<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی ناصری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdi</link>
        <description>مشاهدات کسی که به تماشا ایستاده | تحلیل‌گر داده‌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/12/avatar/Sx0JAz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی ناصری</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تماشای خط مقدم بازار سوپرمارکت‌های آنلاین با دوربین لوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%84%D9%88%DA%86-uiff9ar98bwj</link>
                <description>چگونه حدس را به جای تحلیل ارائه ندهیماخیرا مجتبی آستانه خبرنگار دیجیاتو درباره رقابت سوپرمارکتهای آنلاین و سهم بازار خرده‌فروشی آنلاین کالاهای سوپرمارکتی گزارشی تهیه و منتشر کرد که در آن تلاش شده بود با کنار هم گذاشتن رکوردهای فروش روزانه و برخی داده‌های مقطعی، تخمینی از «سهم بازار» بازیگران این حوزه ترسیم شود. به عنوان کسی که بیش از ۱۰ سال از عمر حرفه‌ای خود را در دنیای تحلیل داده‌ها متمرکز بوده است، در این مقاله قصد دارم به برخی از خطاهای موجود در این تحلیل پاسخ داده و نشان دهم که چرا  این استدلال از نظر روش‌شناسی نادرست است و حتی با استانداردهای حداقلی تحلیل بازار هم هم‌خوانی ندارد.Photo by Olena Bohovyk on Unsplashدر نبود داده حدس نزنیدنبود داده به معنای نبود شفافیت نیست. شرکتها حق دارند بدون آنکه متهم به عدم شفافیت بشوند، دادههای خود را محرمانه نگه دارند. حد و حدود شفافیت را در درجه اول قانون و بعد سهامداران هر شرکتی مشخص میکنند و تا جایی که من به خاطر دارم همه بازیگران صنعت، تا به حال بر این اساس دادههای لازم را منتشر کردهاند.وقتی داده کافی برای تحلیل نداریم، بهترین کار در این شرایط حدس نزدن است. یک تحلیلگر قرار نیست به هر قیمتی تحلیلی ارائه دهد. برای من بارها پیش آمده که در پاسخ به مساله یا سوالی به سادگی گفتهام: نمیدانم، چون داده کافی ندارم.تعاریف استاندارد را تحریف نکنیداولین و مهمترین خطای این گزارش جایگزین کردن «رکورد یک‌روزه» با «سهم بازار» است. در هیچ یک از ادبیات حرفه‌ای تحلیل کسبوکار، سهم بازار بر مبنای اوج عملکرد در یک روز یا یک کمپین محاسبه نمی‌شود. سهم بازار مفهومی تجمیعی است که نیازمندِبازه‌های زمانی هم‌ارزداده‌های پایدار (مانند GMV یا سفارش ماهانه یا سالانه)و تعریف روشن از اندازه کل بازار Total Addressable Market(TAM) است.حذف هر کدام از این مؤلفه‌ها، خروجی را بی‌اعتبار و «تحلیل» را به «حدس» تبدیل می‌کند.استراتژی‌ها و تکنیک‌های مارکتینگ را با عملکرد کسب‌وکار اشتباه نگیریدکمپین یعنی کمپین؛ تیم‌های مارکتینگ برای رسیدن به اهداف کمپین ممکن است فرایندها و ساختارها و حتی رفتار مشتریان‌شان را از حالت پایدار خارج کنند. ما در اسنپ‌مارکت همین امروز می‌توانیم کاری بکنیم که کل فروش یک هفته را در یک روز به مشتریان بفروشیم و تحویل بدهیم. این خط قرمزی بود که ما در کمپین بلکف‌رایدی امسال (۱۴۰۴) داشتیم: نباید این کمپین صرفا منتهی به انتقال فروش‌های آتی به روز کمپین می‌شد.در خرده‌فروشی‌های آنلاین کالاهای سوپرمارکتی، افزایش دوپینگی تعداد فروش در یک روز به معنای کاهش شدید فروش در روزهای بعد از آن روز است. از طرفی افزایش تعداد فروش لزوما به معنای افزایش فروش ناخالص به همان میزان نیست. رفتار مصرف‌کننده‌های آنلاین این را به ما نشان داده که حذف هزینه ارسال به راحتی منجر به شکسته شدن یک سفارش مشتری به چندین سفارش کوچک‌تر می‌شود. طوری که بسیاری از مشتریان حتی در یک روز بیش از یک سفارش می‌گذارند.نادیده گرفتن قواعد بازار، ساختار رفتار مصرف‌کننده و ماهیت متفاوت کمپین‌های فروش در کسب‌وکارهای FMCG منتهی به ساده‌سازی بیش از حد و در نهایت رسیدن به نتایج اشتباه می‌شود.عملیات ریاضی را در متن انجام ندهیدهر وقت خواستید با اعداد بازی کنید بهترین کار توضیح یک عملیات ریاضی در متن است. ریاضیات زبان خودش را دارد. زبانی که اجازه خطا نمی‌دهد، با آن نمی‌شود چیزی را تلقین کرد و یا کمبودهای محاسبات را پنهان کرد. مثلا به این جمله از گزارش مذکور نگاه کنید:«برای اینکه ببینیم این تخمین فروش ناخالص 1365 میلیارد تومانی چقدر درست است، آن را با GMV کل سال اکالا مقایسه میکنیم. آنطور که در صورت‌های مالی حسابرسی شده اکالا آمده، سهم این شرکت از هر فروش آنلاین (کارمزد) 7 درصد است. این شرکت در سال گذشته بیش از 621 میلیارد تومان درآمد عملیاتی داشت، بنابراین فروش ناخالص آن (621 ضربدر 100 تقسیم بر 7) در سال 1403 حدود 8871 میلیارد تومان بود. بنابراین تخمین ما چندان دور از ذهن نیست.»نویسنده با یک سری محاسبات ساده به عدد ۱۳۶۵ فروش یک ماه اکالا در سال ۱۴۰۳ رسیده و بعد آن را با عدد ۸۸۷۱ میلیارد تومان فروش سال ۱۴۰۳ اکالا (تخمینی بر اساس اعلام رسمی نماد گلرنگ در سامانه کدال) مقایسه کرده و چنین ادعا کرده است: &quot;بنابراین تخمین ما چندان دور از ذهن نیست.»در حالی که:یعنی تخمین ۱۳۶۵ میلیارد تومان فروش بهترین ماه اکالا در سال گذشته حداقل ۴۰ درصد و حداکثر ۸۵ درصد بالاتر از مقدار واقعی است و این یعنی اتفاقا: &quot;تخمین ما بسیار دور از واقعیت است&quot;.احتمالا مشکل این تحلیل به خاطر استفاده اشتباه از عدد تورم برای پیدا کردن AOV اکلا در سال گذشته با استفاده از AOV اعلامی امسال است. این جا هم عدم آشنایی با قواعد و ساختار بازارهای FMCG منتهی به چنین خطایی شده است. تغییرات AOV صرفا تحت تاثیر تورم نیست. استراتژی‌های مارکتینگی، ساختار هزینه‌های مربوط به لجستیک، سیزنالیتی ناشی از تحولات اقتصادی-سیاسی (مستقل از تورم) یا مناسبت‌های تقویمی و چندین عامل دیگر در آن تاثیر می‌گذارند.بنابراین تخمین عدد ۳۹۰ هزار تومان برای AOV سال گذشته اکالا احتمالا بیش از اندازه خوشبینانه است؛ ضمن اینکه می‌دانیم کاهش هزینه ارسال (در مورد اکالا رایگان بودن آن) به شدت تاثیر مستقیمی در پایین بودن AOV سفارشات آن می‌گذارد.این به این معناست که فاصله GMV اعلامی اسنپ‌مارکت با GMV نامعلوم اکالا در همان ماه و سال، بسیار بیشتر از آن چیزی است که تخمین (۱۳۶۰ میلیارد تومان) زده شده است. در داده‌های منتشر شده عمومی توسط اکالا هیچ شاهدی مبنی بر این وجود ندارد که چنین فاصله زیادی در عرض یک سال جبران شده باشد. همچنان که با توجه به داده‌های واقعی که از اسنپمارکت میدانم و همینطور تحقیقات بازار که توسط تیم‌های مستقل انجام شده است، اختلاف سهم بازار اسنپ‌مارکت با سایر رقبا در حال حاضر چشمگیر است.همه این توضیحات را دادم تا آخر کار به این نتیجه برسم که این اشتباه در تحلیل و اشتباه در نتیجه‌گیری و انتقال نتیجه اشتباه وقتی پیش می‌آید که به جای نشان دادن ضرب و جمع و تفریق ریاضیاتی آنها را مثل قصه روایت کنید. داده‌های درست، در متن گم می‌شوند و ارزیابی آنها سخت‌تر.به جای مقایسه، مغالطه نکنیدخطای سوم، اتکا به داده‌های ناهم‌زمان و بعضا غیرقابل اتکاست. وقتی برای یک بازیگر از رکورد آبان، برای دیگری از کمپین آذر و برای سومی از تخمین‌های غیررسمی استفاده می‌شود، نتیجه هرچه باشد «مقایسه» نیست. ضمن آنکه به خاطر ماهیت سیال سبدهای خرید سوپرمارکتی، رکورد در تعداد سفارش لزوما به معنای رکورد در فروش ناخالص ریالی هم نیست.تنها داده واقعی که در این گزارش به آن استناد شده، رکورد فروشی است که دو بازیگر به صورت رسمی اعلام کرده‌اند. اکالا گفته در یک روز  ۲۴۶ هزار سفارش داشته و ما (اسنپ‌مارکت) گفته‌ایم در دو روز ۴۵۰ هزار سفارش را تحویل داده‌ایم. نویسنده مقاله برای رسیدن به رکورد روزانه ما عدد ۴۵۰ هزار را تقسیم بر دو کرده و به عدد ۲۲۵ هزار رسیده و بعد آن را با رکورد ۲۴۶ اکالا مقایسه کرده است. بدیهی است که میانگین دو عدد همیشه از عدد بزرگ‌تر کوچک‌تر و از عدد کوچک‌تر بزرگ‌تر است. بنابراین رکورد فروش یک روز ما بیشتر از ۲۲۵ هزار بوده است. از آنجایی که شرکت به طور رسمی عدد فروش یک روز را اعلام نکرده من نمی‌توانم اینجا اشاره‌ای به آن بکنم ولی آنقدر می‌توانم بگویم که همین اشتباه ساده در مقایسه باعث یک نتیجه‌گیری غلط شده است. اختلاف واقعی رکورد آن دو روز کمتر از آن چیزی است که در این مقاله به آن اشاره کرده است؛ آنقدر کم که هر تحلیلگر داده‌ای می‌داند از نظر آماری معنادار نیست.ضمن اینکه همانطور که گفتم استراتژی ما در کمپین بلک‌فرایدی امسال نه فروش نقطه‌ای بالا در یک روز، که افزایش یکنواخت فروش در طول هفته بود تا مانع از پیش‌خوری سفارش‌های هفته تنها در یک روز شویم.در نهایت در بهترین حالت به عنوان یک تحلیل‌گر میتوان گفت که میزان فروش یک روزه دو پلتفرم در ایام کمپین تقریبا برابر بوده؛ جز این هیچ ادعایی مبتنی بر داده صادق نیست و باقی حدس و گمان است.جزء را به کل تعمیم ندهیداین دیگر واقعا نیاز به گفتن ندارد:یک روز یک منجم، یک مهندس و یک ریاضیدان در استرالیا سوار قطاری بودند. آن سه، هنگامی که از پنجره‌ی قطار بیرون را نگاه کردند گوسفند سیاه رنگی در مزرعه می‌بینند.منجم میگوید: «چه جالب همه گوسفندان استرالیا سیاه رنگ هستند...»و فیزیکدان به این گفته چنان پاسخ می‌دهد :«نه خیر نه خیر… تنها بعضی از گوسفندان استرالیا سیاه رنگ هستند.»ریاضیدان از ناراحتی نگاهی به آسمان می‌اندازد و می‌گوید: «در استرالیا دست کم یک مزرعه وجود دارد که دست کم یک گوسفند در آن است که دست کم یک طرف آن سیاه است»از نمودارها به جای عکس استفاده نکنیدنمودارها هدر تزئینی نیستند که بدون هیچ توضیح و بی هیچ مبنای درستی از آنها استفاده کنید. هر نموداری باید محور عمودی‌اش برچسب خورده باشد. اعداد اگر قرار است نمایش داده شوند باید دقیق نمایش داده شوند. در متن باید به نمودار اشاره و در مورد آن صحبت شود. نمودار باید دقیقا مشخص باشد در مورد کدام بخش از گزارش است.در گزارش یاد شده نموداری ستونی بی هیچ توضیح و مبنایی در هدر مطلب نمایش داده شده است؛ طوری که جای تیتر خبر را گرفته و با تیتر سوداری که کنارش آماده این گزاره کلی را به مخاطب منتقل میکند که این گزارش قرار است با قاطعیت سهم بازار هر یک از بازیگران را مشخص کند؛ انتظاری که تا آخر مطلب برآورده نمی‌شود.هر وقت خواستید نموداری بکشید، به قواعد آن پایبند باشید. در غیر این صورت خواسته یا ناخواسته پاسخ این پرسش معروف تحلیلگران میشوید که: «چگونه با داده‌ها دروغ بگوییم؟»Photo by Hanson Lu on Unsplashچارچوب تحلیل‌تان را بر پایه‌های متزلزل بنا نکنیدبازار سوپرمارکت آنلاین ایران قطعا در حال رقابتی‌تر شدن است و ثبت رکوردهای عملیاتی خبر خوبی برای کل اکوسیستم محسوب میشود. اما اگر تحلیل بازار قرار است به ابزار فهم واقعیت تبدیل شود و نه تولید تیتر، لازم است میان «رکورد»، «ظرفیت عملیاتی» و «سهم بازار» تمایز قائل شویم.در غیر این صورت، با هر رکورد یک‌روزه، باید کل نقشه بازار را دوباره ترسیم کرد؛ که روشن است چنین کاری نه علمی است و نه حرفه‌ای.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 17:20:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از یک مسیر متفاوت وارد دنیای داده شدم (و شما هم می‌توانید)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-llbcj2yhna7h</link>
                <description>بیش از یک دهه پیش، تیتر یک هاروارد بیزینس ریویو این بود: «دانشمند داده، سکسی‌ترین (جذاب‌ترین) شغل قرن ۲۱» (لینک). از آن روز تا حالا خیلی‌ها خواسته‌اند مسیر شغلی‌شان را هر طوری شده به مسیر داده تغییر دهند. ولی حالا نزدیک به ۱۳ سال از آن تیتر گذشته؛ آیا همچنان می‌توان با اطمینان گفت که مسیر کاری در داده آینده خوبی دارد؟ و اگر کسی بخواهد مسیر شغلی فعلی خودش را به آن تغییر دهد، چه باید بکند؟Photo by Saulo Mohana on Unsplashمن، حوالی سال ۱۳۹۳، قبل از آنکه طور متمرکز وارد حوزه داده شوم، مدیر مارکتینگ یک شرکت چاپ عکس آنلاین (عکس‌پرینت) بودم. آنجا بود که کنجکاوی‌ام نسبت به اینکه &quot;چرا بعضی تصمیم‌ها جواب می‌دهند و بعضی نه؟&quot; باعث شد کم‌کم پایم به دنیای دیتا باز شود و خیلی زود فهمیدم:«توان و دانش تحلیل داده‌محور رفتار مصرف‌کننده‌ها» می‌تواند یک مزیت رقابتی دست‌نیافتنی برای من در مسیر کاری باشد.پس بعد از ۳ سال از کارم استعفا دادم و دوره گذار من به تحلیل داده از حوالی سال ۱۳۹۶ شروع شد. درست همزمان و همراه با جذابیت شغل تحلیل داده در ایران و جهان.ولی برای کسی که الان بخواهد چنین تصمیمی بگیرد آیا دیگر دیر شده است؟ آیا علم داده همچنان سکسی‌ترین شغل در دنیای فناوری است؟ آیا بازار اشباع نشده است؟ آیا با وجود توسعه چشمگیر genAI همچنان به کسی که بتواند با داده‌ها کار کند نیازی هست؟ هوش مصنوعی جای آن را نخواهد گرفت؟ من پاسخ صریحی به پرسش‌های فوق ندارم. نگران مسیر شغلی خودم هم هستم ولی فعلا تصمیمی به ترک آن ندارم و بنابراین همچنان می‌توانم با اطمینان بالایی این مسیر شغلی را به کسانی که توانمندی‌های مرتبط با آن را دارند، توصیه کنم. فکر می‌کنم در هر سناریوی محتملی از آینده کسی که بلد باشد با داده کار کند و آن را بفهمد همیشه دست بالا را دارد.هدف من از نوشتن این پست ارائه یک نقشه‌راه برای ورود به دنیای داده نیست. اینکه چه چیزی را باید با چه ترتیبی یاد بگیرد نیازی به نوشتن ندارد. هر کسی می‌تواند با کمترین جستجو در گوگل یا پرس‌وجو در چت‌جی‌پی‌تی به این نقشه راه دست پیدا کند. این پست را نوشته‌ام تا راهنمایی باشد برای کسانی که می‌خواهند مسیر شغلی خود را از یک حوزه دیگر به حوزه داده تغییر دهند. این نوشته بر اساس تجربیاتی است که خودم از این تغییر مسیر شغلی داشتم و در این سال‌ها به افراد دیگری کمک کرده‌ام مسیر شغلی خودشان را به حوزه داده تغییر دهند.۱. اول بفهمید دنیای دیتا دقیقاً چیستو بهترین راه برای فهمیدن آن، کار کردن با داده است.این اولین و مهم‌ترین توصیه من است. هر جا هستید و تا هر چقدر که داده دارید و بلدید با آنها کار کنید، تعلل نکنید. آستین‌ها را بالا بزنید و به عمق داده‌ها شیرجه بزنید. آن وقت کم‌کم دست‌تان می‌آید که حجم انبوه اعداد مرتب(numerical data) و نوشته‌های نامرتب (unstructured data) دقیقا چه چیزی هستند.داده یعنی فهم کمّی از جهان کیفی و کنش کیفی (تصمیم‌گیری) بر اساس استنتاج‌های کمّی. دقیقا مشابه کاری که شرلوک‌ هولمز می‌کرد! اگر به داستان‌های او علاقه‌مندید دنیای داده شما را مسحور خود خواهد کرد.اما بسته به اینکه کجای این جهان بایستید، معنی آن فرق می‌کند. همین اول مسیر بهتر است در مورد سه مسیر اصلی حوزه داده خوب تحقیق کنید:تحلیل داده (Data Analysis): کشف الگوها و پاسخ دادن به سؤال‌های واقعی کسب‌وکار.علم داده (Data Science): مدل‌سازی، پیش‌بینی و استفاده از آمار و یادگیری ماشین.مهندسی داده (Data Engineering): ساخت زیرساخت‌هایی که بقیه بتوانند داده‌ها را استفاده کنند.۱۰ سال پیش این سه مسیر خیلی از هم جدا نبودند ولی حالا این طور نیست. با وجود هم‌پوشانی زیاد در مهارت‌های عمومی، هر سه حوزه نیازمندی‌های متفاوتی دارند. و هیچ ارجحیتی بین‌شان نیست جز علاقه و توانمندی‌های شما. من از مسیر تحلیل داده شروع کردم. چون مسئله‌ام نه خود داده که تصمیم‌گیری بر اساس داده بود. Photo by Keiteu Ko on Unsplash۲. مهارت‌های قبلی‌تان طلا هستند، نه نقطه ضعفمهارت کار کردن با داده در یک چیز خلاصه می‌شود: مهارت حل مسئله با رویکرد داده‌محور.دنیای داده بیش از هر چیز نیاز به درک بستر واقعی مسئله دارد. کسی که می‌فهمد داده پشت هر رفتار یا عدد چه معنی‌ای دارد، از هر الگوریتمی ارزشمندتر است. بنابراین در هر شغلی که هستید، از عملیات و مارکتینگ گرفته تا توسعه و زیرساخت و پشتیبانی، مهارت‌های حل مسئله شما در مسیر شغلی داده‌ هم به کار خواهند آمد. با تصور اینکه باید همه چیز را از صفر شروع کنید، اشتباهی را که من کردم مرتکب نشوید.داده از بستر مسئله‌هایش جدا نیست. شما پله صفر نیستید و بخشی از راه را قبلا پیموده‌اید.همانطور که گفتم من از دنیای مارکتینگ آمده بودم. اولش فکر می‌کردم هر چه در مارکتینگ اندوختم بیهوده بود ولی خیلی زود وقتی با پروژه‌های واقعی دست و پنجه نرم کردم فهمیدم آنچه از مارکتینگ بلد بودم در فهم و ارائه راه‌حل‌های داده‌محور برای مسئله‌های واقعی کسب‌وکارها بسیار به کار می‌آید. فهم من از رفتار مصرف‌کننده، مفاهیم مرتبط با فعالیت‌های مارکتینگی و توسعه کسب‌وکار، مدیریت تیم، بهینه‌سازی کمپین‌ها، مذاکره با ذینفعان مختلف داخلی و خارجی سازمان و برنامه‌ریزی راهبردی برای رسیدن به اهداف کسب‌وکار همه و همه مهارت‌هایی بودند که مرا در مسیر شغلی داده‌ای پشتیبانی کردند. Photo by NEOM on Unsplash۳. ابزارها را هدفمند یاد بگیریدابزارها برنده نمی‌شوند ولی مایکل شوماخر هم بدون خودرواش نمی‌توانست رقابتی را ببرد.اگر وارد حوزه داده می‌شوید باید آمادگی دست به آچار شدن را داشته باشید. تنوع و پراکندگی منابع داده، فرمت‌ها، ابزارهای تحلیل و تصمیم‌سازی آنقدر زیاد است که نمی‌‌شود گفت شما نیاز دارید به ابزارهایی مسلط باشید بلکه باید گفت:مهارت اصلی شما این است که بتوانید سریع و به صورت موثر با ابزارهای مختلف سازگار شوید. تحلیل داده فقط پاور‌بی‌آی یا گوگل‌لوکراستدیو نیست. شما باید با انواع دیتابیس‌ها آشنا باشید. یکی دو تا زبان برنامه‌نویسی را برای پایین و بالا کردن داده‌ها بیاموزید. با کتابخانه‌های مختلف کار با داده ور رفته باشید. از سرویس‌های مختلفی مثل گوگل‌آنالیتکز سر دربیارید. ابزارهای کار با داده‌ها آنقدر زیادند که خود داده‌ها متنوع و پراکنده‌اند.به‌نظرم برای شروع، این چهار ابزار پایه‌اند:Excel یا Google SheetsSQLPython (یا R): کار با Pandas, Matplotlib و کتابخانه‌های مهم مرتبط با پردازش‌های هوش‌مصنوعی و یادگیری ماشین.Power BI یا Tableauمن از دانشگاه برنامه‌نویسی بلد بودم ولی پایتون را از صفر یاد گرفتم. پایگاه‌داده‌ها را می‌شناختم ولی باید دانش SQLم را بازیابی می‌کردم. از اکسل فراری بودم ولی ناچار عاشقش شدم. اولین داشبوردهایم را با Tableau و به کمک چند ویدیو آموزشی با لهجه هندی ساختم. بعدها پاور‌بی‌آی را نصب کردم و آن را هم یاد گرفتم. گوگل‌آنالیتکز و سرویس‌های تحلیلی را به فراخور پروژه‌هایی که می‌گرفتم سریع باید می‌آموختم. همه این‌ها را یاد می‌گرفتم نه برای اینکه «حتماً باید بلد باشم»، بلکه چون به من اجازه می‌داد کارهایی انجام دهم که با ابزارهای ساده‌تر ممکن نبود. و این یادگیری تمام نشده است. در کافه‌بازار و دیوار با متابیس کار کردم. بعد باید می‌توانستم PySpark کد بزنم و بعد در اسنپ‌مارکت دو سرور در اختیار تیمم بود و برای کارهایمان یک زیرساخت کامل تحلیل داده، نصب و راه‌اندازی کردیم و یاد گرفتم چطور روی یک زیرساخت فنی، یک اتوماسیون از جاب‌های داده‌ای پیاده‌سازی کرده و آنها را در عملیات تیم مارکتینگ بگنجانم.و این مسیر تمام نشده است. حالا خوب می‌دانم که باید ابزارهای مبتنی بر genAI را خوب یاد بگیرم و بتوانم از آنها در کارهایم استفاده کنم. جز این کم‌کم از صحنه کاری حذف خواهم شد. Photo by Abhinand Venugopal on Unsplash۴. مفاهیم یارانش دانش مهمی که کسی درباره آن حرف نمی‌زند!اگر رشته دانشگاهی‌تان در حوزه کامپیوتر بوده باشد، این مفاهیم را یاد گرفته‌اید.ولی اکثر کسانی که می‌خواهند از یک حوزه دیگر وارد حوزه داده شوند این چیزها را هیچ وقت خوب یاد نمی‌گیرند. در حالی که درک مفاهیم پایه‌ای یارانش (محاسبات) برای هر تحلیل‌گر و دانشمند داده‌ای ضروری است. مهم‌ترین این مفاهیم عبارتند از:۱- طراحی الگوریتم۲- مبانی پایگاه‌داده۳- ساختمان داده۴- آمار و احتمالات۵- ریاضیات گسستهنیاز نیست همه این‌ها را  مثل یک دانشجوی مهندسی کامپیوتر بخوانید ولی حتما باید مفاهیم اولیه‌شان را بلد باشید و حتما توصیه می‌کنم:برای ورود به دنیای مفاهیم مرتبط با رایانش حتما و حتما از کتاب‌های مرجع بخوانید.ویدیو و وبلاگ و چت‌جی‌پی‌تی گیج‌تان می‌کنند. برای هر کدام هم چندین کتاب خوب در سطح مبانی و ابتدایی وجود دارد.Photo by Leon Wu on Unsplash۵. پروژه، مهم‌تر از مدرک استواقعیت این است که هیچ‌کس فقط با دیدن یک گواهی دوره آموزشی یا مدرک دانشگاه قانع نمی‌شود شما را استخدام کند.و داده‌هایش را که به گمانش بزرگ‌ترین سرمایه‌اش است در اختیارتان قرار دهد. اما وقتی پروژه‌ای دارید که می‌شود دید، لمس کرد، و با آن حرف زد، آن‌وقت داستان فرق می‌کند. قبل از آنکه اولین کار داده‌تان را بگیرید تا می‌توانید پروژه‌های داوطلبانه انجام دهید و آنها را در قالب پست وبلاگ یا پروژه‌های روی گیت منتشر کنید و با افتخار همه جا درباره‌شان حرف بزنید. قول می‌دهم کارساز باشد.پیدا کردن پروژه ساده‌ترین کار است. اینترنت پر است از مجموعه داده‌های عمومی و رایگان. دانلودشان کنید. تحلیل‌شان کنید. برای‌شان یک قصه بسازید و منتشر کنید. در Kaggle اکانت بسازید و در چالش‌های آنلاین شرکت کنید. هر از چندگاهی برخی شرکت‌های با انتشار داده‌ها چالش‌های عمومی برگزار می‌کنند. گوش‌تان تیز باشد و هیچ کدام را از دست ندهید. در datacamp، google colab حضور داشته باشید و زندگی کاری‌تان را با گیت‌ پیوند بزنید و پروفایل‌تان را روز به روز غنی‌تر کنید.من اولین پروژه‌هایم را با داده‌های عمومی شروع کردم. بعد کافه‌بازار چالشی برگزار کرد. در آن شرکت کردم و داده‌هایش را تحلیل و گزارشش را منتشر کردم. مدتی بعد شرکت پوشه چالشی برگزار کرد. داده‌هایش را دانلود و گزارشش را به صورت عمومی منتشر کردم. با گزارش سال آپارات هم چنین کردیم. چندین پست وبلاگ با داده‌های عمومی نوشتم و منتشر کردم و کم‌کم پروفایل حرفه‌ای خودم را در این حوزه ساختم. با اطمینان می‌گویم که همه موقعیت‌های شغلی‌ام را از این طریق به دست آورده‌ام. حضور فعالانه و صادقانه در رسانه‌ها و شبکه‌های حرفه‌ای مسیر شغلی شما را تضمین می‌کند.Photo by Praveen Thirumurugan on Unsplash۶. اولین تجربه‌های واقعی را کجا پیدا کنم؟تجربه واقعی چیز ارزشمندی است. یک مسئله واقعی، داده‌های واقعی، تصمیم واقعی و تاثیر واقعی رو کسب‌وکار.اولین تجربه، بهترین تجربه است حتی اگر نصفه و نیمه باشد. حالا کسی که هنوز در شغلی قبلی‌اش است و نتوانسته جایی به عنوان تحلیل‌گر داده استخدام شود باید چه کار کند؟ باید بگویم:گنج درست همانجایی است که هستید. همان شرکت و همان شغلی که در آن مشغولید. از همانجا شروع کنید. به داده‌ها دقت کنید. آنها را بررسی کنید. به گزارش‌های داده‌محور حساس باشید. درباره‌شان بپرسید و بعد در اولین فرصت اولین تسکی را که دارید سعی کنید با داده همراه کنید. شاید برای پشتیبانی از کاری که کردید یا به عنوان خروجی کاری که کرده‌اید. اولین تجربه واقعی شما در هر پوزیشن شغلی که هستید اتفاق می‌افتد. بعد کم‌کم از مدیرتان بخواهید پروژه‌های داده‌محور بیشتری به شما بدهد. فرقی نمی کند در حوزه محصول و توسعه باشید یا فروش و مارکتینگ و پشتیبانی و حتی کار اداری. هر جا که هستید سعی کنید مسئله‌هاتان را با کمک داده حل کنید. آنچه که را که یاد گرفته‌اید در کارهای روزمره‌تان به کار بگیرید. جلوتر که رفتید و توانستید مهارت‌تان را به مدیران‌تان نشان دهید از آنها بخواهید همکاری با شما را به عنوان تحلیل‌گر داده ادامه دهند. یا در همان شرکت برای پوزیشن‌های داده‌ای درخواست بدهید. بعد شبکه حرفه‌ای‌تان را فعال کنید. با دوستان‌تان که در شرکت‌های دیگر سمت مدیریتی دارند صحبت کنید. در لینکدین اعلام کنید که دنبال پروژه‌های داده‌ای هستید. اگر کسی پیشنهاد همکاری پروژه‌ای داد بدون آنکه روی حق‌الزحمه‌اش چانه بزنید، آن را بپذیرید. با استارتاپ‌ها بپرید و به آنها پیشنهاد همکاری پروژه‌ای بدهید. آنها مشتاق‌اند چون آنقدر پول ندارند که بخواهند تحلیل‌گر داده استخدام کنند.من اولین گزارش‌های داده‌محور و داشبوردها و تحلیل‌ها را در تیم مارکتینگ عکس‌پرینت انجام دادم. درست همان‌جایی که داشتم کار مارکتینگ می‌کردم. پویا محمودیان مدیرعامل وقت و بنیانگذار عکس‌پرینت ذهن بسیار تحلیلی داشت و در ترغیب من به رویکرد داده‌ای موثر بود. بعد از او با سیاوش میرخانی ساعت‌ها روی داده‌ها و گزارش‌های مرتبط بحث و گفتگو می‌کردیم. آنجا اولین روزهایی بود که من طعم تصمیم‌گیری مبتنی بر داده را چشیدم و دیگر هرگز نتوانستم از آن دل بکنم.بعد با معرفی همسرم که آن موقع در فیلمو کار می‌کرد، جلسه‌ای با محمدجواد شکوری‌مقدم داشتم برای مشورت. بعد از جلسه پیشنهاد داد برای شروع، داده‌های فیلمو رو تحلیل کنم. همه چیز را تعطیل کردم و آن را به نتیجه رساندم.اعتماد حرف اول را می‌زند. در شبکه حرفه‌ای‌تان باید اعتبار بسازید تا بتوانید اعتماد دیگران را جلب کنید.بعد از پروژه فیلیمو محمد زاهدی (روحش شاد) داده‌های استارتاپش با نام ایونت‌سنتر را برای تحلیل در اختیارم گذاشت و کم‌کم توانستم نظر دوستان و افراد دیگری که در اکوسیستم استارتاپی می‌شناختم را برای همکاری جلب کنم. این‌ها اولین پروژه‌های واقعی من بودند و برای انجام‌شان از هیچ چیز دریغ نمی‌کردم.Photo by Jakub Żerdzicki on Unsplash۷. از «Junior» بودن نترسیدراستش را بخواهید این روزها همه‌مان تازه‌کاریم.با این حجم از تحولات و فناوری‌ها و تکنیک‌های جدیدی که در بازار فناوری رایج شده است دیگر نمی‌توان از تازه‌کار بودن فرار کرد. این ذات عصر جدید است و لازمه آن یادگیری مداوم و روحیه سازگار با این ندانستن و تلاش برای یاد گرفتن و تجربه کردن. پس اگر می‌خواهید وارد حوزه داده شوید از اینکه تازه‌کار باشید نترسید. به جای آنکه روی رشد عمودی تمرکز کنید، سعی کنید «تصمیم‌ ساختن و تصمیم گرفتن» را تجربه کنید.دنبال تاثیر باشید تا دیده شوید.هر ماه از خودتان بپرسید اگر من نبودم چه تصمیمی گرفته نمی‌شد یا طور دیگری گرفته می‌شد. یک تحلیل‌گر داده وقتی رشد می‌کند که بتواند تصمیم‌ساز بهتری باشد. Photo by Mufid Majnun on Unsplash۸. اگر قرار باشد تنها یک کتاب را بخوانید، این کتاب را بخوانیدمن بی‌استثنا این کتاب را به هر کسی که احساس کرده باشم کمی به حوزه داده علاقمند است توصیه کرده‌ام.فکر می‌کنم بتوان آن را کتاب مقدس تحلیل‌گران داده خواند. این کتاب را می‌توان ریاضیات کسب‌وکار هم نامید.  کتابی که به شما یاد می‌دهد چطور به مسائل کسب‌وکار با عینک داده نگاه کنید. فرقی نمی‌کند بخواهید تحلیل‌گر داده شوید یا مدیر محصول یا مارکتر یا توسعه‌دهنده و مدیر؛ در هر صورت این کتاب شما در حرفه‌تان چند قدم پیش خواهد برد. درباره کتاب در این پست بیشتر از این نمی‌توان صحبت کرد. و اما کتاب:📘 Lean Analytics: Use Data to Build a Better Startup Faster (link)by Alistair Croll and Benjamin Yoskovitzسوئیچ شغلی زمان می‌برد، ولی شدنی استهیچ‌کس یک‌شبه Data Analyst یا Data Scientist نمی‌شود.همانطور که هیچ کسی یک‌شبه متخصص هیچ حوزه فناورانه‌ای نمی‌شود. اگر می‌شد که دیگر کسی ارزشی برای این مهارت‌ها قائل نبود. پس زمان بگذارید. بسته به مهارت‌های اولیه‌تان یک زمان بین ۳ الی ۱۲ ماه بگذارید. متمرکز باشید. یاد بگیرید. بسازید.به خودتان فرصت تجربه بدهید و از نفهمیدن و یاد نگرفتن نهراسید.در مورد من، با وجود پس‌زمینه دانشگاهی حوزه فناوری و کامپیوتر، به دلیل فاصله‌ چند ساله‌ای که افتاده بود، حدود ۳ ماه طول کشید تا به مرحله‌ای برسم که بتوانم اولین پروژه حرفه‌ای‌ام را بگیرم و بعد از یک سال دیگر چرخ کارم به گردش افتاده بود. من این فرصت را داشتم که این شش ماه را تمام‌وقت روی این حوزه کار کنم. شاید شما الان این فرصت را نداشته باشید. بنابراین باید هوشمندانه‌تر یاد بگیرید. از زمان‌های مرده‌تان استفاده کنید و مهم‌تر از همه داده را با کار کردن یاد بگیرید.Photo by shraga kopstein on Unsplashدنیای داده برای ذهن‌های کنجکاو، تحلیلی و عاشق یادگیری ساخته شده است. ذهنی که داده برای آن تنها یک شغل نیست؛ راهی است برای دیدن جهان با وضوح بیشتر.نسخه انگلیسی این مطلب را قبلا در مدیوم منتشر کرده‌ام.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 10:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزیستی ما با هوش مصنوعی در تحلیل داده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D9%87%D9%85%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-uwrw2hudqgt1</link>
                <description>این روزها در تیم مارکتینگ ما هوش مصنوعی و مدل‌های زبانی بزرگ (GenAI/LLM) تقریباً در تمام مراحل چرخهٔ تحلیل داده حضور دارند؛ از مسئله‌یابی و تعریف مسئله گرفته تا چارچوب‌بندی، پیاده‌سازی، تحلیل نهایی و حتی داستان‌سرایی داده. این ابزارها سرعت و کیفیت کار را بالا می‌برند و گاهی مثل یک «دستیار همه‌چیزدان» عمل می‌کنند.Photo by Hồ Xuân Hoàng Dương on Unsplashاما در کنار این فرصت‌ها، پرسش‌های مهمی مطرح می‌شود:آیا ممکن است AI اشتباه کند؟آیا ممکن است داده‌های ما ناامن شود؟آیا ممکن است ما را به روش‌های موجود بایاس کند؟آیا ممکن است به مرور ما را تنبل و از مهارت‌هایمان دور کند؟نقش واقعی ما چیست و چه مهارت‌هایی باید توسعه بدهیم؟این دغدغه‌ها فقط مخصوص ما نیست. تقریباً همهٔ دنیا با همین پرسش‌ها دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. حکمرانان در سطح قانون‌گذاری و حاکمیت داده هنوز به یک «به‌روش (Best Practice)» قطعی نرسیده‌اند. بعضی شرکت‌های بزرگ، به‌ویژه آن‌هایی که به دولت نزدیک‌ترند و یا ساختار سنتی‌تری دارند، استفاده از ChatGPT را در سازمان‌هایشان ممنوع و حتی روی شبکه‌های داخلی فیلتر کرده‌اند. با این حال کارمندان اغلب با دستگاه‌های شخصی خودشان از این ابزارها استفاده می‌کنند؛ چه کسی بدش می‌آید یک دستیار سریع و بی‌دردسر داشته باشد که کارها را بهتر انجام دهد؟از سوی دیگر، بسیاری از سازمان‌های پیشرو سریعاً سازگار شده‌اند: یک LLM داخلی بالا آورده‌اند، کارکنان را تشویق به استفاده کرده‌اند و با کمک آن فرآیندها و راه‌حل‌های تازه ساخته‌اند. خیلی‌های دیگر هنوز موضع روشنی نگرفته‌اند و منتظرند ببینند در دنیا چه الگوهای موفقی شکل می‌گیرد تا از آن‌ها استفاده کنند.واقعیت این است که هنوز چالش‌های حاکمیت داده، بهره‌وری و مسیر شغلی کارکنان به‌طور کامل روشن نشده است. با این حال ما تصمیم گرفته‌ایم به جای انتظار منفعلانه، یک چارچوب موقت برای استفاده از این فناوری داشته باشیم. این چارچوب تبدیل به یک شیوه‌نامه رفتاری در استفاده از این فناوری‌ها شده است؛ مجموعه‌ای از بایدها/نبایدها، اصول و خطوط قرمز و توصیه‌ها و پیشنهادات.در ادامه، تصمیم گرفتم این شیوه‌نامهٔ استفاده از ChatGPT در فرآیندهای تحلیل دادهٔ تیم مارکتینگ را با شما به اشتراک بگذارم. می‌توانید از آن استفاده کنید یا پیشنهاداتی برای بهبود و ارتقای آن بدهید.https://mahdinasseri.github.io/llm-workspace-guidelines/guidelines/llm-workspace-guidelines-fa.html</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 12:35:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سؤال طلایی که در مصاحبه تحلیلگر داده می‌پرسم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%B3%D8%A4%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%85-pm8kwz5j0onf</link>
                <description>بعد از انجام بیش از صد مصاحبه با تحلیلگرهای داده در پنج سال گذشته، فهمیدم یک سؤال وجود دارد که خیلی بیشتر از هر تست فنی یا رزومه‌ای توانایی واقعی یک فرد را نشان می‌دهد:«فرض کنید تازه به شرکت ما پیوسته‌اید و سه ماه فرصت دارید روی هر مسئله یا پروژه‌ای که می‌خواهید کار کنید. چه چیزی را انتخاب می‌کنید و چرا؟»در نگاه اول ممکن است این سؤال، ساده به نظر برسد. اما تجربه به من نشان داده، این سؤال، به صورت دقیق و شفافی نشان می‌دهد که داوطلب چطور فکر می‌کند، چطور کار می‌کند و چقدر بلد است روی کسب‌وکار اثر بگذارد.Photo by charlesdeluvio on Unsplashمن واقعاً دنبال چه چیزی هستم در مصاحبه با من اگر بتوانید به این پرسش به خوبی جواب دهید، به احتمال خیلی زیاد استخدام‌تان می‌کنم. این یک سوال با پاسخ باز است. درست چیزی که دوست دارم ببینم طرف مقابلم چطور با آن دست و پنجه نرم می‌کند. دنبال یک پاسخ مشخص و یک راهکار شفاف نیستم. دنبال این نیستم ببینم او چقدر از پروژه‌ها و کارهای شرکت ما خبر دارد. این سؤال را می‌پرسم تا ببینم داوطلب چطور مهارت‌ها، کنجکاوی و ابتکارش را با زمینه کسب‌وکار ما همسو می‌کند و مهم‌تر از هر چیزی به من کمک می‌کند تا تصمیم درستی را در مورد او بگیرم. این پرسش ساده به من کمک می‌کند تا چند ابرمهارت تاثیرگذار را بسنجم:توانمندی‌ها: انتظار دارم مصاحبه‌شونده روی توانمندی‌های خودش تمرکز کند. از تجربیات پیشین بهره ببرد و آن چیزی را که بیشتر از همه بلد است مبنای رویکردش برای حل مسئله قرار دهد.ذهنیت یادگیری: در پاسخ به این سوال می‌فهمم، او چقدر انگیزه برای یادگیری روش‌های جدید، مواجهه به مسائل تازه و در کل به چالش کشیدن خودش را داد.آگاهی از تأثیر تجاری و حوزه فعالیت: آیا می‌تواند نشان دهد صنعت و چالش‌های ما را آنقدر خوب می‌شناسد که پروژه‌ای انتخاب کند که واقعاً برای کسب‌وکار ما اهمیت داشته باشد، نه فقط در حد مفاهیم کلی؟ابتکار و رویکرد فعالانه: پاسخ هر کسی به این پرسش نشان می‌دهد آیا آن فرد یک خودآغازگر است که به‌صورت فعال به دنبال حل مسائل و بهره‌برداری از فرصت‌هاست؟ ذهن او چقدر برای شناسایی تهدیدها و فرصت‌های کسب‌وکار و رویکرد حل آنها با روش‌های مبتنی بر داده آماده است.چالش‌پذیری: در بخش‌های مختلف پاسخش با او چالش می‌کنم، سوال می‌پرسم، از او می‌خواهم بیشتر توضیح دهد، وانمود می‌کنم چیزی را بلد نیستم یا با او مخالفم تا ببینم در شرایط چالش چطور به بحث سازنده ادامه می‌دهد. چقدر توانایی بازفکری در مورد نظراتش دارد و چطور از پس ندانستن برمی‌آید.چطور عمیق‌تر می‌رومبه جواب اولیه بسنده نمی‌کنم. با او بحث می‌کنم. نقش مدیر یا ذینفعان شرکت را برعهده می‌گیرم و سعی می‌کنم او را به چالش بکشم. پروژه پیشنهادی‌اش او را دست می‌گیرم و با سؤال‌های «T شکل» داوطلب را به چالش می‌کشم:از مفاهیم گسترده شروع می‌کنم و بعد روی بخشی از پاسخش برای حل مسئله عمیق می‌شوم. (رویکرد T شکل)یادآوری می‌کنم که این یک فضای شبیه‌سازی شده است — هدفم سنجش طرز فکر است نه رسیدن به یک پاسخ کامل.اگر از مسیرش خیلی منحرف بشود، کمی هدایتش می‌کنم و می‌بینم چطور تطبیق پیدا می‌کند.در نهایت از او می‌خواهم پروژه‌ای را که انتخاب کرده تا سطح کد پیش ببرد. این حرکت یک «تله» نیست — هدفم این است که توانایی فنی واقعی‌اش و نحوه برخوردش با بخش‌های شلوغ و واقعی تحلیل را بفهمم. در مورد ساختار داده‌های مورد نیازش، متادیتاها، ریسورس‌های لازم برای پردازش و استک توسعه راهکارش سوال می‌کنم و از او می‌خواهم برخی موارد را با جزئیات بیشتری برایم توضیح دهد.یک مصاحبه: مرحله به مرحلهبرنامه‌ریزی: اول از او می‌خواهم برای حل مسئله برنامه‌ریزی کند. قرار است چه فازهایی در پیش بگیرد، با چه ذینفعانی در ارتباط خواهد بود. چطور زمانبندی می‌کند و ارزیابی‌اش از میزان انجام هر مرحله چقدر است.سؤالات کسب‌وکاری: در گام بعدی روی سوالات کسب‌وکاری تمرکز می‌کنم. چرا فکر می‌کنی این مسئله به درد کسب‌وکار ما می خورد؟ چرا فکر می‌کنی رویکرد داده‌محور بهترین رویکرد برای حل این مسئله است؟ این مسئله یا پروژه چه تیم‌هایی را در شرکت ما درگیر می‌کند؟رویکرد تحلیلی: سپس روی برنامه تحلیلی‌اش با او بحث و حتی جدل می‌کنم. چه داده‌هایی را قرار است ببینی؟ آن‌ها رو چطور تمیز می‌کنی؟ چه سنجه‌هایی را تعریف می‌کنی؟ از چه مدلی برای کاری که می‌خواهی انجام دهی استفاده می‌کنی؟ چرا این مدل آری و چرا آن مدل نه؟ اگر ازت بخواهم دقت پاسخ را برایم مشخص کنی چطور عمل می‌کنی؟اجرای فنی: در نهایت به نحوه پیاده‌سازی فنی می‌پردازیم. یکی از پیشنهادهایش را انتخاب می‌کنم. مثلا وقتی گفت برای این کار از یک مدل پیش‌بینی استفاده می‌کنم، از او می‌خواهم در مورد این مدل بیشتر حرف بزند. چالش‌های فنی‌اش را بگوید. حتی سوالاتی در سطح برنامه‌نویسی و کد از او می‌پرسم.این توالی فقط مهارت را نشان نمی‌دهد، بلکه دیدگاه، ابتکار و واقع‌بینی فرد را هم آشکار می‌کند.نشانه‌های هشداربه داوطلبانی که فقط ایده‌های عمومی و «کتابی» می‌آورند — مثل سگمنتیشن صرفاً به خاطر سگمنتیشن — بدون این‌که آن را به خروجی واقعی کسب‌وکار وصل کنند دقت می‌کنم. این نشانه این است که شاید هنوز آماده انتقال دانش دانشگاهی به اثرگذاری عملی نباشند. کسانی که صرفا روی مسائل روتین یک کسب‌وکار تمرکز می‌کنند، امتیاز پایینی می‌گیرند. انتظار دارم فرد مصاحبه‌شونده از این فرصت استفاده کند و مهارتش در بکارگیری روش‌های داده‌محور در شناسایی و حل مسائل ناشناخته کسب‌وکار را نشانم بدهد.کسانی که مدل کسب‌وکار ما را در طرح مسئله در نظر نگیرد، هم امتیاز پایین می‌گیرند. از نظر  من بدیهی است که وقتی با شرکتی وارد مرحله مصاحبه شده‌اید، قبل از مصاحبه در مورد آن مطالعه کرده باشید و مدل کسب‌وکار آن، بازار آن و رقبایش را به خوبی بشناسید.چرا این روش جواب می‌دهد؟با چارچوب‌بندی مصاحبه حول یک سؤال باز اما ساختاریافته، می‌توانم ببینم فرد چطور فکر می‌کند، طراحی می‌کند و اجرا می‌کند — نه این‌که فقط چطور به سؤالات تستی پاسخ می‌دهد. این نشان می‌دهد آیا او عملگراست، متفکر است یا ترکیبی از هر دو.این روش عادلانه هم هست: داوطلبان یک شبیه‌سازی واقعی و حمایتی از نحوه کار ما دریافت می‌کنند، و من هم یک پنجره واقعی رو به مهارت‌ها و توانمندی‌هایش باز می‌کنم و به او فرصت کافی برای نمایش مناظر زیبای آینده همکاری‌مان می‌دهم.سؤال طلایی درباره حل یک معما در لحظه نیست. درباره این است که بفهمیم یک تحلیلگر داده وقتی آزادی عمل دارد، چگونه مسئله انتخاب می‌کند، راه‌حل طراحی می‌کند و اثر می‌گذارد. در طول زمان این سؤال به قابل اعتمادترین ابزار من برای پیش‌بینی موفقیت در تیم تبدیل شده است.در بخش نظرات برایم بنویسیدبه عنوان یک مصاحبه شونده شما تجربه‌ای از سوالات خوب یا بد در مصاحبه داشتید؟ به عنوان یک مصاحبه‌کننده سوال یا سوالاتی طلایی برای خودتان دارید؟اگر در مصاحبه با سوال طلایی من مواجه شدید چه پاسخ می‌دهید؟</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 10:14:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داده قدرت است؛ چگونه آن را در ساختار سازمان‌ توزیع کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-fyw1ppk6ys0f</link>
                <description>شاید کمی دیگر دیر شده باشد اگر تا به حال در شرکت خودتان تیم یا واحدی مرتبط با داده نداشته باشید. یعنی به احتمال زیاد خیلی عقبید ولی برای شروع قطعا «هنوز» دیر نشده است. در غیر این صورت حتما تا به حال با موضوع مهم «تعبیه داده در ساختار سازمانی» دست و پنجه نرم‌ کرده‌اید. با اطمینان می‌گویم مهم نیست کسب و کار شما چقدر داده با کیفیت و کمیت بالا در اختیار داشته باشد، تا وقتی نتوانید «بکارگیری داده» را در «ساختار سازمانی‌»تان به درستی تعبیه کنید، نمی‌توانید از داده به عنوان مزیت رقابتی‌تان برای رشد در بازار استفاده کنید.من تا به حال در شرکت‌های بزرگ و کوچک متنوعی کار کرده و یا به آنها مشاوره داده‌ام. تجربه به من نشان داده هیچ نسخه‌ای را نمی‌توان برای همه پیچید. پاسخ به این سوال که «چطور از داده به عنوان مزیت رقابتی استفاده کنیم؟» معمولا اولین و شاید مهم‌ترین پرسشی است که هر بنیانگذار یا مدیرعاملی باید بپرسد. پرسشی که نه تنها پاسخ سرراستی برای آن وجود ندارد، بلکه همگام با رشد پیچیدگی کارکردهای داده‌محور (به خصوص با رشدهای اخیر هوش مصنوعی) پاسخ به آن روز به روز پیچیده‌تر می‌شود.معتقدم «داده خودِ قدرت است» نه صرفا ابزاری برای اعمال قدرت؛ داده قدرت است چون دیگر این داده است که تصمیم می‌گیرد. شاید دارید با خودتان این پاسخ احتمالی به این ادعا را تکرار می‌کنید که «این انسان است که دارد تصمیم‌ می‌گیرد نه داده» ولی باید با اطمینان بگویم که اگر به چنین چیزی باور دارید پس به احتمال زیاد هنوز از درهای نیمه‌باز در حال بسته شدن فناوری به افق‌های جدید رد نشده‌اید و نزدیک است که جا بمانید. در این مقاله بیشتر از این کاری به این مدعا ندارم و در ادامه می‌خواهم به این بپردازم که اگر «داده قدرت است» پس چطور باید آن را در سطح سازمان تعبیه کرد؟ ساختار سازمانی چطور باید باشد که این قدرت به درستی توزیع و در اختیار همگان قرار بگیرد طوری که منجر به رشد و توسعه کسب و کار در طولانی‌مدت شود؟آنچه در این سال‌ها یاد گرفته‌ام این است که «تصمیم‌گیری در یک سازمان» فراتر از یک تلاش معصومانه و خلاقانه برای «راه‌حل‌یابی» مسائل است؛ «تصمیم‌گیری» ساختار اعمال قدرت در هر سازمانی را مشخص می‌کند. وقتی در مورد تصمیم‌گیری در یک سازمان صحبت می‌کنیم در مورد یک ساختار سلسله‌مراتبی از تفویض اعمال قدرت صحبت می‌کنیم. بنابراین وقتی می‌گوییم «داده قدرت است»، منطقی‌ است بلافاصله به این نتیجه برسیم که ساختار تحلیل داده در سازمان خواه یا ناخواه وقتی بهینه است که مبتنی بر ساختار قدرت در سازمان طراحی و پیاده‌سازی شده باشد. جز این آنچه من دیده‌ام، به هدر رفت سرمایه‌های سازمانی منتهی می‌شود.با همه این اوصاف، بهترین مدل برای تعبیه تحلیل داده در یک سازمان چیست؟ در این مقاله سعی کرده‌ام به این پرسش‌ها پاسخ بدهم. تمرکز من روی ساختارهای مرتبط با کارکردهایی از داده است که منتهی به تصمیم‌گیری می‌شوند. بنابراین حوزه‌هایی مانند زیرساخت داده، زیرساخت‌های BI، فیچرهای مبتنی بر هوش مصنوعی (Data Science) و محصولات داده‌محور، مد نظر من در این مقاله نیستند. در واقع، تمرکزم روی ساختار واحد تحلیل داده است و منظورم از تحلیل داده به طور مشخص بخشی از کاربرد داده است که به تصمیم‌گیری انسانی کمک می‌کند.تحلیل داده هم مثل هر حوزه فعالیت دیگری در یک سازمان حواشی زیادی دارد. تیم‌سازی و استخدام، طراحی حقوق و مزایا، مسیر شغلی، حل تعارضات، هماهنگی میان‌تیمی و میان‌تخصصی و حواشی دیگری که قبل از هر چیزی ناشی از «ساختار» هستند. یعنی این کارایی و بهینگی ساختار است که مشخص می‌کند موارد گفته شده چطور باید حل شوند و سازمان چقدر درگیر حواشی این حواشی خواهد شد. بنابراین طراحی یک ساختار مناسب برای تعبیه تحلیل داده در ساختار سازمان و فرایندهای عملیاتی و راهبردی سازمان همان آجری است که اگر کج گزارده* شود تا ثریا می‌رود دیوار کج!ادامه این مطلب ترجمه آزاد (به همراه دخل و تصرف) از مقاله How to Structure a Data Science Team منتشر شده در وبلاگ شرکت مشاوره فناوری altexsoft است. توصیه می‌کنم برای اطلاعات بیشتر و بهتر حتما مقاله اصلی را هم بخوانید. همینطور در نظر داشته باشید که مدل‌های زیر در بسیاری از ویژگی‌ها با هم مشترک هستند و حتی برخی را می‌توان عینا مشابه دیگری دانست. بنابراین آنها را به عنوان الگو در نظر بگیرید و از خودتان بپرسید در حال حاضر ساختار تحلیل داده را چطور در سازمان خودتان تعبیه کرده‌اید و آیا این ساختار بهترین ساختار ممکن برای سازمان شماست یا نه؟چگونه یک تیم تحلیل داده را در شرکت خود تعبیه کنیم؟مدل غیرمتمرکزاین مدل معمول‌ترین الگوی شکل‌گیری ارگانیک و خودبه‌خود واحد تحلیل داده است که در مراحل اولیه رشد و توسعه یک شرکت اتفاق می‌افتد. واحدهای کسب‌وکار، مانند تیم‌های محصول یا واحدهای عملکردی، هم‌گام با رشد تدریجی حوزه‌های فعالیت خودشان به صورت موردی نیاز داخلی خود به تحلیل داده‌ها را تشخیص داده و شروع به استخدام متخصصین داده می‌کنند تا نیازهای خود را به صورت «داخل‌تیمی» رفع کنند.مدل غیرمتمرکز تحلیل داده در ساختار سازمانشکل‌گیری واحد تحلیل داده در این فرایند نیازمند کمترین هماهنگی بین سازمانی است. هر تیمی مسئول رفع نیازهای خودش است و مدیر هر تیمی متناسب به نیازمندی‌های تحلیل داده‌ای خودش نیروی مرتبط را استخدام می‌کند. حتی ممکن است بدون هیچ استخدامی یکی از افراد آن تیم به مرور وظایف تحلیل داده‌ای را برعهده بگیرد. مثلا یکی از توسعه‌دهندگان بک‌اند به مرور وظایف تحلیل داده محصول را برعهده گرفته و بعد از مدتی مهم‌ترین تاثیرگذاری‌اش در تیم کمک به تصمیم‌گیری‌های محصولی مبتنی بر داده‌ها باشد.این مدل مناسب دو نوع ساختار سازمانی است. اول شرکت‌هایی که در مراحل اولیه رشدشان هستند و هنوز حتی ساختار سازمانی به معنای عرفی آن را ندارند. به نظر من این مدل بهترین الگو برای هر استارتاپی است: اجازه دهید همگام با رشد ارگانیک ساختار سازمانی‌تان، تیم تحلیل داده هم شکل بگیرد. مهم‌ترین فایده این رویکرد این است که ساختار، مبتنی بر نیاز شکل می‌گیرد و هزینه‌ها راحت‌تر کنترل می‌شوند.دوم سازمان‌هایی که در مرحله آغازین رشد خود نیستند ولی مدل کسب‌وکارشان قرار نیست هیچ وقت «داده‌مرکز (Data Centric)» باشد. یعنی داده به معنای واقعی برای‌شان «سرمایه» محسوب نمی‌شود. کمتر شرکت فناورانه‌ای را می‌توان یافت که این طور باشد. ولی کسب‌وکارهای فیزیکی، بیشترشان، شاید هیچ وقت به داده جز برای گزارش‌گیری روتین دوره‌ای نیاز نداشته باشند. این شرکت‌ها وظایف اصلی‌شان مرتبط با بهینه‌سازی عملیات است تا بهینه‌سازی تصمیم‌گیری. بنابراین بهتر است اجازه دهند هر واحد کارکردی یا کسب‌وکاری خودش در صورت نیاز نیروی داده‌ای را استخدام کند.در هر صورت این مدل مثل هر مدل دیگری نقاط ضعف خودش را دارد به خصوص اگر شرکت‌هایی غیر از آنچه گفته شد از آن استفاده کنند. این مدل اغلب منجر به جداسازی بخش‌ها، نبود استانداردسازی تحلیل‌ها، و در نهایت گزارش‌دهی غیرمتمرکز می‌شود. بینش‌های داده‌ای به راحتی بین واحدها پخش نمی‌شود و در نتیجه هر بخشی یک سیلوی داده‌ای برای خود ایجاد می‌کند. این موضوع وقتی بحرانی می‌شود که حجم داده‌ها بالا رفته و نبود یک زیرساخت داده‌ای و تحلیلی در سطح سازمان باعث هدررفت زیاد سرمایه شود.چالش بعدی این مدل، فرآیند استخدام است. مدیران بخش‌ها مهارت کافی برای استخدام یک تحلیل‌گر داده را ندارند. برای مثال مدیر بخش مهندسی نرم‌افزار به‌خوبی با نقش‌ها، مسئولیت‌ها و مهارت‌های یک مهندس نرم‌افزار آشناست، اما با نقش‌ها و توانمندی‌های یک تحلیل‌گر داده آشنایی ندارند. بنابراین ممکن است در استخدام یک تحلیل‌گر داده با چالش‌های زیادی روبرو شود.در این مدل حفظ تحلیل‌گر داده در یک مسیر شغلی نیز مشکل‌ساز است. در حالی که مدیر یک تیم مهندسی نرم‌افزار به‌خوبی می‌داند چگونه یک مهندس نرم‌افزار را ارتقاء دهند، طراحی و توسعه مسیر شغلی برای یک تحلیل‌گر داده در یک تیم مستقل، به خصوص در طولانی مدت، مشکل‌ساز خواهد شد. کمتر تحلیل‌گر داده‌ای می‌تواند بیش از یک سال در یک تیم مستقل کار کند.در نهایت به نظر من بزرگ‌ترین مشکل این مدل «پایین ماندن یا عدم رشد» استانداردهای کیفی تسک‌های تحلیل داده است. تجربه نشان داده در این مدل تحلیل‌گران داده کمترین تمایل را به استفاده از به‌روش‌ها (Best Practice)، پایبند بودن به استانداردها و استفاده از تکنیک‌های متنوع دارند. این جاست که ساختار افراد را گمراه می‌کند. هر تحلیل‌گر داده‌ای نیاز دارد با تحلیل‌گران ارشدتر و باتجربه‌تر تعامل کاری داشته باشد؛ از آنها یاد بگیرد و در جریان روش‌های حل مسئله توسط بقیه تحلیل‌گران قرار بگیرد. در این مدل یک تحلیل‌گر داده تقریبا به حال خود رها می‌شود و اگر انگیزه شخصی او برای توسعه حرفه‌ای نباشد ساختار هیچ کمکی به رشد او و در نتیجه ارتقای کیفیت کارش نمی‌کند.مدل کارکردیدر این مدل، تیمی از یک یا چند تحلیل‌گر داده در مرتبط‌ترین بخش کارکردی شکل می‌گیرد. منظور از مرتبط‌ترین بخش کارکردی واحدی مثل بازاریابی یا توسعه محصول است که در طول زمان بیشترین نیازمندی به تحلیل داده را داشته و به مرور تجمعی از نیروهای تحلیل‌ داده، ابزارها و دانش مرتبط در آن شکل گرفته است.مدل کارکردی هم مانند مدل غیرمتمرکز معمولا به صورت ارگانیک و تدریجی همگام با رشد ساختار سازمانی ایجاد می‌شود. بنابراین، درست مثل مدل غیرمتمرکز کمترین بهره را از فعالیت‌های هماهنگ تحلیل داده در سطح عملیاتی و راهبردی سازمان می‌برد.مدل کارکردی تحلیل داده در ساختار سازمانبا این وجود این مدل را می‌توان به عنوان اولین گام‌های نظام‌مند برای ساختاردهی داده در سطح سازمان به کار گرفت. یعنی اگر سازمان شما تا به حال واحد تحلیل داده نداشته و یا اینکه به طور غیرمتمرکز بوده می‌توانید روندی در میان‌مدت پیش بگیرید که یک مدل کارکردی در ساختار سازمان برای تحلیل داده ایجاد کنید.در این رویکرد از مرتبط‌ترین واحد کارکردی سازمان شروع کنید. یک تیم تحلیل داده در آن شکل بدهید و کاری بکنید تا این تیم به صورت نظام‌مند رشد کرده و مجموعه مهارت‌های مرتبط با داده را ایجاد کند تا بتوانید از آن بعدا به عنوان یک دانش سازمانی برای توسعه تیم‌های تحلیل داده در سایر بخش‌های استفاده کنید.تیم تحلیل داده شکل گرفته برای مثال در تیم مارکتینگ یا محصول ممکن است تا مدت‌ها نیازمندی‌های تحلیل داده‌ای را به صورت موردی برای سایر واحدهای کارکردی یا کسب‌وکاری برطرف کند. بنابراین می‌توانید با کمترین هزینه تیمی متخصص در حوزه تحلیل داده در بخشی از ساختار سازمان ایجاد کنید و از مزایای آن بیشتر بهره ببرید.نقاط ضعف مدل عملکردی در ماهیت متمرکز آن پنهان است. اولین مشکل این مدل همانند مدل غیرمتمرکز دوری از مسائل کلی شرکت است. در این مدل فعالیت‌های تحلیلی بیشتر بر نیازهای کارکردی تیمی که در آن قرار دارد تمرکز دارند تا نیازهای کل سازمان. چنین ناآگاهی ممکن است منجر به انزوا و انحراف تحلیل‌ها از اهداف راهبردی سازمان شوند.مشکل دوم این مدل انسجام پایین در بکارگیری داده برای رشد راهبردی سازمان است که به خاطر نبود یک مدیر داده در سطح سازمان ایجاد می‌شود. از آنجایی که در این مدل تیم تحلیل زیر نظر یک واحد کسب‌وکار خاص قرار دارد، گزارش‌های خود را مستقیماً به مدیر این واحد ارائه می‌دهد و اولویت‌های تحلیل داده اولویت‌های آن تیم است. بنابراین تیم تحلیل داده نه روی توانمند کردن کل سازمان که روی توانمندسازی محلی (Local) یک تیم متمرکز می‌شود. گرچه هر تیمی معمولا ادعا می‌کند که چیزی جز اهداف راهبردی سازمان را دنبال نمی‌کند ولی تجربه به من نشان داده است در هر سطحی از بلوغ فرهنگی یک سازمان معمولا هر تیمی به طور ناخودآگاه به سمت تقویت و ارتقای موقعیت خود در سازمان پیش می‌رود که لزوما به معنای بهبود عملکرد کلی سازمان نیست.بنابراین سازمانی که بخواهد از داده به عنوان یک توانمندساز در سطح همه تصمیم‌گیری‌ها استفاده کند نباید اجازه دهد «قدرت داده» در انحصار یک تیم خاص قرار بگیرد. اتفاقی که به راحتی در یک مدل کارکردی می‌افتد.مدل مشاوره‌ایدر این ساختار، متخصصان تحلیل داده به‌عنوان یک تیم واحد کار می‌کنند، اما نقش آن‌ها در سازمان مشاوره‌ای است؛ به این معنا که واحدهای مختلف می‌توانند آن‌ها را برای انجام وظایف خاص &quot;استخدام&quot; کنند. مدل مشاوره‌ای از نظر شکلی شبیه مدل متمرکز است که در ادامه بحث خواهیم کرد با این تفاوت که در مدل متمرکز وظیفه انجام تسک برعهده تیم تحلیل داده متمرکز است ولی در مدل مشاوره‌ای هر تیمی مسئولیت کارهای تحلیلی خودش را برعهده دارد و از تیم تحلیل داده (مشاور) نیرو به او تخصیص داده می‌شود تا کارش انجام شود. بعد از اتمام کار تحلیل‌گر داده توسط تیم تحلیل داده به تیم دیگری تخصیص داده می‌شود تا مسائل آن تیم حل شود. در این مدل تحلیل‌گران داده مثل نیروهای فصلی به تیم‌ها اضافه می‌شوند و بعد از اتمام کار از آنها جدا می‌شوند.مدل مشاوره تحلیل داده در ساختار سازمانیدر این مدل مهم‌ترین وظیفه تیم تحلیل داده مدیریت نیروها، تخصیص نیرو به تیم‌های مختلف، اولویت‌بندی نیازمندی‌های تیم‌های مختلف و استخدام است.مدل مشاوره‌ای برای شرکت‌های کوچک و متوسط (SMB) که وظایف تحلیل‌داده پراکنده و در مقیاس کوچک تا متوسط دارند، مناسب است. از آنجا که همه اعضای تیم تحلیل‌داده به یک مدیر تیم تحلیل‌داده گزارش می‌دهند، مدیریت چنین تیمی برای شرکت‌های کوچک و متوسط آسان‌تر و ارزان‌تر تمام می‌شود.با این حال، این مدل هم نقاط ضعفی دارد و برای هر ساختاری مناسب نیست. اول از همه، این ساختار به نفع کیفیت تحلیل داده نیست. حضور موقت تحلیل‌گران داده در تیم‌ها مانع از آن می‌شود دانش کافی در آن زمینه به دست آورند و در نتیجه نمی‌توانند بهترین روش‌های خود را در هر وظیفه‌ای اعمال کنند. این افراد فرصت کافی برای به دست آوردن دانش آن حوزه ندارند و با توجه به اولویت‌های دیگری که در سطح سازمان ایجاد می‌شود مجبور می‌شوند کیفیت را به نفع کمیت قربانی کنند و در هر کاری دنبال راه‌حل‌های سریع را بگردند.از طرفی این مدل کمترین کارایی را در ایجاد و حفظ انگیزه دارد. وقتی یک تحلیل‌گر داده به طور کامل در فرایند ساخت و توسعه محصول و تصمیم‌گیری‌های کلان آن مشارکت نداشته باشد، احساس تعلق کمتری نسبت به کار داشته و در نتیجه انگیزه‌ای برای دستیابی به نتیجه مطلوب نهایی ندارد.تجربه به من نشان داده در این مدل به مرور هر تحلیل‌گر داده‌ای مجبور می‌شود چندین کار از چند تیم مختلف را انجام دهد. تیم تحلیل داده و اعضای آن به سختی می‌توانند ضرب‌العجل‌های تیم‌های مختلف و اولویت‌بندی متفاوت آنها را با هم در نظر بگیرند و در نتیجه این همزمانی کارهای ناهم‌خوان باعث فرسودگی شغلی و کاهش اطمینان از نتایج کارها می‌شود.مدل متمرکزبزرگ‌ترین مشکل هر سه مدلی که تا اینجا گفتیم یک چیز است: توزیع شدن تیم‌ تحلیل داده در بین تیم‌های کارکردی و کسب‌وکار باعث می‌شود مسائل راهبردی در سطح کل سازمان روی زمین بدون صاحب بماند. یک تیم متمرکز تحلیل داده امکان بیشتری برای کار کردن روی مسائل راهبردی شرکت و در نتیجه بهره‌برداری بیشتر از داده را به وجود می‌آورد؛ تیمی که بنا به اولویت‌های راهبردی در سطح کل سازمان و نه محدود به یک یا چند تیم، مسائل را برداشته و با رویکردی داده محور به حل آنها می‌پردازد و در عین حال به عنوان پیمانکار وظایف تحلیل‌داده را از تیم‌های دیگر دریافت، انجام و نتیجه رو ارائه می‌دهد.مدل متمرکز تحلیل داده در ساختار سازمانهماهنگی و همبستگی بالای تحلیل‌گران داده در یک تیم مستقل با مدیریت واحد یک مدیر، بهره‌وری کارها را بالا می‌برد؛ هم‌افزایی بیشتری بین اعضای تحلیل داده شکل می‌گیرد؛ دانش تحلیل داده سریع‌تر توسعه یافته و تثبیت می‌شود؛ مسیر شغلی تحلیل‌گران داده شفاف‌تر از هر مدل غیرمتمرکز دیگری شکل می‌گیرد و در نهایت در صورت پیشرفت درست کارها سازمان صاحب یک تیم قدرتمند تحلیل داده می‌شود که می‌توانند بدون درگیری‌های دست و پاگیر عملیاتی سازمان و با اولویت بالا روی مسائل راهبردی و مهم شرکت کار کنند.یکی از بهترین زمان‌ها برای ایجاد یک تیم متمرکز تحلیل داده زمانی است که سازمان‌تان با یک رشد سریع مواجه شده و در مدت زمان کوتاهی تقاضا برای تحلیل داده بالا رفته و نیاز فوری دارید تا نیروهایی با توانمندی تحلیل داده در سازمان‌تان استخدام کنید. در این شرایط ایجاد یک تیم متمرکز و پاسخ‌گویی به نیازمندی‌های مرتبط از طریق یک درگاه واحد به همه تیم‌ها کاراترین مدل می‌تواند باشد. در غیر این صورت فرایندهای تصمیم‌گیری مبتنی بر داده در سازمان‌تان نمی‌تواند پابه‌پای رشد ساختار سازمانی‌تان پیش رود و عقب می‌افتد.داشتن یک تیم متمرکز تحلیل داده از طرفی این پیام را در سطح فرهنگ سازمانی ارسال می‌کند که شرکت به طور ویژه‌ای می‌خواهد از داده به عنوان یک مزیت راهبردی رقابتی استفاده کند. از آنجایی که مدیر این تیم متمرکز به طور مستقیم به مدیرعامل شرکت گزارش می‌دهد، بقیه واحدهای سازمان نمی‌توانند آن را نادیده بگیرند و همین امر باعث می‌شود فرهنگ سازمانی که به سرعت در حال رشد است متناسب با داده بالغ شود.با این حال، مدل متمرکز هم مثل هر مدل دیگری معایب خودش را دارد؛ به محافظه‌کارانه‌ترین مدل خوش آمدید! هر جا شرکتی ببینم که چنین ساختاری را برای مدت طولانی حفظ کرده، بی‌معطلی به این نتیجه می‌رسم که دوست ندارند داده‌های کسب‌وکار را در اختیار هر کسی حتی کارکنان خودشان بگذارند. در این نوع فرهنگ سازمانی، تبعا دسترسی به داده در اختیار تنها یک تیم گذاشته می‌شود تا بتوان دسترسی به داده را در سطح سازمان کنترل کرد. کار کردن در چنین فرهنگی برای افرادی که دوست دارند مسئولیت‌های خودشان را با روش‌های داده‌محور انجام دهند راحت نیست.از طرفی اگر شرکت از نظر ساختاری به ثبات رسیده باشد احتمال بالایی دارد که تیم متمرکز تحلیل داده به مرور منزوی شده ارتباطش با سایر واحدهای شرکت محدود و محدودتر شود. عدم حضور مستقیم اعضای این تیم در فعالیت‌های عملیاتی و محصولی باعث می‌شود «داده» به مرور از فرایندهای اصلی تصمیم‌گیری شرکت کنار گذاشته شود. در این صورت تیم تحلیل داده به مرور تسلط و شناخت خود از مسائل واقعی را از دست می‌دهد و روز به روز با اصل کاری که در شرکت منتهی به ارزش می‌شود غریبه می‌شود. در این شرایط معمولا راه‌حل‌های داده‌محور این تیم ارتباط کمی با واقعیت مسائل دارند و بنابراین به راحتی توسط تیم‌های دیگر کنار گذاشته می‌شوند.این مسئله به چالش‌هایی در همکاری معنادار با تیم محصول منجر می‌شود. زمانی که تیم تحلیل داده راه‌حلی برای یک مشکل پیدا می‌کند، آن را به تیم محصول پیشنهاد می‌دهد. مشکل اصلی این است که این راه‌حل ممکن است با نقشه راه محصول همخوانی نداشته باشد و در نتیجه تضاد ایجاد شود. اگر هم تیم محصول نیاز به یک تحلیل خاص داشته باشد ممکن است تعامل با تیم تحلیل داده،‌ رساندن اصل مطلب به آنها، طراحی و شفاف‌سازی یک راه‌حل داده‌محور و در نتیجه انجام و به نتیجه رساندن کار آنقدر زمان‌بر و هزینه‌ساز باشد که بعد از مدتی تیم‌های دیگر عطای تیم تحلیل داده را به لقایش ببخشند.گرچه به نظر می‌آید مدل متمرکز،‌ ساده‌ترین و کاراترین مدل ساختاری تحلیل داده در هر شرکتی  باشد ولی من به طور کلی هیچ شرکت جا افتاده‌ای ندیده‌ام که بتواند با یک مدل متمرکز بیش از شش ماه به کار خودش ادامه دهد. در این مدل بعد از مدتی، تیم تحلیل داده مناسبات خودش با واقعیت کسب و کار را از دست می‌دهد و در بهترین حالت تبدیل به یک واحد منفعل می‌شود که صرفا وظیفه ارائه گزارش‌های دوره‌ای و پشتیبانی از در دسترس بودن برخی داده‌ها را دارد که برای هر تحلیل‌گر داده‌ای یک برزخ کاری محسوب می‌شود.تا اینجا می‌توان به این نتیجه رسید که تحلیل داده وقتی می‌تواند به عنوان یک فرایند توانمندساز از سرمایه داده به عنوان یک مزیت رقابتی استفاده کند که به صورت خونی در رگ‌های سازمان جریان داشته باشد. بنابراین باید دنبال مدلی بود که در عین تعبیه کردن تحلیل داده در تصمیمات روزمره همه واحدهای شرکت، بتواند از آن به صورت متمرکز در سطح راهبردی سازمان هم استفاده کند. دو مدل بعدی راهکارهایی برای حل این مشکل هستند.مدل مرکز تعالی (CoE)یکی از مشکلات مدل‌های غیرمتمرکز، چالش‌های مرتبط با توسعه سرمایه‌های انسانی و جزیره‌ای شدن دانش‌ در واحدهای مختلف بود. یکی از راه‌های رفع این مشکل ایجاد یک مرکز تعالی در سطح سازمان است.مرکز تعالی (CoE) گروهی از کارکنان هستند که دارای تمرکز مشترک و تخصص موضوعی‌اند. این مرکز معمولا با ارائه نکات، بینش‌ها، آموزش و توسعه مهارت از اعضای خود در سطح سازمان حمایت می‌کند. یک مرکز تعالی تحلیل داده واحد مستقل از تیم‌های دیگر است که بیشتر نقش حمایتی از فعالیت تحلیل‌گران داده در تیم‌های مختلف را دارد.مدل مرکز تعالی تحلیل داده در ساختار سازماندر این مدل،‌ واحد CoE به طور مستقل مسئول انجام دادن یک وظیفه یا پروژه تحلیل داده نیست. بلکه هدفش پشتیبانی، توانمندسازی و هماهنگی بین واحدی برای انجام بهینه کارهای تحلیل داده است. این واحد وظایفی مثل استخدام،‌ آموزش تحلیل‌گران داده، هم‌افزایی بین وظایف تیم‌های مختلف، در اختیار گذاشتن ابزارهای زیرساختی مورد نیاز تحلیل‌گران،‌ کمک به بهبود مسیر شغلی و… را بر عهده دارد. در این مدل هم کارهای تحلیل داده در نهایت با مالکیت خود تیم‌های کارکردی و توسط نیروی تحلیل داده آن تیم انجام می‌شود.در این مدل همچنان رویکرد متمرکز با یک مرکز هماهنگی واحد حفظ می‌شود، اما تحلیل‌گران داده در واحدهای مختلف سازمان مستقر می‌شوند. این ساختار ترکیبی از مدل متمرکز و غیرمتمرکز است طوری که فعالیت‌های تحلیلی از بالا به پایین (رویکرد راهبردی) هماهنگ هستند، اما متخصصان از واحدهای کسب‌وکار جدا نمی‌شوند و در بطن فعالیت‌های عملیاتی حضور دارند.از آنجایی که این مدل تعادلی بین مزایا و معایب مدل‌های متمرکز و غیرمتمرکز ایجاد می‌کند امروزه به طور فزاینده‌ای به‌ویژه در سازمان‌های در مقیاس بزرگ پذیرفته شده است. این مدل برای شرکت‌هایی که استراتژی سازمانی و نقشه راه داده توسعه‌یافته‌ای دارند، بهترین عملکرد را دارد.با این حال، حتی چنین رویکردی که به شدت بر توزیع‌شدگی داده‌ها در بطن فعالیت‌های سازمان متمرکز است نیز نقاط ضعفی دارد. در این مدل همچنان هیچ گروه متمرکزی وجود ندارد که روی مسائل در سطح راهبردی سازمان تمرکز کند. هر گروه تحلیلی، مشکلات داخل واحد خود را حل می‌کند. با وجود اینکه دوباره‌کاری‌ها، تداخلات بین تیمی و نبود دانش و مهارت به خوبی توسط مرکز تعالی مدیریت می‌شود ولی همچنان ممکن است به خصوص در شرایطی با فشار بالای کاری، تحلیل‌ها به صورت جزیره‌ای انجام شده و چه بسا تصمیماتی گرفته شود که در کل به نفع سازمان نیست.با این وجود به نظر من بزرگ‌ترین مشکل و نقطه ضعف این مدل این است که هیچ واحد نوآوری داده‌محوری وجود ندارد؛ تیمی از متخصصان داده که به طور فعالانه‌ای روی پیدا کردن راه‌حل‌های نوین و ابتکارات بلندمدت داده‌ها تمرکز کنند تا نیازهای روزمره.مدل فدرالبرای بهبود و ارتقای مدل CoE در هر صورت نیازمند یک تیم متمرکز تحلیل داده هستیم. در مدل فدرال به یک ساختار ترکیبی نزدیک می‌شویم. درست مثل حکومت‌های فدرال، تیم تحلیل داده شرکت یک تیم متمرکز تحلیل داده دارد که وظیفه آن مدیریت و هماهنگی بین همه تیم‌های تحلیل داده‌ای هست که در واحدهای مختلف (ایالت‌های مستقل) مشغول به کار هستند. ولی وظایف این تیم مرکزی صرفا به وظایف یک CoE (هماهنگی بالا به پایین) محدود نمی‌شود بلکه خود این تیم مرکزی هم نیروهای تحلیل داده‌ای دارد که می‌توانند به طور مستقل و با مدیریت مدیر تیم مرکزی تحلیل داده، روی مسائل راهبردی و میان‌تیمی سازمان کار کنند. مدیر تیم فدرال تحلیل داده به طور مستقیم به مدیرعامل شرکت گزارش می‌دهد و در هماهنگی تنگاتنگی با مدیران واحدهای دیگر کارکردی و کسب و کار سازمان است.مدل فدرال تحلیل داده در ساختار سازماندر این مدل هم همه تیم‌ها به طور مستقل یک واحد تحلیل داده داخل خود دارند و هم کل سازمان یک تیم مرکزی برای انجام پروژه‌های تحلیلی در سطح سازمان دارد. از طرفی همه تیم‌های توزیع‌شده در واحدهای مختلف از نظر هماهنگی بین تیمی،‌ مدیریت سرمایه انسانی، اشتراک دانش و همینطور مهم‌تر از همه کیفیت انجام کارها توسط تیم مرکزی فدرال تحلیل داده مدیریت می‌شوند.این مدل در میان مدل‌های دیگر ارائه شده تا به حال، پیچیدگی ساختاری بیشتری دارد و همین پیچیدگی آن باعث می‌شود برای هر سازمانی مناسب نبوده و بیشتر برای تعبیه در ساختار سازمان‌های بزرگ مناسب باشد. سازمان‌هایی که بتوانند هزینه ایجاد شده به خاطر پیچیدگی ایجاد شده را گردن بگیرند. بنابراین، این رویکرد در شکل خالص خود بهترین انتخاب برای شرکت‌هایی که در مراحل اولیه پذیرش تحلیل داده‌ها هستند، نیست.در نهایت چندوظیفه‌ای بودن تیم فدرال ممکن است یک محیط پر از تعارض در سطح سازمان ایجاد کند. تیم فدرال به خاطر ذات راهبردی که دارد می‌تواند در حوزه تمام تیم‌های دیگر وارد شده و وظایفی برای خودش تعریف کند. این حضور موازی و پیگیری اهداف یک تیم عملیاتی توسط تیمی مستقل در سازمان ممکن است منتهی به تعارضاتی شده و توازن قدرت در سطح مدیران تیم‌ها را به هم بریزد.مدل دموکراتیکاین مدل لزوما یک مدل مستقل نیست و می‌تواند به عنوان یک رویکرد جانبی در کنار هر یک از مدل‌های فوق به کار گرفته شود. مدل دموکراتیک شامل دسترسی همه افراد در سازمان به داده‌ها از طریق ابزارهای BI یا پورتال‌های داده است. شما می‌توانید رویکرد فدرال با CoE و متخصصان تحلیل داده در هر بخش داشته باشید و هم‌زمان ابزارهای BI را در دسترس همه کسانی که علاقه‌مند به استفاده از داده برای وظایف خود هستند، قرار دهید.تجربه نشان داده این مدل به شدت فرهنگ بکارگیری داده در سازمان را تسهیل و تقویت می‌کند. در این مدل اعضای تیم محصول مانند مدیران محصول و مهندسان، طراحان و برنامه‌نویسان، مدیران کسب‌وکار، بازاریابی و… به‌طور مستقیم به داده‌ها دسترسی دارند حتی بدون اینکه نیاز به جذب تحلیل‌گر داده داشته باشند.مدل دموکراتیک تحلیل داده در ساختار سازمانمن همیشه پیشنهاد می‌کنم سازمان از نظر دسترسی به داده باید دموکراتیک باشد. اگر بپذیریم که «داده قدرت است» و «تصمیم‌گیری یعنی اعمال قدرت» لاجرم به این نتیجه می‌رسیم که باید داده را به صورت دموکراتیکی در اختیار همه اعضای سازمان قرار دهیم تا همگان امکان و شرایط استفاده از آنها را برای بهبود تصمیم‌گیری‌ها داشته باشند. مثل روز برای من روشن است که اگر استفاده از داده به هر نحوی در انحصار یک گروه از کارکنان سازمان قرار گیرد،‌ آن سازمان به زودی دچار فساد در تصمیم‌گیری در سطوح مختلف عملیاتی و راهبردی خواهد شد.نقاط ضعف این مدل چیست؟ دموکراسی هزینه‌بردار است. شرکت‌هایی که چنین مدلی را با ساختار سازمانی خود ادغام می‌کنند، معمولاً سرمایه‌گذاری زیادی در زیرساخت‌های داده، ابزارها و آموزش انجام می‌دهند. در این ساختار حتما باید یک تیم مستقل BI شکل بگیرد تا ابزارهای مرتبط را بروز و کارا نگه دارد. از طرفی ارائه یک راهکار BI جامع برای همه سازمان در نهایت منجر به کاهش کارایی محلی ابزارها می‌شود که در طولانی‌مدت ممکن است به کنار گذاشته شدن آنها هم منتهی شود.نکته نهایی…هر سازمانی یک ارگان زنده است و با رشد آن ساختار سازمانی هم دچار تحول می‌شود. بنابراین به خاطر داشته باشید که مدل تحلیل داده سازمان شما ممکن است بسته به نیازهای کسب‌وکار تغییر و تکامل پیدا کند. مدلی که امروز برای شما کار می‌کند لزوما قرار نیست فردا هم با همان کیفیت کار کند. باید آمادگی این را داشته باشید که به طور جدی و طولانی‌مدتی برای بکارگیری درست و متناسب داده در ساختار و فرایندهای سازمانی خودتان وقت بگذارید، هزینه کنید، خطا و آزمایش کنید و در نهایت بتوانید به مدلی درست پیدا کنید که در طولانی مدت منجر به رشد راهبردی سازمان شما می‌شود.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 11:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست داده‌گزار؛ نگاهی به داده‌های مهم منتشر شده در گزارش‌های عمومی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-wtddcxmgocsq</link>
                <description>سال‌هاست شرکت‌های مختلف در حوزه کسب‌وکارهای آنلاین گزارش‌های عمومی مختلفی رو منتشر می‌کنند. اگر اشتباه نکنم بازار حوالی سال ۱۳۹۵ این سنت نیک رو آغاز کرد. من در سال‌های ۱۳۹۸ و ۱۳۹۹ افتخار این رو داشتم که طراحی، تهیه و انتشار این گزارش‌ها در بازار برعهده من بود که در نهایت به لانچ سایت بینش‌بازار منتهی شد. بعد از اون هم چند باری به عنوان مشاور در کنار چند شرکت مختلف بودم و بهشون کمک کردم گزارش‌شون رو منتشر کنند.حالا طوری شده که در ماه‌های اردیبهشت و خرداد و تیر هر سال شاهد گزارش‌های سال پیشی هستیم که شرکت‌ها منتشر می‌کنند. اینکه هر شرکتی چه هدفی از انتشار این گزارش داره به کنار، چیزی که برای من مهمه اینه که انتشار این گزارش‌ها در سال‌های اخیر نقش مهمی در جا انداختن موقعیت کسب‌وکارهای آنلاین در اقتصاد ایران داشته و خواهد داشت.من امسال تصمیم گرفتم این گزارش‌ها رو بررسی بکنم. اونها رو با دقت می‌خونم و بعد درباره‌شون حرف می‌زنم. در جستجوی داده‌هایی هستم که «رفتار آنلاین مصرف‌کننده‌های ایرانی» رو بهتر بشناسم. اگر دوست داشتید وقتی دارید رانندگی می‌کنید یا ظرف می‌شورید یا ورزش می‌کنید درباره این گزارش‌ها و داده‌های مهمی که منتشر کردند بشنوید ازتون دعوت می‌کنم پادکست داده‌گزار (در کست‌باکس) رو دنبال کنید. شش اپیزود تا الان (۲۷ تیرماه ۱۴۰۳) منتشر شده و در هفته‌های آینده به مرور اپیزودهای جدید هم منتشر خواهد شد. https://castbox.fm/channel/Dadegozar-id6170624?country=us لیست گزارش‌های بررسی شده (آپدیت شده در ۲۷ تیرماه ۱۴۰۳):۱. گزارش سال ۱۴۰۲ کرفس ۲. گزارش سال ۱۴۰۲ همراه مکانیک۳. تترلند؛ نگاهی به داده‌های مهم گزارش سالانه ۱۴۰۲ ۴. بررسی و تحلیل رفتار کاربران ایرانی در شبکه‌های اجتماعی در سال ۱۴۰۲۵. فودکس؛ داده‌هایی مهم از رفتار آنلاین کاربران ایرانی در خرید اقلام خوراکی در سال ۱۴۰۲ ۶. خانومی؛ داده‌های مهم گزارش سال ۱۴۰۲ سایت خانومیاگر هم دوست داشتید می‌تونید تو کانال داده‌گزار تو یوتیوب این پادکست رو به صورت تصویری ببینید. یوتیوب خوبی‌ش به اینه که خود گزارش‌ها رو هم نشون دادم. البته سعی کردم طوری حرف بزنم که اگر پادکستش رو هم گوش دادید متوجه بشید تو گزارش چه خبره. https://www.youtube.com/playlist?list=PLVQNy2vVVlTXdI0uUcIoL17zASzOtSTjk اگر هم در نهایت نه با کست‌باکس و نه یوتیوب راحت نیستید، پادکست رو در کانال تلگرام داده‌گزار گوش بدید.اگر گزارش جدید منتشر شده بود ممنون می‌شم برام بفرستید. اگر هم نظری، نقدی یا پیشنهادی داشتید ممنون می‌شم برام کامنت بذارید یا بهم ایمیل بزنید (mahdi.nasseri روی جیمیل)</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 16:32:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخزن باز اسلایدهای کارآفرینی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D9%85%D8%AE%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-fnmb7mmkrdo1</link>
                <description>تصمیم گرفتم تمام اسلایدهایی را که در ۱۳ سال گذشته در کارگاه‌ها، کلاس‌ها، سمینارها و سخنرانی‌هایم ارائه کرده‌ام در یک مخزن باز منتشر کنم و از همه دوستانی که در دهه طلایی ۹۰ تا ۴۰۰، فعالانه فناوری و کارآفرینی را ترویج داده‌اند دعوت می‌کنم آنها هم در این کار مشارکت و همراهی بکنند تا بتونیم این دانش عمومی را که متاسفانه به دلیل نارسایی‌های رسانه پرزنتیشن در حال خاک خوردن است، در اختیار همه قرار بدهیم.در گیت‌هاب یک مخزن به اسم open-presentation‌s ساختم. ببینید و هر اسلایدی را دوست داشتید دانلود و هر جور دوست داشتید از آن استفاده کنید. اگر توانستید آن را بهبود بدهید و اگر اسلایدی داشتید به مخزن اضافه کنید. https://github.com/mahdinasseri/Open-Presentations چرا دارم این کار را می‌کنم؟کسانی که مرا می‌شناسند می‌دانند که چقدر عاشق اسلایدها هستم. اسلایدها مدیومی بسیار پرظرفیت‌اند که متاسفانه بر بستر وب کمتر بهشان بها داده شده است. من تمام این اسلایدها را به تمام معنا با عشق درست کرده‌ام. باور نمی‌کنید؟ نگاه‌شان کنید باور می‌کنید.از سال ۱۳۹۰ که کم‌کم اکوسیستم استارتاپی ایران در حال شکل‌گیری بود، من هم مثل بسیاری دیگر از دوستان هر چه در چنته داشتیم و به دست می‌آوردیم را سعی کردیم در کارگاه‌ها و سخنرانی‌ها ارائه دهیم. یادم نمی‌رود هر بار رویدادی برگزار می‌شد بی‌صبرانه منتظر دیدن اسلایدهایی بودم که مملو از دانش و تجربه دوستانم بود. باور کنید یا نه، بسیاری از آنها هنوز هم روی وب فارسی کم‌پیدا هستند و من خوب می‌دانم که اسلایدهای آنها هم در گوشه‌کنار فولدرهای قدیمی سال‌هاست دیگر باز نشده است. حیف است این همه دانش از بین برود.همان سال‌ها سایت slideshare.net شروع به کار کرد. من تقریبا همه اسلایدهایم را آنجا منتشر می‌کردم. روزگار خوبی داشتیم تا اینکه لینکدین آن را خرید، بعد مایکروسافت لینکدین را خرید، بعد مایکروسافت اسلایدشیر را کرد در پاچه scribed و از قضا scribed هم ایران را تحریم کرده بود و در نهایت سیب سرخِ اسلایدشیر چرخید و چرخید افتاد در همان چاهی که به خاطر آرمان‌های‌شان برای‌مان کنده بودند. اسلایدهای جدیدی ساختیم و ارائه کردیم ولی دیگر نشد آنجا آپلود کنیم.آن سال‌ها جزو پنج درصد پربازدیدترین اکانت‌های اسلایدشیر بودمبا ورود هوش مصنوعی به حوزه محتوی معتقدم دیگر پادشاهی محتوا از هم فروپاشید. از امروز دیگر محتوا رایگان‌ است، رایگان‌تر از رایگان. خودم اسلایدهای یکی از آخرین کارگاه‌هایم را به کمک chatGPT ساختم. ارائه کردم و لذت هم بردم. این تازه اول کار است. دیگر بعید می‌دانم محتوا بتواند دوباره قامت راست کند. در این باره بعدا جداگانه خواهم نوشت. حالا می‌دانم محتوایی که تولید کرده‌ام دیگر دارایی من نیست. ترجیح می‌دهم اندک‌ارزش باقی‌مانده این دارایی را به رایگان به اشتراک بگذارم شاید، بلکه، امید، که ققنوسی از میانه خاکستر آن به پا خیزد شاید هم دارم روغن ریخته را نذر امام‌زاده می‌کنم. قضاوت با شما.تا الان ۵۰ اسلاید را به این مخزن اضافه کرده‌ام. به مرور باز هم اضافه خواهم کرد.مخزن باز اسلایدهای کارآفرینی، کسب و کار و استارتاپ‌ها</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 18:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تماشای خرس و مرال و گراز و پرندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-okhcvpwkh9ug</link>
                <description>گزارش برنامه ترکیبی مشاهده پرندگان و پستانداران در پرور و رودبارک | ۲۸ و ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۲خلاصه‌ای از برنامه این سفر با حضور ۸ نفر از دوستداران طبیعت و با هدایت «سیامک درفشی» در دو روز ۲۸ و ۲۹ اردیبهشت انجام شد. ما سوار بر یک ون بی‌نظیر عازم منطقه حفاظت شده پرور،‌ یکی از زیباترین و بکرترین مناطق حیات وحش ایران در مرز بین استان سمنان و مازندران شدیم. سیامک به ما گفته بود احتمال زیادی هست در این سفر علاوه بر پرندگان منطقه، پستاندارانی مثل گوزن و خرس را هم ببینیم. دیداری که به بهترین وجه ممکن محقق شد. ما در این دو روز موفق شدیم ۳۱ گونه پرنده، ۷ گونه از پستانداران شامل مرال، خرس، گراز، شوکا، پایکا، روباه و کل و بز کوهی، چندین گونه از حشرات و خزندگان را ثبت کرده و از مناظر بکر منطقه لذت ببریم. رفت و آمدمان با یک دستگاه ون بود که سکاندار آن محمد، با دانش،‌ تجربه و ذوق گردشگری‌اش خاطرات بی‌نظیری را برای‌مان خلق کرد. برپا کردن چادر و خوابیدن زیر آسمان بی‌نظیر شب در ارتفاعات البرز هم، باعث شد درک بهتری از طبیعت بکر منطقه و همراهی نزدیک‌تر و سبزتری با ساکنین وحش این نقطه از زمین داشته باشیم.عکس از دوربین کاشته شده امیرمحمد شیروانیروز اولسفر ما ساعت ۴:۳۰ دقیقه صبح روز پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت از میدان انقلاب تهران شروع شد. حوالی ساعت ۸ صبح برای خوردن صبحانه، مشاهده چند گونه پرنده و آشنایی اولیه اعضای گروه با هم در منطقه آرادان استان سمنان و در یک پارک پردرخت به اسم پارک جنگلی علی‌آباد توقف کردیم. در این پارک پرندگانی مانند یاکریم، کبوتر جنگلی و چاهی، زاغی، سبزه‌قبا، سسک درختی زیتونی، پرستوی معمولی و گنجشک خانگی را دیدیم که معمولا در مناطق شهری و یا اطراف شهرها زندگی می‌کنند. همچنین دنبال ثبت گونه پری‌شاهرخ هم بودیم که موفق به شنیدن صدای آن شدیم. در این مدت سیامک اطلاعات اولیه در مورد سفر، مشخصات گونه‌های مشاهده شده و برخی اصول پرنده‌نگری را با ما در میان گذاشت. از جمله با شنیدن صدای چرخ‌ریسک سیامک توجه ما را به دلیل اسم‌گذاری این پرنده جلب کرد. او توضیح داد که صدای این پرنده شبیه صدای چرخیدن یک چرخ ریسندگی است و به طور کلی یکی از راه‌های شناسایی و پیدا کردن پرندگان توجه و تشخیص صدای آن‌هاست. https://www.aparat.com/v/VIeRq فیلم از آپارات - صدای چرخ‌ریسکبا ترک این محل پرنده‌نگری ما متوقف نشد و چندین بار در کنار جاده برای مشاهده پرندگان ایستادیم. از جمله چند زنبورخوار اروپایی را در حالی که در کنار جاده و روی سیم‌های برق نشسته بودند دیدیم.زنبورخوار اروپایی - عکس از سیامک درفشیبعد از طی مسیر و گذشتن از مهدیشهر و شهمیرزاد، سیامک در مورد یکی از پستاندار جالب منطقه به نام پایکا (یا خرگوش بی‌دم) با ما صحبت کرد. پایکا جونده‌ای شبیه خرگوش است با این تفاوت که گوش‌های کوچکی دارد و دمش هم کوتاه است. سیامک احتمال می‌داد که به زودی او را در کنار جاده ببینیم؛ همینطور هم شد. حوالی ساعت ۱۱ در جاده شهمیرزاد به ساری نگه داشتیم، هنوز پیاده نشده بودیم که هیکل خشکیده یک آگمای قفقازی روی یک سنگ کوچک در حالی که ایستاده بود تا کمی از خونسردی‌اش را زیر آفتاب تازه روز گرم کند، نظر همه‌مان را جلب کرد.آگمای قفقازی - عکس از سیامک درفشیبرای شکار پایکا همانجا مستقر شدیم، البته شکار با دوربین دوچشمی و دوربین عکاسی. چند دقیقه بعد بالاخره این پستاندار کوچک و بامزه را دیدیم. همانطور که انتظار داشتیم با یک استتار خوب روی سنگ‌ها ایستاده بود و داشت اطرافش را با دقت می‌پایید. به مرور تعداد پایکاهای بیشتری را دیدیم و در گشت و گذار آن اطراف، لانه‌های متروک‌شان را هم پیدا کردیم. سیامک با نشان دادن سرگین باقیمانده از این پستانداران توضیح داد چطور می‌توان با دیدن سرگین و یا بازمانده فعالیت‌های حیوانات مثل رد پا یا لانه، گونه‌های مختلف جانوری و به خصوص پستانداران را شناسایی کرد. آن طور که ما دیدیم سرگین‌های پایکا شکل دایره‌ای داشت و از شواهد معلوم بود لانه‌هایی که پیدا کردیم مدت‌هاست متروک شده است.پایکا یا خرگوش بی‌دم - عکس از سیامک درفشیدر این ایستگاه علاوه بر پایکا، پرندگانی مانند چک‌چک،‌ دلیجه معمولی، شانه‌به‌سر، طرقه کوهی را هم مشاهده کردیم. حالا سفر داشت کم‌کم جذاب‌تر می‌شد. مشاهده و ثبت پستانداران در کنار پرندگان دید بهتری از اکوسیستم جانوری ایجاد می‌کرد.دلیجه - عکس از سیامک درفشیحدود ۳۰ کیلومتر بعد از مهدیشهر،‌ حوالی ساعت ۱۳ از جاده شهمیرزاد-ساری وارد جاده منطقه پرور شدیم و بعد از چند دقیقه شاهد کوه‌های صخره‌ای در اطراف جاده بودیم که امید می‌رفت بتوانیم کل و بز‌های وحشی را در حالی که از لابه‌لای سنگ‌ها و صخره‌ها دارند می‌پرند، ببینیم. دوربین‌کشی در توقف‌گاه اول تقریبا بی‌نتیجه بود. با این وجود موفق به دیدن پرندگانی مثل زاغ نوک‌سرخ،‌ سهره طلایی و دلیجه شدیم. کمی جلوتر رفتیم و دوباره برای یافتن کل و بزها در کنار جاده ایستادیم و دوربین به دست لابه‌لای صخره‌ها را گشتیم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که ناگهان یکی یکی بیرون آمدند و لابه‌لای درختچه‌ها یا برفراز سنگ‌ها و صخره‌ها بالا و پایین رفتند. مدتی دراز به تماشای عادات و رفتار کل و بزها ایستادیم و در کنارش صدای کوکو را هم شنیدیم.کل و بز کوهی - عکس از مهدی ناصریکل و بز کوهی - عکس از امیرمحمد شیروانیبعد از این تماشای لذت‌بخش، دوباره سوار ون شدیم و به سمت مقصد نهایی در همان حوالی حرکت کردیم. هر چه بیشتر به سمت شمال می‌رفتیم اقلیم و پوشش گیاهی منطقه سبزسبزتر و پردرخت‌تر می‌شد. تفاوت‌هایی که به مرور باعث تغییر نسبی تنوع زیستی منطقه شده و کم‌کم با افزایش ارتفاع انتظار داشتیم گونه‌های پرنده‌ای مختص آن منطقه و ارتفاعات را ببینیم.حوالی ساعت ۱۴ و بعد از طی حدود ۱۲ کیلومتر جاده خاکی، مشاهده چند گونه پرنده از جمله دو کبک کنار جاده و بالا رفتن از یک شیب تند، بر فراز تپه‌ای ایستادیم که قرار بود شب را زیر آسمانش بخوابیم. هوا خوب و آفتابی بود و همه چیز مساعد بود تا همان روز به شکار حیات وحش منطقه با دوربین‌های‌مان برویم. چادرها را برپا کردیم ناهار را خوردیم و کمی استراحت کردیم تا حوالی ساعت ۴ که به همراه اردلان مرتضوی، محیط‌بان عزیز، به سمت نقطه پایش پستانداران حرکت کردیم.اردلان تاکید داشت که با توجه به بکر بودن منطقه حتما در یک صف و از مسیر پاکوب حرکت کنیم تا کمترین آسیب را به گونه‌های زیستی آنجا برسانیم و در تمام مدت مسیر سکوت را رعایت کنیم. همان ابتدای کار از دور و لابه‌لای گیاهان سرسبز در دامنه تپه‌ای روباهی دیدیم که به ما زل زده بود. واکنش صبورانه او نشان می‌داد جانداران آن منطقه احساس امنیت بالایی در مواجهه به انسان‌ها دارند.روباه - عکس از امیرمحمد شیروانیبعد از حدود ده دقیقه پیاده‌روی روی تپه‌ای بلند مشرف به یک دره سرسبز مستقر شدیم. روبروی‌مان تپه‌ها و کوه‌های بلندی پوشیده از درختان جنگل‌های هیرکانی قد علم کرده بودند. امید داشتیم خیلی زود و قبل از تاریک شدن هوا پستاندارانی مانند مرال، خرس، شوکا و گراز را ببینیم. حالا هر چهارتای‌شان را ندیدیم حداقل یکی‌شان را از دور ببینیم، آن هم نشد لااقل صدای یکی‌شان را بشنویم.این پستانداران در فصل گرما معمولا برای در امان ماندن از گرمای آفتاب روزها را استراحت می‌کنند و با تاریک شدن هوا کم‌کم برای پیدا کردن غذا و آب دوری در اطراف می‌زنند. دم غروب بود، آفتاب کم‌جان شده بود و انتظار داشیم کم‌کم برای صرف غذا و آمادگی برای شب از استراحت‌گاه‌های روزانه‌شان بیرون بیایند و رخی به ما نشان بدهند. فاصله‌مان به اندازه‌ای بود که برای تشخیص این جانوران محتاط، بدون چشم مسلح باید دقت و تجربه بالایی می‌داشتیم. ولی تجربه اردلان، سیامک و محمد و کنجکاوی و صبوری بقیه دوستان باعث شد خیلی زود یکی یکی ببینیمشان.اول چند مرال دیدیم که ته دره پشت درختان داشتند چیزی می‌خوردند. مرال‌ها بزرگ‌ترین گونه از گوزن‌های ایران هستند. به طور کلی در ایران سه نوع گوزن داریم: گوزن قرمز یا همان مرال، گوزن زرد و شوکا. مرال‌ها بزرگ‌جثه‌ترین این سه گونه هستند و شاخ‌های بلندتری هم دارند. گوزن زرد ایرانی در خطر انقراض است و تعداد محدودی از آنها در مناطق حفاظت‌شده جنوب و جنوب‌غربی ایران زندگی می‌کنند و در نهایت شوکاها کوچکترین این سه گونه هستند که شاخ‌های کوچکتری هم دارند و در همین منطقه هم انتظار دیدنشان می‌رفت.مرال ماده - عکس از امیرمحمد شیروانیمحو تماشای مرال‌ها بودیم که گرازها هم پیدای‌شان شد. گرازها را معمولا در دسته‌های چند تایی می‌دیدیم. گرازها دندان‌های عاج‌مانندی دارند که از فک محکم‌شان بیرون آمده و از آن برای زیر و رو کردن خاک استفاده می‌کنند. در آن منطقه هر جا قدم می‌زدیم مساحت چند متر در چند متری از خاک می‌دیدیم که توسط گرازها زیر و رو شده بود. آنها این کار را برای پیدا کردن ریشه و پیاز گیاهان انجام می‌دهند و در عین حال با این کار به حاصلخیزی بیشتر آن خاک کمک می‌کنند. خاک شخم‌زده شده به سرعت بارور شده و گیاهان جدیدی در آن رشد می‌کنند.گراز - عکس از سیامک درفشیدر نهایت با فریاد آرام اردلان دوربین‌ها را کشیدیم به سینه بی‌درختی از تپه‌های روبرو تا خرس‌ها را ببینیم. خرس‌هایی که یکی‌یکی نزدیک می‌شدند و با آن هیکل پرگوشت و نرم و زیبای‌شان خرامان در دامنه کوه بالا و پایین می‌رفتند و بعد پشت درختی یا صخره‌ای پنهان می‌شدند. انتظار داشتیم که خرس‌ها سخت‌تر دیده شوند و دایره امنیت بزرگ‌تری داشته باشند. خرس‌ها ظاهرا همه‌چیزخوار هستند و از حشره و خزنده‌های کوچک گرفته تا انواع گیاهان و حتی پستانداران بزرگ‌تر را اگر گیرشان بیاید می‌خورند.خرس - عکس از سیامک درفشیتماشای خرس خودش به اندازه سه سفر گردشگری برای‌مان لذت‌بخش بود که در ادامه یک خرس را با توله‌اش هم دیدیم. اردلان خرس‌ها را به خوبی می‌شناخت و خصوصیات‌شان را برای‌مان توصیف می‌کرد. اردلان می‌گفت معمولا خیلی بعید است که این همه خرس را با هم دید. شمرد؛ نزدیک پنج خرس مختلف را دیده بودیم به همراه چندین مرال و گراز که شمارش تعدادش از دست‌مان در رفت.در طول این مدت علاوه بر چند گونه پرنده تکراری، چند گونه پرنده جدید ثبت کردیم. از جمله چهره ترسناک چکاوک شاخ‌دار را دیدیم که مثل دیوی کوچک روی بوته خاری ایستاده بود. زردپره مزرعه را روی درخت‌ها، سارگپه استپی را بر فراز آسمان و توکای سیاه را لابه‌لای شاخه‌ها به تماشا نشستیم.چکاوک شاخ‌دار - عکس از سیامک درفشیبرنامه روز اول را در حالی که داشتیم خرامان و خوشحال به سمت چادرها حرکت می‌کردیم و خورشید دیگر توانی برای روشن نگه داشتن کوه‌ها نداشت، از بس که پایین رفته بود، به اتمام رساندیم. هوا تاریک شده بود و از دور صدای مرغ حق می‌آمد که بلند بلند حق حق می‌گفت. برای شام محمد برای‌مان کته‌گوجه پخت، خوردیم و بعد از کمی تماشای ستارگان به چادرهای‌مان خزیدیم تا خستگی آن روز را با مرور خاطرات شیرین‌ش در کنیم.همه تقریبا در چادرهایمان بودیم که سیامک گفت فردا صبح ساعت ۴:۳۰ بیدارتان می‌کنم. آنقدر خسته بودیم که باور نمی‌کردم موفق شود. ولی چیزی بهش نگفتم.روز دوماینکه همان روز اول تمام جانورانی را که انتظار داشتیم، دیدیم دلیل نمی‌شد بتوانیم صبح از خیر مناظر زیبای طلوع و مشاهده مجدد خرس و مرال و گراز و همینطور احتمال دیدن شوکا کوچکترین گوزن ایران و چند گونه پرنده دیگر بگذریم. با صدای گرم و مهربان سیامک از خواب بیدار شدیم و آفتاب نزده با ون راهی محل پایش جدیدی شدیم که از سمت شرق مشرف به دره‌ای زیبا در سمت غرب بود. بنابراین موقع طلوع آفتاب نور خوبی برای تماشا و دیدن پرندگان و پستانداران داشتیم.گرچه این بار اردلان همراهمان نبود ولی با کمک سیامک و با استفاده از تجربه مشاهدات دیروز توانستیم دوباره مرال، گراز و خرس را این بار زیر نور بالارونده آفتاب صبح و در چمنزارهای سرسبز دامنه‌های جنگل‌های هیرکانی مشاهده کنیم. درباره‌شان گپ بزنیم، عکس بگیریم و کمی در سکوت به شگفتی این طبیعت زیبا فکر کنیم.مرال‌ها - عکس از لنز تلسکوپ توسط سیامک درفشیاما هنوز خبری از شوکا نبود و کم‌کم داشتیم برمی‌گشتیم که ناگهان به زحمت توانستیم دو شوکا را برای لحظاتی ببینیم و خوشحال از این ثبت نهایی دوباره سوار ون شدیم تا به محل چادرهای‌مان برگردیم. در این مدت چند پرنده جدید دیگر را هم ثبت کردیم؛ از جمله جیجاق خبرچین جنگل، سسک گلوسفید و برای چندمین بار از دور صدای قرقاول را که خروشی شبیه خروس داشت شنیدیم. همینطور سنگ‌چشم پشت‌سرخ را دیدیم که سیامک رفتار به ظاهر سنگ‌دلانه او را در هنگام شکار برای‌مان تعریف کرد. این پرنده خزندگان کوچک را گرفته و آنها را از بالا روی درختچه‌های تیغ‌دار پرت می‌کند تا مانند گوشت قربانی از تیغ‌های درخت آویزان شوند. سپس با آرامش شروع به قصابی شکار خود و خوردن آن می‌کند. رفتاری که شاید از نظر ما انسان‌ها کمی وحشیانه به نظر بیاید ولی می‌دانیم که در طبیعت هیچ چیزی خوب یا بد نیست و همه گونه‌ها دارند بنا به شرایط غریزی و بیولوژیکی خودشان رفتار می‌کنند؛ همه جانوران به استثنای خود ما انسان‌ها که انصافا در انجام رفتارهای واقعا وحشیانه در قبال محیط زیست و سایر موجودات روی همه جانوران درنده را سفید کرده‌ایم.سنگ چشم - عکس از سیامک درفشیآفتاب به اندازه کافی بالا آمده بود که کنار چادرهایمان رسیدیم. وقت صبحانه بود. محمد عزیز برای‌مان املت پخت. ما هم هرچه برای صبحانه آورده بودیم را گذاشتیم وسط و زیر یک آلاچیق زیبا مشغول خوردن و گفتگو شدیم و آن قدر خوردیم که همه چیز تمام شد.در ادامه سیامک تصاویری از گوزن‌های ایران را نشانمان داد و درباره عادت‌های زندگی آنها و همینطور تجربه مشاهده گاوبانگی برای‌مان صحبت کرد. آن طور که سیامک می‌گفت محلی‌ها گوزن‌ها را نوعی گاو وحشی می‌دیدند و به آن‌ها گاو می‌گفتند. راست هم می‌گفت. وقتی شاخ مرال‌های نر را حذف می‌کنی انگار داری به یک گاو لاغرتر نگاه می‌کنی. سیامک در ادامه خاطره خودش را از «گاوبانگی» در همان منطقه برای‌مان تعریف کرد. در اوایل پاییز مرال‌های نر شروع به جفت‌یابی می‌کنند. برای پیروزی بر رقبا باید با مرال‌های نر دیگر بجنگند. شاخ مرال‌های نر در پاییز به درد مبارزه می‌خورد. آنها با هم سرشاخ می‌شوند و با نعره‌های بلندی حریف می‌طلبند. برای همین به این اتفاقات گاوبانگی می‌گویند. بعد از جفت‌یابی و جفت‌گیری،‌ در اواخر زمستان شاخ مرال‌های نر به مرور می‌افتد و دوباره در بهار شاخ‌های جدیدی رشد می‌کنند. مرال‌های نری که ما دیده بودیم همه شاخ‌های تازه با ظاهری نرم و مخملی داشتند.مرال نر با شاخ‌های نورسته - عکس از سیامک درفشیبعد از صبحانه گشتی در دامنه‌های زیبای اطراف زدیم تا کمی هم به حشرات و پروانه‌های زیبای آن منطقه توجه کنیم. دامنه‌ها کاملا سرسبز بودند و دنیای حشرات بسیار شلوغ بود. تنوع زیادی از پروانه‌ها، ملخ‌ها، مورچه‌ها، عنکبوت‌ها و سوسک‌ها داشتند برای خودشان زندگی می‌کردند.عکس از سیامک درفشیحوالی ظهر با توجه به شروع باد و ابری شدن هوا تصمیم گرفتیم سریعا از منطقه خارج بشویم تا در گل و لای مسیر خاکی منطقه گرفتار نشویم. نم‌نم باران شروع شده بود که راه افتادیم و پیچ و تاب جاده خاکی را سپری کردیم. وسط راه بودیم که ناگهان چند راس گراز ماده به همراه چندین بچه گراز را دیدیم که از سمت راست جاده پایین آمده و از مقابل چشمان خیره و دهن‌های باز ما عبور کرده و به ته دره سرازیر شدند. بسیار خوش‌اقبال بودیم که این طبیعت زیبا را با دیدن این صحنه بدرود گفتیم.همه خسته بودیم و محمد برای‌مان چند اپیزود از پادکست‌هایی با موضوعات طبعیت‌گردی گذاشته بود و هر از چندگاهی هم به هوای دیدن پرنده‌ای جدید روی ترمز می‌زد و خواب را از سرمان می‌پراند. ناهار را در مهدی‌شهر خوردیم و حوالی ساعت ۱۴ به سمت تهران راه افتادیم. همچنان هر از گاهی محمد ماشین را برای دیدن پرنده‌ای جدید نگه می‌داشت. در این توقف‌های گاه و بی‌گاه بود که باقرقره را دیدیم. گرچه من آنقدر خسته بودم که همانجا در ماشین ماندم.باقرقره شکم‌سیاه - عکس از سیامک درفشیدوباره راه افتادیم و هنوز دو ساعتی تا تهران مانده بود که ماشین خراب شد و مجبور شدیم حدود دو ساعت توقف کنیم تا محمد شخصا خودش ماشین را تعمیر کند. هوا تاریک شده بود که دوباره سمت تهران راه افتادیم و حوالی ساعت ۹ به میدان انقلاب رسیدیم و خاطره این دو روز را با خداحافظی از هم برای همیشه در ذهن‌مان حک کردیم.ما ساکنان جنگل هیرکانی و البرز رو دیدیم، امید که آیندگانمون هم بتونن ببیننشون.همسفرانهم‌سفران: محمدرضا صالحی، کوشا زواره، عاطفه شاترها، مژگان قهرمانی، مهدی ناصری، امیرمحمد شیروانی، بابک رمضانی‌فر، امیر قلی‌زاده، راهنما: سیامک درفشیخلاصه‌ای از مشاهداتپرندگان:۱- یاکریم ۲-کبوتر جنگلی ۳-زاغی ۴-کبوتر چاهی ۵-سبزه قبا ۶-زنبورخوار اروپایی ۷-پرستوی معمولی ۸-دلیجه ۹-سسک درختی زتونی ۱۰-پری شاهرخ ۱۱-گنجشک خانگی ۱۲-چک‌چک دشتی ۱۳-طرقه کوهی ۱۴-چک چک ۱۵-کلاغ ابلق ۱۶-هدهد ۱۷-زاغ نوک‌سرخ ۱۸-سهره طلایی ۱۹-چکاوک شاخ‌دار ۲۰-کوکو ۲۱-زردپره مزرعه ۲۲-سارگپه استپی ۲۳-چرخ ریسک بزرگ ۲۴-قرقاول ۲۵-توکای سیاه ۲۶-مرغ حق ۲۷-زرده‌پره کوهی ۲۸-جی‌جاق ۲۹-سسک گلو سفید ۳۰-سنگ‌چشم پشت‌سرخ ۳۱-کبکبا کلیک روی نام هر پرنده وارد سایت ebird می‌شوید که یک مرجع جهانی برای ثبت مشاهدات پرندگان است. در صفحه مختص هر پرنده می‌توانید صدای پرنده را شنیده و محل زندگی، عادات و... را بخوانید. اگر دوست داشتید به صفحه مشاهدات من هم سر بزنید.پستانداران:۱-پایکا ۲-بز و بزغاله کوهی (حدود ۱۰ عدد) ۳-روباه ۴-خرس (۵ عدد) ۵-مرال (۸ عدد) ۶-گراز (۵ عدد) ۷-شوکاخزندگان:۱- آگما قفقازیسیامک درفشی، راهنمای ما در این برنامه علاوه بر برگزاری تورهای گردشگری در حیات وحش، کنشگر محیط زیست بوده و یک پادکست با اسم «راوی طبیعت» دارد که در آن روایت‌های زیبایی از حیات وحش،‌ طبیعت و گردشگری پایدار تعریف می‌کند. پادکست او را در کست‌باکس بشنویداین گزارش را قبلا در سایت باشگاه پرنده‌نگری ایرانیان منتشر کرده‌ام. اگر علاقه‌مند به حضور در چنین برنامه‌هایی هستند حتما به این سایت سر بزنید و برنامه‌های آنها را دنبال کنید.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 09:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تلخی منتشر می‌کنم: راهنمای واکنش در صورت حمله شیمیایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-s1cnofsm9zwj</link>
                <description>امروز ۱۲ اسفند ۱۴۰۱ است و من این مطلب را برای شما دختران دانش‌آموز میهن عزیزمان ایران، در حالی می‌نویسم و منتشر می‌کنم که بیش از دو ماه است مدرسه‌ها هدف حملات شیمیایی قرار گرفته‌اند. می‌دانیم کسانی که این کار را می‌کنند یا از آن پشتیبانی می‌کنند یا در قبال آن سکوت کرده‌اند جزو رذل‌ترین و کج‌اندیش‌ترین انسان‌هایی هستند که تاریخ به خودش دیده است و هر انگیزه‌ای داشته باشند ما هیچ وقت تن به خواست‌های آنها نخواهیم داد. نه آنها و نه اندیشه‌شان باقی نخواهند ماند.شما دختران از شجاع‌ترین نسل‌هایی هستید که این کشور تا به حال به خود دیده است. اطمینان داشته باشید که ما پدران و مادران و معلمان و عموها و خاله‌ها و دوستان و آشنایان‌تان در این وضعیت پیش آمده با تمام وجودمان از شما در برابر خطرات محافظت می‌کنیم. شما بزرگ خواهید شد و با خنده‌ها و رقص‌ها و انرژی‌های بی‌کران‌تان روحی تازه به کشور عزیزمان ایران خواهید دمید. ایران منتظر بزرگ شدن شماست تا نفس عمیقی از زندگی بکشد. ایران منتظر شماست تا بخندد تا برقصد تا آسمانش آبی‌تر و زمینش سبزتر و آب‌هایش گواراتر و کوه‌هایش پرشکوه‌تر و شهرهایش زیباتر شود. این روزها همه دست به دست هم داده‌ایم تا مشکل پیش آمده را برطرف کنیم. ولی در کنار همه این اقدامات پیشگیرانه، یکی از مهم‌ترین کارهایی که باید انجام دهیم آمادگی برای شرایط بحرانی است. در ادامه یک راهنمای ساده برای‌تان آماده کردم که اگر مجبور شدید در روزهای آینده به مدرسه بروید حتما خوب است آن را بخوانید.لطفا این راهنما را برای دوستان دیگرتان هم بفرستید.عکس و نقاشی از میرزا*راهنمای واکنش در صورت حمله شیمیاییآمادگی قبل از حملههمیشه ماسک بزنیدچند ماسک اضافی تهیه و در جیب خودتان داشته باشیدیک حوله خیس و کوچک در پلاستیک بذارید و در جیب خودتان قرار دهیدیک بطری آب همیشه کنار خودتان داشته باشید.نسبت به هر اتفاق مشکوکی حساس باشید. پرت شدن چیزی به مدرسه، حضور افراد ناشناس و مشکوک اطراف مدرسه، استشمام بوی عجیب و … را سریعا به کادر مدرسه اطلاع بدهید.بهتر است پنجره‌های مشرف به فضای عمومی خیابان و کوچه را ببندید.حین حملهآرامش خودتان را حفظ کنیداول از خودتان محافظت کنید و بعد به دوستان‌تان کمک کنید.اگر ماسک نزده‌اید سریعا ماسک بزنید. اگر ماسک زده بودید چند ماسک دیگر روی ماسک‌ خودتان بزنید.حوله خیس را دربیارید و به طور کامل دهان و بینی‌تان را بپوشانید. اگر حوله نداشتید با بطری آب مقنعه‌تان را خیس کنید و جلوی دهان‌تان بگیرد. اگر هیچ کدام نبود ماسک‌های‌تان را خیس کنید.در محل حمله نفس عمیق نکشید. جیغ و داد هم نکنید چون هنگام فریاد کشیدن دهان‌تان بیشتر باز است و هوای زیادی را نفس می‌کشید.بلافاصله خودتان را از منشا گاز و بو دور کنید. اگر در حیاط هستید به سمت دیگر بروید و در صورت وزش باد در جهت عکس آن حرکت کنید. اگر داخل فضای بسته هستید با حفظ آرامش از آن خارج بشوید. مواظب باشید از پله‌ها و در اثر ازدحام نیفتید. به کسانی که حالشان بد شده است کمک کنید. اگر نمی‌توانید به فضای باز بروید بهتر است در ساختمان به طبقات بالا بروید.بعد از دور شدن از منشا گاز،‌ مانتو و مقنعه‌تان را دربیاورید و آنها را در فضای دوری بگذارید. در صورت امکان مقنعه را پاره کنید و آن را با کشیدن از روی سرتان درنیاورید.اگر لنز در چشمان‌تان دارید با دست تمیز آن را سریعا دربیاورید و دور بیندازید.تا وقتی دستان‌تان را به دقت نشسته‌اید از دست زدن به صورت و چشم خودتان پرهیز کنید.به سمت شیر آب بروید و با حفظ آرامش و نوبت دست‌ها و صورتتان را خوب بشویید و آب بخورید.اگر در شرایط نرمالی هستید آرامش خودتان را حفظ کنید و در صورت امکان به کسانی که حالشان بد شده کمک کنید تا همین اقدامات شما را انجام دهند.بعد از حملهاگر هر یک از علائم سرفه، تنگی نفس، سردرد، بی‌حسی، تهوع و… داشتید سریعا مسئولین مدرسه یا ماموران اورژانس حاضر شده در مدرسه را در جریان قرار بدهید.هرگز به محل برنگردید. حتی اگر کیف یا چیز مهمی را جا گذاشته باشید. به چیزهایی که در محل حمله بودند دست نزنید.برای خروج از مدرسه عجله نکنید. به حرف‌های کادر مدرسه گوش بدهید.سعی کنید بی‌تابی نکنید و اگر از چیزی مطمئن نیستید خبری را بین والدین و دیگران پخش نکنید.والدین شما در اولین فرصت به مدرسه خواهند آمد تا رسیدن آنها در فضایی امن بمانید و از ایجاد التهاب یا هیاهو جلوگیری کنید.اگر حال‌تان خوب است آب و نوشیدنی فراوان بخورید.به محض رسیدن به خانه به مدت نیم ساعت حمام کنید و همه جای بدن‌تان را با دقت بشویید.اگر حتی حال‌تان بد نشده است لازم است در اولین فرصت به پزشک متخصص مراجعه کنید و آزمایشات لازم را انجام دهید.راهنمای فوق را در فرمت pdf دانلود کنید و با بقیه به اشتراک بگذاریددیوارنگاره از میرزا: https://www.instagram.com/mirzaahamid/</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 11:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمزگشایی از کهن‌الگوی نمایشنامه «شاه ریچارد سوم» اثر شاهکار شکسپیر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85-rmma8takzzzp</link>
                <description>ریچارد ریچارد را دوست دارد و این یعنی من من‌ام«ریچارد سوم» از اولین نمایشنامه‌هایی است که شکسپیر نوشته و بعد از «هملت» طولانی‌ترین‌ آنها هم است. من این اثر را در چهار لایه فهمیدم. سه فهم از آنها، مشترک با گفتمان پیرامون این اثر است که افراد زیادی درباره آن حرف زده‌اند. همهٔ این سه منظر فهم اثر، مهم، قابل اعتنا و حامل معنی است ولی لایه چهارم فهم من از این اثر یک فهم شخصی است و هدفم از این نوشته علاوه بر توضیح مختصری از منظرهای مختلف، پیکربندی فهم شخصی خودم از آن است.این چهار منظر عبارتند از : ۱. فهم تاریخی ۲.فهم اخلاق سیاسی ۳.فهم روانشناسانه و ۴.فهم کهن‌الگوییویلیام شکسپیربرداشت‌های تاریخی، سیاسی و اخلاقیبرداشت ۱ منظر تاریخی: نمایشنامه به مثابه سرگذشت‌نامهبه طور خلاصه این نمایشنامه روایت یک سلسله رویداد واقعی است که تقریبا ۱۰۰ سال قبل‌تر از نوشتن آن بر سر تاج و تخت پادشاهی انگلستان رخ داده بود. سلسله جنگ‌های ۳۰ ساله که در آن تاج پادشاهی انگلیس خون‌چکان از این خاندان به آن خاندان، از این پدر به آن پسر، از این برادر به آن برادر و از این عمو به آن عموزاده یا برعکس دست‌به‌دست می‌شده و در تاریخ این کشور از آن با عنوان جنگ رزها (یا گل‌ها) یاد می‌شود. نمایشنامه مقطع دو سال پایان این جنگ‌ها را که مربوط به روی کار آمدن ریچارد سوم و کشته شدن آن است روایت می‌کند.--(خواندن این بخش خطر اسپویل دارد)--ریچارد برای رسیدن به تاج از هیچ جنایت و دسیسه‌ای فروگذار نکرد. او با دسیسه و شرارت چنان خون دوست و دشمن را ریخت که تاریخ انگلستان چنین دریایی از خون به خود ندیده بود: شاهزادهٔ مدعی تاج از خاندان رقیب را کشت و زنش را با چرب‌زبانی به زنی گرفت و او را هم بعدا به بهانه بیماری منزوی و بعد کشت. برادر خودش را با دسیسه به زندان انداخت و به اسم دیگران او را کشت. منتظر ماند برادر بزرگ‌ترش که شاه بود به بیماری بمیرد. بعد شایعه انداخت که فرزندان برادر متوفایش حلال‌زاده نیستند. آن دو برادرزاده را که میراث تاج به بزرگ‌ترشان می‌رسید درست یک روز قبل از تاجگذاری به برج لندن کشاند،‌ به دست مزدوران آن‌ها را کشت و جسدهایشان را سربه‌نیست کرد. دو دایی این بچه‌ها را هم کشت تا داعیه تاج نداشته باشند. گروهی را سیم داد تا به اصرار از او بخواهند که پادشاه شود. با اکراهی ساختگی، مقدس‌مآبانه و انجیل به دست پذیرفت. تاج بر سر گذاشت. نزدیک‌ترین متحدش در این دسیسه‌ها وقتی دید خبری از وعده‌ها نیست گذاشت و فرار کرد. بعدها او را هم گرفت و کشت. در نهایت بعد از دو سال همه مخالفانش متحد شده به سوی او لشکر کشیدند. از ترس خیانتِ فرماندهان، فرزندانشان را به گروگان گرفت تا مطمئن شود در جنگ حضور خواهند داشت. و در همان جنگ در پی اسبی برای فرار کشته شد و این در تاریخ انگلستان آخرین باری بوده که یک پادشاه در جنگ کشته می‌شود.-- (پایان بخش با خطر اسپویل)--شاه ریچارد واقعا یک شخصیت تاریخی بوده [پی‌نوشت ۱] و اتفاقات دوران او در منابع دیگر تاریخی هم قبل از شکسپیر ذکر شده است. اصولا نباید از یک اثر روایی انتظار داشته باشیم که به طور کامل به حقیقت پایبند مانده باشد. خاصیت فشرده و دراماتیک روایت نمایشنامه ممکن است بخشی از رویدادها را بزرگنمایی و برخی را کوچک‌نمایی کرده باشد. هنوز از نظر تاریخی معلوم نیست دقیقا چه بلایی سر شاهزاده‌های برج لندن آمده است در حالی که شکسپیر نمی‌توانست آن واقعه مهم را که ظاهرا به شدت افکار عمومی زمانه را جریحه‌دار کرده بود گنگ و مبهم به همان سیاق شایعه که بود در نمایشنامه رها کند.نقد دوم وارد به میزان انطباق نمایشنامه با واقعیت به این حقیقت تاریخی برمی گردد که شکسپیر زمانی این نمایشنامه را نوشته که خاندان رقیب خاندان ریچارد همچنان سر کار بوده و شکسپیر به شدت مورد حمایت آن‌ها بوده است. بنابراین این احتمال وجود دارد که تحت تاثیر هژمونی فرمانروایان حاکم بر زمین و زمان، برای تایید گفتمان آنها و تخطئه پادشاهی پیشین (خاندان ریچارد) در بزرگ‌نمایی شرارت‌ها و جنایت‌های ریچارد سوم پیاز داغ حق مطلب را بیش از آنچه باید ادا کرده است.به شخصه فکر می‌کنم در طول سده‌های گذشته این وجه از این نمایشنامه، کمتری تاثیر را در ماندگاری آن داشته و دستاویزی سطحی از یک واقع‌روایت برای نمایش‌سرا،‌ نمایش‌گران و نمایش‌بینان بوده تا در ناخودآگاه جمعی پیام‌هایی سیاسی، اجتماعی و مهم‌تر از همه انسانی‌تر در دل اسب تراوای تاریخ به نسل‌های بعد منتقل شود.نقاشی منسوب به شاه ریچارد سومبرداشت ۲ منظر اجتماعی: نمایشنامه به مثابه مانیفست سیاسیدر حد فاصل بین رویدادهای زمان ریچارد سوم و نوشتن نمایشنامه به دست شکسپیر، یک اثر تاریخی دیگر نیز نوشته و منتشر شد که بسیاری معتقدند این نمایشنامه در حاشیه به نوعی جوابیه‌ای سیاسی و اجتماعی به نظریات آن کتاب بوده است: کتاب شهریار که اندیشمند و از قضا نمایش‌نامه‌نویس دیگری به اسم ماکیاولی آن را در سال ۱۵۱۳ در باب راه‌ و روش حکمرانی نوشته و به امید تقرب دوباره، به درگاه حاکم فلورانس پیشکش کرده است. او در این کتاب مدلی از حکمرانی ارائه داده که در آن اخلاقیات هیچ محلی از اعراب در تصمیم‌گیری‌ها و اقدامات ندارند مگر آنکه توجیه یا رونمایی مردم‌پسند برای چیرگی یا تداوم بیشتر قدرت داشته باشند. از این روست که «هدف وسیله را توجیه می‌کند» به عنوان پایه‌ای‌ترین اصل مانیفست ماکیاولی مشهور شده است؛ چه آن را ماکیاولی گفته باشد چه -آن طور که برخی معتقدند- نگفته باشد.هر گاه برای نجات کشور تصمیم‌گیری قطعی لازم باشد، نباید بگذاریم ملاحظاتی در زمینه دادگری، انسان‌دوستی یا ستمکاری، یا حتی سرفرازی و سرافکندگی به میان آید.یابسیار خوب است که فرمانروا طبق قانون عمل کند و [درست پیمان باشد و در زندان راست‌روش و بی نیرنگ باشد] اما هرگاه مجبور شد که مانند یک جانور عمل کند باید حیله‌گری روباه را با دلیری شیر درآمیزد.این‌ها نقل‌قول‌های از ماکیاولی هستند که احتمالا در زمانهٔ شکسپیر نقل محافل سیاسی بوده است. آن طور که پیداست واکنش منفی به ماکیاولیسم در نوشته شدن، بهادار شدن و ماندگار شدن نمایشنامه ریچارد سوم موثر بوده و در حاشیه برای تحکیم گفتمان سیاسی ضدماکیاولیسم مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. چرا که کل نمایشنامه را از یک منظر سیاسی می‌توان چنین فشرده و روایت کرد که شرارت در سیاست عاقبت خوشی ندارد چنان که برای ریچارد نداشت.تندیس ماکیاولیبرداشت ۳ منظر اخلاقی: نمایشنامه به مثابه کاوشی روان‌شناختی در اخلاقفرض کنید در قرن ۱۶ میلادی در سالن نمایش نشسته و در حال تماشای نمایش شاه ریچارد هستید. اگر من بودم تاریخ و سیاست آخرین درسی بود که از تماشای آن برمی‌داشتم در مقابل، بیشتر یاد آدم‌های عجیب و غریبی می‌افتادم که اغلب بیشترین آسیب را در زندگی‌ از آنها خورده‌ایم. مثل هر شاهکار روایی دیگری نمی‌توان به نمایشنامه ریچارد نگاه کرد و در آن رگه‌هایی قوی از انسان، شخصیت و روان او به خصوص در مواجهه با اجتماع ندید. به زعم بسیاری، شکسپیر از این نظر قطعا در ردهٔ نویسندگانی چون داستیوفسکی جزو جاودانه‌های ادبی در جهان است. کافی‌ست با عینک روان‌شناختی به این نمایشنامه نگاه کنید تا شکسپیر را چون جراحی حاذق، نیشتر به دست، در حال انداختن شکافی ظریف در قلب روان انسان بیابید. به نظر بسیاری از منتقدان چند اختلال عمیق شخصیتی و ناهنجاری بارز روانی در شخصیت شاه ریچارد، جریان اصلی داستان را پیش می‌برد؛ ناهنجاری‌های روانی که چون درخت افرایی تنومند سایه بر سطح فراگیری از روابط انسانی در تمام دوران‌ها انداخته‌اند؛ ترکیبی از اختلال شخصیت ضداجتماعی (Antisocial Personality Disorder)، خودشیفتگی (Narcissism) و شخصیت ماکیاولی‌گری (Machiavellianism) که شاید بتوان این معجون روانی از اختلالات شخصیتی را اختلال شخصیت شاه‌ریچارد نامید.شاه ریچارد نمونه انسانی خوب روایت‌شده‌ای است از کسانی که حاضرند هر چیزی را برای دستیابی به اهداف خودخواهانه‌شان زیر پا بگذارند؛ وجدان اخلاقی و اجتماعی ندارند؛ با دلیل یا بی‌دلیل اطرافیان را می‌آزارند؛ بی هیچ تردیدی نیرنگ می‌کنند و بعد برای قربانی اشک تمساح می‌ریزند؛ زیر وعده‌های‌شان می‌زنند و با دوستان‌شان هم دشمنی می‌کنند؛ هر خیانتی را با آیه یا حدیثی از کتاب مقدس می‌پالایند؛ خودمرکزجهان‌پندارند و شیفتگی عمیق و افراطی به خودشان دارند طوری که حتی نزدیک‌ترین انسان‌های زندگی‌شان هم برای‌شان پشیزی ارزش ندارد؛ از ناملایمات گریزناپذیر و شوربختی‌های تحمیلی زندگی می‌نالند و با دنیا عهد نفرت می‌بندند. کسانی که تقدیر تاریکشان تنهایی عمیق در شرارت و تلخکامی است. به این سرنوشت آگاه و از آن نالان‌اند ولی با پشتکار خبیثانه‌ای چهار نعل به پایان ناکامی و نابودی می‌تازند و تماما می‌کوشند تا به خودشان اثبات کنند که حق دارند تنها به فکر خود باشند و هر چیزی جز خود را فدای خودشان کنند.شکسپیر در کاویدن روان چنین افرادی از هیچ هنری در تصویرسازی، خلق موقعیت و گفتگو کم نگذاشته است. نمایشنامه پر است از تک‌گویی‌های بلند ریچارد. از جمله:&quot;بدی‌ها همه از من استو نخستین کسی که فغان برمی‌آرد من‌امخدعه‌های پنهانی که درمی‌چینیمبا شِکوه و فریاد به گردن دیگران می‌اندازمکلرنس را خود به ژرفای ظلمت انداختملیک پیش ابلهان زودباوری چون دربی و هستینگز و باکینگهم با حال او زار می‌گریمو به اینان می‌گویم «ملکه و حامیانش شاه را به دشمنی برادرم می‌کشانند»اینان نیز باور می‌کنند و مرا برمی‌انگیزندکه کین خود از ریورز و دورست و گری بستانمو آنگاه آهی برمی‌آرم و فرازی از کتاب مقدس می‌خوانم و می‌گویمخداوند ما را فرموده تا بدی را با نیکی پاسخ بگوییمبدین گونه شرارت آشکار خود رابه پاره‌هایی دزدیده از کتاب مقدس می‌پوشانمو در اوج خباثت سیمای قدیسان به خود می‌گیرم&quot;طبیعتا تماشاگران به انتظار سرنوشتی منطبق با هنجارهای اجتماعی تا پایان نمایش در سالن می‌نشینند. و شک ندارند که شکسپیر با لبخندی پدرانه پایان نمایش را برای آنها چنین نوشته است: ناکامی ابدی انسان بی‌وجدان! این شاید پیامی اخلاقی است در زمانه‌ای که چه بسا چون همه دوران‌ها وجدان در ملا بر فراز و در خفا بر زمین بود. از این منظر به نمایشنامه که نگاه کنید تنها یک پیام بزرگ اخلاقی می‌بینید که شکسپیر همچون جامی طلایی پر از می ناب آن را بالای سر خود گرفته و با ظرافتی رقاصانه در پیچ و تاب قصه پیش می‌برد: انسان باید وجدان داشته باشد.کوین اسپیسی در نقش شاه ریچاردبرداشت روانکاوانهبرداشت ۴: نمایشنامه به مثابه یک کهن‌الگوبه نظر من جام طلایی وجدان در یک لایه عمیق‌تر و در پیوند با ناخودآگاه شکسپیر واژگونه می‌شود. هنرمند اصیل خواه یا ناخواه از سرچشمه‌های کهن و فراگیر روان انسان سیراب می‌شود، از آن می‌جوشد و با آن سیراب می‌کند. از آفاق تراژدی خورشید نصیحت برنمی‌آید. تراژدی سنگ به تاریکی عمیق‌ترین چاه‌های روان آدمی‌ می‌اندازد و از کهن‌ترین آب‌های آن صدایی قدیمی ولی آشنا برمی‌آرد. تماشاگر در تماشای تراژدی به سوگ خودی می‌نشیند که همچون سربازی گمنام از جنگی باستانی و فراموش‌شده، خنجر به پشت و دشنه بر کف، در سینه‌اش دفن شده است.با اتمام کتاب و خواندن نقدها و تفسیرهای در دسترس در وب فارسی، چیزی در من هنوز قانع نشده بود. احساس می‌کردم در اسب تراوای تاریخ، پیامی کهن نهفته که رمزگشایی آن نیاز به تعمق بیشتری دارد. در این مواقع برای یافتن اتاق پنهان این اسب تراوا باید رفت سراغ نمادها. ولی در سرتاسر نمایشنامه ریچارد به راحتی نمی‌توان نمادی یافت جز یک نماد که تفسیر آن چند روزی فکر مرا به خود مشغول کرده بود. نمادی که به وضوح ولی در حاشیهٔ نمایشنامه، دو بار در صحنه آخر از پردهٔ آخر نمایشنامه و هر بار در کلیدی‌ترین لحظات آن نمایان شده است: اسب.اسب کلیدی برای گشودن راز داستاناولین بار در پرده پنجم، درست شب قبل از جنگ نهایی که منجر به کشته شدن ریچارد می‌شود، او در خواب کابوسی می‌بیند که در آن ارواح همه قربانیانش، یک به یک ظاهر شده و او را نفرین می‌کنند. در پایان این کابوس ریچارد با وحشت از خواب پریده و فریاد می‌زند:- اسبی دیگر به من بدهید، زخم‌هایم را ببندید.و بعد از آن تک‌گویی بی‌نظیری را می‌شنویم که در آن برای اولین بار دو ریچارد در یک ریچارد در حال گفتگو و جدل با هم هستند؛ اول از آن دو، ریچارد سابق که بی‌هیچ ترس و دلهره‌ای دست به هر جنایتی می‌زد تا به اهداف خود برسد و دومین‌شان ریچاردی ضعیف که از جانب «وجدان بزدل» با او حرف می‌زند: این گفتگوی درونی برای‌تان آشنا نیست؟ در ادامه به این صحنه و این تک‌گویی باز خواهم گشت.بار دوم، در انتهای نمایش درست بعد از اولین نشانه‌های شکست قطعی ریچارد در جنگ دوباره با نماد اسب در نمایشنامه مواجه می‌شویم. آنگاه که در بین غریو شیپور دشمنانش، ریچارد پریشان‌حال و زخم‌خورده وارد صحنه می‌شود و آخرین جمله خود را در نمایشنامه فریاد زده و بر زمین می‌افتد:- اسبی، اسبی، همه پادشاهی‌ام به اسبی!این رجوع دوباره به اسب، چه از خودآگاه شکسپیر باشد، چه از ناخودآگاه او، بعید است اتفاقی و بی‌معنا باشد. به خصوص اگر بدانیم که همین جمله دوم، نه تنها در فهم من که در فاهمهٔ جمعی مخاطبان در طول تاریخ یکی از به‌یادماندنی‌ترین و معروف‌ترین نقل‌قول‌ها از این نمایشنامه و شکسپیر است؛ پادشاهی شرور در نقطه پایان سرگذشتی پیروزمندانه ولی در مواجهه با سرنوشت شکستی بزرگ که حاضر است همه پادشاهی‌اش را در ازای داشتن یک اسب تاخت بزند. شکسیپر عصارهٔ داستان را در آخرین جمله در دهان ریچارد گذاشته و پیکر بی‌جان او را از صحنه خارج می‌کند.اسب و این اسب چه بود؟ برای فرگشایش نماد اسب در پایان این مقدمهٔ طولانی و برای آنکه توضیح بدهم اسب را نمادی از آلت تناسلی مردانه می‌دانم و با این تفسیر، کل تراژدی ریچارد را نمایشی دیگر از «اضطراب اختگی در عقده ادیپ» می‌فهمم، باید کمی از فروید و نظریات او بگویم.نماد اسب در نمایشنامه شاه ریچارداز فروید برای فهمیدن ریچاردفروید نشان داد وضعیت روانی ما حاصل رویارویی چند نیروی درونی است. یک طرف منی نارسیده و بدوی در روان ما فقط می‌خواهد تا راضی بماند و از طرف دیگر منی بالغ‌تر و اندیشه‌مند فقط می‌پاید تا باقی بماند. من اول آرزومند و من دوم سرکوب‌گر است. من اول خودمحور و من دوم دیگری‌پذیر است. من اول حال‌مدار و من دوم آینده‌نگر است. من اول از بدو تولد به ذات با ماست و من دوم سال‌ها بعد از تولد، به تربیت در ما شکل می‌گیرد. ما در فهم عمومی،‌ منِ اول را به نفس و من دوم را به وجدان می‌شناسیم و فروید اولی را اید (نهاد) و دومی را به دو تکه ایگو (خود) و سوپراگو (فراخود) نام گذاشت. او برای اولین بار الماس سخت و یکپارچه ذهن و روان انسان را به نرمی از هم به دوپاره گسست و فهم انسان از خودش را برای همیشه در طول تاریخ اندیشه بشری زیر و رو کرد.نهاد (اید) از دوران کودکی با ماست. این نیروست که کودک را وامی‌دارد بی‌هیچ ملاحظه‌ای دنیا را منطبق با نیاز خود فهمیده و بی هیچ بندی برای رسیدن به رضایت جسمی و روانی (با هدف کسب بیشترین لذت) اقدام کند. بزرگ‌تر که می‌شویم وجدان در ما شکل می‌گیرد و یاد می‌گیریم برای هر خواستنی نباید از جا برخاست. این نیرو با اسم وجدان اخلاقی یا شعور اجتماعی تحسین می‌شود و مهم‌ترین و تنها وظیفه‌اش سرکوب نهاد است. آن خواستن و این سرکوب، پویه‌های روانی و تقریبا همیشگی در درون ما می‌سازند که در بستر اضطراب به جان هم می‌افتند. گاه نهاد پیروز و خود شرمسار می‌شود و گاه خود پیروز و  در نهاد گرهی می‌افتد. فروید معتقد بود تمام ناهنجاری‌ها و رنج‌های روانی ما حاصل درگیری‌ این نیروهای روانی ناگزیر است که ما آن را در شکل اضطراب درک می‌کنیم.در نظریه فروید این دو نیرو به تدریج تا ۵ سالگی کودک در روان او به مصاف هم می‌روند. تا قبل از آن کودک پادشاه ملک روان و ذهن است؛ هر چه را می‌خواهد می‌خواهد. نوزاد مرکز عالم خویش است. گشنه می‌شود گریه می‌کند و در پی اغلب سیر می‌شود. خسته است گریه می‌کند و در پی اغلب خوابانده می‌شود. نوازش می‌خواهد گریه می‌کند و در پی اغلب نوازش می‌شود. یک نوپا راه که می‌افتد به هر سو که چیز جذابی در آن است راهی می‌شود. هر چه را می‌خواهد به دست می‌گیرد. هر چه را می‌خواهد پرت می‌کند. هر صدایی دلش خواست درمی‌آورد. هر وقت خواست گریه می‌کند و هر وقت خواست می‌خندد. یک نونهال به حرف که می‌افتد هر چه می‌خواهد می‌گوید و اسباب شادی هم می‌شود. ولی سال از پشت سال اوضاع تغییر می‌کند. به مرور که حرف را می‌فهمد فرایند تربیت توسط دیگران شروع می‌شود. کم‌کم بذر ایگو و در پی آن سوپرایگو در او کاشته می‌شود. به او می‌آموزند که این را بکن و آن را نکن. این را بگو و آن را نگو. این را بخواه و آن را نخواه. این خوب است و آن بد. کودک برای دریافت امنیت، نوازش و تایید دیگران برای خود (ایگو) این بایدها و نبایدها را درونی می‌کند و کم‌کم در او نیروی جدیدی به نام وجدان (سوپرایگو) خلق می‌شود. فروید نشان داد و بسیاری پذیرفتند که این به معنای خاموشی همیشگی نهاد (اید) خودخواه نیست. بخش قابل توجهی از این نهاد به ناخودآگاه واپس زده می‌شود و مصاف بین نهاد و خود کم‌کم آغاز و آوردگاه اضطراب در بزرگسالی برپا می‌شود.فروید این مصاف را با نظریه عقده ادیپ و اضطراب اختگی بیان کرد. در عقده ادیپ، نهاد کودک (مثلا پسر) به حکم ذات خود تمایل به والد جنس مخالف (مادر) خود دارد (تابو) ولی می‌ترسد والد هم‌جنسش (پدر) برای تنبیه، او را برای همیشه اخته کند (آلت تناسلی اش را ببرد) [پی‌نوشت ۲].  فروید معتقد بود این تجربه خواستن و ترس از تنبیه اختگی، یک تجربه همه‌مکانی و همه‌زمانی است. بعید نیست در زمان‌های بسیار بسیار بدوی حیات انسان، این تنبیه برای آن خطا بخشی از قواعد جامعه‌پذیری بدوی هم بوده باشد ولی به مرور به صورت استعاری کارکردی روانی پیدا کرده طوری که امروزه در روان هر انسانی این ترس عمیق‌ترین ریشه‌های اضطراب است. من عقده ادیپ و اضطراب اختگی را به صورت روایت همان مصاف نهاد و سوپرایگو در دوران کودکی و پس از آن می‌فهمم. نیروهای روانی نهاد، خودخواهانه و به بدوی‌ترین، وحشیانه‌ترین و غیراخلاقی‌ترین شکل ممکن دنیا را برای خود می‌خواهند و یک خودِ اجتماعی‌شده و تربیت‌شده در هیات پدر که ستون اصلی شکل‌گیری و دوام اجتماعات بشری بوده، او را از اختگی می‌ترساند و با این کار او را کنترل می‌کند و اگر نهاد در کار خود پافشاری کند، جامعه او را با اختگی و سوپرایگو (وجدان) او را با عذاب درونی ناشی از ارتکاب گناه (شکستن تابو) تنبیه می‌کند. با داستان ریچارد شبیه نیست؟ او هم در انتها تحت عذاب وجدان قرار گرفت و اسبش را از دست داد.عقده ادیپ در نمایشنامه ریچارداسب نماد آلت مردانه و تراژدی ریچارد همان عقده ادیپ استحالا می‌توانم راحت‌تر توضیح بدهم که چرا اسب با آن گردن کشیده از میان پاهای مرد نشسته روی آن، نماد آلت مردانه است [پی‌نوشت ۳] و چرا در کلیدی‌ترین صحنه‌های نمایشنامه، ریچارد از خواب (که به قول فروید شاهراه ورود به ناخودآگاه است و ناخودآگاه پناهگاه نهادِ واپس‌رانده) با کابوس از دست دادن اسب می‌پرد و فریاد می‌زند زخم‌هایم را ببندید که اختگی زخم عمیقی دارد و بعد در میدان نبرد و در آخرین صحنه حضور، اسب خود را از دست می‌دهد و برای همیشه اخته می‌شود، و در یک تک‌گویی استعاری بی‌نظیر حاضر است کل پادشاهی‌اش (دنیای خودمحور کودکی‌اش) را بدهد تا دوباره فقط یک اسب (آلت تناسلی و برگ سبز ورود به اجتماع بزرگ‌سالی) داشته باشد.ریچارد نمادی از نهاد (اید) دوران کودکی است قبل از آن که فرایند جامعه‌پذیری و اخلاق‌مداری آن با ابزار وجدان شروع شده باشد. او هر چه می‌خواهد از دست‌درازی و دیگرستیزی و خودخواهی و نفع‌طلبی بی‌هیچ تشویش و اضطرابی انجام می‌دهد. ولی سرانجام وجدان اخلاقی به دست دیگران او را اخته می‌کنند.لازم نیست ادعا کنیم شکسپیر آگاهانه و از روی عمد چنین پیام کهن‌الگویی را در دل اسب تراوای یک روایت تاریخی پنهان کرده باشد. هنر از عمیق‌ترین لایه‌های شناختی هنرمند می‌جوشد که اغلب ناخودآگاه است. من شک ندارم که این ناخودآگاه آفرینشگر شکسپیر آنجا که باید وارد عمل شده است. تاریخ دست‌نخورده روایت شده است ولی آنجا که دست شکسپیر در آفرینش و حکمت‌افزایی باز بوده، بینش کهن‌الگویی او وارد عمل شده است از جمله در تک‌گویی‌هایی که قطعا هیچ منشا تاریخی نداشته‌اند.برگردیم به همان صحنه‌ای که ریچارد درست شب قبل از جنگ آخر، بعد از یک کابوس وحشتناک که در آن تمام ارواح قربانیانش برای نفرین بر او ظاهر می‌شوند، کابوس‌زده از خواب می‌پرد و یک دیالوگ عجیب در دل یک تک‌گویی بین دو ریچارد و از زبان ریچارد می‌شنویم. به نظرم این صحنه و این تک‌گویی کل داستان کهن‌الگویی تراژدی ریچارد را رمزگشایی می‌کند.در این صحنه است که به وضوح برای اولین بار وجدان در ریچارد بیدار می‌شود و با ظهور آن روان ریچارد (انسان) دوپاره می‌شود. نتیجه این گفتگو به نفع قهرمان تراژدی نیست. او گرچه این بار دودل شده ولی پا به میدان جنگ می‌گذارد تا از پادشاهی خود بر نهاد خود دفاع کند. در حالی که کل دنیا، حتی آنها که طرفدارش بوده‌اند، دست در دست هم به مصاف او می‌آیند و اسب او را می‌کشند (اخته‌اش می‌کنند) و به چنان روزی می‌اندازندش که حاضر است همه پادشاهی‌اش را بدهد تا تنها یک اسب داشته باشد.ریچارد: اسبی دیگر به من بدهید، زخم‌هایم را ببندیدای مسیح… رحم کن، رحم…آرام،‌ آرام، فقط خواب بود، خواب بدی دیدم.آه ای وجدان بزدل، چه آزارم می‌دهی!چراغ‌ها نور آبی دارند هنوز ساعت نیمه شب نرسیده.آبدانه‌های سرد ترس بر پوست لرزانم افتادهچی؟ آیا از خودم می‌ترسم؟ اینجا کسی نیست.ریچارد ریچارد را دوست دارد. یعنی که من من‌ام.آیا قاتلی در اینجاست؟ نه. آری. من‌ام.پس فرار کن، چی، از خودم؟افسوس، خودم را دوست دارم. آخر چرا؟به پاس آن همه نیکی که در حق خودم کرده‌ام؟اووه. نه. افسوس، جای آن است که بیزار باشم از خودبه خاطر آن کارهای نفرت‌انگیز که به دست خود کردممن آدم شروری هستم. اما دروغ می‌گویم، نیستم!ای ابله، از خود به نیکی یاد کن.وجدان من هزار زبان داردو هر زبانش بسی داستان‌ها می‌آردو هر داستان مرا به شرارت متهم می‌کند.عهدشکنی، عهدشکنی به بالاترین حدآدم‌کشی،‌ قتل به بیداد و قساوت، هول‌انگیز قتل‌هایی.و چندین و چند گناه دیگر، هر یک در کمال قساوت.جمله گرد آمده در دادگاه، فریاد برمی‌آرند: گنه‌کار،‌ گنه‌کار.درمانده و نومید خواهم شد. هیچ کس مرا دوست نمی‌دارد.و اگر بمیرم هیچ کس به حالم دل نمی‌سوزاند.نه، چرا دل بسوزانند، وقتی که من خودبه حال خود دل نمی‌سوازنم.این تک‌گویی پریشان یک بازنمایی بی‌نظیر از دوپاره‌گی روان انسان است. در این تک‌گویی نشانه‌های تزلزل و آغاز به کار مکانیزم‌های سرکوب دیده می‌شود و برای اولین بار می‌بینیم که ریچارد دچار اضطراب می‌شود و این دقیقا همان چیزی است که همیشه در درون همه ما و در پس‌زمینه توهم‌مان از آگاهی جاری است. بخشی از ما خود را محق به هر کاری می‌داند و خودِ خود را دوست دارد و بخشی که فریاد می‌زند گنهکار! شرم داشته باش و چنین و چنان نباش و چنان و چنین باش. به نظرم هیچ تکه‌ای از هیچ اثر ادبی انقدر نمی‌تواند لب‌کلام نظریه پویه‌شناسی روانشناسی فروید را بازسازی کند. در این صحنه برای اولین بار ریچارد روانش دوپاره می‌شود. به شک می‌افتد. بخشی از خودش از خودش می‌ترسد و بخشی از خودش می‌خواهد از خودش فرار کند. بخشی می‌خواهد انتقام بگیرد. بخشی از خودش عاشق خودش است و بخشی از خودش بیزار است. اینجاست که فروید را می‌بینم تکیه بر صندلی‌اش داده، پیپ را از لای لبانش برمی‌دارد و به ریچارد می‌گوید: «به دنیای همیشه در اضطراب انسان‌های بزرگ‌سال خوش آمدی، به دنیایی که در آن خود بزرگ‌ترین دشمن خود است و هیچ ریچاردی ریچارد نیست». و ریچارد ناباورانه این گسست ابدی را انکار می‌کند و فریاد می‌زند:‌ «ریچارد ریچارد را دوست دارد، این یعنی من من‌ام.» باور نمی‌کند دیگر او یک من نیست. چند من است در مصاف با هم.ریچارد از نظر همه گنهکار است به جز خودش. وسط کشیدن دو مفهوم گناه و وجدان شاید دلیل ساده‌ای داشته چون از منظر اجتماعی ریچارد گناهکاری بی‌وجدان بود. ولی یادمان نرود همین دو مفهوم بسیار دستخورده از قدیمی‌ترین همراهان روان انسان بوده‌اند. فروید در کتاب تابو به تفصیل توضیح می‌دهد که گناه یا همان تابوشکنی، برساخته‌‌ی اجتماعی سوپرایگو برای کنترل خواست‌های فردی (اید) است؛ افساری از سوپرایگو بر اید. هر دو این‌ها مکانیزم‌هایی برای سرکوب کردن خواسته‌های اید هستند که فارغ از کارکرد منفی یا مثبت‌شان درگیری‌های روانی (پویه‌های روانی) و در نهایت اضطراب را ایجاد می‌کنند.من ریچارد را در این لایه این طور فهمیدم. اید آزاد انسان که محکوم به حبس ابدی (سرکوب) است. ریچارد منتهی علیه آرزوی بشری است که تقریبا هیچ کدام‌مان جز مجانین توان رسیدن به آن را نداریم: به پیشواز اختگی رفتن و زیربار وجدان نرفتن. شاید برای همین است ریچارد در ناخودآگاه ما حسی از قهرمانی را برمی‌انگیزد، شرور است ولی چون روانش یکپارچه‌ست غبطه‌برانگیز می‌شود. شکسپیر دانسته یا ندانسته مرکزی‌ترین آرزوی روان ما انسان‌ها را تجسم کرده است.برای همین شخصیت ریچارد و شخصت‌های مشابه  او در تراژدی‌ها و داستان‌های شرارت‌محور، نمادی از حسرت درونی ما برای داشتن یک روان یکپارچه هستند. روانی که در آن، چند من با هم نجنگند. روانی که در آن، چیزی را نخواهم که نخواهم به دست بیاورم و چیزی را بخواهم به دست بیاورم که واقعا بخواهم. من، من را دوست داشته باشد و من یک من باشم. درست مثل ریچارد که برادر خود را می‌کشد و زنش را به زنی می‌گیرد و او را هم می‌کشد. بردارزادهٔ در شرف تاج‌گذاری‌اش را سربه‌نیست می‌کند. مادرش را لعن می‌کند. خلف وعده می‌کند. فریب می‌دهد. گروگان می‌گیرد. می‌کشد می‌کشد و می‌کشد و همه این‌ها را بدون هیچ تزلزلی برای رسیدن به هدفش به بهترین نحو انجام می‌دهد و تبدیل به یک شخصیت یکپارچه و منسجم می‌شود طوری که هر جای صحنه بایستد می‌درخشد گرچه با دستانی خونین و بی‌اختیار دوست داری فقط او را نگاه کنی. چون در روان همه ما چیزی هست که او را می‌خواهد؛ یک روان بدون درگیری؛ هیچ سرکوبی در کار نیست؛ چیزی در درون تماشاگر دلش می‌خواهد بتواند ریچارد باشد. همچون او صاحب یک روان یکپارچه ولی حاضر نیست تاوان آن یعنی تنبیه به دست وجدان یا اجتماع را پرداخت کند. همه انسان‌ها بی‌آنکه بخواهند مسیر دومی را انتخاب می‌کنند: تن دادن به اسارت وجدان. و از این روست که ریچارد قهرمان دوست‌داشتنی ماست او تن به بند نمی‌دهد و آزاد می‌میرد.درست در انتهای این تک‌گویی که ریچارد هم مثل همه ما از هم به دو نیم می‌پاشد، در ذهن مخاطب هم فرومی‌پاشد. از آن پس است که برای مرگ او لحظه‌شماری می‌کنیم. چون او هم تبدیل به چیزی مثل ما شده است؛ آدمی متزلزل که وجدان بزدل [پی‌نوشت ۴] در او بیدار شده و برای همیشه محکوم به اضطراب ابدیِ این سوال بی‌جواب شده است که چرا آنچه را که می‌خواهم نمی‌کنم؟ و آنچه را نمی‌خواهم می‌کنم؟ما در ریچارد به تماشای سوگ خودمان می‌نشینیم و این کارکرد تراژدی است تا دردهای سرکوب‌مان را التیام بخشد. این تراژدی همچون خوابی جمعی به ما اطمینان می‌دهد که مسیر درستی را انتخاب کرده‌ایم که اگر در غیر این صورت بود چون ریچارد بی‌اسب (اخته) و ناکام می‌مردیم. همین جا هم باز این اثر نمایشی همچون خوابی جمعی با رویکردی فرویدی بازنمایی می‌شود. گستاخی ریچارد آرزوی خود همه ماست. آرزویی سرکوب شده که در خواب (نمایشنامه و تراژدی) سر بر می‌آرد و جولان می‌دهد ولی در نهایت با همان مکانیزم سانسور در خواب ولی این بار به دست نمایشنامه‌نویس و با هنر داستان‌سرایی اخلاقی مواجه می‌شویم که به ما اطمینان می‌دهد این مسیر را نباید انتخاب کرد و همان بهتر که آن همه خودخواهی را سرکوب کرده‌ایم.داستان‌ها فوران ناخودآگاه مشترک همه ما انسان‌ها هستند. رویاهایی که در بیداری با هم می‌بینیم و برای هم تعریف می‌کنیم. آنها به وظیفه حیات‌بخش خود عمل می‌کنند: تکثیر ژن وجدان در نسل بشر.پی‌نوشت ۱.جالب است بدانید در سال ۲۰۱۳ اسکلتی در محل یک پارکینگ عمومی در شهر لستر انگلستان پیدا شد که با بررسی‌های تاریخی و تطابق DNA به دست آمده از آن اسکلت با بازماندگان شاه ریچارد، متوجه شدند آن اسکلت، مربوط به جسد شاه ریچارد سوم است. مطلب اصلی را در گاردین و گزارشی از آن را در بی‌بی‌سی فارسی بخوانید.اسکلت پیدا شده منسوب به شاه ریچارد سومپی‌نوشت ۲.برای مطالعه بیشتر این مقاله را درباره عقده ادیپ پیشنهاد می‌دهمپی‌نوشت ۳.ظاهرا اسب قبلا هم توسط فروید و در مورد بیمار معروف به «هانس کوچولو» هم به عنوان نمادی از آلت تناسلی مردانه تفسیر شده بود. در جستار عقدهٔ ادیپ (ویکی‌پدیای فارسی) می‌خوانیم: «در بررسی ترس بیمارگونهٔ یک پسر پنج‌ساله (۱۹۰۹) که بررسی ترس‌شدید «هانس کوچولو» از اسب‌ها بود، فروید نشان داد که ارتباط بین ترس‌های هانس از اسب‌ها و پدر خود، از عوامل خارجی یعنی تولد خواهر او و عوامل داخلی یعنی میل کودک خردسال برای جایگزینی پدرش به عنوان همدم مادر، و حس عذاب وجدان از لذت‌بردن از خودارضایی که برای کودکی در این سن طبیعی‌است ناشی می‌شود. علاوه بر آن اذعان او در میل به همخوابگی با مادرش به عنوان دلیلی برای اثبات تمایل جنسی‌اش به مادر در نظر گرفته شد. هانس یک دگرجنس خواه بود. ولی هانس نمی‌توانست ترسش از اسب را به ترس از پدرش ارتباط بدهد. فروید به عنوان روان‌کاوش ثبت کرد که «ما باید خیلی چیزها به هانس می‌گفتیم که خودش نمی‌توانست به زبان بیاورد» و باید «به او افکاری ارائه می‌دادیم که خودش تا کنون هیچ نشانی از دارا بودن آنها بروز نداده‌است».پی‌نوشت ۴.شکسپیر پیش‌تر از تک‌گویی فوق، در جایی دیگر نیز وجدان را زیر بار ناسزا گرفته بود. در صحنه‌ای از نمایش وقتی دو مزدور ریچارد در شرف کشتن یکی از قربانیانش در گفتگویی پای وجدان را پیش می‌کشند. آنکه بیشتر ترسیده است برای رهایی از هراس کشتن با خود چنین تکرار می‌کند و وجدان را چنین با باد ناسزا می‌گیرد:آدمکش دوم: کاری به کارش نخواهم داشت. وجدان آدمی را بزدل می‌کند.دزدی نمی‌توانی بکنی و ملامت او نشنوی.سوگند نمی‌توانی بخوری و نهیب او به گوش‌ات نیایدبا زن همسایه‌ات نمی‌توانی بخوابی و سرزنش او جانت نگزد.وجدان روحی پرآزرم و پرهیزگار است که در سینه سر بر می‌آرد و سنگ بسیار در راهت می‌اندازد.همین وجدان مرا واداشت تا کیسه‌ای زر را که یافته بودم به صاحبش برگردانم.هر کس را که پذیرایش باشد به گدایی می‌کشاندهر قریه و هر شهر او را چون بلایی مهلک از خود می‌رانندو هر کس که طالب کامرانی است بایدتکیه بر خود کند و او را به خویش راه ندهدو روان انسان همان قریه و شهری است که به اجبار نتوانسته بلای وجدان را از خود براند و برای همیشه گرفتار بلای خانمان‌سوز اضطراب شده است.پی‌نوشت ۵.من ترجمه عبدالله کوثری از نشر نی را خواندم و ترجمه‌های دیگر را نادیده از این انتخاب خوشحالم. کتاب خود به انگلیسی ۶۰۰ سال پیش است و ناچار بخش مهمی از آن همین الان هم برای خود انگلیسی‌زبان‌ها قابل فهم نیست. با این همه اوصاف به نظرم عبدالله کوثری به بهترین نحو ممکن از پس ترجمه آن برآمده است هم از نظر مفهوم زبانی و هم از نظر بافتار تاریخی. کوثری خود هم در مقدمه از تلاشش برای خلق یک زبان فارسی قابل فهم ولی تاریخی حرف زده که به نظرم موفق از آب درآمده است. وقتی متن ترجمه او را می‌خوانید، عبارات و اصطلاحاتی می‌بینید که تا به حال نه جایی شنیده‌ و نه احتمالا دوباره جایی خواهید شنید ولی آنها را می‌فهمید و مطلب به خوبی منتقل می‌شود. در عین حال با یک زبان تاریخی فهم‌شدنی که انگار مربوط به ۶۰۰ سال پیش زبان فارسی است، مواجه می‌شوید.نمایشنامه ریچارد سوم ترجمه عبدالله کوثری  نشر نیانتخاب معادل‌های درست و بدیع، خلق عبارات و اصطلاحات پیچیده با استفاده از ظرفیت‌های تاریخی و مهجورِ زبان فارسی و در نهایت حفظ انسجام و زیبایی ادبی متن به خصوص در تک‌گویی‌های طولانی که این نمایشنامه به آن خیلی معروف است، باعث شده یک ترجمه باشکوه از نمایشنامه سخت ریچارد سوم در زبان فارسی داشته باشیم.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 22:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندرومِ نظاره‌گرِ ناتوان با تاثیر مطلقاً صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%90-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%8B-%D8%B5%D9%81%D8%B1-qxwgsy0qnpuu</link>
                <description>پیش‌نوشت ۱. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این مطلب را منتشر نکنم! حالا که ترس‌مان به خشم و خشم‌مان به امید تبدیل شده، چرا باید از یاس و استیصال نوشت؟! ولی منتشرش کردم چون معتقدم هر دوره‌ای که گذشت و هر حسی که داشتیم برگی از تاریخ ماست و هر چند گذرا و شاید کم‌اهمیت و مخدوش و حتی ناروا و بدبینانه ولی ارزش روایت شدن را دارد.پیش‌نوشت ۲. لطفا این سوگ‌نامه را این روزها نخوانید. بگذارید برای بعدترها که احوال‌مان بهتر شد.عکس از ریحان (instagram.com/reyhanoo)پاهایم را نگاه می‌کنم. به زحمت در زمین سنگلاخی دشتی خشک پیش می‌روم. باد سرد و مرددی می‌وزد. نور آفتاب آن چنان است که جز یک آبی چرک از آسمان چیزی پیدا نیست. پاهایم را دوباره نگاه می‌کنم. قدم از لابه‌لای سنگ‌ریزه‌ها و علف‌های خشک و بوته‌های پراکنده برمی‌دارم و بر قدمگاهی پست‌تر می‌گذارم. بعید است نور روز مجال رسیدن به آبادی را به من بدهد. بر تل پستی از خاک می‌نشینم. نه خسته‌ام و نه آنقدر انرژی دارم که پیش‌تر روم. برمی‌گردم و رو به راهی که آمده‌ام می‌نشینم. روبرویم افقی باز از تپه‌های نامنظمِ اطراف شهر پیداست. معلوم نیست وقت طلوع است یا غروب. خورشید بر گوشه‌ی پرتی از افق افتاده و نیمه‌جان می‌تابد؛ آسمان چرک و زمین نیمه‌سرد. باد همانطور سرد و مردد می‌وزد و هر بار یک لایه خاک کهنه از بر دشت بلند می‌کند و بیهود در آسمان می‌پراکند. پاهایم را دراز می‌کنم. دستانم را از پشت به زمین تکیه می‌دهم. بدنم را شل می‌کنم و گردنم را رها تا سرم از پشت آویزان شود. به آسمان نگاه می‌کنم. آبی چرکی دارد. باد می‌زود. زمین سرد است و خورشید معلوم نیست که دارد می‌آید یا می‌رود.من مستاصل شده‌ام و دارم به هزاران هزار چون منی می‌اندیشم که آنها هم مستاصل شده‌اند. نمی‌دانم چه جادویی در آوای واژه مستاصل هست که ترجیح می‌دهم به جای درمانده یا وامانده یا گیرکرده یا رها از امید یا دربه‌در یا بوته‌های بی‌ریشه در طوفان از این واژه عربی مستعمل استفاده کنم. آوای مستاصل چیزی در خود دارد که حق مطلب را بهتر ادا می‌کند. ما مستاصلیم. ما نه از یک دین، نه از یک زبان، نه از یک جغرافیا و نه از یک نژاد که از یک حس‌ایم از استیصال. تاریخ اگر عارش نیاید، از ما با عنوان استیصالیون نام خواهد برد.ما نشسته بر پهنه سرد و بی‌روح دشتی خشک پاهای‌مان دراز و دست‌های‌مان تکیه‌گاه بدن با سری آویزان از پشت نشسته‌ایم با هم کنار هم و داریم از دور سوختن زمین وطن از درد و ریختن بلا از آسمان قضا را تماشا می‌کنیم بی آنکه چیزی در درون‌مان بتواند چنان بجنبد که نوری بر تاریکی و آبی بر آتش و پناهی برای طوفان باشد. جلوی چشمان‌مان کثافت از کثافت بالا می‌رود، جنایت از جنایت می‌جوشد، آبادی از پی آبادی می‌ریزد، شرارت از بر شرارت می‌روید، قربانی از پی قربانی بر زمین می‌افتد، از آسمان وحشت می‌بارد و از زمین ناله برمی‌خیزد. نابود می‌کنند، ناساز می‌سازند،‌ بی‌داد می‌ورزند، بی‌هوار می‌تازند، ناشاد می‌کنند، می‌آیند و می‌کوبند و می‌برند و می‌سوزند و می‌خورند و می‌کشند و می‌تازند و باز از پی آن می‌آیند و می‌کوبند و می‌سوزند و می‌خورند و می‌کشند و می‌تازند و باز از پی آن زندگی را از پی زندگی می‌تارانند.ما استیصالیون بی‌آنکه چیزی در ما بتواند بجنبد، بازنده و به سوگ در خفت نشسته‌ایم. هزاران هزار بر پهنه دشتی خشک رو به زمینی از ستم سوخته و آسمانی از بلا بیخته و خورشیدی که معلوم نیست دارد می‌آید یا می‌رود. چشم‌ها و گوش‌هایمان را تنگ گرفته‌ایم تا از هم‌درماندگی‌مان چیزی نفهمیم. هزاران هزار نشسته‌ایم کنار هم. کم‌کم دارد جا کم می‌آید. نزدیک‌تر می‌شویم و بیشتر به هم می‌چسبیم. هر چه نزدیک‌تر می‌شویم سردترمان می‌شود. هر چه سردتر می‌شود درمانده‌تر می‌شویم و هر چه درمانده‌تر می‌شویم چشم‌ها و گوش‌های‌مان را تنگ‌تر می‌گیریم.ما استیصالیون خسته شده‌ایم؛ به اندازه همه تاریخ، به اندازه همه تلاش‌های بشری در فلسفه و علم و فناوری و فرهنگ. انگار خستگی تمام این ده‌ها هزار سال تمدن را یکجا گذاشته باشند روی دوش ما بی‌آنکه از بافته‌های این تمدن پاره‌ای به ما بپوشانند.ما حال‌مان از خودمان هم بد است؛ در پاهای‌مان خستگی هزار راه رفته به بن‌بست خشکیده. در شکم‌های‌مان حجم بزرگی از لاشه‌های بوی‌ناک غم‌ها و حسرت‌هایی را که خورده‌ایم حمل می‌کنیم. در قلب‌مان تمام بغض‌های پدران و فریادهای مادرانی که فرزندان‌شان را به هیچ باخته‌اند، متلاشی شده است. دیوارهای مغزهای‌مان مثل یک انفرادی قبل از اعدام با هزاران گزش انگشتِ چرا شرحه شرحه ریخته؛ چرا گرفتند؟ چرا کوبیدند؟ چرا کشتند؟ چرا بستند؟ چرا بریدند؟ چرا آویختند؟ چرا نگذاشتند؟ چرا نساختند؟ چرا میراندند؟ چرا دزدیدند؟ چرا شوراندند؟ چرا نشاندند؟ چرا بافتند؟ چرا نشنیدند؟ چرا تاختند؟ چرا چاپیدند؟ چرا سوزاندند؟ چرا خشکاندند؟ چرا دریدند؟ چرا خوردند؟ چرا بردند؟ چرا تاراندند؟ چرا کوچاندند؟ چرا زدند؟ [نوزده ثانیه سکوت] چرا دومی را زدند؟ چیزی از درون‌مان باقی نمانده. ما از درون پاشیده و از بیرون باخته‌ایم.ما فرومانده‌ایم از این که نظاره‌گریم و بس. خیل بدن‌های وامانده و متلاشی بر پهنه دشتی خشک رو به زمینی از ستم سوخته و آسمانی از بلا بیخته و خورشیدی که معلوم نیست دارد می‌آید یا می‌رود، به تماشا نشسته‌ایم. خسته‌ایم و دیگر حال ادامه دادن نداریم. دستان‌مان تیزی آتش کدام گوشه از این زمین را نرم تواند کرد. کدام راه نرفته را بپیماییم. کدام حرف نگفته را بسراییم. کدام شعله خاموش را بگیرانیم. کدام شیر نغریده را بغرانیم؟ کدام عشقِ ناکام را بورزانیم؟ کدام زمین ناآباد را آباد کنیم؟ کدام امید ناروییده را برویانیم؟ کاری بود که از دست یک انسان برآید و از ما برنیامد؟ از ما مگر دیگر چیزی مانده که خرج کنیم.ما خجالت می‌کشیم؛ از خودمان و از هم؛ از همه آنها که بر ظلم خروشیدند و خراشیدندشان، از همه آنها که از عشق سرودند و فرسودندشان، از همه آنها که بذر امید کاشتند و کشتندشان، از همه آنها که مهر ورزیدند و ورزیدندشان، از همه آنها که بر ظلمت تابیدند و تاراندندشان، از همه آنها که هر جا شد و هر زمان که دست داد بر این زمین افزودند و کاستندشان،‌ از همه آنها که از آسمان آموختند و سوختندشان و سوختندشان و سوختندشان. خجالت می‌کشیم و هم به حال‌شان غبطه می‌خوریم. ما بسیار به آنها بدهکاریم و چیزی در چنته‌مان نمانده که جای بگزاریم.ما گوش‌مان در پی فریادها از پنجره به خیابان دوخته و چشمان‌مان در پی مشت‌ها به تصویر عکس‌ها و فیلم‌ها خیره مانده. از خودمان می‌پرسیم که چه باید کرد؟ من چه می‌توانم بکنم؟ من کجای تاریخ خودم ایستاده‌ام؟ از اندیشه چیزی برآرم و یا از بدن چیزی برخیزانم؟ آیا با کلمه‌ای یا مشتی می‌توان طوفان گلوله را پایان داد؟ و در پی همین سوالات، بین «من»ها و «چه»ها مثل پاندول ساعت می‌رویم و می‌آییم. سرگیجه می‌گیریم و کم می‌ماند خودمان را بالا بیاوریم. از اینکه چقدر کوچکیم و ناتوان به خود می‌پیچیم و از اینکه روز به روز کوچک‌تر و ناتوان‌تر می‌شویم به خود می‌فشریم. از اینکه این «من» می‌بیند ولی مطلقا کاری از دستش برنمی‌آید از خود می‌گریزیم، می‌خزیم به گوشه‌ای و خود را سرگرم کاری وامی‌کنیم. روز به روز فشرده‌تر و فسرده‌تر می‌شویم.ما زخم‌هایی داریم و از درد درماندگی زخم‌هایی به خود می‌زنیم؛ از آن «زخم‌هایی که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد (صادق هدایت)». از آن زخم‌هایی که مسکوب در خاطرات روزانهٔ روزهای انقلاب ۵۷ می‌نویسد: &quot;حالم از خودم بهم می‌خورد. راستی که دارم بالا می‌آورم. دنیا در برابرم باز، تا چشم کار می‌کند گسترده است و من پاهایم فلج است. در این هنگامه مثل مربای آلو، مثل تاپاله و جنازهٔ متلاشی و بویناکی افتاده‌ام و فقط چشم‌هایم در کاسه دودو می‌زند. [...] این چشم «عقل» مثل الاکلنگ میان حالت‌ها و احتمال‌های گوناگون تاب می‌خورد. [...] در چنین روزهایی که دنیای ما دارد زیر و زبر می‌شود، من نه کاری از دستم برمی‌آید و نه حتی حرفی دارم. هفته پیش یک صبح تا غروب نشستم که مقاله‌ای بنویسم، نتوانستم. چیزی برای گفتن نداشتم. بالاخره وا دادم. احساس ناتوانی بدی است. مثل ناتوانی جنسی است منتها در روح. انگار روح من اخته شده است؛ نه از ترس، نه از بی‌حسی قلبی سنگی شده که رنج مردم در وی اثر نکند (قلب من هنوز نفوذناپذیر نشده) بلکه از نادانی.&quot;ما کم نیستیم ولی زیاد هم نه. از روزمره‌زیستانی که نگرانند ولی چشمداشتی از خود ندارند، کمتر و شاید از خیزش‌گرانی که شجاع‌اند و بار همه را به دوش می‌کشند، بیشتریم؛ از آنها کمتر و از این‌ها بیشتر ولی از هر دو بی‌فایده‌تریم. ما استیصالیون درد را می‌چشیم و توان برگشتن به زندگی عادی را نداریم و از هر کنشی ناامیدیم یا به بیهودگی یا به ترس. از بیهودگی می‌ترسیم. از پرداختن جان‌مان و مال‌مان و زندگی‌مان در ازای هیچ. هراس داریم به دست پوچ ببازیم و دیگر به کار نیاییم. قبلا هر چه توانستیم کردیم. هر جا دست‌مان رسید آویختیم، هر جا راهی باز شد نوردیدیم ولی هر بار به ستم بازنشاندن‌مان. ما استیصالیون هم‌درماندگان و هم‌واماندگانیم، دچاران به یک بیماری جمعی، یک بیماری همیشه‌هستِ سخت‌درمان: «سندروم نظاره‌گر ناتوان با تاثیر مطلقاً صفر».ما شاید برای تاریخ خنده‌دار باشیم، رقت‌برانگیز باشیم، نادیده‌گرفتنی باشیم؛ این همه نیستیم ولی ملغمه‌ای از ندانم چه‌خواهی و ندانم چه‌باشی هستیم. دیوانه‌وار زندگی را می‌خواهیم ولی عاقلانه از خشم نمی‌خروشیم. عاشقانه داد می‌خواهیم ولی نه آنقدر که جسورانه مقابل تفنگ مجرم و متهم و قاضی سینه سپر کنیم. از نداشتن به داشتن، از نفرت به عشق، از زشتی به زیبایی، از اجبار به انتخاب،‌ از توهم به فهم، از جنگ به صلح، از مرگ به زایش،‌ از بندگی به زندگی و از بردگی به آزادی روی می‌گردانیم ولی از فدا شدن ابا داریم. این همه می‌اندیشیم و هیچ نمی‌جنبیم. این همه می‌خواهیم و هیچ نمی‌جوییم. در خود و از خود فرومی‌پاشیم و قدمی از قدم برنمی‌داریم. در حال مردنیم و از شور زندگی در خود فرومی‌ریزیم.ما استیصالیون، در یک کلام، در چشم تاریخ رمه‌ای بی‌هدف در کویری سرد به دنبال چراییم و هر لحظه به اعماق این کویر بی‌آب نزدیک‌تر می‌شویم. نه نفس‌های گرگی در پی جان ماست و نه نگاه‌های کرکسی در پی لاشه‌مان. ما به خود از تشنگی و ناکامی خواهیم مرد. مثل نهنگ‌های ناامید بر کرانه ساحلی غمگین، عقب‌تر می‌رویم. گله‌ای سر به زیر رو به مرکز بیابانی بی‌آب پراکنده می‌شویم تا با هم و دور از هم به یک فروپاشی روانی دسته‌جمعی دست بزنیم؛ از درد و ترس و حسرت و غم و یاس و این حس عجیب خیانت به کسانی که شجاعانه برای زندگی برخاستند و برای همیشه ورنشستند.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Oct 2022 21:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصفهان جان جهان است و آن رود جان آن | photo story</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86-pjkwtjamrd4z</link>
                <description>در مورد اصفهان بسیاری پیش‌تر و بیش‌تر و بهتر و سزاتر از من گفته‌اند و شنیده‌اند و دیده‌اند و می‌دانند که اصفهان جان جهان است، سرمایه ماست، نگین انگشتر این جغرافیاست، زیباست و مردم زیبنده‌ای در آن می‌‌زیند. ایستاده با آبی‌های آسمانی‌اش به جان‌ها گرمای عشق می‌دمد، چشم‌ها را می‌نوازد، عصاره‌ای‌ست از انباشت تاریخی آفرینش‌های زیرکانه‌ی مردمی همیشه لبخند به‌ لب، که این تکه از زمین را شبیه‌ترین به بهشت ساخته‌اند؛ نقدی‌ست انسانی در برابر نسیه‌ای آسمانی؛ طعنه‌ای‌ست بامزه به بیهودگی بی‌صاحب این دنیا؛ لبخندی‌ست در تلخی تاریخ؛ چشمه همیشه جاری هنر است بر کویر سرگذشت ما. اصفهان، نه به کوه و دشت و دریا و جنگلی که ندارد، که به اعتبار خودِ انسان و تلاش زیبایی‌خواهانه و بی‌چشم‌داشت مردمش، زیباست. اصفهان این همه هست ایستاده بر ساحل آن رود، زاینده‌رود.من از آنچه بر مدیریت آب این سرزمین می‌گذرد، کمترین را می‌دانم. مرزهای حوضه‌های آب‌ریز را دقیق ندیده‌ام. از کم‌بارشی اقلیم و بیش‌برداشت کشاورزان چیزهایی شنیده‌ام. از اقدامات ناآگاهان و طرح‌های آگاهان چیزی نه دیده و نه خوانده‌ام. شنیده‌ام که آب نه فقط در اصفهان که در خوزستان، در سیستان، در آذربایجان، در یزد، مشهد، تهران و همه جای ایران هم کم است. این طور می‌گویند که آنچه امروز کم داریم، از ده‌ها سال بیش‌خواهی و ناآگاهی و ترس است و برای جبران آن چه بسا باید در پی تصمیماتی بزرگ، آن طور که زندگی می‌کنیم و می‌خوریم و می‌خریم را زیر و رو کنیم، و همه می‌ترسیم از این تغییرات. زمین را از آب تهی کرده‌ایم و آسمان هم سال‌هاست سر می‌چرخاند. همه آنها و این‌ها را آنطور که باید برای نظر دادن دانست نمی‌دانم، ولی یک چیز را خوب می‌دانم که جان اصفهان به جان زاینده‌رود بسته است، دیده‌ام، چشیده‌ام و آن را زیسته‌ام.اولین مواجهه من با اصفهان، مثل خیلی‌های دیگر در تماشای مجموعه تلویزیونی قصه‌های مجید بود. مردمانی با لهجه‌ای شیرین، دل‌هایی بزرگ و زندگی‌هایی عمیق؛ شهری با خیابان‌های فراخ، کوچه‌های تنگ، خانه‌های حیاط‌دار، گنبدهای فیروزه‌ای و کاشی‌های بهشتی؛ و مردمی که سوار بر دوچرخه از روی پل‌های آجری بر فراز رودخانه‌ای روان می‌گذرند و گرداگرد میدان‌هایی بزرگ می‌چرخند. بیست سالم بود که برای اولین بار برای آرامش بعد از یک انقلاب عاطفی و فکری به اصفهان رفتم. دوستی دستم را گرفت و کوچه به کوچه و مادی‌ به مادی و پل به پل و خیابان به خیابان و میدان به میدان و مسجد به مسجد بردم. اصفهان همان بود که در خود برساخته بودم؛ همانقدر ظریف و باوقار و اصیل. چند سال بعد عاشق دختری از اصفهان شدم و ما با هم شدیم. روح اصفهان در او جاری بود و در من هم شد. پنج سال در اصفهان زندگی کردیم و من آن جا دوستانی از جان عزیزتر پیدا کردم؛ اصفهان مردمانی بهتر از آب روان دارد، مردمانی بهتر از رود، بهتر از شهر، بهتر از پل و گنبد و میدان. عادت دارند بسازند و بیافرینند. بگویند و بشنوند. بخندند و بخندانند. بخوانند و برقصند. و از همه ظریف‌تر و در دنیا کم‌یاب‌تر اینکه عادت دارند به تماشای آب بنشینند، روی پله‌های پایه‌های پل خواجو، زیر کنگره‌های کهنه‌ی سی‌وسه‌پل، بر لب پرهیاهوی پل مارنان، در گذر باریک پل جوبی؛ با هم یا تنها، در سکوت یا گفتگو.آبان سال ۱۳۹۰ بود و یک بار هم فروردین ۱۳۹۲. در هر دو بعد از چند ماه آب زاینده‌رود را باز کرده بودند. رود به خود، مردم را خوانده بود برای پیشواز آبی که چند ساعت به پایان روز مانده آرام آرام از غرب به خشکی شهر خزید. بستر رود، کویری تشنه را می‌ماند در میان بهشت، شرحه‌شرحه، به غایت خشک و تا فرط توان تشنه. آب پیش می‌آمد و خالی ترک‌ها را پر می‌کرد. زمین بوی خون نمی‌داد.مردم داشتند کم‌کم جمع می‌شدند؛ بی‌آنکه بترسند.از گل و لای و خار و خاشاک بر فراز آب گریزی نبود. کسی بر سینه رود نمی‌گریخت.پاها خیس می‌شد. کفش‌ها تا آستانه در گل فرو می‌رفتند.و مردم بر پیشانی آب عقب عقب جاری بودند از شوق.آب نورسیده از زیر پل وحید و بعد پل مارنان گذشت  و از پل فلزی هم رد شدو به سوی پل آذر جاری بود و در وسوسه رسیدن به سی‌وسه‌پل می‌جوشیداز پل آذر که گذشت راهی تا سی‌سه‌پل نمانده بودکه درست قبل از آن درخت بید بزرگ، سرعت گرفت. مردم را پیش‌تر تاراند به شادی نه وحشت همه خندیدند؛ کسی آخ نگفتزن و مرد و کودک و پیر کنار آب بودند و کنار همو کسی از گیر افتادن نمی‌ترسیدو صدای گلوله هم نمی‌آمدقایق‌ها هم داشتند جان می‌گرفتندآفتاب هم ندیده بود مردمی چنین به پیشواز آب جاری شوندهمه چیز برای یک جشن در پایه‌های منتظر سی‌وسه‌پل مهیا بود. آن شب همه جشن را به خانه می‌بردندمردم به انتظار و به تماشا ایستاده و نشسته بودندهمه کنگره‌ها پر بود که آب به پل رسیدیک ردیف، پاهایشان بر تن پل آویزان بود، یک ردیف ایستاده به دیواره‌ها تکیه داده بودند و چند ردیف پشت سر هم روی پل از لابه‌لای سرها به آب خیره بودند. و بیشتر مردم در میان آب و عده‌ای صبورتر بر کرانه رود جمع شده بودند. بخت یار آنهایی بود که جا خوش کرده و داشتند همه چیز را با هم می‌دیدند؛ شکوه ورود آب را و غروب خورشید راو می‌شنیدند هلهله‌ی مردم را زیر ضرب دفی که در آب نواخته می‌شدخورشید هم داشت به تخت طلایی خود در آسمان غرب نزدیک می‌شد و درست چهره به چهره‌ی عاشقان به وصال رسیده می‌تابید.آب انگار که به کار مهم سیراب کردن زمین مشغول باشد، متواضع بود. و به زحمت از زیر صدای کف زدن‌های مردم رد می‌شدبر تن پل، هیاهو بر پا بود. کسی از خشم فریاد نمی‌کشیدپل باز، خود شده بودنزدیک‌تر شد. پشت پل داشت جمع می‌شد. پاهای بیشتری داشت در آب فرو می‌رفت. هنوز مردم به صف بودند که از زیر پای‌شان رد شد از نیم‌بند سی‌وسه‌پل سرازیر شد و آن سو سر به زمین کوبید. هیچ ترک‌سواری زره به تن و باتوم به دست نداشتآفتاب داشت می‌رفت ولی مردم نهو آسمان تاریک شده بود که به سمت پل جوبی جاری شد. و به شب با پل خواجو وعده دیدار داشت. خواجویی که هر دهانه‌ش حنجره آوازی بود و از تمام پیکرش هلهله‌ای از شادی مردم به آسمان برمی‌خاست. وقتی آب آمد، بیش از زمین و پیش از آن مردم داشتند سیراب می‌شدند، رنگ خاک از چهره شهر پریده بود، آبی کاشی‌ها آبی‌تر و مناره‌ها بلندتر و گنبدها رقصان‌تر شده بودند. آب در شهر که انگار جان در بدن، جاری بود.و کسی آخ نمی‌گفت، و کسی فرار نمی‌کرد و کسی کور نمی‌شد و کسی کتک نمی‌خورد و کسی بر زمین نمی‌افتاد. آبان ۱۴۰۰، سزای مردم اصفهان این نبوداصفهان، بستر خشک زاینده‌رود - عکس از ناشناس - آبان ۱۴۰۰</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 15 Dec 2021 22:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو خط داستانی که ۱۶۴۹ کلمه طول کشید</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%AF%D9%88-%D8%AE%D8%B7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%B1%DB%B6%DB%B4%DB%B9-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%B7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-nl9kggyjqpmt</link>
                <description>چند وقت پیش در دوره‌ نویسندگی با حضور احسان عبدی‌پور ثبت نام کرده بودم. آنچه را در ادامه می‌خوانید بعد از جلسه اول این دوره نوشتم.وقتی احسان خواست برخی از ما دوربین را روشن کرده و دوخطی زندگی‌مان را بگوییم، سندروم پای بی‌قرار من شدت گرفت. سندرومی که از وقتی یادم می‌آید دچارش بودم و حالا بعد از یک سال و نیم دورکاری شدیدتر هم شده. دورکاری بار حضور دیگران در تنظیم روان و بدنم را، جز تنش بالاتنه در جلسات آنلاین، از دوشم برداشته است و در همین آزادی پاهایم بی‌قرارتر شده‌اند. پشت صندلی را باز می‌کنم تا رویش لم بدهم که مثلا در آرامشم. احسان وسط روایت خشک رسمی عقیق می‌پرد و موسی‌وار عصایش را بالا می‌گیرد که چنین و چنان نه. خوب نمی‌فهمم. ته حرفش این است که روایت هیچ‌کدام‌تان از خودتان به درد نمی‌خورد. راست می‌گوید. پاهایم بی‌قرارتر می‌شوند این اولین بار نیست که دنبال روایتی دو خطی از خودم می‌گردم. در بیوی توییترم فقط شغل و محل کارم را نوشته‌ام: «تحیل‌گر داده‌های کسب‌وکار در دیوار». در بیوی اینستاگرامم هم تا مدت‌ها نوشته بودم: «عاشق ابر و رود و کوهستان» و اخیرا تکه‌ای از شعر براهنی را نوشته‌ام: «شتاب کردم که آفتاب بیاید نیامد». ناگفته پیداست که هر دو بیو، روایتِ جستجوی ناکام من در یافتن یک داستان یک خطی از زندگی‌ام است.احسان دنبال قصهٔ آدم‌هاست. می‌دانم که اصرار دارد همه انسان‌ها قصه‌ای دارند منحصربه‌فرد. برای همین به عقیق گفت «نگو تمام زندگی‌ام را جنگیده‌ام، همه جنگیده‌اند. بگو در کدام جنگ زخم کدام دشنه بود که از پا درآوردت». و قصه، آن طور که خودش از کتاب نقل کرد، باید «الگوهایی برای زندگی» داشته باشد و لابد سر و تهی منطقی و امیدبخش هم در سه پرده یا بیشتر! حالا من با این ذهن و زبان داستان‌ناپذیرم، باید بگردم در زندگی‌ام الگویی، ژانری یا پیرنگی پیدا کنم؛ از بین بیست سی‌تا پیرنگ لیست شده در کتاب‌ها و سایت‌ها و مقالات.عقیق مثل یک حواری نوایمان، که استشراقی ناگهانی در درونش رخ داده باشد دست دراز می‌کند و قصه‌ای از زندگی‌اش بیرون می‌کشد که همه این‌ها را دارد و خوب روایت می‌شوند. احسان پردهٔ آخر را پیش‌بینی می‌کند و درست از آب در می‌آید. ناگهان همه چیز عقیق معنادار می‌شود، چهره‌اش، طمانینه‌اش، سلیقه‌اش در انتخاب کلمات و مهم‌تر از همه اتاق که در آن نشسته و آن تخت دوطبقهٔ پشت‌سرش؛ همه و همه به داستان او می‌پیوندند و عقیق مثل یک انسان آن وسط می‌درخشد. درست آن طور که احسان برایش نقشه کشیده بود و من حواسم نبود که پاهایم قرار گرفته‌اند.بعید است بخواهم در همین جلسهٔ ا‌ول بین ۴۰ نفر آدم جزو پنج شش نفری باشم که احتمالا فرصت می‌کنند چیزی بگویند. ولی این دلیل نمی‌شود پاهای من همچنان آرام بمانند. برمی‌گردم به داستان خودم و انتفاضه‌ای در درونم بالا می‌گیرد. یاد افاضاتی می‌افتم که یک بار به همسرم درباره رمان و داستان گفتم و حتی سعی کردم از شوپنهاور هم گواه بیاورم که رمان و داستان را باید تا می‌توان از زندگی حذف کرد. آن روز صحبت سر تربیت دخترمان بود و طبق معمول من در این زمینه کم آوردم و حرف شد همانی که همسرم می‌زد. حالا دلم می‌خواهد برای جبران آن شکست خانوادگی، نظریات روشنفکرمآبانه را اینجا تکرار کنم. ولی سعی می‌کنم همانقدر ساده بگویم که احسان می‌گفت باید هر قصه‌ای آن طور باشد و من معمولا از پسش برنمی‌آیم.من به جز آثار شاخص، داستان و رمان کم می‌خوانم خیلی کم. فیلم هم کم می‌بینم هالیوودی یا غیرهالیوودی فرقی ندارد. و مشکلم با رمان و داستان و فیلم دقیقا همین چیزی‌ست که ظاهرا خصوصیت‌شان است؛ داشتن الگو و یک زمانمندی چندپرده‌ای. دخترم ۱۲ ساله است و نزدیک شاید ۸۰۰ تا کتاب خوانده باشد که بیشترشان همان رمان‌های نوجوان چند جلدی هستند. داشتم کتاب «حکمت‌هایی برای زندگی» شوپنهاور را می‌خواندم که جایی‌ش گفته بود نباید گذاشت بچه‌ها رمان و داستان بخوانند. چون وهم برشان می‌دارد که زندگی هر کسی باید الگویی و پرده‌هایی داشته باشد. ولی زندگی نزدیک به همهٔ مردم این طور نیست. نمی‌گویم داستان‌ها هیچ بهره‌ای از واقعیت ندارند بلکه آنها را نوک قله‌هایی می‌دانم که ازشان یکی دو تا بیشتر در فلاتی بزرگ و فراخ پیدا نمی‌شود. بقیه فلات زندگی بشر تخت است خیلی تخت‌تر از آنچه در قصه‌ها از تراژدی و درام روایت می‌شود. زندگی خیلی از انسان‌ها هیچ الگو و ژانر و پیرنگی ندارد. خط سیر زندگی ماها آن طور نیست که بشود به چند پرده مجزا با ریتم و بافتار مجزا تقسیم کرد. مرگ اصلا به خیلی‌ها مجال این را نمی‌دهد. خیلی‌ها هم اصلا برای خودشان زندگی نمی‌کنند که بخواهند پیرنگی داشته باشند.بگذارید خیلی سریع اولین روایت بی‌پیرنگ دو خطی از خودم را که به نظرم رسید بگویم. شما اگر دست‌تان را دراز کنید یک نمونه به عنوان الگوی تیپیکال از بچه دهه شصتی یک خانواده متوسط شهرستانی ایران را بکشید بیرون، کسی که در هنجارترین و هماهنگ‌ترین وضعیت ممکن با جامعه بزرگ شده باشد، یک بچه مردم، یک شهروند نمونه، یک پسر محجوب، نوجوان مودب، جوان بی‌شروشور و مذهبی، درس‌خوان، متاهل در عنفوان جوانی، یک پدر، یک کارمند نمونه و یک الگوی تمام عیار از چیزی که جامعه ایرانی می‌خواست از یک دهه شصتی بسازد، آن منم. شبیه‌ترین قصه به همان کارمندی که بی هیچ روایت جذابی بعد از ۳۰ سال کارمندی مُرد و به زیر خاک رفت و احسان برای تماشای فیلمش حاضر نیست بلیط بخرد. همه روایت‌های زندگی من ساده‌اند. شنیدنشان خسته‌کننده‌ست. حتی ماجرای ازدواجی را که عقیقِ قصه‌گو برای‌مان تعریف کرد برای‌تان بگویم در ۲۰ ثانیه تمام می‌شود. هیچ نقطه عطفی در زندگی‌ام نبوده که پرده‌ها را عوض کند. هیچ گره عجیبی در کلاف زندگی‌ام نیفتاد که پرده‌ای تازه آغاز کند. همه چیز دقیقا آن طور که باید پیش رفت و من شدم آن چیزی که حالا هستم.البته من هم آرزوهایی داشتم؛ مثلا فکر می‌کردم می‌توانم مثل شخصیت محبوب کارتون دوران کودکی‌ام، «کماندار نوجوان»، در جنگلی با دوستانم بر علیه حاکمی ظالم بجنگم یا وقتی بزرگ شدم مثل «توشیشان» بعد از ثروت بربادرفته و قدرت تباه‌کننده، با شمشیری جادویی به جنگ ناشناخته‌ها بروم تا گیره سر مادرم را پیدا کنم یا حتی مثل نئو در ماتریکس ابرقهرمانی جاودانی بشوم. یا اختراع بزرگی بکنم که زندگی بشر را عوض کند. یا اولین پایگاه فضایی در ایران را تاسیس کنم یا شاعری پرآوازه شوم یا ماجراهای عاشقانهٔ دراماتیکی را تجربه کنم یا هزاران الگو و ژانر و پیرنگی که در کارتون‌ها و قصه‌ها و فیلم‌ها دیده و شنیده بودم و فکر می‌کردم که من هم وقتی بزرگ شدم یکی از آنها را خواهم داشت و تازه پدر و مادر و فامیل و همسایه‌ها و دوستان در چشمم همه حقیر بودند که بزرگ شده بودند و از آن چیزها که در قصه‌ها بود، داستانی در زندگی‌شان نداشتند. در این توهم بودم که زندگی‌ام روی فلات تختی از جامعه داشت سپری می‌شد و می‌شود.آن روز به همسرم گفتم دوست دارم ذهنیت دخترم بر واقعیت تخت زندگی بنا شده باشد نه بر اساس وهمی از قله‌های سینه به آسمان ساییده. و معتقدم بیشتر رمان‌ها و داستان‌ها و فیلم‌ها به خصوص خوب‌فروخته‌های‌شان این طورند. همسرم گفت «تو در بچگی کم کتاب خوانده‌ای پس نمی‌توانی در این باره نظر بدهی» و بعد دشنامی هم نثار من و نویسنده آن کتاب کرد.لابد الان با خودتان فکر می‌کنید تو که این طور با داستان مشکل داری پس اینجا در کلاس نویسندگی احسان دقیقا چه غلطی می‌کنی؟ حالا ارتعاش پاهایم به تمام میز و صندلی رسیده است انگار که خرسی زیر میز کمین کرده باشد. ولی این سوال را بیشتر از سوال اول احسان دوست دارم. یعنی راحت‌تر می‌توانم به آن پاسخ بدهم. شاید به این خاطر باشد که تحلیل‌گرم و مغزم دوست دارد مثل شرلوک هلمز و پوآرو علت‌ها را پیدا کند تا مثل آن‌شرلی و جودی‌ ابوت تماشا کند و روایت بسازد. برای همین هم هست که فکر می‌کنم بار خورد و تحلیل‌گر داده شدم.کارم این است که ساعت‌ها به بی‌روایت‌ترین -و شاید متعاقبا به زعم بسیاری از شما به بی‌معناترین- چیزهایی که فکرش را می‌توان کرد یعنی داده‌ها و اعدادی ردیف شده در ستون‌ها و جدول‌های مختلف نگاه می‌کنم همانطور که عاشقان ادبیات ساعت‌ها به خطوط ردیف شده در صفحات کتاب‌های داستان خیره می‌شوند. در جداول داده‌ها هیچ روایتی در کار نیست همه چیز لخت و عور ریخته وسط و من باید روابط را در بیاورم و بتوانم علت‌ها و همزمانی‌ها و پیامدها را توضیح دهم؛ روایتی خردپذیر از اعدادی لال بسازم.یاد گرفته‌ام هر وقت در یافتن معنا کم آوردم سوالی بسازم که با چرا شروع می‌شود. و حالا که در یافتن روایت دوخطی از زندگی‌ام کم آورده‌ام متوسل به همین تکنیک می‌شوم و از خودم می‌پرسم چرا در کلاس نویسندگی احسان عبدی‌پور ثبت نام کردم؟حالا پاهایم قرار گرفته‌اند و یک انرژی جادویی در انگشتانم جاری‌ست چون احساس می‌کنم توانسته‌ام سررشته یک ناداستانِ روایی را به یک مقالهٔ تحلیلی و ناروایی گره بزنم. چیزی که احساس می‌کنم در آن بهترم. سرفصل‌ها و ارتباطات علّی بین آنها مثل گردبادی کوچک وسط دشتی بزرگ کنار جاده، دورِ هم می‌پیچند و کلمات را از کف صحرا بلند کرده و بالا می‌برند و می‌چرخانند تا جادوی سرانگشتان من آنها را به صف روی صفحه سفید بریزد. مثلا قرار است در مورد آرزوی نویسنده شدن، لذتی که از کلمات می‌برم، حیرتم از عبارات بدیع، کارم و ارتباطش با داستان‌سرایی چیزهایی بنویسم و به هم وصل کنم و آن وسط‌مسط‌ها هم کلی افاضات بچپانم و از فلسفه و هنر و علم و منطق و تاریخ و فرهنگ و شعر و حتی نوشته‌ها و پادکست‌های خود احسان چند مثالی بیاورم تا نوشته‌ام هر چه بیشتر متقاعدکننده از آب دربیاید ولی درست همینجا یاد این تاکید مکرر احسان در جلسه اول می‌افتم که گفت پنج شش ماهی روزه شعور و فهم بگیرید! نوشته‌ام تا همینجا را دوباره مرور می‌کنم، روزه که چه عرض کنم یک ساعت هم از اذان صبح سحر روز اول ماه رمضان نگذشته و مثل نوجوانی تازه‌به‌تکلیف‌رسیده، دو لپی داشتم همان‌ها را که احسان مودبانه گفته بود نخورید، می‌خوردم.حقش بود همین الان می‌رفتم بالکن خانه و سیگاری آتش می‌زدم، درست مثل فیلم‌ها و قصه‌ها ولی نه من سیگاری‌ام و نه زندگی‌ام فیلم و قصه. قهوه سرد ته‌مانده لیوان صبح را سر می‌کشم و سعی می‌کنم با یک پایان‌بندی خوب نوشتهٔ  ۱۶۴۹ کلمه‌ای را تمام کنم بلکه پاهایم قرار بگیرند.پرنده شکاری دلیجه - مریوان، کردستان - آبان ۱۴۰۰ - عکس از مهدی ناصری</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 09:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا و پایانی بر افسانهٔ دورکاری</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vfhnasi11hll</link>
                <description>قبل از کرونا این طور فکر می‌کردم که «دورکار شدن شغل‌ها» یک ابرروند اجتناب‌ناپذیر جهانی است که دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد. ایده‌آل کار کردن همین است؛ هر کسی نشسته در خانهٔ خودش، می‌رود سر کار. همه این طور فکر می‌کردیم و فقط منتظر بودیم تا زمانش فرا برسد. پیش‌بینی‌مان این بود که هر وقت زیرساخت فناورانه‌اش مهیا شود، مناسبات فرهنگی‌اش هم فراهم می‌شود. حالا می‌بینم که اشتباه فکر می‌کردم.کرونا آمد، فاصله اجتماعی دغدغه شد و بسیاری از شرکت‌ها و کارمندان‌شان را مجبور کرد بنشینند خانه و از کنار تخت خواب‌شان کار کنند. فناوری همان و فرهنگ هم همان که بود، بود ولی دورکار شدیم و اتوپیای دورکاری تحقق یافت. ناگهان دیدیم همه فناوری‌های مورد نیاز در دسترس بودند و فرهنگ سازمانی که ناسازترین و سخت‌ترین چیزهاست برای تغییر، تنها در عرض چند روز نرمش قهرمانانه‌ای کرد و با دورکاری ساز موافق زد.حالا بیش از یک سال از آغاز این روند گذشته و من با اطمینان احساس می‌کنم که اشتباه می‌کردیم؛ دورکاری یک افسانه بود و بسیار بعید است آن طور که تصورش می‌کردیم سهم بزرگی در آینده «فضای کاری» داشته باشد. به چند دلیل حتم دارم کرونا که تمام شود بیشترمان برمی‌گردیم سر کار داخل همان ساختمان‌های شرکت. دورکاری در سال‌های پساکرونا، برعکس تصوراتمان در پیشاکرونا، دیگر مزیت استخدامی نخواهد بود. حتی فکر می‌کنم دورکار بودن یک شرکت از طرف کارمندان یک نقطه ضعف فرهنگی و از طرف مدیران یک بحران در کارایی سازمانی تلقی خواهد شد. در ادامه توضیح می‌دهم چطور شد به این نتیجه رسیدم.دورکاری راه‌حلی نامتناسب با مشکلی اصلی استاگر کارمندان دورکاری را دوست دارند به خاطر این نیست که دورکاری را دوست دارند به این خاطر است که انعطاف در زمان کاری را دوست دارند. در یک کلام دوست دارند کار کنند ولی دوست ندارند ملزم به کار در ساعات سفت و سختی از روز و هفته باشند. انعطاف در زمان کاری با ۴۰ درصد رای، مهم‌ترین دلیل برای ترجیح دورکاری برای کارمندان است (آمار از این لینک). تصور می‌شود «انعطاف در زمان کاری» تماما یعنی دورکاری و دورکاری تماما یعنی همین! ولی به نظر من دورکاری نه بهترین که شاید آخرین راه حل مناسب برای پاسخ به این نیاز باشد. برای حل این مشکل می‌توان راهکارهای موثرتر و کم‌هزینه‌تری داشت و قطعا دورکاری آن کم‌هزینه‌ترین راه حل نیست. کافی‌ست اجبار در زمان ورود و خروج کارمندان را برداشت و به جای معیار «مدت زمان حضور در شرکت»، از معیارهای مبتنی بر خروجی و عملکرد برای کنترل و مدیریت بهره‌وری استفاده کرد، که اتفاقا بسیاری از شرکت‌ها سال‌ها پیش از کرونا چنین کرده‌اند. اتفاقا آنچه شرکت‌ها و مدیران‌شان از کرونا و دورکاری اجباری آن یاد خواهند گرفت، همین است. دستگاه‌های ساعت‌زنی برچیده خواهد شد. سامانه‌ها و برگه‌های مرخصی به تاریخ خواهند پیوست. هر کارمندی متناسب با سبک زندگی‌ش ساعت‌های مشخصی از روز را مشغول کار خواهد شد. وسط کار ممکن است یک ساعت بخوابد یا بخواهد برود قدمی بزند یا گوشه‌ای بنشیند کتابی بخواند. این آموزه‌ها از دورکاریِ اجباریِ کرونا برای ما خواهد ماند و خودِ دورکاری فراموش خواهد شد. اگر کارمندان دورکاری را دوست دارند به خاطر این نیست که دورکاری را دوست دارند به این خاطر است که انعطاف در زمان کاری را دوست دارند. در یک کلام دوست دارند کار کنند ولی دوست ندارند ملزم به کار در ساعات سفت و سختی از روز و هفته باشند.دورکاری جایگزین اشتباهی برای جبران مشکلات فرهنگی سازمان‌ها است. فرهنگ سازمانی باید تغییر کند، با انعطاف در زمان کاری کنار بیاید. فضای خشک کاری را از بین ببرد، روابط ناسالم بین شخصی را محدود کند، ساختار ارزیابی عملکرد را بهبود دهد و در کل فضای کاری شرکت را به محلی برای کار-زندگی تبدیل کند. دورکاری یک تاکتیک روانی و یک سوتفاهم برای فرار از این مشکلات فرهنگی سازمان است. باید شجاع بود و به درمان مستقیم این مشکلات پرداخت.اصلا مگر می‌شود کنار تخت‌خواب کار کرد؟بیایید کمی از هیجان‌مان دور شویم و یک بار دیگر خیلی صریح از خودمان بپرسیم که واقعا دوست داریم کنار تخت‌خواب‌مان کار کنیم؟ واقعا می‌خواهیم بخشی از فضای اغلب کوچک خانه‌مان را به شرکت‌ها اجاره بدهیم؟ بعید می‌دانم کارکنان در شرایط نرمال به راحتی به این پرسش جواب مثبت بدهند. آنها از این دوران دورکاری کرونا یاد خواهند گرفت که انعطاف بیش از حد در زمان و مکان کاری یعنی آشفتگی در زندگی. و این مسئله به تعادل خواهد رسید. نمی‌شود همیشه نصفه‌شب‌ها کار کرد و صبح‌ها خوابید. نمی‌شود یک ساعت کار کرد و دو ساعت رفت بازی کرد. نمی‌شود برای همیشه وسط هال یا گوشه اتاق خواب را برای کار اشغال کرد؟ کم‌کم آدم‌ها یاد می‌گیرند که کار نیازمند تمرکز است و تمرکز یعنی نشستن بالای سر کار و برای این کار باید بتوانند دوره‌های زمانی مشخصی از روز و مکان ثابتی را به کار اختصاص دهند. حالا هر کارمندی یک ساعت کاری مشخص ولی مخصوص به خودی خواهد داشت که ممکن است هم‌پوشانی کمی با ساعت‌های کاری سایر همکاران و هم‌تیمی‌هایش داشته باشد. با این وجود بعید است اشغال فضای خانه‌ای که چند نفر دیگر همزمان در آن زندگی می‌کنند یک راهکار پایدار طولانی‌مدت باشد.اول سلامتی بعد کار؛ دورکاری برای سلامتی خوب نیستاگر کار در محل شرکت خستگی ناشی از رفت‌وآمد، داشته باشد، کار در خانه درد ناشی از کم‌تحرکی دارد! این درد را به شخصه به شدت تجربه کردم؛ بدترین دردها در ستون فقرات و گردن و شانه و زانو! کافی‌ست به نمودار زیر نگاه بیندازید. این نمودار، میانگین تعداد قدم‌های روزانهٔ مرا در ماه‌های قبل از دوران کرونا (و تبعا برای من دوران دورکاری) و در طی آن نشان می‌دهد. در دو سه ماه اخیر سعی کرده‌ام پیاده‌روی مرتب را در برنامه روزانه خودم قرار دهم. کم‌تحرکی در دوران کرونا باعث مشکلات جسمی زیادی برای من شددورکاری نه تنها منجر به مشکلات جسمی که منجر به آسیب‌های روحی و روانی هم شده است. شنیده‌ها و همینطور آمارهایی مثل نمودارهای زیر که توسط سایت زلکا منتشر شده است، نشان می‌دهد افراد زیادی در این مدت از تبعات جسمی و روانی دورکاری شکایت داشته‌اند.دورکاری در ایام کرونا و تبعات جسمی و روانی آناز نظر روانی، فکر می‌کنم بیشترین آسیب را افراد برون‌گرا دیده باشند ولی همانطور که موسسه مایرز-برگر اعلام کرده همه انواع شخصیت دچار چنین مشکلاتی شده‌اند (لینک).در پایان سال‌۲۰۲۰ موسسه مایرز-بریگز که در زمینه توانمندسازی و توسعه فردی و سازمانی فعالیت دارد و متولی اصلی آزمون MBTI در دنیاست،  نتایج تحقیقی را درباره تاثیر دورکاری ‌روی تیپ‌های مختلف شخصیتی در دوران پاندمی منتشر کرد و همانطور که انتظار می‌رفت و احتمالا شما هم در طول یک سال گذشته متوجه آن شده‌اید، مشخص شد که دورکاری برای همه افراد با تیپ‌های شخصیتی متفاوت مطلوب نیست و خیلی از آنها حتی اگر کارشان را به‌خوبی قبل انجام دهند، حس و حال خوبی را تجربه نمی‌کنند و کیفیت کار و زندگی‌شان دیگر مثل قبل نخواهد بود.فرهنگ سازمان را چه کار کنیم؟پیتر دراکر، پدر علم نوین مدیریت جایی می‌گوید: «فرهنگ، استراتژی را برای صبحانه میل می‌کند!» این یعنی فرهنگ سازمان مقدم بر استراتژی آن است. پس از یک سال تجربه دورکاری، فکر می‌کنم دورکاری بزرگ‌ترین مانع شکل‌گیری، قوام و نقش‌آفرینی فرهنگ سازمانی است. فرهنگ سازمان یک ارگان زنده‌ست. مثل ساختار سازمانی نیست که یک بار خلق و بعد برپا بماند. فرهنگ را مدام باید پایید و سرپا نگه‌ش داشت. این فرهنگ‌پایی نیاز به فضا و حضور دارد چون عناصرش انسان‌ها هستند. دورکاری انسان‌ها را به کارمندان تسک‌انجام‌ده فرومی‌کاهد. حال آنکه فرهنگ نیاز به انسان تعامل‌کننده، انسان احساس‌مند و انسان فعال دارد که انجام وظایف کاری بخشی از آثار حضور اوست. آدم‌ها به احساس و تعامل نیاز دارند و دوست ندارند یک مهرهٔ مبتنی بر وظیفه در یک سیستم خشک تلقی شوند. فرهنگ سازمان، یک ملات برای ساختار سازمانی‌ست. دورکاری به تضعیف فرهنگ می‌انجامد و فرهنگ‌پایی را سخت می‌کند و هر چه بیشتر یک سازمان را به عنوان یک نهاد انسانی تبدیل به یک سیستم مکانیکی می‌کند. سیستمی که آنقدر خشک است که دیری نمی‌پاید؛ این گعده‌های اسکایپی و بازی‌های آنلاین تیمی هم راه چاره نیست. نوآوری در بین بدن‌ها اتفاق می‌افتددرست است که بخش بزرگی از کارها، نیاز به نوآوری ندارند ولی بقای یک سازمان در دنیای جدید وابسته به همان درصد کوچکی از کارهاست که نیاز به نوآوری دارند. شاید خلاقیت یک امر فردی و درونی باشد ولی نوآوری یک امر جمعی و بیرونی‌ست. نیاز به تیم دارد. نهاد ناآرام نوآوری در تضارب آرا جان می‌گیرد و سخت می‌توان بر آن رکاب سیستماتیک زد و آن را صرفا به تجمیع خروجی‌ تسک‌های تقسیم‌شده فروکاست. نوآوری در ناگهانی تعاملات انسانی پدید می‌آید و در مراحل بعد باید مدیریت شده و توسعه یابد. این تعاملات در دورکاری به کم‌ترین حد ممکن می‌ٰرسند. فضای کاری فیزیکی چنان در افزایش نوآوری موثر است که این روزها شاهد روندهای معماری و طراحی در زمینه فضای کاری هستیم به طوری که بیشترین تاثیر را در نوآوری بگذارند. روندی در مقابل سبک open office که مبتنی بر بهینه‌سازی هزینه‌های فضای کاری و افزایش کارایی کنترل منابع انسانی بود. شخصا در این مدت کم‌اثرترین جلسات طوفان‌ذهنی را تجربه کرده‌ام. در حالی که جلسات صرفا هماهنگی مانند استنداپ‌میتینگ‌ها و جلسات یک‌به‌یک معمولا با کارایی بیشتری برگزار می‌شوند.فقط صرفه‌جویی در زمان رفت و آمدفکر می‌کنم تمام مزایای دورکاری را می‌توان در محل شرکت با یک فرهنگ سازمانی مناسب تامین کرد جز یکی را! و آن هم صرفه‌جویی در زمان رفت و آمد و فرار از ترافیک به خصوص در شهرهای بزرگ است. بعد از دورکار شدن شخصا دو ساعت در روز را توانستم صرفه‌جویی کنم. یک ساعتش را به کارهاش شخصی و یک ساعتش را صرف اوقات فراغت و ورزش کردم. یک تحقیق نشان داده دورکاری تنها از نیمه مارس تا نیمه سپتامبر ۲۰۲۰ باعث صرفه‌جویی ۶۲.۴ میلیون ساعت در هر روز شده و پیش‌بینی کرده این عدد تا پایان سال ۲۰۲۰ به ۹ میلیارد ساعت برسد. ۹ میلیارد ساعتی که می‌تواند صرف استراحت،‌ یادگیری یا انجام کارهای شخصی و عقب‌افتاده کارکنان شود. شاید تنها دلیلی که خودم شخصا دوست داشته باشم دورکار بمانم همین یک مورد باشد.جمع‌بندیدر کل فکر می‌کنم کفه ترازوی مضرات دورکاری سنگین‌تر از مزایای آن است هم برای سهام‌داران و هم برای کارکنان. شرایط فعلی کرونا و فراهم بودن زیرساخت فنی مستعدترین زمان برای فراگیری دورکاری بود ولی آن قدری هم که فکر می‌کردیم فراگیر نشد. بسیاری از سازمان‌ها اصلا امکان دورکاری ندارند. آن‌ها هم که داشتند، مثل شرکت‌های خدماتی و فناورانه، بخش مهمی‌شان جز در بازه‌های زمانی خاص تن به دورکاری ندادند. حالا فرض کنید با واکسیناسیون فراگیر این الزام فاصلهٔ اجتماعی برداشته شود؛ دیگر بعید است بتوان به زور شرایط دورکاری را جا انداخت.یک نظرسنجی توسط موسسه گالوپ نشان می‌دهد که نه تنها افرادی که دوست دارند به محل شرکت برگردند کمتر از آنهایی که دورکاری را ترجیح می‌دهند نیست بلکه تعداد آنها به مرور در حال افزایش است. کارکنانی که گفته‌اند ترجیح می‌دهند در محل شرکت کار کنند از ۲۹ درصد در جولای ۲۰۲۰ به ۳۵ درصد در سپتامبر افزایش یافته است.روند رو به رشد تعداد کسانی که ترجیح می‌دهند دورکار نباشنددر تحقیق دیگری که توسط شرکت اسلک از ۹۰۰۰ نفر از ۶ کشور انجام شده است تنها ۱۲ درصد گفته‌اند که ترجیح می‌دهند به صورت کامل دورکار باشند. ۷۲ درصد شرایط هیبرید (کار در شرکت و امکان دورکاری موردی) را ترجیح داده و ۱۳ درصد هم گفته‌اند که ترجیح‌شان کار در محل شرکت است.در یک گروه تقریبا ۵۰۰ نفره از کارکنان بازار پرسیدم اگر دورکاری تمام شود چه تصمیمی خواهند گرفت. بازار از همان روز اول اعلام دورکاری کرد و به سرعت زیرساخت‌های لازم را برای آن فراهم کرد. بعد از مدتی حتی از طرف شرکت اعلام شد که حتی در صورت اتمام اپیدمی، بازار به دورکاری ادامه خواهد داد. در همین ایام هم فضای کاری شرکت باز بوده و هر کس می‌خواست می‌توانست از آن استفاده کند. با این شرایط نتایج پاسخ به این پرسش جالب بود. ۵۹درصد از همکارانم ترجیح می‌دهند بعد از اتمام کرونا برگشته و در فضای کاری شرکت مستقر شوند. این برخلاف چیزی‌ست که همیشه فکر می‌کردیم.نظر کارکنان شرکت بازار در مورد دورکاریبا این وجود نظرسنجی‌های بسیاری آمار‌های خوش‌بینانه‌ای از تاثیرات مثبت دورکاری ارائه کرده‌اند که گزیده‌ای از آنها را می‌توانید در این گزارش ببینید. گرچه فکر می‌کنم اغلب این نظرسنجی‌ها با پیش‌فرض خوب بودن دورکاری تهیه و تحلیل شده‌اند.چه خواهد شد...فکر می‌کنم در آینده شرکت‌ها سعی خواهند کرد از مدل‌های هیبرید استفاده کنند. ولی «دورکاری هیبرید» هنوز تعریف مشخصی ندارد. احتمال می‌دهم دورکاری هیبرید به این معنا نباشد که هر کسی هر زمانی خواست بیاید و هر کسی در هر زمانی خواست دورکاری کند. احتمالا یک تیم به تصمیم دموکراتیک خودشان یا همه‌شان دورکار باید باشند یا مستقر. شاید در یک شرکت چند تیم دورکار باشند و چند تیم مستقر ولی بعید است بتوان تیمی داشت که انتظار داشته باشیم خوب کار کند ولی برخی اعضای آن دورکار باشند و برخی مستقر.از طرفی «امکان دورکاری موردی» جزئی از یک فرهنگ سازمانی سالم خواهد بود. کارکنان خواهند توانست اگر حال‌شان بد است از خانه کار کنند و یا با دورکاری مدت زمان یک سفر تفریحی را طولانی‌تر کنند. دورکاری اجباری در ایام کرونا به ما نشان داد که نبودن در شرکت مانعی در پیشرفت کارها نیست. بنابراین دورکاری نه به عنوان یک اصل ساختاری که به عنوان یک انعطاف در فرهنگ‌های سازمانی پذیرفته خواهد شد. کارکنان باید بتوانند هر چند وقت یکبار هم سفر بروند و هم کار کنند. و وقتی حال‌شان خوب نبود بتوانند خانه بمانند و از آنجا کار کنند.آینده کار این روزها در حال رقم خوردن است و ما بعید است دیگر مثل پدران‌مان کار کنیم. همانطور که اغلب آنها هم متفاوت از پدران‌شان کار کردند.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Tue, 18 May 2021 18:06:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان تا اولین خرید؛ الحاقیه‌ای بر فانل مشتریان</title>
                <link>https://virgool.io/bazaarinsight/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D9%82%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%84-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-dbdto32al6oy</link>
                <description>چرا فانل مشتری به تنهایی کافی نیست؟می‌توان گفت فانل مشتری به عنوان یک ابزار قدرتمند و کاربردی جزو فراگیرترین ابزارهای حوزه محصول، بازاریابی و تجربه کاربری است. این فانل شامل چند مرحله پشت‌سرهم است که کاربر از اولین مراحل آشنایی با کسب‌وکار آن را طی می‌کند تا در نهایت تبدیل به یک مشتری ارزشمند یا وفادار شود. در هر مرحله کاربر در یک وضعیت ارتباطی مشخص با کسب‌وکار است. ارتباط با مشتری در هر مرحله ارزشمندتر و قوی‌تر از مرحله قبل و کم‌ارزش‌تر و ضعیف‌تر از مرحلهٔ بعد است. تعداد مشتری در هر مرحله معمولا کمتر (اگر نگوییم بسیار کمتر) از مرحله قبل و تبعا بیشتر (اگر نگوییم بسیار بیشتر) از مرحله بعد است. یعنی همواره بخشی از کاربران در هر مرحله باقی‌مانده و اگر به عقب برنگردند به مرحله بعد هم نمی‌روند و در همان مرحله باقی می‌مانند. از این رو بین مراحل یک نرخ تبدیل وجود دارد. بهینه‌سازی این نرخ تبدیل یکی از مهم‌ترین سنجه‌هایی‌ست که تیم‌های محصول و مارکتینگ وظیفه بهبود و ارتقای آن را دارند. ولی این همهٔ ماجرا نیست.تصویری از یک فانل مشتریبرای آشنایی بیشتر با مفهوم فانل مشتریان این اسلایدهای مرا ببینید. https://www.slideshare.net/mahdinasseri/growth-by-focusing-on-customer-by-mahdinasseri بگذارید از یک زاویه کلان‌تر نگاه کنیم. کسب‌وکار فلان و کسب‌وکار بهمان دو رقیب هم در یک حوزه و با یک مدل کسب‌وکار هستند و از این رو یک فانل مشتری پنج مرحله‌ای و کاملا یکسانی دارند. مشتریان مرحله پنجم (ارزشمندترین) در کسب‌وکار فلان به طور میانگین ۱۰ روز و در کسب‌وکار بهمان به طور میانگین ۳۵ روز از ورودشان به فانل (جذب) گذشته است. شما به عنوان یک سرمایه‌گذار، چک‌تان را روی میز موسسان کدام استارتاپ می‌گذارید؟در بین مراحل مختلف گذار در یک فانل، سرعت گذار از مرحله صفر (جذب) به مرحله یک (فعال‌سازی) که معمولا همراه با یک فعالیت منتهی به خلق ارزش برای کسب‌وکار (مانند خرید) می‌شود، اهمیت ویژه‌ای دارد چنان که آن را به عنوان یک سنجهٔ مستقل به نام «زمان تا اولین خرید» (time to purchase) خوانده و با آن شاخص‌های مهمی را می‌سنجند. برای مثال در یک کسب‌وکار مبتنی بر برنامه موبایل این سنجه نشان می‌دهد به طور میانگین چقدر طول می‌کشد تا کاربران بعد از نصب برنامه (جذب/مرحله صفرم فانل) اولین خریدشان (فعالسازی / مرحله یکم فانل) را انجام دهند. در ادامه توضیح می‌دهم چرا سنجش چنین سنجه‌ای مهم است؟ و در پایان بنچمارک‌های منتشر شده در بینش بازار را معرفی خواهم کرد.Photo by rupixen.com on Unsplashچرا «زمان تا اولین خرید» سنجه‌ای کاربردی‌ست؟۱. سنجه‌ای برای بـ.مـ.ب. یا همان «برازش محصول-بازار»موفقیت یک محصول در تبدیل سریع‌تر یک کاربر علاقه‌مند که احتمالا در حال آزمودن محصول است، به مشتری‌ای که برای ایجاد ارتباط دوطرفه با کسب‌وکار متقاعد شده و متقابلا برای کسب‌وکار ارزش (درآمد) خلق کرده است نشان‌دهنده برازش بالای محصول با نیاز مشتری است؛ که به آن برازش محصول با بازار (product-market fit) می‌گویند. اگر زمان تا اولین خرید یک محصول خیلی بیشتر از بنچمارک این سنجه در آن صنعت باشد دو نتیجه می‌توان گرفت؛ یا محصول درست طراحی نشده (نامحصول) یا مشتری اشتباهی (نامشتری) جذب شده است (نابازاریابی، نامشتری و نامحصول را بخوانید). گرچه بنا به همین توضیح کوتاه،‌ می‌توان چنین گفت که «زمان تا اولین خرید» یک سنجهٔ کاربردی در ارزیابی عملکرد و تصمیم‌گیری در حوزه مارکتینگ، توسعه محصول و ارزیابی مدل کسب‌وکار است ولی این همهٔ دلایل ما در توجیه کاربردی بودن این سنجه نیست.پیشنهاد می‌کنم...برای سادگی از واژه بمب برای product-market fit استفاده شود که سرواژه‌های «برازش محصول-بازار» است. در آینده سعی می‌کنم در یک پست جداگانه کمی بیشتر در این باره توضیح بدهم. قبلا هم واژه کمپ را برای «کمینه محصول پذیرفتنی» یا همان Minimum Viable Product در این پست پیشنهاد کرده بودم.۲. مستقل از مقیاسمستقل از مقیاس بودن این سنجه، دلیل دومی است که آن را برای همه کسب‌وکارها در هر مرحله‌ای از رشد مفید می‌کند.‌ فرقی نمی‌کند شما موفق به جذب (نصب) ۱۰۰ کاربر جدید شده باشید یا ۱۰۰ هزار کاربر جدید. در هر مرحله‌ای از رشد و با هر حجمی از کاربر می‌توانید از این سنجه به عنوان شاخصی برای ارزیابی میزان برازش محصول-بازار استفاده کنید. این ویژگی باعث می‌شود این سنجه یک سنجه کاربردی برای استارتاپ‌ها و برنامه‌های جدید نیز باشد. این اولین ویژگی جادویی این سنجه است.۳. ارزیابی عملکرد بازاریابیسرعت تبدیل کاربران جذب شده از کانال‌های مختلف مارکتینگ به مشتری (زمان تا اولین خرید)،‌ سنجهٔ مفیدی برای ارزیابی کارایی مارکتینگ به تفکیک کمپین یا کانال است. روش استفاده آسان و صریح است: هر کانال یا کمپینی که زمان تا اولین خرید کاربران جذب‌شده از آن کمتر باشد، کارایی بالاتری داشته است. چیزی که باعث می‌شود استفاده از این سنجه به این منظور بسیار کاربردی بوده و آن را برای بهبود سریع کارایی مارکتینگ مناسب کند لختی پایین این سنجه است. یعنی برای استفاده از آن نیاز نیست زمان زیادی بگذرد و از این رو جایگزین مناسبی برای سنجه LTV در ارزیابی عملکرد کانال‌های جذب مارکتینگ است. این دومین ویژگی جادویی این سنجه است.نگاهی به بنچمارک‌های سنجه زمان تا اولین خرید در ایرانما این سنجه را برای دسته‌های مختلف برنامه‌های موبایل منتشر شده در کافه‌بازار محاسبه و در بینش بازار منتشر کرده‌ایم. در بینش بازار، زمان تا اولین خرید را برای فاصله زمانی بعد از نصب تا اولین خرید از برنامه‌های دسته‌های مختلف در طول هر ماه محاسبه کرده‌‌ایم. سنجهٔ «زمان تا اولین خرید» برای برنامه‌های اندروید در دسته های مختلف بر اساس داده‌های کافه‌بازارهمانطور که در نمودار فوق دیده می‌شود در بسیاری از دسته‌ها این سنجه برابر با صفر روز است. این یعنی بسیاری از مشتریان به محض دانلود برنامه در عرض ۲۴ ساعت اولین خرید خود را انجام می‌دهند. شاید بتوان این را از زاویه دیگری هم دید. در برخی دسته‌ها - به خصوص دسته‌های غیربازی - بسیاری از مشتریان اول تصمیم به خرید گرفته و بعد برنامه را دانلود و نصب می‌کنند. در واقع برنامه را نصب می‌کنند تا خریدشان را انجام دهند. (برای مشاهده نمودار فوق در ماه‌های مختلف و همینطور روند تغییرات آن در سال‌های گذشته به این لینک در سایت بینش بازار مراجعه کنید)این شرایط در بازی‌ها کمی متفاوت است. در اغلب دسته‌های بازی، زمان تا اولین خرید بزرگ‌تر از صفر است که با توجه به مدل کسب‌وکار بازی‌ها قابل توضیح است. بازی‌ها اغلب مواقع کاربر را جذب می‌کنند تا بازی را نصب کند. بعد در مراحل اولیه بازی پیش برود و به مرور در مراحل پیشرفته‌تر نیاز به خرید پیدا می‌کند. اینکه در یک روند ایده‌آل یک بازی چه زمانی برای اولین خرید مناسب است ممکن است تحت تاثیر طراحی روند بازی باشد. در بین بازی‌ها، بازی‌های کلمات و دانستنی‌ها طولانی‌ترین زمان تا اولین خرید را دارند که این سنجه در ماه اسفند ۹۹ برابر با ۱۲ روز بوده است. بعد از این دسته، بازی‌های دسته تفننی و ورزشی بیشترین مقدار را برای این سنجه دارند.در بین دسته‌های برنامه (غیربازی) مقادیر این سنجه برای دسته خرید بیشتر از همه دسته‌ها و برابر با ۱۳۷ روز (در اسفند ۹۹) است. در بیشتر دسته‌های برنامه کاربرانی که تصمیم به خرید دارند در همان روز اول بعد از نصب برنامه خرید خود را انجام می‌دهند. این لزوما به معنای عملکرد بهتر برای برنامه‌های این دسته نیست. چرا که باید این سنجه را در کنار بقیه سنجه‌هایی مثل نرخ جذب، نرخ تبدیل، نرخ بازگشت و … تحلیل کرد.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 08 May 2021 09:30:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازار و خلق بستری برای رقابت سازنده در ایران (+ معرفی یک سنجه)</title>
                <link>https://virgool.io/bazaarinsight/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hm0g03romp0f</link>
                <description>کافه‌بازار تقریبا ده سال پیش لانچ شد تا بستری برای انتشار برنامه‌های اندرویدی توسط توسعه‌دهنده‌ها و استفاده از آن برنامه‌ها توسط کاربران ایرانی باشد. بستری برای ارتباط آسان بین «تقاضا» و «عرضه». حالا ده سال از آن روز گذشته، بیش از ۴۵ میلیون نفر همین الان در حال استفاده از بازار هستند که بیش از ۱۳۰ هزار برنامه و ۳۰ هزار بازی روی آن در دسترس است. به نظرم ایجاد یک بستر برای رقابت، از مهم‌ترین ویژگی‌هایی‌ست که بعد از ده سال می‌توان به بازار نسبت داد؛ بستری برای رقابت به وسعت تمام ایران.ولی من به عنوان یک داده‌کار، مشتاقم از دید داده به موضوع رقابت نگاه کنم. از وقتی وارد شرکت کافه‌بازار شدم، مسئولیت توسعه و لانچ سایت بینش بازار بر عهدهٔ من بود. در این راستا سعی کردم چند سنجهٔ مهم از جمله «نرخ تمرکز در رقابت» را بر اساس داده‌های بیش از ۴۰ میلیون کاربر و ده‌ها هزار برنامه ایرانی محاسبه و آن را به صورت عمومی در بینش بازار منتشر کنم. از این رو تمرکز در رقابت برای دسته‌های مختلف برنامه‌های موبایل از دو جنبه محاسبه و در بینش بازار منتشر شده است. در ادامه به توضیح این سنجه می‌پردازم.رقابت و اندازه‌گیری میزان آن در صنایع مختلفبرای سنجش وضعیت رقابت در هر بازاری، از سنجه‌ای به اسم نرخ تمرکز (Concentration Ratio) استفاده می‌شود. این سنجه اندازه سهم بازارِ هر یک از رقبا را نسبت به کل اندازه آن صنعت نشان داده و مشخص می‌کند در یک بازار چه شدتی از رقابت وجود دارد. آیا رقیب یا رقبای معدودی توانسته‌اند سهم بزرگی از بازار را تصاحب کرده و یک بازار متمرکز قطبی ایجاد کنند (تمرکز بالا) یا هنوز هیچ رقیبی نتوانسته سهم غالبی از بازار را به دست آورده و در آن بازار هنوز رقابت زیادی برای نفر اول شدن وجود دارد (تمرکز پایین). «تمرکز در رقابت» به این پرسش پاسخ می‌دهد.«نرخ تمرکز» در رقابت چگونه محاسبه می‌شود؟این سنجه به روش‌های مختلفی قابل محاسبه‌ست. یکی از فراگیرترین روش‌ها استفاده از شاخص هرفاندایل-هیرشمن (HHI) است که به صورت زیر تعریف می‌شود: مجموع توانِ دوی سهم هر یک از رقبا در بازار.فرمول شاخص تمرکز - HHIدر فرمول فوق r سهم برنامه iم از کل بازار است که به صورت درصدی و عددی بین ۰ تا ۱ محاسبه می‌شود.برای مثال فرض کنید در یک صنعت خاص، شش رقیب درآمد دارند که سهم هر کدام به این صورت است:شرکت آ: ۳۴٪شرکت ب: ۱۱٪شرکت ج: ۴۰٪شرکت د: ۳٪شرکت ه: ۲٪شرکت ی: ۱۰٪سنجه تمرکز در این صنعت بر اساس شاخص HHI به صورت زیر محاسبه می‌شود:HHI = 0.342 + 0.112 + 0.402 + 0.032 + 0.022 + 0.102 = 0.299بنابراین در این صنعت فرضی فوق، تمرکز رقابت برابر با ۲۹.۹٪ است. همانطور که در ادامه خواهیم گفت صنعتی با این میزان تمرکز در رقابت، یک بازار متمرکز محسوب می‌شود.«نرخ تمرکز» در رقابت را چطور تفسیر کنیم؟این شاخص هر چه به ۱۰۰ نزدیک‌تر باشد به معنای بازار متمرکز و هر چه به صفر نزدیک‌تر باشد به معنای بازار غیرمتمرکز (رقابتی) است. طبق بنچمارک‌ها، تمرکز بیش از ۲۵٪ نشان‌دهنده یک بازار با تمرکز شدید است. بین ۲۵٪ و ۱۵٪ یک بازار با رقابت معتدل و کمتر از ۱۵ درصد یک بازار بسیار رقابتی با تمرکز پایین است.انواع بازار از نظر وضعیت رقابتی بر اساس دسته‌های برنامه موبایل در کافه‌بازاردر این سنجه هیچ اثری از حجم کلی بازار وجود ندارد و مستقل از آن حساب می‌شود. بنابراین برای درک بهتر وضعیت رقابت در هر بازار، این سنجه را باید در کنار داده‌های مربوط به اندازه هر بازار تحلیل و تفسیر کرد.«نرخ تمرکز» در دسته‌های مختلف برنامه و بازی در بازار چقدر است؟تمرکز رقابت در درآمدسهم تمام برنامه‌هایی که تراکنش‌های آنها توسط یکی از روش‌های پرداخت بازار (درون‌برنامه‌ای، خرید برنامه و اشتراک) انجام می‌شود محاسبه می‌شود. این سنجه نشان می‌دهد رقابت در بین برنامه‌های فروشنده هر دسته در چه حالتی از تمرکز قرار دارد (این سنجه را در بینش ببینید). به دلیل اینکه برنامه‌های زیادی در دسته‌های مختلف به دلیل فروش محصولات یا خدمات فیزیکی از روش‌های پرداخت بازار استفاده نمی‌کنند، در نتیجه سهم درآمدی آنها در این محاسبات لحاظ نشده است. بنابراین دقیق‌تر این است که بگوییم این سنجه وضعیت رقابت در فروش محصولات و خدمات دیجیتال را در هر دسته نشان می‌دهد.تمرکز رقابت در درآمد بین برنامه‌ها در دسته‌های مختلف بر اساس داده‌های کافه‌بازارتمرکز رقابت در نصب‌فعالمیزان نصب فعال برنامه‌های هر دسته نسبت به نصب فعال کل برنامه‌های آن دسته به عنوان سهم آن برنامه از نصب فعال در نظر گرفته شده و بر اساس شاخص HHI، تمرکز در آن دسته از برنامه‌ها محاسبه می‌شود. (این سنجه را در بینش ببینید)تمرکز رقابت در نصب فعال بین برنامه‌ها در دسته‌های مختلف بر اساس داده‌های کافه‌بازارروند رقابت در حوزه‌های مختلف صنعت موبایل در ایرانمشاهده روند تغییر تمرکز در رقابت در طول زمان، مشخص می‌کند وضعیت رقابت در هر صنعت با چه روندی در حال تغییر است. دسته‌هایی که تمرکز در آنها در حال افزایش است خبر از حوزه‌هایی از بازار می‌دهد که در حال قطبی شدن توسط یک یا چند بازیگر با اندازه سهم بزرگ هستند. بازاری که به مرور استراتژی‌های رقابتی در آنها باید بر اساس گرفتن سهم بازار از پیشروها باشد.روند رو به رشد تمرکز رقابت چند دسته از برنامه‌ها بر اساس داده‌های کافه‌بازاربازاری که تمرکز رقابت در آن در حال کاهش است نشان دهنده  رقابتی سخت‌تر و خونین‌تر بین برنامه‌های مختلف برای تصاحب جایگاه رهبری بازار دارد.روند رو به کاهش تمرکز رقابت در نصب فعال در چند دسته از برنامه‌های کافه‌بازارتمرکز رقابت به چه دردی می‌خورد؟با استفاده از این شاخص می‌توان فهمید برای ورود یا بقا در یک حوزه از صنعت با چه ترکیبی از رقبای مختلف مواجه هستیم.  ورورد به بازارهای متمرکز نیازمند هزینه بسیار برای کسب سهم بازار از پیشروهای آن صنعت است. در مقابل ورود به یک بازار غیرمتمرکز نیازمند تلاش برای متمایز بودن و کسب سهم بازار از رقبای بسیاری است که احتمالا هر یک به شدت در حال مراقبت از سهم بازار خود هستند. بر این اساس می‌توان استراتژی‌های متفاوتی برای توسعه محصول و یا بازاریابی تدوین کرد.نسخه کوتاه‌تری از این مطلب را قبلا در وبلاگ بینش بازار منتشر کرده‌ام.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 13:00:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آن سه درخت حالا فقط یکی‌شان مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-qrbptvqwtosc</link>
                <description>برای یک کودک، مرز بین انسان و ناانسان در دنیای پیرامونش کمرنگ است؛ حداقل تا جایی که یادم می‌آید در مورد من این طور بوده. در خاطراتم هر چه عقب‌تر می‌ٰروم همهٔ «چیز»ها به یک اندازه جان می‌گیرند. یک صندلی همانقدر تکیه‌گاهم بود که مادرم بود. با گل‌های فرش چنان سرگرم می‌شدم که با برادرم. از آواز یک پرنده آن قدر می‌فهمیدم که از اخبار رادیو. هر چه بزرگ‌تر شدم، مرز بین چیزها و انسان‌ها پررنگ‌تر می‌شد. خیلی زود فهمیدم ماهیت این مرز «شعور داشتن» است. دسته‌ای چیزها هستند که شعور دارند، یک آگاهی درونی به خود دارند، با آنها می‌شود تعامل کرد و آن طور که من در درونم خود را می‌فهمم آنها هم خود را می‌فهمند؛ به آنها می‌گوییم انسان‌ها. و دسته‌ای چیزها هستند که شعور ندارند، نه به خود آگاهی دارند نه به پیرامون‌شان، «هستن» را نمی‌فهمند و تعامل با آن‌ها چیزی نیست جز بازی؛ به آنها می‌گوییم چیزها! بزرگ‌شدن طنابی‌ست که آدم را از تهِ چاهِ تاریکِ «همه‌چیز را صاحب شعور پنداشتن» بالا می‌کشد و در برهوتی خالی‌ات می‌کند بس بزرگ و حیرت‌انگیز. برهوتی که در آن تنهاتری و به مرور تنهاتر می‌شوی آنقدر که حتی به «هستن» خودت هم شک می‌کنی و در یک تنهایی ابدی گرفتار می‌شوی.بچه‌ای را ندیدم که احساس کند تنهاست. برای او همه چیز جان دارد، شعور دارد و می‌فهمد. برای همین است که بازی برای یک بچه یعنی زندگی، یعنی چیزها را جان‌دار پنداشتن، به عروسک مهر ورزیدن، با توپ جنگیدن، پنکه را شنیدن، تیله را نجات دادن و با هر شیئی یک دیالکتیک داشتن. من هنوز یکی از مهره‌های چوبی سرباز شطرنج دوران کودکی‌ام را دارم. دوست من بود. از جنگ‌هایش که برمی‌گشت، شکست خورده یا پیروز شده، کشته‌شده یا تا آخر بر صفحه باقی‌مانده، در زمان‌های استراحتش با من بازی می‌کرد. هیچ از جنگ نمی‌گفت. برایم دوستی می‌شد با چهره‌ای باوقار. از این دست چیز-دوست‌ها در دوران کودکی، من چند تایی داشتم از جمله سه دوست مهربان دیگر که هرگز نتوانستم فراموش‌شان کنم. سه درخت که هم‌بازی‌های من بودند و حالا فقط یکی‌شان مانده.درخت زردآلویی که در ظهرهای گرم تابستان از رسیده‌هایش به ما می‌بخشیددر توالی نسل‌ها از اجدادمان به فرزندان‌مان، احتمالا ما آخرین نسل‌هایی هستیم که در کودکی داشتن باغچه در حیاط خانه را تجربه کرده‌ایم. حیاط خانه یک فضا-فرهنگ بود؛ بخشی از فضای خصوصی خانه که آسمان داشت، پرده‌ای بین حریم خصوصی و حریم عمومی. در حیاط رویدادهایی مخصوص خودش اتفاق می‌افتاد و باغچه عنصر جدانشدنی آن فضا بود. تکه‌ای از طبیعت که به یادگار در این فضا-فرهنگ تعبیه شده بود. تلاشی برای در ارتباط ماندن با درخت، با برگ، با سایه، با حشره، با سبزی و گل و خاک! در رابطه ماندن با مادر طبیعت.ما ۵ درخت در باغچه حیاط‌مان داشتیم؛ دو درخت زردآلو که فکر می‌کردم زن و شوهرند. یک درخت گیلاس که دختری قدبلند و زیبا بود و شاید دختر آن خانواده، یک درخت آلبالوی کوچک که ته‌تغاری آن باغچه بود و یک درخت انگور که ساکت و سربه‌زیر ولی مغرور چون غریبه‌ای به دیوار تکیه داده بود و هیچ وقت نفهمیدم چه رابطه‌ای با بقیه داشت. از این ۵ درخت، آن درخت زردآلوی بزرگ جایگاه ویژه‌ای برای همه‌مان داشت. به واسطه سایه‌اش از شدت خشم خورشید در تابستان کم می‌کرد. میوه‌هایش زیاد و درشت بودند و مهم‌تر از همه با ما بچه‌ها مهربان بود. او بی‌دریغ به ما می‌بخشید. آن‌ها که سن‌شان قد می‌دهد می‌دانند که هیچ چیزی به اندازه یک روز گرم و گاه بادخیز تابستانی در دهه شصت و اوایل هفتاد دلگیر نبود. پدر و مادرمان در خوابِ بعد از ناهار و ما در سلطه سکوت روی گل‌های قالی و کنج دیوار با خودمان ول می‌گشتیم. آن وقت‌ها این طور نبود که در خانه چیزی جز وعده‌های غذایی برای خوردن پیدا شود. یک تابستان گرم بود و یک سکوت دلگیر و یک خانه با درختی پر از میوه‌های شیرین تابستانی، زردآلو. یادم رفت یک چیز دیگر هم همیشه بود؛ یک هشدار: «میوه‌ها را نچینید تا برسند» و این گره داستان ما بود در پیرنگی از قانون‌شکنی. هشداری که مانع از رسیدن آن شیرینی‌های آویزان از درخت به دهان کودکانه ما بود. ولی درخت با ما مهربان بود. منتظر می‌نشستیم. ناگهان درخت یکی دو تا از زردآلوهای رسیده را برای‌مان می‌انداخت کف حیاط و با تالاپی صدایمان می‌کرد. او مهربان بود. بی‌حوصلگی را می‌فهمید. اشتیاق مزه کردن شیرینی یک میوه رسیده را زیر زبان یک بچه درک می‌کرد. در آن ظهرهای لعنتی که بزرگ‌ترها چرت می‌زدند، تک‌تک صدایمان می‌کرد. پاورچین خودمان را به حیاط می‌رسانیدم و با خیالی راحت از عدم ارتکاب جرمِ چیدن میوه نرسیده از درخت، زردآلوی له‌شده را از کف زمین برمی‌داشتیم و همانجا همه را یک جا می‌گذاشتیم در دهان‌مان. بعد درخت را نگاه می‌کردم. پوست زمخت خراشیده‌اش را با چشم از ساقه تا نوک شاخه‌هایش طی می‌کردم و می‌دیدم که چقدر دوستش دارم.نوروز ۱۳۷۹ - تنها عکس یادگاری من در ۱۵ سالگی با درخت زردآلو. پشت عکس این طور نوشته‌ام: تگرگ می‌بارید و حیاط پر از آب بود.درخت چناری که بیرون خانه در کوچه کاشتیم و با من قد کشیدکوچه، فضا-فرهنگ دومی بود که کودکی ما در آن می‌گذشت. کوچه مثل این روزها معبری برای عبور غریبه‌ها از یک ور شهر به آن ورِ دیگر شهر نبود. کوچه خانهٔ خانه‌ها بود، زمین بازی ما بچه‌ها بود نه مثل امروز پارکینگ ماشین‌ها. ما از اولین ساکنین کوچه‌مان بودیم. وقتی یک ساله بودم اثاث‌مان را از یک ور شهر کشیده بودیم به آن سر شهر و چراغ کوچه را روشن کرده بودیم. همزمان با ما یک خانوادهٔ دیگر سر کوچه ساکن شده بودند. خانه ما هم ته کوچه بود. کوچه تقریبا بن‌بست بود. سرش به آخرین خیابان شهر و تهش به باغ‌های بیرون شهر وصل می‌شد. از عمد انتهایش را طوری تنگ کرده بودند که فقط آدم بتواند از آن رد شود و یک در میله‌ای هم گذاشته بودند و گاه با قفل می‌بستنش لابد برای امنیت. چند سال بعد همهٔ همسایه‌ها آمده بودند؛ همه همسایه‌هایی که از کودکی یادم مانده. هر کدام‌شان روایتی مخصوص خود داشت. هر خانواده‌ای برای خودش رمانی بود. شخصیتی داشتند،‌ سرگذشتی داشتند. همسایه‌ها را هم با هم ماجراهایی بود و هر روز بر آن اضافه می‌شد. انگار وسط یک ردیف رمان زندگی کنی و خودت و خانواده‌ات هم رمانی باشد برای دیگران. قصهٔ پنهان آدم‌هایی را که هر روز می‌دیدیم از رو خوانده بودیم. سلام و علیک که می‌کردیم یک بار دیگر از دنیای هم رد می‌شدیم. کوچه برای ما تنها یک گذرگاه نبود، لایه‌ای کمی عمومی‌تر از زندگی بود.یک روز ۴ یا ۵ ساله بودیم که پدرم با چند همسایه رفتند از پارک جنگلی تازه‌ساختی که بیرون شهر بود چند نهال درخت جنگلی و چنار آوردند. سه تای‌شان را ما کاشتیم درست جلوی در خانه‌مان در پیاده‌رو. آنقدر کوچک بودند که می‌ترسیدم با اولین باد شدید پاییزی بشکنند. چند سال بعد ۸ یا ۹ ساله که بودم قد برافراشته، تنه‌شان محکم و کلفت شده بود. کم کم مثل یکی از ما بچه‌ها شده بودند، ساکت و همیشه گوشه‌ای ایستاده. بعد از فوتبال زیر سایه‌شان می نشستیم و به‌شان تکیه می‌دادیم. تنها که بودم دست در تنه‌شان حلقه کرده دور سر درخت می‌چرخیدم. ظهر بیکار تابستان‌ها از خانه می‌زدم بیرون و اگر کسی نبود کنار درخت می‌نشستم و با تنه‌اش ور می‌رفتم. دیگر آنقدر بلند و محکم هم شده بود که قلاب می‌گرفت تا از دیوار بالا بروم بپرم و درِ حیاط را از پشت باز کنم. چند سال دیگر گذشت. از آن خانه رفتیم. حالا از آن سه درخت دو تایش را بریده‌اند و یکی‌ش باقی مانده. او هنوز دوست من است. هر بار که به شهرمان برمی‌گردم به او سر می‌زنم و احوالش را می‌جویم. حالا خیلی قد کشیده، بزرگ شده و نمی‌دانم که مرا به یاد دارد یا نه. نزدیکش که می‌شوم این شعر شهریار را از منظومه حیدربابایه‌سلام با خودم زمزمه می‌کنم که حکایت ما و درخت‌های کودکی‌مان است:حیدر بابا آغاجلارون اوجالدی / اما حیف جوانلارین قوجالدی!توخلیلارین آروخلییب آجالدی!کولگه دوندی، گون باتدی باش قرلدی! / قوردون گوزو قارانلیقدا برلدی!ترجمه (از خودم):حیدربابا درختان تو قد کشیدند / اما حیف که جوانان تو پیر شدندآنان که سیر بودند، لاغر شده و حالا گشنه‌اندسایه چرخید و آفتاب فرو رفت و سرها تیره شدند / و در تاریکی چشمان گرگ درخشیددرخت سنجدی که در ساحل رودخانه فصلی تنها بود و مرا می‌شنیدکوچه ما در منتها الیه شمال غربی شهری بود بین رشته‌کوه همیشه‌برف‌پوش بزقوش از شمال و رشته‌کوه صخره‌ای قافلانتی از جنوب. از آن انتهای تنگ عابرگذر کوچه‌مان که رد می‌شدی یک باغ بزرگ میوه در دره‌ ساحل یک رودخانه فصلی در پس‌زمینهای از کوه‌ها پیدا بود. باغی که پاتک زدن به سیب‌ها و گلابی‌ها و گیلاس‌هایش و گریختن از دست سگ‌های نگهبانش نقل لاف‌زنی‌های‌مان در گعده‌های دوستانه بود. درست در ابتدای شیب آن دره یک درخت سنجد تنها بود؛ کمی دورتر از رودخانه و بیرون‌زده از آن باغ میوه. درخت سنجدی که همیشه فکر می‌کردم در حال گریختن است و تنها. بچه‌تر که بودم نه اجازه داشتم و نه جرات می‌کردم تنها آن طرف‌ها بروم. نوجوان که شدم قدم زدن در اطراف آن باغ و نشستن در شیب خاکی درست روبروی آن درخت سنجد مهم‌ترین زمان‌گذرانی‌ام در اوقات فراغت بود. کم‌کم آن درخت، سنگ صبور دغدغه‌ها و بحران‌های نوجوانی‌ام شد. عاشق که می‌شدم، خطایی که می‌کردم، رازی که در دل داشتم، آرزویی که می‌پروردم و خیال‌هایی را که می‌ساختم زیر آن درخت در تنهایی خود با خود مرور می‌کردم. بعید می‌دانم آن موقع‌ها رابطه‌ای فراانسانی با آن درخت ساخته بوده باشم ولی آنجا خلوت‌گاه من بود. حتی بچه‌تر و جوگیرتر که بودم یک بار نامه‌ای به آینده‌ام نوشتم،‌ آن را داخل جعبه‌ای گذاشتم، لابد با یک یادگاری یا نمادی و بعد با نقشه‌ای پیچیده از ساعت و زمان و سایه‌ٔ آن درخت سنجد و چند قدم به این سمت و چند قدم به آن سمت، گودالی کندم و در آنجا دفنش کردم. حتی یک هفته هم آدرس آن نقشه یادم نماند!بزرگ‌تر شدم و آنجاها رو ترک کردم. بادها مثل همیشه می‌وزید و آن درخت سنجد را می‌رقصاند. حالا دیگر از آن درخت خبری نیست. بریدندش. دیگر از آن باغ هم خبری نیست، لابد صاحبش پولی خوب از فروختنش به شهرداری به جیب زد. باغ را با خاک یکسان‌ کردند و به جای‌ش ۱۰-۲۰ آپارتمان بدقواره بالا آوردند و مردمی را ریختند توش که زندگی کنند.بعدها که دیدم نیست فهمیدم من عاشق آن درخت بودم. همه آن گفتگوهای درونی بهانه‌ای بود که آنجا روبروش بنشینم و رقصیدن شاخه‌هایش را تماشا کنم. او زیبا بود . با انحناهایی در تنش که فقط از یک درخت سنجد برمی‌آید. او در سکوت ابدی‌اش مرا می‌شنید.آدم فرصت کمی دارد در زندگی به چیزهایی غیر از آدم‌های دیگر احساسی داشته باشد. آدم به آدم هم فرق دارد. طبیعت از آن دسته چیزهایی‌ست که می‌شود به آن دل بست. و این سه درخت برای من همچون سه دوست دوران کودکی بودند و هستند و خواهند بود. یادشان برایم گرامی‌ست و فارغ از هر نوع انگیزه محیط‌زیستی، به احترام این سه درخت برای تمام درخت‌های دنیا و برای ایستاده و سبز ماندن‌شان ارزش قائلم. هر درختی که قد برافراشته برای یک عمر تماشا کافی‌ست.ارزش آنچه از این سه درخت روایت کردم، نه به من و نه به این روایت، که به پویشی‌ست که ویرگول با همکاری بانک ایران زمین راه انداخته است. وقتی شنیدم قرار است به ازای هر جستاری که در این پویش نوشته می‌شود یک درخت کاشته شود، با خود فکر کردم این روایتِ به غایت شخصی، حالا گفتنی‌ست به این امید که به جای آن دو درختی که بریده شد، درختی کاشته شود.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 09:59:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«روزها در راه» و فراخوانی برای جمع‌آوری و حفظ دفترهای خاطرات قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D9%81%D8%B8-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-ftaxlwf7zdbg</link>
                <description>خواندن کتاب «ارمغان مور» مرا با شاهرخ مسکوب، دنیایش، قلمش و دغدغه‌هایش آشنا کرد. برخورد اولی از همان جنس برخورد اول‌هایی که از یک دیدار عاشقانه یا یک جلسه مصاحبه کاری انتظار می‌رود؛ دنیایش سره، قلمش شیوا و ذهنش بلندپرواز است. وقتی دربارهٔ کتاب «روزها در راه»ش شنیدم، چشم‌انتظارِ خرید و خواندنش بودم که فهمیدم مجوز انتشار در ایران را نگرفته و آتش سرخش زیر خاکستر سرد کتمان واقعیت مدفون شده است. ابتدا نسخه‌های آنلاین کتاب را در اینترنت پیدا کردم و در نهایت از طریق پادپخشی توانستم به این کتاب گوش دهم.کتاب روزها در راه نوشته شاهرخ مسکوبمسکوب در این کتاب، در گوشه‌ای -به زعم خود جانکاه و استخوان‌خوردکن- نشسته و نظاره‌گر و راوی روزهایی‌ست که بی‌شک بیشترین، مهم‌ترین و طولانی‌مدت‌ترین تاثیر را در زندگی امروز و فردای ما و فرزندانمان داشته و خواهد داشت: روزهای انقلاب ۵۷ و چند سال بعد از آن. در این نوشته نمی‌خواهم درباره این کتاب حرف بزنم. هدفم طرح یک نیاز اساسی و اعلان یک فراخوان است؛ فراخوانی که نمی‌دانم مخاطب و لبیک‌گویی داشته باشد یا نه: فراخوان جمع‌آوری خاطرات شخصی ایرانیان، بیرون کشیدن روزنوشت‌های مردم عادی از روزهای سرنوشت‌ساز تاریخی ایران، انتشار عمومی و استفاده از آنها در مطالعات جامعه‌شناختی،‌ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و تاریخی‌.مخاطب این فراخوان تاریخ‌دان‌ها یا تاریخ‌پژوه‌ها نیستند بلکه این درخواست از همه مردم ایران است که شاید از بزرگ‌ترهای‌شان در گنجه‌های خانه‌های قدیمی دفترهای خاطراتی به ارث برده‌اند که روز به روز از ضخامت و استقامت کاغذهای‌شان کاسته می‌شود ولی در دل‌شان حرف‌های زیادی برای بازگفتن دارند. آنچه از شنیدن خاطرات مسکوب دستگیرم شد این است که این نوع روزانه‌نویسی‌های معمولی منبع بسیار معتبری برای درک جریان‌های کلان اجتماعی و یافتن پازل‌های گم‌شده‌ای است که تنها با بازگشایی ذهنیت مردم آن زمان می‌توان آن‌ها را بازشناخت. قطعات گم‌شده‌ای از پازل‌ تاریخ که دور از دسترس ما و آیندگان بعد از ماست. از این روست که ما به چند دلیل مهم نیاز به بازیابی و بازخوانی خاطره‌نویسی‌های گذشتگان داریم.چرا دفترهای خاطرات و یادداشت‌های شخصی آدم‌های معمولی قطعه غیرقابل جایگزین و مهمی از پازل تاریخ ماست؟۱. تاریخ ‌تک-روایت نیست، مجموعه-روایت است«رابرت شیلر» در کتاب «اقتصاد روایی» برای تبیین ساختار ابرروایت‌هایی که منجر به تحولات بزرگ اقتصادی می‌شوند از اصطلاح «صور فلکی» به عنوان یک «مجموعه روایت» استفاده می‌کند و معتقد است چندین روایت بزرگ و کوچک در کنار هم و در تلاقی زمانی-مکانی با هم هستند که یک ابرروایت منسجم می‌آفرینند؛ چنان که مجموعه ستارگانی در دل آسمان در کنار هم و از دور به مثابه یک شکل منسجم انگاشته می‌شوند. آن طور که من می‌فهمم، این دیدگاه را می‌توان به فراتر از اقتصاد و به تاریخ هم تعمیم داد.در واقع، فهم ما از تاریخ تک-روایتی نیست بلکه شامل «مجموعه روایت‌‌ها» است. تاریخ «مجموعه‌روایتی» است از اتفاقاتی که افتاده، چگونگی آن اتفاقات و سیر رابطهٔ علت و معلولی آنها. اعتبار، انسجام، انطباق و ارتباط روایت‌های مختلف این مجموعه، چالش ما در مواجههٔ معتبر با گذشته‌مان، درک بهتر آن و آموختن بکاربستنی از آن است. کار تاریخ‌دزدان هم، ایجاد یک مجموعه روایت انتخابی به نفع خودشان است. فروهِشتن (بیرون گذاشتن) روایت‌های ناساز و بزرگ‌نمایاندن یا برساختن نیم‌روایت‌های سازگار با آنچه از تاریخ می‌فهمند یا دوست دارند بفهمند یا در تلاشند تا به بقیه بفهمانند. بی‌خود نیست که می‌گویند تاریخ را فاتحان آن می‌نویسند و شاید بهتر است بگوییم «می‌دزدند».۲. همهٔ روایت‌ها از یک برههٔ تاریخی یک‌دست نیستندهمه روایت‌های تاریخی، یکدست و میزان فراگیری و ارجاع به آنها متوازن نیستند. آنها را می‌توان از منظر دو بعد تقسیم‌بندی کرد. بعد اول میزان فراگیری و در دسترسی بودن عمومی آنها و بعد دوم میزان رسمی یا غیررسمی بودن رسانه‌ای است که روایت در آن منتشر می‌شود. از این منظر با تساهل می‌توان روایت‌های یک مجموعه‌روایت تاریخی را به سه دستهٔ کلی و مهم زیر تقسیم کرد:کلان‌روایت‌های رسمی: شامل آنچه معمولا در روزنامه‌ها و رسانه‌های رسمی و معتبر، تاریخ‌نگاری‌ها، مستندات رسمی، کتاب‌های مرجع و هر کلان‌رسانهٔ حاکمیتی می‌توان یافت.میان‌روایت‌های نیمه‌رسمی: شامل آنچه در قالب ادبیات، فیلم‌ها و مستندات مستقل، خاطرات افراد تاثیرگذار، پژوهش‌های مستقل دانشگاهی و هر محتوای شسته‌رفته ولی مستقل از بنگاه‌های حاکمیتی می‌توان یافت.خرده‌روایت‌های غیررسمی: شامل آنچه در خاطرات روزانهٔ اشخاص عادی، تاریخ شفاهی شاهدان و امروزه در پست‌های منتشر شده در شبکه‌های اجتماعی توسط عموم کاربران می‌توان دید و یافت.نمایش شماتیک انواع روایت‌های تاریخی۳. خرده‌روایت‌های غیررسمی حلقه مفقوده تاریخ‌اندخرده‌روایت‌های غیررسمی در مقایسه با کلان‌روایت‌های رسمی و میان‌روایت‌های نیمه‌‌رسمی حضور کمتری در فهم تاریخی ما دارند در حالی که بخش مهمی از درک تاریخ را جز در آنها نمی‌توان یافت. خاطرات شخصی به سیاقی که تا به امروز به صورت روزمره‌نویسی‌ مرسوم بوده مهم‌ترین منبع برای یافتن این خرده‌روایت‌های غیررسمی هستند. هر چه روایت‌ها کلان‌تر و رسمی‌تر باشند، سوگیرانه‌تر و دردسترس‌ترند و هر چه روایت‌ها خردتر و غیررسمی‌تر باشند، بیشتر مبتنی بر مشاهدات بوده و از دسترس‌ عموم دورتر می‌شوند.ولی چرا این خرده‌روایت‌های مهم‌اند و  انگیزه اصلی من از فراخوان جمع‌آوری دفترهای خاطرات گذشتگان چیست؟۳.۱. روایت در مقابل داستانروایت‌های کلان‌تر ناگزیر از داشتن انسجام و معنا هستند طوری که روایان‌شان دانسته یا نادانسته به دنبال برساختن یک رابطه علت و معلولی در آنها هستند تا یک روایت را به یک داستان اخلاقی تبدیل کنند؛ &quot;روایتی منسجم که دارای آغاز، میانه و پایان و فرازونشیب‌هایی در طول مسیر است و البته، پیامی اخلاقی در پایان دارد&quot; [به نقل از گری کاسپارف استاد بزرگ بین‌المللی شطرنج که در کتاب اقتصاد روایی بیان شده است]. در حالی که ممکن است رویدادهای یک مجموعه‌روایت تاریخی بی هیچ نسبت منطقی با هم رخ داده ولی به دلیل هم‌زمانی یا هم مکانی با هم محرک رویداد مشترک بعدی باشند، چنان که ستاره‌های یک صورت فلکی هم خارج از منظر دیدشان از روی کره زمین، هیچ ارتباطی با هم ندارند. بسیاری از این رویدادها لزوما ساختار داستانی ندارد و یک روایت محسوب می‌شوند. یعنی گزارش خطی مجموعه رویدادها، مشاهدات، انگیزه‌ها، هیجانات و ... .این روایت‌ها را در یادداشت‌های روزانه می‌توان یافت.۳.۲. نزدیک‌تر به رویداد و دورتر از تحریفبعد از گذر سال‌ها، عمدتا آنچه از روایت رویدادها باقی می‌ماند، روایت‌های رسمی فعالان سیاسی عمدتا پیروز است. هر جریانی هم، به حکم بقا، افکار عمومی و چگونگی و چرایی رویدادها را آن طور که خود می‌خواسته و دوست داشته تفسیر و بازتاب می‌دهد. به روایت‌های رسمی روزنامه‌های آن سال‌ها نمی‌توان به تمامی اتکا کرد. رمان‌ها، شعرها و به طور کلی ادبیات هم بازتاب آن چیزی است که یک هنرمند از واقعیت درک و در ذهنیت خود تجسم می‌کرده که آن هم تحت تاثیر آیده‌آل‌گرایی‌ها و عناصر خیال و الزامات هنری داستان‌سرایی بوده. گرچه فکر می‌کنم ادبیات سهم بیشتری از واقعیت رویدادها در مقایسه با رسانه‌های رسمی دارد.در مورد تاریخ انقلاب ایران هم، که مسکوب در کتابش به آن پرداخته، اقتدارگرایان همواره درصدد تحریف گفتمان رسمی موجود هستند و مثل هر انقلاب دیگری سعی در پاره پوره کردن تاریخ دارند تا فقط آنچه باقی می‌ماند یک روایت داشته باشد: که من بودم و مردم برای آنچه من می‌خواستم انقلاب کردند. این رویکرد بالابه‌پایین حاکمیتی نفوذ کمی در خاطرات روزانهٔ همان انقلابیون و مردم عادی دارد.۳.۳. مشاهدات و آنچه هیجانات مردم را برمی‌انگیختهروایت‌های شخصی در دفترهای روزمره‌نویسی شامل چیزهایی می‌شود که در رسانه‌های رسمی وجود ندارد و معمولا خیلی زود فراموش می‌شوند. جزئیاتی که در بحبوحهٔ رویدادها کم‌اهمیت جلوه می‌دهند و در گذر زمان کنار گذاشته می‌شود ولی همین تعداد زیاد جزئیات قطعات گم‌شده پازل تاریخی می‌شوند.آنچه در خاطرات شخصی مهم است یکی «مشاهدات» است و یکی «انگیزه‌ها» یا همان «محرک‌های هیجانات» یعنی چیزی که مردم را به کنش یا واکنشی هیجانی سوق می‌دهد. به قول «رامسی مک‌مولن» در کتاب «احساسات در تاریخ، دوران باستان و جدید»: &quot;درک عمیق تاریخ نیازمند این است که بفهمیم در ذهن کسانی که تاریخ را ساخته‌اند چه گذشته است. او این را عامل محرک پاسخ‌های هیجانی خوانده و معتقد است اگر بخواهیم اقدامات افراد را درک کنیم باید به مطالعه‌ «اصطلاحات و تصاویری» بپردازیم که «آتش این اقدامات را شعله‌ور می‌کنند.»&quot; [به نقل از کتاب اقتصاد روایی]حتی تعریف کردن خاطرات گذشته هم به ارزشمندی و دقت روایت‌های نوشته شده درست در همان دوران، نیست. چرا؟ چون خاطرات اغلب ناآگاهانه تحریف می‌شوند. آدم‌ها بعد از مدت‌ها چیزهایی را به خاطر می‌آورند که فکر می‌کنند درست یا مفید است نه آن چیزی را که واقعا درست یا مفید بوده. آدم‌ها به هنگام تعریف خاطرات گذشتهٔ خود، جزئیات را فراموش می‌کنند و گاه برای یک سری حوادث پخش و پلا و پراکنده یک خط روایی منسجم می‌سازند تا رفتارها، انگیزه‌ها و کنش‌ها و واکنش‌های‌شان منطقی جلوه داده شود. معمولا در مورد نقش خودشان یا مشاهدات‌شان غلو می‌کنند. چیزی که کمتر موقع نوشتن خاطرات در همان روز اتفاق می‌افتد. وقتی کسی در بطن ماجراست روایتش به مشاهداتش در نزدیک‌ترین حالت‌اند و همانطور که قبلا گفتم ما در خرده‌روایت‌های غیررسمی به مشاهدات وقایع بیشتر نیاز داریم تا یک خط روایی منسجم علّی و یک تفسیر کلان از رویدادها.بنابراین آن چیزی که در دفترهای خاطرات ارزشمند است، احتمال تحریف کمتر، نزدیک‌تر بودن به مشاهدات و جزئیات‌شان و در نهایت صداقت نویسنده در بیان آن‌هاست. عادت به نوشتن خاطرات روزانه، شاید امروزه کم‌رنگ‌تر شده باشد ولی نباید فراموش کنیم که ما انسان‌ها به عنوان کاربران شبکه‌های اجتماعی در عصر ارتباطات، با تمام فعالیت‌های خود در شبکه‌های اجتماعی عملا در حال وقایع‌نگاری هستیم که قبلا تنها از طریق دفترخاطرات ممکن و میسر بود. از این رو معتقدم اگر در آینده از شبکه‌های اجتماعی فراگیر امروزه مانند اینستاگرام، توییتر و… داده‌ای باقی بماند، مرجع بسیار مهمی در زمینه فهم روند تاریخی بشر خواهند بود. ولی برای دوره زمانی قبل از فراگیری شبکه‌های اجتماعی احتمالا مسیری بهتر از مراجعه دفترخاطرات‌های شخصی نداریم و اگر خیلی سریع اقدام نکنیم، هر آنچه از صد سال پیش داریم که احتمالا بسیار غنی‌ست به زودی برای همیشه از دسترس ما و تمام تاریخ خارج خواهد شد.Photo by Pedro Araújo on Unsplashبیایید دفترهای خاطرات‌ گذشتگان‌مان را پیدا و نگهداری کنیمرابرت شیلر در فصل‌های انتهایی کتاب اقتصاد روایی چند راهکار برای جمع‌آوری بهتر روایت‌های اقتصادی پیشنهاد می‌دهد که از جمله یکی از آنها عبارت است از ایجاد «پایگاه‌داده‌ی تاریخی نامه‌ها و یادداشت‌های شخصی به صورت دیجیتالی و جست‌وجوپذیر» و در ادامه توضیح می‌دهد که در ذیل تحقیقات مختلف دانشگاهی و با انگیزه‌هایی محدود‌تر و با نمونه‌هایی به همان نسبت کمتر، این کار در بسیاری از نقاط دنیا انجام شده است با این وجود ما نیاز به یک منبع یکپارچه، جامع و دردسترس بدون هیچ فیلتر موضوعی داریم. از طرفی به نظر من با وجود پیشرفت‌هایی که در حوزه یادگیری ماشین و فهم متن داریم، هیچ نگرانی در مورد هزینه بالای خواندن، فهمیدن و دسته‌بندی متن‌ها نداریم. فناوری همین الان هم توان خواندن، تحلیل کردن و کاویدن متن‌ها را دارد.نمی‌دانم در ایران آیا تا به حال چنین پایگاه‌داده‌ای هرچند محدود و موضوعی ایجاد شده یا نه ولی می‌توانم حدس بزنم که این کار حتی در کوچکترین مقیاس هم انجام نشده است. تنها مورد نزدیک‌تر به چنین کاری را فقط در پروژه‌های تاریخ شفاهی به یاد دارم که مستقلا توسط حبیب لاجوردی در دانشگاه هاروارد و حسین دهباشی انجام شده و شامل مصاحبه‌هایی با افراد تاثیرگذار در مورد رویدادهای تاریخی و خاطرات آنها از آن دوران است. گرچه این پروژه‌ها بسیار ارزشمند هستند ولی من آن‌ها را در دسته میان‌روایت‌های نیمه‌رسمی دسته‌بندی می‌کنم؛ همینطور خاطرات چاپ شدهٔ سیاست‌مداران تاثیرگذار را. خاطراتی که به دلیل نزدیک‌تر بودن راویان آن به حاکمیت و تاثیرگذاری بالا معمولا سوگیرانه بوده و کمتر شامل روایت‌های خردی می‌شوند که در خیابان‌ها و افکار عمومی در جریان بود.حالا وقت آن است که دوباره به محرک اصلی این جستار، یعنی خاطرات شاهرخ مسکوب در کتاب روزها در راه برگردم. به چند دلیل باید دنبال چنین روایاتی بود. اول اینکه شاهرخ مسکوب گرچه شخصیت فرهیخته و تا  حدی شناخته شده در آن روزها بود ولی حضورش به عنوان یک شاهد عینا مانند یک مردم عادی بوده و هیچ مشارکت جدی در فرایند انقلاب نداشته است. دوم آنکه مسکوب این خاطرات را دقیقا همان‌ روزها نوشته و عامدانه بخش مهمی از نوشته‌هایش را به مشاهداتش اختصاص داده است. مشاهداتی که گاه تا حد اسم خیابان‌هایی که رفته و گفتگوهایی که با مردم داشته یا شنیده دقیق است. و در نهایت آنکه مسکوب راوی خوبی‌ست، قلم روان و شیوایی دارد و خواندنش لذت‌بخش است. قطعا نه انتظار می‌رود نوشته‌های هر کسی این طور باشد و نه نیازی‌ست که چنان باشد.اینکه چند ایرانی در ۱۰۰ سال اخیر عادت به نوشتن خاطرات روزانه‌شان داشته‌اند معلوم نیست. شاید هم یکی دو تا دفتر بیشتر پیدا نشود و همان‌ها هم کیفیت و جامعیت روزها در راه مسکوب را نداشته باشند ولی بی‌شک یافتن و نگهدری آنها ارزشمند است. تا بهتر بفهمیم در دوره‌های مهم تاریخ ایران از جمله انقلاب ۵۷، چه گذشت؛ نه برای ارضای حس کارآگاهی در پاسخ به این سوال که کی بود، کی بود؟ بلکه برای فهم بهتر تاریخ برای یادگیری از این که چطور چرخ‌های تاریخ می‌چرخد و یک انقلاب به وقوع می‌پیوندد؛ برای آنکه دوباره تکرار نشویم.دو گام اساسی که باید برداشته شود۱. جمع‌آوری و حفظ دفترهای خاطرات گذشتگاندر مقاله «جهان مخفی شکارچیان خاطرات روزانه» نوشته «آملیا تیت» که در وب‌سایت گاردین منتشر شده و من ترجمه‌اش را در شماره ۱۸ فصلنامه ترجمان (بهار ۱۴۰۰) با عنوان «شکارچی خاطرات: زندگی آدم‌های معمولی چه هیجان می‌تواند داشته باشد؟» خواندم، از فردی به اسم «سالی مک‌نامارا» صحبت شده که بیش از ۸۰۰۰ دفتر خاطرات را طریق سمساری‌ها و سایت abay خریداری کرده و آنها را برای یافتن داستان‌های شخصی آدم‌های معمولی خوانده است. همینطور فرد دیگری به اسم «ژوانا بورنز» در کانال یوتیوب خود خاطرات افراد درگذشته را می‌خواند و نزدیک ده‌هزار عضو دارد. در این مقاله به جوانب اخلاقی چنین کاری هم پرداخته شده است که با همه اوصاف به نظر می‌آید چنین کاری در ایران هم شدنی باشد.من جستجوی ساده‌ای در سایت دیوار انجام دادم و متاسفانه هیچ موردی پیدا نکردم. جز این باید به گنجه‌های متروک خانه‌های قدیمی پدران و مادران‌مان مراجعه و یا حداقل از آنها بپرسیم آیا چیزی از قدیم نوشته‌اند یا نه. بعید می‌دانم در عتیقه‌فروشی‌ها یا سمساری‌ها هم چیزی پیدا شود. اهمیت این اراده جمعی در آن است که احتمالا به زودی دیگر برای چنین کاری بسیار دیر خواهد شد، اگر همین الان چنین نشده باشد.بسیاری از خود ما هم دفترهای خاطرات داشتیم که چه بسا یادداشت‌هایی هم در مورد رویدادهای مهم تاریخی در آنها نوشته باشیم. رویدادهایی مثل دوران کودکی‌مان و جنگ، رویدادهای سیاسی مثل خرداد ۷۶، قائله کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸، جنبش سبز و اعتراضات سال ۸۸، انتخابات سال ۹۲، التهابات سیاسی و اقتصادی منتهی به برجام، اعتراضات سراسری دی‌ماه ۹۶ و آبان ۹۸ و بلایای بعد از آن تا به امروز و در آینده. لازم نیست همین الان آنها را جایی منتشر کنیم و یا طوری بنویسیم که انگار داریم برای تاریخ می‌نویسم، تنها کافی‌ست بنویسیم. نوشتن یادداشت‌های روزانه علاوه بر مزایایی که برای رشد شخصی و آرامش افکارمان دارد می‌تواند در آینده به عنوان منبعی مهم برای فهم تاریخ توسط فرزندان‌مان استفاده شود. ۲. تعریف یک پروژه مستقل و غیرانتفاعی در سطح ملی برای دیجیتالی کردن و حفظ این دفترهامستقل و غیرانتفاعی بودن این پروژه شرط لازم آن است. یا یک سازمان مردم‌نهاد باید مسئولیت آن را برعهده بگیرد و یا یک پروژه دانشگاهی. در هر صورت با توجه به شرایط حاکمیتی در ایران و انتظاراتی که از چنین پایگاه‌داده‌ای می‌رود احتمال دخالت حاکمیتی در آن بسیار بالاست. نمی‌دانم راهکار درست در این شرایط چه می‌تواند باشد!این پروژه در گام اول باید این یادداشت‌ها را دیجیتالی کرده و اطلاعات مرتبط با حریم شخصی افراد را در آن پنهان کند. گام بعدی انتشار عمومی این داده‌ها به عنوان یک داده‌باز است تا پژوهشگران، تاریخ‌نگران، جامعه‌شناسان و روزنامه‌نگاران بتوانند به آن دسترسی داشته باشند. در نهایت یک موتور متن‌کاوی قدرتمند برای تحلیل و کاویدن متن‌ها و استخراج اطلاعات مهم باید پیاده‌سازی شده و در کنار این پایگاه‌داده در دسترس عموم قرار بگیرد.شنیدن خاطرات مسکوب در کتاب روزها در راه مرا با قدرت یادداشت‌های روزانه در فهم بهتر رویدادهای تاریخی آشنا کرد. مطالعه کتاب «اقتصاد روایی» به من کمک کرد نقش «روایت‌ها» در ساختارهای کلان اقتصاد و به تبع آن سیاست را بهتر درک کنم و در نهایت خواندن مقاله‌ای در فصلنامه ترجمان، امکان‌پذیری انجام چنین کاری را به من نشان داد. و این سه، انگیزه من از نوشتن این مطلب و فراخوان برای جمع‌آوری خاطرات روزانه شد.از شما می‌خواهم این پیام را به دست هر کسی که فکر می‌کنید ممکن است به چنین دفتر خاطراتی دسترسی داشته و یا آن را به ارث برده باشد، برسانید. اگر هم پروژه‌ای در آینده نزدیک برای چنین کاری آغاز نشود من حاضرم از دفترهای خاطراتی که پیدا می‌کنید نگه‌داری کنم. به من پیام دهید.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 14:49:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-zxhrvjlmyrtp</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/gmeze8tqxtek-Ynrvv.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۵,۷۶۷ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۹۲ مرتبه پسندیدند و  ۱۸ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۲۴۳ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۶,۰۳۲ بار خوانده شدند و ۶۷۰,۸۰۳ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۹۱۹۶۶۴۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۶۳,۰۴۲ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۹۱۹۶۶۴۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 13:08:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده‌جنایت‌های شهروند-دولت؛ یا عقاب‌ها را رها کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-lnw28dwmkn0r</link>
                <description>اگر پارک پردیسان رفته باشید تقریباً در منتهی‌الیه شمال غربی پارک آنجا که اتوبان همت به گوشهٔ پارک می‌رسد، کنار مسیر پیاده‌روی، ساختمانی و در کنار آن قفسی تقریباً به اندازه ۵ در ۵ در ۵ متر می‌بینید که شاید نزدیک به ۱۵ عقاب بزرگ هر یک به اندازه یک بره را در آن - به معنای واقعی - «چپانده‌اند». هر کدام‌شان گوشه‌ای از قفس کز کرده و با تنی کوفته از پرواز نکردن، گاه سر به این سو و گاه به آن سو می‌چرخانند و از لابه‌لای تاروپود تنگ‌به‌هم‌چسبیدهٔ قفس آهنی به آسمان آبی و ابرهای گذران نگاه می‌کنند. در بال‌های‌شان شکوه آسمان موج می‌زند و در چشمان‌شان ابرها وسوسه‌کنان می‌رقصند. جا حتی برای بال‌ باز کردن‌شان هم نیست؛ دکوراسیون ناجور و ناسازی از میله‌های آهنی و شاخه‌های نازک درختان کوچک درهم‌رفته بر روی سطح سیمانی زمین و دیوار‌ها و سقف‌های مشبک! هیچ شکوهی در قفس نیست؛ یک سازه در بدترین شکل و شرورانه‌ترین کاربرد به جای دشت‌های فراخ و آسمان بزرگ خانه‌شان شده است. شکوه پرواز این عقاب‌ها در بلندترین ارتفاعات زندگی‌پذیر آسمان در این گور آهنی دفن شده است. در چند قدمی همین قفس، در قفسی کوچکتر چندین پرنده غیرشکاری بخت‌برگشته دیگر را هم اسیر کرده‌اند؛ شکار در کنار شکارچی هر دو اسیر در قفس. طبیعت ترس در یکی و طبیعت ولع در آن دیگری سرکوب شده است. افق تهران از قفس عقاب‌ها دیده می‌شود. ساختمان‌هایی سربه‌فلک‌کشیده‌ای که در دنیای عقاب‌ها بسیار کوتاه‌اند، شهری به وسعت یک دریا که از آسمان به اندازهٔ مشتی آب در گودی زمین دیده می‌شود و برج میلاد، نوزدهمین بلندسازهٔ بشرساخته که به بال‌زدنی زیر پای هر عقابی‌ست. اینها همه در گستره گاه‌‌پیدا و اغلب‌ناپیدای آسمان از پشت تاروپود آهنی قفس پیداست. با دخترم از کنار قفس رد می‌شدیم که خشک‌مان زد.قفس عقاب‌ها در پارک طبیعت پردیسان - تهران - زمستان ۱۳۹۹ - عکس از خودماگر دختری ۱۱ ساله داشته باشید، حتما دوست دارید بتوانید همه چیز جهان را برایش توضیح دهید، حداقل آنهایی را که مسئولیتش با انسان‌هاست، این از مصائب فرزند داشتن است. دوست دارید این طور فکر کند که این بشر دنیایی منطقی و بر پایه عقل ساخته است و شر جز در  پدیده‌های طبیعی و تصادفی نیست. ولی با او در شهر که راه می‌روی دیدن پدیده‌های ابلهانه آزارت می‌دهد. نمی‌شود این همه ابلهانگی‌های متنوع باقی‌مانده در شهر را به یک کودک توضیح داد؛ اینکه چرا هنوز هست و می‌بینی و نمی‌توانی کاری برایش بکنی. زودتر فهمیدم که چند قدم جلوتر با سوالی جدی مواجه خواهیم شد.هر دو به آرامی و انگار که دیگر از این سوال‌ها خسته شده باشیم نزدیک می‌شویم و آن «چرا» در سکوتی بین‌مان پرسیده می‌شود. با افسوس در پاسخ سوالی نپرسیده، می‌گویم ما انسان‌ها هنوز کارهای ابلهانه زیادی می‌کنیم. مثلا همین قفس را نگاه کن! این بیچاره‌ها الان باید با بال‌هایی باز بر فراز ابرهای سپید در آسمان آبی برای خودشان بچرخند و با آن چشمان تیزبین‌شان دنبال آهویی، خرگوشی، موشی، بزی چیزی روی زمین بگردند و به خیزی فرود آمده چنگال‌های تیزشان را بر تن جانوری فرو برده با خود بپرانند و ببرندش به شانه‌های بلندترین کوه‌های صخره‌ای و کنار سنگ بزرگی بر زمین زنند و گوشت از تن شکار کنده بر دهان جوجه‌هایشان بگذارند، نه اینکه چنین مرده‌وار پشت تاروپودی از فولاد روی شاخه‌ای سیمانی، خسته و دلمرده بنشینند که این رهگذران گوشه نگاهی به آنها بیندازند و مثلا زیر لب بگویند «واو پس عقاب این است، عجب شکوهی!» و چه مواجههٔ شرورانه و پستی‌ست هر نوعی از شگفتیِ دیدار از پشت میله‌های قفس.روبروی قفس ایستاده سر می‌چرخانم. مردمان بسیاری در حال گذرند، ورزش می‌کنند، نفس می‌کشند، با هم حرف می‌زنند، برخی به دنبال سگ‌های‌شان و برخی دست در دست کودکان‌شان راه می‌روند، دوچرخه‌سواران و اسکیت‌سواران زیادی هم می‌روند و می‌آیند. بعد از تقریبا یک سال تحمل انواع محدودیت‌ها و قرنطینه‌ها و دست‌شستن‌ها و ماسک‌زدن‌ها وانمود می‌کنند شرایط عادی‌ست. هر طرف که نگاه می‌کنم گروه‌هایی از دختران و پسران در گعده‌های ورزشی جمع شده‌اند، می‌دوند و می‌پرند و می‌زنند. انسان‌هایی که خود در قفس روزگار و جغرافیا اسیرند، سر در کار خویش از هوای معدود روزهای سالم تهران لذت می‌برند. انتظاری هم نیست که توجه‌شان به این قفس‌های پر از حیوانات بی‌چاره جلب شود. همان نزدیکی، بر سر در ورودی ساختمانی نوشته «کلینیک تخصصی حیات وحش پارک طبیعت پردیسان». نمی‌فهمم چه خبر است! اینجا بیشتر شبیه باغ‌وحشی یا باغ‌پرندگانی بی‌دروپیکر است تا کلینیکی برای حیات وحش! درست روبروی قفس چند کانکس و ساختمان هم هست که بیرونش یک نگهبان ایستاده و سمت قفس‌ها را می‌پاید. روی دیواره قفس نوشته‌اند این‌ها عقاب‌های طلایی، دشتی و شاهی هستند و لابد به کلی بها می‌ارزند. چند شات عکس می‌گیرم و افسوس‌خوران راه می‌افتیم و از قفس‌ها دور می‌شویم. حالا نظرم به قفس‌های بیشتری جلب می‌شود که در محوطه اطراف ساختمان کلینیک هستند. عده ای در تکاپو برای دیدن حیوانات از پشت حصارها و قفس‌ها، مدام دنبال راهی برای نزدیک‌تر شدن به آنها می‌گردند. از خرس و گرگ و میمون حرف می‌زنند. ولی ما دور می‌شویم. آویزان شدن از قفس‌ها برای تماشای وحش در قفس را دوست ندارم.عقاب‌ها در پارک پردیسان چه می‌کنند؟به محض رسیدن به خانه و در اولین فرصت، اینترنت را برای یافتن این سوال که عقاب‌ها در پارک پردیسان چه می‌کنند، می‌جورم. یافته‌هایم از این قرار است. پارک طبیعت پردیسان با حدود ۲۷۵ هکتار مساحت، یکی از بزرگ‌ترین و معروف‌ترین پارک‌های تهران و زیر نظر سازمان محیط زیست ایران است که ظاهرا در ماه‌های اخیر طی قراردادی بهره‌برداری از آن به شهرداری تهران واگذار شده است. در این پارک علاوه بر امکانات تفریحی-عمومی، و علاوه بر ساختمان خود سازمان، یک موزه تنوع زیستی شامل هزاران تاکسیدرمی از حیوانات و حشرات (بعضا زنده!) و همینطور یک کلینیک بازپروری وجود دارد. این همان کلینیکی‌ست که کنار قفس عقاب‌ها دیدم. در لینک‌های مرتبط با این کلینیک بیشتر پیش می‌روم.وظیفه این کلینیک تخصصی، درمان، تیمار و بازپروری گونه‌های آسیب‌دیده حیوانات است؛ از خرگوش و اردک گرفته تا گوزن و یوزپلنگ و عقاب! برخی از این حیوانات توسط مردم به پارک تحویل داده شده‌اند و باقی توسط محیط‌بانان و ماموران دولتی در طبیعت پیدا شده و یا از قاچاقچیان، شکارچیان و فروشندگان، توقیف و به دلیل مشکلاتی که حیوان داشته به پارک تحویل داده شده‌‌اند. رسما این طور می‌گویند که آن دسته از حیواناتی را که بعد از درمان امکان زندگی طبیعی در مناطق مناسب داشته باشند، رها می‌کنند و بقیه را یا در باغ‌وحش‌ها و باغ‌های پرندگان نگه‌داری می‌کنند و یا اگر خیلی وضعیت‌شان بد باشد، ارزیدنی‌ها را تاکسیدرمی کرده و در موزه برای تماشا به نمایش می‌گذارند و (آن طور که منابع غیر رسمی گفته‌اند) ناارزیدنی‌ها را یا کشته و غذای بقیه گوشت‌خواران می‌کنند یا سوژه آزمایشگاهی و آموزشی؛ الله اعلم! که در رابطه با این ارزیدنی‌ها و آن ناارزیدنی‌ها پای پول به میان است و ده‌ها شایعه و شائبه پشت سر تصمیمات و اقدامات این دام‌پزشک و آن رئیس و این نهاد و آن باغ‌وحش در اینترنت پیچیده؛ آن طور که از مافیای مواد مخدر و فوتبال می‌پیچد.در این پارک، یا آن طور که رسما می‌گویند کلینیک بازپروری، یا آن طور که مردم می‌گویند باغ وحش،‌ از پرنده‌های شکاری علاوه بر عقاب (۱۳ بهله)، گونه‌های دیگری مانند سارگپه (۸۵ بهله)، بالابان ، (۱۱ بهله)، کرکس (۱ بهله)، دلیجه (۱۱ بهله) قرقی (۲ بهله) و گونه های غیرشکاری مانند قو، غاز، طاووس و … نگه‌داری می‌شوند. تعدادشان را از این فایل بی‌تاریخ برداشته‌ام که از طریق جستجوی گوگل در سایت سازمان حفاظت از محیط زیست پیدا کردم و باور کنید این تنها منبع رسمی بود که توانستم در آن به چنین آماری برسم که معلوم نیست مربوط به چه سالی‌ست و «بهله» هم اگر مثل من تا الان نمی‌دانستید، واحد شمارش پرندگان شکاری‌ست ولی آنطور که در لغتنامه عمید نوشته در اصل به معنای «دستکش چرمی که در قدیم شکارچیان به دست می‌کردند برای نگه داشتن باز بر روی دست» است. آماری هم از تعداد پرندگان شکاری رها شده در طبیعت در همان فایل بی‌نام و تاریخی که گفتم پیدا کردم که در مقابل آمار کل سهم دلخوش‌کننده‌ای ندارد.کمی از بهت و خشم اولیه‌ام کاسته شده است.  با خودم تکرار می‌کنم: آن عقاب‌ها عملاً قابل بازگشت به طبیعت نیستند! و بعد می‌پرسم حالا که نیستند باید در قفس نمایش‌شان داد؟ کمی بیشتر پیش می‌روم. در اینترنت هیچ منبع معتبری به طور خاص از وضعیت گذشته، فعلی و آینده این عقاب‌ها و بقیه حیوانات گزارش نداده است. مثل هر چیزی دیگری هیچ چیز شفاف نیست و همین نگرانم می‌کند.خرده جنایت‌های شهروند-دولتحالا بی‌هدف در اینترنت می‌چرخم. در بخش پرسش و پاسخ مرتبط با پارک پردیسان در جستجوگر گوگل، نظرات و پرسش‌های مردم دوباره آتش نگرانی‌ام را از زیر خاکستر شعله‌ور می‌کند: خرده-جنایت‌های شهروندی در حق حیوانات! اغلب پرسیده‌اند که آیا پارک پردیسان حیوان خانگی‌شان را که دیگر نمی‌خواهند نگه‌ش دارند تحویل می‌گیرد؟ یکی پرسیده آیا جای‌شان امن است؟ دیگری شک دارد که نکند خرگوشش را غذای عقاب و گرگ کنند. آن یکی گفته که پرنده‌اش را تحویل داده و چند روز بعد دیگر ازش خبری نبوده. نمی‌فهمم چرا باید کسی لاک‌پشت، کاسکو، خوکچهٔ هندی، سنجاب، مرغ عشق، فنچ، بلدرچین، جغد سنگی،‌ مرغ مینا، شاهین، خرگوش یا هر حیوان وحشی دیگری را بخرد، در خانه و آپارتمان در قفس نگه دارد و بعد خسته که شد بخواهد آن را جایی تحویل دهد و نگران باشد که نکند طعمه گرگ و عقابش کنند یا به باغ‌وحش بفرستند! (اسم همه این حیوانات را از کامنت‌های مردم در همان بخش پرسش و پاسخ گوگل برداشته‌ام). ما انسان‌های مدرن تازه‌به‌شهر‌رسیده هنوز مقصریم. یادم می‌آید آن روز که جلوی قفس عقاب‌ها خشکم زده بود و صدای عبور نفس‌هایم را از زیر ماسک می‌شنیدم مردم چطور دست فرزاندان‌شان را گرفته بودند و با ولعی ساده‌لوحانه دنبال درزی یا شکافی در حصار دور کلینیک یا -دری به فراموشی باز مانده در روز- تعطیل می‌گشتند تا به قفس‌هایی که احتمالا برای جلوگیری از سرما دورتادورشان را پلاستیک پیچیده بودند و جای‌به‌جای‌شان پاره و سوراخ شده بود چند قدم نزدیک‌تر شوند! انسان‌ها در شهر یا سرگردان نان‌اند یا سرگشتهٔ سرگرمی. همین است که بی‌توجه به هر تابلوی رسمی از عنوان این محوطه، به آنجا می‌گفتند باغ‌وحش! بله باغ‌وحش این جنایتی که هنوز دولت‌‌ها به آن دست می‌زنند. تیمار این حیوانات وحشی و عدم امکان رهاسازی آنها در طبیعت بهانه خوبی برای به نمایش گذاشتن آنها نیست.پیش‌تر می‌روم؛ سراغ رسانه‌ها و خبرنگاران. کم‌کم خبرهای ضد و نقیض فراوانی از خرده-جنایت‌های حاکمیتی هم می‌بینم. اخباری که در آن کارشناسان از پارک خواسته‌اند به نحوه نگهداری حیوانات بیشتر رسیدگی کنند. اخباری دیگر مبنی بر اعتراض به همکاری پارک با باغ‌وحش‌ها دارد و همینطور نقدها و ایراداتی به تصمیمات مدیریتی پارک در واگذاری پارک به شهرداری و اعتراضاتی به بسته شدن همین مرکز بازپروری و تنوع زیستی پارک به دلیل نبود بودجه! و شائبه‌های فراوانی که در مورد تصمیمات به عمد یا اشتباهات دامپزشک سابق این کلینیک و مدیر باغ وحش ارم در اینترنت پیدا می‌شود. و چه ترکیب غریبی‌ست دامپزشک باغ وحش! چیزی مثل پزشک‌های آشویتس یا پزشکان جلاد! آنچه در این میان دغدغهٔ درستی‌ست حیاتی بودن فعالیت شفاف،‌ هدف‌مند و استاندارد این کلینیک در کشور برای کمک به حفظ گونه‌های در معرض خطر است. ولی اگر مطالبه مردم و همراهی افکار عمومی در کار نباشد، یک دولتِ هزینه‌تراشِ رانت‌گسترِ کاغذبازِ تا-گلو-زیر-فساد-اداری-رفته، با چه انگیزه‌ای باید تنها کلینیک حیات وحش کشور را سرپا نگه دارد؟مابقی آن چه در نتایج جستجوی گوگل برای پارک طبیعت پردیسان لیست می‌شود، شامل مطالب بازاریابی سایت‌های گردشگری است که مدام از باغ وحش پردیسان و جاذبه‌های دیدنی آن سخن می‌گویند و راهنمای بازدید از آن را منتشر کرده‌اند. همان قفس‌هایی که حیوانات تحویل داده شده توسط مردم و یا همان حیوانات کم‌یاب غیرقابل بازگشت به طبیعتِ توقیف‌شده از دست قاچاقچیان و فروشندگان و شکارچیان، در آنها به بدترین نحو نگه‌داری و زندانی می‌شوند، را جزو جاذبه‌های گردشگری این پارک تبلیغ می‌کنند. همه چیز دوباره به هم می‌ریزد. دوباره نگاه خسته عقاب‌ها در روحم سنگینی می‌کند. یاد تمام دفعاتی می‌افتم که در زندگی‌ام عقاب‌های آزاد را بر فراز کوه‌ها و دشت‌ها دیده‌ام. کودکی‌ام پر است از این تجربیات ناب در یک شهر که بین دو رشته‌کوه کوچک جا خوش کرده. خانهٔ ما در منتهی‌الیه شامل غربی شهر بود. کوچه‌مان از سر به خیابان و از ته به باغات سیبی می‌رسید که در جلگهٔ حاصلخیز یک رودخانهٔ فصلی قرار داشتند. رشته‌کوه‌های همیشه نقره‌فام بزقوش، ته کوچه که می‌ایستادی از دور پیدا بود. دیدن گاه‌گاه پرواز عقاب از آنجا گرچه برایم همیشه هیجان‌برانگیز ولی دور از انتظار نبود.تماشای پرندگان بی‌شک یکی از آرام‌بخش‌ترین لحظاتی‌ست که در زندگی تجربه کرده‌ام؛ وقتی که آزادانه پرواز می‌کنند، دور و نزدیک می‌شوند و در حالی که صدای‌شان را همواره می‌شنوی گم و پیداشان می‌کنی. امروزه بسیاری از مردم دنیا برای تجربه این آرامش ناشی از تماشای پرندگان به طبیعت می‌روند. پرنده‌نگری یکی از فعالیت‌های مهم گردشگری مسئولانه طبیعت شده است. هر بار که پرندهٔ بی‌نوایی را در قفسی می‌بینم به این فکر می‌کنم که چقدر دوست داشتم به جای قفس و از نزدیک، او را از دور ولی در طبیعت وحش ببینم و صدایش را بشنوم. وقتی از تنها میله‌ای که جای همه شاخه‌های تمام درختان در قفس برایش تعبیه کرده‌اند می‌پرد و به جای تنهٔ درختان و سینه صخره‌ها از میله‌های قفس آویزان می‌شود، چشمانم را می‌بندم و با صدایش سعی در دیدن او در لابه‌لای درختان و بوته‌ها و سنگ‌ها دارم.تور پرنده‌نگری - تالاب میانکاله - آبان ۱۳۸۹ - عکس‌ها از ریحانه احسان‌پوربرای دیدن این پرندگان حتما نیازی نیست با یک تور پرنده‌نگری به مناطق خاصی سفر کنید. همین تهران خودمان بیش صدها گونه پرنده آزاد دارد که در اکثر پارک‌های بزرگ در وسط شهر هم دیده می‌شوند. فقط کافی‌ست در شهر یا حتی سفرهای جاده‌ای کمی سربه‌هوا باشید. تماشای پرندگان آزاد در شهر و دشت و کوه آنقدر تجربهٔ نابی‌ست که بعید است ذره‌ای از آن را بتوان از دیدن این پرندگان در قفس تجربه کرد. به عکس‌های زیر نگاه کنید. اولین سری، عکس‌هایی هستند که از همان قفس مذکور برداشته‌ام. سری دوم عکسی است که از یک عقاب (احتمالا طلایی) در یک تور پرنده‌نگری گرفته شده و عکس سوم یک پرنده احتمالا شکاری است که بر بلندترین شاخه یک درخت تنها در دامنه یک کوه و کنار یک رودخانه نشسته است. هر چه از شکوه عکس‌های سری دوم و سوم بگویم کم گفته‌ام.سری ۱. عقاب‌های در قفس - کلینیک تخصصی حیات وحش پارک طبیعت پردیسان - زمستان ۱۳۹۹ - عکس‌ها از خودمسری ۲. پرواز عقاب - تالاب میانکاله - پاییز ۱۳۸۹ - عکس از ریحانه احسان‌پورعکس ۳. آذربایجان - رشته‌کوه قافلان‌کوه - رودخانه قزل‌اوزن - یک سفر جاده‌ای - پاییز ۱۳۹۹ - عکس از خودمنمایش وحشِ-در-قفس در شهر؛دلیل آنجا بودن آن همه عقاب در پارک برایم کمی روشن ولی دلیل به نمایش گذاشتن آنها برایم دردناک است. این خورده-جنایت‌های شهروند-دولتی یکی دوتا نیستند. کافی‌ست به اسبان بیچاره‌ای که درشکه و گردشگران را زیر یوغ و ضربه شلاق‌ها در شهرهای گردشگری با خود می‌کشند، نگاه کنید، به دلفین‌های باهوش و بازی‌گوش گرفتار شده در چنگ عده‌ای سودجو در دلفیناریوم‌ها، به هزاران حیوان وحشی اسیر شده در قفس‌های کوچک باغ‌وحش‌ها، حتی به میلیون‌ها ماهی درمانده در آکواریوم‌های خانگی، به میلیون‌ها پرنده خوش آب و رنگ و خوش‌صدای محبوس در قفس‌های کبریتی آویزان از سقف آریشگاه‌ها و میوه‌فروشی‌ها و خانه‌ها و هتل‌ها، نگاه کنید؛ از این جنایت‌های خاموش، نزدیک یا کمی دورتر از آنجا که نشسته‌اید، بسیار خواهید دید.آقایان خانم‌ها به هر دلیلی ما انسان‌ها هزاران سال است در برنامه‌ای نانوشته و جمعی و به تعبیر یووال حراری در کتاب انسان خردمند، برگشت‌ناپذیر، خود را از طبیعت واکنده به شهرها افکنده‌ایم. این سرنوشت و سرگذشت ماست. ما اراده کرده‌ایم زمین زیر پایمان به جای خاک و گیاه، آسفالت و سیمان باشد، دیوارهامان به جای سنگ و درخت، گچ و آجر باشد. هر چیزی از طبیعت را تا توانسته‌ایم با چیزی خودساخته جایگزین کرده‌ایم. توهم تافتهٔ جدا بافته بودن داشتیم و داریم و لیاقت خودمان را بیش از باران و زمین و درخت و کوه می‌دانیم. طبیعت را پست تر از آن دانستیم که در آن بمانیم پس از آن بیرون زدیم و برای خود دنیای جدیدی ساختیم. به اطراف‌تان نگاه کنید، اگر می‌توانستیم پای هر موجود آزاد دیگری را از شهر ببریم، میبردیم؛ پرنده‌ها و گربه‌ها و موش‌ها و سوسک‌ها را. هر چه هست باید آنجایی باشد که ما می‌خواهیم. حیوانات را تا شد راندیم. درخت‌ها را بریدیم و خیابان کردیم و چندتایی را هم منظم در پارک‌ها کنار هم چیدیم. همه چیز باید با طرح و ساختاری بشری باشد. لیاقت ما بیشتر از این زمین طبیعی با این همه گیاه و حیوان و باد و باران است. طبیعت کثیف است و شهر تمیز! سیمان و موزاییک و گچ و و پلاستیک و آهن و رنگ‌های شیمیایی جای خاک و سنگ و گیاه و درخت و باد و باران  را برای‌مان گرفته‌اند. من طعنه به شهرنشینی چندین هزارساله انسان نمی‌زنم و درک معتبری از برآیند آن برای بشر ندارم، دغدغه‌های نابودی طبیعت به دست انسان را هم آنها که باید، گفته‌اند، پرسش من این است که چرا صرفا برای سرگرمی، اصرار به اسارت حیوانات در شهر داریم؟ (مسئله حل‌نشده سلاخی انبوه و صنعتی حیوانات برای خوردن و پوشیدن هم بماند برای آنها که بیشتر و بهتر از من می‌دانند و می‌گویند)باغ‌وحش اسارت‌گاهی‌ست برای آنهایی که نه جرمی داشته‌اند که برایش محاکمه شوند و نه اشتباهی که تاوانش را به اسارت بپردازند. باغ‌وحش‌ها محصول شهرنشینی‌ و خود-تافتهٔ-جدابافته-از-طبیعت-انگاری ما انسان‌ها هستند؛ محصول ارضای فرصت‌طلبانه و سودجویانهٔ حس معصومانهٔ شهروندان در دلتنگی برای وحش، توسط کاسبان طبیعت از جیب طبیعت و با حمایت نامسئولانهٔ دولت‌ها برای نمایش مردم‌داری و پدرسالاری خود در سرگرم کردن آنها. به قول فعالان محیط‌زیست، باغ وحش خوب باغ وحش تعطیل است. جانوران آزاد در طبیعت‌اند و می‌توان مسئولانه به تماشای آنها رفت. اگر هم توان و حوصلهٔ رفتن نداریم دلیلی ندارد آنها را در قفس به شهر بیاوریم. می‌شود به راحتی در یک مستند تلویزیونی دیدشان، بهترین عکس‌ها را با یک جستجوی ساده در گوگل یا اینستاگرام به تماشا نشست،‌ در اینترنت صدای‌شان را شنید و حتی عکس‌شان را چاپ کرد و زد به دیوار. در هر صورت به عنوان یک جاندار حق نداریم جاندار دیگری را برای تماشا به قفس بیندازیم و شکوه بلندپروازی یک عقاب را، غرش یک شیر را، بادپایی یک پلنگ را، تیزپروازی یک شاهین را و آزادی یک حیوان را به مجسمه‌ای مضحک کنار یک پیاده‌راه تبدیل کنیم. هیچ جامعه و دولت مدرنی نباید تن به چنین پدیده‌های غیرعقلانی بدهند. هر چیزی در زندگی انسانی ما باید قابل توضیح به بچه‌ها باشد. نباید زبان هیچ پدر و مادری در توضیح آنچه فرزندانش در شهر می‌بینند به لکنت بیفتد. این معیار خوبی‌ست برای مدنیت.</description>
                <category>مهدی ناصری</category>
                <author>مهدی ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 08:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>