<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرزانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdaviyyat12</link>
        <description>یادداشت‌های روزانه‌ی من از مسیر زندگیم ?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:58:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/253278/avatar/4NNTpv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرزانه</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امتحان پزشکی قانونی دارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-zlsvrylbmvr6</link>
                <description>فردا امتحان پزشکی قانونی دارم! موقع خوندن جزوه یه لحظه خودمو گذاشتم جای اون پزشک قانونی که سر صحنه قتل حاضر میشه و عین شرلوک هلمز و جان واتسون سر تا پای جسد رو بررسی می‌کنه :)) خیلی حس خفنیه! سالها پیش وقتی ۱۳سالم بود یه سریال میذاشت تو تلویزیون به نام «گروه تجسس» ببین ینی عاشقش بودم! هر روز انتظار می‌کشیدم پخش شه رو تک تک شخصیتاش کراش داشتم😂😂 یه خانمه توش بود که کالبدشکاف بود و خیلی به نظرم خفن بود... اتفاقا تازگیا داره دوباره از تلویزیون پخش میشه! بعد از ۱۲سال! یه جلسه مارو بردن پزشکی قانونی و از نزدیک کالبدشکافی جسد تازه رو دیدیم! راستش اولش حسی نداشتم!نه ترس!نه چندش! کاملا خنثی بودم! ولی شب که رفتم خونه همش خواب اون جسد خدابیامرز رو می‌دیدم و از ترس چندبار از خواب پریدم! خلاصه که اصلا به درد این کارا نمیخورم!ولی بازم میگم پزشک قانونی خیلی خفنه! البته باید جیگرشو داشته باشی! </description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 18:29:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو ویرگول معذرت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%AF%D9%88-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AA-enjtmz8j4ubw</link>
                <description>خب از آخرین نوشته‌ام در اینجا ده ماه میگذرد!دلم میخواد از این به بعد یادداشتهای روزانه‌ام را اینجا بنویسم  امروز چند نوشته ی قبل ترم را که خواندم دیدم که در بعضی پست‌ها چقدر بی‌پروا می‌نوشتم!راستش الان جسارت آن سالها را ندارم! انگار هرچه بزرگتر میشوم محتاط‌تر هم میشوم !هرچند دلم نمی‌آید پست‌های قبلی را پاک کنم!!+این روزها کارآموز بیمارستان کودکانم! ارتباط گرفتن با شیرخواران و کودکان واقعا سخت است! مخصوصا وقتی کودک با دیدن لباس سفیدم جیغ میزند و فکر میکند هرآن ممکن است سوزنی در دستش فرو کنم!#چند هفته‌ایست که دیگر سمت یوتیوب و اینستاگرام هم نمیروم به جایش سریال میبینم! البته خیلی دلم میخواهد حالا که عادت اسکرول کردن از سرم افتاده، کمی کتاب غیردرسی بخوانم ولی نمیدانم از چه ژانری شروع کنم! ده سال قبل خیلی کتابخوان بودم و ماهی حداقل پنج کتاب نسبتا حجیم را تمام میکردم ولی الان در انتخاب یک کتاب هم وسواس دارم و سردرگمم! فقط میدانم که از روانشناسی های زرد به‌درد‌نخور و رمان‌های فوق رمانتیک فانتزی بیزارم! از کتاب‌هایی که نسخه‌پیچی‌های کلی و عمومی برای موفق شدن دارند هم متنفرم! شاید برای اولین گام باید حداقل سری به یکی از کتابفروشی‌ها بزنم! شاید نسخه الکترونیک کتاب هم بد نباشد! بالاخره قیمتش ارزانتر و به صرفه‌تر است ...ولی خودِ کتاب چیز دیگریست حس و حال ورق زدن، لمس و بوی کاغذ، برایم نوستالژیِ دوران نوجوانی‌ست!</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 10:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه ویرگول معذرت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%DB%8C%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AA-oxcj4uicgls5</link>
                <description>از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم یک سال میگذره! نمی‌دونم چرا به کل اینجا فراموشم شده بود:/ امروز داشتم به کسی ایمیل میدادم که اتفاقی چند پیام از خبرنامه‌ی ویرگول توی صندوق ایمیل‌هام پیدا کردم و یکدفعه چیزی توی مغزم تکون خورد: آخخخ دختر! اگه بخوام آپدیت وضعیتم رو بنویسم: الان حدود شش ماهه که کارآموز پزشکی شدم و وارد بیمارستان شدم برای یادگرفتن مهارتهای عملی قبلا اینجاراجع به سحرخیزی نوشته بودم، گفته بودم که می‌خوام امتحانش کنم، فکرش رو نمی‌کردم با شروع کارآموزی سحرخیزی به اجبار به حلقومم ریخته بشه! به ناچار برای اینکه غیبت نخورم مجبور بودم هر روز پنج صبح بیدار بشم و شیشِ صبح از خونه بزنم بیرون یک ساعت با اتوبوس برم تا به بیمارستان برسم و ساعت شیشِ عصر برگردم خونه و زود بخوابم که فردا بتونم زود پاشم! یعنی یه پروسه‌ی اجبارگونه کاری کرد که اگه دلم هم نخواد سحرخیز بشم!  حالا بگذریم... من خیلی ویرگول رو دوست داشتم اونم منو خیلی دوست داشت! با ورود مجدد به حساب کاربریم احساس میکنم یه دوست قدیمی رو دوباره دیدم :))) به هر حال ویرگول جان منو ببخش که یک سال فراموشت کرده بودم :))) یه ویرگول معذرت!</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Thu, 19 Sep 2024 19:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پی ام اس! دخترِ لوسِ لجبازِ افسرده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D9%BE%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D9%84%D9%88%D8%B3%D9%90-%D9%84%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-exlppwesrat4</link>
                <description>بعد از مدتها فیلیمو رو بالا و پایین میکنم ولی باز هم دلم به فیلم دیدن نمی‌رود.     کتاب درسی را باز میکنم ولی رغبتی به خواندن ندارم رغبتی به نمره‌ی بالا گرفتن هم ندارم. از اسنپ‌فود یک ساندویچ ساده سفارش میدهم ولی رغبت ندارم تمامش کنمخانه نامرتب است تمام توانم را جمع میکنم تا فقط بتوانم زباله‌ها را بیرون ببرم...مرا چه شده .... میدانم ....خوب میدانم....همه‌چیز دست به دست هم داده تا امشب گریه کنم ...منی که چندین هفته بود که هیچ چیز نتوانسته بود اشکم را در بیاورد ...هیچ چیز....حتی صحنه‌ی تصادف وحشتناکی که در میانه‌ی جاده به آن برخورده بودم....اما امشب وقتی فهمیدم آن دونفری که در تصادف بیهوش شده بودند، هنوز در کما هستند، وقتی فهمیدم ده روز دیگر باید تنهایی را تحمل کنم...وقتی فهمیدم انگیزه ام برای درس خواندن هر روز کمتر میشود ....وقتی دلم عمیقاً برای خانواده‌ام تنگ شد .... گریه کردم! انگار همه‌چیز امشب دست به دست هم داد حتی دلم میخواست به خاطر اینکه امروز سر کلاس هیچ چیز از درس استاد متوجه نشدم هم گریه کنم! خوب که فکر کردم یادم آمد که همه‌ی اینها به خاطر آن pms لعنتی است! فقط دخترها درک میکنند که چه میگویم!  راهکار من همیشه برای این قضیه این بود که برای خودم دست و دلبازی به خرج دهم و آبمیوه‌ی مورد علاقه‌ام را بخرم شاید هم کمی لواشک ...درست مثل یک کودک برای خودم آبمیوه خریدم خودم را دلداری دادم! گریه کردم تا سبک شوم! بیخیال تمام دغدغه‌های درسی‌ام شدم! همچنان و همچنان آبمیوه خوردم( بدون کیک! از کیک و بیسکوئیت های کارخانه‌ای متنفرم!) با کسی که دلتنگش بودم تلفنی حرف زدم...بیخیال نامرتبی خانه شدم و کار مرتب کردن امروز را در نهایت بی‌خیالی به فردا موکول کردم به امید اینکه فردا آخرین مهلت مرتب‌کردن خانه است و اگر نخواهم هم مجبورم انجامش دهم...در نهایت تعجب برای خودم، فیلم دیدن اصلا حالم را خوب نمیکند ! بالاخره تا حد زیادی شرایط روحی خودم در روزهای مشخصی از ماه را میپذیرم و میدانم که در این حال روحی تنها نیستم! همین الان میلیون‌ها دختر همزمان با من این حس را تجربه میکنند! درنهایت بیشتر می‌خوابم و شاید اگر حالش را داشتم از جایم بلند شوم و قرص تقویتی مثل آهن یا فولیک اسید یا ویتامین دی بخورم...شما در مواجهه با حالات روحی بد ناشی از pms چیکار میکنین؟</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 21:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-ovddy8nfxaaf</link>
                <description>همیشه آرامش‌های قبل طوفان را خوب حس میکنم! مثل ویولن نوازِ آرامی که چند دقیقه فضا را تلطیف میکند، وقتی همه به این ریتم دلنوازِ آرامبخش عادت میکنند؛ یکدفعه گیتار الکتریکی وارد میشود که گند بزند به لطافت فضا! دقیقا چند روز مانده به اعلام نتایج اولین کنکورم در سال ۹۷، با اینکه واقف بودم چه گَندی به بار آورده‌ام اما احساس آرامش مشکوکی داشتم! می‌دانستم این همان آرامش گول‌زننده‌ی قبل از طوفان است...و شب اعلام نتایج بود که طوفانی عظیم، کشتی آرامشم را در هم شکست و هرچه در ایام مابین کنکور و اعلام نتایج خوشی کرده بودم از حلقومم به بیرون کشید همان شب کذایی بود که با باور به اینکه آینده‌ام نابود شده است یک بیست لیتریِ پُر، آب‌قوره گرفتم. آه که چه اندازه نادان بودم :( در حقیقت هیچ طوفانی در کار نبود، این تلاطم کاملا ساختگی بود چیزی بود که باورش کرده بودم خودم برای خودم طوفان ساختم و خودم را در آن غرق کردم!  یک سال در طوفان ساختگی خودم دست و پا زدم! تا اینکه بعد از قبولی کنکور دوم، یک ساحل ساختم و آرام گرفتم! اینها همه ساخته‌ی ذهن خودم بود! من می‌توانستم اصلا دانشگاه نروم و در عرصه‌ای دیگر خوشحال‌ترین باشم! اگر دیدم را بازتر میکردم اگر زندگی را به قبولی در رشته‌ای مشخص محدود نمیساختم؛ شاید اصلا طوفانی نبود و سراسر آرامش بود و آرامش! درستش این است که ما هر روز زندگی میکنیم و یک بار می‌میریم ولی در حقیقت ما هر روز می‌میریم و شاید یکبار هم زندگی نکنیم! با محدودیت‌هایی ساختگی که خودمان خلقشان میکنیم! طوفان می‌سازیم و خودمان را غرق میکنیم! به همین سادگی به همین خوشمزگی!حالا بعد از سه سال که از قبولی دانشگاهم میگذرد بنظرتان چه حسی باید داشته باشم؟ شعف؟ هیجان؟ پیروزی؟ حتی موفقیت؟ خیر! هیچکدام:/تنها چیزی که حس میکنم سنگینی مسئولیت است بر شانه‌های لاغرم! امان از ۱۸سالگی! زمانی که در خام‌ترین حالت ممکن، آرمانی‌ترین تصمیم‌های ممکن را میگیریم! بی‌آنکه بدانیم شاید این آغاز طوفانی دیگر باشد نه ساحل آرامش!</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Wed, 15 Feb 2023 15:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خوام سحرخیز بشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B4%D9%85-sajqjz8quqe9</link>
                <description>مایه کباب رو آماده کردم ، توی یخچاله تا حسابی مزه‌ها به خوردِ گوشت برن! بعد از یک هفته که خونه‌ی پدری بودم، دوباره برگشتم خونه‌ی خودم...وای که چقدر از تحمل کردن این جاده‌ی لعنتی بیزارم!ولی یکی تو خونه منتظرم بود که سختی جاده رو برام یه کوچولو قابل تحمل کرده بوددارم سعی میکنم سحرخیزی رو تمرین کنم...هرچند اولین پست ویرگولم در مذمت سحرخیزیه! اما الان بعد از دوسال که مسئولیتام و درسام سنگینتر شدن، عمیقاً احتیاج به زمان بیشتر رو احساس میکنم! وای که من عاشق تعطیلات بین دو ترم دانشگام! آدم بالاخره یه نفس راحت میکشه، بهتر به کاراش میرسه ...می‌دونم که این آخرین تعطیلات طولانی مدتمه پس باید به نحو احسن خودمو رفرش کنم ...از ترم بعد به شدت نیاز به سحرخیز بودن دارم پس بهتره از همین الان روش کار کنم بعدا میام از اینکه اول صبحا چیکار میکنم و اصن آیا سحرخیزشدن به دردم خورده یا نه اینجا صحبت میکنم</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 12:15:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره رفتم خونه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-e8yf7a0jxewz</link>
                <description>چند روز پیش یهو تصمیم گرفتم برم پیش خونوادم تحمل دوازده ساعت جاده‌ی بی آب و علف خیلی سخت بود ولی پایان شب سیه سپید است و از این حرفا ! سوار اتوبوس شدم ردیف اول! یعنی همش صدای سوسن و آهنگ های دهه پنجاه تو گوشم بود! نمی‌دونم چرا راننده ها نمیخوان دست از سر کچل این آهنگای قدیمی بردارن به نظر من بیشتر از اینکه جلوی خواب آلودگی رو بگیرن، خواب آورن! شب تا صبح فقط سه ساعت تونستم بخوابم که هر دفعه با نوای زیبای سوسن خانم از خواب میپریدم این اولین باری بود که جاده‌ برام یکم جذاب شده بود آخه برف اومده بود و همه‌جا رو سفید کرده بود :))))) بعد از چهار ماه رسیدم خونه پدری! حالم خیلی خوبه! احساس میکنم میتونم حداقل دو سه روزی ریلکس کنم و بار روانی زندگی رو یه مدت زمین بذارم شونه هامو استراحت بدم....ترم جدید نزدیکه که شروع بشه و از این ترم به بعد سختی های بیشتری انتظارمو میکشن باید خیلی زیاد درس بخونم ....همیشه دلم میخواست مثه شاگرد زرنگ کلاسمون باشم از درس خوندن خسته نشم باید خودمو ببندم به صندلی!!!! </description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 13:53:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعة الدَّغادِغ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D8%A9-%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%91%D9%8E%D8%BA%D8%A7%D8%AF%D9%90%D8%BA-sbxkw4azpecv</link>
                <description>طبق معمول ظرفای کثیف توی سینک روی مغزم راه میرن. همزمان جزوه‌های امتحان و مهمونی امشب روی مغزم رژه تند میرن کی قراره برنامه‌ریزی درست یاد بگیرم؟ کی قراره دیسیپلین داشته باشم؟ یه دفتر برنامه ریزی خریدم یه هفته برنامه ریختم توش ، بد نبود...داشتم منظم میشدم داشتم سحرخیز میشدم...که یهو یه دعوای بزرگ با یه نفر، گند زد وسط برنامه‌هام...دیگه انگیزه‌ای واسه سحرخیزی و برنامه داشتن ندارم کلی عقبم از برنامه‌هام...چهار ماهه که خونوادمو ندیدم چون حال و حوصله‌ی جاده رو ندارم ....حس میکنم سالی یه دفعه ببینمشون بسه! خیلی دوسشون دارما!    دغدغه‌ی فرزندآوری روی مغزم پای‌کوبی داره! نمی‌دونم الان وقتشه یا بعد از تموم شدن دانشگاه و طرح؟  خدایا دغدغه زبان رو کجای دلم بذارم؟ زبانم داغونه باید تقویت شه....۲۲سالمه ولی هنوز رانندگی بلد نیستم از رانندگی میترسم تا حالا یه جلسه هم نرفتم یاد بگیرم!</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 15:25:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین قرارِ یک ازدواج سنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%B3%D9%86%D8%AA%DB%8C-nwdwvlme5haa</link>
                <description>پاییز بود... دو روز از مراسم عقدم میگذشتجلوی آینه وایستاده بودم با استرس شالمو مرتب میکردم خدا خدا میکردم دیرتر بیاد...اومده بود...خیلی زودتر از اینکه من آماده بشم...با استرس از اتاق اومدم بیرون، نگاش کردم، با تلفن حرف میزد منم به خیال اینکه حواسش به من نیست بدو بدو رفتم سمت مامان، که تیپم رو تایید کنه!_نمی‌دونم چرا از عطرش تعریف کردم!! شاید فقط میخواستم فقط حرفی زده باشم همین!درِ ماشین برام باز کرد...رفتیم یه امامزاده و توی صحنش نشستیم، از خودمون حرف زدیم به خونه که رسیدیم با هم شام خوردیم و ظرفای شام رو با هم شستیم.یادمه اون شب مثه بقیه شبای قبلش به خاطر قرصام، فشارم افتاد با هم رفتیم درمونگاه کنار خونمون، سِرُم زدم و با همون سرم اومدیم خونه، روی تختم دراز کشیدم تا سِرُمه تموم شه... اونم نشست  و لب تاپشو باز کرد شروع کرد به انجام دادن تکالیف کلاسش. بعد از اینکه تکالیفش رو برای استادش فرستاد بلند شد که بره، منم پاشدم که تا دم در بدرقه‌ش کنم و رفت.  </description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Tue, 29 Nov 2022 17:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه می‌آید مرا...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7-tieuxycwpc1k</link>
                <description>کتاب پاتولوژی رو باز کردم یه کم درس بخونم رسیدم به سندرم مرگ ناگهانی نوزادان ، همینجور که داشتم می‌خوندم تصور کردم اگه من یه بچه داشته باشم که به هر دلیل پاتولوژیکی توی بچگی فوت کنه، چه خاکی به سرم میریزم؟ اگه با اون بچه ماه‌ها و سال‌ها انس گرفته باشم از لحاظ عاطفی بهش وابسته شده باشم و اون شده باشه همه‌ی جونم؛ با از دست دادنش دیگه اون آدم قبلی نمیشم!خلاصه هم داشتم درس می‌خوندم هم گریه میکردم بعضیا فکر میکنن این مسائل فقط مال همسایه‌ست ولی اگه عمیق فکر کنیم میبینیم خون ما از همسایه رنگین‌تر نیست انقدر نقص مادرزادی هست که منشا ژنتیکی نداشته باشه انقدر نقص ژنتیکی هست که ازش خبردار نیستیم و انقدر فرآیند رشد یه جنین پیچیده‌ و ریسکیه که هرآن ممکنه یه نقص توش به ‌وجود بیاد که آینده‌ی اون بچه و مادرش رو به کلی زیر و رو کنه ...آیا به اندازه‌ی کافی آمادگی دارم که اگه یه روز صاحب یه بچه با نقص عضو یا بیماری ژنتیکی یا مادرزادی شدم، بتونم زندگیمو نگه دارم؟ بتونم هنوز شادی رو تجربه کنم؟ بتونم به اون بچه روحیه بدم؟ بتونم به زندگی امیدوارش کنم؟ بتونم حمایتش کنم؟ بتونم ناشکری نکنم؟؟؟؟فکر کنم هنوز به اون آمادگی نرسیده باشم! فقط از خدا می‌خوام منو با یه فرزند بیمار یا معلول امتحان نکنه.... یاخدا خودت رحم کن بهم....من خیلی ضعیفم در مقابل تو...ازت می‌خوام بهم ظرفیت مشکلات آینده رو بدی ....</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 20:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدوارم برگردی...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-nklp4kokq7so</link>
                <description>شهدای گمنام دانشگاه  اینجا میشه سکوت کرد و فقط نگاه! بعضی وقتا یه فکری به سرم میزنه که مثلا نکنه این شهیدی که به اصطلاح گمنام دفن شده یکی از سرداران بزرگ و فرماندهان مفقودالاثر باشه! یه فکر دیگه‌ای که روحم رو آزار میده اینه که الان اگه مادر این شهید زنده باشه، هنوز روزها رو میشمره و شب رو به امید اینکه خبری از پسرش براش بیارن صبح می‌کنه ، هنوز منتظره! کاش مادرش فوت کرده باشه! کاش آلزایمر گرفته باشه! غیر از این، هیچ چیز نمیتونه پسر جوونش رو از یادش ببره ...هیچ مادری ناامید نمیشه...تا وقتی که بمیره! ولی باباها زودتر میشکنن دق میکنن میمیرن! اونا مادر نیستن...تحمل انتظار بی‌پایان ندارن! کاش این دوتا شهید امشب برن به خواب مادراشون، بگن که کجا دفنن....</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 13:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیسکوئیت مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-drj5qhetwwpp</link>
                <description>یه بسته بیسکوییت مادر گرفتم خوردکردم تو شیرکاکائو طعمش بد نشده ولی شیرساده رو برای این کار ترجیح میدم! بعد از یه روز تقریبا کسالت‌آور از دانشگاه اومدم خونه و کنار بخاری نشستم دارم ترکیب بیسکوییت و‌ شیرکاکائو رو امتحان میکنم.هیچکس خونه نیست و یار ساعت ۸ شب میاد پیشم.تا اون موقع نمی‌دونم چیکار کنم...دلم میخواد یه کم درس بخونم...ولی نمی‌دونم چه درسی رو! ژنتیک، فارما، پاتو،آمار یا ایمونو ؟؟؟ چند وقت پیش هم طی یه اقدام کاملا جوگیرانه یه هاریسون ریه از کتابخونه دانشگاه گرفتم! هنوز یه فصل کامل هم ازش نخوندم! گاهی وقتا نمی‌دونم اول به آشپزخونه برسم یا اول به درس! اول کیک درست کنم یا ناهار! خلاصه هیچوقت نمیشه که همه‌ی کارام توی یه روز کامل انجام بشن ...بنظرم باید به این وضعیت عادت کنم!</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 17:06:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با احتیاط عاشق شوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-norewacbc3b0</link>
                <description>تو علم شیمی مفهومی داریم به نام واکنش‌های برگشت‌ناپذیر، همینطور که از اسمشون مشخصه این واکنش‌ها قابلیت رفت دارن ولی برگشت نه.مثل واکنش‌های سوختن. وقتی چیزی میسوزه؛ دیگه به حالت اول برنمی‌گرده.عشق، یه واکنش برگشت ناپذیره. چنان میسوزونه که هرگز اون آدم قبلی نمیشی. اصن یادت می‌ره کی بودی قبل عشق چیکار میکردی...معتقدم آدمایی که عاشق نیستن شادترن آدمایی که عشق رو مزه نکردن، خلاقیت بیشتری دارن...وقتی عاشق بشی، خودت رو فراموش می‌کنی و تنها گزاره ذهنت میشه فکرکردن به محبوب. به عنوان عاشق خودت رو مسئول میدونی که واسه محبوب سنگ تموم بذاری و همیشه راضیش کنی! گاهی وقتا میخوای که تمام خواسته‌های محبوب رو برآورده کنی ولی ...نمیتونی! وقتی این نتونستن رو تو خودت میبینی؛ تَرَک برمی‌داری و بعد از یه مدت می‌شکنی خورد میشی...و اونجاست که دیگه به حالت عادی برنمی‌گردی...عشق یه واکنش برگشت ناپذیره! بااحتیاط عاشق‌ بشید</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jun 2021 22:49:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-kunkpcsnoijx</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/kj6j6fqkmv3l-BCtxL.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۴,۷۹۷ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۶۸ مرتبه پسندیدند و  ۳۹ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۱ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۴۵۴ بار خوانده شدند و ۲۳,۰۱۴ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۳۱۵۵۲۰ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۹۳۶ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۳۱۵۵۲۰ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 13:19:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیستم؟ کیستی؟ کیست؟ کیستیم؟ کیستید؟ کیستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-pt0rik9mipvs</link>
                <description> در میانه‌ی آخرین ماهِ دومین فصلِ انتهای دهه‌ی هفتاد، یحتمل حنجره‌ام برای اولین بار باز شد و تارهای صوتیم به ارتعاش در آمد! و صدایم بین صدای صدها حنجره‌ی دیگرِ زایشگاه، گم شد!عده‌ای اصرار داشتند سال تولدم را رُند کرده و مرا دهه هشتادی بخوانند! هه! دوران طفولیتم پیوسته تحت استعمار بزرگترها بودم و  ایشان از من به عنوان دست و پای خود سوء‌استفاده کرده و حتی لیوان آبشان را من باید می‌بردم:)) البته بماند که لیوان آبی هم بر سرشان میریختم از حیث شیطنت! طفولیت و نوجوانیت، بهترین عصر زندگانی بود! از حیث آزادی بیان و آزادی فکر....و از حیث اینکه می‌توانستم هرچه دل تنگم میخواهد روی کاغذ بنویسم و با مادرم به اشتراک بگذارم :)! هنوز هم دست‌نوشته‌های آن موقع  را دارم ...و هربار که میخوانمشان، بیشتر به آستانه‌ی شدیداً بالای تحمل مادرم در گوش سپردن به آن خزعبلات پی میبرم! از دوران راهنمایی ( الان شده متوسطه اول! جل‌الخالق!)  تصمیم داشتم در دانشگاه، ادبیات فارسی بخوانم! شاید بخاطر اینکه انس عجیبی با کتاب داشتم. یا اینکه خوب انشا می‌نوشتم یا اینکه چون رفیق صمیمی‌ و یارِ غارَم هم، ادبیات را دوست داشت! گذشت تا روزی که چشم‌هایم را گشودم و خود را در دانشکده‌ی طِب دیدم( واستا بینم! درخواست ویدیوچک دارم ! چی شد یهو؟!) از همان دوران کنکور هم درس ادبیات را بیش از همه دوست میداشتم! وانگهی دیدم هرجا می‌نگرم به‌جای جلال آل‌احمد و هوشنگ مرادی کرمانی، بافت‌شناسی جان‌کوئیرا (John coira) و اطلس آناتومی فرانک نِتِر( Frank netter) پاشیده‌اند!هنوز از حیرت سروده‌های سهراب در نیامده بودم که یقه‌ام را گرفتند و پرت کردند پشت تست و درس و کنکور (لعنت الله علیه)و دیگر این روزها، کتاب خواندن برای من، فعلِ غریبی‌ست که نمیتوانم صرفش کنم. کتاب خوسدم کتاب خوشدم کتاب خوردم کتاب خوستم...نمیشود! نمیتوانم! زبانم نمی‌چرخد !به‌جای کتاب، پادکست گوش میدم! لیست پادکست‌هایی که همیشه گوش میدم :گوش نیوش های دکتر شیریصلح درونرادیو ماجرا ( این پادکست رو از همه بیشتر دوست دارم) رادیو راه( مجتبی شکوری)پادکستMDعاشق سفر کردنم...عاشق کشف و شهودم...ولی از قضا ما عاشق هرچه بودیم وی از ما دوری گُزینید.سفر کردن به دور دنیا عشقی بود که هرچه بزرگتر میشوم انگار رویایی دست نیافتنی تر میشود!   ایضاً غذا و شیرینی و کیک پختن را هم عاشقم هم مستعد:)))در خیاطی بسی استعدادندار هستم!   در حدی که یه پارچه رو نمیتونم صاف و صوف بُرش بزنم یا یه درز رو نمیتونم تمیز کوک بزنم ( در این حد تباه!)درونگرا، شهودی، جزئی‌نگر و استقلالیم( نه فقط بخاطر اینکه رنگ مورد علاقم آبیه?) کلا تو زندگی اهل ریسک کردنم، دلمو به دریا میزنم و کاری که باید انجام بشه رو انجام میدم. زیاد به این اهمیت نمیدم که بقیه چه نظری راجع به کارم دارن و زیاد توی تصمیماتم نظرات شخصی دوست و فامیل رو لحاظ نمیکنم. با این تفاسیر هنوز هم نمی‌دانم از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟ و کیستم و از این حرفا.. پ.ن: این پست به دعوت یکی از کاربران ویرگول نوشته شد امیدوارم خوشتون اومده باشه</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 14:53:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجانب ‌پنج روزه که پاکم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D9%85-kquy1mcnrxbk</link>
                <description>اینجانب فرزانه...پنج روز هست که پاکم! از چی؟از یکی از خطرناکترین مخدرها: اینستاگرام!چی بودم چی شد اصن؟من یه معتاد به تمام معنا به اینستاگرام بودم درحالی که در روز یک عالمه کار داشتم که باید انجام میدادم   مثلا درس‌های دانشگاه یه بخش خیلی عظیمی از کارهام رو به خودش اختصاص میداد.آپشن story اینستاگرام برای من، جایی برای تخلیه افکاری بود که روزانه از سرم می‌گذشت. برام مهم نبود که چند نفر استوری رو سین میکنن و چند نفر ریپلای میزنن( چِرا! مهم بود!)پیجم پرایوت بود و فقط ریکوئست دوستام رو کانفرم میکردم درنتیجه فالوورهای خیلی کمی داشتم. اما سعی میکردم از تمام اتفاق‌های بد و خوب اطرافم بنویسم و از قضا کپشنای پست‌هام مورد استقبال دوستان قرار می‌گرفت و انگیزه‌‌ی من رو واسه نوشتن و پست گذاشتن میفُزود! نزدیک به چهل‌واندی پست گذاشتم درحالی که فالورهام زیر ۱۰۰نفر بود! البته اینستاگرام فقط فعالیت من نبود! هر روز زمان‌هایی رو که باید صرف کارهای دیگه میکردم، صرف چک کردن استوری ها و پست‌های فالوینگ‌ها میشد و درست مثل هروئینی بود که هر روز به خودم تزریق میکردم....هیچ چیز خاصی بهم اضافه نمی‌کرد بلکه آزادی ذهن و روانم رو ازم می‌گرفت. کم کم چک کردن اینستاگرام یه اعتیاد شده بود! بطوریکه هر صبح به محض اینکه چشمام باز میکردم  صفحه گوشیمو روشن میکردم و مستقیم اینستاگرام!دو صفحه درس می‌خواندم بعدش اینستاگرام چک میکردم! برای فرار از دغدغه‌های ذهنی که باید حلشون میکردم یا سعی میکردم باهاشون کنار بیام، حواسمو پرت استوری ها و پست‌های بقیه میکردم خودمو تو باتلاق اکسپلورر غرق میکردم و از اینستاگرام مخدری برای دردهام ساخته بودم! تا اینکه یه روز از settings اینستاگرام، بخش your activity رو کلیک کردم! وای خدای من! من داشتم بطور میانگین هر روز چهار ساعت  اینستاگرام تزریق میکردم!باورم نمیشد روزایی بود که این عدد به هفت ساعت هم رسیده بود! نشستم یه گوشه ذهنم با خودم دو دوتا چهارتا کردم ببینم واقعا در ازای این چهار ساعت چی بدست میارم؟و جوابش ساده بود هیچی بجز مشغله ذهنیِ بیخود!این شد که از گوشیم پاکش کردم...و تصمیم گرفتم سی روز سمتش نرم و بعد از سی روز، رغبت خودم رو نسبت به تزریق مجددش بسنجم! توی این پنج روز مطالعه‌ی مفیدم بیشتر نشده حتی هیچ کار مفیدی هم نکردم...ولی همینکه احساس میکنم پنج روزه که میتونم در سکوت با خودم خلوت کنم و آزادانه فکر کنم خوشحالم:)))همینکه احساس میکنم تونستم پنج روز بدون چک کردن اینستاگرام روزم رو شروع کنم و همینکه احساس میکنم دارم ترک میکنم و به نَفْسِ سَرکِشم فایق میام، خوشحالم :))))دارم به ۲۵روز دیگه فکر میکنم، وقتی که صفحه your activity  رو باز میکنم و میانگینم به جای چهارساعت، صفر ساعت شده :)))</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 16:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز چهلمِ استراحت مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D9%84%D9%85%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-dgos5iea88yw</link>
                <description> هنوزم در عجبم که چجوری چهل روز تونستم فقط یه جا دراز بکشم حتی یه تیکه ظرف نشورم حتی یه پارچ آب جا به جا نکنم! هنوزم تو هَنگم که چجوری چهل روز قَدِّ نیم ساعت هم راه نرفتم. چجوری فقط و فقط به بهانه ده جلسه فیزیوتراپی، بیرون و خیابونا رو دیدم! هنوزم نمی‌دونم چجوری با اینهمه رِخوت و سکون ، زنده ام!یه روزی که خیلی سرم شلوغ پلوغ بود؛ آرزو میکردم کاش یه روز برسه که فقط و فقط استراحت کنم فقط بخورم بخوابم! اون روز رسید....ولی کاش آرزوش نمی‌کردم!سکون، آدم رو به یه تیکه گوشتِ بیمصرف تبدیل می‌کنه. باورم نمیشه حسرت دویدن دارم! حسرت پیاده‌روی دارم! حسرت ایستاده نماز خوندن دارم. حسرت خم شدن بدون احتیاط ! اینا چیزای کمی نیست! اینکه بتونی یک ساعت پای ظرف‌شویی واستی ظرف بشوری کم نعمتی نیست! اینکه همراه بقیه چهارزانو بشینی پای سفرهٔ‌ناهار، کم چیزی نیست. اینکه یک ساعت بشینی پشت میز و درس بخونی! چهل روز از استراحت مطلق میگذره ..کلی از درسای دانشگاه عقب افتادم...خسته شدم بس که کتاب رو گذاشتم روبروم و خوابیده درس خوندم و وسطش خوابم برد و درسی که نیمه کاره رها شد.دیشب دیگه زدم زیر گریه ...داد زدم ...گفتم خسته شدم! خسته شدم از خوابیدن های اجباری! خیلی وقت بود که هیچی ننوشته بودم ..خواستم استارت نوشتنم رو با یه غُرنامه‌ی طویل بزنم! از اینکه هر روز سعادت اینو دارین که واستین پای گاز و غذا بپزین، از اینکه افتخار اینو دارین که هرروز واستین پای ظرف‌شویی و ظرف بشورین ..از اینکه میتونین بدون کمردرد یک ساعت و اَندی یه جا بشینین کتاب بخونین،درس بخونین، با برادرتون گپ بزنین، ساز بزنین، قهوه بخورین....یا هیچ کاری نکنین و فقط یک ساعت و اَندی بشینین؛ بخاطر همه‌ی این توانایی‌های خارق‌العادتون ، بهتون غبطه میخورم! چون دقیقا پنجاه روزه که هیچ کدوم از اینکارا رو انجام ندادم! و ای کاش میدونستم آخر این قصه کی تموم میشه! کاش میدونستم آخرش چی میشه! آیا روزی میرسه که بدون درد کمر یه جا بشینم؟ بماند که چیکار کنم یا نکنم!درست وقتی که فهمیدم دیسک کمر گرفتم و مُجاز نیستم خیلی از کارها رو انجام بدم؛ یهو یه عالمه کار به ذهنم رسید که وقتی سالم بودم می‌تونستم انجام بدم و ندادم! انگار یکی یه سیلی محکم زده باشه تو گوشم! که هی دختر! چرا از تک تک لحظاتی که داشتی تلاش میکردی، میدویدی و زندگی میکردی لذت نبردی؟استراحت مطلق آدم رو نابود می‌کنه...نمی‌دونم شاید فقط منو داره نابود می‌کنه! </description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 12:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنجی که می‌بریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-mun3nyxquiwg</link>
                <description>من از هر اتفاق جدیدی در زندگیم استقبال میکنم. حتی اگه ناخوشایند باشه ...اگه ناخوشایند باشه سعی میکنم خودم رو باهاش سازگار کنم و این کار خودش یه چالش بزرگه! هرچند همیشه در اوج فشاری که اون اتفاق بد بهم وارد می‌کنه شکایت میکنم و غر میزنم اما وقتی که خودم رو باهاش مچ کردم و درواقع اون رنج رو پذیرفتم؛ تحملش برام آسون‌تر میشه! اولین قدم برای مقابله با رنج‌ها، پذیرش اونهاست !&quot;انکار کردن&quot; یه مکانیسم طبیعیه. یه واکنش در مقابل حقایقی که برامون شوکه کننده هستند.ولی واکنش انکار، نباید زیاد طولانی بشه چون در دراز مدت بهمون آسیب جدی میزنه... به بیانی دیگر ما باید سعی کنیم به سرعت از فاز انکار کردن به فازِ &quot;پذیرفتن&quot; شیفت کنیم. من تقریباً یاد گرفتم چطور این تغییر فاز رو سریع انجام بدم(میگم تقریباً، چون هنوز یه چالش بزرگ هست که هنوز یاد نگرفتم اگه برام اتفاق افتاد چگونه باهاش کنار بیام)گفتم از اتفاقای جدید زندگیم استقبال میکنم...درسته. از اینکه زندگی برام یه خط صاف روتین باشه خوشم نمیاد. با چالشی مثل شکست توی کنکور مواجه شدم و جنگیدم سخت. سخت بود ولی از پسش براومدم....گاهی وقتها خدارو بابت شکست در کنکور اولم شکر میکنم! آره شکر میکنم! چون توی اون یک سالی که برای کنکور دومم تلاش میکردم خیییییییلی بزرگ شدم! نه از لحاظ جسمی:) از لحاظ روحی از لحاظ ذهنی! تجربه‌ی اینکه زمین بخوری و دوباره دست بذاری روی زانوهات و بلندشی تجربه‌ی خیلی شیرینیه! تجربه اینکه از اکثر نزدیکات حرفای ناامیدکننده بشنوی ولی بازم به  مسیرت ایمان داشته باشی و تا لحظه‌ی آخر امیدت رو از دست ندی و با چنگ و دندون از خواسته‌ات محافظت کنی! بعد از اون با چالشی بزرگ‌تر مواجه شدم...که منو صد درجه بزرگتر و پخته‌تر کرد! چالش بیماری‌سخت یکی از نزدیکترینام. این چالش واقعا فراتر از حد توانم بود بعد از این چالش چند کیلو لاغرتر و از لحاظ روانی آسیب‌پذیرتر شده بودم! چون خیلی بدو بدو داشتم خیلی استرس کشیدم و تلاش میکردم تنهایی اوضاع رو کنترل کنم!چالشی هم که همین دیروز باهاش روبرو شدم(درواقع از بدو تولدم بود ولی من ازش خبر نداشتم!)  یه جابه‌جایی   تو مهره‌های کمرمه!  که با دردکمر خودشو نشون داد و وقتی دکتر بهم گفت یه حسی بین غم و هیجان داشتم! هم از اینکه علت درد طولانی مدت کمرم مشخص شده بود هیجان داشتم هم غمگین بودم! ولی به استقبال آمپول و دردش رفتم احتمالا به استقبال جراحی یا پروسیجرهای دیگه هم برم!  از یه طرف هم دکتر گفت نباید چیز سنگین بر داری! [ولی زهی خیال باطل! احتمالا سه سال دیگه که به عنوان استیودنت وارد بیمارستان شدم مجبور شم خیلی کارا علیه مهره‌های کمرم انجام بدم!!!!] حتی همین الان که دارم تایپ میکنم کمرم خیلی درد داره! زندگی یه خط صاف نیست...ینی از یه جایی به بعد دیگه یه خط صاف نیست...حداقل تا قبل از ۱۷_۱۸ سالگی برای اکثر آدما یه خط نسبتاً صافه ولی هرچی به بزرگسالی و دنیای آدم بزرگا نزدیک میشیم همه‌چیز جدی‌تر میشه و مجبوریم مسئولیت زندگیمونو خودمون قبول کنیم.آها گفتم مسئولیت! قدم دوم در مواجهه با رنج، قبول صد در صدی مسئولیت اونه! حتی اگه شرایط محیطی دخیل بوده باید نادیدش بگیریم. این کار کمک زیادی بهمون می‌کنه هرچند خیلی کار سختیه! اینکار کمک می‌کنه شرایط رو تحت کنترل خودمون بگیریم...مسئولیت صد در صدی اتفاقی که برام افتاده بر دوش خودمه! پس خودم هم تا جایی که جا داره تلاش میکنم درستش کنم!( مثلا درسته که مشکل کمرم از بدو تولدم بوده ولی خودم با رعایت نکردن طرز صحیح نشستن و بلندکردن وسایل سنگین، بدترش کردم!)قدم سوم واگذار کردنه! در اصطلاح بهش میگن توکل! (لِت ایت گُو) بذار بره! رهاش کن! نه که از تلاش کردن دست بکشی‌هاااا! از فکرکردن درباره‌ی نتیجه. دست بکش! از اینکه چی میشه چی نمیشه دست بکش! بسپار! سپردن نتیجه به خدایی که از میلیاردها سال پیش خدا بوده، بهترین کار برای آرامش ذهنی و روحیه! واقعیت اینه که ما تاجایی که میتونیم شرایط رو تغییر میدیم و یه سری شرایط هم دست ما نیست! پس چیزایی که دست ما نیست باید سپرده بشه! باید براش وکیل بگیریم! چه وکیلی بهتر از خدا؟ ( هُوَ نِعْمَ الوَکیل.) واژه‌ی توکل هم از وکالت میاد دیگه! ینی بذار یکی دیگه کاراتو پیش ببره! توکل به خدا، بهترین توکل‌هاست! در آخر بگم چالشی که هنوز نمیدونم چجوری در آینده  بپذیرمش از دست دادن نزدیکانم هست! بالاخره همه یه روز میمیرن! همینجوری که دور و اطرافمون میبینیم! خودمو برای از دست دادن نزدیکانم آماده نکردم نمی‌دونم!یه جمع بندی کلی انجام بدیم: سه تا فاز برای مواجهه با رنج‌های زندگی چی بود؟۱. پذیرش۲.مسئولیت۳.توکلیاحق</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Thu, 17 Sep 2020 19:51:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صرفاً جهت تخلیه ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%B5%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D8%AC%D9%87%D8%AA-%D8%AA%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-p8syppgxnjw2</link>
                <description>حالم خوب نیست.وقتی حالم خوب نیست، تلاش میکنم حواس خودمو از اینکه &quot;حالم بده&quot; پرت کنم. افراط گونه آهنگ گوش میدم.افراط گونه فیلم میبینم. افراط گونه به آرزوهای دست‌نیافتنیم فکر میکنم. افراط گونه تو فضای مجازی میچرخم. افراط گونه می‌خوابم، افراط گونه میخورم،  و هرکاری میکنم که به خودم ثابت کنم &quot;حالم بد نیست&quot; می‌خوام فرار کنم ....فرار...فرار....از دنیایی که همه راجع بهت نظر میدن...راجع به ظاهرت،رفتارت،افکارت،کارات....همه به خودشون اجازه میدن وارد حریم شخصیت بشن. و وقتی جلوشون می‌ایستی، بهشون بر میخوره! یادم نمیاد آخرین بار کی از ته دل خندیدم...یادم نمیاد آخرین بار کی از خوشحالی جیغ زدم! حتی وقتی نتیجه انتخاب رشته کنکور هم اومد، با اینکه رشته‌ی موردنظرمو قبول شده بودم، بازم یه سایه‌ی کمرنگی از غم، پشت اون جیغ هیجانی بود.این روزا خیلی بیشتر به رفتن و مهاجرت فکر میکنم! به رفتن از ایران! از وطنی که یه روزایی غیرت خاصی روش داشتم! دلم میگیره ... دوست دارم برگردم به نوجوونیم! به اون شور عجیب دوران بلوغ! که هدفون میذاشتم تو گوشم و مرتضی پاشایی گوش میدادم....سیروان خسروی گوش میدادم...و رویا میبافتم...با رویاهام زندگی میکردم. تصورم از عشق یه چیز رویایی تو مایه‌های جومونگ و سوسانو بود! هیچ چیز جدی نبود! پاییز بوی سرویس مدرسه میداد......چقدر زود همه چی جدی شد! چه زود همه‌چیز سفت شد! یادمه اول دبیرستان بودم و عاشق طبابت! یادمه فکر میکردم اگه دکتر بشم زندگیم زیر و رو میشه! دیگه خیلی خوشحال خواهم بود! حالا از اون موقع شیش سااال میگذره و اصن باورم نمیشه چقدر ذهنیتم تغییر کرده!یادمه اون موقع از یه آدمی شنیدم که می‌گفت موفقیت خوشحالی نمیاره! بلکه خوشحالی موفقیت میاره !اون موقع این حرفشو باور نداشتم ولی الان بعد از سالها به حرفش رسیدم!تنور خونه مادربزرگ و آسمان</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 15:55:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به کی کادو بدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdaviyyat12/%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-uvqru5kmlaqu</link>
                <description>از آشپزخونه بوی کیک میاد....کار، کار مامانه!به این فکر میکنم که در اصل باید واسه مامان کیک پخت در اصل باید واسه اون جشن گرفت در اصل باید به اون کادو داد!  آخه نُه ماه تحمل یه بار اضافی کم چیزی نیست! نُه ماه نگه داری از یه موجود زنده تو شکمت کار آسونی نیس! هممون بلا استثنا چندین بار به شکم مادرمون لگد زدیم!چه کار زشتی! خجالت نکشیدیم؟نُه ماه لگدکاری‌ ما رو تحمل کرد.نُه ماه هرجا رفت ما رو با خودش حمل کرد. لواشک خورد،عُق زد!دستِ آخرم چندین ساعت درد کشید تا خیرسرمون به این جهانِ بی‌مروت چشم بگشاییم.با این حال هیچ مادری بعد از تحمل درد زایمان، بچشو دعوا نمیکنه سرش غر نمیزنه! نمیگه: ذلیل مرده، چرا انقد درد کشیدم بخاطر تو؟!ولی ما چی؟چندبار سرش غر زدیم؟ بخاطر چی؟!راستی! سلام دنیا! من بیست ساله شدم.</description>
                <category>فرزانه</category>
                <author>فرزانه</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 12:28:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>