<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید مهدار بنی هاشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdarname</link>
        <description>نویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:30:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1477673/avatar/BRDGyA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید مهدار بنی هاشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdarname</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خبر مهم .. بالاخره گفت دایی😍</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-tm4dilex3fyx</link>
                <description>خبر مهم ... خبر مهم ...زینب کوچولو با تلاش های شبانه روزی ماموران گمنام شائولین بالاخره توانست واژه ی مقدس دایی رو بگه و درجا کمربند آبی پررنگ شائولین رو بهش اعطا کردم! البته این عکسش قدیمیه ولی خود ایشون هستن 🥰😍و این بهترین عیدی عید غدیرم بود :) باشد که پرهیزکار شویم:)</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 12:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی اعصابم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D9%85-umjfdvtknaal</link>
                <description>دنبال پست فاخر از من نباشین، الان اعصاب ندارم و فقط میخوام ذهنم آروم شه و گفتم یه رایتینگ تراپی داشته باشم!سلام ،صبح پا شدم رفتم سر یخچال ، پنیر برداشتم کره برداشتم ، خرما برداشتم که تو یک پیاله ی چینی بود. پیاله افتاد از دستم ، افتاد رو فرش و زارت از وسط دو نیم شد 😢خب فدا سرم ولی طفلی بابا ، چون من میرم شرکت و مامان بیدار شن و جسد پیاله رو تو سطل بازیافتی ببینن ، اولین مجرم احتمالی رو بابا میدونن و غرهاش رو سر بابا میزنن 🙈😂دومین اتفاق بد این بود که یکی از دوستان خیلی خوبم پیام داده بود که تو بله دیلیت اکانت زده به دلایلی و غمم افزون شد🥸سومین مشکلم همین دندانپزشکی بود که دو ماهه درگیرشم تا یک دندونم رو درست کنه و خدا تومن هم پول خرج کردم براش. 🥵 من اهل دعوا نیستم ولی تو ذهنم که بروس لی ای هستم برای خودم. سه بار تیکه تیکه شون کردم و آخرش گفتم خدایا خودت انتقامم رو بعد ازینکه دندونم رو درست کردن بگیر ازشون.🧐پی نوشت: پستای بعدیم احتمالا معرفی فیلم باشن. یک معرفی کتاب دارم و همین.پی نوشت ۲: یه پارتی ۵۰۰ تایی شدن بگیرم، کیا پایه ن؟پی نوشت ۳: یه صلوات بفرستینپی نوشت ۴: گفتم غم تو دارم. گفتا غمت به من چه.پی نوشت ۵: یادم رفت چی میخواستم بگم.پی نوشت ۶: وقتی قبلی رو یادم رفته چرا فکر کردم این رو یادم میاد چی میخواستم بگم😑پی نوشت ۷: این همین الان اومد: الان رو بیت رپمحالم بد نیستفقط یکم غمگینمبگن یکی رو بزن هم میتونم دیوونه خونه تعطیله می دونم ولی خب غمه که هنر میشه گاهی عزیزم اهل غم نیستم و معمولا شنگولمولی غمم خوبه گاهی خوشگلم  امروز بزنیم غمو ابسولوتو دور هم درسته رپر نیستم قربونتولی پاش برسه رپرارو میکنم تو جیبم 😏یو یو ، سید مهدار ... ۶ جون ۲۰۲۶@mahdarname</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 08:04:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار با دکتر محمدحسین کرمانشاهی/پنجمین قرار ویرگولی من</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-t3le3nsepl7x</link>
                <description> سلام به شما گلای تو خونه ، ویرگولی های نمونه. دیشب در گروه ویرگولی های مقیم بله یکی از دوستان اعلام کرد که به مشهد اومده و از من خواست چند جای باحال را بهش معرفی کنم. منم چند تا کافی شاپ و کافه کتاب رو بهش معرفی کردم و گفت تنها حال نمیده که برم. گفتم اگر دوس داری منم بیام؟ گفت اگر بیای خوب میشه. حالا این دوست عزیز نه در ویرگول فعال بوده نه توی گروه خیلی چت کرده بودیم با هم. ولی خب رسالت من دیدن این دوستان ویرگولی عزیز هست.با هم جای پردیس کتاب قرار گذاشتیم و من رفتم شرکت و کمی دیرتر از زمان قرارمان متوجه تماس از دست رفته ی دکتر محمد حسین خان شدم و بهش زنگ زدم و گفتم پنج دقیقه دیر می آیم و ایشان زود رسیده بود و من هم سریع میرفتم که بهش برسم و هی توی مسیر جلویم را پیرزن ها میگرفتند و آدرس میپرسیدند. خلاصه با ده دقیقه تاخیر-که برای من حکم مرگ را دارد- به جای پردیس کتاب رسیدم و دیدم جوانی رعنا با عینکی گرد منتظر است. فهمیدم خودش است. بهش سلام کردم:-سلام دکتر-دکتر کجا بود؟ هنوز دانشجویم ..- خب من رو آینده ت دارم سرمایه گذاری میکنم.ازش معذرت خواهی کردم برای دیرکردم و بهش گفتم جزو افتخاراتم ثبت شد که تونستم یک دکتر رو معطل کنم. چه بسا که همیشه دکترها مریض ها رو معطل میکنن. ولی من الان ده دقیقه معطلت کردم.. یوهااا ها ها . خندید و در دلش گفت دهنت سرویس سید.همان نزدیکی ها یک کافی شاپ هست به نام کافه تودی یا همان کافه امروز خودمان. من قبلا رفته بودم و با هم رفتیم داخل و جایی نشستیم. نگاهی به منو انداختیم و ایشان لاته سفارش داد و من هم شیک نوتلا موز. بعد کمی حال و احوال پرسیدیم و ازش پرسیدم چه می خواند؟ گفت پزشکی میخواند در شهر کرمانشاه. قربون این دکترها برم من. کمی سوال در مورد نشر کتاب پرسید. کمی سوال در مورد شعر و اینطور چیزها. در مورد نویسنده های مورد علاقه ام. چند نفری را معرفی کردم و سر سلینجر تفاهم داشتیم ولی آخرش گفتم قصد ازدواج ندارم نقطهگفت بیشین بینیم بابا. دندون یا پرستار نباشی کنسله. گفتم پسرم ها. به این مورد هم اشاره میکردی بد نبود. خلاصه کمی حرف زدیم در مورد نویسنده ها و از دانشگاهشان گفت و پرسیدم کیس لایق پیدا نکردی؟ گفت حاشا و کلا که نه. خلاصه خیلی متنوع صحبت کردیم و دنبال بیلیارد میگشت که برویم بازی کنیم و مرا ببرد. ولی خب قبلش میخواستیم برویم کافه کتاب آفتاب. که رفتیم و نشستیم و یک چیزکیکِ مارتادلا-اسمش را دقیق یادم نیست- سفارش دادیم و دو تایی خوردیم. ولی خب چون از کافی شاپ قبلی شکممان پر بود ، من چیزی سفارش ندادم و ظالم ها فقط به خاطر اشغال صندلی هفتاد هزار تومان ازم گرفتند. خدایا تو شاهدی. حلالشان نمیکنم.چیز کیک خوبی بود و چسبید. کمی در باره ی آینده و ازدواج و اینطور چیزها حرف زدیم و گفتم من که به کانی قول داده ام ازدواج نکنم. تو اگر نیمه ی گمشده ات را پیدا کردی و بهت میدادند بسم الله. چیز کیکمان را هم خوردم و به عنوان عیدی عید غدیر برای اینکه ریا شود من حساب کردم. این را ذکر کردم تا در تاریخ ثبت شود اولین نفری که در سال 1405 از من عیدی گرفت که بود. آمدیم بیرون و همچنان حرف میزدیم و عرق میریختیم و از ژنتیک میگفتم برایش. هی بحث منحرف میشد و باز به ژنتیک ختم میشید. دما در حد تخم مرغ نیمرو کردن زیر آفتاب بود ها و دکتر میگفت برویم بیلیارد بازی کنیم. که حسش نبود و گفتم باشد برای یک وقت دیگر.خلاصه یک خداحافظی ژنتیکی کردیم با هم و مطمئن شدیم که به جفتمان خوش گذشته یا نه؟ که خوش گذشته بود و این شد پایان پنجمین قرار ویرگولی من. به امید قرارهای ویرگولی بیشتر</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 14:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب &quot;تصویر دوریان گری&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-uqyqrgvfx0v7</link>
                <description> خب این کتاب رو دختر خواهرم. شاگرد اعظم شائولین و دارنده ی مدال های مختلف شایستگی در نویسندگی و نقاشی و استاددوستی به عنوان هدیه تولد بهم داد. البته اینو قبلا برای خودشون خریده بودن و خواهرم خونده بود و خودش هم احتمالا خونده بود و بعد به من هدیه داد. با یک نوشته ی قشنگ در صقحه ی اول کتاب. کتاب که نو کهنه ندارد و اتفاقا خیلی کار خوبی کرده بودن.کتاب اثری از اسکار وایلد نویسنده ی قرن هجدهمی است. درباره ی نویسنده در مقدمه نوشته بود که خیلی رمان ننوشته ولی خب اسمش که برایم آشنا به نظر می رسید و وقتی داستان رو شروع کردم دیدم چه قلم خوبی دارد و حسابی جذب داستان شدم. داستان در مورد یک اشراف  زاده به نام دوریان گری هست که بچه خوشگلی هست برای خودش و مدل یک نقاش است. این نقاش هم حاسبی شیفته و واله ی این پسر است و دورش میگردد. یک نقاشی خفن و خیلی فوق العاده هم ازش کشیده و می خواهد بهش هدیه بدهد.در همین ایام دوست نقاش وارد داستان می شود و از دوریان گری با خبر می شود و توسط نقاش به هم معرفی میشوند. این دوست آقای نقاشی حسابی هوس باز است و با حرف هایش دوریان را منحرف میکند و بهش میگوید که اصل جوانی و لذت بردن است. دوریان هم آرزو میکند که کاش همیشه جوان بماند و اگر پیری میخواهد اتفاق بیفتد برای نقاشی اش اتفاق بیفتد. این آرزو برآورده میشود و هر بار دوریان نقاشی را می بیند نشانه های پیری یا تغییرات روحی که برایش اتفاق افتاده را در نقاشی می بیند.برای همین نقاشی را برمیدارد و میبرد در جایی مخفی میکند. ولی خب این اول ماجراست و کلی اتفاقات جالب و آموزنده در کتاب اتفاق می افتد. نویسنده بسیار زیبا و هنرمندانه جملات را کنار هم چیده است. توصیفات و تشبیهات درخشان. داستان پر کشش و آموزنده و پایانی خوب. واقعا خواندن این کتاب رو بهتون پیشنهاد می کنم. نمره ی من به کتاب 8 از 10.پی نوشت: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهمپی نوشت 2: دیروز رفته بودم کارگاه داییم برای مراسم پر فیض آبگوشت خوری. عاشق آبگوشتم. دیروزش هم خونه آبگوشت داشتیم. و مامان میگفت که تو که آبگوشت خوردی چرا میری؟ گفتم مادر جان آبگوشت بهانه ست. دیدن دایی و پسر دایی ها و دورهمیش اصلشه. بعد برگشتنا سوار اتوبوس خط 38 که آرامگاه خواجه ربیع اولش است و آخرش میرسد به کوهسنگی را سوار شدم. حسابی شلوغ بود و جا برای نشستن نبود. رفتم و روی یکی از سکوهایی که قسمتی که بالای لاستیک ها هست ایجاد کرده اند نشستم.دو سه نفر دیگر هم بودند و یک عزیزی که عینک دودی به چشمش داشت و عصای سفید جمع شده ای هم در دست داشت تکیه داده بود آنجا. گفت میخواهد با مترو برود ایستگاه خیام. کجا پیاده شود بهتر است؟ میتوانست ایستگاه سعدی پیاده شود ولی گفتم بیاید با هم ایستگاه کفائی پیاده شویم و با هم برویم ایستگاه شریعتی مترو سوار شویم. چون مسیرمان یکی است. پیاده شدیم و دستش را گرفتم و چنان دستم را گرفته بود که انگار معشوقه ش هستم. تا ایستگاه متروی شریعتی با هم قدم زدیم و ازش پرسیدم کی اینطور شده؟ گفت از هشت سالگی به بعد هی کم کم چشم هایش ضعیف شده. دید کمی داشت ولی گفت مشکل آرپی دارد. رفتم بعدش سرچ کردم و دیدم این مشکل باعث میشود که کم کم فرد کل بیناییش را از دست بدهد.با هم پایین رفتیم و من.کارتش را داد به مسئول شارژ کردن من.کارت. او هم بدون اینکه پولی بگیرد این کار را کرد. فکر کنم آن کارت ها مخصوص نابینایان بود. من کارتش را زد و رفتیم مترو سوار شدیم. یک نفر را برایش بلند کردم که بشیند. چقدر حس خوبی داشت کمک کردن به کسی. و چقدر دلم گرفت. برای سلامتیش دعا کردم. خیلی سخت است آدم نعمت دیدن را تجربه کرده باشد و بعد ذره ذره این نعمت ازش گرفته شود. انشاالله که همتون سالم و سلامت باشید همیشه.پی نوشت 3: نشستم کلی فیلم کلاسیک دانلود کردم. مثلا یکی ازین کارگردانا جان فورد بود که اسمش رو نشنیده بودم اصلا بعد رفتم دیدم چهار بار اسکار برده. بالاخره اون فیلم هایی که فراستی جان معرفی کردن.پی نوشت 4: کم کم دارم با چهره های جدید ویرگولی آشنا میشم و میبینم که ماشاالله چقدر خفنن.  پی نوشت 5: راستی اسم این کتاب رو تو سریال سوپرانو شنیدم. و کلا فهمیدم که کتاب معروفیه.  سید مهدار بنی هاشمی8خرداد1405</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:54:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;سشنبه ها با موری&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-ias2z2wiwej1</link>
                <description> تعریف خودش و کتابش را زیاد شنیده بودم. رفتم برای دیدنش. داستان در مورد معلمی الهام بخش بود که سنش زیاد شده بود و او را در برنامه ای تلویزیونی نشان دادند و یکی از شاگردانش که توی کار اخبار ورزشی و اینطور چیزها بود دیدش و به دیدنش رفت. این دیدار کلی درس برای مرد داشت و استاد توصیه های خوبی بهش میکرد. تا اینکه مرد که خیلی تایمش هم پر بود و البته راهش هم دور بود تصمیم گرفت هر سشنبه به دیدار استادش موری برود.فیلم خوبی بود. نمیخوام بگم واووووو بود. ولی خوب بود و ارزش دیدن داشت. و البته قطعا من به سراغ کتابش نمیرم تا بخونمش.نمره ی من به فیلم 7ز از 10.ولی خب اصلا هدفم از نوشتن این پست فقط معرفی فیلم نبود که. اصلش پی نوشت هاشه.پی نوشت 1: خب چی بگم؟ یکی از اتفاقات خوب این ایام کانال بله م بود که اونجا روز نوشت هام رو ، یا هر چی رو ذهنم سنگینی میکرد رو مینوشتم. کانال خوبیه ، ولی خب باز ملت کوچ میکنن به تلگرام به زودی. اما خب دوس دارم نگهش دارم. و فعال باشه. میخوامم آدرسش رو بذارم اینجا برای کسایی که دوس دارن عضو شن. ولی خب خجالت میکشم. میگن این سید هم که همه ش تبلیغ کانالش رو میکنه.پی نوشت 2: چقدر فیلم دانلود کردم این ایام. از کارگردانایی که خیلی نمیشناختم. مثلا از جان فورد که اسمشم نشنیده بودم و رفتم دیدم چهار بار اسکار برده. هیچ فیلمی هم ازش ندیده بودم تا حالا. هنوزم ندیدم البته. الان هشت تا فیلم دیگه تو لیستم گذاشتم که معرفی کنم.پی نوشت 3: سوار اسنپ شدم. نمیدونم بحث چطور به اینجا رسید که یارو پرسید. پول حلال بهتره با دو سه شیفت کار کردن ؟ یا اینکه بری دزدی کنی ؟ گفتم پول حلال. چطور؟ گفت خب پول حلال وقتی کفاف خانواده ت رو نمیده. مجبوری دو سه شیفت کار کنی ولی خب دزدی چه خیری توش هست؟می گفت درسته میگن دزدی فلان بدی ها رو داره ، بچه هات بد درمیان و این حرفا ولی من کسایی رو میشناسم که اینطوری نیستن و بچه هاشونم خوب در اومدن. تو وقتی وقت نمیتونی برای زن و بچه ت بذاری. همه ش درگیر کارکردنی. زندگیت میپاشه از هم. زنت خیانت میکنه. بچه ت دچار مشکلات فراوان میشه. ولی اونی که دزدی میکنه عشق و حالش رو داره به خانواده ش هم میرسه و خلاصه خیلی خوبه. میخواستم بگم اولا که دزدی هم عرضه میخواد ثانیه کی بریم دزدی؟ J) این یک اسنپ نوشت بود برای خودش. ولی همینجا بدون آب و تاب گفتمش دیگه.پی نوشت 4: دیروز صبح زود پاشدم. یه حسی میگفت پاشو برو حرم. یه حس قویتری میگفت بخواب بابا .. خلاصه درین کش مکش آخر گشادیسم پیروز شد. ساعت 9 قرار صبحونه هم داشتم با دوستم پاشدم رفتم. حالا هرچی زنگش میزنم جواب نمیده. دیگه آخر خودم رفتم صبحونه گرفتم و خوردم. آمدم بیام خونه باز یه حسی هی گفت این همه راه اومدی تا اینجا یه اتوبوس بشین دو ایستگاه بعد حرمه. خلاصه وقتی طلبیدنت نباید مقاومت کنی.با وجود اینکه خیلی گرم بود رفتم و زیارت کردم و برای دو سه تا از دوستان ویدیو گرفتم از گنبد و دعاشون کردم و براشون فرستادم. کلی خوشحال شدن. این کارو جدید یاد گرفتم. خیلی کار خوبیه و میگم حالا من که دستم میرسد و میتونم برم حرم برای دوستاییم که دورن و شاید دلشون اینجا باشه یه فیلمی بگیرم بفرستم تا دلشون باز باشه و بدونن به یادشون هستم.پی نوشت 5: چون تو کانالم ذهنم رو خالی میکنم. پی نوشتم خیلی نمیاد. اونجاست پی نوشتام.پی نوشت 6: دو تا کتابم باید معرفی کنم براتون. الان یادم اومد نوشتم که بعد بنویسم.پی نوشت 7: خوبی بله اینه که میشه گیفت گذاشت بعد افراد باز کنن بیاد به حسابشون. یعنی اینایی که عیدی میخوان. بله جای خوبیه.پی نوشت 8: من از حشرات خیلی بدم میاد. بعد یه جایی رفته بودم با دوستان. یه چیزی شبیه به سوسک دیدم اومدم بکشمش. رفیقم گفت چیکارش داری. من به همه موجودات احترام میذارم و غذا که میخورم مگس میاد روش میشینه یکه تکه از غذام رو جدا میکنم میذارم برای مگسه. مگسه هم میره رو همون میشینه. خیلی عجیب و جالب بود برام. یک بار باس امتحان کنم.پی نوشت 9: ازونجایی که بعضیاتون شاید دوس داشته باشین از نزدیک تر با روزمره نویسی های من آشنا شین. آدرس کانال بله م رو میذارم براتون :https://ble.ir/mahdarnameپی نوشت  10: پشیمون شدم پاکش کردمپی نوشت 11: من برم دیگه. تا پست بعدیم خدا یار و نگهدارتون باشهپی نوشت 12: یک صلوات هم بفرستین بی زحمت. روز پنجشنبه س. ثواب داره. یک حمد هم برای اموات بخونین. با تشکر7خرداد1405</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 09:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشت گردی با سید مهدار. ویرگول .احمد/گنجشک</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%B1%D8%B4%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A2%D9%82%D8%A7-tblkeulfawid-tblkeulfawid-tblkeulfawid</link>
                <description>فصل اول: مقدمهداستان سفر ازینجا شروع شد که رفتم دندانپزشکی و عکس از دندان هایم گرفت و دید یا خودِ خدا. چه همه دندان خراب ماشاالله . دو سه تا عصب کشی ، پست و روکش. هفت هشت ده تا ترمیم. خلاصه یکی اش را شروع کرد و فقط پنج میلیون پول عصب کشی را بیمه تکمیلی ام میداد. شروع شد جلسات درمانی. من هم که مقداری پول داشتم با خودم میگفتم بقیه اش را چطور جور کنم؟ هنوز پول داشتم و رفتم قالب گرفت از ریشه های دندانم تا پست سفارش بدهد. پست یک چیز فلزی ست که داخل ریشه های دندان کار می گذارند و چسب میزنند تا رویش روکش را سوار کنند.خلاصه برای اینکه روکش هم بهتر سوار شود آمد و یک عمل جراحلی هم انجام داد. کلی تیغیده شدم ولی نوبت دهی های دکتر طولانی بود و من که داشتم افسرده میشدم. دنبال راه فرار بودم. اول هر سال اسم جاهایی که دوست دارم بروم را یادداشت میکنم. سه چهارسالی هست که یکی ازین جاها رشت، ماسال و ماسوله است. زد و در همین ایام پسر عمویم رفته بود رشت و هی عکس از غذاهای رشتی میگذاشت و از جاهای دیدنی رشت. تهِ دلم خواست. توی گروهِ بچه های ویرگول هم بحث سفر شد، من هم گفتم دوست دارم بروم رشت و حضرت احمد/ گنجشک گفت من رشتم. گفتم خب پس من اومدم. گفت خب بیا.سریع رفتم پی وی ایشان و گفتم کی بیام؟ احمد خان هم که شاید باورش نمیشد انقدر سریع نقد کنم حرفش را گفت بیست و سوم بیا. من هم سریع رفتم و بلیط قطار رفت و برگشت برای رشت گرفتم. برای هزینه ی دندان هایم هم خیلی خدادادی وام از طرف شرکت در قرعه کشی بهم افتاده بود و اقدام کرده بودم و وام به حسابم ریخته شده بود. پس میزبان داشتم. پول داشتم. وقت داشتم. حال و حوصله هم داشتم و یک آرزوی چندین ساله که قرار بود محقق شود . بلیط قطار را که گرفتم شروع کردم از زمین و زمان پرسیدن که جایی برای اقامت دارید که نداشتند. یعنی نه از طریق پدر که معلم است راهی پیدا کردم نه از طرف خودم به عنوان طبقه ی کارگر. رفیق بابا میگفت فلان شهر شمال جا داریم آنجا برو. گفتم من میخواهم بروم رشت.توی سایت های اجاره ی ویلا هم گشتم و به دوست دیگر رشتیمان که توی گروه بله ی ویرگول پیدا کرده بودم هم گفتم بگردد که بنده ی خدا هم خیلی گشت و جاهای خوبی پیدا کرد. یکیش مثلا کلبه ای بود وسط جنگل با قیمت خوب  ولی ماشین نداشتم خب. کسی هم پیدا نکردم که همراهم شود. یعنی تجربه ی این چند سال جستجو بهم فهمانده بود که باید تنها بروم. همه گرفتارند. این کلبه ی مورد نظر را هم تنها میرفتی ممکن بود خرسی گرگی چیزی بیاید همسفره ت بشود. پس دل را زدم به دریا و ارزان ترین هتلی که میتوانستم پیدا کنم را از سایت اقامت 24 اجاره کردم. خیلی شیک و مجلسی ووشر یا واچر هتل را هم برایم فرستاد تا پرینت بگیرم.دیگر لازم نبود بروم آژانس.  حالا دیگر همه چیز جور شده بود و به تمام جهان گفته بودم که دارم میروم رشت و. فقط به ملکه الیزابت نگفته بودم و به ترامپ. خبر هم دست به دست چرخیده بود و پسر عمویم را روزی دیدم و گفت خب به من میگفتی همانجا که خودم بودم را برایت به چند قران اجاره میکردم. ولی خب قسمت این بود و توی پاچه ام رفته بود ولی خوبیش این بود که وسط شهر بود و صبحانه هم داشت. با خودم میگفتم حالا که هتل گرفته ام. فکر کنم به زودی کسانی پیدا شوند که بگویند وسط میدان شهرداری برای جوانان مجردِ تنهایِ مشهدی اسکان رایگان داریم. هی ی ی .. بعید نبود.خلاصه اینطور شد که دومین سفر تنهاییم جور شد. با تشکر از احمد جان که حضور او بسیار به رفتن این سفر کمک کردفصل دوم: قطار مشهد-رشتبیستوسه اردیبهشت هزاروچهارصدوپنجکلی دعا کرده ام که هم کوپه ای هایم خوب باشند . قطارم خوب باشد. حالم خوب باشد و خوش بگذرد. قطارم قطار زندگی بود و قیمتش بالا بود. ولی خب شام و صبحانه هم داشت. شام را برای خودم پلو شامی کباب انتخاب کرده بودم و غذای دیگرش جوجه کباب بود. با خودم گفته بودم که شامی کباب را با نان میخورم و از جوجه کبابش -با توجه به خاطره های گذشته ام- بهتر است. یک ساعت زودتر به راه آهن رفتم. کنار یک آقای سن و سال دار یعنی حدود هفتاد ساله که سبیل رشتی داشت و کت و شلوار آبی پوشیده بود نشستم. نمی دانم چطور توصیف کنم سبیلش را. همینکه بدانید سبیل داشت کافی ست. ولی خب چون بعد در رشت دیدم که خیلی ها این مدل سبیل را دارند این اسم سبیل رشتی را از خودم درآوردم. البته همه نمیفهمند در مورد چه دارم صحبت میکنم. ولی خب سبیل داشت دیگر و ریش نداشت.خلاصه سلام احوالپرسی کردم باهاش و پرسیدم قطار رشت؟ گفت بله. لهجه ی رشتی اش ریخت بیرون. آدم خوش مشربی بود. پرسیدم رشتی هستید؟ گفت بله برای زیارت آمده بودیم مشهد. من هم گفتم که تنها دارم میایم رشت تا کمی رشت گردی کنم. گفت مگر میشه؟ خلی؟ سفر شمال که تنها حال نمی دهد. این را هر کس مرا دیده بود گفته بود و گفته بود با توری چیزی میرفتی بهتر بود. من هم که شرایط خاص خودم را بهتر میدانم پس از مدت ها انتظار و صبر برای فراهم شدن موقعیت این سفر، دلم را زدم به دریا و گفتم خدا تنهاست. انسان هم موجودی ذاتا تنهاست. این سفر میتواند نقطه عطفی در زندگیم باشد و ازین به بعد با توجه به چیزهایی که یاد گرفتم هی تنهایی بروم سفر. استقلال چیز خوبی ست چه بسا که چه همه سفرهای داخلی .و خارجی را به خاطر همین فرار از تنهایی سفر کردن نرفته بودم.خلاصه کمی با ایشان صحبت کردم و پرسیدم شغلتان چیست؟ گفت معلم ریاضی بوده ام. گفتم چه مقطعی ؟ گفت که راهنمایی ولی 24 سال مدیر مدرسه بوده ام. یک پسر جوانی هم کنارش نشسته بود. او را بهم معرفی کرد و گفت ایشان داماد من هستند که مشهدی ست. بعد از دخترها و پسرهایش گفت که همه رشته ی ریاضی خوانده اند و من از رستوران های خوب رشت ازش پرسیدم. گفت کته کباب میخواهی برو جهانگیر. فلان چیز را میخواهی  برو رستوران محمود. خلاصه همینطور داشتیم حرف میزدیم که درها باز شد و پذیرش برای سوار شدن به قطار شروع شد.کمی دیر جنبیده بودیم برای همین ترافیک شده بود و نفر اول وارد کوپه نشدم. وارد که شدم مردی لاغر با قدی متوسط و شلوار و پیراهن لی نشسته بود. سلام احوالپرسی کردم ولی دیدم فارسی بلد نیست. میخورد ترکی حرف بزند. یکی دیگر از هم کوپه ای ها سوار شد. قد بلند بود و هیکل درشتی داشت. حال و احوال کرد و شروع کرد با مرد دیگر خارجی صحبت کردن. ازش می پرسیدم چی میگه بنده خدا؟ گفت: میگه اهل جمهوری آذربایجان هست و راننده ی ترانزیت. کامیونش رو گذاشته بندر انزلی و آمده مشهد و الان دارد برمیگردد انزلی ماشینش را بردارد. میگفت بین آذربایجان و روسیه در رفت و آمد است.پرسیدم ترکی آذربایجانی چطور یاد گرفتی؟ گفت اصالتا اهل تبریزم و زبان ما و زبان آذربایجانی ها نزدیک به هم است ولی ترکی استانبولی خیلی نمیفهمم. آن پسر ایرانی اسمش مجتبی بود و یک زن رشتی گرفته بود. داشت میرفت پیش مادر زنش.  حالا این ها هی ترکی با هم حرف میزدند و من فقط چوخ چوخ هایی که میگفتند را یاد داشتم. یک چوخ ممنون بلدم. راننده ترانزیت هی مجتبی را صدا میزد و میگفت اینترنتت را شِیر کن به نت وصل شم و برای خانواده ام چیزی بفرستم. بعد باز کلی حرف میزد با مجتبی و میپرسیدم ازش که چه گفت؟مجتبی هم میگفت که آمده مشهد و حسابی توی پاچه اش کرده اند. مسیرهای کوتاه با تاکسی و موتور رفته چهارصد پونصد تومان ازش گرفته اند. هتل دوبرابر باهاش حساب کرده و حسابی سوخته بیچاره. خب زبان فارسی چون هیچ بلد نبوده این جماعت هم که در فشار اقتصادی هستند میگویند یکی را تیغ بزنیم غافل ازینکه چوبش را بعدا میخورند.در بین این صحبت های چوخ چوخی باز از مجتبی پرسیدم بنده ی خدا چه میگوید. مجتبی گفت که می گوید توی آذربایجان یارو مداح بوده دخترش رو داده به یک یارو یهودیه و بعد خودش رفته کاباره زده و تغییر مسیر داده. به قول معروف رد داده. راننده ترانزیت که نتش وصل شد و سرش رفت توی گوشی کمی با مجتبی حال و احوال پرسی کردم و پرسیدم چکاره است؟ گفت مدیر فروش کارخانه ی میهنم و 43 تا نیرو دارم و از صبح ساعت 7 کار میکنم تا 7 شب.بعد ازینکه از کارش گفت رفت سمت دانشگاه و اینکه چه خوانده. میگفت میرفتم دانشگاه بینالود ، به دانشگاه بینالود هم آن زمان میگفته اند کاباره. او هم که فعال بوده در دانشگاه و می آید گروهی در شبکه های اجتماعی زده و بچه های دانشگاه را دعوت کرده بوده. بعد از مدتی کار بالا میگیرد و خانومی بهش زنگ میزند. من منتظر چیز دیگری بودم ولی خانومه حراست دانشگاه بوده و دعوتش میکند به جلسه ای برای سین جیم کردن. همین که گفت حراست دانشگاه خانوم بوده گفتم حقا که لقب کاباره برازنده ی آن دانشگاه است. شیر مادر و نان پدر حلالش. خلاصه هم رفته و کمی حاشا و کتمان  کرده و گفته اگر اتفاقی افتاده من در جریان نیستم و ازینطور حرف ها. حالا حرف های دیگری هم زدیم که فکر میکنم ربطی به سفرنامه نداشته پس یادداشت نکردم. هااار هااار هااارقطارم قطار زندگی بود. فکر کنم بار دوم است که میگویم. نمی دانم. اطلاعی ندارم. اتاق قطار خیلی خوب و جادار بود. خدمات عالی بود. سرویس های بهداشتی عالی. همه چیزش درجه یک بود. داشتیم حرف میزدیم با مجتبی نمیدانم چه شد که یکهو گفت خدایا شکرت که شدیم ترکت. خنده ام گرفت. خاطراتی در ذهنم تداعی شد که مادر و خیلی های دیگر می گفتند خدایا شکرت که نشدیم ترکت. البته من ترک ستیز نیستم. ترک ها آدم های خوب و صاف و صادقی هستند. یاد قبل از آمدنم هم افتادم که مادر میگفت بشین تو تشت برو رشت. در کوپه مان باز بود و همینطور که حرف میزدیم دیدم یک سوسک بقچه ای یا سوسک بالشمار همینطور آهسته و خسته از خطِ درِ اتاقمان رد شد. منم که شجاعترین آدم دنیا با خودم داشتم حساب میکردم میروم سرویس یکهو نیاید داخل.نفر چهارم کوپه نیامده بود و ما میگفتیم حتما وسط راه اضافه میشود ولی خب از همان نبودش کمال استفاده را کردیم و راحت بودیم. من که معمولا به خاطر قد رشیدم بالا میروم، گفتم همین پایین میخوابم، خوش است. غذایمان آمد و خوردیم و خوابیدیم. من از همان اول توی راه آهن حس دست به آب داشتم. بیست بار سرویس رفته بودم ولی خبری نبود. زهی خیال باطل. گفتم حتما برای نماز که ایستاد، کامیاب میشوم. ساعتای سه صبح،  نفر چهارم در ایستگاه شاهرود بهمان اضافه شد و من که نیمچه بیدار بودم دیدمش. آمد و رفت طبقه ی بالای من خوابید. دسشویی قطار خیلی باکلاس بود و ازین خشک کن بادی ها داشت. یعنی دکمه اش را میزدی و باد میوزاند تا دست هایت خشک شود. ساعت سه که قطار ایستاده بود آن دوست آذربایجانی سریع بیدار شده بود و آمده بود که ببیند برای نماز قطار ایستاده یا نه؟ من هم بیدار بودم و از خدمه قطار پرسیدم و گفت نه هنوز. یک ساعت دیگر می ایستیم.نیروی خدماتی سالن ما خیلی خوشتیپ و خوش برخورد بود. همان اول کار بهش گفتم شما خیلی خوش تیپید. موهای قشنگی داشت و به یک ور خوابانده بود و بهش میخورد بازیگر فیلمی چیزی باشد. جانه قربان. تی بلا می سر. این دو تا کلمه ی رشتی هم از مجتبی پرسیدم و بهم گفته بود. تی بلا می سر را من شنیده بودم ولی تی بلا بسر میگفتم. اینجا اصلاح شد. منظورش قربانت بروم و این ها میشود. نفر چهارم رئیس کارخانه بود و شاهرود کار میکرد. میگفت می آیم از رشت به شاهرود و باز بر می گردم. یادم نیست رئیس چه کارخانه ای بود ولی کارش درست بود.  شب خیلی خوب نخوابیدم. یعنی بعد از خواندن نماز گرفتم خوابیدم تا ساعت 9 این ها که بعدش از گشنگی بیدار شدم و ساعت 10 برایمان صبحانه آوردند.بیدار بودیم دیگر و کمی صحبت های سیاسی کردیم در قطار و از مناظر بیرون لذت بردیم. از روی سد مَنجیل رد شدیم که بر روی سپید رود کشیده شده که اطرافش آسیاب های بادی ست. قبلا سد منجیل رفته بودم. آنجا بادهای سهمگینی میوزد و یادم است زمین بدی خوردم به خاطر آن بادها. پنجشنبه ساعت 13 به رشت رسیدیم.فصل سوم: ورود به رشتبیستوچهار اردیبهشت هزاروچهارصدوپنجقبل از رسیدن به رشت هم آقای رئیس کارخانه هم آقا مجتبی شماره شان را داده بودند که اگر کاری داشتم بهشان زنگ بزنم. آقا محتبی گفته بود اگر میخواهم هم یک زنگی بهش بزنم اگر وقت داشت بریم بیرون یک دوری بزنیم. تعارف مشهدی زده بود البته ولی خب من چون آدم بی تعارفیم. گفتم تیری در تاریکی میزنم یک روز، ببینم چه میشود. خلاصه پیاده شدیم و رفتیم که اسنپ بگیریم و برویم پی کارمان. اما راه آهن خارج از شهر است و خیلی کسی قبول نمیکند. گفتم چاره ای جز گرفتن این تاکسی های راه آهن نیست. پس یکی از ماشین ها را گرفتم و راه افتادیم. راننده ی جوان و خوش مشربی بود. آقا فرزاد.بهش گفتم نویسنده ام و آمده ام رشت سفرنامه بنویسم. گفتم رشت شهر تاریخی مهمی ست و آمده ام ببینم چه خبر است. گفتم تنها آمده ام و کلی حرف زدیم. او هم در راه نکاتی در مورد شهر می گفت. میگفت اینجا روستای کیسار وَرزَل است بعد کمی جلوتر رفتیم گفت حالا اینجا روستای ویشکا ورزل است. آسفالت خیابان ها خوب نبود ، جاده ش همی خیلی خوب نبود. راننده می گفت قیافه ت شبیه تهرانی هاست. کلی ازم تعریف کرد. گفت آدم درست حسابی هستی. باکلاسی. خلاصه دلم را برد. توی راه که به سمت هتل خان صبوری میرفتیم دیدم هر ده متر گاری های میوه گذاشته اند و میوه میفروشند. دلم آب افتاد گفتم کنار یکی ازین میوه فروش ها وایستا تا کمی میوه بخرم. او هم ایستاد و رفتم سه چهار تا زرد آلو و سه چهار تا توت فرنگی و دو سه تا گوجه سبز خریدم و آمدم با راننده با هم دیگر نوش جان کردیم. خیلی تشکر کرد و من را رساند به هتل و گفت اگر خواستی بیرون شهری چیزی بروی به من زنگ بزن و شماره اش را هم داد.یکی از اهدافم برای سفر به رشت رفتن به ماسال و ماسوله بود. توی لیست اهدافم همیشه مینوشتم رشت ماسال ماسوله. حال اگر این دو جا را نمیرفتم سفرم کامل نمیشد. رفتم توی پذیرش هتل و کلیدم را تحویل گرفتم و رفتیم توی حیاط یک خانه. اتاق 105 مال من بود. یک هتل کوچک خانگی بود. رفتیم داخل اتاق و رفتم نگاهی انداختم و دیدم حوله ندارد گفتم بهش برایم حوله بیاور که حمام میخواهم بروم. اتاق خوبی بود. تخت دو نفره برای یک نفر. ایراداتش را پیدا کردم. یکیش پتوی کلفتش بود که من میدانستم و میخواستم از مشهد برای خودم چادری چیزی بیاورم که مامان گفت حتما هتل چادرشبی چیزی دارد که نداشت.مشکل بعدیش نبود جالباسی داخل حمامش بود که باید همان طور لخت و عور میامدی بیرون و لباس عوض میکردی. حالا اینش مشکلی نبود اگر آن پنجره که از توی حیاط به داخل اتاق دید داشت وجود نداشت. خلاصه اول کار رفتم و دوش گرفتم و با کلی استرس آمدم بیرون و با چشمی که به پنجره دوخته شده بود و صدای مردی در حیاط می آمد  لباس هایم را پوشیدم. گوشی ام را برداشتم و بله ام را چک کردم. احمد پیام داده بود که رسیده ام یا نه؟ گفتم بله رسیدم. قراری برای عصر هماهنگ کردیم. در میدان شهرداری. اصل رشت میدان شهرداری ست. یعنی میدان شهرداری را از رشت حذف کنی گویی قلبی را از بدنی جدا کرده ای.قرارمان شد که ساعت 18:30 بروم و زیر مجسمه میرزا کوچک خان بایستم. راه هتل سرراست بود. باید میرفتم آن طرف خیابان و میگفتم شهرداری. خیلی مسیر مستقیمی را باید میپیمودم تا به میدان برسم. پانزده هزار تومان هم بیشتر نمیشد. ناهار را پرس و جو کردم و رفتم به رستوران کته کباب پناه نزدیکی های هتل. هتل رستوران نداشت. رفتم آنجا و کباب کوبیده خوردم با نان و پیاز. بعد آمدم کمی چرت زدم و عصر که شد راه افتادم به سمت میدان شهرداری. شهر زنده ایست رشت. زندگی ازش میبارد.نرسیده به میدان از تاکسی پیاده شدم و راه افتادم به سمت ساعت و پرس و جو برای پیدا کردن مجسمه ی  میرزا کوچک خان. توی پیاده رو بوی عطر میوه می آمد. بساط های مختلف کنار خیابان پهن بود. رفتم توی میدان و مجسمه را پیدا کردم و رفتم زیرش ایستادم. بعد جایی برای نشستن پیدا کردم و رفتم آنجا نشستم تا احمد بیاید. دیدار عجیبی بود. تازه آشنا شده بودیم. ده روزی بیشتر نمیشد ولی از عجایب ویرگول همین است که رفاقت هایی باور نکردنی پدید می آورد. شاید به خاطر مرام متفاوت اهل قلم باشد. قیافه ی احمد را دیده بودم. جا دارد خاطر نشان کنم که احمد احمدی که میگویم منظورم همان گنجشک خودمان است.با او تماس گرفتم و گفت نزدیکم و همانجا از روبرو آمد و هم را در آغوش گرفتیم و سلام احوالپرسی کردیم. گویی هزار سال است هم را میشناسیم. امان از جادوی کلمات. خیلی مرام گذاشته بود. قبلش رفته بود تهران و به خاطر من برگشته بود رشت. خلاصه با هم کمی قدم زدیم و بازار را بهم نشان داد و چه بازار جذابی دارد رشت. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد میفروختند. رفتیم یک جایی که از کشفیات گنجشک بود. رفتیم کافه سامی خان و نشستیم و چای سفارش داد و چیزی را بهم معرفی کرد که توی قطار هم بهم گفته بودن که رفتم میدان شهرداری حتما بخورم. رشته خشکار بود اسمش. چیز خوشمزه ای بود. محتویاتش چه بود؟ رشته بود که خمیر آن با آرد برنج درست میشود و خشکار که تشکیل شده از مغزیجات مختلف است و از شیرینی های معروف گیلان است. و اگر نخورده بودمش سفرم کامل نمیشد.رشته خشکارچایی را که زدیم گفتم که برویم به گلسار. این همکارم همه ش میگفت گلسار خیلی خوب است و بالا شهر رشت است و فلان و بیسار است. ما هم گفتیم حرف همکارم را شهید نکنیم با گنجشک جان راه افتادیم به سمت گلسار. کلی پیاده رفتیم و من پیاده روهای رشت را نگاه میکردم که چه تمیز و خوب و شیک است. کلی راه رفتیم و حرف زدیم. فهمیدم خیلی وقت است که در ویرگول هست ولی خب فعالیتی نداشته. من هم گاهی لایک هایش را پای نوشته هام دیده بودم ولی خیلی آشنا نبودم باهاش. پسر خونگرم متفکر و درجه یکی بود. البته چون دارم خاطره تعریف میکنم میگم بود. وگرنه منظورم هست است. از آن جمله های جواد خیابانی طور گفتم. روضه بلدای جمع فهمیدن.اذان گفته بودند و کلی رفتیم و جایی پیدا کردیم و رفتم برای نماز . یکی دو تا پیرمرد توی مسجد بودند و جهت قبله را میگفتند که اشتباه میگفتند تا آخر یک جوان پیدا شد و آمد و جهت قبله را بهم نشان داد. راستی جهت قبله ی اتاقم هم خیلی عجیب بود. حالا عکسش را میگذارم برایتان. نمازم را خواندم و سبک شدم و رفتیم تا رستوران خوبی پیدا کنیم و غذا بخوریم. یارانه ام را هم گرفته بودم و پولدار بودم. رفتیم و رسیدیم به یک رستوران باکلاس به نام هیرکانی. از آن گران هایش بود ولی خب توی گلسار بود و بچه پولدارهای رشت می آمدند آنجا. ولی خب من هم پولدار بودم. وام دندانم را گرفته بودم و جیبم پر بود. من شام خوردم و گنجشگ قهوه خورد فکر کنم. حالا من میگویم گنجشک تا بچه های ویرگول بفهمند چه کسی را میگویم وگرنه عقاب بود. گنجشک از سر تواضعش است. عکس هایمان را گرفتیم و هر کسی اسنپی گرفت و به آشیانه ی خود رفت. روز خوبی بود خداروشکر با هم قرار گذاشتیم که فردا ساعت 11:30 میدان شهرداری هم را ببینیم و برویم بندر انزلی.فضل چهارم: بندر انزلیشب قبل به هتل باید میگفتی که صبحانه چه میخوری و ساعت چند برایت بیاورند. گزینه های صبحانه سوسیس تخم مرغ. املت یا نیمروی خالی بود. من سوسیس تخم مرغ سفارش دادم و گفتم هشت صبح برایم بیاورد. رفتم دم در اتاق و دیدم یک لشکر پشه و شاپرک به در چسبیدن. به عشق من اومدن. قربونشون برم. طی یک عملیات تروریستی همشون رو کشتم و در اتاق رو باز کردم. رفتم لباس هام رو عوض کردم و وضو گرفتم بعد دوش گرفتم و آمدم نمازم را خواندم. بعد چون خیلی خسته بودم آمدم بخوابم دیدم که یک شاپرک خودش را میزند به صفحه ی مربعی شکل بالای سرم که زیرش لامپ بود. چقدر پشه و شاپرک داشت آنجا. کلی دعا خواندم که اینها مرا مورد بوسه قرار ندهند. شانزده هزار قدم راه رفته بودم ، گرفتم خوابیدم.صبح بلند شدم و صبحانه ام را خوردم. کمی توی کانالم چیزی نوشتم گذاشتم. کمی وقت کشی کردم تا ساعت 11 شد و راه افتادم به سمت میدان شهرداری. حوله و مایو هم برداشته بودم که اگر شرایط مهیا بود تنی به آب هم بزنم. تاکسی گرفتم. صحبت شد و گفتم نویسنده ام آمده ام رشت گردی و سفرنامه بنویسم. بنده ی خدا گفت منم نویسنده ام. هجده هزار بیت شعر گفته ام. ولی نمیگذارند شعرهایم چاپ شود. از همین جمله فهمیدم چقدر کارش درست است. بعد منبر رفت و شروع کرد به توصیه که بله تو باید فلان طور بنویسی فلان کار را بکنی. جز به کل. کل به جز. درونت را به بیرونت وصل کنی. گودرز را به شقایق برسلتی. تا معروف شوی و مردم جهان گودرزپیچ شوند. و تو هم .. اه چقدر خنگی. از تو نویسنده در نمیاد. خلاصه کلی جملات سنگین به لهجه ی زیبای رشتی گفت که خیلی ازشان چیزی نفهمیدم تا اینکه رسیدیم و حساب کردم و پیاده شدم. شب ها، مردم برای تجمعات می آمدند میدان شهرداری و موکب و اینطور چیزها داشت. ورودی میدان یک پرچم زده بودند و پلیس ها و بسیجی ها ایستاده بودند. من هم عکس گرفتم و یک بسیجی آمد طرفم. یکهو خیلی خشن گفت چیکار میکنی؟ از چی عکس گرفتی؟ گوشیتو نشون بده. گوشیمو نشون دادم و باز صدایش را بالا برد که ها گوشیتو الان توقیف میکنم و این حرف ها که رئیسش آمد و گفت گوشیت را بگذار جیبت و برو. فهمیدم ازین عشق قدرت ها بود پسره و خدا رو شکر که رئیسش که میشناختش مرا نجات داد.رفتم زیر میرزاکوچک خان ایستادم. همان مجسمه اش منظورم است. این میرزا کوچک خان اسمش میرزا یونس بوده ولی چون پدرش میرزا بزرگ لقب داشته به او میگفته اند میرزا کوچک خان. عکس هایش را هم که میبینم همچین خوشتیپ و خوش چهره بوده. خلاصه ایستادم کمی تا احمد خان آمدند و گفتند برویم ماشین بگیریم که برویم بندر انزلی. رفتیم جای تاکسی های خطی ایستادیم و اسنپ نگرفتیم. یکی هم گفت نفری 120 بدهید میبرمتان. قبول کردیم و راه افتادیم. دریای رشت از بندر انزلی میگذرد. یعنی بخواهی بروی دریا باید بروی بندرانزلی که نیم ساعتی فاصله دارد تا رشت. وسط راه مسافر هم سوار کرد و رسیدیم به بندر انزلی. اول رفتیم کنار ساحل و کمی دریا نگاه کردیم. هوا طوفانی بود و نمیشد به داخل آب رفت. منم صندل هایم را نیاورده بودم برای همین حوصله ی دردسرهایش را نداشتم چند تا عکسی گرفتم و چند دانه صدف جمع کردم و گفتم برویم به آکواریومش. تعریف آکواریومش را از زینب سادات دختر خواهرم شنیده بودم. رفتیم داخل و قیمت کردیم؟ گفت نفری یکوسیصد. خب برای من منطقی بود چون از راه دور اومده بودم و میخواستم جهانگردی کنم ولی برای احمد نه. پس او ایستاد و من رفتم به گشت و گذار در آکواریوم. چقدر جذاب بود. یک عکس هم همان اولش ازم گرفتند که آخرش فوتوشاپ کنند و نشانم دهند و اگر خواستم بهم بدهند.یکی از همان عگس ها که اولش گرفتند و فوتوشاپ کردنکال کباب و شامی گیلانیواویشکای مرغ و پیتزاچه همه ماهی های خوشگل داشت. ماهی های بزرگ. ماهی هایی به شکل سنگ.سفره ماهی. ماهی های خاویاری. ماهی های در جستجوی نمویی. حالا عکس هایش را میگذارم برایتان. بعضی هاشان به دل آدم رعب و وحشت می انداختند و در آخر یک تونل داشت که از بالای سرت کوسه ها رد میشدند. خیلی شگفت انگیز بود و در لول جهانی بود و اگر خارج میخواستی بروی همچین جایی باید صد دلار میدادی. آخر کار رفتم و عکس ها را نشانم داد و دیدم خوب نشده ام گفت خب دوباره برو عکس بگیر. کل مسیر را برگشتم و عکس گرفتم و دوباره که جای آخر مجموعه میرفتم هر که را دیدم گفتم یک عکس با ماهی ها ازم بگیرد. خلاصه باز برگشتم جای آن خانوم های مهربان که عکس هایم را نشانم دادند که کارتونی طور بود بک گراندش. گفتم خاطره میشود و سفارش دادم و توی بله برایم فرستادند بعد رفتم یادگاری دو سه تا صنایع دستی خریدم و آمدم بیرون.احمد رفته بود جای دریا و بهش زنگ زدم و آمد و رفتیم رستورانی که منظره ی دریا داشت نشستیم. احمد پیتزا سفارش داد من هم واویشکای مرغ سفارش دادم. واویشکا خوراکی روسی است که وارد فرهنگ رشتی شده. همان خوراک مرغ خودمان بود و واویشکای گوشت هم همان مایع ماکارونی بود. ولی خب من مرغش را گرفتم که خوشمزه بود. پیتزاش هم خوشمزه بود. ویوی رستوران هم ابدی بود. حواسم به بندر انزلی نبود برای همین آمدیم جای خیابان و احمد اسنپ گرفت. یک دختر سفر را قبول کرد. اولی که وارد ماشین شدیم با چیزهای جالب و عجیبی روبرو شدم. اول از همه اینکه جای داشبورد نوشته بود دختر بد. رانندگی دختر بد هم خطرناک بود و من شروع کردم به صلوات و آیت الکرسی خواندن. بعد نظرم به عکس پرتره سگی قهوه ای جلب شد که بالای سر دختر بد به این ماسماسک آینه اش وصل کرده بود. از احوالات سگش پرسیدم گفت اسمش مکس است.گفتم حتما سخت است تامین غذایش که گفت نه ، همه چیز خوار است. هر چه خودمان بخوریم به او هم میدهیم بخورد. 9 سال پیش این را گوشه خیابان پیدا کردم. بقیه شان سیاه بودند ولی این نظر من را جلب کرد و آوردمش پیش خودم و بزرگش کردم. راستی یادم رفت بگویم بانو 206 سفید داشت. خلاصه همه جا میبرمش ولی پیش هیچ کس نمی ماند. با ما خوب است و با دیگران سگ است. دختر بد خیلی هوای مکس آقا را داشت. دلم لرزید و گفتم بگویم منو گنجشک را به سرپرستی قبول میکند یا نه؟ به یاد آن روز که خانوم حیدریان از گربه هایش میگفت و گفتم مرا به سرپرستی قبول نمیکنید؟ خودم خرج لباسم این ها را می دهم. خلاصه به این خانوم هم جهت جذاب تر شدن سفرنامه این را گفتم که گونه ی انسانی به سرپرستی قبول نمیکنید؟ و گفت که نه ، همین مکس خیلی دردسر دارد و منو از کار و زندگی انداخته. هر چه چانه زدم فایده نداشت.با احمد خان رفتیم به باغ محتشم و با عمرات کلاه فرنگی عکس گرفتیم و بعد گفت برویم سر قبر هوشنگ ابتهاج که همانجا بود ولی خنگ بازیم گل کرد و گفتم نه. از آنجا راه افتادیم که برویم باز به میدان شهرداری برسیم و توی راه دیدم نمازم را بخوانم که اگر نخوانم قضا میشود. از جلوی مساجد رد میشدیم و بسته بودند تا اینکه گفتم خدایا خودت راهی جلوی پایم بگذار. رسیدیم به مسجدی به نام چهل تن ، از مسجدهای معروف رشت است. دیدم صدای آدم می آید از داخل. شروع کردم به در زدن. انقدر در زدم تا اینکه یک پسر جوان در را باز کرد. چند تا جوان و مربیشان توی مسجد بودند و داشتند تمرین تئاتر میکردند. تئاترش مربوط به همین جنگ رمضان و این ها بود. نماز خواندم و نفس راحتی کشیدم و آمدم بیرون. از معجزه های این سفر بود خداروشکر.کاکابا احمد راه افتادیم به سمت میدان شهرداری و قبل از میدان گفت برویم یک شیرینی دیگر رشتی را بخوریم. اسمش کاکا بود. این شیرینی از کدو حلوایی، آرد، تخم مرغ، شیر، شکر، گلاب، نمک، بکینگ پودر، پودر دارچین و مغز هل تهیه می شود و به صورت سرخ شده سرو می شود. رفتیم و مغازه ای پیدا کردیم و نشستیم و چای برایمان آورد و کاکا خوردیم که خیلی خوشمزه بود و اگر این شیرینی را نخورده بودم سفرنامه ام کامل نمیشد. بعد از آن بلند شدیم و رفتیم میدان شهرداری ، احمد از آن طرف رفت و من ازین طرف تا تاکسی بگیرم و برگردم هتل. شارژ موبایلم یک درصد بود و اسنپ هم کسی قبول نمیکرد. به تاکسی های خطی هم که میگفتم فلان هتل میخواهم بروم نمیشناختند. خلاصه وارد یک مغازه لباس فروشی شدم و گفتم امکان داره گوشیم رو بزنید به شارژ. مسافرم و ازینطور حرف ها. گفت باشه ولی پولش را باید بدهی. گفتم اوکی. خنده ی لوسی کرد و گفت شوخی کردم. جوانی خوشتیپ بود و اوستا کاری داشت که تپل بود و سبیل های رشتی داشت. خلاصه سین جیمم کردند و گفتم تنها آمده ام رشت و اینطور و آنطور. گفت کدام دیوانه ای تنها می آید رشت؟ اضلا سفر تنهایی حال نمیدهد که. من که فقط با اقوام و زن و بچه میرم سفر. خلاصه کلی نصیحتم کرد و آخر گفتم نویسنده ام ، میخواهم سفرنامه بنویسم. گفت ها .. اوکی. نویسنده ها ... اوکی .. اشکال ندارد. اگر نویسنده ای .. موردی ندارد. مانده بودم موهایم را بکنم یا بمیرم از خنده. خلاصه ده درصد گوشی ام شارژ شد و آمدم بیرون. اسنپ کسی قبول نمیکرد. رشت اسنپش خوب نیست. ترافیک های بی موردش زیاد است. جمعیتی هم ندارد آخر.خلاصه اسنپم را کسی قبول نمیکرد تا اینکه یک پیرزن و پیرمرد سوار بر پراید سفید جلوی پایم ترمز زدند و گفتند کجا میروی؟ من هم گفتم هتل خان صبوری. نمیشناختند. روی نقشه نشانشان دادم. اسم کوچه ها را نمیشناختند تا چشمشان افتاد به نانوایی ایرانیان. آن نانوایی از هرچه هتل بود معروف تر بود. کاش یاد گرفته بودم که میخواهم آدرس بدهم از اول بگویم نانوایی ایرانیان. خلاصه سوار شدم و گفتم از مشهدم و حاج خانوم التماس دعای فراوان گفتند و من هم حسابی تشکر کردم. و با حوله و مایویی استفاده نشده به هتل برگشتم و گفتم فردا برایم املت بیاورید ساعت 8:30 . رفتم دم در اتاق و باز هم همان آش بود و همان کاسه. یک کشتار دسته جمعی انجام دادم و بیست سی تا حشره را کشتم. بعد رفتم توی اتاق و آنجا هم با پیراهنم هر چه شاپرک و پشه بود کشتم. دستم به ریختن خون پشه ها و حشرات گرم شده بود.سیر بودم پس شام نمیخواستم. زنگ زدم به آقا مجتبی که ببینم تیری در تاریکی قبول میکند فردا برویم جایی یا نه. زنگ زدم و گفت نه ، حالم خوب نیست برنامه ام مشخص نیست. گفتم خب داداش چرا تعارف میکنی. من هم همینطوری تیری در تاریکی زدم وگرنه که توقعی نیست. خلاصه این مورد کنسل شد و زنگ زدم به آقا فرزاد راننده ی راه آهن و گفتم فردا ساعت نه و نیم بیاید دنبالم. اوکی داد. از اولش هم برنامه ام همین بود. آخر می خواستم بروم ماسال ماسوله و فومن. بهتر که جواب رد داد. احمد هم که میخواست برگردد تهران و آخر کاری کلی قرار شد برایش دعا کنم و گفتم کلی برایت دعا میکنم که پروژه ی خوب پیدا کنی ، پول خوب دست و پا کنی، پارتنر خوب پیدا کنی و کلی چیزهای دیگر که آخرش ختم بشود که با هم برویم استانبول و کلی سفر برویم. واقعا من رو که خیلی شرمنده ی مرام و معرفتش کرد. دمش گرم.فصل پنجم: ماسال، ماسوله ، فومنشنبه بیستوشش اردیبهشت هزاروچهارصدوپنجصبح شنبه املت سفارش داده بودم. آوردند و خوردم و کمی در فضای مجازی دور زدم تا اینکه ساعت نزدیک نه و نیم شد و آقا فرزاد زنگ زد که آمده است و منتظرم است. خوراکی هایی که از مشهد آورده بودم را برداشتم و رفتم سوار ماشینش که سمند زرد بود شدم. بهش گفتم ماسال میخواهم بروم و فومن و ماسوله گفت هماهنگ است. گازش را گرفت و راه افتادیم به سمت ماسال. من هم که توی سفرها سردی ام میکند و همه ش فکر میکنم دست به آب دارم هی بهش گفتم هر جا سرویس داشت بایستد من هم میرفتم و خبری نبود و میرفتیم تا سرویس بهداشتی بعدی. یکی دو ساعت توی جاده رفتیم و من هم از همه چیز میگفتم تا رسیدیم به ماسال. توی کلیپ های اینستاگرام دیده بودم که اسب های وحشی می دوند و میخواستم ببینم.ماسالماسولهمجمع گاوانگاو هستند .. سلام داشتن خدمتتونگاوا کیف میکردن تو ماسال .. پادشاهی میکردنولی شنبه را توی هواشناسی زده بود بارانی. البته برای رشت زده بود ولی خب رشت باران بیاید ماسال که قطعا بارانی ست. به شهر طاهرگورآب رسیدیم بعد رسیدیم به ماسال و از آنجا به اولسابلانکاه رفتیم. حالا فرق ماسال و اولسابلانکاه را نفهمیدم آخر ولی خیلی بهشت بود و به شدت ابری. ما هم با آقا فرزاد رفتیم توی دل ابرها. باران می آمد. مه شدید بود. خیلی فضا رویایی بود. رفتیم بالای کوه و آقا فرزاد هی می گفت میخواهی عکس بگیری عکس بگیر. توی جاده هم که می رفتیم تکه به تکه گاوها ایستاده بودند و گاهی میامدند وسط جاده. مثل این فیلم خارجی ها بود. البته شمال شبیه اروپاست. درین شکی نیست. اسم های اینجا هم خارجی بود. اولسابلانکاه خداییش خارجی نیست؟ یک روستای دیگر داشت اسمش لیپا بود. روسی میخورد اسم ها. اکثریت مردمش اهل تالش بودند.توی همین مسیر یک جا سرویس داشت و من رفتم و موفقیت آمیز بود. آمدم بیرون و دیدم که آقا فرزاد قهوه سفارش داده و من هم که جوگیر شده بودم و توی قطار از مجتبی اسم قهوه ی پنجاه پنجاه روبوستا را شنیده بودم ، سفارش دادم که کاش نمیدادم چه بسا که از دشمن های درجه ی یک قهوه ام و حالم را خراب میکند. خلاصه قهوه را آورد و مزه ی زهر مار میداد. پس هم شکلات خودم را خوردم هم شکلات آقا فرزاد رو و هم دو تا شربت که همراه قهوه ها میداد. حساب کردم و نشستیم رفتیم بالای کوه و مه زیاد بود و خیلی نشد عکس بگیرم و هیچ اسب وحشی ای هم در کار نبود. ویو جذابی بود اما. قبل ازینکه بیاییم بالا هم رفته بودم چند دانه توت فرنگی محلی فوق العاده خریده بودم و خورده بودیم با هم. عجب توت فرنگی ای بود، مزه ی بهشت میداد. حالا این ها را چرا برای شما می گویم. بعدا خواهید فهمید. پس تا اینجا شد قهوه و توت فرنگی. کارمان با ماسال که تمام شد راه افتادیم به سمت فومن. توی فومن میخواستم کلوچه ی داغ بخورم و چندتایی هم بخرم و سوغاتی بیاورم. رسیدیم به فومن و آقا فرزاد توضیح داد که همه ی مغازه ها  تَفَضلی هستن و آنهای دیگر هم درست کردن کلوچه را از همین خانواده ی تفضلی یاد گرفته اند. خیلی مغازه ها صف بود و رفتیم جایی که صف نبود ولی تفضلی بود ، یک کلوچه داغ گرفتم و خوردم و ده تا هم خریدم و گذاشتم توی جعبه تا نیم ساعت بعدش که سرد شد آقا فرزاد بچیندش توی جعبه و آماده شود برای اینکه به مشهد بیاورمش. این آقا فرزاد بنده ی خدا حسابی زحمت کشید. و من هم برای اینکه آن لحظات کوفتم نشود و ذهنم درگیر نشود در مورد اینکه چقدر میشود باهاش یک کلام هم حرف نزدم.از آنجا راه افتادیم به سمت ماسوله.  عکس هایش را دیده بودم، جای خیلی قشنگی بود. ازین روستاهای پلکانی. شبیهش را در خراسان داشتیم. روستای کنگ. ولی خب ماسوله جای خودش را داشت. توی مسیر که میرفتیم باران می آمد و ابرها آسمان را گرفته بودند ولی آدم هایی کنار جاده ایستاده بودند و تابلوی های اجاره ی ویلایشان دستشان بود. خب واقعا دلم سوخت. زیر باران آن همه وقت آدم بایستد. خیلی کار سختی ست. رسیدیم به ماسوله. خیلی نمیشد روستا را کامل دید. با ابر و مه محاصره شده بود. یک لوکیشن پیدا کردم و گفتم اینجا نگهدار تا عکسی بگیرم. عکس را گرفتم ولی بعد دیدم این همه اینجاها را آمده ام عقلم نکشیده که دوربین را بدهم که آقا فرزاد عکسی هم از من بگیرد در آن مناظر زیبا. خسته شده بودم دیگر. گفتم که برگردیم.برگشتیم و در وسط راه گفتم بریم جایی ناهار بخوریم. رفتیم و در جایی به نام رستوران بهزاد ایستادیم و میرزا قاسمی با نون سفارش دادم. و آقا بهزاد میرزا قاسمی با برنج خورد. حساب که کردم به صاحب رستوران ، آقا بهزاد که کت و شلوار و جلیغه داشت و سبیل هایی از بناگوش در رفته گفتم که پس من یک شکلات برداشت و از آن شکلات هایی که روی میز گذاشته بود یکی برداشتم. بعد جوک آن بنده خدا را برایش تعریف کردم که رفته توی میوه فروشی و گفته آووکادو دارید؟ و مغازه دار گفته نه و این بنده خدا یک موز برداشته و گفته پس من یک موز برداشتم. خندیدند و راه افتادیم به سمت رشت. رشت شهر پر ترافیکی ست. نمیدانم مدیریت شهری اش مشکل دارد یا چه؟ به نزدیکی های رشت که رسیدیم باران می آمد و بارانش هم حسابی بود. پس ترافیکش هم دوچندان بود. خلاصه حسابی در ترافیک ماندیم و میخواستم خودم را بکشم. از جای تالاب عینک هم رد شدیم که آقا فرزاد گفت میخواهی عکس بگیری عکس بگیر که پیاده شدم و عکس گرفتم. در مورد خیلی چیزها صحبت کردیم، مثلا میگفت ترک ها آمده اند و در جنوب شهر مستقر شده اند و خانه خریده اند. خیلی اصفهانی ها آمده اند در رشت خانه و ویلا خریده اند. در مورد خیلی چیزها صحبت کردیم و آخرهای مسیر بودیم که گفتم خب چقدر شد؟ گفت 4.5 ، تاکسی زرد بود دیگر و ده ساعتی در اختیار بود و تا قله ی قاف هم رفته بود بنده خدا. ولی خب هر چه خورده بودیم در مسیر و این حرف ها را من حساب کرده بودم. گفتم 4 چطور است؟ گفت قابل ندارد. 4300. گفتم 4 و گردنم را کج کردم. گفت قابل ندارد. 4200. گفتم 4 و چانه زدم و بنده خدا کوتاه آمد ولی میگفت تازه از بقیه 505 میگیرم به شما خیلی تخفیف دادم.اما خب 4.5 خیلی محسوب نمیشد. 4 تومن بیشتر خیلی محسوب میشد. خسته و مونده رسیدم هتل و رفتم داخل و گفتم صبحانه نیمروی خالی ساعت 8 میخورم. امروز که املت را ساعت 8.5آورده بود، خودم را فحش کش کرده بودم که چرا انقدر دیر گفته ام صبحانه را بیاورد. و کلی از خوراکی هایی که از مشهد آورده بودم را خورده بود. ساعت 9.5 رفته بودیم و ساعت 7.5 هتل بودم. ده ساعت. خیلی بود. رفتم دوش گرفتم. وضو گرفتم و نماز خواندم و آمدم بخوابم دیدم خوابم نمیبرد. سنگینم شده بود. زنگ زدم آقای شفیعی، پرستار خانوادگیمان. گفتم حالم خوب نیست. پرسید چه خورده ام؟ گفت صبح توت فرنگی. ظهر میرزا قاسمی. باران شدید می آمد بیرون. آقا فرزاد میگفت چند سالی هست که اینطور باران نیامده در رشت. خب از برکات حضور من بود. خلاصه گفت سنگینی ات کرده و نوشابه بخور. که از توی یخچال هتل نوشابه درآوردم و نصف بطری را خوردم. آقای شفیعی گفته بود برو عرق نعنا بخر یا فلان قرص را که در آن شرایط امکان پذیر نبود.نوشابه خوردم و 124000 پیامبر و چهارده معصوم و تمام شهیدان را قسم دادم که جان سالم از آن مهلکه به در ببرم. خب تنهای تنها بودم. اگر مریض شده بودم ، گاوم زاییده بود. خدا را شکر بهتر شدم و کمی نماز مستحبی خواندم تا با خدا بیشتر درد دل کنم و خدا هوایم را داشته باشد ، آخر سفری به فنا نروم. فردا یعنی بیست و هفت اردیبهشت ساعت 7.5 شب بلیط قطار داشتم. ساعت دوازده باید اتاقم را تحویل میدادم. این وسط چند ساعتی باید در رشت میگشتم. برای خودم چند جایی را تعیین کرده بودم تا فردا بروم و ببینم. گرفتم خوابیدم و خدا را شکر خوابم بردفصل ششم: روز آخریکشنبه، بیستوهفت اردیبهشت هزاروچهارصدوپنجصبح بلند شدم و ساعت هشت نیمرویم را خوردم. خدا پدر و مادر حضرت مرغ و تخم هایش را بیامرزد که صبحانه ایست بین المللی و کار راه انداز. خلاصه صبحانه را خوردم و هی فکر کردم کجا بروم. میخواستم بروم خانه ی میرزا کوچک خان، بعد بروم مزار هوشنگ ابتهاج که اگر یادتان باشد اشتباه کردم و نرفتم. بعد بروم رستوران خونه ی آقا بزرگ و بعد هم بروم کافه موزه ی رشت و کافه سایه. باید زودتر راه میفتادم اما اشتباه کردم و نماز خواندم و بعد وسایلم را جمع کردم و رفتم جای نانوایی ایرانیان تا اسنپ بگیرم. اسنپ را گرفتم ولی کسی قبول نکرد. تاکسی برای شهرداری ایستاد و سوار شدم. یکم که رفته بود و با راننده بسته بودم که مرا خانه ی میرزا کوچک ببرد و بعد فلان جا و فلان جا ببرد صدای قبول کردن اسنپ آمد. دیگر بسته بودم با بنده ی خدا ، اسنپ را که پولش نصف میشد کنسل کردم و با حاج آقا راهی خانه ی میرزا کوچک خان شدیم.حالا این بنده خدا از نرم افزارهای مسیریاب استفاده نمیکرد و درست هم آدرس ها را بلد نبود. خلاصه هی اینطرف آنطرف زد و من هم با نشان راهنمایی اش کردم و هی اشتباه رفت تا اینکه هم رسیدم به دم در خانه میرزا کوچک خان. تعطیل کرده بود و گفت برو و. ساعت 4 بیا. لعنت. روزی آن بنده خدا بود که با او بیایم وگرنه با اسنپ می آمدم به موقع میرسیدم. اشکال ندارد. بعدش رفتیم باغ محتشم و یک عکس با قبر هوشنگ ابتهاج خان گرفتم و بعد هم رفتیم توی بازار و آنجا پیاده ام کرد تا بروم به رستوران خونه ی آقا بزرگ. به خونه ی آقا بزرگ رسیدم و جای قشنگی بود. عکس گرفتم حسابی و خانومی آمد ازم سفارش بگیرد. ازش در مورد غذاها کمی پرسیدم و آخر به شامی کباب ترش رسیدم. یا همان شامی گیلانی خودمان. یک چیز دسر طور هم دارند که با غذا میخورند. اسمش کال کباب است که از بادمجان ورقه شده ی سرخ شده با گردو و این ها درست شده.غذاها را آوردند و مطلوب من بود. غذای نونی بود و من غذاهای نونی را بیشتر میپسندم. دوغ هم گرفته بودم که ترش بود و یکم بیشتر نخوردم. نگران بودم همه ش که سردیم بکند. خلاصه غذا را خوردم و اسنپ گرفتم برای اینکه بروم به کافه موزه ی رشت. اسنپ آمد و سوار شدم. با راننده که کمی صحبت کردم. سریع گفت بچه مشهدی؟ گفتم بله. از کجا فهمیدین؟ آخر بقیه نمیفهمیدن. گفت من یک رگه م مشهدیه و تا پنج سالگی توی مشهد بودم و اقوام پدری همه مشهدند و ازینطور حرف ها. میگفت ده سالی هست مشهد نیامده ام. میگفتم چرا؟ گفت آخر اقوام مشهدی دو گروهند. یک گروه خشک مقدسند و گروه دیگر بزن و برقص. گفتم خب کدوم هایشان را دوس دارید؟ گفت بزن برقص هایشان را. ولی خب وقت نمیشود بیایم. هزینه ها سنگین است. راست میگفت. من ، یک نفر آدم رفتم و برگشتم، پول یک دندان عصب کشی و پست و روکشش را هزینه کردم.دندان مهم تر است یا سفر؟ هردوانه. هر دویش مهم است. برای همین من هم دندانم را دارم درست میکنم و هم سفرم را رفتم تا انرژی بگیرم و کم نیاورم. رسیدم به کافه موزه ی رشت. سر در قشنگی داشت. رفتم داخل و دیدم چقدر چیزهای باستانی دارد. چقدر خوشگل است. از صاحب های کافه که بانوانی بودند اجازه گرفتم که میشود چرخی در کافه تان بزنم؟ مسافرم و اینجا را بهم معرفی کرده اند. الان هم ناهار خورده ام و نمیتوانم چیزی سفارش بدهم. گفتند اشکال ندارد و برو دورت را بزن. منو را هم نگاه کردم. قیمت ها زیاد بود و چیزی که به چشمم بیاید نداشت. عکس هایم را گرفتم و اسنپ گرفتم تا بروم به کافه سایه. راننده پیرمردی بود که موها و ریش های بلند داشت و بهش میخورد هنرمند باشد. بهش بند کردم که شما چه هنری دارید؟ اهل موسیقی هستید یا چه؟ گفت اهل هنر زندگی کردن و زنده ماندنم. من هم از خودم گفتم و گفتم نویسنده ام و آمده ام رشت سفرنامه بنویسم و ازین حرف ها. پرسیدم حدس میزنید از کجا آمده باشم؟ تمام شهرهای ایران را گفت ، آخرها دیگر راهنمایی های بزرگ میکردمش. مثلا میگفتم شهر امام رضا میگفت ، بغداد؟ یعنی خیلی جواب های شوتی میداد تا اینکه گفتم مشهد و گفت اصلا حدس نمیزدم. خلاصه من را رساند به نزدیکی های کافه سایه که وسط پارک بود.رفتم به سمتش و یک قسمتش را داشتند تعمیر میکردند. کلش را دور زدم تا ورودی اش را پیدا کردم. رفتم داخل و گفتم داستانم را و گفتم میخواهم عکس بگیرم. گفت بگیر و جاهای مختلف کافه را نشان داد و گفت کجا میخواهید بشینید؟ گفتم بیرون و جایی نشستم. پرسید چه میخورید؟ گفتم شیرینی میرینی چی دارید؟ توضیح داد در مورد شیرینی هایش و یکیش که به نظرم باحال بود را سفارش دادم. آخر شیرینی برای هضم غذا خوب است. گفتم که یک کتاب هم برایم بیاورد تا وقته بخوانم و بعد از پنج دقیقه کتابی از شاملو برایم آورد. چند تا شعرش را خواندم و دیدم جالب است. گذاشتمش توی لیست کتاب هایی که باید بخوانم. به کافه-چی گفتم دستت درد نکند ، من فقط یک کتاب از شاملو هدیه گرفتم که شعرهایش چرت و پرت بود و خوشم نمیامد زیاد از شاملو. گفت این کتاب خوبی ست.گوشی را دادم به کافه چی تا مبدا را در اسنپ برایم انتخاب کند و تاکسی ای بگیرم برای راه آهن. ماشینی گرفتم و زهرا سادات نامی اسنپم را قبول کرد. ماشین رسید و رفتم و خودم را به ماشین رساندم و پریدم بالا. سلام و احوالپرسی کردم و گفتم دختر عمو دارم از شهرتان میروم دیگر. سنش حدود پنجاه سال اینها بود. ولی خب من نمیدانم چرا دوست دارم هر سیدی که میبینم به این دختر عمو پسرعمو بودنمان اشاره ای بکنم. کمی درد دل کردم باهاش و گفتم نویسنده ام و ازینطور حرف ها. گفت که اهل شهر دیگری ست ولی یک سالی هست آمده رشت زندگی کند. آخر کاری نامه هایی که برای سانتافه سادات و سید چنگیز نوشته بودم را برایش خواندم و کلی خندید و کیف کرد. به راه آهن رسیدیم. سه ساعت مانده بود به حرکت قطار. ولی خب جای دیگری نداشتم بروم. رفتم و روی صندلی ای نشستم. بعد از چند دقیقه یک خانواده با پوست های تیره سمتم آمدند و شروع کردند به عربی صحبت کردن که بلیطت را نشان بده. بلیطم را نشان دادم. هی دنبال این بودند که ببینند چقدر خریده ام بلیط را و چقدر سر خودشان کلاه رفته. بچه هایش انگلیسی میفهمیدند ولی زن و شوهر نه. خیلی نگران بودند که نکند بلیطشان هم الکی باشد و خیلی سرشان کلاه رفته باشد.نمی دانم این چه کاریست که مردم میکنند. آخر دزدی هم حدی دارد. مسافر بیچاره به کشور ما آمده نباید که پشت دستش را داغ کند که دیگر نیاید. خلاصه محاسبه کردیم و دیدیم دو برابر پول داده اند. البته همینش را هم شک دارم. شاید داشتند اشتباه میکردند ولی خب بعید هم نبود. یاد روایتی از حمله ی چنگیز خان افتادم. روایتی که میگفت که سفیرانی به ایران برای دوستی فرستاده همراه با هدایایی و عده ای از مسئولین ایرانی هدایا را دزدیده اند و سر سفیران را هم بریده اند. چنگیز میشنود و دوباره سفیرانی میفرستد همراه با هدایایی تا مجرمین را بهش تحویل بدهند ولی باز همان آش و همان کاسه و این میشود بهانه ای برای حمله ی چنگیز خان. البته نمیگویم این روایت درست است ولی با این چیزهایی که دیدم با خودم میگویم بعید نیست.همین وقتی که داشتم با این عرب ها صحبت میکردم سریع یک پدر و دختر آمدند و گفتند شما انگلیسی میفهمید؟ گفتم من فارسم ولی انگلیسی میفهمم و اینها عرب هستند. کار عراقی ها که راه افتاد بنده ی خدا آمد و گفت دختر و پسرش را فرستاده انگلیسی یاد بگیرند که بدردشان بخورد و گفته که دخترش بیاید که اگر کمکی لازم بود کمک کند. کمی بازی کردم تا پذیرش قطار باز شود و بروم بنشینم سر جایم. کوپه ی یک بودم. یعنی برای نماز میخواست بایستد کلی باید پیاده راه میامدم. ولی خب وقتی زود بلیط میگیری همین است دیگر.فصل هفتم: قطار رشت-مشهدبیستوهفت اردیبهشت هزاروچهارصدوپنجگیت باز شد و رفتم به کوپه ام رسیدم و وارد شدم. من نفر اول بودم و بعدش دو تا مرد سن و سال دار. یعنی حدود شصت هفتاد ساله وارد کوپه شدند. یکی از مردها هی میگفت شماره ی صندلی شما چند است؟ گفت بنشینید حاج آقا یکی کاریش میکنیم دیگر. قطار فدک بود و بالای صندلی ها شماره ی صندلی را نزده بود. میگفت آخر من آنطرف بنشینم باد میخورد بهم سرما میخورم. گفتم خب من اونجا بنشینم سرما بخورم خوبه؟ خلاصه کل کل ریزی با هم کردیم و نفر چهارم که جوانی خوش تیپ بود سوار شد و با طرف روبروییش سلام و احوالپرسی کرد و رفیق از آب در آمدند. این آقا که من باهاش کل کل کردم با مرد صندلی کناری من رفیق بود. مرد کناری من با آن جوان خوشتیپ همکار بودند. هر دو وکیل بودند. مرد روبرویی من هم مهندس عمران بود. دو تا مهندس عمران و دو تا وکیل در یک کوپه افتاده بودیم.خب وکیل ها که با هم رفیق در آمدند و وکیل پیر شروع کرد از خاطره ی قطاره آمدنش به رشت تعریف کردن که صبحانه برایش کیک و چای آورده اند و اعتراض کرده که این چه صبحانه ایست؟ ما پولش را داده ایم. یک صبحانه درست حسابی بیاورید. آن مسئول واگن هم گفته که همینی که هست. این بنده خدا هم که آقا محمود بود فکر کنم میگوید پنج دقیقه بهت وقت میدهم که بروی و یک صبحانه ی درست برایم بیاوری. او هم میگوید باشد و میرود و دیر میکند و این محمود آقا هم میرود توی رستوران قطار و میگوید پنج دقیقه ات تمام شد، دو دقیقه دیگر بهت وقت میدهم اگر نیاوردی بهت نشان میدهم. یارو هم میگوید مثلا میخوای چیکار کنی؟ این هم میگوید طبق این قوانین شما تخلف کرده اید. از شما شکایت میکنم. بعد این تخلف مجازاتش این هاست و خلاصه طرف حسابی میترسد و برایش کلی صبحانه می آورد. میگفت آدم باید پای حقش بایستد و راحت کوتاه نیاید. گفتم پس اگر صبحانه ی خوب نیاوردند ما پشتمان به شما گرم است.این را گفت و آن وکیل دیگر یاد خاطره ای افتاد و شروع کرد. گفت که رفته بودم سوپر میوه و فروشنده ازین گردن کلفت ، گولاخ ها بوده. میوه خریده ام و گفته کارتت را بده. وکیل هم کارتش را داده ولی رمزش را گفته بده خودم بزنم. مربوط به آن زمان ها بوده که کلاه برداری میکردند با این کارت خوان ها. یارو عصبانی میشود و میگوید بده کارتت رو دیگه. این آقای وکیل هم میگه کارت رو میدم ولی رمز رو خودم باید وارد کنم. طرف هم میگه بگیر آقا برو از جای دیگه میوه بخر. وکیل هم وامیسته جلوش و میگه که من دوس دارم از شما میوه بخرم و شما حق نداری بهم میوه نفروشی خلاصه قلدر بازی درمیاره و فروشنده هم دنبالش راه میفته و تهدیدش میکنه ، وکیل هم دوربین رو بهش نشون میده و میگه هر کاری بکنی اینجا ضبط میشه و این همه هم شاهد وجود دارن اینجا. خلاصه درگیری لفظی بوجود میاد و وکیل میره و بعدش به یکی از همکاراش میگه و شکایتی تنظیم میکنه و همان موقع که دو هفته مانده بوده به عید نوروز میروند و در مغازه اش را میبندند. این مغازه دار بیچاره هم راه میفتد دنبال باز کردن مغازه اش ولی میگن که باید رضایت شاکی رو جلب کنی. خلاصه وکیل و مغازه دار با هم روبرو میشن و دوباره مغازه دار توهین میکنه و وکیل میگه تو ادب نداری هنوز من رضایت نمیدم. من ده روز وقت گذاشتم برای شکایت از تو باید جریمه اش را بدی. خلاصه یارو را هم میتیغد تا درس عبرتی شود برای مرد گردن کلفت. حال این وکیل ها به هم افتاده بودند و هی از پرونده هایشان میگفتند و من یادداشت میکردم برای سفرنامه. بعد ازین یکی از وکیل ها گفت که دادستان بجنورد را زنش با ماشین زیر گرفته. بعد از پرونده های طلاق گفتند. یعنی نشستن پای حرف وکیل ها چقدر جان میدهد برای منه نویسنده. بعد ازین رفتند سراغ پرونده های طلاق یکی از مرد وکیلی گفت که هم خوشتیپ بوده هم پولدار و هم کاردست و در سن پایین یعنی پانزده سالگی ازدواج کرده بوده و زنش هم دوازده سالش بوده. ولی بعد مرد پیشرفت میکند و روزی یکی از همکارهایش در قم میگوید خواهری دارم دکترا دارد و روشن فکر است و خواستی بیا این را به عنوان زن دومت بگیر. کور از خدا چی میخواد؟ خب معلوم است، دو چشم بینا. این هم میرود و میگیردش و زندگی مخفیانه ای هم با زن دوم داشته و خانه ای هم در کوهسنگی برایش گرفته بوده. زن اول میفهمد و دنبالش میکند و خانه اش را پیدا میکند و میرود سر وقتش. طرف که با زن دوم قرار داشته در تله می افتد و زنگ در که میخورد در را باز میکند و زن اولی با بچه هایش می آیند بالا و زن میزند همه چیز را میشکند. کلی عکس های دو نفری مرد و زن دوم هم توی خانه بوده خلاصه مرد از ترس جانش در میرود و زن از خشم خانه را به آتش میکشد. مرد هم که وکیل بوده می رود و شکایت میکند و پلیس تلفن های زن را که اعتراف میکرده پیش دوست و آشنا به جرمش شنود میکند و زن مقصر شناخته میشود. ولی پدر زن طرف که قاضی دادگاه خانواده بوده به رفیق هایش سپرده بوده که حکم ندهند. خلاصه کلی داستان بالا پایین پیدا میکند و وکیل میگوید به قاضی ها که حالا اینجا نتوانم حکم بگیرم پرونده را می بریم جای دیگر. قاضی ها هم میگفته اند که مارا با رفیقمان دشمن نکن. برو جای دیگر پیگیری کن. میگفت زن اشتباه کرده که خانه را آتش زده ، اگر آتش نزده بود حق با زن بود و میتوانست کل خانه را بگیرد ولی چون آتش زده دو دونگ بیشتر نتوانسته بگیرد و طلاق گرفته اند.قطار برای نماز ایستاد و پیاده شده ایم. پایم را بیرون گذاشتم دیدم سگی خوشگل و گوگولی به سمت چند خانوم چادری رفت، بدبخت ها جیغ کشیدند بعد آمد سمت من. من هم که شجاع ترین مرد دنیا. رفتم پشت کسی قایم شدم نیاید مرا گازی چیزی بگیرد. خلاصه به بدبختی با کلی سلام و صلوات خودم را به نمازخانه رساندم و نمازی بر رگ زدیم و در برگشت به قطار باز سگ دوید سمتم که خفتم کند. تا اینکه یکی آمد و گفت سلام من را شناختی؟ من همانم که در قطار مشهد رشت توی کوپه تان بودم. شاهرود سوار شدم. گفتم همین سگ را از من دور کنید لطفا. او که در معاشرت با سگ و گربه مشکلی نداشت سگ را از من دور کرد و مکالمه ی کوتاهی با هم داشتیم و دوباره سوار قطار شدم.سوار قطار که شدیم بحث عوض شد و یکم مرا سین جیم کردند و گفتم هجده سالم است و آمده ام رشت سفرنامه بنویسم و اینطور حرف ها. خلاصه قفلی زدند روی من که چرا زن نمیگیری؟ گفتم با این داستان های که شما گفتین بیشتر دور شدم از ازدواج. پرونده جدید چی دارین تعریف کنین. گیر دادند به من. ول کن نبودند دیگر. آن یکی که مهندس بود از خوبی های ازدواج میگفت. باز آقا محمود از خوبی های ازدواج میگفت باز آن وکیل دیگر. بعد باز یک پرونده طلاق دیگر میگفتند. به مهندس گفتم شما چند تا بچه دارید؟ گفت دو تا پسر دارم. گفتم خب ازدواج کرده اند؟ گفت یکیشان 35 ساله است و ازدواج نکرده. آن یکی 27 ساله است و او هم میگوید حلوا بخورم ازدواج کنم. داشتند ناکامی خودشان را سر من پیاده میکردند. کل اگر طبیب بودی پسر خود داماد مینمودی.خیلی صمیمی شدند دیگر و بحث سیاسی شد این وسط در مورد اجرای احکام بحث شد و وکیل جوان گفت که اگر 16 مدرک در پرونده وجود نداشته باشد حکم اجرا نمیشود، یک چیزی تو این مایه ها. گفتم پس آدم اول باید وکیل شود بعد مجرم. خوب واردید. هااار هااار خندیدند. بعد توی حرف ها نمیدانم چه گفتم که وکیل جوان گفت به شیخ ها میخوری. بعد هی تیکه مینداخت که خب تو که شیخی اینطور و آنطور. در همین حال وهوا بود و کیف میکرد ازینکه بهم تیکه می اندازد بهش گفتم آقای وکیل شما که انقدر پرونده داشتید تا حالا پرونده ای هم داشتید که یک شیخ با ماشین یک وکیل را زیر کند. هااار هااار هااار. همه زدند زیر خنده وکیل جوان یکم دست و پایش را جمع کرد. آن آقا محمود هم که پایش را انداخته بود روی پای دیگرش و همه ش پایش میخورد به پای من. کظم غیضی بود که من کردم. ولی خب صفحه ی نوت گوشیم هم باز بود و هی چیزی یادداشت میکردم و وکیل جوان میگفت که آخ آخ داره برای سفرنامه ش نوت برمیداره. خیلی خندیدیم.  شام پاستا دادند و صبحانه هم نیمرو. قطار خوبی بود. آخر کار هم برایشان نامه ام به سانتافه سادات و نامه ام به سید چنگیز را خواندم و مرده بودند از خنده و گفتند خب از اول ازین ها میخواندی کمتر بهت گیر بدهیم بهش گفتم خب لازم داشتم حرفاتون رو. خلاصه سفر جالبی بود. خوش گذشت.برگشت به خونه رو هم با مترو برگشتم و توی متروی وکیل آباد شانه ام داشت سوراخ میشد به پسری که سرباز بود گفتم امکانش هست من بشینم. مسافرم. و پسر بلند شد و من نشستم. خداروشکر. سفر پرباری بود. سفر بعدی میخوام برم یزد. یزدی نداریم؟با تشکر از احمد عزیز که اگر نبود شاید این سفر رو نمیرفتم. و انقدر که الان میبینم خوش گذشته ، خوش نمیگذشت. مرسی که خوندید. خدا یار و یاورتون باشه. راستی یادم رفت از خدا و امام رضا و اهل بیت هم تشکر کنم که قطعا همه چیز رو خودشون برام جور کردن. دمتون گرمسید مهدار بنی هاشمیسی اردیبهشت هزاروچهارصدوپنچ</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:03:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها و بارانی که برای مهدار زندگی شد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-ry427yofffwh</link>
                <description>رها از آن آدمهایی بود که معتقد بود آدمها را باید در خلوتِ بی‌هواسشان غافلگیر کرد تا فهمید واقعاً چه شکلی‌اند. نه وقتی ژست گرفته‌اند برای عکس، نه وقتی منتظرت هستند و چشم به راهِ در. بلکه یک لحظهٔ دزدکی، وقتی فکر میکنند جهان فقط مال خودشان است و هیچ تماشاگری وجود ندارد.آن روز در کافه، رها منتظر کسی بود که نیامد. تلفنش ساکت بود، چای دارچین اش سرد می‌شد و او از سر بیکاری و دلخوریِ مختصر، بخار روی شیشهٔ پنجره را پاک کرد. انگار تقدیر میخواست او آنجا باشد تا یک پرترهٔ قاب‌شدنی را از دست ندهد.رها از پشت شیشهٔ بخارگرفتهٔ کافه، مَهدار را دید. همان مهداری که در جمع دوستان، گوشه‌گیرترین و در عین حال جذابترین بود. کسی که همیشه میگفت: «دلم میخواهد یک باران را از اول تا آخر نگاه کنم، بدون اینکه حواسم جای دیگری باشد.» آن روز، زیر آسمانِ سربیِ عصر، انگار به آرزویش رسیده بود.او درست لبِ پیاده‌رو ایستاده بود، بی‌چتر، با کتی که شانه‌هایش از باران تیره شده بود. دستش را از جیب بیرون آورد و کف دستش را زیر دانه‌های درشت باران گرفت. مشتش را بست. آب از میان انگشتانش چکید و لبخندِ رازآلودی روی لبهایش نشست. رها قلبش فشرده شد. مهداری که او میشناخت اهل هیاهو نبود، اما این سکوتِ خیسش، پرهیاهوترین تصویری بود که رها در عمرش دیده بود.رها می‌دانست امروز باران می‌آید. تقویم گوشی‌اش گفته بود ساعت سه بعدازظهر، آسمان دلش میگیرد و تا شش عصر، گریه‌اش را تمام میکند. اما مَهدار زیر آن باران ایستاده بود. انگار با آب و هوا لج کرده بود. انگار عهد بسته بود که اگر قرار است خیس شود، با تمام تن خیس شود. لبخند بر لب داشت. لبخندی که انگار یک راز قدیمی را فاش کرده بود.همان لحظه رها فهمید. نه فقط دلیلِ ایستادن مَهدار زیر باران را، که دلیلِ لرزشِ مبهمی را که تازه از پشتِ جناغ سینه‌اش جوانه زده بود. فهمید چرا مَهدار هیچوقت از تنهایی‌اش شکایت نمی‌کند. او آدمها را با تمام غیبت‌شان دوست داشت. با تمام دیر رسیدنها و هرگز نرسیدنها. عشق در چشمهای او مثل همان باران بود؛ چیزی که میآید، خیس میکند، میرود، و تو مزه‌اش را تا ابد روی لبت داری، حتی وقتی آفتاب پوست خیابان را خشک کرده.و رها، بی‌اختیار، دلش خواست بارانِ مَهدار باشد. نه آن که میبارد و رفتنی‌ست، چنان عمیق که ردّش تا ابد روی سنگفرشِ خاطره او بماند.همین که به این فکر افتاد، انگار آسمان راز دلش را شنید و آرام گرفت. باران بند آمد. رها پنجره را باز کرد. بوی خاکِ نم خورده‌ی آسفالت و نفسِ تازه‌ی برگهای چنار توی صورتش خورد. مَهدار برگشت. برای اولین بار توی آن نیم‌ساعتِ عجیب، نگاهش مستقیم به رها افتاد، به دختری که از پشت شیشه‌ی مات مثل یک شبح مراقبش بود. یک آن، رها احساس کرد رنگش پریده. دزدیده شدن لحظه‌ی خصوصی‌اش را توی چشم‌های مَهدار خواند. اما او خشمگین نشد. لبخند زد. این بار لبخندش نرم بود و خاص، انگار فقط برای رها از راه رسیده باشد.رها نبضِ مچ دستش را پشت شیشه حس کرد. تند میزد. مسخره بود؛ مگر می‌شود از پشت یک شیشهٔ سرد، گرمای نگاه کسی را تا عمق استخوان حس کرد؟ اما می‌شد. مَهدار موهای خیس چسبیده به پیشانی‌اش را با انگشت عقب زد و دهانش را به جمله‌ای تکان داد که رها صدایش را نشنید، اما معنایش مثل بخار روی شیشه‌ی قلبش نشست:«ماندن دارد، نه؟»بعد، دستی تکان داد، منتظر نماند. فقط چرخید و در امتداد خیابانِ باران خورده راه رفت و محو شد. رها ماند و معمایی که توی سینه‌اش سنگینی میکرد: ماندن؟ کدام ماندن؟---سه روز بعد، رها در کتاب‌فروشی ِ همیشگی، بین قفسه‌های بلند شعر و فلسفه، باز مَهدار را دید. او با انگشت روی عطف کتابها راه میرفت، انگار با هر جلد سلام و علیکی داشت. رها دل را به دریا زد، از پشت سر نزدیک شد و آرام گفت:-مَهدار...مَهدار برگشت. پشت عینکش، چشمهای قهوه‌ای‌اش برق زدند. انگار منتظر همین صدا بود.-رها… چه خوب که آمدی.نه «چه خوب دیدمت».«چه خوب که آمدی.»رها دلش لرزید.کتابی تصادفی از قفسه کشید بیرون و بغل گرفت، ولی حواسش پیش کتاب نبود.-سه روزه یه سوال مثل خوره افتاده به جونم. اون روز پشت شیشهٔ کافه... گفتی &quot;ماندن دارد، نه؟&quot;. منظورت چی بود؟ باران که بند آمده بود، چی مانده بود؟مَهدار یک لحظه سکوت کرد. بعد خندید؛ نه از سر تمسخر، از سر شرمِ شیرینی که رها تابه‌حال در او ندیده بود. عینکش را با گوشهٔ پلیور بافتنی‌اش پاک کرد و دوباره زد. انگار با این کار، برای جوابی که میخواست بدهد آماده میشد.-راستش رها... من اون روز رفتم زیر باران که ببینمش. که ببینم چطور میآید، چطور خیس میکند، چطور می‌ایستد و میرود. وسطش یه حسی بهم گفت برگردم. برگشتم، دیدم تو پشت شیشه‌ای. شیشه‌ای که از نفسهات بخار کرده بود. فهمیدم تو هم داری همون بارون رو نگاه میکنی. و بدتر از اون، فهمیدم تنها نیستم توی این تماشا.مَهدار یک قدم به رها نزدیکتر شد. بوی بارانِ سه روز پیش، عجیب پیچید بود بینشان.مهدار برای اولین بار توی چشمهای رها زل زد. نه نگاه خیرهٔ عاشقانهٔ فیلمها. نگاه کسی که دارد از روی یک پل باریک رد میشود و نمیخواهد پایین را نگاه کند، اما ناچار است تعادلش را با نگاه به یک نقطهٔ ثابت نگه دارد.- باران که بند آمد، من میتونستم بیام تو کافه، بگم &quot;سلام، چه عصر قشنگی بود.&quot; اما این سلام، اون لحظه رو خراب میکرد. میدونی چرا؟ چون اون لحظه فقط مال من و تو و باران نبود. مال &quot;ماندن&quot; بود. باران رفت، اما تو نرفتی. تو هنوز پشت شیشه مونده بودی و نگام میکردی. حتی وقتی دیگه قطره ای نبود. گفتم &quot;ماندن دارد&quot; یعنی تماشا کردن تو، بعد از رفتن باران، از خود باران هم قشنگتر بود. یعنی تو بلدی &quot;بمانی&quot; و این بلد بودن تو... من رو دیوونه کرده.رها نفسش در سینه حبس شد. مَهدار دزدکی لبخندی زد و ادامه داد:· «نه؟» آخرش رو پرسیدم چون میترسیدم اشتباه کرده باشم. میترسیدم تو فقط از سر کنجکاوی شیشه رو پاک کرده باشی. اما الان که اینجایی و سوال میپرسی... یعنی اشتباه نکردم. یعنی تو همون لحظه یه چیزی رو حس کردی که من حس کردم.رها کتاب را محکمتر به سینه اش فشرد. قلبش زیر جلد کتاب میکوبید. برای اولین بار از آن عصر بارانی تا حالا، لبخند زد و گفت:-حس کردم که از این به بعد، هر وقت تقویم گوشیم نوشت &quot;احتمال بارش&quot;، دلم میخواهد بدوم سمت اون کافه یا سمت هر پیاده‌رویی که تو ایستاده‌ای.مَهدار خندید، این بار بلندتر، رهاتر:-من که چتر ندارم. ولی اگر قول بدهی از پشت شیشه نگام کنی، من قول میدهم زیر هر بارونی که آمد، برای تو بایستم و دست تکان بدهم.رها کتاب را سرجایش گذاشت. از کنار مَهدار رد شد، به سمت در خروجی. در آستانهٔ در برگشت و گفت:-فردا هوا ابریه. ساعت پنج. کافهٔ همیشگی. شاید بارون آمد.و بیرون رفت. مَهدار همانجا بین قفسه‌های شعر ایستاد، دستش را بی‌اختیار مثل آن روز زیر باران خیالی گرفت و با خودش زمزمه کرد:ماندن دارد. واقعاً که دارد.آن شب، لبخند از صورت رها پاک نمی‌شد. و مَهدار، برای اولین بار بعد از سالها، چتر کهنه‌ای را که مادربزرگش به او داده بود، از ته کمد بیرون کشید. نه برای خودش؛ برای اینکه اگر فردا رها پشت شیشه نبود و خواست تا پیاده‌رو بیاید، شانه‌هایش خیس نماند.پایان😊پی نوشت ۰ : در برخی نگاه‌های عرفانی به سیر درونی انسان، هفت مرحله برای تحول او گفته‌اند: بودن، خواستن، شدن، داشتن، ماندن، رفتن و رها کردن.«ماندن» در این میان لحظه‌ای ظریف است؛ جایی که چیزی پس از پایانِ ظاهری‌اش همچنان در جان انسان ادامه پیدا می‌کند. وقتی واقعه‌ای تمام شده اما اثرش هنوز در دل باقی است.در این داستان، باران می‌رود؛ اما تماشا باقی می‌ماند. نگاه باقی می‌ماند. احساسی که میان رها و مَهدار شکل می‌گیرد درست در همین نقطه اتفاق می‌افتد: جایی که بعد از رفتن باران، چیزی هنوز «می‌ماند».شاید به همین دلیل است که مَهدار می‌گوید:«ماندن دارد، نه؟»پی نوشت 1: این داستان به درخواست من از سارا خانوم حیدریان برای ساختن اسطوره از اسم من نوشته شده. دمشون گرم. آخه خیلی اسطوره های قشنگی مینویسن و من از مهربونیشون حسن استفاده رو کردم ولی خب این داستان عاشقانه بود. قدم بعدی اسطوره ست انشاالله :))پی نوشت 2: مثل اسبی زحمتکش دارم سفرنامه مینویسم. تا هفته ی دیگه انشاالله اونم میذارم.پی نوشت 3: چقدر این داستان شبیه داستان رمانم، یک عاشقانه ی سریع و آتشین بود ولی خب به نظر خودمپی نوشت ۴: و من پیر شدم برای انتشار این پست 😁جذاب تر و قشنگ تر. قلم خانوم حیدریان حرف نداره!</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 11:14:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگران سید نیستین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-u6akgcwt8tkp</link>
                <description>سلام دوستان ویرگولی عزیزم ، چطورین عشقولیا؟نمیگین با خودتون سید کجاست؟ چرا کم کار شده؟فقط به عشق شما ، به خاطر شما رفتم سفر تا براتون سفرنامه ی باحال بنویسم. الانم تو فرودگاهم با قطار برگردم مشهد ... خیلی زودتر رفتم دیگه گفتم از وضعیت استفاده کنم!عراقیا اومده بودن میگفتن این بلیط مشهد رو چند خریدی میگفتم فلان قدر میگفتن الواویلا، التو پاچمون کردن 😂پی نوشت: عراقیا چ گ و اینارو می‌گنپی نوشت ۲: برسم مشهد دست به کار میشم یک سفرنامه قشنگ مینویسم براتونپی نوشت ۳: این اسبه پشتش به شماست ولی یه نیم نگاهی انداخت به من و گفت به رفقای ویرگولیت سلام برسون!از طرف بچه های کلاب چمنپی نوشت ۴: تهه شارژ گوشیمو گفتم فدای این پست کنم . قربون همه ی رفقای ناب ویرگولیایشدیبیدیشپی نوشت ۵: الان شش تا متخصص زبان آلمانی پیدا میشن میگن درستش اینه. اون نیست :))پی نوشت ۶: بارون میاد و بیرون رعد و برق میزنه همه ش. ساکنین میگن چند ساله اینطور بارون نیامده. میدونم که من برم خشک میشه باز.  حالا خواهیم دید چه می‌شود:)سید ۲۷اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 19:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به پسرم سید چنگیز</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-hgnapacfzwhk</link>
                <description>سلام پسرم. مادرت فدایت شود. چرا خودم فدایت نشدم؟ هنوز به دنیا نیامده چه توقع ها داری. خب عزیزم من قبلا جان هایم را خرج مادرت و خواهرت سانتافه جان کرده ام. این ها را برایت مینویسم تا اگر در آینده ، متاسفانه ، به دنیا آمده بودی بدانی که خیلی شانسی به این جهان پا گذاشته ای. ما تمام تلاشمان را کرده ایم که تو پسر نباشی. ولی خب خدا اینطور خواسته. چه کنیم؟می دانم حالا که به دنیا آمده ای و احیانا به جای اینکه تو خیابان مشغول کار باشی رقته باشی مدرسه و دوست هایت اسمت را مسخره کنند. بگیر مثل سگ بزنشان و خونشان را روی زمین بریز. اسمت را چنگیز گذاشتم تا بصورت پیش فرض یک ترسی به دل دیگران بیندازی عزیزم. برایت یک کتاب از خونریزی های چنگیز خان کنار گذاشته ام که بزرگ شدی بخوانی و یاد بگیری.پدرت پسری سوسول و درسخوان بود ولی میخواهم تو را جنگی و خفن بار بیاورم. یک جور که بهت بگویند چنگیز خان و از بردن اسمت لرزه بر اندامشان بیفتد. بر عکس من که بهم میگفتند گوگولی یا مهربان. چه فایده ؟ نون و آب شد برایم؟ حاشا و کلا که خیر. از همان بچگی میفرستمت بروی توی خیابان ها کار کنی و کاسبی یاد بگیری. از هر نوعش. چرا؟ چون خیابان بزرگ ترین مدرسه است. تو بتوانی حقت را بگیری. چهار تا نعره ی پشم ریزان بزنی از چهار تا مهندسی برایت بهتر است.تو را میگذارم وردست خفن ترین آدم های شهر. همان ها که درب هر جایی را در کثری از ثانیه باز میکنند. آنها که همه ازشان حساب میبرند و سوت بلبلی را از صحبت کردن عادی بهتر بلدند. همان سلطان های موتورسوار که بهترین گوشی های روز که الان قیمتش سر به فلک کشیده را از دست دیگران برای رضای خدا میزنند تا آنها به خودشان مغرور نشوند و با تبختر توی خیابان راه نروند.پسرم در زمان پدرت پسر بودن جز هزینه و خسارت چیزی نبود. ولی امیدوارم در زمان تو اوضاع کمی فرق کند. در زمان ما اگر خانه و ماشین و درآمد آنچنانی نداشتی حلوا هم کف دستت نمیگذاشتند چه بسا دخترشان را بدهند. بین خودمان بماند. همین مادرت را با کلی نذر و نیاز ، در دادگاهی دیدم. آمده بود از شوهر چهارمش طلاق بگیرد. من هم تیزبازی درآوردم و مخش را زدم. او هم که دیگر حوصله مهریه گرفتن و پشت در دادگاه ایستادن را نداشت گفت بیا ، بهت میخورد گوگولی باشی. دیگر دنبال آرامشم.خلاصه پسرم حواست باشد. تو در زمانه ی بدی در جامعه ای مردستیز به دنیا آمده ای. من هم اگر درست باهات برخورد نمیکنم و بین تو و سانتافه جان فرق میگذارم بدان که به خاطر عقده هایی ست که دارم و چیزی که از بچگی یاد گرفته ام. چنگیزم. نمی خواهم بگویم بچه ی ناخواسته بودی. ولی امیدوارم خودت فهمیده باشی. راستی ممکن است بخواهی بیشتر در خانه بمانی. خواستم بگویم برایت که دوازده نهایت پانزده سالگی برو و زن خودت را پیدا کن. تا وقتی نرفته ای هم ازت اجاره خانه نمیگیریم. البته اگر دادی چه بهتر. اما دیگر چه میخواهی؟ سانتافه جان شاید سختش باشد تو هم در خانه ی مادرت که من سرخانه اش هستم نفس بکشی. این ها بین خودمان باشد. در مورد تبعیض و این ها بین خودت و خواهرت هم ناراحت نباش. همیشه همین بوده. عادت کن.پسرم وارد جامعه که شدی و با جنس مخالف روبرو شدی حواست باشد که همیشه حرف آخر را مرد باید بزند. هرچه خانوم ها گفتند بگو چشم. البته من اینطور بودم ولی خب اگر مثل صاحب اسمت قلدر و بزن بهادر هم باشی فکر نکنم نتیجه بدی بگیری. چه بسا که خیلی ها از مرد قوی و قلدر خوششان می آید. شنیده ام چنگیز خان هر شهری میرفته یک زن میگرفته و بچه ای پس مینداخته. نضف بیشتر جهان را هم که گرفته بوده. برو پی کارت،  دیگر حرفی باهات ندارم پسر .از طرف پدرت تقدیم به چنگیز نره خرم22اردیبهشت1405</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 12:43:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به دخترم سانتافه سادات</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-hzwejkqn1nzg</link>
                <description> این نامه را امروز یعنی 21 اردیبهشت 1405 برایت مینویسم. تا آن روز که می خوانیش بفهمی که چقدر انتظار بودنت را کشیده ام. تا بدانی که چقدر چشم انتظار آمدنت بوده ام. هم چشم انتظار آمدن تو هم چشم انتظار آمدن مادرت. دورت بگردم دخترک عزیزتر از جانم. فکر بودن تو هر بار لبخند به لب هایم می آورد. فکر تمام نقشه هایی که برایت کشیده ام. برای خودمان دو تا. برای اینکه چه کارها که قرار است بکنیم. چه سفرها که قرار است برویم.تو همین الان هم هستی بابا. خیالت. نورت. روح زیبا و قشنگ. چشم های قشنگت که به مادرت رفته. تو بهترین رفیق منی. من هم قرار است بهترین رفیقت باشم. همانی که تو درد دل هایت را پیشش میکنی. همانی که بهش اعتماد داری و میتوانی باهاش درد دل کنی. همه ی حرف های دلت را بزنی. دخترم تا به حال به ذهنم نرسیده بود برایت نامه بنویسم. دیده بودم بعضی ها برای آینده شان نامه می نویسند ولی نمی دانم چرا نتوانسته بودم دست به قلم شم. نمی دانستم بعد مدت ها که آمدی و این نامه را خواندیم چقدر جذاب است.دیروز گنجشک نامه ای آورده بود برایم. از گذشته ی کسی برای آینده ش که امروز بود. صاحب نامه را میشناختم. برای همسرش نوشته بود. همسری که قرار بود بیاید. و حال آمده بود. قرار بود با هم بنشینند بخوانند و کیف کنند. ما هم یک روز مینشینیم توی حیاط و با هم میخوانیم این نامه را. من ، تو و مامانی. تو امید بابایی عزیزم. قند عسل منی. این ها را دارم الان برایت می نویسم تا بدانی چقدر دوستت داشته ام و خواهم داشت. الان رفته ام دندانم را جراحی کرده ام و آمده ام خانه. تو اگر بودی به استقبالم می آمدی و بغلم میکردی و کلی بوسم میکردی تا لبریز از انرژی بشم و تمام دردهای دنیا را فراموش کنم.این نوشته را به دعوتِ گنجشک نوشتم قند عسلم تا بماند به یادگار.از طرف عاشق ترین بابایی دنیاتقدیمی به دختر نازم&quot;بیستویک.اردیبهشت.هزاروچهارصدوپنج&quot;</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 16:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;کافه سوسایتی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-xmjmhem0y3t4</link>
                <description>اسم فیلم رو شنیده بودم. فیلم حال و هوای جالبی داشت پسرکی برای کار پیش یکی از فامیل هایشان که خر بزرگی برای خودش در هالیوود بود آمده بود و از منشی این فامیلشان خوشش آمد ولی دخترک توی رابطه با کسی بود. یک پیچش داستانی جالب داشت. فیلم مرا یاد فیلم گتسبی بزرگ انداخت تا حدودی. جالب بود و نشان میداد دنیا چه می تواند بی رحم باشد و عشق ها و عاشق شدن ها ممکن است به سرانجامی نرسد ولی هیچ وقت هم از ذهن آدم پاک نمیشوند.بازیگر نقش پسر فیلم ، بازیگر نقش اصلی فیلم نتورک که در مورد فیس بوک بود هست. پسر بانمکی است ولی همچینم ازش خوشم نمیاد. الان این ها را که دارم برایتان مینویسم روز چهارم سال 1405 است و روز بیست و دوم جنگ و بی نتی ولی خب این ها را دارم می نویسم و روی هم تلنبار میکنم تا ویرگول که وصل شد پست هایم را برایتان بگذارم.پی نوشت 1: این معرفی روی کامپیوتر بود. فعلا پستش کنم بعد، ویرایش میزنم از تو کانال بله م پی نوشت اضافه میکنم.  پی نوشت ۲: هر روز پیاده که تا مترو میام. فاصله ی بین چهارراه دکترا و تقی آباد جولانگاه موتورهاست! اصلا همه جا حلال است برای موتورها و هیچ آداب و ترتیبی نمیجویند و هرجا دلشان میخواد می‌روند. چراغ قرمز برای دیگران است و اصلا جانشان در می آید انگار اگر پشت چراغ قرمز بایستند 😢 اصلا فکر کنم موتور را ساختند برای همین تخلف ها . بفرمایید سیب بخورید 🍏@mahdarnameپی نوشت ۳: باز فصل توت رسید. میوه ای که خاصیتش خیلی زیاده و میگن با شیر مادر برابری میکنه ارزش غذاییش و این حرفا. ولی من آدم توت دوست و توت خوری نیستم. مشهد هم شهر توته. فقط درخت توت کاشتن. یعنی تو هر خیابونی میری انقدر توت رو زمین ریخته مثل این زمین های مین گذاری شده ست.اگر بخوای کف کفشت چسبناک نشه باید هی ازینور به اونور بپری. ولی خب فایده نداره چون آخرش گیر یک سری ازین مین ها میفتی. سال پیش عموم دعوتمون کرد باغشون برای مراسم پر فیض توت خوری. صبحونه هم دادن بهمون. توت هم دادن و دوغ هم دادن تا بشوره ببره.ظهرشم ناهار آبگوشت. میگن بهشت همینطوره. خیلی مراسم خوبی بود خداروشکر ،خدا خیرشان بدهد 😏😊 خلاصه گفتم بدونین چجور توتی رو دوس دارم 😁@mahdarnameپی نوشت ۴: سلام صبحتون بخیر گلای تو خونه 💐  یک ضرب المثل جدید یاد گرفتم که هر وقت میخوام کسی رو قضاوت کنم این ضرب المثل میاد به ذهنم ، ضرب المثل امروز چیه؟ (تا کفش کسی رو پات نکردی نمیتونی قضاوتش کنی!)واقعا اگر کسی ناراحته، اگر کسی گرفتاره ، تو خودشه ، نمیتونه بخنده من چه میفهمم که تو چه شرایطیه؟ حتی اگر من تو شرایط سخت دارم میخندم و تو سر خودم نمیزنم دیگری چه میدونه من تو چه شرایطیم؟ شاید ردی دادم ، شاید این مکانیزم بدنم برای رفع گرفتاریه و رد شدن ازشه! یک چیزی نوشته بودم جایی و یکی اومد گفت تعجب میکنم چطور تونستی تو این شرایط طنز بنویسی. گفتم من وقتی فشار رومه به طنز پناه میبرم و براش متنیم رو فرستادم که تو سخت ترین روزای زندگیم نوشته بودم. متن رو خوند و گفت مردم از خنده،  باورم نمیشه چطور تو اون شرایط همچین چیزی نوشتی🙈😄گفتم ما اینیم دیگه...@mahdarnameپی نوشت ۵: آواره ام بین روبیکا ، بله , ایتا و ویرگول . انگار نه انگار قبل از این نابسامانی اینترنتی دنبال کم کردن مدت حضورم توی تلگرام و فضای مجازی بودم. حالا ولی بیشتر از همیشه اینجام و تو گروه های مختلف میچرخم چون کرگدنی تنها درین روزگار عجیب !@mahdarnameپی نوشت ۶: رفتم یک سرچی تو غذاهای سنتی رشت زدم و به این غذا برخورد کردم: گل در چمنیکی از غذاهای متفاوت و خلاقانه گیلانی که شاید نامش کمتر شنیده شده باشد، گل در چمن است. این غذا شباهت زیادی به املت دارد اما با افزودن مواد جدید، طعم و شکلی خاص پیدا می‌کند.در تهیه این غذا، ابتدا لوبیا سبز را می‌پزند و سپس آن را خرد کرده و با تخم‌مرغ و پوره‌ی گوجه‌فرنگی ترکیب می‌کنند. سیر، که جزء جدایی‌ناپذیر غذاهای گیلانی است، به همراه کمی زعفران به این ترکیب اضافه می‌شود تا عطر و طعم بی‌نظیری به غذا ببخشد. همه مواد در تابه تفت داده می‌شوند تا کاملاً مخلوط و پخته شوند. نتیجه کار، غذایی لطیف و رنگارنگ است که عطر آن فضا را پر می‌کند و طعمش هر کسی را به وجد می‌آورد. گل در چمن انتخابی عالی برای وعده صبحانه یا شام سبک است.تو غذاهاشون که اکثرا بادمجون هست. سیر هست. و خب میرم که چند تا از غذاهای محلیشون رو که به روحیم میخوره رو امتحان کنم. :) ولی خب غذاهاشون با توجه به شرایط آب و هوایی و اقلیمشون هست , که جذابه به نظرم. :)@mahdarnameسید بنی هاشمی: سلام صبحتون بخیر گلای تو خونه 💐میخوام برم رشت یه غذای جدید به غذاهاشون اضافه کنم اسمشم بذارم قربونت برم! ☺️ اصلا اسم این غذا خودش تراپیه. آدم هم سفارش میده میگه یک پرس قربونت برم میخواستم. کلی انرژی بین دو نفر رد و بدل میشه😍باز طرف مقابل میپرسه قربونت برم؟ باز این میگه آره عزیزم، قربونت برم ، وای خدای من چه عشقولانه ☺️❤️حالا چی تو این غذا هست؟ قطعا تخم مرغ داره، قطعا سیر باید داشته باشه، قطعا بادمجون هم داره. حیف سخته وگرنه یکم شله هم بهش اضافه میکردم، ماهی دوس ندارم وگرنه یک ماهی زنده هم وسطش مینداختم ، ولی خب خدارو چه دیدی 😁دارم میرم حرم ، به یادتون هستم و دعا میکنم براتون که عاقبت به خیر بشید و به خواسته هاتون برسید انشاالله ❤️ من هر چی دعا میکنم اشتراکی دعا میکنم ، خدا بزرگه ، محدودیت نذاشته که.. بفرمایید سیب 🍏 @mahdarnameپی نوشت ۸: ببخشید که کپی پیست کردم و حوصله ندارم پاک کنم آدرس کانالم رو و صبح بخیری که به بچه های ‌کانال میگم. روال کار اینه که صبح بخیر میگم به دوستان و بعد یه چیزی مینویسم. مراقب قشنگیاتون باشین خوشگلا ! یا علی ۱۹اردیبهشت ۱۴۰۵سید مهدار بنی هاشمی میکنم بهش.</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 16:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغوشت .. (شعر سپید)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-rg22evzzase0</link>
                <description>آغوشت که پرواز می‌کند در آسمان و لبخندت به دنبال آندر هوایی که گرمایشهمه از توست کلماتی که پیاده می روند در خیابان یک &quot;دوستت&quot;و یک &quot;دارم&quot; به دنبال آنتا به مقصد برسند به گوش های بی نوای منکه کز کرده اند در ساحل خاکستری غمی ژرفپاهایشان را روی هم انداخته اندو به موج های رخوت و افسردگی چشم دوخته اند و به بوسه ای که موج آن را به دامان ساحل می‌کشاندو می‌نشاندش بر گونه امگر میگیرم از درون بوسه ای با طعم میوه های استواییچشم هایم بسته استچون درِ بندِ قاتلان زنجیره ایمی اندیشد به آنچه دیددر پشت پنجره ی رویابیداری را نمی تابدرویا او را ربوده است و او همین را می‌خواهد فرار با یک آدم ربا .. #سید_مهدار_بنی_هاشمی@mahdarname</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 12:34:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;سن ادلاین&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-qxxghgwjn0ft</link>
                <description>#معرفی_فیلم#سن_ادلایناین فیلم یک فیلم سورئال بود. سورئال یک کلمه ی فرانسوی به معنای فرای واقعیت هست. فیلم در مورد دختری به نام ادلاین است که صاعقه ای به او برخورد می‌کند و در بدنش اتفاقاتی میفتد و گویی جادو شده باشد سنش دیگر تغییر نمی‌کند.می‌ماند در همان سنی که بوده. مثل این ومپایرها که عمر ابدی پیدا می‌کنن. فیلم خوش ساخت است، ادلاین صدای قشنگ و ملیح و جادویی ای دارد و آدم دلش میرود‌.این ادلاین خانوم هم برای اینکه گیر ازمایشگران و محققین نیفتد تا موش ازمایشگاهی شان نشود تا ببینند راز جوانیش چیست مدام تغییر هویت می‌دهد و فرار می‌کند. هی عاشق می‌شود ولی پای آن عشق نمی‌تواند بماند. دوسش داشتم. متفاوت بود و پیشنهادش میکنم ... نمره ی من به این فیلم ۸ هست‌.پی نوشت ۱: خب دیگه تبلیغ کانال بله م رو نمیکنم‌. یادمه میگفتم تلگرام کانال دارم خیل عظیمی دنبال ادرسش بودن. ولی چون فعال نبود نمی‌دادم ادرسش رو ، اما اینجا که فعاله ادرسش ر‌و میذارم خیلی استقبال نمیشه. البته چند نفری اومدن. البته آخه روزمرگی های من به چه درد شما میخوره؟ والا ... :)پی نوشت ۲: خب بلیط هام رو هم گرفتم.مشهد - رشترشت - مشهدپیش به سوی مستقل شدن تو سفر رفتن و تنهایی سفر کردن. این دومین سفری هست که دارم تنها میرم و امیدوارم خیلی خوش بگذره و یک سفرنامه ی توپ از توش بنویسم و عکسای خوب بگیرم و براتون بذارم ! دعا کنید برام ... ❤️پی نوشت ۳: بعضیا فکر میکنن من اسنپ زیاد سوار میشم. ولی خب حقیقتش اینه که من در طول یک شبانه روز از تمام لوازم حمل و نقل عمومی جز دوچرخه استفاده میکنم. اتوبوس سوار میشم. مترو سوار میشم. میانگین روزی شش هزار قدم پیاده روی میکنم. اسنپ یا تپسی هم جایی که لازم باشه سوار میشم ... یه تایمی خیلی موقعیت پیش می‌آمد اسنپ نوشت بنویسم. ولی چند وقته چشم خوردم ، داستان جالبی پیش نمیادپی نوشت ۴: سلام صبحتون بخیر گلای تو خونه 💐چیزی به ذهنم نمیاد. هتلم رو دیروز گرفتم. نمیدونم چرا هر بار میخوام برم سفر ، قبلش ذهنم شروع میکنه خیال بافی. هی نفوس بد میزنه. اصلا آدم راحت گیری نیستم.راستش فکر که میکنم حس میکنم یک کوه استرس بودم ، دست و پا درآوردم. ولی خب ظاهرو میبینن ملت میگن: سلام خدای آرامش. 😂 که از درون وی خبر دارد؟ تنها خدای ارحم الراحمین.توی دعواها من صبرم و سکوت. مشت هایم را در افکارم زده ام، فحش هایم را .. نه اهل فحش نیستم خداروشکر. منتظر بودینا! ولی خب تهش که چه؟ الله وکیلی هیچ. ولی خب دست خودم نیست.خیلی ها که فهمیدن تنهای تنها میخوام سفر کنم میگن بهم دیوونه ای؟ شمال میخوای بری تنهایی؟بدون ماشین؟ خب شما بگین ،من تنها چه کنم؟ به امید روزی که کسی شاید برسد از راه، بنشینم خانه و بزنم بوق؟ که چه ؟گاهی فوقش را تصور میکنم و میگم هر چه بادا باد. اگر آنچه میخواستم نشد ، خب به درک. ولی همیشه توکل میکنم به خدا. و می‌نشینم توی کشتی الهی. ناخدای کشتی راه را بلد است!@mahdarnameپی نوشت ۵: خب من میخوام برم رشت، میخوام برم دریا ، چطوری تنها برم؟ وسایلم رو کجا بزارم ؟ هی خدا ... خودت راهو آدمش رو بذار جلو پام که یاریم کنه !پی نوشت ۶: خب امروز رفتم دندونپزشکی و یکم غر زدم به دکتر. دکتر گفت باید زود زود نوبت بذاره برات و اگر پستت رسید نوبت یکی دیگه رو کنسل میکنم میدم به تو و خر کرد منو. یکم دندونام رو تراش کاری کرد یک دندون کنارش هم کمی پوسیده بود درست کرد و قالب گیری کرد.یک چیز خمیرطور رو کرد تو دندونم و فشار داد و بعد خودش رفت و این مسئولیت خطیر رو به خانوم پرستار حوری سیما سپرد و من هی از پایین به بالا نگاه میکردم و پلک میزدم. پری چه زیبایی تو. اونم با pov پایین به بالا. اونم مثل الهه ی زیبایی از بالا به پایین نگام میکرد و پلک میزد 🥺خلاصه چند دقیقه ای بدین منوال گذشت و من استغفرالله گویان هی فتبارک الله احسن الخالقین گفتم.امروز خیلی قلدر بودم ولی یادم رفت به دکتر بگم وقتی دهن من تا بناگوش ، دو متر بازه هی با این و اون حرف نزن داداش. خسته میشه آدم خب. ولی یکی از خوبی های دکتر اینه که حرف میزنه باهام ، توضیح می‌ده و گفت باید یک جراحی ریز هم بکنم تا روکش خوب سوار شه. بعدم گفت از الان برو برای دو جلسه بعد وقت بگیر.منم رفتم جای حاجی وقت بده. گفت برای یک خرداد خوبه وقت بدم؟ گفتم چرا دوست دارین دیگه پامو اینجا نذارم؟ دکتر اینطور گفته و بهمان... خلاصه قلدر بازی درآوردم یکم و دو تا نوبت گرفتم ازش. یکی برای هفته دیگه ، یکی برای دو خرداد. واقعا گاهی اوقات باید آدم قلدر باشه .. حالا نه اینکه بی ادب باشه . ولی برای گرفتن حقت باید واستی و محکم باشی!@mahdarnameپی نوشت ۷: خب اینا روزمره های منه که میذارم تو کانالم، گفتم تو پی نوشتای پستم بذارمشون.یا علیسید مهدار بنی هاشمی۱۵اردیبهشت۱۴۰۵</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 09:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;به همین سادگی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kpgkn03lxnl5</link>
                <description>#معرفی_فیلم#به_همین_سادگی فیلم در مورد زندگی یک زن خانه دار بود. با همه دردسرها و دغدغه هاش. تنهایی هاش. درک نشدن هاش. انتظار کشیدن هاش. چالش هاش. فکرهایی که تو سرش پرسه میزنن. سر و کله زدن هاش با بچه هایش، واقعا کار سختی ست خانه داری. مادر بودن. مدیریت خانه. چقدر صدای تیک تاک ساعت توی فیلم پر رنگ بود. انتظار برای شوهری که تلفنش را درست جواب نمی‌دهد و دیروقت از راه می‌رسد. توجه نمی‌کند.  بی محلی می‌کند. فیلم جالبی بود. کارگردان رضا میرکریمی ست، کارگردان معروفی ست. فیلم تفریحی نبود. عمق داشت،  آدم را به فکر فرو می‌برد. فیلم فیلم کمی نیست و توی جشنواره های فیلم داخلی و خارجی هم جوایز فراوان برده. فیلم مثل اسمش خیلی ساده بود مثلا ولی خب همین یک روز ساده ی این زن پر از پیچیدگی بود. ۱۴۰۵‌.۰۲.۱۱@mahdarnameپی نوشت : این را تو کانال بله م گذاشته بودم ولی خب پست ویرگولی بدون پی نوشت فایده نداره. پی نوشت ۲: روز معلم رو بخواین بهن تبریک بگین چی میگین؟ یا بخواین کادو بدین چی می دین؟ پی نوشت ۳: اینم از عیدی بخشی از شاگردان شائولین عزیزم 😍:سلام داییروزتون مبارکبه مناسبت روز معلم براتون نهال کاشتیم تا هر وقت کسی زیر سایش میشینه شما ثواب ببریدپی نوشت ۴: روز معلم مبارک 💐این روز رو تبریک میگم به هر کسی که به من چیزی آموخت،  به دوستی که به من معرفت آموخت،  به دشمنی که به من صبوری و مبارزه آموخت. به بی ادبی که به من ادب آموخت.  به آب که به من انعطاف و روان بودن و گذشتن آموخت. به ماه و خورشید و فلک که هر کدام به نوبه ی خود به من چیزی آموختند.  پی نوشت ۵: مامانم صبحی ، یهو وقتی داشتم میرفتم شرکت روز معلم رو بهم تبریک گفتن. گفتم کو کادوش؟ گفتن یه جوراب بهت میدم.. منم یه زمانی معلم بودم‌. زبان انگلیسی درس میدادم. یادش بخیر .. معلمی خیلی کار شیکیه، با کلاسه  ولی خب خیلیم کار سختیه.. الان دیگه فقط تخصصی رو شاگردای شائولینم کار میکنم:)پی نوشت ۶: این اتساین مهدارنامه رو توی بله سرچ کنید کانال من میاد. @mahdarnameپی نوشت ۷: مخلص همه ی ویرگولیای عزیز ❤سید مهدار بنی هاشمی ۱۳اردیبهشت۱۴۰۵</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 08:10:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی پیمانکار پولدار چراغ قوه میدزدد</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%82%D9%88%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D8%AF-wjnokdfj6nhr</link>
                <description>دو روز پیش تو شرکت ، مسئول آی‌تی داشت دوربین هارو چک میکرد و دنبال یک یارویی می‌گشت که چراغ قوه ی حراست شرکت رو که روی ماشین همین برادر انفورماتیک گذاشته بوده تا با نور خورشید شارژ بشه بر میداره، تا دم در شرکت میاد ، پشیمون میشه، می‌ذاره تو جیبش و میره.چند نفر امدن فیلم هارو تماشا کردن. میشناختنش. یکی از پیپانکارا بوده. خیلی حرکتش ضایع بود. تو که با این شرکت داری کار میکنی نباید یکم با خودت فکر کنی؟ حالا طرف جا هم گذاشته باشه. خلاصه حاجی حراست ‌که جنوبیم هست آمد و گفت بهش برسونین که اگر تا فردا ظهر آوردی که آوردی، نیاوردی به هم تابت میدم. دیروزم طرف پس آورده و مهندسی که باهاش سر وکار داشته گفته بهش خجالت نکشیدی؟ خیلی با خشانت هم بهش گفته و گفته برو معذرت خواهی کن.خلاصه حرکت عجیبی بود. آدم به کی میتونه اعتماد کنه این روزا .. 🥺 تو حرفای بچه های شرکت معلوم شد بنده خدا پولدارم هست و ماشین شاسی بلند داره! ولی از یک چراغ قوه که رو ماشین یکی بود نگذشته بود :/پی نوشت: میبینم که کامنت ها دارن برمیگردن 😁پی نوشت ۲: از برکات قطعی تلگرام این بود که کانالم رو تو بله راه انداختم و هر روز روزنوشت های بامزه میذارم، دیروزم عیدی دادم به اعضای کانالم. کسایی که برای عید غدیر عیدی میخوان تو کانالم عضو شن.آدرس کانالhttps://ble.ir/mahdarname@mahdarname</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 09:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;پنجه آهنی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C-my6rjgvd1rnm</link>
                <description> سلام علیکم. بازم من و معرفی فیلم . البته این فیلم را مدت ها قبل باید معرفی میکردم ولی هی نشده بود. فیلم، خیلی فیلم جالبی بود. یک فیلم درام ورزشی زندگی نامه ای. در مورد خانواده ی وان اریک بود که پدر کشتی کج کار بود و چهار پسر داشت و همه ی آنها را به این حرفه سوق می داد . فیلمبرداری فیلم خیلی خاص بود. و داستانش هم همینطور و آدم را به فکر وا میداشت. پدر خانواده فرزندانش را به سمت آرزوهای خودش هل می داد.یعنی گرفتن مقام جهانی کشتی کج. از همین ها که جایزه اش یک کمربند ورزشی ست. این آقای وان اریک فامیلش چیز دیگری بود و فامیلش را تغییر داده بود و اول فیلم با این جمله شروع میشد که یکی از پسرها به دختری که عاشقش شده بود میگفت من همیشه از نفرین وان اریک ها می ترسم. و من نشسته بودم ببینم این نفرین چیست؟ و کم کم معلوم شد. خیلی فیلم عجیبی بود. مهیج بود با فیلمبرداری خیلی خاص. بر اساس واقعیت بود و میشد درس روانشناختی هم ازش گرفت. درس تربیت فرزند.یک زمانی من کشتی کج می دیدم و میگفتم چقدر وحشتناک می زنند هم را و بعد یکی گفت فیلم بازی میکنند و درین فیلم دیدم این بازیگری، هم قدرت بدنی وحشتناک بالا می خواهد و چقدر آسیب دیدگی ممکن است در حین این نمایش ها اتفاق بیفتد. یک جورایی مثل بدلکاریست. نمره ی من به فیلم 8 از 10 ، و خب اینترنت قطع است که ببینم نمره ی آی ام دی بی اش چند است. و ویرگول در حال بروزرسانی است و نمیشود این نوشته را پست کرد. هی قدر ندانستیم ویرگول را و هی گیر دادیم بهش که باگ دارد و در این جنگ جدید وقتی خراب بود دیدیدم که چقدر نیازمندش بودیم. بیخود ناشکری کردیم.پی نوشت: راستی این پایین آدرس کانال بله م رو براتون میزارم. روزمره نوشت هام رو میذارم توش. کانال فعال و خوبیه ، دوس داشتین عضو شین :«مهدارنامه»🆔 شناسه:https://ble.ir/mahdarname</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 17:22:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا نمیفهمم پستم چرا منتشر نشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF-bymnmqfeiiqa</link>
                <description>یک پست معرفی فیلم نوشتم و رفت که ویرگول خان تایید کند تا منتشر شود .. ولی ای دل غافل،  رفت برای سال دیگر تا مگر تایید شود ، آمدم اعتراض بنویسم که زد  جوابتان را ایمیل می‌دهیم. ولی کدام ایمیل ؟ مگر باز می‌شود.. این پست را هم فقط میگذارم تا ببینم پست من کجا رفت؟ میدانم جرمم چیست از ویرگول یک خطی تعریف کرده بودم ... داستان عروس تعریفی را که می‌دانید </description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 12:24:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه ی اسنپ فود من</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D9%81%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86-kgiyolqbeffq</link>
                <description>سلام دوستان، مینویسم پس هستم... میخواستم یه سلام و عرض ادبی خدمت دوستانی که تو گروه بله ی کارما خانوم نیستن داشته باشم ، ویرگول خونه دوم منه برای همین دلم برای همه تون تنگ شده. از آقای آجودانی گرفته تا کل کاربران گل ویرگول ‌.. حالتون چطوره؟ خمار نت بین المللین؟ میدونم گلای من. سخته ولی ترک اعتیاد سخته دیگه. البته خیلی ها کار و زندگیشون لنگ شده. حق میدم ، کاش میگفتن کسایی که زندگیشون لنگ نت بین الملله برن سیم سفید بگیرن‌ .. کاش خب تلگرام که قطع بود من رفتم و کانال بله م رو که همون اوایل تاسیس بله ساخته بودم احیا گردم و توش روز نوشته میزارم. عکس زینب کوچولو میزارم و هستن بچه های ویرگول اونجا. خداروشکر خوبه ... از کانال تلگرامم با عضو کمتر ، فید بک های بیشتری میگیره. اگر خواستین  عضو شین این لینکشه: https://ble.ir/mahdarnameخب حالا بریم یکی از اتفاقاتی که اخیرا برام افتاده رو بخونیم‌. فیدبک نمیتونین بدین و من جونم به فیدبک بنده ولی خب برای روشن نگه داشتن چراغ ویرگول سعی میکنم فعالیت کنم ، این شما و این هم اولین تجربه استفاده من از اسنپ فود: دیشب با اسنپ فود برای اولین بار ی ساندویچی که خیلیا توصیه کرده بودن رو برای خودم سفارش دادم، ساندویچ اومد و بابام هی پرسید چیه و این حرفا، کلی هم وعده دادن که نگران نباش من و مامانت لب نمی‌زنیم بهش. منم که شبا شام سبک میخورم با خیال راحت یک سومش رو خوردم بقیه ش رو گذاشتم تو یخچال! بعد بابام اومدن میگن اون ساندویچت رو خوردم ، اشکال که نداره؟ 😂 فکر کردم یک سومش رو خوردن، سراسیمه رفتم در یخچال رو باز کردم دیدم کلشو خوردن 🙈بعد کلی غر زدم به مامانم این چه وضعشه .. بابام اومدن گفتن ببین پسر جان اینو یادت باشه من خیلی دوست دارم مال زن و بچه م رو بخورم 😂😂 دیشب یه درس بزرگ گرفتم ، به هیچکس نمیشه اعتماد کرد دیگه ... 😱😢😂</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 18:52:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق اسنپم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE%D9%85-jtjfkvabs6x5</link>
                <description>عاشق اسنپماین آپدیت جدیداش وقتی اسنپ میگیریشروع میکنه به پیغام دادن کهدرخواست شمارو به ۱۰، ۲۰، ۳۰ ، ۴۰ ، ۵۰. ۶۰ ۷۰. ۸۰ ، ۹۰ ، ۱۰۰ راننده نزدیکتان فرستادیم .. مام چشم انتظار که یکی قبول کنه ! بعد کلی وقت یکی قبول میکنه. چشامون قلبی میشه که بالاخره یکی مارو خواست، درخواست مارو پذیرفت همینطور ذوق زده ایم که ناگهان راننده ی جای خالی کنسل میکنه سفر رو. تمام رویاهامون و شکست های زندگیمون میاد جلو چشامون. تمام جواب رد شنیدنا. تمام نمره های کمی که تو امتحان گرفتیم. همه بدبختی‌های عالم خلاصه ش . ولی این پایان ماجرا نیست چون اسنپ شروع میکنه به فرستادن درخواستمون برای هزار تا راننده ی دیگه. مام ته دلمون میخوایم انتقام بگیریم و این کینه رو سر یکی دیگه پیاده کنیم ولی خب حواسمون باس جمع باشه که کارما در کمینه و دست از پا خطا کنیم با جفت پا میاد تو حلقمون... حالا برای شما نیامده برای من اومده ، هی ی ی 😭😂</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 10:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول باز شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%87-rmmurxh7r1wj</link>
                <description>خب این یک پست آزمایشی هست ... آنقدری که از بسته‌ بودن ویرگول ناراحت بودم از بسته بودن نت بین الملل ناناعت نبودم :( :/ هم اومدم دیدم ۴ تا فالوئر ازم کم شده گفتم حتما باز شده که ملت شروع به لف لف کردن ... خب ببینیم پست میشه؟ </description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 14:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>