<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید مهدار بنی هاشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdarname</link>
        <description>نویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1477673/avatar/BRDGyA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید مهدار بنی هاشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdarname</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جیگر طلا .. عشق من</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%AC%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-xgfpoex7ljze</link>
                <description>اینم یک عکس داقه داق از جیگر طلا. زینب کوچولو جون که میدونم محبوبیتش بیشتر از خودمه تو ویرگول واسه همین عکسشو گذاشتم زوق کنین 😍هیچ هرف خاث دیگه ای ندارم. دارم گیف میکنم از قلت املایی نوشتن 😅 مرثی گوگول جان که این راهو باز گردی برام :)دایی بودن هم عالمی داره. زینب کوچولو شاگرد چدید شائولینمه، واقعا میخوام حسابی تحویلش بگیرم :) این بچه های قرن جدید معلوم نیست چطوری باشن!امشب میگن میخواد بزنه ترامپت ! چه میدونم والا خیلی بش فکر نمی‌کنم. اون بهم فکر میکنه. گفته هر وقت آماده بودی یه تک بزن شروع کنم. بهش گفتم بزار بعد عید. تا ببینیم چی میشه @پی نوشت ۱: ۳ تا صلوات با و عجل فرجهم هم بفرستید برای سلامتی و تعجیل آقا امام زمان و هم اینکه عشقم چشم نخوره یه وقت ، سالم و سلامت بمونه 😊 میسی ا</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 21:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف خاصی نیست ..</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jsdw6uvfaktv</link>
                <description>شلام ، شطورین؟ چه خبرا ؟ ... خیلی ویرگول سر نمیزنم جدیدا. قبلا بیشتر ویرگول میامدم. حالمو خوب میکرد چون. چرا دروغ بگم؟ ولی این روزا هیشکی حالش خوب نیست و اینجام که جای برونریزی حال بد و این چیزاس. مملکت بدجور به هم ریخته. امریکام زرنگ شده. من چند سال پیش میگفتم که من اگر مشاور امریکا بودم همین کاری که الان سرمون داره میاد رو بهش مشاوره میدادم. جنگ داخلی. مردم پر کینه شدن. پر غم. من که آدم سیاسی نیستم. ولی خب وقتی سیل میاد همه رو با خودش میبره.تو لیستم برای نوشتن چند تا معرفی فیلم داشتم، اسنپ نوشت داشتم،  ولی بیخیالش شدم. گفتم یکم درد دل کنم بهتره. یه مراسم تولد میخواستن بگیرن رفقا میفتاد روز چهلم اتفاقات دی. تبدیلش کردن به دورهمی. رفتیم و چایی خوردیم. یکی هم ساز آورده بود گفتن ساز بزن. ساز زد و یکی دو نفر شعرای میهنی خوندن. از خون جوانان وطن لاله دمیده هم خوندن. رئیس جلسه در مورد نظرمون در مورد جنگ پرسید. و هر کسی یه جوابی داد. ولی همه موافق بودن که جنگ غریب الوقوعه. خلاصه گفتیم بیایم یه وصیت بکنیم اینجا که شاید فردایی نباشیم.پستامو ارث میزارم برای فالوئرام. نفری دو تا میرسه بهتون فکر کنم. اگر من دیگه نبودم یه روزی. یادم کنین کافیه. اصرار نمیکنم گریه کنین برام. ولی خب کردین هم حال خودتون خوب میشه. با اون دوستم که چند بار ازش نوشته بودم و نالیده بودم هم یه بار دیگه به چالش خوردیم. این وقتی میاد تو گروه تلگرام. خیلی شیر میشه. چه بسا سگ. ولی  وقتی میبینیم همو خیلی پیشی و ملوسه. یه بحثی شد و یکی فحش زشت داد. منم گفتم فضای مجازی افراد رو جرات مند میکنه که هر چی به دهنشون میرسه بگن. منظورم با این بنده خدا نبود. ولی این چون خودش هعمینطوریه به خودش گرفت و اومده توهین کرد بهم. به قول معروف فحش رو بندازی صاحابش ورش میداره.بچه شیرینیه. با هم بیرونم زیاد رفتیم و رفیقیم ولی جلوی اون همه ادم حرفش زشت بود. خلاصه هی خود خوری کردم تا اینکه با یکی رفتم بیرون و حرف زدیم و درد دل کردم و گفت ببخشش. شما خیلی دوستای خوبی هستین. چکاریه.  منم فکر کردم و رفتم دوباره خوندم حرفشو دیدم میشه تخفیف داد بهش. بعدم رفتنیه ، دو روز دیگه میره خارج .. فعلا آشتی باشیم و خاطرات خوب بسازیم تا خاطرات بد رو بشوره ببره.پی نوشت : اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 2: حرف خاصی ندارم. تو خود پست گفتم دیگه.پی نوشت 3: خاتون رو تموم کردم. عجب سریال خوبی بود. اگر ندیدین آب دستتون هست بزارین زمین برین ببینین. تو نرم افزار روبیکا مجانی میتونین ببینین. از حجم اینترنتتون استفاده میشه فقط.پی نوشت 4: سریال پوست شیر رو هم شروع کردم. اشکمو در آورد تو همون قسمت اول ولی داره کم کم پیچیده میشه و جالبه. وقتی تمومش کردم میگم ببینین یا نه.پی نوشت 5: هر کی دلش برای من تنگ شه و حالم رو بپرسه گلی از گل های بهشته. از گل های بهشت باشید دوستان.پی نوشت 6: دست اندازم که رفت. دیگه این دنیا به درد نمیخوره.پی نوشت 7: عکس پیدا نکردم ، نمیدونستم چی بزارم به حال و هوای این پست میخوره؟ پیشنهاد بدین .. یه چیزی میزارم.پی نوشت 8: این فالوئرهامم هی 488 میشه، یکی لفت میده. یا اینکه یه نفر هست که هی فالو میکنه آنفالو میکنه. دوست عزیز. دلخوشی این روزای من همین شماهایین. با اعصابم بازی نکنین ...مرسی ... اه ه ه ه :)))1اسفند1404</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 15:12:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل+معرفی فیلم &quot; صفحه ی اول&quot; اثری از بیلی وایلدر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%B1-c0oraydceaow</link>
                <description>سلام رفقا. حالتون چطوره؟ چه خبرا؟ فضانورد چطوره؟ کهکشان جدید کشف نکردید؟ کانی چطوره؟ چه خبرا؟ خیلی دارم خصوصی احوالپرسی میکنم؟اوهوم .. راست میگین. چه وضعشه؟ باشه .. بقیه دوستان چطورن؟  اولش میخوام درد دل کنم بعدش اگر حسش بود معرفی فیلم مینویسم. دیشب خوابم نبرد. یعنی کافیه یه فکری بیاد تو ذهنم تا اینکه بچسبه مثل کنه و نذاره بخوابم. ساعت یک شبم بارون زد و حس خوبی بود. بعد رفتم ببینم تو تلگرام کسی پیام گذاشته برام؟ شاید کسی منتظرمه ولی اونجام خبری نبود. قبلا پیش اومده بود برم تلگرام و ببینم یکی پیام گذاشته برام و جواب داده بودم آنلاین بوده باشه و یک درد دلی بر بدن زده باشیم. خلاصه مثل چی خوابم نبرد و هی شکمم قار و قور کرد. حوصله مم نمیامد برم نون گرم کنم یه چی درست حسابی بخورم. هی میرفتم خرما برمیداشتم میخوردم. حالا مشکل از کجا بود؟ ازینکه رفته بودم یه کافی شاپ جدید و یک سفارشی داده بودم که توش شیر داشت. کلا با شیر مشکل دارم. یعنی دهنمو سرویس میکنه. باید سه طلاقه ش کنم و سمت خودش و فک و فامیلش نرم دیگه. خلاصه تا صبح بیدار بودم تقریبا. نماز خوندم و با استرس برای ساعت 6.5 کوک کردم ساعتمو چون ساعت 7.5 با پسرداییم قرار داشتم که بریم املت بخوریم. هر هفته این برنامه رو داریم. ساعت هفت شد و اومدم حاضر شم که پیامک اومد برام که قرار امروز کنسله من نمیتونم بیام. منم چند تا فحش نیمچه آب نکشیده دادم بهش و گفتم خودم میرم کافه سید هاشمی املت میزنم. داشتم میمردم از خواب همچنان. ولی یه صبحونه ی مشتی میتونست اجیرم کنه.رفتم کافه سید هاشمی و یک لیموناد گرفتم و املت مخصوص که با گوجه بود و کره. ولی خب چرا درس عبرت برام نمیشه که اول صبح ادم باید چیز گرم بخوره معده ش گرم شه. بعد هر کوفتی خواست بخوره؟ منم لیموناد رو باز کردم و یکم خوردم و معده م شروع به قار و قور کرد. املت رو شروع کردم باز بدتر از قبل شد. گفتم به پسره که داداش چایی بیار برام. چایی اورد و چای نبات زدم یکم و بهتر شدم یکم. خلاصه رفتم شرکت و قسمت آخر خاتون رو دیدم. عجب سریالی بود. یک پست جدا در باره ش مینویسم. خاتونم خاتون جان ... هی ی ی ی. عاشق شدم. هی . ای بابا. خلاصه یکم کار کردم و به پسر داییم زنگ زدم که چه خبر؟ گفت که قرار داشتم اونم کنسل شده کاش میامدم املت. حالا از قضا نوبت من بود حساب کنم امروز. خلاصه تو دلم گفتم حقت بود تحفه. حالا سخن کوتاه کنم و بریم سراغ فیلم فرانت پیج یا صفحه ی اول از جناب بیلی وایلدر که یکی از عشقای فراستیه.فیلم خیلی جالب بود. در مورد یک روزنامه بود که میخواست خبر اعدام یک قاتل رو کار کنه. بعد مقاله نویس اصلی روزنامه اومد و گفت من یک زن خوشگل که پیانیسته و پولداره و اینا پیدا کردم و میخوام استعفا بدم و باهاش برم به یه شهر دیگه. این رئیس روزنامه هم که خیلی متعصب بود و میخواست این خبر صفحه اول چاپ کنه و رو این مقاله نویسش حساب میکرد میگفت نه من نمیذارم. بیا این خبر رو کار کن بعد برو. خلاصه طنز داستان باحال بود و کشمکش هاشم خیلی جالب بود. فیلم پدر مادر داری بود. ریتمش تند بود. طنز داشت. کشش داشت. بانمک بود. من بهش نمره 8.5 مبدم از 10. نمره ی IMDBش هم فکر کنم بالا باشه.پی نوشت 0: فیلم کلاسیکه دوستان ، فحش من ندین. ولی خب ارزش وقت گذاشتن رو داره برعکس خیلی از فیلمای حالایی که فقط آدم عمرش رو به آتیش میکشه با دیدنشون.پی نوشت1: چند تا اسنپ نوشت دیگه هم دارم. بعدا مینویسم براتون.پی نوشت2: فردا زینب بانو. دختر خواهر بزرگم با مامانش اینا میاد مشهد. زینب کوچولو دختر خواهر کوچیکمه. ببینیم چی میشه.پی نوشت 3: تو پست قبلیم پی نوشت کم نوشتم تو دلم موند حرفام. من پست رو یک درصد برای مخاطب مینویسم. یک درصدم برای خودمه دیگه. هر چه میخواهد دل تنگم باید بگم.پی نوشت 4: الان نگاه میکنم میبینم ساعت 10:22 شده قبلش یکم میوه و اینا خورده بودم واسه همین نرفتم شام بخورم. برم .. بیام. حالا انگار چت دارم میکنم... یاه یاه یاه .. ببخشید هاااار هاااار هاااارپی نوشت 5: امروز جلسه 199م بود که میرم باشگاه. امسال یه سری اتفاقات افتاد که باشگاه تعطیل شد یا خودم حسش رو نداشتم نرفتم. ولی بزودی دویست تایی میشم و یک جشن کوچیک میگیرم برای خودم و البته شیرینیشو به هم باشگاهی هام و مربی هم میدم.پی نوشت 6: عکس املت صبح رو گذاشته بودم کانالم زده بودم صبحانه مشتی بعد از یک شب سخت میچسبه یکی گفته بود اینکه مشتی نیست؟ گفتم خب برای من که هر روز نون کره پنیر میخورم مشتی محسوب میشه دیگه : )پی نوشت 6.5: اگر غلط املایی یا نگارشی داره متن به بزرگی خودتون ببخشید. سریع نوشتم پست کردم. حوصله ی دوباره خوندن و اصلاح کردنش رو نداشتم.پی نوشت 7: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.20 بهمن 1404</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 22:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;داستان کارآگاه&quot; اثری از ویلیام وایلر</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%B1-zkyi31bhzbip</link>
                <description>سلام دوستان. حالتون چطوره؟ خب دیگه فکر کنم وقتش رسیده که یک پست جدید از سید بخونین. حالا پست جدید در مورد چیه؟ در مورد پیچ پیچیه؟  نخیرم ... این پست در مورد فیلم جذاب و دوست داشتنی &quot;داستان کاراگاه&quot; هست. و یکی ازون فیلمایی هست که فراستی جان معرفی کرده. من اسم ایشان رو میارم تا بدونین که آدم باسوادیه و میفهمه فیلم یعنی چی. هر خزعبلی رو به عنوان فیلم قبول نداره.واقعا این فیلم یکی ازون فیلمایی بود که حسابی کیف کردم و چهارچشمی ، چسبیده به صندلی دیدمش. داستان در مورد یک کاراگاه بود. یک کاراگاه خشن. تو یک دفتر کاراگاهی. شایدم ژاندارمری. فضای فیلم خیلی جالب و پرهیاهو بود. هی مجرم میاوردن و رسیدگی میشد به کارشون. ریتم فیلم تند بود. شخصیت های مختلفی تو فیلم بود. شخصیت اصلی اما یک کاراگاه کاردرست بود که با یک مظنون پدرکشتگی داشت. وکیل مظنون آمده بود و میگفت این کاراگاه با موکل من پدرکشتگی داره. اولش فکر میکردم شایعه درست کردن برای یارو ولی کم کم دیدم نه، اقای کاراگاه هم وحشیه هم بی رحمه. خیلی داستان جالب بود و کیف کردم.فیلم خیلی خوبی بود و دیگه بیشتر ازش نمیگم تا لوس نشه. امیدوارم از دیدنش لذت ببرید و برای منم دعا کنید و بگید خدا خیرت بده سید. چه فیلم خوبی معرفی کردی. البته فیلم کلاسیکه و به درد شیفتگان سینما میخوره بیشتر. به همه پیشنهاد نمیکنم. ولی خب فیلم فیلمنامه ی درست و حسابی داره و کارگردانیشم خوبه با وجود اینکه در یک لوکیشن محدود همه ی اتفاقات میفتن.نمره من به فیلم 8 از 10پی نوشت1 : جای خونمون یک کافی شاپ جدید باز شده که خیلی اتفاقی با یکی از بچه های دوران دبیرستانم قرار گذاشتیم و رفتم اونجا. هم جاش خیلی شیک و خوب بود هم سفارشی که دادم توپ بود هم پرسنلش محترم و خوب بودن. تازه باز شده ها، ولی حسابی شلوغ بود.پی نوشت2: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 3: پی نوشتم نمیاد. چشمم زدن.پی نوشت 4: آخ یادم رفت از خاتون جانم بگم. تازه بعد این همه سال نشستم و دارم سریال خاتون رو میبینم. چقدر خوش ساخته این سریال. و بازیگراشم که عالین. مخصوصا نگار جواهریان که 12بهمن1404</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 14:47:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت عذاب وجدان</title>
                <link>https://virgool.io/Snappnevesht/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86-qcr1kmujttmx</link>
                <description>تپسی گرفته بودم. فامیل بنده خدا از آن فامیل ها بود که جان میداد سر صحبت را باز کنم و بپرسم که از کجا آمده ، شان نزولش را بپرسم. ولی خب از آن روز که یکی پیدا شد در ویرگول و بیخ گلویم را گرفت و از اقوام طرف درآمده بود دیگر دست و دلم نمیرود که فامیل کسی را بگویم. برای همین مجبورم فامیلی از خودم ساخته و آن را بگویم. مثلا فامیل طرف جمعی بود. و پرسیدم چه شده که فامیلتان جمعی شده؟ دسته جمعی کار میکردید؟ تیم ورک مثلا؟ پدربزرگتان این ها اهل جمع بودند یا چه؟ گفت بله ما اهل جمع هستیم.گفتم یعنی چه؟ همچین جایی به این اسم داریم مگر؟ گفت بله. فلان جاست و آب خوبی هم دارد. بنازم این کشور را که روستاهایش همه جور اسمی دارند. همین ها را دارم مینویسم یاد شهر صحنه افتادم که رفته بودیم و عکس صحنه دار گرفته بودیم.  بعد هم تلفنش زنگ زد و شروع کرد با لهجه ی غلیظ صحبت کردن. فکر کنم گاهی میامد اینجا کار میکرد و میرفت. یا آمده بودند اینجا مقیم شده بودند. ماشینش پژو بود فکر کنم یا سمند. اگر سمند بود سفید بود اگر پژو بود خاکستری بود. این دو تا ماشین در ذهنم می چرخند. یکی ازین ها بود. اینترنت ضعیف بود و نرم افزار نشان درست کار نمیکرد. نقشه را می دیدم که جلویش بود و خانومِ نشان-همان خانومی که در نرم افزار حرف میزند- آدرس میداد. ولی نمی دانم چرا حس می کردم بنده خدا دهاتی ست و بلد نیست مسیر ها را و من بهتر می توانم راهنمایی اش کنم. فکر میکردم. دفعه اولش است دارد با تپسی کار میکند. یک همچین حسی بهش داشتم. نمی دانم. چرا!؟مثلا خانوم نشان یا نشان خانوم میگفت مستقیم بروید. میگفتم به راننده که آقا همین راه را مستقیم برو. میگفت به چپ بپیچید. میگفتم به چپ باید بپیچید. نمی دانم چرا همچین کاری میکردم؟ با خودم چه فکر کرده بودم؟ طرف عقب مانده ی ذهنی نبود که. خلاصه به مقصد رسیدم و پیاده شدم و آقای عذاب وجدان آمد به سراغم که این چه کاری بود میکردی مرد حسابی؟ ولی خب آدم است دیگر. گاهی هم خود شاخ پنداری می اید سراغش. ولی خب هر بار این خاطره به ذهنم می آید خنده ی ریزی میکنم ازین کاری که کرده بودم. البته خنده ای که از گریه میتواند غم انگیز تر باشد.پی نوشت 1: خب این هم از پستی که معرفی فیلم نبود. ولی خب کسانی که فکر میکنن معرفی فیلم ها فقط معرفی فیلم هست اشتباه میکنن. چون بخش مهمی از پست توی پی نوشت ها هست.پی نوشت 2: چون نمیخوام مدت زمان مطالعه ی پست بیشتر از یک دقیقه بشه خیلی چیزی نمیگم دیگه.پی نوشت 3: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 17:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه پست متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-xvot81tzmwbw</link>
                <description>این پست از هیچ چیز خاصی قرار نیست حرف بزنه. فقط یه سری واگویه های درونیه که داره اینجا تخلیه میشه. و به علت باگ های فراوان سایت معظم له ، حضرت ویرگول. با تعداد کلمات بسیار کم پایان می‌پذیرد.-حالتون چطوره؟-شخمی تخیلی ( چیزی که انتظار دارم جواب بدین)-دماغتون چاقه؟-با این وضع اقتصادی شکممون وراومده فقط ، بری بری گرفتیم ( چیزی که به نظر می‌رسه)-از پستای من راضی بودین؟-بمیری ایشاالله ، همه دارن بی نتی میکشن ، تو فرت و فرت پست معرفی فیلم میذاری ، هم اگر دستمون می‌رسید بهت از انتشاراتای ویرگول اویزونت میکردیم🙈</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 18:06:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سریال 11.22.63</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-112263-ttz0qdvoru5x</link>
                <description>از قضا درین ایام نبود اینترنت به سراغ یک سری مینی سریال هایی که داشتم رفتم و چند تایی را روی گوشی ام ریختم. این سریال داستان پر کشش و سورئالی داشت و بازیگر نقش اولش را هم چون معروف بود و دوست داشتم. نشستم پایش و زود تمامش کردم. این اعداد بر میگردد به تاریخ ترور جان اف کندی. مرد جوان معلم انگلیسی است. و یکی از شاگردهایش که مردی پیر است داستانی را می نویسد برایش که از شبی شروع میشود که زندگی اش تغییر میکند.توی داستان نوشته که زندگی من از شب هالوین سال 1960 دگرگون شد. پدرم به خانه آمد و مادرم و خواهر و برادرم را کشت ولی من را نه. معلم اول فکر میکند این داستان تخیلی ست ولی بعد میفهمد واقعیت داشته و به مغازه مرد می رود. در کمدی توی مغازه اش باز است و یک سر میرود داخل کمد و ناگهان می افتد در یک زمان دیگر. به عبارتی آن کمد لانه ی خرگوش است. یا به عبارتی پلی بین گذشته و آینده است. او به سال 1960 پرت میشود. باز برمیگردد به همان نقطه و به زمان حال می آید. از پیرمرد میپرسد قضیه ی کمد چیست؟ او هم می گوید که داستان ازین قرار است و من بارها رفته ام به گذشته تا گذشته را تغییر بدهم و جلوی ترور رئیس جمهور کندی را بگیرم اما نتوانستم. ولی تو برو و این کار را بکن.داستان خوبی دارد فیلم، کشش داستان عالی ست. ریتمش خیلی مناسب و خوب است. 8 قسمت هم بیشتر نیست. داستان هم که سورئال است. و یک پایان خوب دارد. پیشنهاد میکنم ببینید.پی نوشت 1: خب میبینم که کامنت گذاشتن ویرگول هم آزاد شد. به به. کامنت فراوان بزارید برام :) ولی واقعا همینکه همه جا بسته بود ولی ویرگول باز بود خیلی جالب بود. دسشون درد نکنه. از دستی نوشتم دسشون. میخواستم یکم لوندی کنم.پی نوشت 2: دو ماهه رفیقم هی میگه یه روز صبح صبحونه بریم بیرون. این هفته هر روز گفتش که بریم. خلاصه امروز قرار شد بریم دیشب گفت بزار اینترنت وصل شه، ببینیم قیمتای فلان جا چطوره بریم اونجا. خیلی اخلاقاش لوس و بچه گانه س برای همین باهاش کل کل نمیکنم. میگه باشه. خوبه. هر چی تو بگی.ولی خب تو دلم مونده بود دیگه. صبح خودم رفتم همونجایی که قرار گذاشتیم دیشب بریم و کنسلش کرد. کافه سید هاشمی. روبروی بانک خون هست جاش. سه طبقه ست و یک بار جمعه ساعت 9 رفتیم با همین دوستم یک ساعت تو صف بودیم. این کافه مغازه ش قبلا جای دیگه بود و اولین بار که رفتم جاش ، کارگراش نیامده بودن و گفت بهم میتونی بیای کمک؟ منم گفتم آره و رفتم هی تخم مرغ شکستم و نیمرو درست کردم. مشتری هاشم وحشتناک زیاد بودن اون روز. مثلا یکی اومد سفارش شصت پرس نیمرو داد. از اداره ای جایی اومده بود. ولی خب حالا جاش رو عوض کرده و واقعا متنوعه منوش. من یک چیزی سفارش دادم که هم یک سس مخصوص داشت هم سوسیس داشت هم نیمرو داشت هم سیب زمینی. دیگه گاهی آدم باید خودش رو تحویل بگیره. با خودم گفتم انسان موجودی تنهاست. البته موضوعیت این صبحونه حرف زدن با دوستم بود. ولی خب چون هی کنسل شده بود دغدغه شده بود برام دیگه.از قشنگی های کافه سید هاشمیپی نوشت 3: دارن قطره قطره نت رو وصل میکنن. پیش بینی هوای گوگل هم باز شده خداروشکر. هر چی سرچ میکردم سایت پیش بینی هوای ایرانی که باز بشه داشتیم مگه؟ همه ش com. بود برای همین باز نمیشد. چقدر سرد شده هوا. زمستون واقعی.پی نوشت 4: بعد کلی تعطیلی بالاخره رفتم باشگاه. دلم تنگ شده بود دیگه. رفتم دمبلا را بغل کردم. چند تا از دستگاه ها رو بغل کردم. با رفقا یکم خوش و بش کردم.پی نوشت 4.5: دوستای گلم چطورن ؟ خوبین قناریا ؟ قدر همو بیشتر بدونیم. دوریم. ولی خب همین نوشته ها و همین کلمات پیوند عمیقی بینمون برقرار کرده.پی نوشت 5: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 16:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب &quot;هفت عادت مردمان موثر&quot; از استفان کاوی</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-wpgz7utmws2w</link>
                <description>کتاب نمیدانم از کجا به دستم رسیده. خودم خریده ام؟ از دست دوم فروشی خریده ام؟ چون تاریخش مال سال 1386 است. ولی خب کاملا نو بود و حواشی اش مهم نیست. مهم این است که در کتابخانه ام بود و تصمیم گرفتم بخوانمش. کتاب انگیزشی و برنامه ریزی طور است. نثر کتاب آنطور که من دوست داشتم روان نبود و کمی ثقیل بود برای همین با سرعت کم پیش می رفت و دیدم در کنارش کتاب های دیگری را هم شروع کنم بد نیست. داستان کوتاهی ، رمانی .. چیزی. نمی خواهم خیلی تخصصی در مورد کتاب صحبت کنم. چون اهلش نیستم خیلی.تنها از چیزهایی که برایم داشت و ازش فهمیدم میگویم برایتان. یک چیزی که خوشم آمد ازش این بود که در مورد بانک عاطفی آدم پیش دیگران صحبت میکرد. میگفت فلان کارها را اگر بکنید حساب عاطفیتان پیش دیگران پر می شود. مثلا خوب گوش بدهیدشان. وسط حرفشان نپرید. قضاوت نکنید و اینطور چیزها. سریع نسخه نپیچید. درک کنید طرف مقابل رو و نویسنده از تجربیات شخصیش میگفت و یا مثالی هم میزد. چیز جالب دیگری که کتاب داشت از صفحه ی اولش آغاز میشد. نقاشی پیرزنی بود که میپرسید در تصویر چه میبینید. خب در نگاه اول آدم یک پیرزن کریه المنظر رو میدید. بعد از یکی دو صفحه میگفت بروید صفحه ی 55 ، همان نقاشی بود. میگفت حالا ده ثانیه به نقاشی نگاه کنید و بگویید چه میبینید. بیشتر که نگاه کردم دیدم در دل آن نقشی دختری زیباروی جای دارد.نویسنده گفت دیدید که دختری زیباروی هم در تصویر وجود داشت؟ خیلی وقت ها آدم ها دید متفاوتی از شرایط دارند. برای همین سریع کسی که مخالف شما هست را قضاوت نکنید و فحش ندهید بهش. حرف هم را بشنوید،هم را درک کنید و سعی کنید به راه حلی مشترک برسید. حرف های خوب دیگری هم داشت ولی خب همین هایش توی ذهنم پررنگ شده و به یاد مانده. کتاب بدی نبود. و بعضی دوستان ویرگول هم گفته بودن که خیلی ازش استفاده کردن و عالی بوده. ولی خب اگر یک پلو مرغ جلوی افراد مختلف بگذارند هر کسی به اندازه ای ازش استفاده میکند. مثلا من فقط ته دیگش را میخورم چون مرغ دوست نیستم. یکی سینه اش را میخورد. یکی رانش را میخورد. یکی هم همه ش را به انضمام استخوان هایش را میخورد.برای من این کتاب همان دو نکته ای را داشت که برایتان گفتم و البته صحبت هایی که درباره ی روابط برد-برد گفته بود، که آنها هم خوب بودند.پی نوشت 1: امروز میخواستم برم باشگاه. خیلی فاصله افتاده هی. چند روز که اتحادیه بسته بودش. الانم که به خاطر شلوغیا. امروزم که به خاطر برف نرفتم. ماشین که ندارم گفتم سخته ماشین گیر آوردن. ولی خداروشکر چه برفی اومد. اصلا انتظارش رو نداشتم. از دیشب شروع شد الانم ده سانت نشسته. زمینا گرم بود فکر نمیکردم بشینه. ولی برای بار هزارم بهم ثابت شد که مشهد مناسبتی برف و بارون میاد. پنجشنبه شهادت امام موسی کاظم شروع شد. شنبه هم مبعث پیامبر صل الله علیه و آله تموم میشه.پی نوشت 2: یک سریال شش قسمتی تموم کردم. اسمش night manager  بود. سریال خوش ساخت و خوبی بود. پشیمون نیستم از دیدنش.پی نوشت 3: به طور جدی خوندن کتاب شهدای اورازان نوشته ی سید خانوم ویرگول و پدرشون رو شروع کردم. قلم و روایتش که حرف نداره. ولی خب نیرویی عظیم تر پشت این کتاب هست که بی دلیل چشمامو اشکی میکنه و تحت تاثیرم قرار میده. سر همین داستان اول کتاب که در مورد شهید گمنام روستای اورازان بود کلی گریه کردم داستان خیلی جالبی داشت. حالا سر معرفی کتابش بیشتر توضیح میدم. همینجا از سید خانوم تشکر ویژه میکنم که این کتاب رو برام فرستادن.پی نوشت 4: اهل برف بازی نیستم ولی برای درست کردن آدم برفی و عکس گرفتن ازش شاید دست به عمل شدم.پی نوشت 5: یک سریال دیگه شروع کردم که در مورد یک حفره ی زمانیه. و زرف از طریق یک کمد میره تو سال 1960 و میخواد جلوی ترور کندی رو بگیره تا شاید دنیا جای بهتری بشه. ایده ش جالبه. تمومش کردم معرفیش میکنم براتون.پی نوشت 6: حالا به کدوم انتشاراتی اضافه ش کنم که سریع قبول کنه .پی نوشت 7: چون این چند روزه زیاد پست گذاشتم لینکاشون رو این زیر میزارم اگر دوس داشتین به اونام سر بزنین. سپاس..معرفی کتاب &quot;حکایت دولت و فرزانگی&quot;معرفی فیلم &quot;درسو اوزالا &quot; اثری از آکیرا کروساواخاطرات راننده ی شب-کارپی نوشت 8: یک چیز دیگه که این روزا میبینم. برنامه ی دید در شب هست که مال قدیمه ولی همین ساقی فیلمم. اینم برام ریخته و مصاحبه ی رضا رشیدپور با ادمای مختلفه. قسمت پیشش مصاحبه با اکبر عبدی بود. اینی که الان میخوام ببینم با امیر تتلو هست.پی نوشت 9: بارش برف خیلی خفن شده خداروشکر. و خب یک صلوات برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان علیه السلام بفرستیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 10: باید اون انتشاراتم رو بکنم فیلم دیدن و کتاب خواندن با سید. فعلا حوصله نداشتم تا صبر کنم رئیس انتشارات کتاب ترند بیاد اکسپت کنه پستم رو ، به انتشارات فیلم دیدن با سید اضافه ش کردم </description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 15:21:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot; blue jay&quot;+چالش هفته</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-blue-jay%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-wmdjxb3nhu7m</link>
                <description>نمی دانم چرا انقدر برای معرفی این فیلم ذوق و شوق دارم. سه تا فیلم دیگر را جلوتر اسمشان را برای معرفی نوشته ام. اما لیستم را جابجا کردم و این را گذاشتم اول لیست. کلمه به معنای زاغ کبود است فکر میکنم. و وقتی فیلم را می بینید می فهمید نام یک متل در همان شهری ست که اتفاقات در آن می افتد.داستان اینطور شروع می شود که مردی برای خرید به هایپر مارکتی می رود و در حال خرید است. دختری مه جبین هم در حال خرید است که نگاهش به مرد جلب شده. به فکر فرو میرود و کلی عزمش را جزم میکند تا چیزی بگوید تا اینکه آخر از مرد میپرسد. جیم اندرسون؟ مرد نگاهی بهش می اندازد و گل لبخندش می شکفد و اسم دختر را می گوید. آماندا. حال این ها که هستند؟ رفیق های دوران دبیرستان هستند و بعد از بیست و دو سال هم را دیده اند. دختر ازدواج کرده و برای دیدن خواهرش که حامله است به این شهر آمده.کم کم که پیش می رویم میفهمیم که این ها سخت عاشق و معشوق هم بوده اند و در جریان فیلم کلی خاطره بازی میکنند. فیلم طولانی نیست. هفتاد دقیقه بیشتر نبود به نظرم. واقعا از آن عاشقانه ها بود که از دیدنش کیف کردم. ولی خب عجیب بود که تا بحال اسمش را نشیده بودم. ریتم داستان خیلی خوب بود و نتوانستم لحظه ای رهایش کنم. نت قطع بود برای همین هم نتونستم امتیاز IMDBش رو نگاه کنم. اسم بازیگرهاش رو نگاه کنم. تا حدودی منو یاد فیلم های before sunrise, before sunset, before midnight  انداخت. ولی خب جایگاه خودش رو داشت. دوسش داشتم. اگر عاشقانه بین هستید بهتون پیشنهاد میکنم. کلا هم به هر فیلم بینی پیشنهاد میکنم. دوسش داشتم.پی نوشت 1: حضرت جوجه تیغی منو دعوت به چالشی کردن. که میگه یه روز که من نبودم با اینا یاد من بیفت. من همینجا چند مورد میگم.یه بار که من نبودم هر وقت پی نوشت دیدین یاد من بیفتین.یه بار که من نبودم هر وقت سوار تاکسی شدین یاد من بیفتین.هر وقت فیلم دیدین یاد من بیفتین.هر وقت چیز خنده دار خوندین یا دیدین یاد من بیفتین.هر وقت مشهد اومدین یا یاد امام رضا افتادین یاد من هم بیفتین.پی نوشت 2: البته دوس داشتم بپرسم این سوالو بپرسم که یه بار که من نبودم ، کی یادم میفتین. کسی دوس داشت جواب بده.پی نوشت 3: یک مینی سریال دیدم. شش قسمت بیشتر نبود. جالب بود. شاید معرفیش کردم.پی نوشت 4: تو اتوبوس بنده خدا داشت کتاب کاوه آهنگر میخوند. یکم باهاش صحبت کردم و رو قسمت ضحاک و اینا بود. گفتم حتما به خاطر اوضاع احوال کشور داره اینو میخونه. با هم یکم صحبت کردیم ، یه شکلات هم بهم داد. منم ازین شکلات آب نباتی ریزا تو جیبم داشتم یکی بهش دادم و گفتم میگن خوبی دیگران رو با چیزی هم سنگ یا بیشترش جواب بدین. گفت شکلات چیز خوبیه من همیشه دارم. شکم رو سیر نمیکنه ولی دوستی ایجاد میکنه. بعضی قدیمیا همیشه تو جیبشون شکلات دارن برای دادن به بچه ها. یا هر کی دوس داشتن.پی نوشت 5: به لیست مخاطبین ویرگولیم حضرت آذرخش هم اضافه شدن و یکی دو بار زنگ زدم و یکم صحبت کردیم.پی نوشت 6: کتاب سید خانوم- از معراج شهدا تا اورازان- رو هم شروع کردم. کتاب جذابیه. فکر کنم به زودی تمومش کنم. کتاب هفت عادت مردمان موثر رو هم تموم کردم وبه زودی معرفیش میکنیم.پی نوشت ۶.۵ : دوستانی که میخوان کامنت بشه برای پستاشون گذاشت،  پستشون رو به انتشاراتی اضافه کنن. این رو وقتی پست آقای تیزنا رو خوندم گفتم اضافه کنم به پستم. من این انتشارات  فیلم دیدن با سید رو برای همین ایجاد کردم. پی نوشت 7: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. شب جمعه س ، یک حمد هم بخونید برای رفتگان.</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 18:22:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;درسو اوزالا &quot; اثری از آکیرا کروساوا</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%88-%D8%A7%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DA%A9%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7-b1kuzvxthkco</link>
                <description>خب فیلم از آن فیلم های عمیق و فراستی پسند است و من چون جزء فیلم های پیشنهادی فراستی بود به سراغش رفتم. یعنی یک لیست از کارگردان های محبوب فراستی و فیلم های پیشنهادی از هر کدامشان داشتم و دانلود کردم و بخشی را دیده ام. کروساوا فیلم های خوبی دارد. یعنی من چیزهایی که دیده ام هم جذاب بوده و هم چیزی بهم اضافه کرده و هم از دیدنشان لذت برده ام. یعنی فیلم هایش هم تفریحی ست هم تحلیلی. چون فیلم هایش ، فیلمنامه ی های درست حسابی دارند. چرت و پرت نیستند. ریش قرمزش را دیده ام که فوق العاده بود. هفت سامورایی اش را دیده ام که آن هم حرف نداشت. توی صد فیلم برتر IMDB هم بودند به نظرم.این فیلم در مورد شخصیتی به نام درسو اوزالا بود که از روی کتابی در مورد همین فرد ساخته شده. داستان فیلم اینطور شروع میشود که مردی روس دارد در قبرستانی به دنبال قبر کسی می گردد. از کسی پرس و جو میکند که قبر درسو اوزالا کجاست؟ فرد هم راهنمایی اش میکند. مرد هم میرود جای قبر و داستان فلش بک میخورد به گذشته و آشنایی مرد با درسو اوزالا.مرد یک سرگرد نظامی روس است که چندین سرباز هم همراهش هستند. این ها آمده اند نقاطی را در مرز چین و روسیه شناسایی کنند-تا قبل از دیدن این فیلم نمیدانستم که چین و روسیه مرز مشترک دارند- و در جنگل به هنگام شب صدای خش خش می شنوند و فکر میکنند خرسی چیزی ست اما پیرمردی چینی سر و کله اش پیدا میشود. کنار آتش می نشیند و حرف میزند با جناب سرگرد. از خودش میگوید که سی سال است در جنگل زندگی میکند و از راه شکار امرار معاش میکند. خانواده اش را از دست داده و به نوعی پسر جنگل است. در طول فیلم در جاهای مختلف درسو اوزالا از خودش شگفتی هایی نشان می دهد که همه را متحیر میکند. این مرام و منش و معرفت ناشی از زندگی در جنگل است. با حیوانات صحبت میکند. با درخت. با ابرها.جایی می روند به پناهگاهی ، وقتی می خواهند آنجا را ترک کنند به سربازان می گوید برای مسافران بعدی، هیزم و برنج و چیز دیگری بگزارید تا آنها که به اینجا میرسند چیزی برای خوردن داشته باشند. خیلی آدم جالب و خوبی ست. انسانیت درش موج میزند و حال آدم را درین اوضاع جهان که هر کسی فقط به فکر خودش است خوب میکند. فیلم طولانی ست. ولی اگر فیلم بین حرفه ای هستید دیدن این فیلم به شما توصیه میشود.پی نوشت 1: امروز دیدم خیلی دلم میخواد با کسی صحبت کنم. برای همین به چند نفر از دوستان ویرگولی که شمارشون رو داشتم و خجالت نمیکشیدم بهشون زنگ بزنم ، زنگ زدم و یکم صحبت کردیم و حالم بهتر شد.پی نوشت 2: البته با بچه های ویرگول که حرف زدم یکم از نیازم به معاشرت برآورده شد. باز شب دیدم نیاز دارم حال چند نفر دیگه رو هم بپرسم پس به خواهرام زنگ زدم و استاد باشگاهم.پی نوشت 3: دیشب یک فیلم عاشقانه هم دیدم که خیلی خفن بود ولی اسمش رو نشنیده بودم تا حالا. اونم به زودی-معلوم نیست کی- معرفی میکنم.پی نوشت 4: وقتی اعصابم آروم نیست میرم برای خودم خوراکی میخرم. ظهر رفتم برای خودم لواشک و انوع شکلات خریدم. البته خیلی هم خوبم نیست. چون هر وقت خوراکی های مواد نگه دارنده دار و فست فود میخوردم موهام شوره میدن. ولی خب روزی دو سه تا میخورم. حالم بهتر میشه. فشار فکریم کم میشه.پی نوشت 5: از دوران اوجم تو اسنپ سوار شدن و اسنپ نوشت نویسیم فاصله گرفتم. پیاده روی و اتوبوس سواریم بیشتر شده. مترو هم که از فلسطین تا آخر وکیل آباد بسته ست. چرا؟ اومدن ریل هارو آسیب زدن و یکم شیطنت کردن. انشاالله زودتر همه چیز روبراه بشه.پی نوشت 6: با فروشنده ی سوپری جای محل کارمون رفیق شدم. بگین سر چی؟ آدم خوش مشربی بود. منم وقتی طرف اینطوریه. جوک براش تعریف میکنم. دیگه یه مدت بود هر روز میرفتم براش یه جوک توپ تعریف میکردم. البته بعضی وقتا چند تا میگفتم واسه همین بعد یه مدت جوکام تموم شدن دیگه. ولی جوک جدید گیرم میاد میرم یه سر بهش میزنم جوکه رو تعریف میکنم براش. آخه اینم شد تفریح؟ J))پی نوشت 7: کاش یه اتاق سه در چهار یا یکم بزرگ تر و یک تلویزیون و چند تا رفیق پایه و فیلم بین داشتم. بعد میشستیم با هم فیلمای برتر دنیارو میدیدم و بعدش با هم در موردشون صحبت میکردیم. البته جلسه نقد فیلم میشناسم ولی خب روزی که برگزار میشد کار داشتم.پی نوشت 8: چرا زود به زود پست میزارم؟ خب یک دلیلش داشتن وقت آزاد زیاد هست به خاطر فیلترینگ. دو اینکه خسته میشم همه ش بخوام فیلم و سریال ببینم یا کتاب بخونم. یکم ارزش افزوده داشته باشم خوبه. البته معرفی این فیلم رو یک ماهی هست تو نوبته برای نوشتن. الان قسمت شد بشینم بنویسمش.پی نوشت 9: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 10: خیلی دوستتون دارم. مواظب خودتون باشین.</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 21:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم مینیون های 1–کوین و باب و استورات</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-1%E2%80%93%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AA-hruqpoq5v7oi</link>
                <description>البته عنوان نوشته شاید محدود به یک فیلم باشد ولی این معرفی فیلم مربوط به تمام قسمت های مینیون ها و انیمیشن های من نفرت انگیز است که من در اقدامی جوگیرانه هر 6 تایشان را دانلود کردم و دیدم و کیف کردم. ولی خب جذابیت این انیمیشن ها بیشتر به شخصیت های جدید به نام مینیون ها هست که توپی شکل و زرد هستند و خیلی با نمکند. در قسمت اول مینیون ها می آید به پیشینه ی این گونه ی جانوری میپردازد و میگوید این ها از زمان دایناسورها وجود داشته اند و عاشق موجودات خبیث و پلید بودند تا آن ها را به رهبری بگیرند.مثلا نشان میدهد که در زمان دایناسورها ، تیرکس را رهبر خود قرار دادند ، بعد شیر را رهبر قرار دادند بعد در زمان آدم ها خون آشام را رهبر قرار دادند و خلاصه در هر دوره ای یکی ازین موجودات خبیث را. این داستان یک نوع فلش بک است برای نشان دادن پیشنه ی مینیون ها و همینطور پیشینه ی شخصیت اصلی فیلم من نفرت انگیز که اسمش را یادم رفته. واقعا تمام قسمت های این انیمیشن ها دیدنی هستند و حس و حال خوبی را به روح آدم پمپاژ میکنند. حالا نمی دانم عکس میتوانم بگذارم برای این نوشته یا نه؟پی نوشت1: نت نبود چقدر زمان کش اومده. چقدر وقت اضافه آدم پیدا میکنه برای کتاب خوندن و فیلم و سریال دیدن.پی نوشت 2: خیلی فیلم دیدم این چند وقته. کی بشینم معرفی بنویسم براشون؟پی نوشت 3: دم ویرگول گرم که بالا میاد و کلا از حیاط دنیای مجازی قطع نشدیم. یکم تعامل میکنیم با رفقا و حالمون بهتر میشه.پی نوشت 4: ببخشید که از اتفاقات این روزا ننوشتم براتونو فیلم معرفی کردم فقط. ولی خب زبان قاصر بود. چی بگه آدم؟پی نوشت 5: 2 تا نعمت که خیلی باید قدرش رو بدونیم . سلامتی . امنیت. انشاالله که همیشه برقرار باشن این دو تا.پی نوشت 6: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 7: رفقا چطورن؟ چه خبرا؟ یکم از خودتون بگین برام.پی نوشت 8: قدر همو بیشتر بدونیم. دنیا دو روزه. کی فکرشو میکرد یهو اینطور بشه؟ و بریم به عصر حجر. با دود به هم پیام بدیم.پی نوشت 9: کلی داشتم دنبال اسم یک مرورگر ایرانی میگشتم که دیروز یکی از همکارا گفته بود و هر چی فکر میکردم یادم نمیامد اسمش رو که یک عکس برای پستم از توش دانلود کنم بزارم. داشتم کتاب میخوندم یهو خوردم به کلمه ی ذره بین. یادم اومد اسم مرورگره ذره بین. سریع سرچ کردم و عکس مورد نظر رو پیدا کردم. اینم از مزایای کتاب خوندن :)22دی1404</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 21:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب &quot;حکایت دولت و فرزانگی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-jpnnhr2vdq18</link>
                <description>چه کتاب خوبی بود این کتاب. کتاب کتاب روانشانسی است. کتاب انگیزشی است. نمیدانم در چه شاخه ای قرارش بدهم. ولی در قالب داستان حرف های خیلی قشنگی میزند. داستان در مورد پسری ست که دنبال پولدار شدن است. از زندگی با درآمد چندرغازی اش خسته شده پس می رود و از عمویش که میلیونر است میپرسد عموجان. چطور می توانم پولدار شوم؟ عمویش هم میگوید بگذار کسی که باعث شد من پولدار شوم را بهت معرفی کنم. معرفی نامه ای برایش مینویسد و میگذارد توی پاکتی و بهش میگوید برو فلان جا. نامه را باز نکنی ها. اگر هم باز کردی خودت را بزن به آن راه که گویی بازش نکردی.او را پیدا کن و بهش این معرفی نامه را بده. نام او میلیونر آنی است. این پسر هم کوله بارش را می اندازد روی شانه و میرود به جستجوی میلیونر آنی. توی راه فضولی اش گل میکند و نامه را باز میکند و میبیند یک برگه ی سفید بیشتر نیست. خلاصه میرود و خانه ی میلیونر آنی را پیدا میکند. خانه ی ویلایی بزرگی دارد. نگهبان دم در میپرسد دنبال چه هستی؟ میگوید دنبال میلیونر آنی میگردم. میپرسد معرفی نامه داری؟ این پسر هم معرفی نامه اش را به نگهبان نشان میدهد و نگهبان راهش میدهد داخل.داستان همینطور پیش میرود. با میلیونر آنی آشنا میشود. و این پیر فرزانه هی درس های جالبی بهش میدهد. مثلا میگوید اهدافت باید مکتوب و با جزئیات باشند و تاریخ هم برایشان مشخص کنی. یاد حرف جیم کری افتادم که برای خودش چکی به مبلغ ده میلیون دلار برای تاریخ فلان نوشته بود و در کشوی میزش گذاشته بود و در همان حوالی تاریخ چکش برای فیلمی قراردادی با همان مبلغ ده میلیون دلار میبندد. کتاب خیلی خلاصه و مفید است. یعنی هر سطرش درسی دارد و به شدت پیشنهاد میشود. این کادو را یکی از دوستانم بهم هدیه داد. که البته خوانده بودش و روی جملات مهمش هم هایلایت کرده بود. خدا خیرش بدهد. من هم برای تولدش یکی از کتاب های شعر گروس عبدالملکیان را برده بودم. نو بود ولی خب سال ها پیش برای خودم خریده بودم و خوانده بودم. دیدم به شعر علاقه دارد همان را بردم. او هم برای هدیه تولدم این کتاب را آورده بود. دمش گرم.پی نوشت 1: نوشتم ، پاک کردم.پی نوشت 2: اگر گذاشتند در آرامش پی نوشتم را بنویسم؟پی نوشت 3: مربوط به پی نوشت یک بود. برای همین پاکش کردم.پی نوشت 4: چقدر پی نوشت پاک کردم. پی نوشت 5: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. شب جمعه ست یک حمد و سوره هم برای شادی دل رفتگان بخونین لطفا.پی نوشت 6: اینم پاک کردم. پی نوشت 7: اگر روزی یک فیلم و چند قسمت سریال ببینم ، چند سال دیگر فیلم ها و سریال هایم تمام می شوند. طمع است دیگر. آدم طمع می کند. یک اشتراک نامحدود اینترنت میگیرد برای حرام نشدنش. هر چه میتواند دانلود میکند. بدون اینکه فکر کند کی میخواهی بنشینی ببینی؟ پی نوشت 8: اینم پاک کردم. :))پی نوشت ۹: اینم وقت بود برای پست گذاشتن؟ هم پست گذاشتم اینترنتا قطع شدن 🥲18 دی 1404</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 20:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;زوتوپیا 2&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B2%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%A7-2-eljwz843mvss</link>
                <description>هر چی از فیلم بگم کم گفتم. خلاقیتِ فیلم وحشتناک بالاست. جزئیات و ظرافت هاش خیره کننده ست. من که دلم میخواد این متن رو نوشتم بعدش دوباره بشینم ببینمش. ریتم داستان تنده، کشش هم انقدر زیاده که نمیزاره از جات تکون بخوری. بعضی صحنه هاش انقدر جذاب بود که دهنم باز میموند. جدی میگم. همه چیز هم داشتن تو شهرشون. پارتی ها و کنسرتایی که داشتن معرکه بود. غزال که میخوند روی صحنه هوش از سر آدم میپرید. صداش صدای شکیرا بود فکر کنم. داستان فیلم هم طوری نبود که بگم فقط به درد بچه ها میخورد. من که به نظرم اومد بیشتر برای بزرگا بود، به درد بچه ها هم میخورد.یک داستان پلیسی معمایی بود. که خرگوش و روباه سرنخ هایی پیدا میکردن و میرفتن دنبال حقیقت. درسایی که از فیلم گرفتم. یک اینکه آدما باید به تفاوت های هم احترام بزارن. تو یک کار تیمی هم، اتحاد باعث موفقیت میشه. این فیلم منو یاد خیلی داستان های زبان فارسی انداخت. مثلا منطق الطیر یا کلیله و دمنه یا داستان خرگوش و شیر توی مثنوی مولوی که داستان ها در دنیای حیوانات روایت میشن ولی کلی نقد به دنیای انسان ها دارن و پر از درسن . یا از نمونه های خارجیش بخوام براتون بگم کتاب قلعه ی حیوانات که پر از درسه. تو این فیلمم مفهومی مثل جهانخواری مطرح شد، اتفاقی که الان داریم تو جهان میبینیم. که یه عده برای سود بیشتر خودشون جنگ راه میندازن و حق یک عده دیگه رو میخورن و پایمال میکنن. اگر هنوز زوتوپیای 2 رو ندیدی همین الان برو ببینش. تا هم کلی حالت خوب بشه. هم کلی بخندی و ذهنت ریلکس بشه.پی نوشت 0: راستی دوبله ش رو نگاه کردم. خیلی بانمک بود. فامیل ماره رو میگفت دو نیش زاده. لهجه های باحال دوبله کرده بودن خیلی کیف کردم. پی نوشت1: میدونم یه عده فقط برای پی نوشت خوانی میان. قدمتون روی چشم. شما بیاین فقط. :)پی نوشت2: این لواشک پذیرایی ها چقدر خوبن. هم بهداشتی ان. هم تو بسته بندی شکیلن. هم خلاصه حال میده خوردنشون. آدم دلش قنج میره وقتی یکیشون رو میزاره دهنش.پی نوشت3: صبح اسنپ سوار شدم ، پسره 207 داشت. گفت مامانم ازمیریه، دو رگه ام. یک سال استانبول زندگی کرده بود و میکفت وضعشون از ایران خراب تره. ولی فکر کنم چندین سال پیش که دلار قیمتش پایین بود زندگی کرده بود.پی نوشت4: جمعه باشگاه بودم. استاد برنامه جدید داد. یکی دو تا حرکتش سنگین بود. سه روزه پاهام خشک شدن دیگه. البته امروز یکم بیشتر پیاده روی کردم بهتره. حالا فردا باید برم ببینم این حرکاتی که داده چین.پی نوشت5: هر وقت نزدیک شهادت حاج قاسم میشه باز یه کرمی میریزن ، ملت برن شلوغ بازی دریارن خودشونو و دیگرانو به چوخ بدن.پی نوشت 6: گفتم غم تو دارم .. گفتا غمت سر آید.پی نوشت 7: کتاب جدید هم خوندم. میام معرفی میکنم.پی نوشت 8: چقدر فیلم میبینم این روزا.پی نوشت 9: باز زمستون اومد و سایه ی افسردگی نشسته رو شونه هام. از هوای سرد خوشم نمیاد. الان یک جنوبی میاد میگه بهترین فصل سال زمستونه. بله قربونت برم. دورت بگردم. برای شما که زمستوناتون مث بهار ماست، آره خیلی فصل خوبیه.پی نوشت 10: امروز فیلم gorge رو نصفیشو دیدم. خیلی باحال بود تا اینجاش که. داستان دو تا تک تیراندازه که یه جای نا معلوم میزارنشون برای نگهبانی. یکی اینور دره یکی اونور دره. یک زن و مردن. بعد یک رابطه ی خیلی شیرین بینشون برقرار میشه. منم که عاشق فیلمای عاشقانه و اینا دلم قنج میره هی.پی نوشت 11: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 17:52:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم &quot;لولیتا&quot; بدتر بود یا &quot;پیر پسر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-kw9yg5tbes9p</link>
                <description>بالاخره فیلم لولیتا رو دیدم. چه همه مدت بود که میخواستم کتابش رو بخرم-نسخه بدون سانسور چاپ کابل- ولی خب نگرفتم. فیلمش هم آخر با معرفی نسخه ی ساخته شده ش توسط استنلی کوبریک توسط یکی از کاربرای ویرگول پا شدم رفتم دانلود کردم و دیدم. البته نسخه ی بازسازی جدیدش هم گرفتم. فرقی نداشتن با هم. داستان در مورد یک استاد دانشگاه هست که میره یک اتاق از یک خانوم بیوه که دختری به نام لولیتا داره اجاره کنه. زنه که از استاده خوشش میاد. لولیتا هم که هی لوندی میکنه و به استاده گرا میده. خلاصه مرده با مامان لولیتا ازدواج میکنه تا بتونه لولیتا رو بیشتر ببینه.بعد اینکه فیلم رو تموم کردم. که خیلی چیز خاصی هم نداشت. یاد پیرپسر افتادم. با خودش گفتم این بدتر بود یا پیر پسر؟ دیدم پیر پسر به غایت بدتر بود. حالا این مرده پدوفیلی داشت درست. ولی خب شخصیت یارو تو پیرپسر مجموعه ای از فسادهای متنوع بود. هم مشروب خور بود هم معتاد بود هم دختر باز بود و هم بقیه ش رو نمیگم چیا بود که فیلم لوس نشه براتون. این بنده خدا تو لولیتا مبتلا به پدوفیلی بود فقط.خب دیگه چی بگم براتون. حسابی کیف میکنین هر روز پست نمیزارم براتون. J من که کیف نمیکنم. دلم براتون تنگ میشه. بچه هام تو تلگرام کانال زدن. اونجا باشون میحرفم. شاید در حضور کمترم اینجا بی تاثیر نباشه.پی نوشت 1: صلوات رو اول بنویسم پی نوشتم بیاد یکم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 2: پول دستم میاد سریع یا تو نرم افراز میلی به طلا تبدیلش میکنم یا تو صرافی دلار میخرم. هر روز دلار داره هزار تومن گرونتر میشه. واقعا پشکل ماچه الاغ رو مشوندن در مسند چه بسا مردم خودشون بهتر میچرخوندن کشور رو. نمیخوام نفی کنم کسی رو. بالاخره بنده خدا عزبه. سنش زیاده. کار سنگینه. بجا اینکه بشینه تو خونه قران نهج البلاغه ش رو بخونه. خودشو زده به دل دریا. از رفقای دسته گلشم نگم براتون که یکی از یکی بهتر و درخشان تر.پی نوشت 3: هیچ وقت از آدم بی جنبه و دوقطبی چیزی نخواین. ازینایی که یهو عاشقتم عاشقتم میگن. یهو سرتاپاتو قهوه ای میکنن. ادمای مفیدی از توشون درمیاد ولی خب اگر تو دریا میریختنشون هم بد نبود. هااار هااار هااار ..پی نوشت 4: زندگی دیگه به درد نمیخوره. به درک. اینا جمله های معروف مهران مدیریه. سریال جدیدش رو دیدم راستی. شیش ماهه. خیلی باحاله. ولی خب به شاهکارای مهران مدیری نمیرسه. البته هنوز اولشه. کم کم به دل میشینه. از اول کار قرار نیست که معجزه بشه. ولی کارکترا کم کم دارن به دل میشینن. این مشاور تجربیه که خیلی باحاله. میگه من مخزن اسرارتم با من درد دل کن بعد به همه میگه لعنتی. معرکه ست.پی نوشت 5: حالا اون جمله های مهران مدیری رو گفتم اصلا در مورد سریالش نمیخواستم بگم. یهو خودش اومد وسط. میخواستم بگم که چرا دنیا دیگه به درد نمیخوره؟ اگر گفتین؟ واسه اینکه تو ماه آبان 6 بار رفتم کافی شاپ این ماه یک بار. البته جاش قشنگ و باحال بود. خوش گذشت. ولی کلا من عاشق کافه کردی و رستوران گردیم. ولی امان از شلوغ شدن سر آدم. موهامم باید چند روز پیش کوتاه می کردم ولی وقت نکردم. اعصابم نا متوازنه.پی نوشت 6: خب خب خب .. اتو ابزام که برنده هاش رو اعلام کرد و مام طبق معمول چیزی نبردیم. من اولین جایزه ی خوبم رو از دختر مهتاب واسه داوری مسابقه ای که راه انداخته بود گرفتم. دمش گرم. دومیش رو از خمول. اونم برای داوری. خلاصه نویسنده ی همچین جایزه ببری نیستم.پی نوشت 7: داشتم مدارک پرسنلی همکارا رو میدیدم. یهو یکی رو دیدم ، یه خانومی بود. اسمش خیلی قشنگ بود ولی فامیلش دیو خرس الهی بود. البته قطعا تغییراتی کمی در فامیل دادم تا کسی نیاد بگه چرا از فامیل من سو استفاده کردی. بابا سو استفاده کجا بود. فامیلتان جالب بود به چشممان آمد.پی نوشت 8: یکی از بچه ها گفت که بریم فلان باشگاه صخره نوردی. یه پسره هست این سایکل توریسته همه ش تو سفره با دوچرخه. اون اومده از خاطرات سفرهاش میخواد بگه. رفتیم و جا کم بود و خیلی ها ایستاده بودن البته خداروشکر من نشسته بودم. همه کوهنورد و اینطور چیزا مام مستمع آزاد. ازش پرسیدم که یکی از معجزه هایی که تو این سفرهات دیدی رو بگو. یکم فکر کرد گفت همینکه زنده ام معجزه س. فکر کنین سفر با دوچرخه توی کشور غریب. تو برف. تو کوه. با پول کم. خیلی ادم عجیبی بود. اسمش محمد تاجران بود. سایت هم داره. اینستاگرامشم میتونین فالو کنین.یه جا میگفت من عروسک که داشتم همرام بچه ها میدیدن میگفتن بده به ما منم میدادم. رفتم یه عروسک زشت پیدا کردم هم دیدمش گفتم اسمش کاظمه. بعد اونو با خودم میبرم و رفیق تنهاییامه. بعد گفتم این تنهایه خب. یه روز یک عروسک له شده وسط خیابون پیدا کردم و گفتم این میتونه یار کاظم باشه اسمشو گذاشتم فریده. رفتم تعمیرش کردم و تو استوری هام ازینا عکس میزارم که به یه افقی خیره شدن. خیلی دیدار جالبی بود ..پی نوشت 9: فیلم درخت گلابی ، نوشته ی گلی ترقی ، کارگردانی داریوش مهرجویی رو هم دیدم. گلشیفته فراهانی بازی میکنه توش. مثلا تو این فیلم 12 سالشه.ولی عجب بازیگریه ۰۷ دی ۱۴۰۴سولی عجب بازیگریه. اعجوبه ست واقعا.</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 11:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot; سرگیجه&quot; اثری از آلفرد هیچکاک</title>
                <link>https://virgool.io/Watchingmoviewithseyed/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%DA%A9-stxnjklieizc</link>
                <description>خب خب خب .. از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است. ازونجایی که جناب فراستی ازین فیلم خیلی خوشش میاد دوباره فیلم رو دیدم. موسیقی فیلم فوق العاده ست و یک فضای وهم آلود و معمایی رو ایجاد میکنه. بازی ها خوب بود. موضوع جالب بود. ولی چندانم تحفه نبود. یعنی اینکه نقش اصلی تو تعقیب گریز رو پشت بام ها پرید و سرش گیج رفت و افتاد پایین و دستش رو گرفت به لبه ی بام بعد یک پلیسی اومد دستش رو بگیره و این جناب کاراگاه نتونست دستش رو بگیره و اون بنده خدا پرت شد پایین و مرد درست. ولی سوال اینه که کی اومد نجاتش داد؟ کسی اونجا نبود که. چقدر کسی میتونه خودش رو آویزون از لبه پست بوم نگه داره مگه؟بت فراستی با این انتخابش برام شکست. از هیچکاک فیلم های بهتری هم دیدم من. همون فیلم پرنده های هیچکاک مو رو بر تنم سیخ کرد و هنوز هر وقت کلاغ میبینم میترسم و میگم اگر صد تا ازینا به ادم حمله کنن چقدر وحشتناکه. البته یک سری ایرادهارو تو برنامه ی رُس مدعوین جلسه به فراستی و فیلم گرفتن و من دیدم پر بیراه نمیگن. برنامه رُس یک تاک شوی جدید هست که از روی یک تاک شوی خارجی به نامِ رُست به معنای پختن ساخته شده. تو این برنامه هم میخوان رس طرف رو بکشن مثلا. ولی فراستی آخرش قهوه ای کرد همه رو. تا حدودی باهاش موافق بودم. نمیپرستمش. ولی خب شما همین فیلم سرخ پوست رو نگاه کنین. چقدر خوب بود خداییش. بعد مدت ها ازین یک فیلم تعریف کرده بود. واقعا هم خوب بود.ولی تاک شو ها خیلی زیاد شدن دیگه. یکم نفس بکشین خب. منتظرم مصاحبه ی امیرحسین قیاسی با مهران مدیری بیاد رو یوتیوب. خیلی باحال باید باشه به نظرم. خب بالاخره بارون هم آمد. برف هم آمد خداروشکر. نماز بارون هم اثر داره بالاخره. حالا بارور کردن ابرها هم بی تاثیر نیست. ولی خب شش ماه بود که مشهد مرگ هم نیامده بود.پی نوشت 1: بعضی ها قرار بود من سه چهار روز گذشت و پست نذاشتم بیان پیم رو بگیرن ولی خبری نشد و میدونم اگر بمیرم هم هیچکی ککش هم نمیگزه و دلش هم تنگ نمیشه.پی نوشت 2: شب جمعه س یه فاتحه بخونیم برای رفتگارن. یک صلوات هم بفرستیم برای سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان علیه السلام. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 3: شب پنجشنبه هفته پیش رفتم دم باشگاه دیدم بسته س. پرسیدم چی شده؟ گفتن اماکن بسته و گفته فلان اصلاحات رو انجام بدین بعد باز کنین. بعد رفتن پیگیری کنن کارشون رو گفتن ما داریم اسباب کشی میکنیم. برین چند روز دیگه بیاین به فلان آدرس. خب چه کاریه؟ آدم رو نا امید میکنن با یه سری کاراشون. من وسط میدون نیستم تا با این ضعف ها زیاد سر و کار داشته باشم وگرنه منم شاید مث این جماعتی که فحش میدن به نظام میشدم.پی نوشت 4: شب یلدا نزدیکه. ولی چرا همه چیز واسه یلداست؟ یلدا روشن بیا جواب بده. چرا شب مهدار نداریم ما؟ :/پی نوشت 5: روزای خوب میان انشاالله. شبای خوبم میان. چون که صد آید نود هم پیش ماست. پیش ماست چرا؟ پیش دوغ چی پس؟پی نوشت 6: مهندسی برق نخوندم ولی میدونم جریان چیه ... هااار هااار هااار ...نگران نباشین. واکسن ضد هاریشو زدیم،   </description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 20:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات راننده ی شب-کار</title>
                <link>https://virgool.io/Snappnevesht/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-nleuibtco4yv</link>
                <description>از تهران که با قطار برگشتم. ساعت 2 شب رسیدم. دو دل بودم بین اینکه تاکسی راه آهن بگیرم یا ازین تاکسی اینترنتی ها. دیدم جای باجه ی تاکسی راه آهن شلوغ است پس سریع تپسی گرفتم و کسی سفرم را قبول کرد. رفتم همانجا که جای توقف تاکسی هاست. همانجا که رفتن ها ماشین پیاده ام کرده بود. منتظر ماندم. هی هم زدم در مبدا منتظرم که طرف مقابل سفر را کنسل نکند. خسته بودم. توی قطار هم درست خوابم نبرده بود. چند دقیقه ای طول کشید تا راننده برسد. بالاخره رسید. یک پراید خاکستری بود.در عقب را باز کردم و کوله پشتی ام را انداختم روی صندلی ها و بعدش هم خودم سوار شدم. سلام گرمی کردم. راننده جوانی خوش تیپ بود با پیراهنی سفید و ریش های مرتب. هوا سرد بود و من ژاکت پوشیده بودم. ولی فضای اتاق ماشین گرم و مطلوب بود. پس از سلام و احوالپرسی گفتم ممنون که شب کار میکنید تا مسافران یا در راه ماندگانِ شب را جابجا کنید. گفت: خواهش میکنم. پرسیدم رانندگی در نصف شب چطور است؟ گفت : بد نیست ، همیشه شب کار میکنم. شهر خلوت تر است. بیشتر دوست دارم. با خودم گفتم جانمی جان. حتما کلی خاطره ی مثبت هجده دارد. گفتم بهش که حتما با موارد عجیب زیاد روبرو میشوید شب ها.گفت: بله ، شب ها ، نود درصد مسافرها مشکل دارند. فقط ده درصد سالمند. به خودم قره شدم که جز آن ده درصدم. گفتم : یکم از خاطرات عجیب همین مسافران شبتان را برایم بگویید. گفت آن روز سه نفر خانوم را سوار کردم که سوتین داشته اند و یک شلوارک کوتاه. کلی گفتند و خندیدند و سیگار کشیدند. روز دیگر پسری دوست دخترش را سوار ماشین کرد و گفت برسانش به فلان آدرس پولش را هم حساب کرد. هم راه افتادم دختر گفت: چه حسی داری که یکی از بهترین و خوشگل ترین مدل های ایران سوار ماشینت شده؟ زیاد تحویلش نگرفتم. ولی او با خودش حرف میزد. گفت برویم حلیم بخوریم. مهمان من. پولش را حساب میکنم. نترس. باز پشیمان شد و گفت دور بزنیم. کمی دور زدیم. کلی حرف زد. از تهران آمده بود. واقعا هم خوشگل بود. میگفت ازت خوشم آمد. آن پسر را دیدی و فکر کردی دوست پسرم است. خیلی صمیمی نمیشوی. خلاصه دخترک پیشنهاد های مختلف به راننده داده بود و او قبول نکرده بود و رسانده بود دخترک را و دخترک دسته کلیدش را در ماشین پسر جا گذاشته بود. دسته کلید را نشانم داد. ده تا کلید داشت. گویی دخترک انبار دار شرکت امرسان بوده. گفتم خب حتما می آید دنبال کلیدهایش. راننده گفت پیگیری کرده ام ولی هنوز خبری نشده. گفتم نگران نباش. حتما حیله ای در کار است. و چند خاطره از سفرهای اسنپم برایش گفتم.بعد از مسافرهای پسرش میگفت که پیشنهادهای زشت میداده اند. مثلا یکی را تعریف میکرد که نام کاربری اش پسر شیطون بوده و وقتی سوار ماشین شده گفته این موقع شب کار میکنی نمیترسی؟ گفته ام نه. از چی بترسم؟ پسر گفته : پسر شیطون رو سوار کردی دیگر. گفته ام: خب که چه؟ چکار میخواهی بکنی؟ گفته بزن کنار و آمده جلو نشسته و گفته بگذار ارادت خودم را بهت نشان بدهم. من هم گفتم برو پسر جان. خلاصه ازینجور داستان های مثبت هجده گفت. و خب واقعا نصف شب همه چیز عوض میشود و خیلی ترسناک میشود. لات ها، دوجنسه ها و سایر اهالی الجیبیتی و غیره میریزند بیرون و ایششششششش ، خیلی چندش است.بگذارید یک خاطره بگویم. دو سه ماه پیش. در یکی از شب های شهریور ماه. داشتم برمیگشتم خانه. ساعت هنوز ده شب بود. میخواستم سوار آسانسور شوم که یک پسرِ واقعی و یک دختر پسر نما یا پسر دخترنما هم سوار آسانسور شدند. میخواستم بالا بیاورم. دخترکی بود فربه با موهای کوتاه به رنگ سفید با ناخون های بلند لاکِ جیغ زده. خیلی چندش بود بنده خدا. شروع کرد به حرف زدن با آن دوست خوشتیپ پسرش که کجا برویم؟ ولی صدایش چنان کلفت و مردانه بود که برگ هایم ریخت. چند جنسیتی بود. خیلی ترسیدم. ازین پیرسینگ ها هم هر جایش توانسته بود زده بود. :/پی نوشت 1: کتاب هایم را فروختم. فروش خوبی بود. البته اصلش را پسر دایی مامانم خریدن و یک عیدی تپل هم بهم دادن. خدا خیرشون بده. دست و دل بازن. بقیه ش را هم یک تعدادش رو یکی از همکارام خرید به مبلغ 250 تومن. دو تا دیگه ش رو هم یک خانومی که ازین کوله پشتی های کتاب می اندازند روی شانه هایشان و کتاب ها را با تخفیف می فروشند. دو تا کتابم موند. کاش همون هارو هم میفروختم. پنجشنبه ها ، کارگاه شیرینی پزی داییم بساط آبگوشت برپاست و یکی بانی میشود هر هفته و یک ذکر توسلی هم میخوانند و من چند وقتیه که میرم اونجا. هفته ی پیش همین خانومه آمد تو کارگاه که کتاب بفروشه. این پسرداییم اینا گفتن برو و کتابای خودت رو تبلیغ کن. منم رفتم و از کتابایی که میخواستم بفروشم گفتم و لیستش رو برای بنده خدا فرستادم. گفت هفته ی دیگه یعنی دیروز بیارم کتابارو ، هر کدوم رو خواست برداره.حالا این بچه های پسر دایی هام هی چپ چپ نگاه میکنن، هی میگن مبارک باشه. یعنی مونده بودم. از دست این بچه های دهه نودی. خلاصه پرنده از قفس پرید. اینام هی میگن کی شیرینی عروسیتو بخوریم؟ خلاصه بند و بساطی داشتیم برای خودمون.ولی خب این تجربه نشان داد که دیگر کتاب نخرم و بروم کتابخانه عضو شم. و خب من کتاب هام رو فروختم تا خاک نخورن و افراد بیشتری بخوننشون. درختای کمتری قطع شه. والا. پولم که اصلا لازم نداشتم. به جون مامان سوباسا قسم. البته پول دستم رسیده بود. میخواستم این کار رو تجربه کنم. یکمم کتابخونه م رو خلوت کنم.پی نوشت 2: روز مادر رفتم 4 بسته آدامس شیک خریدم، با چند دونه شکلات آبنباتی ریز و چند شاخه گل نرگس. پفکم خریدم. واقعا اینکه بدونم چی لازم دارن رو نمیدونم. خواهرا میدونن که اونام تهرانن. چیز گرون هم که میخریم براشون میگن چرا خریدی؟ این چیه؟ برای همین من به همین کادوهای ساده قناعت کردم.پی نوشت 3: یکی از دوستام عکسم را داده هوش مصنوعی و من را با یک تیپ خیلی دیپلماتیک انداخته کنار عکس چیم چانگ اون ، رئیس جمهور کره شمالی. اسمش رو قطعا اشتباه نوشتم. ولی خب فامیلش اونه دیگه. همین مهمه. خیلی باحال شده. و خب این عکس را به بچه ها نشون میدادم و میگفتم یک سفر برای خرید بمب اتم به کره شمالی داشتم و تو پیونگ یانگ این عکس رو گرفتیم. بچه ها زرنگ بودن و هی گفتن هوش مصنوعی هست حتما. گفتم نه خیرم. شک دارین از عموتون بپرسین. او هم که هماهنگ است با من ، گفت بله. واقعی ست. شک دارین پول جمع کنین بریم کره شمالی از اون بپرسیمپی نوشت 4: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 15:02:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب &quot;جایی دیگر&quot; نوشته ی گلی ترقی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%82%DB%8C-clorwxcoopuv</link>
                <description>جایی رفته بودم که کتاب دست دوم می فروختند. کتاب هایی که داشتند را از چشم گذارندم و چشمم افتاد به این کتاب. نویسنده اش را دیدم که نوشته: گلی ترقی. اسمش را شنیده بودم. در مورد نویسنده های خوب قبل از انقلاب که خوانده بودم، اسم گلی ترقی هم به چشمم خورده بود. کتاب را شروع کردم. چه قلم درخشان و جذابی داشت. توصیفات عالی. نوشته هایش بسیار تصویری بود و حسابی کیف کردم. ایشان جایزه هم زیاد برده و در کلیپی که در همان ایام که کتاب را میخواندم -در کانال یکی از دوستان نویسنده ام دیدم- میگفت که رفته ام خارج برای مدتی. ولی هیچ جا ایران نمی شود و برگشته ام. داشت از ماجرای چاپ یکی از کتاب هایش می گفت.در مورد گیرهای مسخره ای که ارشاد برای چاپ کتاب می دهد. میگفت : مسئول ارشاد گفته این شخصیت داستانتان مذهبی نیست مگر؟ گفته ام چرا. گفته که خب چرا این را میبری فرانسه، می رود آنجا منحرف میشود. بهش گفته ام نه ، نمیگذارم منحرف شود. گفته نه. این شخصیتت را نباید ببری خارج، داستان را عوض کن تا بهت مجوز بدهم. این صحنه ها را که میدیدم یاد چاپ کتاب خودم افتادم. یاد گیرهای الکی و مسخره ای که به کتاب هایم داده اند. گلی خانوم خیلی خوش صحبت هم هستند و حسابی از دیدن آن کلیپ لذت بردم. حالا اگر بتوانم این زیر کلیپش را میگذارم.خلاصه کتاب جالبی بود. البته داستان آخرش خیلی طولانی بود ولی خب حرفی برای گفتن داشت. خیلی باهاش مشکلی نداشتم.پی نوشت 1: یک بنده خدایی نوشته بود برایم که : انقدر که تو معرفی فیلم داری من معرفی کتاب- ندارم. خب یکی نیست بهش بگوید. انقدر که من معرفی کتاب هم دارم شما یا کتاب نخوانده ای، معرفی اش پیشکش. برخی دنبال حاشیه اند. اشکال ندارد. البته کامنتش خیلی زشت و سخیف بود و من نمیگویم که چه بود.پی نوشت 2: یکی از دوستان عکس منو داده هوش مصنوعی. کنار رئیس جمهور کره شمالی –اون- نشستم. خیلی باحال شده. گذاشتمش پروفایل تلگرامم.پی نوشت 3: قبلا عکسم رو مینداخت رو سردارای سپاه و اینا. خیلی هم طبیعی میشد. میگفتن تو مگر نظامی شدی؟ خلاصه یکی اومد گفت اگر این عکست رو ببینن میان میگیرنت و اینا. منم برش داشتم. وگرنه خیلی باحال بود.پی نوشت 4: منتظرم سه روز بگذره از پست قبلیم. 40 تا لایک هم بگیره بعد اینو بزارم. البته بچه ها امتحان میانترم دارند و انشاالله موفق و پیروز باشن.پی نوشت 5: دیدم خیلی معرفی فیلم گذاشتم. بعضیا فکر میکنن کتاب نمیخونم. اینو خیلی زودتر باید مینوشتم.پی نوشت 6: همیشه از بی ری اکشنی و کم فعالی کانالم نالیده ام. ولی خب خودم فعالیتم کم بود و توقعم زیاد بود. حسین را به کانالم دعوت کردم و یک شور و صفای تازه گرفت. و البته خودم هم بیشتر عکس گذاشتم و محتوای جذاب تر تولید کردم. میخواستم این را بگویم که مشکل اصلی خودمان هستیم ، گردن بقیه نندازیم. با تغییر روش. اخلاق. افزایش و تنوع فعالیت میشود خیلی مشکلات را حل کرد.پی نوشت 7: فیلم درخت گلابی را هم دیدم. بد نبود. فیلمنامه از روی داستانی به همین نام از خانوم گلی ترقی نوشته شده است. حالا معرفی اش را مینویسم برایتان .پی نوشت 8: این کلیپ رو از خانوم گلی ترقی ببینید و با شرایط ارشاد آشنا بشین .. :)))https://www.aparat.com/v/mqlw584</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 14:42:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;بچه ی مردم&quot; و فیلم &quot; شب قوزی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D9%88%D8%B2%DB%8C-ezwsvhzex52r</link>
                <description>فیلم خیلی خوبی بود. روایت داستان را دوست داشتم. فیلم برداری کار هم عالی بود. مرا یاد فیلم آملی پولان می انداخت. یا فیلم ایرانیِ مسخره باز. بازی ها درجه یک بودن. داستان 4 پسر بچه ی پرورشگاهی بود که وقتی به سن نوجوانی می رسند انقلاب می شود و پرورشگاه تعطیل می شود و آنها را می اندازند بیرون. این ها هم می روند پرونده هایشان را می دزدند و می روند به دنبال خانواده ی احتمالی شان.خیلی از فیلم نمی خواهم تعریف کنم. فقط می خواهم بگویم بعضی فیلم ها ارزش اینکه آدم وقتش را پایشان بگذارد دارند و این فیلم یکی از آنها بود. تازه من رفتم و سینما دیدمش. من هم که جدیدا خیلی حاضر به وقت گذاشتن پای فیلم ایرانی نیستم مگر اینکه کسی توصیه اش را بکند. پسر عمه ام که فیلم های جشنواره ی فجر پارسال را رفته بود این فیلم را معرفی کرد. یکی از دوستانم هم که کارگردان است در استوری اینستاگرامش دیدن این فیلم را پیشنهاد داده بود و همانجا رفتم و بلیط را برای همان روز خریدم و رفتم دیدمش.نمره ی من به فیلم 8.5 از 10این آقای سبیلو جناب محمدعلی کشاورز هستنفیلم خیلی خوب شروع میشود. در مورد یک گروه تئاتر است که نمایش اجرا میکنند. شعبده بازی میکنند و یک رقاصه هم در گروهشان دارند. مثلا یکی از نمایش هایشان که خیلی جالب بود برایم اینطور بود که روی شکم یکی از بازیگرها چشم و دهن و ابرو کشیده بودند و این شکمش را بالا و پایین میکرد و حرف میزد. فیلم برای سال 1343 است و به نوعی سرآغاز سینمای مدرن ایران است.سر نفهم بازی و بی جنبگی رقاصه ی گروه ، لقمه ی بزرگی توسط رقاصه و یکی دیگر از بازیگرهای گروه داخل دهان قوزی-یکی از بازیگرهای گروه- چپانده میشود و قوزی بیچاره می میرد.حال رقاصه و مردِ دیگر به دنبال سر به نیست کردن جنازه اند و او را جلوی در آرایشگاهی می اندازند. درین فیلم محمد علی کشاورز بازی میکند به عنوان صاحب آرایشگاه و شاگردی دارد که ترکیب او و شاگردش مثل لورل و هاردی ست.تا وسط های فیلم با رقبت فیلم را نگاه کردم ولی بقیه اش را به زور دیدم. همانطور که از فیلم های لورل هاردی خوشم نمی آید. البته اول فیلم هم می زند الهام گرفته شده از یکی از داستان های هزار و یک شب.پیشنهاد نمی دهم ببینیدش. فقط دوست داشتم معرفی اش کنم.پی نوشت 1: امروز یکی از دوستانم رو که رفته بود بروکسل برای تحصیل دیدم. و یکی دیگر از دوستانم رو توی اتوبوس. اتوبوس خط 831 رو سوار شده بودم. حسابی شلوغ بود و جا برای نشستن نبود. یک جایی پیدا کردم و نشستم روی سکویی که معمولا روی لاستیک های اتوبوس در اتاق اتوبوس هست. یکی از صندلی های جلو کنار پنجره سمت چپ خالی شده بود ولی جوانکی گنده بک که پشت موهایش را هم گوجه ای بسته بود نشسته بود و کلی پیرمرد هم میخواستند بنشینند ولی این جوانک هیکلی میگفت بروید کنار پنجره بنشینید ولی چون خیلی گنده بود. کسی ازش رد نمیشد و بیخیال میشد.میخواستم بروم و بهش تیکه بندازم و بروم بنشینم ولی نزدیک بودیم به مقصد و گفتم ارزشش را ندارد. بیشتر بهش نگاه کردم. یکم بیشتر. عمیق تر شدم. چهره اش آشنا بود. ااا چقدر شبیه امیررضا، یکی از بچه های دوران دانشگاه بود. زدم به شانه اش و سلام کردم. شناخت... « سلام بنی هاشمی» فامیلش را یادم نمیامد. گفتم آخرین بار کی دیدمت؟ گفت یکی دو سال پیش. یکی دو سال پیش توی یک کافی شاپ دیده بودمش. باریستا بود. بهش گفتم که توی دلم کلی فحشت دادم که مرتیکه ی فلان فلان شده ، برو آنور تا کسی بتواند بنشیند. ولی خب دیدم هیکلت گنده است بیخیال شدم. قبلا صد و چهل کیلو اینها بود ولی وزن کم کرده بود.ظهر هم یکی دیگر از دوستانم را که برای تحصیل رفته است خارج را دیدم. برای صله ی رحم آمده بود ایران. میخواست کفش چرم بخرد، همراهی اش کردم.بعد رفتم کارگاه دایی ام. پنجشنبه ها، هر دفعه مهمان یکی از بچه های کارگاه. آبگوشت دارند. امروز کله پاچه داشتند و من هم که کله پاچه نخور. آبگوشت کله اش را خوردم و نفسم بالا نمی آمد. چقدر سنگین بود و کلی نوشابه خوردم و کمی آبلیمو تا بگذرانم. البته این برنامه ی پنج شنبه ها همراه با خواندن روضه و توسل است. جای شما خالی. خوش میگذرد.پی نوشت 2: یکی دو روز پیش آمدم سوار آسانسور زیرگذر شدم. ظرفیت آسانسور قبلا 8 نفر بود ولی به مرور زمان به 6 نفر کاهش پیدا کرده ولی بعضی ها دوست دارند خودشان را بچپانند داخل آسانسور. من سوار شدم و چند خانوم هم سوار شدند و پسری به عنوان نفر ششم سوار شد و یکهو دخترکی چموش هم سوار شد و پسر بیچاره بین دو ردیفی که ایستاده بودند قرار گرفت. کلا پنج ثانیه مسیر را قرار بود همراه هم باشیم و با بسته شدن در آسانسور و راه افتادنش ده ثانیه میشد.که ناگهان خانومی که کنار من ایستاده بود زبان اعتراضش باز شد:آقا من حس نامطلوبی دارم. شما به من برخورد میکنید و من معذبم. پایتان هم به پای من خورده. می گفتید من پیاده شوم.پسر گفت: تقصیر من نیست که. این خانوم اضافه سوار شده.خانوم بهش برخورد و دوباره غر غر را از سر گرفت: شما چقدر بی ادب هستید.در آسانسور باز شد و هر کسی رفت به راه خودش و خانوم که انگار تمام زندگیش را تاراج کردند و حقش را خورده اند به غر غر خودش ادامه میداد. چه بی فرهنگن آدما. من ناراحت شد. لعنت به تو. خاک بر سرت. همینطور فحش میداد و به سمت ورودی ایستگاه میرفت و من یواش راه میرفتم تا ببینم چه میگوید.با خودم گفتم ، خب آدم یکم گذشت هم داشته باشد بد نیست. الان تو اعصاب خودت را خرد کردی. میروی سر کار معلوم نیست با ارباب رجوع یا همکارانت چطور برخورد کنی. شب می روی به خانه و با شوهرت میگویی باهات حرف نزند چون صبح کسی معذبت کرده و اعصاب نداری. و تا چند روز معلوم نیست بتوانی این مساله ساده را فراموش کنی یا نه.پی نوشت 3: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 4: نمی دونم چی بگم. از کجا بگم براتون؟پی نوشت 5: بسه دیگه. از من خدافظ ..14آبان1404</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 19:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;اپنهایمر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-efuokip16az0</link>
                <description>حقیقتش تعریف این فیلم را نشنیده بودم ولی خب به خاطر کارگردانش و جایزه های اسکار زیادی که برده بود وسوسه شدم بروم به سراغش. البته فیلم تاریخی بود و گفتم شاید نکته ای برایم داشته باشد. فیلم نه علمی تخیلی بود مثل فیلم اینسپشن که کارگردان بخواهد خیلی هنر به خرج بدهد و فیلم شاهکار باشد. نه فیلمنامه ی آنچنانی داشت. تنها به نوعی سفیدشویی بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی بود. میخواست بگوید ما مجبور بودیم. چاره ای نبود. همینی که هست.اول که فیلم با دادگاهی علیه جناب اپنهایمر شروع میشود و همه ش دارد سابقه اش را بررسی میکند که طرفدار کمونیست بوده و زید کمونیست داشته و اینها. یعنی حالا هم که طرف برایشان خوش خدمتی کرده و بمب اتم ساخته اگر رابطه ای با اندیشه ی ضد سرمایه داری داشته باشد باید محاکمه شود. خلاصه این بنده خدا هم که دانشمند فیزیک است به دستاوردهایی می رسد که نشان می دهد همچین بمبی میشود ساخت. البته در آلمان هم دانشمندی هست که خیلی جلوتر از این هاست و خبرش می پیچد که در آلمان شکافت اتم اتفاق افتاده.این ها سرمایه ای دو میلیارد دلاری را وسط می گذارند تا از آلمان جلو بزنند. بعد هم که هیتلر خودکشی میکند و آلمان تسلیم می شود برای آزمایش بمب اتمشان برای پایان بخشیدن به جنگ جهانی. برای برقراری صلاح. برای امتحان دست آوردشان صدها هزار ژاپنی را به چوخ می دهند. آخرش هم ترومن ، رئیس جمهور وقت می آید و می گوید تو غصه نخور. من گردن می گیرم این اتفاق رو. نوبل هم سازنده ی دینامیت بود و الان جایزه ای به نامش می دهند به ملت و همه تشنه ی گرفتن آن جایزه هستند.پی نوشت1 : وقتم آزاد بود و برای اینکه روی هم تلنبار نشه این معرفی فیلم ها، همینطور رگباری نشستم و نوشتمشون.پی نوشت 2: ببخشید هر سه روز پست نمیذارم. الان نگاه کردم دیدم پست آخرم مال پنج روز پیشه.پی نوشت 3: رفته بودیم عکاسی با دوستم. بیرون شهر بود. از جلوی یک مغازه رد شدیم. تابلو زده بود. سید از شما. پخت از ما. سید پزون داشتن. :))پی نوشت 4: الان دارم فیلم دایورجنت رو میبینم. مینویسم براتون ازش.پی نوشت 5: چند تا اسنپ نوشت هم دارم که باید بشینم بنویسم در موردشون.پی نوشت 6: زینب کوچولو هم که فردا داره میره. یکم راه رفتنش رو دیدم ولی هنوز خیلی جرات نداره بلند شه راه بره. دفعه بعد که اومدن مشهد بدو بدو میکنه دیگه.پی نوشت 7: چون گوگول آمد. یکی از کاربران قدیمی و خوب ویرگول هم با یک شعر قشنگ برگشت. نوی صاد رو عرض میکنم. خانوم غلط گیر نانو.پی نوشت 8: این استضعاف موقت مالی باعث شد که کمتر اسنپ بگیرم و سلمونیم رو هم عوض کردم. جای قبلی 300 میگرفت. رفتم یک جای جدید که 180 می گرفت. ولی خب حال و هوای قدیمی ارایشگاه هارو داشت و پر از بحث و حرف سیاسی بود.دعواهای توی محل رو میامدن بهش گزارش میداد. همینجوری یکی میامد تو سلام می کرد ، عشق الله می فرستاد. مغازه ش هم از ساعت 7.5 باز میکرد. بر عکس راه و روش مغازه های دیگه که ده یازده میان. یکی داشت خالی می بست ، چهار تا سوال ازش پرسیدم رفت تو کما بیچاره. بحث سیاسی هم شد و گفتم زیاد نگران نباشین بزودی جنگ میشه. ادا ادمای مطلع. اینایی که بهشون وحی میشه رو درآوردم براشون. بابام اینجا میرن آرایشگاه. یک بار با بابا رفته بودم قبلنا. می شناختم.ولی خب خیلی معطل شدم. 2.5 نیم طول کشید. هم اومدم تو، چهار نفر جلوی من نوبت داشتن.در راستای صرفه جویی های جدیدم. به جای اسنپ گرفتن تا ایستگاه طالقانی. پیاده تا ایستگاه شریعتی میرم و خداروشکر جا برای نشستن پیدا میکنم. ایستگاه طالقانی جا پیدا نمیکردم.اون ده جلد کتابم رو هم تو یک گروه خرید و فروش کتاب گذاشتم. ولی هنوز خبری نشده. در حال حاضر صرفه جو ترین نسخه ی خودم شدم. :)))پی نوشت 9: صلواتمون رو بفرستیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.پی نوشت 10: رفتم شامپو ضد شوره هم خریدم. دنبال اکتیو ضد شوره میگشتم. هیچجا نداشتن. از یک داروخانه پرسیدم ، گفت نیست و بیا ازین برند بردار، خیلی خوبه و من خام شدم و خریدم. بعد گفت هفته ای سه بار بزن و با سشوار موهاتو خشک نکن. آخه من همیشه با سشوار خشک میکنم. رفتم حمام و ازین شامپو زدم و به جای خشک کردن موهام ، روسری سرم کردم تا موهام خشک شن.یک اسباب بازی هم داریم، دکمه های مختلف داره. صدای سگ. صدای اسب. صداهای موسیقی. یک چند تا شعر هم داره هر وقت میخونه یعنی میخوام خودم رو به دار بکشم.به امیرعلی میگم ، اگر شانس منه. اون دنیا هم که رفتم. آهنگای این دستگاهه رو میزارن برام. ااا دِ دِ .. ها ها .. ها ها ها .. مِتِدِ .. خِخِ .. خیلی رومخه خلاصه. یعنی بارها میخواستم بندازمش تو سطل آشغال ولی خب بچه هارو سرگم میکنه. زینب هی میزنه رو اینا و میرقصه برای خودش.پی نوشت 11: نوشته ی مسابقه ی من رو بخونید و بهم رای بدید. با یک پنجم پولی که ببرم برای سگی که آقای تیزنا میگن غذا میگیرم. :)) البته جایزه های پولیش برای انتخاب داوران. جایزه مردمی اگر بردم میرم تهران با برادر تیزنا ، دو تایی با هم یک دوری میزنیم باهاش:)https://virgool.io/@mahdarname/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3-wmlxvaqnbhrn</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 14:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم &quot;سینما نیمکت&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdarname/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-h2htx2vdmnm0</link>
                <description>هر چه از خوبی این فیلم بگویم کم گفته ام. فیلمی که طلا بود ولی کم دیده شد. این فیلم را با یکی از دوستان هنرمندم دیدم. با هم به سینما هویزه رفتیم و فیلم در یکی از سالن های کوچک سینما که مربوط به سینمای هنر و تجربه بود نمایش داده شد.کارگردان فیلم محمد رحمانیان بود. اشکان خطیبی در فیلم بازی می کرد و هومن برق نورد و چند بازیگر دیگر. صحنه های فیلم کارت پستالی بود. کادرها فوق العاده بودند و داستان فیلم مرا یاد فیلم سینما پارادیزو می انداخت. داستان مردی بود که عاشق سینما بود و یک سینمای کوچک در -یادم نیست کجا - راه انداخت. مثلا زیر پله ای ، کافه ای چیزی بود فکر کنم. ولی همه چیز فیلم شاهکار بود واقعا .نمره ی من به فیلم 10 از 10به خاطر این فیلم اشکان خطیبی بیست کیلو کم می کند. و واقعا عجیب بود.پی نوشت 1: خب وقتی پست انقدر کوتاه میشه مجبوره آدم پی نوشتش رو زیاد کنه.پی نوشت 2: بازگشت شکوهمند گوگول رو به ویرگولیان تبریک میگم.پی نوشت 3: چند تا معرفی فیلم دیگه م نوشتم ولی خب چون دوس دارم هر کدوم رو تو یک پست معرفی کنم. اینجا نذاشتمشون.پی نوشت 4: دخترخاله م که شوهرش استاپ موشن کار میکرد از آمریکا اومده ، واسه همینم خواهرم و زینب کوچولو و بچه های دیگه ش اومدن مشهد ببیننشون. خواهرم و دختر خاله م خیلی با هم رفیقن. همین مدتم که آمریکا بود خواهرم هر روز تماس تصویری میگرفته با هم حرف میزدن.تهرانم آلوده ست ، همه ش تعطیلن بچه ها. یک تعطیلات مفصلی اومدن.پی نوشت 5: نه تنها آسمون درهای رحمتش از نظر بارش باران و اینا بسته شده. از لحاظ مالی و اینام خیلی شرایط سخت شده. قشنگ حس میکنم به شرایط شعب ابی طالب نزدیک میشیم. آخه هر کی میبینیم کفگیرش خورده ته دیگ. منم که پنج شش تومن بدهکارم. آدم روش نمیشه قرض بگیره از کسی.پی نوشت 6: زینب خیلی گوگولی شده. قشنگ آمادگیشو داره که بزارمش تو بشقاب یک لقمه ی چپش کنم. خدا حفظش کنه. از خوبی های بچه ی خواهر اینه که زحمت بزرگ کردنش با کس دیگه ست ، ولی تو میتونی مث بچه خودت دوسش داشته باشی :)من دختر دوستم. امیرعلی هم بچه خوبیه. ولی آبمون خیلی با هم تو یک جوب نمیره.پی نوشت 7: هی اومدم عکس خوب پیدا کنم برای فیلم فقط همین عکس ، سایز بزرگش بود. ولی خب یکم تار و کدره. برید دانلود کنید ، ببینید.پی نوشت 8: نوشته بودم، پاک کردم.پی نوشت 9: نوشته بودم ، پاک کردم.پی نوشت ۱۰: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم04آذر1404سید مهدار بنی هاشمی</description>
                <category>سید مهدار بنی هاشمی</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 22:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>