدود بود و شوقمان زیاد. سن و سالی که از ما می‌گذشت، دوچرخه سواری عیب بود، بعید بود. اما این من بودم که به شوق مجید بودن، وسط چلّه گرم تابستان اصفهان، وقتی همه بعد از ناهاری چرب، زیر کولر در چرت بعد از ظهری خود فرو می‌رفتند، یواشکی روسری سر می‌کردم، تو حیاط می‌خزیدم و با ترس و احتیاط در را باز می‌کردم و با دوچرخه سفید برادرم که خیلی هم از من بزرگ‌تر بود بیرون می‌رفتم و یواشکی در را پشت سرم پیش می‌کردم، و از سر کوچه، تا ته کوچه را هزار بار می‌رفتم و برمی‌گشتم، انگار نه انگار که آفتابی باشد، و وقتی بالاخره انقدر قد کشیدم که نوک پاهایم به زمین برسد، یواشکی تا رودخانه می‌رفتم و در خلوتیه پارک‌ها طوری رکاب می‌زدم که انگار حیاط خانه پدریم باشد و صاحب بی‌چون‌وچرای آن من باشم. و بعد قبل از اینکه آفتاب کمی مردانگی کند و کجکی‌تر بتابد از همان در پیش شده، به حیاط می‌خزیدم و مادرم داد می‌زد: دیوونه‌ها تو این گرما می‌رند بیرون. نگاش کن. شده مثه آفریقایی‌ها...یک روز از همین ظهر‌های تابستانی، در حیاط خانه‌ی دختر همسایه‌مان، عشق زندگی‌ام را دیدم. یک دوچرخه هرکولس تای همان دوچرخه مجید. همان فرمان، همان رکاب، همان زین، همان جک...و این من بودم که به عجز و التماس افتادم. و به دوستم می‌گفتم به خدا بلدم. و هرچقدر فرزانه می‌گفت: نه نمیشه، تو قدت نمی‌رسه! قسم می‌خوردم که چرا!می‌رسه! دوچرخه برادرم را نشان می‌دادم تا ببیند که بزرگ است اما من کنترلش می‌کنم. و فرزانه نشانم می‌داد که دوچرخه برادرم به زور نصف هرکولس است. آخرش نمی‌دانم چه گفتم و چه التماس‌هایی کردم و چه قول‌های سر یک دور دور حیاطشان زدن دادم ، که رضایت داد می‌توانم سوارش شوم.و من برای اولین بار جک هرکولس رویاهایم را بالا زدم. اگر شما هم یک بار هرکولس سوار شده باشید، خوب می‌دانید که هرکولس دوچرخه‌ایست که فقط برای رفتن طراحی شده و کسی برای سوار و پیاده شدنش خیلی برنامه مشخصی نداشته. و اگر خوب به آداب دوچرخه‌سواری پیرمردها نگاه کرده باشید، می‌دانید که کار خیلی ساده‌ایست، فقط اگر پیرمرد باشید. باید پای چپ را روی رکاب بگذارید و پای راست را مثل روروئک روی زمین بکشید و وقتی دوچرخه به شتاب مورد نظر رسید، یک خیز نیمه‌ای بر دارید و با یک پرش پای راست را از زین رد کنید و به راه ادامه دهید. برای پیاده شدن هم به همین منوال  باید اول سرعتتان را کم کنید و قبل از رسیدن به مقصد پای راست را از روی زین رد کنید و پا را روی زمین بکشید تا ترمز گرفته شود.حالا خودتان حسابش را بکنید اگر بخواهید همه‌ی این آداب ساده را بخواهید در یک حیاط کوچک به صورت دایره‌ای پیاده کنید چه خواهد شد.من دو دور ، دور حیاط دنبال دوچرخه دویدم اما نتوانستم سوارش شوم. نگاه فرزانه پر از شک و تردید روی من بود که نمی‌توانستم خیز لازم را بردارم. بالاخره سر سوار شدن کاربلدانه‌ی هرکولس کوتاه آمدم و دوچرخه را کنار پله بالکنی بردم و اول پای راست را رد کردم و بعد یواش یواش پای چپ را هم بلند کردم.هرکولس تا مرز سقوط رفت اما سریع پا را حایل کردم. فرزانه رنگش پرید. قسم خوردم که هول شدم. که خودم حلش می‌کنم. که اگر مرام بگذارد و در سوار شدنش کمکم کند، راندنش را دیگر حسابی بلدم. و انقدر قسمش دادم تا کمکم کرد. این بار دو قدم دستم را روی شانه فرزانه گذاشتم. بعد رکاب اول را زدم و دوچرخه به راه افتاد.من مست از هیجان یک دور، دو دور، سه دور... ده دور چرخیدم. و فرزانه آرام شد که می‌دید دارم درست رکاب می‌زنم. که بلدم چرخ را سوار شوم.برای پیاده شدن ریسک نکردم. خودم مستقیم کنار پله رفتم و ترمز کردم و نه آنقدر حرفه‌ای که دلم می‌خواست، آنقدر که فرزانه اعتماد کند، از دوچرخه پیاده شدم.بعد از آن با قلبی مالامال از طمع لذت سواری، عزم کردم که به کوچه بروم. باید می‌توانستم با دوچرخه یک خط راست را برانم. باید تا ته کوچه می‌رفتم و دور می‌زدم. باید فرزانه را راضی می‌کردم. از عملکردم برایش سخنرانی کردم. قول دادم که بلدم. قسم خوردم که هر چه شد اصلا خودم درستش می‌کنم. و هر خزعبلاتی که بود را بهم بافتم تا در حیاط را باز کند و اجازه بدهد من و هرکولس درست مثل مجید و هرکولسش به کوچه بزنیم.و در حیاط باز شد.به یاد بیاورید همه‌ی اولین‌بارهای درخشان زندگیتان را! اولین‌باری که خودتان تنهایی به سینما رفتید. اولین باری که تنها از مدرسه به خانه برگشتید. اولین باری که ماشین پدرتان را دزدید. همه‌ی این اولین‌بارها در مقابله اولین باری که من و هرکولس به کوچه رفتیم هیچ نیست. اما...من هرکولس را تا پله‌ی خانه همسایه با خودم کشیدم. فرزانه پا به پای من آمد. من روی پله ایستادم و فرزانه کنارم ایستاد. از او خواستم کنار برود، اما قبول نکرد و ماند تا بتوانم سوار شوم. من رکاب زدم و رفتم تا ته کوچه را با هرکولس فتح کنم. این را خوب یادم هست که انتهای بن بست مجبور شدم خودم را به در و دیوار و ماشین‌های پارک شده بکشم تا بتوانم درست و حسابی دور بزنم و بعد روبروی من یک راه طولانی بود تا انتهای کوچه، تا خیابان که رکاب بزنم و بروم تا میدون، تا دالان‌ها تا بی‌بی مجید... و رکاب زدم. بدون ترس، مست از سرخوشی عجیبی که در جانم بود رکاب زدم.فرزانه داد می‌زد وایسا و من سعی می‌کردم از دستش فرار کنم. تا سر کوچه فقط یک خانه مانده بود که برادرش وارد کوچه شد و با دیدنش تمام کاخ آرزوهایم فرو ریخت. با دیدن فرزانه پشت سرم اخم‌هایش در هم رفت، تنم لرزید. حتی آه سوزناک فرزانه را هم از همان فاصله شنیدم. تصمیم گرفتم فقط دور بزنم. اما دیر شده بود و عرض کوچه کمتر از آن بود که جای پیچیدن باشد و برادرش به من رسیده بود. و من بیش از اندازه هول کرده بودم که یادم باشد دور زدن از سمت چپ بدنم برایم سخت است، یک وری شدم و قبل از اینکه پا را از رکاب بردارم چرخ سقوط کرده بود و من و هرکولس گره خورده بهم سقوط کردیم.هرکولس بی مرامی کرد، حسابی روی پایم سنگینی کرد. فرزانه گریه کنان دورتر از ما دم در خانه سر جایش خشکش زد . برادرش عصبانی بالای سر من بود. فرصت گریه کردن نبود. تنم را از زیر دوچرخه بیرون کشیدم. هرکولس را بلند کردم. فرمان را دست برادرش دادم. لنگان لنگان تا حیاط خانه‌شان رفتم. و حواسم بود که گریه نکنم. کینه فرزانه را در چشمانش نادیده گرفتم. دوچرخه سفید برادرم را تا دم خانه به دست گرفتم و از لای در توی خانه خزیدم.همانجا پشت در روی زمین نشستم و گریه‌ از همه‌ صورتم فواره کرد. اما گریه‌ام برای درد نبود. من برای هرکولسی که هرگز نداشتم زجه می‌زدم.</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Mon, 05 Oct 2020 19:44:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملکه اعتضادی، مو طلایی شهر ما</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-uuqe2hg4sauh</link>
                <description>الو، الو، اینجا تهران! الو، الو، اینجا تهران!مردم خبر بشارت آمیز، خبر بشارت آمیز!چند دقیقه دیگر سرلشگر زاهدی، نخست وزیر، پیام شاهنشاه را برای شما قرائت می کند: مردم شهرستان های ایران بیدار و هوشیار باشید. مصدق خائن فرار کرده است. هزاران نفر را امروز مصدق خائن به مسلسل بسته است.مردم شهرستان‌ها، من که با شما سخن می‌گویم میراشرافی، نماینده مجلس شورای ملی هستم. مردم، امروز در تهران، ملت قیام کرده‌ و خانه مصدق، روزنامه اطلاعات، روزنامه کیهان، روزنامه باختر را آتش زده‌اند. مردم، حسین فاطمی را قطعه قطعه کردند.کمتر کسی می‌داند زمانی که این صدا از رادیو در ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ پخش شد، زنی که پشت سر میراشرافی نماینده مجلس شورای ملی فریاد زد: «جاوید شاه» چه نقش مهمی در تاریخ معاصر ایران داشت.«ملکه اعتضادی» زنی که در فرانسه تحصیل کرده بود و از اولاد اعتضاد السلطنه قاجار بود، با ظاهری آراسته، معشوقه‌ی افسران و درباریان شاهنشاهی بود. ملکه همیشه موقعيت‌های مناسب و رجال مرفه و متمول را همراهی می‌کرد و حتی زمانی معشوقه سرلشگری زاهدی بود؛ ملکه اعتضادی که در پس زمینه و لابلای خبرهای جنجالی و سياسی ِ روزِ مطبوعات، چهره‌ی محبوب و پرحاشیه زمانه‌ی خود بود، «مو طلايی» نام‌ گرفت و چنان شهرتی برای خود دست‌وپا کرد كه پرخواننده‌ترين پاورقی‌های مطبوعات دهه‌ ۳۰ و ۴۰ را به خود اختصاص داد. همان داستان‌های عام‌پسند حسین قلی مستعان كه با عنوان «مو طلایی شهرما» در تهران مصور به چاپ می‌رسید.ملکه اعتضادیملکه اعتضادی؛ ملکه قلعهپا گرفتن «قلعه» و یا همان «شهر نو» بدون شک مرهون حضور ملکه اعتضادی بود. «شهر نو» منطقه‌ای در تهران که با حصاری از محله‌های مجاورش چون قلعه‌ای جدا شده بود، ۱۳۵ هزار متر مربع مساحت داشت و مرکز تجمع تن‌فروشان، قاچاقچیان و معتادان بود و در عین حال در اطراف آن ده‌ها کافه، سینما، کاباره و تماشاخانه از جمله کاباره‌ی مشهور شکوفه نو مستقر بود.ملکه اعتضادی در روز کودتای ۲۸ مرداد، چهارهزار و پانصد نفر(۴۵۰۰) از روسپیان شهر نو را به خیابان‌ها آورد.محله شهرنوآغاز کودتا؛ ساعت ۸ صبح روز ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲اوباش از اقصی نقاط تهران به خیابان‌ها ریختند و عملیات آغاز شد. دسته‌ای که غالباً با چوب و چماق راهی خیابان‌ها شده بودند جلوی ماشین‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را مجبور به روشن کردن چراغ‌ها و قرار دادن عکس شاه روی شیشه اتومبیل می‌کردند. بعد از رسیدن جمعیت به خیابان‌های نادری و شاه آباد عده‌ای از زنان شهرنو به سرکردگی ملکه اعتصادی به آن‌ها پیوستند.رروسپیان، در حالی که عکس شاه را در دست داشتند به تحریک بیشتر آشوب‌گران پرداخته و ملکه اعتصادی که چادر به کمر بسته بود، بر روی جیپی ایستاده بود و به تهییج بیشتر جمعیت پرداخت و چاقوکش ها را تحریک می نمود که با زدن شاهرگ مخالفان شاه هر یک از زنان شهر نو را که می خواهند، برای خود انتخاب کنند و با معرکه‌ای که ملکه اعتضادی برپا کرد چند هزار نفر بیکاره به دور آن‌ها جمع شدند و بر تعداد آشوب‌‌گران افزوده شد. چنان که خود روزولت درباره ی نحوه ی ورود این گروه از زنان معتقد است:عده ای زن‌های ولگرد، چاقوکش و متخلفین با دریافت ۵۰ تومان حاضر به شرکت در این برنامه شدند، اما آنچه مسلم است این گروه از زنان بدکاره صرفاً مهره ای در دست خانم رئیس‌ها بودند.کودتای ۲۸ مردادتسخیر رادیو، نقطه عطف کودتا؛ ساعت ۱۵:۳۰ روز ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲دستور از بالا بود، تسخیر رادیو با درایت‌ترین حرکت کودتا‌چیان بود و به  سرکردگان اعلام شد که تظاهرکنندگان را به سوی تصرف رادیو هدایت کنند، چرا که تصرف رادیو نه تنها بر موفقیت در پایتخت مهر تایید می‌زد، بلکه در همراه نمودن سایر شهرها به دولت جدید موثر می‌شد و سرانجام پیام کودتا پخش شد؛ میراشرافی پشت بلندگو و در کنارش ملکه اعتضادی و دیگران!زاهدی همانجا سخنرانی‌ای مبنی بر سقوط حکومت مصدق و برنامه‌های آینده خود در پست نخست‌وزیری ادا کرد و بعد از آن این ملکه اعتضادی بود که به سخنرانی بر علیه مصدق و تعریف و تمجید از شاه پرداخت و این ملغمه تا ساعت ۱۶:۳۰ روز ۲۸ مرداد در ساختمان رادیو ادامه یافت. (نکته جالب اینجاست که هیچ سند و یا صدایی از ملکه در اینترنت و آرشیو رادیو موجود نیست و فقط صدای میراشرافی نماینده مجلس ملی در دسترس است)تسخیر رادیو توسط کودتاچیانتصرف خانه دکتر مصدق؛ ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ هنوز ادامه داشتگروهی از اراذل و اوباش با همراهی زنان شهرنو به سمت شمال شهر و تسخیر منزل مصدق به راه افتادند و در میانه راه به غارت چندین ساختمان دولتی و همچنین چند دفتر روزنامه از جمله باختر امروز و دفتر مرکزی حزب ایران که جزوه طرفداران مصدق بود پرداختند.کودتا ۲۸ مردادمحمد اقبال که در کودکی شاهد ماجرا بوده می گوید: ماشین‌هایی از خیابان رد می شدند و از طرف جنوب (چهارراه گمرک) به سمت شمال می رفتند. برخی از آنها کامیونهای رو باز بودند و برخی جیپهای ارتشی رنگ شده یا به همان رنگ نظامی. روی ماشینها یک عده مرد در حال نواختن آلات موسیقی بودند و چند زن در حال رقص. آنچه به خاطرم مانده است این است که بسیاری از سرنشینان چوبهایی در دست داشتند که بعدا فهمیدم همان «چماق» است.در همین بحبوحه یک خودروی سواری کوچک آمد که چند مرد روی آن سوار بودند و یک زن چادر به سر و چماقدار نیز در رکاب ماشین ایستاده بود و داد و فریاد می کرد و مرگ بر مصدق و زنده باد شاه می گفت. پدرم به اصغر آقا گفت ایناهاش ملکه اعتضادی اینه! من از پدر پرسیدم ملکه اعتضادی کیه؟ او با کمی درنگ با عصبانیت به من پاسخ داد همه‌شون فاحشه‌اند!!ا ولین بار بود این کلمه را می شنیدم، از پاپاجان (ما او را این طور خطاب می کردیم) سؤال کردم «فاحشه یعنی چی»؟ جواب نداد. کمی گذشت مجددا سؤال کردم: پاپاجان فاحشه یعنی چی؟ باز جواب نداد. بچه سمجی بودم و ول نمی کردم. یادم نیست چند بار سؤال کردم، فقط این یادم مانده که آخرین بار همین که سؤال کردم پاپاجان در اقدامی غیر منتظره یکی خواباند توی گوشم!! و من فهمیدم که پاپاجان جلوی بقیه از این سؤال من خجالت کشیده است و نباید سر این سؤال زیاد اصرار می کرده ام!! خدا پاپاجان را رحمت کند.بعدها فهمیدم که این خودروها به سمت میدان ارک می رفتند و ملکه اعتضادی همراه با اسدالله میراشرافی و چند تا از لات و لمپن ها و باج بگیرهای تهران مسئولیتشان اشغال رادیو بوده است.حدود ساعت ۵ بعداز ظهر جمعیت خود را به خیابان کاخ رسانده و به سمت منزل مصدق هجوم بردند و  با مقاومت اندک گارد محافظین مصدق، به خانه رسیدند.  ساعت هنوز ۸ شب هم نشده بود که منزل نخست وزیر مورد غارت اوباش و اهالی شهرنو قرار گرفت، به طوری که حتی شیرآلات آب، کاشی‌ها و سیم‌های برق را غارت کردند.مصدق که با اصرار اطرافیان به خانه مجاور رفته بود، در نهایت خود را تسلیم دولت زاهدی کرد.شعبان جعفری پشت در خانه مصدقکودتای ۲۸ مرداد؛ اتحاد لات‌ها و فواحشکودتای ۲۸ مرداد نتیجه اتحاد لات و فاحشه‌ها بود.در کنار شعبون بی مخ، این شهرنویی‌ها  بودند که توانستند جماعتی را با خود همراه کنند تا خیابان های خالی قلب پایتخت را در عرض چندین ساعت بگیرند.عاملین کودتا، از زاهدی که به نخست وزیری منصوب شد، تا اوباش و فواحش، هر یک به نحوی به پاداش خود رسیدند. با نفوذ ملکه، اهالی شهرنو مورد التفات جناب نخست وزیر زاهدی قرار گرفتند چنانچه زاهدی در ۳۱ مرداد به دیدار اهالی جنوب شهر تهران رفت و قول مساعدت و بهبود اوضاع زندگانی آنان را داد.کودتای ۲۸ مرداددادگاه دکتر مصدق؛ منارجنبان اصفهاندر روزهایی که دکتر محمد مصدق را در دادگاه محاکمه می‌کردند، تنها کسانی به عنوان تماشاچی به دادگاه می‌رفتند که مجوز شرکت در آن را داشتند. در یکی از همین جلسات، ملکه اعتضادی هنگامی که دکتر مصدق باشور سخن می‌گفت و دستهای مرتعشش را حرکت می‌داد، از جا برخاست و با صدایی بلند، رو به دکتر مصدق گفت: پیرمرد سیاسی که مملکت را به پرتگاه سقوط کشانده، نباید در دادگاهی که به خیانت‌های او رسیدگی می‌کند، بترسد و بلرزد.دکتر مصدق، رو به عقب برگرداند و گفت: خانم! منارجنبان اصفهان، قرن‌هاست می‌لرزد و هنوز پابرجاست. دکتر مصدق در دادگاه نظامی و حالا تنها ردی که از ملکه اعتضادی وجود دارد این است که، پیش از انقلاب به اسراییل گریخته و همانجا درگذشت. کتاب «اعترافات من» ، داستان زندگی و خاطرات ملکه اعتضادی است که نسخه اندکی از آن موجود است.زنان بدون تاریختاریخ وقتی از کودتای ۲۸ مرداد یاد می‌کند، شعبان جعفری (شعبون بی‌مخ)، یا طیب حاج رضایی و هفت کچلون را بیشتر به خاطر می‌آورد، تا ملکه اعتضادی. اما بی‌شک اگر نقش ملکه بیشتر از هیچ‌کدامشان نبوده باشد، کمتر نیست. زنی که ۴۵۰۰ روسپی را به خیابان‌ها آورد.حالا بعد از گذشت ۶۷ سال از کودتای ۲۸ مرداد با پرسه زدن در محله گمرک و پرسش از اهالی محل راجع به ملکه، دیگر حتی کسی نام او را به خاطر ندارد. گویی شرمساری حضور او در ذهن مردم، از خود کودتا بیشتر باشد.شهربازی متروک پارک رازی - شهرنو سابق</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 10:55:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-o9dobngee54k</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/eeahx4rgamjn-xcSBi.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۳۳ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۷۹۴ مرتبه لایک شدند و افراد ۱۷۸ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۱۶۴ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۷,۶۶۱ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۸۳۶,۹۸۸ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۱۱۴۷۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۵۷,۶۲۲ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 15:57:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل‌های دوست داشتنی من…</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-gaj3ktxzbxxt</link>
                <description>بهار امسال، بهار پروانه‌ها بود.تمام شهر پر از پروانه ‌بود.زیر شیشه پاک‌کن ماشین‌ها، لای گل گیر لاستیک‌ها،روی تن خیابان‌ها، در مسیر فاضلاب‌ها،همه جا، همه جا پر از پروانه بود…تابستان هم تابستان گنجشک‌ها بود.یکی وسط آسفالت خیابان پهن شد،یکی از بالای ساختمان چهارطبقه‌ایوقتی بال‌هایش را پیش پسر همسایه جا گذاشته،فرود آمد...و یکی در میان شعله‌هایی آبی به خواب رفت...و پاییز شد شروعی برای مهاجرت همه‌ی پرنده‌هااز میانه‌های تالاب‌های غرق در خوناز میان غریو بوق‌هاغرق در عطر دل‌انگیز بنزین‌،وقتی یک جمعه‌ی سیاه،پرواز را به خاطر آوردند…و حالا اینجا زمستان است.در تمام‌شهر دست‌کش‌ها به پرواز در آمده‌اند.خون‌آبه‌ها از ماسک‌ها شره می‌کند،هنوز تیر‌ها پرنده‌ها را نشانه می‌گیرند،هنوز نفس‌ها در سکوت سرفه می‌کنند،و هنوز این فصل‌های دوست داشتنی ادامه دارد...این یک بازنویسی از نسخه ابتدایی است: http://vrgl.ir/WxbfN </description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 00:25:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا ویروس را بشناسیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85-mdaojhyensya</link>
                <description>شیوع یکباره بیماری ویروس کرونا (یا دستکم خبرش) در ایران باعث نگرانی‌ها زیاد و شایعات زیادتری حول این موضوع شد و عدم آگاهی  موضوع را بغرنج‌تر هم کرده است. در این مطلب سعی کردم با بررسی مراجع مختلف از سازمانی جهانی بهداشت (WHO) تا مرکز کنترل و پیشگیری آمریکا (CDC) مجموعه سوال هایی که برای همه مطرح شده را پاسخ دهم.ویروس کرونا چیست؟ویروس کرونا به خاطر ساختار تاج مانندی که دارد، کرونا نام‌گرفته است. این ویروس عضوی از یک خانواده بزرگ است و ما پیشتر هم با این خانواده روبرو شدیم، مثلاً بیماری سارس از همین خانواده بود. نام علمی این بیماری:سندروم عارضه تنفسی شدید کرونا ویروس ۲ هست. SARS - CoV- 2که یعنی بیماری شبیه به سارس است، اما این بیماری سارس نیست!بیماری چطور شکل گرفته است؟این بیماری در استان ووهان چین آغاز شد. حدس‌ها می‌گوید نقطه شروع یک بازار مواد غذایی بوده است. ویروس کرونا عمدتاً در خفاش‌ها دیده شده، اما این به این معنا نیست که انتقال آن  به صورت مستقیم و یا از طریق سوپ خفاش بوده باشد. مثلاً بیماری MERS که از همین خانواده بود و در خاورمیانه شیوع پیدا کرد، از شتری که مورد حمله خفاش قرار گرفته بود، شروع شده است.پس یعنی داشتن حیوان خانگی خطرناک است؟اگر حیوانات خانگی خود را به صورت منظم واکسیناسیون کرده باشید، احتمال اینکه شما بیماری را به حیوان خود منتقل کنید، بیشتر است. اما این بیماری چقدر خطرناک است؟این بیماری هم اکنون در چین و در منطقه ووهان فوق‌العاده خطرناک شده است. طبق آمار رسمی (اگر درست باشد) ۷۶ هزار نفر تا کنون مبتلا شدند و ۲۳۰۰ مرگ اعلام شده است و خارج از چین ۱۴۰۰ ابتلا و ۱۱ مرگ . پس این بیماری خطرناک است. اما این ویروس به خودی خود خطرناک نیست. چیزی بین ۲ تا ۲.۳ درصد تلافات این بیماری بوده و چیزی حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد افراد دچار عوارض جانبی جدی شده‌اند، که در مقابل کرونا ویروس‌های دیگر مثل سارس و یا آنفولانزای فصلی، خیلی آمار اندکی است. چیزی که کرونا ویروس را خطرناک کرده، شیوع سریع این بیماری است، پس با اینکه آمار تلفات بیماری زیاد نیست، اما اگر شیوع این بیمار زیاد شود ۲درصد می‌تواند عدد خطرناکی باشد.بیماری چطور منتقل می‌شود؟مهمترین روش انتقال بیماری، مجاورت با فرد بیمار است. یعنی اگر شما در فاصله کمتر از ۲ متری فرد بیمار باشید ریسک ابتلای شما بالاست و بخصوص مهمترین راه انتقال بیماری از طریق مخاط بینی و دهان است. مثلا با عطسه، سرفه و …. پس اگر نشانه‌های سرماخوردگی دارید، لطفا تا حد امکان به اماکن عمومی نروید (بیماری شاید برای شما عوارض جدی نداشته باشد، اما می‌تواند برای فرد دیگری که از شما بیماری را گرفته، خطرناک باشد). اگر هم مجبور به حضور در اماکن عمومی هستید حتما از ماسک و دستمال استفاده کنید. یا اگر ماسک و یا دستمال ندارید، حتما در حین عطسه و سرفه، با آرنج روبروی دهان خود را بگیرید. به این طریق کف دستتان آلوده نمی‌شود و سطح مقطع تماس ویروس با محیط و اطرافیانتان را کم می‌کنید و کمی بیشتر مانع شیوع بیماری خواهید شد.برای پیشگیری:لطفا قهرمان‌بازی را کنار بگذارید و اگر مراقبت صحیح از بیمار مبتلا به بیماری عفونی و راه‌های صحیح پیشگیری از انتقال را بلد نیستید، سراغ بیمار نروید. خود شما با رسیدگی به یک بیمار ممکن است ناقل بیماری شوید و صورت مسئله را بزرگتر کنید.بهترین راه پیشگیری، شست و شوی مداوم دست و استفاده از محلول‌های ضدعفونی است. (در صورت نبودن محلول باز هم شست‌وشوی مداوم کارآمدی خود را دارد.)اگر سرماخوردگی دارید، هر علامتی و هر سطحی، از خانه خارج نشوید. اجازه ندهید بیماری در اطرافتان پخش شود. علائم این بیماری به شدت شبیه یک بیماری معمولی است. در ضمن حتما در خانه هم با رعایت بهداشت از اعضای خانواده خود مراقبت کنید.آیا باید ماسک زد؟اگر سالم هستید و در مجاورت بیماران قرار ندارید، توصیه می‌شود که ماسک نزنید، زیرا هم خود ماسک ممکن است عامل انتقال بیماری باشد و هم به شما توهم پیشگیری را بدهد.اگر بیمار هستید و یا در مجاورت بیمار هستید (مثلا در حال مراقبت از بیماری هستید، پزشک و یا پرستار یا کارمند مراکز بهداشتی هستید) حتما ماسک بزنید و از ماسک‌های ایمن‌تر از ماسک جراحی مثل ماسک n95 و n99 و n100 استفاده کنید.مراقب سودجویان باشید، اگر شما سالمید نیازی به ماسک زدن ندارید.شایعاتی هست که این بیماری یک حمله بیولوژیکی است، اما براساس نظر مراجع جهانی این بیماری ساختاری کاملا شبیه خانواده کرونا ویروس‌ها را دارد. به شایعات اعتنا نکنید. به مراجع جهانی مثل سازمان جهانی بهداشت(WHO) و سازمان پیشگیری از بیماری‌های (CDC) مراجعه کنید و اطلاعات کسب کنید.ایده‌های طب سنتی را خیلی جدی نگیرید. درست است که برخی از توصیه‌های آنها کارآمد است، اما در شرایط بحرانی نمی‌توانند پاسخ دقیقی به مشکلات بدهند. شما می‌توانید با یک سری از این توصیه‌ها مثل توجه به طبع‌ها و یا مصرف سیر از مبتلا شدن‌به بیماری کمی پیشگیری کنید، اما برای درمان حتما باید به دکتر مراجعه کنید.متاسفانه براساس مراجع جهانی، ایران پس از چین در رتبه دوم شیوع بیماری قرار دارد، پس مسئله جدی است.اطلاع رسانی کم، به شایعات بیشتر دامن زده است. اما سعی کنید با شایعات هیجان زده نشوید و منابع نامعتبر اعتماد نکنید و حتما به مراجع جهانی مراجع کنید.تلفات این بیماری ۲.۵ درصد است پس ابتلا به کرونا به معنای مرگ نیست. با این‌حال اگر مراقبت نکنیم، اوضاع می‌تواند خیلی بحرانی شود.دست‌هایتان را به صورت منظم بشویید. (اگر از محلول ضدعفونی استفاده کنید بهتر است، اما اگر محلول نبود بدانید شست‌وشو مداوم هم موثر است.‌)لطفا اگر مشکوک به ابتلا هستید، حتی با علائم ساده سرماخوردگی، خودتان رو ایزوله کنید و از خانه خارج نشوید(بیماری ممکن است برای فرد دیگری که از طریق شما مبتلا می‌شود، خطرناک باشد).اگر کسی از اطرافیانتان مبتلا شد، او را به مراکز پزشکی منتقل کنید.به شایعات دامن نزنید.واکنش شدید مسئله را بغرنج‌تر می‌کند( این ویروس شیوع و تلفاتش حتی کمتر از آنفولانزای فصلی است).آگاه باشید و آگاه بمانید.با تشکر از پوریا ناظمی عزیز و اطلاعات دقیقی که در اختیارمان گذاشت!</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 11:36:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصیه‌هایی برای پیشگیری از کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-y8az0iaedbcc</link>
                <description>دوره کمون این بیماری کرونا ویروس جدید، بین  ۲ تا ۱۴ روز است و علایم ساده مانند سرماخوردگی شامل تب، سرفه و تنگی نفس تا علائم حاد تنفسی مانند ذات‌الریه است. با مراقبت بهداشتی مناسب، مراقب خود و عزیزانمان باشیم.سازمان بهداشت جهانی (WHO) مجموع توصیه‌هایی برای  عموم در خصوص پیشگیری از بیماری کرونا در  وبسایت خود  منتشر کرده، که به قرار زیر است:توصیه های کلیتوصیه‌های کلی سازمان بهداشت جهانی WHO برای مردم شامل بهداشت فردی، تنفسی و غذایی است:دستهای خود را مرتباً با استفاده از آب و صابون شستشو کنید و یا با مواد ضدعفونی کننده الکلی ضدعفونی کنید.هنگام سرفه و عطسه جلوی دهان و بینی خود را با آرنج یا دستمال بگیرید و بلافاصله دستمال را دور انداخته و دست‌های خود را بشویید.از تماس نزدیک با هر کسی که نشانه‌هایی مانند تب و سرفه دارد، جداً خودداری کنید.اگر دچار تب، یا سرفه و یا هرگونه مشکل تنفسی شدید، سریعاً به پزشک معالج مراجعه کنید.در صورت بروز اختلال تنفسی و مراجعه به دکتر، اگر به تازگی سابقه‌ی مسافرت داشته‌اید پزشک را مطلع کنید.اگر در مناطقی که موارد ابتلا به کرونا ویروس گزارش شده تردد دارید، از تماس مستقیم و بدون حفاظ با حیوانات زنده و سطوحی که محل تردد حیوانات است، جداً خودداری کنید.از مصرف محصولات حیوانی خام و یا پخته نشده اجتناب کنید. گوشت خام، شیر یا هر محصول حیوانی خام باید با احتیاط نگهداری شود تا از تماس با سایر مواد غذایی و ایجاد آلودگی غذایی جلوگیری شود.توصیه‌هایی برای بهداشت فردیدست‌های خود را بشویید،با هر بار بروز هرگونه آلودگی که بوضوح دیده شود،در فواصل زمانی معین و به صورت مداوم،بعد از سرفه و عطسه،هنگام مراقبت از بیمار،در تمامی مراحل تهیه و آماده سازی غذا،قبل از خوردن غذا،بعد از هربار استفاده از سرویس بهداشتی وبعد از هرگونه تماس با حیوانات، یا مدفوع و یافضولات حیوانی.از زمانی که دارای نشانه‌های سرفه و تب شدیداز هرگونه ارتباط نزدیک با سایرین خودداری کنید.از انداختن آب دهان در اماکن عمومی جداً خودداری کنید.اگر دارای نشانه‌هایی مانند تب، سرفه و تنگی نفس هستید حتماً به پزشک مراجعه کنید و در صورت داشتن هرگونه سفر بین شهری کادر پزشکی را مطلع کنید.بهداشت مواد غذاییتخته گوشت و چاقوی مورد استفاده برای خورد کردن گوشت خام را برای محصولات غذایی دیگر استفاده نکنید.دست‌های خود را در فواصل مابین لمس مواد غذایی خام و مواد غذایی پخته بشویید.حیوانات بیمار و حیواناتی که به علت بیماری مرده‌اند نباید خورده شوند.گوشت باید کامل پخته شود. حتی در مناطقی که بیماری شیوع پیدا کرده گوشت سالم کاملا پخته شده، قابل خوردن است.بعد از لمس مواد غذایی خام، به خصوص گوشت، به هیچ عنوان چشم، دهان و بینی خود را لمس نکنید.از تماس پوستی با گوشت فاسد خودداری کنید.از تماس با حیوانات مریض، ولگرد و هرگونه فضولات حیوانی خودداری کنید.اگر در بازار تره‌بار و گوشت فروشی کار می‌کنید، از روپوش، دست‌کش و کفش مناسب استفاده کنید و در انتهای روز آنها را بشویید. (از تماس اعضای خانواده خود با لباس چرک و هرگونه آلودگی محیط کاری خود جلوگیری کنید).حداقل روزی یک‌باز وسایل و تجهیزات محیط کار خود را ضدعفونی کنید.نکات بهداشتی برای سفر و تردد با وسایل نقلیه عمومیدر صورت داشتن علائمی همچون سرفه و یا تب از هرگونه تردد و سفر پرهیز کنید.در صورت بروز تب، سرفه و یا تنگی نفس سریعاً به پزشک مراجعه کنید.از نزدیک شدن به کسانی که نشانه‌های تب  و یا سرفه را دارند خودداری کنید.دستان خود را در اماکن عمومی با محلول ضد عفونی کننده الکلی و یا آب و صابون بشویید.در اماکن عمومی از لمس چشم، بینی و دهان خود تا حد ممکن پرهیز کنید.در اماکن عمومی هنگام سرفه و یا عطسه جلوی دهان و بینی خود را با آرنج و یا دستمال بگیرید و دستمال را در سطل زباله در دار بیندازید.در صورت استفاده از ماسک مطمئن شوید که دهان و بینی شما کاملا پوشیده شده و از دست زدن به ماسک خودداری کنید.بعد از استفاده از ماسک یکبار مصرف، ماسک را در سطل زباله دردار بیندازید و دست‌های خود را بشویید.در صورتی که در حین سفر متوجه علائم بیماری در خود شدید، مسئولین مربوطه (مثلا مهماندار) را مطلع نمایید.در سفر تنها غذاهای کاملا پخته شده را بخورید.از لمس هرگونه حیوان اهلی و غیر اهلی خودداری کنید.</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 21:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان مهاجرت اردشیر احمدی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-gp313bvc00jq</link>
                <description>اردشیر احمدی عزیز، از مهاجرتت بگو، کی رفتی و چرا رفتی؟خب چون من شرایطش را داشتم و پدر و مادرم از هم جدا شده بودند، تصمیم گرفتم که برم.برای ادامه تحصیل رفتی؟نه بحث این بود که با کی زندگی بکنم و من ترجیح دادم تنها زندگی کنم. راستش را بخواهی این اولین بار است که دارم این موضوع را جایی مطرح می‌کنم.در ونکوور کسی را داشتی؟نه هیچ کس آنجا منتظرم نبود، من زیرزمین یک خانواده هندی را اجاره کردم و مدتی بعد هم برادرم آمد و دو نفری با هم تا مدت‌ها همانجا زندگی ‌کردیم.چند وقت بعد برگشتی ایران؟زمانی که رفتم، هفت سال طول کشید تا برای اولین بار به ایران برگردم، یک سفر یک ماهه به ایران داشتم، شاید حتی کمتر. بعد دوباره برگشتم کانادا و چند سال بعد هم که به ایران برگشتم.در ونکوور با ایرانی‌ها در ارتباط بودی؟خیلی خیلی زیاد! حتی با بچه‌های SFU یک کار رادیویی انجام دادم. ونکوور دو تا دانشگاه اصلی به نام SFU و UBC دارد که من قبل از ورود به دانشگاه، فکر کنم مقطع یازدهم بودم، چون یوتیوبر بودم و کانال خودم را داشتم و نسبتاً شناخته شده بودم، بچه‌های SFU بهم پیشنهاد دادند با هم همکاری داشته باشیم. دانشگاه SFU شبکه رادیویی به نام CJSF روی موج 90.1.FM داشت که برای معرفی کامیونتی‌ها بود و به همه زبان‌ها یک ساعتی می‌دادند تا برنامه خود را بسازند.ما صحبت کردیم و گفتیم یک جامعه دانشجویی ایرانی هستیم و می‌خواهیم هفته‌ای چند ساعت برنامه داشته باشیم که با پی‌گیری‌ توانستیم یک ساعت و نیم در هفته، روزهای‌ چهارشنبه از ساعت ۶ تا ۷.۵ را داشته باشیم. در تقسیم زمان، ۲۰ دقیقه به من رسید و توانستم یک برنامه طنز بسازم و این اولین تجربه رسمی و حرفه‌ای من در برنامه‌سازی بود.به جز آن در کامیونتی ایرانی‌های ونکوور برنامه چهارشنبه سوری، برنامه‌های نوروز و برنامه‌های مختلفی که برگزار می‌شد و من با تیم برگزاری‌ همکاری می‌کردم.بعد از آن توانستیم این ویژه برنامه‌ها را تصویری کنیم و بعلاوه شبکه رادیو SFU هم تبدیل به یک شبکه تلویزیونی شد و جزوه کانال‌های کابلی قرار گرفت، باز هم یک ساعت به ما وقت داده شد و برنامه تلویزیونی برای ایرانی‌های ونکوور ساختیم.ونکوور را به ایرانی‌ها پیشنهاد می‌کنی؟خب خیلی سوال کلی پرسیدی! اولاً هرجای دنیا به روحیات آدمها بستگی دارد و نمی‌شود گفت ونکوور را به ایرانی‌ها پیشنهاد می‌کنی! باید اول بگی که این ایرانی چند سالشه؟ شرایط خانوادگیش چیه؟ شرایط مالیش چطوره؟ می‌خواهد کار کند، نمی‌خواهد کار کند؟ می‌خواهد درس بخواند؟ نمی‌خواهد درس بخواند! چند تا بچه دارد؟ و .... هر کدام از این‌ها، شرایط را برای هر فرد متفاوت می‌کند! یعنی اینطور باید بگم که هر شخص نسخه خودش را دارد.پس اینطور سوالم را درست کنم: ونکوور را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنی؟ یا متقاضیان ونکوور باید چه دیدی نسبت به این شهر داشته باشند؟کلا در مسئله مهاجرت چیزی که خیلی سوال میشه و برای همه مهمه، این است که با چقدر پول می‌شود رفت و خرج و مخارج ماهانه چقدر است.ببینید اگر زندگی شما در ایران اکونومی بوده باشد و یاد گرفته باشید با حداقل‌ها سازگار شوید، طبقه اکونومی در ونکوور گزینه بهتر و راحت تری، نسبت به طبقه اکونومی در ایران است. یعنی آدمی که اینجا با حداقل زندگی می‌کند، آنجا با همان تلاش و زحمت، امکانات بهتری دارد. این آدم در سال سفرهای زیادی می‌تواند داشته باشد، مرخصی‌های خوب، امکان وام گرفتن، بیمه رایگان و یک عالمه مزایای دیگر که برحسب آنها می‌تواند برای بیست سال آینده‌ی خودش برنامه‌ریزی کند.اما زمانی هست که یک نفر اینجا زندگی خوبی دارد و از یک خانه ۵ خوابه قرار است به یک اتاق در خانه یک نفر دیگر، نقل مکان و زندگی کند، خب بله! احتمالا به این فرد فشار خواهد آمد.بعلاوه مخارجی که اینجا داشته با آن طرف خیلی متفاوت است و زندگی‌ای که اینجا داشته را نمی‌تواند آنجا هم داشته باشد و باید سبک زندگی‌اش را عوض کند. برای این آدم مطمئناً شرایط خیلی فرق خواهد کرد.مثلاً شاید در ایران عادت داشته آخر هفته دوست و اقوام را دور خودش جمع کند و مهمانی بدهد، اما آنجا دیگر این امکان را ندارد...درآمدش قطعا کمتر شده، چون حتما در ایران کسب و کار و اسمی به هم رسانده، اما همین آدم در ونکوور تازه باید از صفر شروع بکند. بخصوص بعضی از مشاغل خاص، مثلاً وکیل‌ها، نمی‌توانند وکالت کنند، در نتیجه باید این طرف به اصطلاح پول دربیاورد و آن طرف خرج کند و این اختلاف ارز حتما خیلی به او فشار خواهد آورد.خودت بیشترین چالشی که داشتی چی بود؟برای من شوک فرهنگی! مثلا من در کانادا که به مدرسه رفتم، با آن سابقه مدارس ایران، از مدیرم می‌ترسیدم و تا مدت‌ها فکر می‌کردم از مدیر باید ترسید. در صورتی که مدیر ما مثلا صبح به صبح دم در می‌ایستاد و به همه ما صبح بخیر می‌گفت. یا من فکر می‌کردم اگر در راهرو جلوی مدیر بخندم و ببیند حتما به من گیر خواهد داد که برای چی می‌خندی... می‌دانی در واقع من یک ترس‌هایی داشتم که بعداً فهمیدم چقدر احمقانه است. در واقع این آنها هستند که از ما می‌ترسند و تازه چقدر مقید بودند که رفتارشان درست باشد تا بچه‌ها اصلاً ناراحت نشوند.یا اینکه من از یک مدرسه پسرانه به مدرسه‌ای رفتم که با دخترها همکلاسی بودم، در فرهنگی دیگر...خیلی کار سختی است تا آدم با اتفاقات اطراف خود وفق پیدا کند. تا چند ماه اول برای من مثل این بود که انگار چیزی به سرم خورده باشد، همان طور منگ بودم و نمی‌دانستم چی کار دارم می‌کنم. کجا هستم؟ یا چرا اینجا هستم؟خب زبانم هم خوب نبود و  hello و how are you را به زور بلد بودم و رفتم سر کلاس نشستم. من واقعا به روش نوزاد وار زبان یاد گرفتم. کلمه به کلمه در سرم کردند و آنقدر گفتند تا بالاخره یاد گرفتم. اما خب سنم سنی بود که سریع هم یاد گرفتم.نحوه برخورد معلم با شاگردها خیلی متفاوت بود. ما خیلی آزادی داشتیم و کسی هم از این آزادی سوء استفاده نمی‌کرد. معلم هم در مقابل همیشه به ما احترام می‌گذاشت.در کل اولین مسئله تفاوت فرهنگی بود که برایم چالش‌زا شد و بعد زبان. چون به جایی رفتم که حتی نمی‌توانستم با کسی حرف بزنم. من صفر صفر به کانادا رفتم و حرف زدن خودش به تنهایی یک چالش بود. اما خب سعی کردم و بعد از یک ماه یا دو ماه توانستم چهار کلمه با اطرافیانم حرف بزنم.توی مدرسه این که خارجی بودی و زبان بلد نبودی، باعث نشد اذیتت کنند؟خب در جایی مثل کانادا این اتفاق کمتر رخ می‌دهد. برای اینکه ما اولین کلاسی که می‌رویم ESL  هست: English As a Second language، در این کلاس‌ها کره‌ای هست، ژاپنی هست، از آمریکای جنوبی میاند و...، یک کلاس چند فرهنگی که همه آدمها با ملیت‌های مختلف و تقریبا هم سطح خودت هستند و بعضی‌ها مثل خودت هیچ چیزی بلد نیستند و با همان حس منگی که تو داری، کم و زیاد، دارند سر و کله می‌زنند.این شرایط باعث می‌شود که بفهمی حداقل تنها نیستی و هستند کسانی که دستِ‌کم مثل تو با این چالش‌ها روبرو هستند.در عین حال من همان سال اولی هم که رفتم، سر کلاس فیزیک، نشستم.  در صورتی که هنوز داشتم دوره‌های ESL را در حد بیسیک می‌گذراندم. سر کلاس فیزیک یک سری خط و خطوط و فرمول می‌دیدم که بلد بودم، این هم به‌ خاطر این بود که کلا در ایران مطالب ریاضی و فیزیک را زودتر از سایر کشورها به بچه‌ها آموزش می‌دهند، برای همین تابع را که می‌دیدم می‌دانستم که مثلا سینوسه و کلاً مبحث چی هست و می‌دانستم آن را بلد هستم. معلم که سوال را روی تخته می‌نوشت و می‌پرسید How knows the answer? من دستم را بالا می‌بردم. بعد که می‌گفت Say it! می‌گفتم No English و می‌گفت خب بیا حل کن. می‌رفتم، می‌نوشتم و تشویق و فلان و این حرفها.یعنی این حس را بهت القا می‌کنند که اگر زبان بلد نیستی، مشکلی نیست و نادیده‌ات نمی‌گرفتند.اما اینجا حتی اگر یک ایرانی بخواهد حرفی بزند و مثلا بگوید «پرفکته»، اطرافیان لهجه و همان چیزی که او گفته را مسخره می‌کنند. در صورتی که خود آنهایی هم که زبان اصلی‌شان انگلیسی است، وقتی می‌بینند یکی دست و پا شکسته دارد سعی می‌کند منظورش را برساند به فرد فرصت می‌دهند. من همین الان اینجا بخواهم انگلیسی حرف بزنم، همان ایرانی‌ها که حتی گاهاً زبان خیلی چندانی هم بلد نیستند، دست می‌گیرند و مسخره می‌کنند. حتی ما تو برنامه‌های تلویزیونی خودمان این را میبینیم. مثلاً رشیدپور خودش بلد نیست انگلیسی حرف بزند، بعد مهمان برنامه‌اش را به چالش می‌کشد تا انگلیسی حرف بزند و جلوی دوربین مسخره‌اش کنند. در واقع این فرهنگ خیلی فراگیر شده که همه همدیگر را مسخره می‌کنند.در حالیکه آن طرف می‌بینی هزار جور مِن مِن می‌کنی و سعی می‌کنی منظورش را به طرفش بفهماند و آن فرد خودش انگلیسی زبان است، صبر می‌کند و کمکت می‌کند جمله‌ات را تمام کنی. این تفاوت‌های فرهنگی باعث میشورد آدم در ایران برای یادگیری زبان بیشتر عذاب بکشد تا آن طرف.وقتی برگشتید چه چالش‌هایی داشتید؟وقتی من برگشتم خب کار من رسانه‌ای بود و قوانین اینجا را بلد نبودم و نمی‌دانستم چه داستان‌ها فرآیندهایی اینجا وجود دارد. باید خیلی مراقب می‌بودم. در حالیکه آنجا در یک فضای خیلی آزاد برنامه می‌ساختم، اما اینجا با کلی چالش روبرو می‌شدم. بیشتر چالش‌ کاری داشتم تا دغدغه‌‌های شخصی.مثلا کار اداری؛ خب من چند سال مهمی که در جامعه باید رشد می‌کردم را در اینجا نبودم. اوایل که آمده بودم، وقتی یک کار ساده داشتم مثلا در صف ایستاده بودم، آدمها مدام از من جلو می‌زدند بعد نمی‌تونستم از حقم دفاع کنم. حس بدی داشت که چرا حقم مدام خورده می‌شود و من بلد نیستم از پس خودم بربیایم. اما به هر حال آدم وفق پیدا می‌کند. خیلی سریع توانستم هماهنگ شوم. یک وقت به جایی رسیدم که دیدم اگه من همینجوری در صف بایستم و افراد من را رد کنند و وقتی می‌خواهم اعتراض کنم چشم غره بروم، اصلا طرف من را نگاه نمی‌کنند. از اینجا بعد دیگر یاد گرفتم. به هر حال من سال‌های کودمی که بنیه شخصیتم شکل گرفته بود را ایران بودم. مثلا من رانندگی را در سن یازده سالگی در ایران یاد گرفتم و آن طرف در ۱۶ سالگی گواهینامه‌ام را گرفتم. اوایل که اینجا رانندگی می‌کردم خیلی محتاط بودم و کم کم این اختلاف‌ها درست شد. کلا چون نصف عمرم را ایران بودم و نصف عمرم را کانادا، زود توانستم خودم را وفق دهم و الآن به یک میزان هر دو جا راحت هستم و هم قوانین و کارهای اداری آن طرف را بلدم و هم این طرف را.چرا انتخاب کردی برگردی؟انتخاب که نبود.... خب اولا برای من اینطوری نبود که تصمیم بگیرم برگردم ایران. یک سلسله مراتبی اتفاق افتاد که من اینجا ماندگار شدم. در یکی از سفرهایی که قرار بود برگردم مسائلی پیش آمد که باعث شد برگشتنم به تعویق بیفتد و هی مجبور شدم اینجا بیشتر بمانم و کار پشت کار و... یک زمانی متوجه شدم هر زمانی که دلم بخواهد می‌توانم برگردم، برای همین دیگر آن حس بد را نداشتم. چون من مثل خیلی‌ها که این انتخاب را ندارند و احساس می‌کنند گرفتار شدند، حس عذاب در ایران نداشتم. من موقعی که فهمیدم که ماندنم به صورت یک انتخاب درآمده، نگاهم نسبت به زندگی اینجا عوض شد. بعضی‌ها اذیت می‌شوند که اینجا هستند، اما من این حس اذیت شدن را نداشتم. یعنی آن حس منفی که از صبح که بلند می‌شوی با خودت بگویی چرا من اینجا هستم را ندارم. این موضوع برای من یک انتخاب است.در حال حاضر بیشتر مخاطبین مهاجرت دانشجوها هستند، اما تو دانش‌آموز بودی و رفتی، فکر می‌کنی برای دانشجوها مسیر سخت‌تر است؟اولا من به خاطر کارهای فرهنگی‌ای که انجام میدادم خیلی با دانشجوهای ونکوور در تماس بودم. حتی ما یک کلاب ایرانیان درست کرده بودیم و جامعه خیلی بزرگی دور هم بودیم و برای همین خیلی از زندگی‌هایشان خبر دارم که چه شرایطی داشتند.دنیای آنها سخت‌تر از دنیای من نبود و نسبتاً چالش‌های یکسانی را تجربه می‌کردیم، فقط سرعت یادگیری و آداپت شدن این افراد کمتر از من دانش آموز بود. چون آنها سنگ بنای شخصیت‌شان در ایران شکل گرفته بود و بیشتر زمان باید صرف می‌کردند. همین!(تماس تلفنی از خبرنگاران در خصوص انصراف همسرشان سارا خادم الشریعه از تیم ملی و اینکه آیا ایران هستند؟ می‌خواهند بروند؟ اردشیر مصرانه پاسخ می‌دهد که ما فعلا ایران هستیم و برنامه‌ای برای رفتن نداریم. می‌گوید سارا شخصا تصمیم گرفته است و این تصمیم برای او محترم است و از این پس سارا به صورت انفرادی در مسابقات شرکت خواهد کرد.)ما روزهای سختی را سپری کردیم. از ماندن احساس پشیمانی نمی‌کنی؟غلط کردم الان که فکر می‌کنم...  JJJ شوخی کردم، نه! آدم وقتی انتخاب داشته باشد، حالش بهتر است. کلاً ما از اینکه ایرانیم، راضی هستیم. هم سارا ایران را دوست دارد و هم من، ما کار خودمان را داریم. یعنی انگیزه‌ای جز کار و خانواده و خودمان نداریم، برای همین تا موقعی که این شرایط هست، با ایران اوکی هستیم.من یک سری سوال پرسیدم تا داستان مهاجرتت را به طور کلی بفهمم. اما خودت چه حرفی در رابطه با مهاجرت دارید؟ببین داستان مهاجرت من به خاطر دلایل شخصیم بود، نه اینکه فشار جامعه و شرایط اجتماعی باشد. آن زمان که من داشتم می‌رفتم اصلا این قدر تب و تاب رفتن نبود. من آن وقتی که رفتم جامعه ایرانی‌های ونکوور آنقدر کوچک بود که همه همدیگر رو می‌شناختیم. مثلا در یک جشن چهارشنبه سوری همه با همدیگر سلام علیک می‌کردیم. اما الان همسایه‌ها هم همدیگر رو نمی‌شناسند. برادرم که هنوز آنجا ساکن است، میگوید در آسانسور که می‌روم، همه ایرانی‌اند و دیگر کسی کسی را نمی‌شناسد. یعنی کامیونتی آنقدر بزرگ شده که عملا یک مینی تهران در ونکوور و تورنتو و این شهرها شکل گرفته است. تجربه مهاجرت من اما چیزی بود که با شرایط زندگی شخصیم شکل گرفت. من این انتخاب را کردم که به مقتضای سنم زندگی در یک کشور دیگر را هم تجربه بکنم. برای همین برای من خیلی تجربه شیرینی بود و خیلی به من کمک کرد تا در زندگی‌ فرصت‌های جدیدی برایم ایجاد شود و حداقل یک زبان دیگر یاد گرفتم. من حداقل با یک ملیت جدید آشنا شدم، البته در ونکوور ملیت‌ها متنوعی ساکن هستند و فرصت این را داشتم معاشرت کردن با آنها را یاد بگیرم. مهاجرت فرهنگ و جهان بینی به آدم میدهد و کلاً برای من تجربه مثبتی بود.اما دانشجوها از مقاطع مختلف می‌آیند و هرکدام چالش‌های جدیدی دارند. با این حال مسئله این است که یک سری دغدغه‌هایی که در ایران برای یک دانشجو وجود دارد، آنجا خیلی کمتر است. مثلا در همان فضای آکادمیک دانشگاه حداقل حقوقی به دانشجو اختصاص می‌دهند که می‌تواند با آن یک زندگی دانشجویی خوب را تجربه کند. در حالی‌که اینجا بستری نیست که بشود در آن فعالیت کند. من کلی دانشجوی فارغ‌التحصیل از شریف می‌شناسم که جویای کارند.و تازه برای یک سری افراد مهاجرت امری اجباری است و دارند با مهاجرت از مسائل و گرفتاری‌هایی فرار می‌کنند.ببینید در کل پدیده مهاجرت خیلی خیلی چیز تلخی است! یعنی اصلاً چرا باید شرایطی باشد که یک نفر از جامعه خودش فاصله بگیرد؟ از کشورش؟ از جایی که خونواده‌اش هستند؟ مهاجرت از این منظر آنقدر بدی دارد که آدم به سختی می‌تواند از چیزهای مثبت آن حرف بزند.واقعاً می‌گویم مهاجرت پدیده خیلی تلخ و دردناکی است و امیدوارم کسی هیچ موقع به مرحله‌ای نرسد که مجبور شود مهاجرت کند، اما اگر برحسب انتخاب و شرایط خوب و راحت، همراه با راحتی بتواند برود، می‌تواند تجربه‌های جدیدی را کسب کند و تازه شیرین هم باشد. اما واقعا امیدوارم بر اثر فشار و تنگنا کسی مهاجرت نکند. امیدوارم اگه کسی مهاجرت کرد با انتخاب خودش باشد و به راحت‌ترین شکل ممکن برود. یعنی بلیطش را بگیرد و برود آنجا و خانه‌اش فراهم باشد و هیچ سختی‌ای نکشد.راستش من این سختی‌ها را کشیدم، اما در سنی بودم که دغدغه‌هایم خیلی خیلی کم بود و الان که به همه آن روزها نگاه می‌کنم، می‌بینم همه تلخی‌هایش برایم شیرین است.در این شرایط مثلا کسی که با زن و بچه‌اش میرود، یا مثلا کسی که اعضای خانواده‌اش اینجا بیمارند و هزار و یک غم دارند اما باز هم باید برود، شرایط خیلی سختی را تجربه می‌کند. خب من هیچ کدام از این دغدغه‌ها را نداشتم و فقط خودم را باید با شرایط هماهنگ می‌کردم. برای همین برای من یک تجربه خوب بوده است. هر چند برای خیلی‌ها تجربه بدی بوده و آن طرف چالش‌ها، سختی‌ها و شرایط دشواری را تجربه کرده است. البته به هر حال هر جایی سختی خودش را هم دارد.مثلا همین که شما آنجا بخواهی رانندگی یاد بگیری، گواهینامه‌ات را درست کنی، بیمه‌ات را درست کنی دو سه سال زمان میبرد تا تازه به شرایط اولیه‌ات در ایران برسی و با خودت بتوانی بگویی من حداقل‌های زندگی‌ام ردیف شده و حالا می‌توانم برای آینده‌ام برنامه ریزی کنم.یک سوال، ۱۵ سالگی رفتی، هم چالش بلوغ را داشتی، هم چالش جدایی پدرو مادر، هم مهاجرت، چطور می‌گویی مهاجرت برایت تجربه مثبتی بوده؟راستش را بخواهی من همیشه دنبال استقلال بودم. بعلاوه پدر و مادرم می‌خواستند من را از آن شرایط متشنج دور کنند. نمی‌خواستند در آن شرایط بمانم و خوشبختانه خوب هم مدیریتش کردند و من می‌توانم بگویم از این بابت آسیبی ندیدم. ضمن اینکه من همراه با این حس که پدر و مادرم دوستم داشتند و من آنها را دوست داشتم، رفتم و استقلالم را هم بدست آوردم.اینها برای من خیلی خوب و ارزشمند بود.</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 13:37:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه‌ترین روز سال، یلدا....</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-gq5isiksymuh</link>
                <description>هر سال یلدا که می‌رسد مغزم شکرک می‌زند، تلخی زهر آلود پشمک در کامم می‌چرخد و سرم تاب می‌خورد...توی ماشین می‌نشینم و از پس بخار شیشه به تابلو بیمارستان خیره نگاه می‌کنم.دایی و بابا زیربرف ایستاده‌اند و پا به پای هم، پشت سر هم سیگار روشن می‌کنند. دایی گاهی کمی می‌ایستد. می‌آید سمت ماشین. فکری می‌شوم که همین حالا‌هاست در را باز کند. اما انگار دستش به دستگیره نمی‌رسد. باز چند قدم دور می‌شود... مثل وقتی مثانه‌ آدم سنگینی کند، دور خودش می‌چرخد و این پا و آن پا می‌شود.... بابا نگاهش به دایی است و از دور می‌پایدش... یک ساعت پیش نمی‌خواستند با هم حرف بزنند حالا هم، هر حرفی در این هوا یخ می‌زند.من پاهایم را توی دلم جمع کرده‌ام و منتظرم زودتر برگردیم. دلم آش می‌خواهد، پشمک می‌خواهد، لواشک‌های قایم کرده عزیز را می‌خواهد... و یک جایی همان میان‌ها خوابم می‌برد...آن سال بر خلاف هر سال، خانه عزیز خالی بود... خاله  سال اولی بود که عروسی کرده بود و به اجبار مامان باید خانه خانواده شوهرش می‌رفت. بابا با دایی دعوایشان شده بود و صبح ما را پیاده کرده بود و رفته بود. زن‌دایی هم با همه ما قهر بود و دایی گفته بود ترجیح داده است دور مریض را شلوغ نکند و من خوشحال بودم که نیاز نیست سر لواشک‌ها با بچه‌های دایی دعوا کنم، اما قبل از اینکه عزیز بتواند برود سراغ صندوقچه خوراکی‌ها...عزیز تمامِ ظهر به غرهای مامان گوش نمی‌داد و می‌گفت: نمیشه که شب یلدا بدون آش بگذرد و مدام آشپزخانه را بالا و پایین می‌رفت. یک جایی همان میان‌ها ضعف کرده بود و مامان عصبانی شده بود و گفته بود: داری اون پیرمرد رو هم دق می‌دی! آخه چرا با این حالت پا میشی؟ مگه من چمه که نمی‌تونم آش بپزم...دستش را هم محکم گرفته بود روی تخت نشانده بودش، یادم هست عزیز با چشمان سرخ شده بهم نگاه کرد و گفت: می‌بینی؟ دعات می‌کنم که خدا نکنه هیچ وقت زمین‌گیر بشی...مامان باز عصبانی شده بود و گفته بود: چرا انقدر شلوغش می‌کنی؟ کجا زمین‌گیر شدی؟ می‌خواهی فقط خودت رو با این حرفها لوس کنی، اما من مثل آقام نیستم که لی‌لی به لالات بذارم عزیز خانم...اما همه می‌دانستیم عزیز زمین‌گیر شده... تمام دستانش پر از جای تزریق بود و هر روز آب‌تر و آب‌تر می‌شد... قند رمقش را کشیده اود.بی‌صبرانه منتظر بودم مادر صدایم کند، این بار این من بودم که می‌توانستم بروم از بالا‌خانه رشته‌ها را در بیاورم و دستم را لای رشته‌های یخ زده بکنم و مشت مشت نصفشان کنم، خودش قول داده بود زمانش که شد صدایم کند و من پیش عزیز مانده بودم و عزیز مدام دستش را روی سرم می‌کشید و با دست دیگرش تسبیح می‌انداخت...، تا اینکه دستش رعشه ریزی کرد، صورتش مثل دانه‌های برف سفید شد و عرق روی بدنش شرشر کرد... میان جیغ و فریادها نفهمیدم بابا چطور خودش را به ما رسانده بود و پشت آمبولانس آژیر کشان تا خود بیمارستان رفته بودیم...چشم که باز کردم، هنوز باران می‌زد، اما دایی رفته بود، پدر هم نبود...من به در اورژانس خیره مانده بودم...در ماشین را باز کردم و از لابه‌لای جمعیت تا خود اورژانس رفته بودم.پرستاری در اتاق سمت راست من مشتش را بالای دهانش نگه داشته بود و رشته‌های پشمک را می‌بلعید...  بابا  روبروی یکی از تخت‌های ردیف شده اورژانس ایستاده بود و شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفت... صدای زجه‌های دایی و مامان در گوشم می‌پیچید و آقاجان با صورت ماتم زده به جنازه روی تخت خیره مانده بود....</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 17:46:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شدن در زمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-lesw2vdbgtnh</link>
                <description>•وقتی گذشته در یک کوچه از شهر برای خودش چنبره می‌زند، کافی است از کنارش رد شوی تا بوی کاهگل دیوار با روکش صندلی‌های پیکان گره بخورد، بوی روغنی موتور را بشنوی که با روشن شدن بخاری‌ تمام اتاقک ماشین را پر می‌کندو دلت را هم می‌زندو زمان یقه‌ات را می‌گیردو تو را با خودش می‌برد تا ...خانم نیسان یک دفعه و عصبانی می‌گوید آخر کلاس می‌خواهد از دو‌نفر درس بپرسد، من و مطهره با ترس به هم نگاه می‌کنیم، پشت نیمکتمان صاف می‌نشینیم و مدام زیر چشمی ساعت را چک می‌کنیم...شانه‌هایم را خم می‌کنم تا از خط نگاه معلم فرار کنم و خدا خدا می‌کنم حرفش را فراموش کند، خدا خدا می‌کنم وقت نکند، خدا خدا می‌کنم مادر از راه برسد و مرا به هر بهانه‌ای با خودش ببرد، خدا خدا می‌کنم مطهره را صدا کند، خدا خدا می‌کنم...ساعت بالای تابلو فقط کمی به ۱۲ مانده و سحر پای تخته ایستاده‌ است. مدام قلنج انگشتان تپلش را می‌شکند و من دارم سعی می‌کنم جواب‌هایی که به زور از دهانش بیرون می‌آید را از بر کنم هر چه می‌گذرد صدایش را کمتر و کمتر و کمتر می‌شنوم!ساعت کمی به ۱۲ مانده و اگر سحر کمی، فقط کمی، بیشتر از نمی‌دانم جواب دهد تمام این شکنجه تمام می‌شود،...خانم نیسان دوباره من را صدا می‌کند، زانوهایم قفل شده، سحر با بغض فرو خورده‌ای از کنارم رد می‌شود و مطهره مرا هل می‌دهد...خوشحالی را توی چشم همه بچه‌ها می‌بینم و با اولین سوال صفحه مغزم سیاه می‌شود...دم در که می‌رسم مطهره منتظرم ایستاده و می‌پرسد «خانم چی گفت؟» سحر با صورتی سرخ از کنار ما رد می‌شود و من از مطهره عصبانی‌ام و حرفی نمی‌زنم...سر کوچه ایستاده‌ام، پیکان پدر دم در پارک شده و صدای شکمم مدام در گوشم می‌پیچد و دستم را هزار باره روی نامه معلم می‌کشم و به یاد ‌می‌آورم که چقدر دیر کرده‌ام...دستم را روی‌کاهگل‌های بیرون زده از زیر رنگ می‌کشم تا کف دستانم را قلقلک کند، در میانه راه عطر قرمه سبزی را در هوا قاپ می‌زنم و با خودم‌ عهد می‌کنم تا غذا را نخورده‌ام نامه را به مادر ندهم...</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2019 16:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر سر اهالی چنار محمودی چه خواهد آمد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahbubeko90/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-xukkk0hlagrv</link>
                <description>یکی از فجایع انسانی که در سال اخیر اخبار آن موج عظیمی را ایجاد کرد، فاجعه ابتلای اهالی روستای «چنار محمودی» به ویروس HIV بود. معضلی که بین اتفاقات روزمره کسانی که از موضوع دور بودند دفن شد٬ اما تبعاتش برای این مردم برای همیشه ماندگار است.ایدز بیماری محدود به مکان نیست.همه جوامع انسانی با بیماري ایدز دست به گریبانند و این مسئله‌ای فرای مکان است. کشور ما از این قضیه نه تنها مستثنا نیست بلکه با معضل بزرگتری هم روبرو است.طبق اظهارات رسمی که به سختی یافت می‌شود آخرین آمار مبتلایان به ایدز در ایران بیش از ۶۶ هزار نفر تخمین زده شد و تعداد افراد شناسایی شده فقط ۳۵ درصد از کل این جامعه است٬ دلیل این اختلاف هم آن است که ما مردمانی پر از ندانستن هستیم و بدتر از آن پر از قضاوت! که خود سبب کتمان٬ پنهان کاری و حتی ترس از دانستن می‌شود. برای همین خیلی از ما هرگز برای آزمایشات مربوطه اقدامی نکرده‌ایم و از دادن آزمایش سر باز می‌زنیم!اما چرا این همه ترس؟؟؟ایدز، بیماری است که مانند جذام فرای یک اصطلاح پزشکی است و این اصول اخلاقی هستند که بیشتر به آن جان می‌دهد. وقتی جهان با پدیده ایدز روبرو شد، ناگهان ترسی نو در هیبتی موهوم ظاهر شد تا نهایت وحشت را در میان مردم از تصور دردی جسمانی و اخلاقی ایجاد کند. درد نامشخصی که قدرت نابود کردن و توانایی وحشت آفرین آن به طرز گنگی برای همه تعریف شده بود و  تصویری آمیخته‌ با فساد، تباهی اخلاقی و پوسیدگی جسم را در ذهن متبادر می‌ساخت.ایدز / HIV مثبت، شاید بدنام کننده‌ترین وضعیت پزشکی در جهان است. عقاید زننده‌ای راجع به ایدز محصول تاثیرات متعدد اجتماعی از جمله استناد به مسئولیت انتشار عفونت توسط فرد و باور به اینکه افراد مبتلا، آلوده‌اند، وجود دارد.این بیماري نوپدید که نباید آن را صرفاً یک مشکل بهداشتی دانست، به واسطه ماهیت خاص خود به صورت یک معضل اجتماعی، اقتصادي و روانی تبدیل شده و به مثابه یکی از اساسی‌ترین خطرهای تهدیدکننده سلامتی انسانها بر کلیه جوانب زندگی افراد تأثیر می‌گذارد.از آنجا که راه های انتقال این بیماری شامل رفتارهایی است که در اذهان عمومی با بار  منفی ارزیابی می شود، درباره‌ی آن برچسب زنی و نگرش‌های منفی چشمگیری شکل گرفته و مبتلایان با انگ «منحرف بودن» در جامعه مواجه هستند، و غالباً با طرد و تبعیض اطرافیان روبه رو می‌شوند. بیماری ایدز تنها یک بیماری است، اما نگاه به فرد مبتلا صرفاً  نگاه به یک بیمار نیست. همه این‌ها نگاه کلی به ایدز بود. اما به سر اهالی لردگان چه خواهد آمد؟با بروز خبر اهالی ابتدا با پنهان‌کاری و کتمان روبرو شدند. که بی‌تردید این مسئله معضل را بزرگتر ساخت.سپس اهالی چنار محمود با مجموعه‌ای اتهام و انگ روبرو شدند! آن هم توسط کسانی‌که باید از آنها حمایت می‌کردند. از اتهام اعتیاد تا روابط نامشروع و غیره.و بعد خبر مانند موجهای خبری دیگر همانطور که پدیدار شده بود، دفن گردید.اما تبعات آن با اهالی ماند:یکی از دوستانم که در خوابگاه‌ شهرکرد ساکن است توضیح می‌داد که تمام دانشجوهای اهل لردگان توسط هم اتاقی‌های خود، که بسیاری از دوستان قدیمی هم بودند، طرد شدند. در واقع هیچ کس راضی به هم اتاقی با اهالی لردگان و حومه، چه چنارمحمودی بودند و چه نه، نبود. در دانشگاه شما چه خبر است؟در گفتمان‌های اطرافیانم با خبر شدم که محصولات کشاورزی و غذایی اهالی چنار محمود باز پس فرستاده شد! مطلبی احمقانه، اما حقیقی! چقدر از مبادلات اقتصادی این اهالی با سایر شهرها کاسته شده است؟ و این حجم است نادانی نسبت به راههای انتقال بیماری از کجا ناشی می‌شود؟و در مورد کارآموزان و بهیاران اعزامی از چند تن از دوستانم شنیدم که خیلی از این بهیاران و کارآموزان از ادامه کار خود انصراف دادند و یا حاضر به اعزام به مناطق دورتر و محرومتر نسبت به چنار محمود، شده‌اند. (یکی از مشکلاتی که بیماران مبتلا به ایدز با آن پیش از این هم روبرو هستند، برخورد نامناسب پرستاران و دکترها در بیمارستان‌ با این افراد است.)روستایی که دارد ایزوله می‌شود و این حجم از ندانستن در شرایطی که از لحاظ پزشکی ویروس HIV ، قابل کنترل شده و حتی در موارد فرد آلوده با مصرف داروهای مشخص حتی نیاز به استفاده از وسایل پیش‌گیری مانند کاندوم هم ندارد، غیر قابل باور است!بیماري ایدز به خودی خود مسیر زندگی فرد را تغییر می‌دهد اما به خاطر عدم پذیرش افراد در جامعه باعث کاهش اعتماد به نفس، افزایش  آسیب پذیري و افکار آشفته در بیماران مبتلا می‌شود. مشکلات جسمانی، روانی، انزوا و افسردگی، نگرانی های اقتصادی، احتمالا تغییر محل سکوت و توسل به پنهان کاری برای این اهالی قابل پیش بینی است. در این میان مسئولیت آگاهی بخشی و آموزش‌های مورد نیاز را چه کسی بر عهده گرفته است؟</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2019 13:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراث ملی - جنگل‌های هیرکانی</title>
                <link>https://virgool.io/SarosTeam/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-seex6gvhpmie</link>
                <description>#میراث_ملی ایران را چقدر می‌شناسیم؟جنگل‌های هیرکانی | میراث ملی طبیعی | تاریخ ثبت جهانی: 14 تیر 1398.هیرکانی، می‌دانی تو بوی چه می‌دهی؟! بوی خاک؟! بوی نم؟! بوی باران؟! بوی برف؟! نه!هیرکانی تو بوی پناه می‌دهی... بوی نجات می‌دهی!بوی دو میلیون سال تعقیب و گریز می‌دهی... نگاه کن!من اینجا رد ببرها را می‌بینم، ببرهای‌مازندران! رد خرس‌ها را می‌بینم؛ خرس‌های قهوه‌ای! رد پرندگان را می‌بینیم، گریخته از سرما... هیرکانی تو بوی ایران می‌دهی؛ بوی ساسانیان، دیلمیان، بوی آل‌بویه را می‌دهی!تو بوی همه ما را می‌دهی!هیرکانی، هیرکانی عزیز... تو بوی میرزا کوچک خان جنگلی،بوی جنبشیان سیاهکل را می‌دهی! همین‌جا! همین میان‌ها!هیرکانی تو بوی پناه می‌دهی، بوی رهایی، تو بوی دو میلیون سال زندگی را می‌دهی!.#میراث_آسمان#skyheritageدر «#میراث_آسمان» می‌خواهیم عکس‌ها تنها لحظه‌ای از آسمان شب نباشند؛ می‌خواهیم ترکیبی از آسمان، نمادهایی از میراث ایران و روایتگری را در قاب عکس‌ها بچینیم.رقابت عکاسی «میراث آسمان؛ از فلات تا کویر ایران»‌ در سه بخش برگزار خواهد شد:۱- عکاسی از آسمان شب و میراث تاریخی۲- عکاسی از آسمان شب و میراث طبیعی۳- عکاسی از آسمان شب و میراث ناملموسwww.SkyHeritage.com</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2019 12:07:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میراث ملی - چغازنبیل</title>
                <link>https://virgool.io/SarosTeam/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%86%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%84-qbxd7hmefync</link>
                <description>#میراث_ملی ایران را چقدر می‌شناسیم؟ .چغازنبیل | میراث ملی تاریخی | تاریخ ثبت: ۱ دی ۱۳۴۸از پیرمردی که روپوش نگهبان به تن دارد می‌پرسم: آقا؟ شما می‌دانید زیگورات چغازنبیل به چه معناست؟نگاهی می‌کند که حرفی در آن خوانده‌ نمی‌شود. خاموش‌تر و عمیق‌تر از سکوت. بروشوری به من می‌دهد که تای آن باز نشده... و اشاره می‌کند به بزرگ معبد خدایان، مانده از کهن تمدنی فرای موعود مسیح، که تمام قامت ایستاده... محو عظمت سازه‌ای که همچون“زنبیلی واژگون” هنوز ایستاده پیش می‌روم و خنده می‌زنم به جنازه‌ای که از خاک بیرون آورده‌اند... سایه آقای پرفسور گیرشمن را می‌بینم ایستاده در کنج معبد که با چه شوقی به این مرده از خاک بیرون کشیده، نگاه می‌کند، از او می‌پرسم چرا این عظمت خفته را از زیر این تل خاک بیرون آوردید پرفسور؟ چرا اجازه ندادید این پرستش‌گاه خدایان در آسایش، دوره احتضار خود را به آسودگی بیارامد؟ می‌گویم نگاه کنید پرفسور، از پنج طبقه‌معبد که در راهنما به آن اشاره شده، دو طبقه و نیمی بیشتر باقی نمانده است... خالی و غارت شده! پرفسور نگاهی می‌کند خاموش‌تر و عمیق‌تر از سکوت و به درگاه اشاره میکند.علیاحضرت، اونتاش گال را می‌بینم که در درگاه ساخته خود ایستاده و از فخر بزرگترین زیگورات خدایان گال و اینشوشیناک در پوست خود نمی‌گنجد! علیاحضرتا از شما می‌پرسم، شکوه خدایان شما همین بود؟ به خاک فرونشسته اسبان دشمن که بی‌رحمانه شهر را به آتش کشیدند خیره می‌شود و به دست باد و خاک که چه ساده زیگورات را مدفون ساختند نگاهی می‌کند و سپس با نگاه به آجرهای طلایی حکاکی شده‌ای که دیگر نیست لبخند می‌زند و خاموش‌تر و عمیق‌تر از سکوت به شبح بالاترین طبقه زیگورات اشاره‌ می‌کند!گال و اینشوشینایک را می‌بینم نشسته بر فراز پنجمین بارگاه زیگورات، بر فرازی که دیگر نیست.گال؟ انشوشینایک؟ نگاه کنید! دیگر نامی از شما باقی نمانده مگر گره خورده به زیگورات! از شما می‌پرسم این آخرین پیوند شما با جهان تا کی دوام خواهد آورد؟! و آنها نگاهی می‌کنند خاموش‌تر و عمیق‌تر از سکوت... نگاهی پر از بودن. آنها می‌دانند، خوب می‌دانند زیگورات تا ابد زنده خواهد ماند! در لابه‌لای صفحات تاریخ نفس خواهد کشید، به بلندای کهن‌ترینِ تمدن‌ها...به درگاه نگاه می‌کنم، به اونتاش گالی که غره از ساخت زیگورات شده، به کنج معبد چشم می‌دوزم به شوق جمع شده در چشمان پرفسور از کاویدن این برگ تاریخ و به پیرمرد نگهبانی که خود را طلایه دار این برش تاریخ می‌داند.و زیگورات در قلبم پا می‌گیرد.در «#میراث_آسمان» می‌خواهیم عکس‌ها تنها لحظه‌ای از آسمان شب نباشند؛ می‌خواهیم ترکیبی از آسمان، نمادهایی از میراث ایران و روایتگری را در قاب عکس‌ها بچینیم.رقابت عکاسی «میراث آسمان؛ از فلات تا کویر ایران»‌ در سه بخش برگزار خواهد شد:۱- عکاسی از آسمان شب و میراث تاریخی ۲- عکاسی از آسمان شب و میراث طبیعی ۳- عکاسی از آسمان شب و میراث ناملموسhttp://www.skyheritage.com/</description>
                <category>محبوبه کهن زاد</category>
                <author>محبوبه کهن زاد</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2019 13:33:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>