<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی نویسنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdi_nvs</link>
        <description>یک عدد مهندس برق گرفته(!) تا اطلاع ثانوی!

سایت رزومه من:
Https://nvs-iot.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 05:33:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1516340/avatar/8YoEse.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی نویسنده</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کسی هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-jrn6vgghniwt</link>
                <description>تو این بی اینترنتی کسی هست صدامو بشنوه؟حالم (روحی) زیاد جالب نیست. نا امید، عصبانی و خیلی غمگینم. کارمون شده خوردن، دنبال کردن اخبار، خوابیدن و بعد تکرار.کاری هم از دستم بر نمیاد (به دلایلی که اینجا نگم بهتره) فقط امیدوارم خبرهای بهتری برسه.اونایی که این پست رو می‌بینید، مراقب خودتون باشید.به اینجا رسیدم که به قول رضا صادقی: &quot;بد و خوبش به شما، ما که رسیدیم ته خط&quot;به امید روزهای بهتر به طبق معمول: خرد و دانش یارتان</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 11:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اهل این زمانه نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-ayjjwe2ne34w</link>
                <description>لطفا من را به دهه‌های گذشته برگردانید. زمانی که همبرگرها و فلافل‌ها طعم بچگی‌هایم را می‌دادند. زمانی که وقتی هر چیز جدیدی می‌خریدیم مدت‌ها استفاده می‌کردیم و حتی وقتی خراب می‌شد، به جای دور انداختن، تعمیرش می‌کردیم. زمانی به دور از دوستی‌ها، عشق‌ها و حتی خندیدن‌های مصنوعی صفر و یکی امروزی.مرا برگردانید به دوره‌ای که احساسات به چند شکلک مسخره دیجیتالی خلاصه نمی‌شد. عشق‌ها به جای پیام‌های بی جان متنی در صفحه‌های دیجیتال، در گرفتن دست معشوق و راه رفتن کنار او معنی پیدا می‌کرد. دوستی‌ها با بیرون رفتن، قدم زدن و صحبت‌های واقعی جان داشتند. کی زندگی اینقدر پیچیده شد که برای قرار عاشقانه یا صحبت ساده با یک دوست باید از هفت خوان رستم گذشت تا بعد از دیدن یکدیگر باز هم سرمان در صفحه‌های شیشه‌ای دیجیتال باشد و بیشتر حرف‌هایمان به همان دنیای مجازی ختم شود؟مرا برگردانید به زمانی که برای داشتن اطلاعات مفید و تحقیقات به دانشنامه‌ها، کتاب‌ها و مقالات رجوع می‌کردیم. شاید دسترسی به آن‌ها زمان بر بود اما حداقل عمیق بود. مرا برگردانید به دورانی که فهم مسائل انقدر فست فودی و دم دستی نبود و هر کسی با یک میکروفن و یک آرایش و یا کراوات شیک، نمی‌توانست ادعای دانایی کند. اگر کسی به هر عنوانی در رسانه جمعی فعالیت می‌کرد، پشت حرف‌ها و سخنانش سال‌ها تجربه و «زیستن به معنای واقعی» نهفته بود. مرا برگردانید به زمانی که بازی‌هایمان با اسباب بازی و دوچرخه و طناب ورزشی و اسباب بازی‌های دیگر بود نه گوشی و تبلت و امتیاز گرفتن‌های بی معنی. زمانی که می‌خواستیم مسئله‌ای را حل کنیم به قلم و خودکار احتیاج داشتیم نه ماشین حساب و هوش مصنوعی.زمانی که «تفکر» و «اخلاق» ارزشمند بود. زمانی که به این راحتی انسان‌ها یکدیگر را به خاطر وجود انسانی دیگر که به خیالشان «برتر» بود «کنسل» نمی‌کردند. اصلا مرا برگردانید به زمانی که به جای تاکسی اینترنتی، به آژانس زنگ می‌زدیم تا به فلان نقطه شهر برویم.چه شد که طعم تمام ساندویچ‌های شهر، مثل هم شد؟ چه شد که زیبایی حقیقی جایش را به «شبیه فلان مدل بودن» داد؟ چه شد که به جای پوشیدن لباس‌های با اصالت پیرو مدهای بیهوده شدیم؟ هیچکس دیگر خودش نیست. روابط «انسانی»، به جای انسان، بر اساس منفعت شکل گرفته‌اند. من جهان این شکلی را، نمی‌خواهم.من را به چند دهه قبل ببرید. می‌خواهم با شخص مورد علاقه‌ام، همزمان با گوش دادن به آهنگ با نوار کاست، در جاده قدیم قزوین - رشت برویم، نان محلی «آقابابا» را با پنیر سنتی و گردو بخوریم و به بازار محلی رشت برویم. شاید تنها جایی که هنوز مثل قدیم‌ها باشد آنجاست. می‌خواهم به زمانی در اصفهان بروم که هنوز زاینده رود آب داشت و نمی‌خواهم یادم بیاید که اکنون خشک شده و وقتی چند سال پیش در بستر خشکش قدم می‌زدم اشک در چشمانم جمع شده بود.می‌خواهم به زمانی برگردم که دریاچه ارومیه خشک نشده بود، موزه هنرهای معاصر تهران باز بود، سینما فیلم‌های خوب و ارزشمند داشت و هنر هم مثل خیلی چیزهای دیگر کپی و فست فودی نبود.مرا برگردانید به زمانی که آنقدر سی دی کارتون‌ها و انیمیشن‌ها را می‌دیدیم تا خش بیفتد. و یا در جای حساس کارتون، پیغام «لطفا دیسک دوم را درون دستگاه بگذارید.» نمایش داده می‌شد و یک عمر می‌گذشت تا دیسک دوم را بگذاریم و ادامه برنامه را ببینیم.خواهش می‌کنم مرا به دهه هفتاد و هشتاد برگردانید! من این جهان «پُست مدرن» و در اصل «پَست مدرن» بی محتوا را نمی‌خواهم آقاجان!</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 14:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توت فرنگی‌های وحشی اهلی می‌شوند!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-uupidwxnabql</link>
                <description>نکته: این مقاله کلهم الاجمعین دارای اسپویل از پایان فیلم و اواخر بازی Red dead redemption 2 است.نوشتن درباره یکی از بهترین فیلم‌ها و اثر یکی از بهترین کارگردانان تاریخ سینما اصلا ساده نیست. بهتر است ابتدا به معنای خود لغت «توت فرنگی‌های وحشی» بپردازم. لغت Smultronstället در سوئدی به معنای محل رویش توت فرنگی‌های وحشی است اما در اصطلاح به معنی مکانی است که شخص ارتباط عاطفی یا شخصی با آنجا دارد و از دید عموم پنهان است. بماند که در خود فیلم به طور دو پهلو از محل رویش توت فرنگی‌های وحشی به عنوان مکانی برای یادآوری خاطرات دکتر که برای شخص او ارزش شخصی دارد استفاده می‌کند. شخصا حس می‌کنم برگمان، روانشناسی حرفه‌ای و سابقه دار بوده و بعدها با نامی جعلی وارد سینما شده است! مگر می‌شود بدون شناخت روان انسان این فیلم، پرسونا و مانند آن را ساخت؟اما به خود فیلم بپردازیم، جایی که خاطرات مانند «توت فرنگی‌ها» وحشی هشتند و رام نشدنی! این خاطرات ناگهان سر باز می‌زنند و مانند موجی ویرانگر آوار حقیقت را بر سر دکتر داستان ما می‌ریزند و او از گزند تلخ آن‌ها در امان نیست. گزندی که لازم است «دکتر» را که در خواب غفلت رفته بیدار کند. دکتر ما چندان هم دکتر خوبی نیست زیرا فقط جسم را درک کرده و روح و روان را به کناری انداخته. برگمان بسیار زیبا توسط عروس دکتر نشان داده که چرخه سردی و بی حسی عاطفی باید در جایی خاتمه پیدا کند: مادر دکتر، خود دکتر و پسر دکتر درگیر این موضوع هستند و عروس دکتر می‌خواهد این چرخه بیمار را بشکند.نکته جالبی که من فکر می‌کنم وجود دارد این است که دکتر یک عمر دردهای جسمی بیمارانش را برطرف کرده اما اکنون در خوراک روح درمانده شده است. همانطور که گفتیم آوار واقعیت بر سرش خراب می‌شود و چاره‌ای جز پذیرش و جبران نخواهد داشت. آن هم زمانی که کابوس‌های متعدد، ساعت‌های بدون عقربه را نشان می‌دهند و به دکتر می‌گویند وقتی ندارد و زمان در گذر است.خلاصه کلام این که در فرصت کم باقیمانده، دکتر هم باید با اطرافیانش مهربان‌تر رفتار کند، هم خودش را بیشتر بشناسد، هم روح انسان را، و هم درک کند که همه چیز درک او از جسم نیست و هم خودخواهیش را قربانی کند! این روند با دیالوگی شروع می‌شود که به عروسش می‌گوید دیگر با سیگار کشیدن او در ماشین مشکل ندارد. و اتفاقا موفق هم می‌شود تمامی این کارها را انجام دهد. لحظات پایانی فیلم یکی از باشکوه‌ترین پایان‌هاست. زمانی که دکتر با درون خودش آشتی کرده، خاطرات وحشی‌اش او را اهلی کرده‌اند(!) و بالاخره با پسرش به نرمی و مهربانی صحبت می‌کند و در حالی که نور هم روی صورتش است، گویی که در این سفر روح او به رستگاری می‌رسد و سپس این جهان را ترک می‌کند.شاید عجیب باشد اما چنین پایانی را می‌توان به پایان Red dead redemption 2 پیوند زد. زمانی که آرتور در هر حالتی با نگاه به افق و غروب آفتاب، در حالی که روحش به رستگاری رسیده، جان می‌سپارد. به نظر من، این پایان، نسخه وسترن و غرب وحشی پایان توت فرنگی‌های وحشی است.</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 00:20:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علم چگونه کار می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-ethnaz2wwt4o</link>
                <description>می‌خواید بدونید علم اصلا چطور به وجود اومده؟ فرضیه‌های علمی چطور شکل می‌گیرن؟ می‌خواید تشخیض بدید چقدر از حرف‌هایی که در جاهای مختلف به نام علم به خوردتون می‌دن درسته؟ این کتاب شروع خوبیه.این کتاب در کل توضیح می‌ده که دانشمندها چطور شروع به مشاهده و جمع آوری اطلاعات می‌کنن، چطور اون‌ها رو دسته بندی می‌کنن، چطور نتیجه گیری می‌کنن و فرضیه‌ها رو به نظریه تبدیل می‌کنن.این کتاب به سه بخش تقسیم شده که هر بخش یه موضوع رو بررسی می‌کنه:بخش اول: استقرا، گزاره‌ها، همبستگی‌هااین بخش از مشاهده و نتایجی که از مشاهده می‌شه گرفت شروع می‌کنه. چطور به نتایج می‌رسیم؟ با استدلال استقرایی و استنتاجی. درباره فرق این دو نوع استدلال توضیح داده و گفته با این که نتایج استدلال استقرایی درست بودنشون تضمین شده نیست اما اکثر استدلال‌های علم از نوع استقرایی هستن چون امکانات، هزینه و یا وقت برای استدلال استنتاجی نیست و ممکنه به صرفه نباشه.بعد از استدلال‌ها می‌رسیم به انتخاب جامعه نمونه و ویژگی‌هایی که جامعه نمونه باید داشته باشه تا با جامعه کل مورد مطالعه، کم و بیش یکسان باشه. از جمله تصادفی بودن، یکی بودن نسبت زیرگروه‌های مختلف در جامعه نمونه و جامعه کل. اما ماجرا همین جا تموم نمی‌شه بلکه می‌رسیم به دقت و سطح اطمینان، این که برای تعداد مشخصی جامعه نمونه چه محاسباتی باید انجام بدیم تا سطح اطمینان مشخصی رو به دست بیاریم.اما کار ما با جامعه نمونه همینجا تموم نمی‌شه و می‌رسیم به همبستگی. همبستگی یعنی وجود ویژگی الف و ب با نسبت‌های مشخص در جامعه نمونه مثلا وجود نسبت مشخصی از بیماری قلبی بین مصرف کنندگان قهوه. فرض کنید ۱۰۰۰ نفر رو تصادفی انتخاب کنیم. از بین این‌ها ۲۰۰ نفر بیماری قلبی داشته باشن و ۳۵۰ نفر هم دائم از قهوه استفاده کنن. حالا آیا داشتن بیماری قلبی رو به قهوه می‌شه نسبت داد؟ جواب علم: شاید آره شاید هم نه! وجود همبستگی هیچ ربطی به علیت که در بخش سوم بهش پرداخته می‌شه نداره!بخش دوم: تبیین کردناین بخش مقدمه‌ای بر علیَّت رو مطرح می‌کنه و به تفاوت پرسش‌ها می‌پردازه. ازجمله پرسش‌هایی که از واقعیت‌های سرراست سوال می‌کنن و پرسش‌هایی درباره «چرایی» پدیده‌ها که به دسته دوم می‌گن پرسش‌های «طالب تبیین». بعد از تبیین هم به فرضیه سازی و ویژگی‌های فرضیه می‌پردازه و چطور می‌شه بهترین فرضیه رو برای یک پدیده مشخص کرد. همچنین ابطال پذیری و این که اگر n فرضیه برای یک پدیده داشته باشیم، تا n-1 فرضیه رو باطل نکنیم نمی‌تونیم بگیم بهترین فرضیه برای تبیین اون پدیده رو داریم.همچنین به موضوع طبقه بندی می‌پردازه و این که آیا اصلا بدون طبقه بندی می‌شه علمی فکر کرد؟بخش سوم: علتاین بخش هم به علت‌ها و لزوم علّی فکر کردن در تفکر عمی می‌پردازه. بعد از اون به پیچیدگی‌های علیَّت، و بررسی رابطه بین همبستگی و علیت می‌پردازه. همچنین تایید تجربی با استفاده از آزمایش، و ویژگی‌هایی که یک آزمایش علمی باید داشته باشه، از جمله کور بودن آزمایش، تصادفی بودن جامعه نمونه (که تو بخش اول هم توضیح داده) و روش‌های آزمایش، مشکلاتی که آزمایش‌های مختلف می‌تونن داشته باشن از جمله ملاحظات اخلاقی، عدم امکان تهیه جامعه نمونه کافی یا حتی غیر ممکن بودن خود آزمایش و روش‌های جایگزین پرداخته.و اما یه فصل آخر و تکمیلی هم داره که هم می‌تونه مقدمه‌ای بر مطالعه فلسفه و منطق و مخصوصا فلسفه علم باشه. از جمله توضیح فرق استقرای ریاضی و استقرا در منطق، انواع استدلال استقرایی. همچنین ذکر این نکته نسبتا تلخ اما واقعی برای طرفداران شخصیت شرلوک هولمز (که برای من به عنوان طرفدار قدیمی این شخصیت جالب بود) که:شرلوک هولمز، شخصیت داستانی رمان‌های کارآگاهی سر آرتور کانن دویل، عموما از همین شیوه استدلال استفاده می‌کند؛ هر چند نویسنده رمان از زبان هولمز استدلال‌های او را استنتاجی می‌داند ولی او این اصطلاح را به معنای دقیق به کار نمی‌برد و عمده استدلال‌های هولمز استقرایی‌اند و از نوع نتیجه گیری بر اساس بهترین تبیین.اما غیر از این‌ها به تفاوت منطق صوری و غیر صوری، بخشی از مغالطه‌ها هم اشاره کرده که خود این مغالطه موضوع چندین و چند کتاب و مقاله و ... در فلسفه و منطق و... هست.نظر شخصی من درباره این کتابمن شخصا این نیمچه نقد رو به این کتاب دارم که برای خیلی از موضوعات مطرح شده در کتاب، به توضیحات مختصر بسنده کرده و در حالی که می‌شد کمی بیشتر مفاهیم رو بسط و توضیح بده، به دلیل پیچیده نشدن و طولانی نشدن، از توضیح بیشتر خودداری کرده. البته از این نظر نقطه قوت هم حساب می‌شه برای کسی که از طولانی و پیچیده شدن مطالب خوشش نمیاد می‌تونه سرنخ رو از این کتاب به دست بیاره. اما لازمه بدونیم توضیحات این کتاب فقط مقدمه‌ای برای هر کدوم از موضوعات مطرح شده هست و کل ماجرا نیست.اما به غیر از اون در مجموع برای آشنایی اولیه و به دست آوردن سر نخ از شیوه تفکر علمی و آزمایش‌ها و ... منبع خوبی هست و می‌تونید ازش استفاده کنید تا مچ کسانی که ادعای علمی بودن حرفاشون آسمون رو سوراخ کرده اما در واقع دارن جفنگ می‌بافن رو بگیرید و با بست کمربندی از پشت ببندید! :)در نهایت مقاله رو با این نقل قول کلی درباره علم و بستن دهن اونایی که با ژست اون دایناسور آبیه:می‌گن «علم خطا داره پس بهش نمی‌شه بهش اعتماد کرد» تموم می‌کنم:علم گرچه طبیعتا گاه به بیراهه می‌رود، همیشه خطا نمی‌کند. علم جواب می‌دهد. بیشتر پیش‌بینی‌های علم درست از آب در می‌آیند. ابزار و وسایلی که به کمک علم می‌سازیم کار می‌کنند. شکی نیست که علم گهگاه خطا می‌کند، اما شکی نیست که بیشتر گفته‌های علم درستند، و زمان که بگذرد، حقایق تازه بیشتری را روی هم انباشت می‌کند و عیب و ایرادهای قبلی‌اش را بیشتر رفع می‌کند.با ذکر این نکته تکمیلی که علم خطاهای خودش رو قبول داره و برای اصلاحشون تلاش می‌کنه، بر خلاف بعضی از حضرات!!طبق معمول، خرد و دانش یارتان...</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 14:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوپنهایمر: نابودگر دنیاها؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%A7%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-ogqjxwwkpjst</link>
                <description>به بهانه دیدن فیلم اوپنهایمر تصمیم گرفتم این مقاله رو بنویسم شاید به درک بیشتر این فیلم کمک کنه. جی.رابرت اوپنهایمر ملقب به پدر بمب اتمی مشخصا و واضحا از ساخت بمب اتم پشیمون بود. دلیلش هم واضح بود. همونطور که در فیلم اوپنهایمر شاهد بودیم، دولت آمریکا هر کاری کرد تا چهره این دانشمند بزرگ رو بی اعتبار بکنه. اما چرا؟مشخصه که اوپنهایمر بعد از دیدن اثرات مرگبار این بمب روی مردم بی گناه ژاپن، با ادامه دادن پروژه ساخت سلاح‌های کشتار جمعی که یکیشون ساخت بمب هیدروژنی بود، مخالف بود. دولت آمریکا هم تا زمانی که پروژه ساخت بمب اتمی به پایان برسه، به اوپنهایمر نیاز داشت. بنابراین به محض دیدن نشانه‌های مخالفت با سیاست‌های دولت، ترومن به راحتی اوپنهایمر رو بی اعتبار کرد.سوال اصلی که ممکنه پیش بیاد اینه که اگر اوپنهایمر مخالف استفاده از بمب اتم بود، پس چرا مدیریت پروژه منهتن رو به عهده گرفت؟ جوابش در نامه‌ای هست که لئو زیلارد با مشورت چند دانشمند فیزیک دیگه به فرانکلین روزولت، رئیس جمهور وقت آمریکا نوشت که آلبرت انیشتین معروف هم زیرش رو امضا کرد و منجر به پروژه منهتن شد. اما نامه زیلارد و انیشتین صرفا به آمریکا این هشدار رو داده بود که قبل از آلمان نازی بمب رو بسازن اما ازش استفاده نکنن. بلکه به عنوان ابزاری بازدارنده نگهش دارن تا کشور دیگه‌ای پا رو از گلیم خودش درازتر نکنه. داستان استفاده از بمب در ژاپن خیلی غم‌انگیزتر از چیزیه که فکرش رو بکنیم. اوپنهایمر چون از خانواده یهودی بود، از آلمان نازی کینه داشت و بمب رو برای آلمانی‌ها ساخت. اما داستان باز به اینجا ختم نمی‌شه. غم انگیزترین بخش ماجرا اینجاست که آمریکا بمب رو برای ژاپن نزد. چرا که هم ژاپن زیر بار حمله‌ی آمریکا داشت نفس‌های آخرش رو می‌کشید و حتی اگر این هم به اندازه‌ی کافی غم انگیز نیست، شوروی هم در اواخر جنگ به ژاپن بی رمق حمله کرد. (البته فکر نکنید ژاپن هم در جنگ همچین گوگولی مگولی بوده و جنایتی نکرده‌ها!) پس بمب اتم دیگه برای چی بود؟ اون هم یکی نه! دوتا!! داستان این بود که آمریکا صرفا می‌خواست به شوروی نشون بده بمبی با چنین قدرتی رو داره و بمب دوم رو هم برای این زد که بگه بیشتر از یکی داریم!! بعد از جنگ جهانی دوم و در طول جنگ سرد کوچکترین حرف یا انتقادی باعث می‌شد دولت به هر کسی تهمت کمونیست بودن بزنه و شرفش رو ببره! چارلی چاپلین یکی از معروف‌ترین هنرمندانی بود که این تهمت بهش زده شد و بعدها تبرئه شد.حالا برای این که بحث خالی از لطف نباشه و به سینما هم مربوط بشه برداشتی که من از فیلم اوپنهایمر داشتم، این بود که علم و دانش می‌تونه به راحتی بازیچه دست سیاستمدارها و بازیگران قدرت بشه و ازش سوء استفاده بشه.راستی دقت کردید انیشتین چقدر شبیه اصغر آقا قصاب سر کوچه‌ست تو فیلم؟ واقعا چرا آقای نولان؟!!</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 13:24:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر سریع و خشن یا آهسته و مهربان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-%D9%88-%D8%AE%D8%B4%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-srna6fr7segz</link>
                <description>از وقتی با خطاهای شناختی و دانیل کانمن آشنا شدم، تفکرم درباره آدمیزاد کلا عوض شد. حالا چرا؟ خب قبل از آشنا شدن با این خطاها فکر می‌کردم انسان جماعت موجودی منطقی با تعدادی خطاست ولی بعد از آشنا شدن با آقای کانمن، کتاب تفکر سریع و کند و نویز، فهمیدم انسان کلکسیون خطاهای شناختیه که گاهی تصمیم‌های درستی می‌گیره!داستان از کجا شروع شد؟داستان از جایی شروع شد که یه روانشناس (دانیل کانمن) و یه ریاضیدان (آموس تِوِرسکی) درباره روان انسان با هم صحبت کردن و در حالی که آقای ریاضیدان می‌گفت رفتار انسان به صورت ریاضی قابل مدلسازیه و آقای روانشناس می‌گفت نخیرم! این دوتا ساعت‌ها با هم بحث و گفتگو کردن تا این که تصمیم به بررسی خطاهای اندازه گیری و تحقیقاتی در علم آمار گرفتن. دیدن که اوه! چه خبره! وضع خود دانشمندهای علم آمار که باید خطای کمتری از بقیه انسان‌ها داشته باشن، خرابتره. به عبارتی، خیلی اوضاع خیطه! و شروع کردن به دسته بندی خطاهای ذهن انسان و اسمش رو گذاشتن «سوگیری‌های شناختی» و حاصل تحقیقات این‌ها شد شاخه‌ای در علم اقتصاد به نام «اقتصاد رفتاری» که به پیش بینی رفتار انسان و خطاهای ذهنی در تصمیمات اقتصادی می‌پرداخت. و همین موضوع در سال ۲۰۰۲ نوبل اقتصاد رو برای کانمن به همراه داشت و متاسفانه، تورسکی اونقدر زنده نموند تا پاداش تحقیقات و بحث‌های مشترک با دوست دانشمندش رو بگیره. حالا سوگیری شناختی اصلا نمنه دی؟شاید تعجب کنید که بگم مغز ما برای تفکر منطقی و شناخت این جهان ساخته نشده! بله! درست خوندید! مغز ما و تمام جک و جونورهای اطرافمون صرفا کارش بقا و زنده نگه داشتن ماست. حالا چی شد مغز وامونده ما کورتکس و نئوکورتکس در آورد شروع کرد به ساختن ابزار و شکل دادن تمدن و غیره و ذلک رو از زیست شناس‌ها برید بپرسید! اما موضوع مهم اینه مغز ما دو مکانیزم رو در خودش پرورش داده: مکانیزم سریع (و خشن!) و مکانیزم آهسته (و مهربون!) مکانیزم سریع (اما با خطای بیشتر) مربوط به وقت‌هایی می‌شده که وقتی برای تصمیم گیری و تفکر طولانی نبوده و اگر مغز اقدامی در جهت بقای ما انجام نمی‌داد، ما خوراک حیوانات گرسنه می‌شدیم و یا بر اثر حوادث طبیعی جونمون رو از دست می‌دادیم. مثل وقتی که مار می‌بینیم حتی اگر تا حالا تو عمرمون مار ندیده باشیم، به صورت تکاملی یاد گرفتیم از مار بترسیم و یا از محیط‌هایی که بوی بد می‌دن دوری کنیم طبیعتا چون پر از باکتریه و باعث بیماری می‌شه. همچنین سیستم سریع کنترل اعمال غیر ارادی ما رو در دست داره. اگر قرار بود هر بار برای دم و بازدم و یا راه رفتن عادی از سیستم کند استفاده کنیم، کلی انرژی از دست می‌دادیم و برای کارهایی که نیاز به تفکر عمیق‌تر و طولانی‌تر داشت، انرژی کم می‌آوردیم.اما مکانیزم کند (اما کم خطاتر) همونطور که بالا مختصر توضیح دادیم، باعث شده انسان بتونه از ابزارها به طور کاربردی استفاده بکنه، پیشرفته‌شون بکنه و حتی درباره ماهیت این جهان از خودش سوال بپرسه. هر چی تمدن پیشرفت کرد، نیاز انسان به تفکر آهسته بیشتر شد، اما خطاهای تفکر سریع هنوز باهاش مونده بود. و به همین دلیله که در دنیای امروز حتی بین تعداد زیادی از افراد تحصیل‌کرده و با تجربه، شاهد سوگیری‌های شناختی باشیم. وجود سوگیری شناختی، دلیل بر سادگی، و یا کم هوشی افراد نیست. بلکه به خاطر اینه که ساختار و مدل مغز ما کلا همینه و ما هم در موقعیت‌های مشابه ممکنه خطای بزرگتری هم از ما سر بزنه. به عبارتی مایی که یه بنده خدایی رو قضاوت می‌کنیم که چرا فلان کار رو کردی، آب ندیدیم وگرنه غرق شدنو خوب بلدیم!!حالا که بلدی، از سوگیری شناختی مثال بزن ببینم؟بله که مثال هم می‌زنم! این سوگیری‌ها انواع مختلفی دارن و حتی بعضی اوقات ممکنه همزمان گیر چندتاشون با هم بیفتیم. لازم به ذکره من مهم‌ترین‌ها رو اینجا مثال می‌زنم وگرنه تعدادشون خیلی بیشتر از چیزیه که فکرشو بکنید و طبیعتا من هم همه‌شون رو بلد نیستم و اگر هم بلد باشم و همه‌شو اینجا بگم این مقاله هم از حوصله نوشتن اینجانب فراتره و هم از حوصله خوندن شما خواننده چشم قشنگ گرامی.۱- سوگیری تایید (Confirmation Bias)در این سوگیری ما تمایل به باور اطلاعات و یا تجربه‌هایی داریم که با باورها و عقاید قبلی ما سازگاری دارن. مثلا ممکنه چون به تاثیرگذاری آمپول باور نداشته باشیم، هر دکتری بگه آمپول بزن از نظر ما دکتر خوبی نباشه و بریم سراغ یه دکتر دیگه. و یا اگر مامانمون بگه بازی کامپیوتری ضرر داره در جا شونصدتا مقاله از گوگل در بیاریم نشونش بدیم که تایید کنه بازی‌های کامپیوتری مفید هستن. (دقت کنید من نمی‌گم کدوم درسته کدوم غلط صرفا دارم می‌گم نه از این طرف بوم بیفتیم نه از اونطرف!)۲- اثر هاله‌ای (Halo Effect)این یکی بین ایرانی جماعت خیلی رایجه. این سوگیری این شکلیه که ما فکر می‌کنیم چون نولان کارگردان خوبیه، پس خودش هم آدم خوب و با اخلاق و همه چی تمومیه و یا شادمهر عقیلی چون خواننده خوبیه پس هر کار دیگه‌ای هم که بکنه درسته! نه آقاجان! اینا هم در نهایت مغزشون فرق زیادی با ما نداره و اون‌ها هم کارهای درست و غلط زیادی انجام دادن. پس دلیل نمی‌شه فکر کنیم کسی چون بازیگر خوبیه پس از نظر اخلاق و شخصیت هم آدم خوب و درستیه. بنابراین این تفکر هم درست نیست که هر کسی که کت و شلوار شیک پوشیده و کراوات قشنگی زده و روی سن سخنرانی می‌کنه پس تمام حرفاش درسته. اهم اهم جول اوستین اهم اهم. البته برعکس این موضوع هم صادقه و دلیل نمی‌شه مثلا من چون قصاب خوبی نیستم پس اخلاقم هم بد و غیر قابل تحمله! (حالا چرا من باید نقش اصغر قصابو بگیرم؟ من می‌دونم و گوسفند سر کوچه‌مون!)۳- اثر لنگر (Anchor Effect)در این سوگیری ذهن ما روی اولین اطلاعاتی که به دستش رسیده قفل می‌کنه و همه چیز رو با اون مقایسه می‌کنه. مثلا فرض کنید قیمت یه جنس خیالی مثل شیر مرغ استرالیایی دستتون نیست. می‌رید استرالیا و اولین مغازه‌ای که این جنس رو داره قیمت می‌زنید لیتری ۱۰ دلار، مغازه بعدی لیتری ۲۰ دلار، و بعدی لیتری ۸ دلار. در این مواقع معمولا ما از آدم مطلع سوال می‌کنیم که قیمت واقعیش کدومه. اما اگر بدون هیچ اطلاعاتی خودمون بخوایم تصمیم بگیریم، می‌گیم اولی قیمتش منطقیه، دومی گرون فروش و سودجو تشریف داره و سومی هم حتما تقلبیه یا جنسش به قول خودمون قاطی داره! اما از کجا معلوم که دومی جنسش اصل نباشه و قیمتش مناسب و اون دوتای دیگه دارن جنس نامرغوب به ملت غالب می‌کنن؟۴- سوگیری Bandwagon Effect (خداوکیلی نمی‌دونم چجوری اینو ترجمه کنم که آبروریزی نشه!)این همون قضیه همرنگ جماعت شدنه. مثلا تمایل به ایستادن در صف وقتی که نمی‌دونیم صف امضای آلبوم دیوار پینک فلویده یا عرضه جاروی حصیری با قیمت نازل برای اولین بار در محل توسط فخری خانوم! این مثل قضیه بیت کوین و ارز دیجیتاله که کل ملت چون پسرخاله‌شون دنبال این رفته بود اینا هم باید می‌رفتن بدون این که یه لحظه فکر کنن آقاجان دلیل شخصی من برای انجام این کار چیه؟ مثل این می‌مونه شما بخواید از اتوبان کرج قزوین برید رشت اما جایی که تابلوی رشت خورده به جای پیچیدن به اون سمت، چون کل ملت دارن می‌رن زنجان دنبال اونا راه بیفتید و از مسیر اصلیتون منحرف بشید!۵- اثر دانینگ-کروگر (Dunning-Kruger Effect)این اثر به اسم کاشفانش یعنی دوید دانینگ و جاستین کروگر شناخته می‌شه و همون پهلوان پنبه‌ی خودمونه! یعنی شخصی با ادعای بسیار و دانش کم. نمونه‌ای که در اطرافیانمون ممکنه بسیار سراغ داشته باشیم. چقدر آدم آماتور می‌شناسید که به افراد حرفه‌ای و با تجربه و یا کلا به هر کسی که در رشته یا حرفه اینا داره کار می‌کنه گیر بدن که این چرا سرش کجه و دمش دراز! در حالی که خودشون تجربه چندانی ندارن؟ اینا دچار اثر دانینگ-کروگر شدن. برعکس این قضیه هم هست، یعنی کسی که با دانش و تجربه بالا، احساس می‌کنه چیزی نمی‌دونه و آنچنان هم که بقیه می‌گن حرفه‌ای نیست. اسم این سوگیری هم Imposter Syndrome یا سندرم تقلیدگر هست.۶- سوگیری هزینه هدر رفته (Sunk cost)این در اقتصاد به فیل سفید هم معروفه. شده تو سینما چون فقط پول بلیط رو دادید و یا اگر فیلم دانلودی می‌بینید، چون حجم اینترنت خرج یه فیلمی کردید، تا آخر یه فیلم چرت و بی سر و ته رو ببینید؟ و یا اگر دانشجو هستید چون وقت و پول خرج رشته‌ای کردید که دوستش ندارید، تا آخر اون رشته رو ادامه دادید؟ اگر این کارها یا کار مشابهی کردید، دچار سوگیری هزینه هدر رفته شدید. اگر وسط هر پروژه‌ای به این نتیجه رسیدید که فایده نداره، اما چون وقت، پول، انرژی یا هر منبع محدود دیگه‌ای رو خرج چیزی کردید، ادامه دادید، دچار این سوگیری شدید. فکر هم نکنید فقط تو زندگی شخصیه. دولت‌ها و شرکت‌ها سالانه کلی پروژه و برنامه بی فایده رو ادامه می‌دن چون صرفا پول و زمان خرجش شده. نمونه تاریخیش جنگ ویتنام و هواپیمای کنکورد.۷- اثر قالب بندی (Framing Effect)اگر برید بقالی و ماست بخواید بخرید، در حالیکه چربی خون دارید، کدوم ماست رو می‌خرید؟ماست A: که روی برچسبش نوشته: ۳۰ درصد چربی.ماست B: که روی برچسبش نوشته: ۷۰ درصد بدون چربی.بذارید حدس بزنم:‌ شما ماست B رو انتخاب کردید درسته؟ ولی گول قالب بندی رو خوردید! چون این دوتا یکی هستن! (۱۰۰ منهای ۳۰ مساوی ۷۰!) و (۱۰۰ منهای ۷۰ مساوی ۳۰!) به عبارتی این دوتا دقیقا یه مقدار چربی رو دارن اما چون روی دومی نوشته «بدون چربی» و از عدد بزرگتری استفاده کرده شما گول «چگونگی» ارائه اطلاعات رو می‌خورید، نه این که «اون اطلاعات واقعا معنیشون چیه.» ما به راحتی گول رنگ‌ها و شکل‌ها رو هم می‌خوریم. مثلا گوشه‌های گرد در شکل‌ها از نظر اکثر ماها زیباتر و گوگولی‌تر از اشکال با شکل‌های تیز به نظر میان. در حالیکه دلیل منطقی وجود نداره که شکل‌هایی با گوشه گرد، بهتر از گوشه‌های تیز هستن یا برعکس.خب حالا که چی؟ با سوگیری این مغز خنگولمون چه کنیم؟خبر بد اینه که نمی‌تونیم از شر این سوگیری‌ها به طور کامل خلاص بشیم اما خبر خوب اینجاست که می‌تونیم کاری کنیم کمتر دچارشون بشیم. تجربه و مطالعه تاثیر زیادی روی کم کردن این خطاها دارن. همچنین قبل از گرفتن تصمیمات مهم و سرنوشت‌ساز می‌تونیم از حرفه‌ای های هر حوزه کمک بگیریم تا خطاهامون کمتر بشن. همچنین از تصمیمات با عجله و شتاب‌زده دوری کنیم و سعی کنیم وقتی متوجه وجود خطای شناختی در تصمیم‌هامون می‌شیم، ترمز تفکر سریع مغزمون رو بکشیم و سراغ سیستم آهسته بریم. همچنین اگر می‌دونیم وارد موقعیتی بشیم که ممکنه دچار خطاهای مختلف شناختی بشیم، ترجیحا وارد اون موقعیت نشیم و یا حداقل با دانش و آگاهی کافی وارد اون موقعیت بشیم و یا کاری رو شروع کنیم.در نهایت برای آشنایی بیشتر مطالعه کتاب «تفکر سریع و کند» دانیل کانمن، ترجمه فاطمه امیدی و انشارات نشر نوین رو که عکسش رو همین بالا گذاشتم توصیه می‌کنم.خِرَد و دانش، یارتان.</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 20:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا این لئون، حرفه‌ای است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oh4pdalzwpd1</link>
                <description>داستان بازی سر راست و مشخص است: ویروسی پخش شده، مردم یک روستا آلوده و تبدیل به موجوداتی زامبی مانند شده‌اند، و در این بلبلشو یک مامور آمریکایی باید جان دختر رئیس جمهور را نجات دهد. تقریبا مانند تمام رزیدنت اویل‌ها (البته ایول تلفظ صحیح است ولی چون در فارسی ما به تلفظ درست بعضی کلمات انگلیسی کار نداریم، همان اویل می‌گوییم!) تمام داستان از یک ویروس، آلبرت وسکر یا کسی که با او نسبتی دارد و شرکت خبیث آمبرلا شروع شده.آقای کندی: لئون حرفه‌ای یا استند آپ کمدین؟بیایید قبول کنیم لئون کندی به طرز عجیبی استعداد استند آپ کمدین شدن را دارد! زمانی که حرص شما از زامبی‌های میدان اصلی روستا به نهایت خود رسیده ناگهان زنگ کلیسا به صدا در می‌آید و همه به سمت کلیسا می‌روند و گروتسک ترین و خنده‌دار ترین دیالوگ ممکن را از آقای کندی (که نمی‌دانیم نام او به جان اف کندی ارتباطی دارد یا خیر!) می‌شنویم: «همه کجا رفتن؟ یه قل دو قل بازی کنن؟» یا مثلا «مطمئنم شما پسرا نیومدین دنبالم که دور آتیش آهنگ گل یخ بخونیم!» حتی یک شوخی او با دیالوگ خنده‌دار رزیدنت ۲ هم در عجیب‌ترین موقعیت ممکن رخ می‌دهد: زمانی که با اشلی در یکی از اتاق‌های قلعه گیر افتاده و میان نرده‌ها حبس شده می‌گوید: «خیلی خب مثل این که داریم ساندویچ می‌شیم!» قضیه مربوط به «ساندویچ جیل» می‌شود که حرفی ندارم در مورد آن بگویم! همچین موقعیتی جای شوخیه آخه مرد حسابی؟ آقای کندی، به نظرم باید برای در مسابقه کمدین‌های رامبد جوان درخواست می‌دادی!!البته این وجه طنز شخصیت او را کنار بگذاریم، شخصیت پردازی لئون و جدی بودن در کارش (بر خلاف زبان طنزش) از مشخصاتی است که انتظار داریم از شخصیت‌های رزیدنت ببینیم.اشلی گراهام: بی عرضه و روی مخ!هیچ چیزی روی مخ‌تر از این شخصیت و هر چیزی که مربوط به اوست وجود ندارد! در طی ماموریت‌ها چند بار شده که اشلی را می‌دزدند و شما می‌بازید، اما در طی کات سین‌ها چند بار اشلی دزدیده می‌شود؟ در نیمه دوم به بعد بازی از بس که او را می‌دزدند و جاهای مختلف باید دنبال او بگردید خسته می‌شوید. خب لامصب فرار کن یا حداقل بیلی چنگکی چیزی بردار بجنگ، یا دست کم ادای جنگیدن در بیار! درست است که کم و بیش شخصیت اصلی باید مشکلات را یک تنه حل کند اما کاش نقش اشلی چیزی بیش از پرنسس‌های دیزنی بود که دائما یک مرد خوشتیپ قوی هیکل همه فن حریف باید بیاید و او را نجات دهد. از دیالوگ‌های این بزرگوار که چیزی نگویم بهتر است. دیالوگ‌های طنز لئون خیلی بهتر از دیالوگ‌های اشلی است، حداقل کمی باعث تعدیل و کاهش اتمسفر ترسناک و سنگین بازی می‌شود. در مقابل، دیالوگ‌های اشلی نه به پیشبرد داستان کمکی می‌کند، و نه حتی خنده دار است. سازندگان قبلا ثابت کرده‌اند می‌توانند شخصیت زن قوی و درست حسابی مثل ایدا وانگ بسازند پس چرا اشلی این شکلی شده؟ مسئولین شرکت کپکام! با شمام! در تمام طول بازی این خانم خیلی ترسو و گوشه گیر است. درست است اشلی اولین بار است با چنین موقعیتی رو به رو می‌شود اما بعد از مدتی عجیب است که هنوز به وضعیت عادت نکره باشد و دائم به جای کمک به لئون در پشت صحنه قایم شود و فقط جیغ و داد بزند و کار لئون را سخت‌تر کند.لوئیس سِرا: مشکوک دوست داشتنیاو هم یک دیالوگ عجیب تاریخی در اولین رویارویی با لئون دارد که وقتی در کفن پیچیده شده و لئون آن را باز می‌کند، آن ر به زبان می‌آورد: «داداش سیگار داری؟» برادر من تو این وضع آخه؟!!اما در مجموع در اوایل بازی بدجوری داشت مرا مشکوک می‌کرد نکند رهبر فرقه لوس ایلومینادوس همین مردک خوش خنده است، اما شخصیت دوست داشتنی و خوش سر و زبان و بر خلاف اشلیِ شل و ول، با عرضه است. درست است که همه جای بازی حضور ندارد اما قابلیت ساختن یک اسپین آف مربوط به خودش را دارد.از گیم پلی چه خبر؟مکانیک بازی روان و خوب است و تقریبا هیچ جایی نیست که دوربین درون دیوار گیر کند و یا زاویه دوربین مزاحم بازیکن باشد. دشمن‌های متفاوت با سلاح‌های مختلف که حتی در قسمت‌های انتهایی به جای تبر و تیرکمان، با تفنگ به سراغتان می‌آیند از قسمت‌های خوب و البته چالش برانگیز است. هوش مصنوعی دشمنان و پرتاب تبر و اشیاء دیگر هم به تنوع مبارزه و جذابیت آنها افزوده است. البته پازل‌ها و معماها که تقریبا جزء جدانشدنی این سری است را نباید فراموش کرد. اگر به قسمتی رسیده‌اید که اشلی تنها با یک فانوس باید پازل‌ها را حل کند و از دشمنانش فرار کند، هرگز ترس و چالش همزمان این قسمت را فراموش نخواهید کرد. این ویژگی‌های خوب در کمال تاسف در رزیدنت ۵ و ۶ یا دیده نمی‌شوند یا کمرنگ هستند. (رزیدنت ۵ عملا Call of Duty است که با داستان رزیدنت روایت شده!)همچنین در رزیدنت ۴ بازسازی شده (نسخه قدیمی را نمی‌دانم) و ۷ و ۸ شاهد وجود این مکانیزم در بازی هستیم که اسناد، مدارک، یادداشت‌ها و دفتر خاطراتی را می‌بینیم و به مرور می‌فهمیم چه اتفاقی افتاده که مثلا مردم روستای رزیدنت ۸ چگونه به این شکل در آمده‌اند و یا درباره خانواده بیکر در رزیدنت ۷ همینطور. (نمی‌دانم در رزیدنت ۱ تا ۳ هم چنین چیزی بوده یا خیر) اما در ۵ خیلی محدود است و در نسخه ششم تقریبا چنین چیزی وجود ندارد. در مجموع با تجربه‌ای که من از رزیدنت اویل ۷ و ۸ داشتم، از داستان و گیم پلی رزیدنت ۴ بازسازی شده راضی بودم و امیدورم این تجربه‌های خوب در نسخه ۹ که منتظرش هستیم تکرار شود. کپکام جان، بازسازی نسخه ۵ رو بذار کنار برو سراغ ۹ قربونت!پی نوشت: راستی یادم رفت اضافه کنم که در رزیدنت ۴ تاجر مرموزی داریم که خیلی‌ها دوستش دارند اما بازی هیچ توضیحی درباره او به ما نمی‌دهد. دوک در رزیدنت ۸ هم همین شکلی بود. اما حداقل او چهره‌اش معلوم بود و می‌دانستیم فرانسوی است. (گاهی اوقات از کلمات فرانسوی استفاده می‌کرد و انگلیسی را با لهجه فرانسوی حرف می‌زد.) شاید جذابیت آنها به همین مرموز و ناشناخته بودنشان است. ولی کاش حتی به صورت ایستراگ و یا معماهای فرعی می‌توانستیم حتی اطلاعات کمی را از پیشینه این دو شخصیت به دست بیاوریم. مثلا این که چطور دوک، کریس ردفیلد، ایتان و دخترش را در رزیدنت ۸ می‌شناسد و دلیل کمک کردنش به ایتان چیست؟</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 16:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروتکل MQTT چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/codenevis/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA%DA%A9%D9%84-mqtt-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gnyqjpgtniap</link>
                <description>برای جواب به این سوال اول باید سوال کلی‌تر و مهم‌تری رو بپرسیم: خود پروتکل چیه؟ چی کار می‌کنه و چه انواعی داره. اگر بخوایم اینترنت و ارتباط دستگاه‌ها با همدیگه رو به زبان تشبیه کنیم (که اولین و پایه‌ترین وسیله انتقال اطلاعات بین انسان‌ها هم همین زبان هست.) پروتکل‌ها مثل قواعد دستور زبان هستن که هم دستگاه گیرنده و هم دستگاه فرستنده باید اون اصول و قوانین رو رعایت کنن. برگردیم به زبان انسانی، شما هیچوقت به من نمی‌گید «رفتن کن و آوردن آب را برای من» من ممکنه با شنیدن این جمله برای شما آب بیارم (نویسنده مقاله در اینجا تشنه شده و با تکنیک‌های بروسعلی خواجوی به یخچال حمله ور می‌شود!) اما یه نیشخند ریزی هم می‌زنم و با خودم می‌گم «هه! حرف زدن این یارو رو!»اما پروتکل‌های اینترنتی با زبان انسانی خیلی فرق دارن. مهم‌ترین فرقشون اینه که اگر پروتکل‌های تعیین شده در سمت گیرنده و فرستنده رعایت نشه، در بهترین حالت اطلاعات اشتباه منتقل می‌شه و در بدترین حالت کلا ارتباط مثل آدمی که پاش رفته رو پوست موز، پخش زمین می‌شه!حالا اصلا این پروتکل چجوری کار می‌کنه؟پروتکل برای انتقال اطلاعات، اونها رو به بسته‌های کوچیکی به اسم Packet (آره همون پاکت فارسی خودمون!) تقسیم می‌کنه و می‌فرسته. مثل این می‌مونه که شما بخواید یه دستگاه بزرگ رو ببرید جای دیگه و فرض می‌کنیم جرثقیل هنوز اختراع نشده(+د آخه مردک اگه اختراع نشده چجوری اسم گذاشتن براش؟-سوال خوبیه، جواب خوبی هم داره! والا تو کپشن جواب می‌دم!)خب حالا باید چیکار کنیم؟ با آچار و پیچ گوشتی و دم باریک و احیانا آچار آلن به جون دستگاه می‌افتیم، بازش می‌کنیم و بسته به نوع وسیله نقلیه انتخابی (کامیون، وانت، اتوبوس، سواری و ...) به همون نسبت به قطعات کوچیک‌تر تقسیم می‌کنیم. حالا اینکه اون اطلاعات چقدر کوچیک بشن، چطور رمزگذاری بشن و ... دقیقا پروتکل چیزیه که اینا رو تعیین می‌کنه.کپشن: گفتم فرض می‌کنیم! حالا شما گیر فلسفی نده برادر من! خواهر من! هموطن من، عزیز من، بی **** «صدای بوق» انواع پروتکل‌های اینترنتهمونطور که تو عکس بالا می‌بینید، پروتکل‌های اینترنت انواع مختلفی دارن که چندتاشون رو مختصر توضیح می‌دم:TCP/IP:این پروتکل امکان برقراری ارتباط بین دستگاه‌های مختلف رو فراهم می‌کنه. به این شکل که کنترل می‌کنه هر دستگاه یا کامپیوتری که به اینترنت وصل شده، یه آدرس (شناسنامه) غیر تکراری داره تا ارسال و دریافت داده‌ها در مبدا و مقصد، درست انجام بشه. یعنی اولا اطلاعات ارسال شده با اطلاعات مبدا همخوانی داشته باشه و ثانیا، بسته‌های اطلاعاتی در مقصد، به درستی کنار هم قرار بگیرن تا فایل یا پیام درست، تشکیل بشه. (از انتقال دستگاه بزرگه بخوایم مثال بزنیم، باید قطعات و پیچ و مهره و ... به درستی کنار هم قرار بگیرن تا ما در نهایت به جای زباله خرد کن، چرخ گوشت عباس آقا قصاب رو تحویل نگیریم!)HTTP/HTTPS:این پروتکل که معرف حضور همه‌ی اینترنت بازها و وبگرد‌های حرفه‌ای هست، مخصوص صفحه‌های اینترنتی و به اصطلاح HyperText هست و تعیین می‌کنه وقتی من و شما کروم یا فایرفاکس یا اینترنت اکسپلورر خدابیامرز رو باز می‌کنیم، متن‌ها، عکس و ... چطور منتقل بشن و من و شما بتونیم ببینیم و بخونیم و برای هم برفستیم. HTTP مخفف HyperText Transfer Protocol هست که تو چهار کلمه معنی همه این چیزایی رو می‌ده که شرح ما وقع دادم!!روح اینترنت اکسپلورر و ابوالقاسم فردوسی: مشکل داری؟ بی **** ما داریم اینجا زحمت می‌کشیم!فرق http و https:فرق خاصی ندارن به جز این که پروتکل https که الآن تبدیل به استاندارد ضروری برای وبسایت‌ها شده و موتورهای جستجو (در واقع یعنی گوگل!)‌ هم در امتیاز SEO لحاظش می‌کنن، از پروتکل SSL استفاده می‌کنه و قبلا صرفا برای سایت‌هایی که اطلاعات حساس کاربرها مثل نام کاربری و رمز عبور، اطلاعات کارت بانکی و ... ذخیره می‌کردن اجباری بود اما الآن اگه سایتتون HTTPS نداشته باشه، مرورگرهای درست حسابی (اهم اهم مثل کروم و فایرفاکس اهم اهم) نمی‌ذارن وارد این سایت‌ها بشید یا اگه هم بذارن می‌گن باشه داداش ولی خونت پای خودته!SMTP:مخفف Simple Mail Transfer Protocol که همونطور که از اسمش معلومه، برای ایمیل‌های خروجی از صندوق شما استفاده می‌شه و به محض رسیدن ایمیل به گیرنده، اون ایمیل رو از صندوق خروجی شما به سینه زباله دانی تاریخ می‌فرسته. (منطور شاعر در اینجا از صندوق خروجی، صندوق ایمیل‌های «در حال ارسال» است نه «ارسال شده»)خب باشه، حالا بگو MQTT چه کوفتیه بزرگوار؟خونِ سرد خودتو حفظ کن فرزندم الآن می‌گم برات ولی قبلش باید فرق IPV4 و IPV6 رو توضیح بدم. به جان خودم خیلی طول نمی‌کشه! پروتکل اینترنت ورژن ۴ یا Internet Protocol Version 4 از محبوب‌ترین پروتکل‌های اینترنت بود که ۳۲ بیتی بود و خیلی هم بچه‌ی خوب و حرف گوش کنی بود. اما با گسترده شدن ارتباطات و بیشتر شدن تعداد دستگاه‌های متصل به اینترنت، نیاز به امنیت، سرعت بیشتر و البته آدرس‌های اختصاصی هم بیشتر شد. این شد که تصمیم به اختراع جانوری به نام پروتکل اینترنت ورژن ۶ یا Internet Protocol Version 6 گرفتن. البته این جانور همسن من (متولد ۱۹۹۸بلاد کفر یا ۱۳۷۷ خودمون) هست.فرقش اینه که بزرگوار ۱۲۸ بیتی هست (یعنی حداکثر چیزی حدود ۴.۳ میلیارد آدرس مختلف می‌شد با IPV4 ساخت در حالی که تعداد آدرس‌های اختصاصی که با IPV6 می‌شه ساخت چیزی حدود ۳.۴ ضربدر ۱۰ ده به توان ۳۸ هست! یعنی تعداد کل دونه شن‌های روی زمین + تعداد مورچه‌هایی از زمان دایناسورها تا الآن به دنیا اومدن هم با هم حساب کنیم بعید می‌دونم به چنین عدد غول تشنی برسه! )  و فرق دوم امنیت بیشتر در مقایسه با داداش بزرگترش هست. حالا اصلا به چه دردی می‌خوره؟حتی قبل از این که پای اینترنت اشیا بیاد وسط، تعداد آدرس‌های IP که می‌شد با IPV4 تولید کرد، در حال اتمام بود. یعنی همینطوریش اوضاع خیلی خیط بود، با ورود اینترنت اشیا و افزایش دستگاه‌های آنلاین، این موضوع بدتر هم می‌شد. این بود که گفتن این IPV6 وا مونده که اصلا اختراعش کردیم، خب بیایم مثل بچه آدم استفاده کنیم ازش دیگه!حالا می‌رسیم به این که MQTT چیه و چیکار می‌کنه:این بزرگوار مخفف Message Queuing Telemetry Transport هست و هم قابلیت ارتباط ماشین - ماشین و هم ماشین - سرویس ابری - ماشین رو داره. یعنی از این پروتکل هم می‌شه برای ارسال دستور یا اطلاعات از دستگاهی به دستگاه دیگه و هم از دستگاه به سرور و بعد به جاهای دیگه استفاده کرد. همچنین این پروتکل برای انتقال داده‌های سبک از طریق اینترنت با پهنای باند پایین طراحی شده. البته این به این معنی نیست که با پهنای باند بالا نشه ازش استفاده کرد بلکه معنیش اینه که می‌تونه (و باید هم!) در پهنای باند پایین هم اطلاعات رو به سبک‌ترین شکل و با بالاترین سرعت ممکن انتقال بده تا فرآیندهای صنعتی و یا فرآیندهای حساس (مثل کنترل ترافیک یا عمل جراحی از راه دور) دچار مشکل و اختلال نشن. به عبارتی همون مختصر و مفید و پر سرعت خودمونی.پروتکل MQTT به دلیل مصرف پایین در عمل، قابلیت این رو داره به میلیون‌ها دستگاه وصل بشه (اونایی که Watch Dogs بازی کردن قشنگ می‌فهمن منظورمو) یه شهر رو تصور کنید که همه چیز از ماشین‌ها گرفته تا تلویزیون‌ها و چراغ راهنمایی و ... همه به یک شبکه واحد وصل هستن و با هماهنگی کار اداره شهر و ترافیک و تصادف و تراکنش‌های بانکی و ... رو انجام می‌دن. MQTT همچین رویایی رو می‌تونه به واقعیت تبدیل کنه.امنیت MQTT با روش‌های مختلف رمزگذاری اطلاعات و احراز هویت دستگاه‌های متصل، تا حد زیادی بالاست و از یه طرف کار رمزگذاری اطلاعات رو برای برنامه نویس‌ها هم راحت می‌کنه.به قول دکتر نیما افشار اساسا دلیل به وجود اومدن MQTT نیاز به انتقال اطلاعات بیشتر در کمترین زمان و تحت بدترین شرایط هست و مهندسین خلاق گرامی این پروتکل رو به وجود آوردن که ما بتونیم در حالی که تو خونه کیوی می‌خوریم، ببینیم وضعیت باغی که تو شونصد کیلومتریمون هست چجوریه و آیا به عنوان مثال نیاز به آبیاری و کود دادن و ... داره یا نه و اینا. بسه دیگه این همه حرف زدم! هم شما کار و زندگی دارید هم من! D:پ.ن: راستی Watch Dogs 1 رو بازی کنید براتون خوبه، ولی از من می‌شنوین سراغ بعدیاش نرین!</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 17:21:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانی ملکه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-ggoevotm4yat</link>
                <description>با اسم این مینی سریال کار دارم! چون همان طور که می‌دانید، به اشتباه در فارسی به مهره‌ای که در انگلیسی Queen (ملکه) نامیده می‌شود، وزیر می‌گوییم. اما من دارم خلاف جریان آب شنا می‌کنم، چون اتفاقا با جنسیت کلمه (ملکه) کار دارم. یک بار مرور کنیم که در مینی سریال چه چیزی می‌بینیم؟ مرگ یک مادر، دختری یتیم که مجبور به زندگی در یتیمخانه می‌شود. معنی گامبی وزیر چطور؟ گشایش گامبی وزیرگامبی وزیر  هم یکی از گشایش‌های شطرنج است که به شکل:d4, d5 c4شروع می‌شود و هم به قربانی کردن مهره وزیر اشاره دارد. نمی‌خواهم درباره مسائل تخصصی شطرنج مطلب را طولانی کنم، اما گامبی در شطرنج معنای دیگری هم دارد و آن قربانی کردن یک مهره برای گرفتن مهره‌ی با ارزش‌تر حریف، دستیابی به موقعیتی برتر در بازی، و یا حتی کشاندن بازی به کیش و مات قطعی حریف است. حالا موقعیت‌ها و پازل‌هایی وجود دارد که شاید تعجب کنید جواب آن قرار دادن وزیر در موقعیتی است که محال است حریف وزیر را نزند. شاید در نگاه اول بگویید این دیگر چه کار احمقانه‌ای است؟ اما وقتی بازیکن مطمئن است که در دو حرکت بعدی حریف قطعا کیش و مات می‌شود، اوضاع کمی جالب‌تر می‌شود.الیزابت در طول سریال تنها چیزی که قربانی می‌کند، مهره وزیرش نیست. (به کرات می‌بینیم که دست به مبادله وزیر می‌زند و حریفان خود را مات و مبهوت می‌گذارد!)اولین ملکه‌ای که در سریال قربانی می‌شود، مادر الیزابت است. البته الیزابت نقشی در این بین ندارد. او که الیزابت را مانند ملکه‌ای بزرگ کرده، خود قربانی خشم و الکل است. ما اطلاعات زیادی از مادر الیزابت نداریم. اما می‌دانیم که او زندگی با مردی که خواهان زندگی با او و الیزابت است را قربانی دور نگه داشتن الیزابت از آن مرد می‌کند. به چه دلیل؟ شاید مادر الیزابت دارد این وزیر را قربانی می‌کند تا به الیزابت که قرار است مانند پیاده‌ای به خانه آخر برسد و وزیر شود، آسیبی نرسد.دومین ملکه قربانی، خود الیزابت است. او در موقعیت‌های مختلفی، جان و روح خود را قربانی می‌کند تا به آرامشی که هرگز در زندگی نداشته، برسد. او ترجیح می‌دهد قوانین یتیمخانه را زیر پا بگذارد و تنبیه شود تا این که شطرنج بازی کردن با آقای شایبل را کنار بگذارد. اتفاقا این گامبی وزیر مانند بازی‌های حرفه‌ایش، جواب می‌دهد و دعوت می‌شود تا پسرهای دبیرستانی را در صحنه نبرد مربع‌های ۶۴ گانه شطرنج، به خاک و خون بکشد!این نکته هم قابل توجه است که تنها جایی که هارمن احساس امنیت دارد در همان ۶۴ خانه‌ی سیاه و سفید است و خارج از آن، او حتی سلامتی جسمی و روانی خود را به مرور با مصرف ماری جوانان(!)، الکل و آرام بخش، قربانی می‌کند. برای رسیدن به چه چیزی؟ همان آرامشی که در دنیای واقعی ندارد. حتی قبل از خواب هم به تنها چیزی که فکر می‌کند، مهره‌های وارونه روی سقف است. اما این قربانی بر خلاف وزیرهای بازی‌اش جواب نمی‌دهد و حتی یک بار باعث می‌شود دیر به بازی برسد، تمرکز خود را از دست بدهد و در مقابل بورگُف سرسخت، تن به تسلیم شدن بدهد.هارمن تشنه کنترلی است که در اتفاقات زندگی‌اش نداشته. به همین دلیل با یک باخت به طرزی افراطی شروع به آنالیز بازی‌هایش می‌کند و می‌خواهد هر طور شده،‌ بدون هیچگونه نقص و نقطه ضعفی بازی کند. حتی در هنگام رابطه عاطفی با بقیه هم به چیزی جز شطرنج فکر نمی‌کند. او فکر می‌کند چون در شطرنج در اکثر بازی‌هایش دست بالا را دارد و کل صفحه را می‌تواند کنترل کند، در دنیای واقعی هم می‌تواند. اصلا هم مهم نیست چند نفر به او می‌گویند در زندگی چیزهای دیگری غیر از شطرنج هم هست! این نکته در هنگامی که به ناپدری‌اش پیشنهاد خرید خانه را می‌دهد و یا تلاش می‌کند مقدمات دفن نا مادری‌اش را هر طور شده فراهم کند، مشهود است.دست به مهره حرکته خانم!!در طول سریال بارها پس از نا امید شدن و پیش نرفتن برنامه طبق نقشه‌هایش، به دنیای مربع‌های سیاه و سفید ۶۴ گانه برمی‌گردد تا کنترل، آرامش و ثبات خود را درون آن صفحه بازیابد. البته این موضوع یک استثنا هم دارد و آن رسیدگی به خانه‌ای است که از ناپدری‌اش خریده. به عبارت دیگر، او به الکل و ماری جوانان(!) و آرامبخش معتاد نیست، زیرا همانطور که می‌بینیم، پس از دور انداختن آرام بخش‌هایش نیز می‌تواند مهره‌های وارونه روی سقف را در ذهنش مجسم کند. او به شطرنج معتاد است! به طوری که بعد از قهرمانی در مقابل سرسخت‌ترین حریفش، بورگُف، نیز در پارکی که پیرمردها روی میز نشسته‌اند،‌ باز هم مقابل آنها می‌نشیند تا خماری‌اش به شطرنج را تسکین بدهد. الیزابت مهم‌ترین مهره‌ی بازی و مهم‌ترین و قدرتمندترین عنصر زندگی خود، یعنی سلامتی روح و جسم خود را در این راه قربانی می‌کند و می‌تواند یکی از معنی‌های «قربانی وزیر» باشد.</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 12:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتک آن طاعون!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%A7%D8%AA%DA%A9-%D8%A2%D9%86-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-igihnqyztmfj</link>
                <description>شروع کردم به دیدن Attack on titan و از شدت جذابیت به دو هفته هم نکشید که خود را در حال تماشای قسمت ۸۹ (آخرین قسمت) یافتم. همه چیز جذاب و هیجان انگیز بود. بیشتر از این توضیح نمی‌دهم که نقد و بررسی جزئیات و کلیات آن بماند برای اهل فن.شاید عنوان مقاله عجیب به نظر بیاید اما شباهت عجیب و جالبی میان این انیمه و کتاب «طاعون» آلبر کامو وجود دارد. در طاعون، بدون توضیح و دلیلی مشخص، طاعونی به جان شهر می‌افتد و در ابتدا مسئولین شهر تصمیم به مخفی نگه داشتن وجود بیماری می‌کنند اما در ادامه آنقدر وضعیت بحرانی می‌شود که دولت از نیروهای داوطلب برای تولید واکسن و سرم و هر گونه تلاشی برای از بین بردن و مبارزه با طاعون کمک می‌گیرد. در این میان دو مهاجر هستند که یکی‌شان با وجود قرنطینه‌ی سفت و سخت و موانع غیرممکن، در تلاش برای خروج از شهر و بازگشت به خانواده‌اش است و دیگری اما، انگار رغبتی به بازگشت ندارد. زندگی، خانواده و عشق معنای خود را برای مردم شهر از دست می‌دهد. چه چیزی مهم است؟ زندگی؟ خانواده؟ عشق؟ مرگ؟ شاید به قول متالیکا «دیگر چیزی مهم نیست!» دقیقا همین اتفاق با ورود تایتان‌ها به شهر شیگانشینا و ساکنان درون دیوارها می‌افتد. تنها زنده ماندن مهم است. جوخه اکتشاف ممکن است تمام جنگیدنشان برای «هیچ» باشد.اما قبل از آن که نا امید شوید، بگذارید دو سکانس مشابه را برایتان بازگو کنم. در قسمت ۷ فصل ۱، میکاسا در یک لحظه، به نقطه‌ی بی معنا و مفهوم بودن زندگی می‌رسد. با این حال باز هم حاضر نیست همانجا کار را تمام شده بداند و دست تایتان مهاجم را قطع می‌کند. آیا پای غریزه‌ی حفظ بقا که در تمام جانوران وجود دارد و همچنین نظریه‌ی بقای قدرتمندان داروین وسط است یا چیزی فلسفی و عمیق‌تر؟ نمی‌دانیم. اما سکانسی مشابه در فیلم «سه رنگ: سفید» اثر کیشلوفسکی وجود دارد که اشاره به آن خالی از لطف نیست.هشدار: حاوی اسپویل!یکی از زیباترین سکانس‌های سه گانه سه رنگ کیشلوفسکیدر این سکانس کارول، شخصیت اصلی داستان، با گلوله‌ای مشقی به میکُلای (کسی که کارول را از پاریس به لهستان آورده و قصد مردن دارد، اما خود جرئت خودکشی ندارد) شلیک می‌کند. میکلای به خیال این که کار تمام است، خود را در آغوش کارول می‌اندازد و لحظاتی بعد، چشم باز می‌کند. کارول می‌گوید: «این گلوله مشقی بود، بعدی واقعیه، حالا مطمئنی که می‌خوای بمیری؟»میکلای می‌گوید: «حالا دیگه نه!» پایان خطر اسپویلدر طاعون، دو مهاجر هستند که انتظار پایان بیماری را می‌کشند تا به شهر خود برگردند. یکی صبر می‌کند و به مردم شهر کمک می‌کند تا با طاعون مبارزه کنند. اما مهاجر دیگر، خود را به آب و آتش می‌زند تا هر طور شده از شهر خارج شود. در نهایت مهاجر دوم هم تنها راه چاره را در کمک به مردم شهر می‌بیند. به نظر می‌رسد Jean هم سرنوشتی مشابه مهاجر دوم طاعون دارد. ابتدا اِرِن را به تمسخر می‌گیرد و بابت این که می‌خواهد به جوخه اکتشاف بپیوندد، با او یکی به دو می‌کند اما در نهایت او نیز در می‌یابد که پیوستن به پلیس نظامی و امنیت دیوار شینا (داخلی‌ترین دیوار) هم تا ابد پایدار نیست و باز هم مجبور است با تایتان‌ها بجنگد، پس چرا از الآن نجنگد؟طاعون یادآوری این است که معنای همه‌چیز در برابر مرگ و نابودی از بین می‌رود، حتی عشق. مگر آن که اشخاص، خود به زندگی‌شان معنا و مفهومی بدهند. در انتهای آلبوم «نیمه تاریک ماه» پینک فلوید هم با «کسوف» که استعاره‌ای از مرگ است، با مفهوم مشابهی رو به رو هستیم! اینجا دقیقا چه خبر است؟!بارها برای شخصیت‌های مبارز AOT هم این سوال مطرح می‌شود که آیا مرگ همرزمانشان بیهوده بوده؟ آیا تلاش آنها برای از بین بردن تایتان‌ها بی معنی است؟ هر کدام از شخصیت‌ها به روش خود پاسخ این معما را می‌یابند. میکاسا معنی مبارزه‌اش را در علاقه‌اش به اِرِن می‌یابد، آنی لئونهارت، در بازگشت به پدرش، راینر در محافظت از گابی و فالکو و در نهایت، لیوای در ادای دینش به اروین. شخصیت‌ها به انتهای نا امیدی و پوچی می‌رسند اما باز هم به نبرد برای زندگی ادامه می‌دهند. همچنین لحظاتی را که بعد از پایان تمام این ماجراها دارند، به معنای واقعی زندگی کنند.احیانا یاد انیمیشن Soul نیفتادید؟</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 00:05:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخشش ابدی قلب‌های پاک...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%B4-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-vj64be1ebtsy</link>
                <description>«ما چیزی جز خاطراتمان نیستیم» چیزی بود که بعد از تمام شدن فیلم «درخشش ابدی یک ذهن پاک» به ذهنم رسید. و حالا تصور کنید چه اتفاقاتی می‌افتد اگر همان خاطرات، از ذهن ما پاک شوند؟ این چیزی است که فیلم سعی دارد آن را توضیح بدهد. تقریبا از همان اوایل می‌شود فهمید با فیلمی بسیار عجیب طرفیم. «فلانی تو را از ذهنش پاک کرده!»  مگر مغز ما دکمه Shift + Delete دارد که هر چه را دلمان خواست کامل حذف کنیم؟ اما در این فیلم، نه کلید Shift + Delete بلکه یک پزشک این کار را می‌کند! حالا کاری به اخلاقی بودن یا نبودنش یا درست و غلط علمی‌اش نداریم. بحث اینجاست که آیا ما مگر چیزی غیر از خاطراتمان هستیم؟ اگر بخواهیم بخشی از خاطراتمان را پاک کنیم، آیا به این معنی نیست که بخشی از خودمان را از بین برده‌ایم؟انسان کامل بودن به این معنی نیست که بی عیب و نقص باشیم، بلکه در آغوش کشیدن خاطرات، تصمیم‌ها و تجربه‌های خوب و بدمان است. (در مقاله‌ی آرتور مورگان، به موضوع پذیرفتن عواقب تصمیم‌های خوب و بد اشاره کرده‌ام.) اگر خاطرات خوب نبودند، عکاسی و فیلمبرداری از لحظات خوشمان بی معنی بود و اگر خاطرات بد نبودند، تجربه و آموختن و جلوگیری از اشتباهات، وجود نداشتند. همانطور که با خاطرات، بخش‌هایی از دیگران در ما زندگی می‌کنند، قطعا ما هم در بخشی از خاطرات دیگران زندگی می‌کنیم. پس از بین بردن خاطراتمان به معنای از بین بردن بخشی از خودمان در وجود دیگران هم هست. این چیزی بود که فیلم به بهترین شکل توانست  به مخاطب منتقل کند. می‌توانم بگویم این فیلم، نسخه‌ی رئالیستی انیمیشن Inside Out است که در آن لزوم وجود خاطرات شاد و غمگین برای زندگی سالم، نشان داده شده. شاید به همین خاطر است که جوئل، در برابر حذف خاطراتش مقاومت می‌کند. او دارد با پاک شدن بخشی از خودش سخت مبارزه می‌کند.از ذهن و خاطرات که بگذریم، موضوع قلب اما، فرق می‌کند!‌ جوئل و کلمنتاین، پس از فراموشی باز در جایی دیگر به یکدیگر علاقه مند می‌شوند. و حتی پس از آن که می‌فهمند یکدیگر را از خاطراتشان بیرون کرده‌اند، نمی‌توانند همدیگر را ترک کنند! این هم از باگ‌های قلب است که گاهی عقل و خرد می‌گوید «نه!» اما قلب و احساس مانند کودکی لجباز که در اوج برف و زمستان و دمای زیر صفر، بستنی‌اش را می‌خواهد، می‌گوید «آری!»حتی در طرح‌های اولیه فیلمنامه قرار بوده کلمنتاین پیر را ببینیم که برای بار پانزدهم تلاش می‌کند جوئل را از ذهنش پاک کند! قلب در همین حد لجباز است و البته، امکان سوء استفاده هم بسیار بالا.در یکی از اپیزودهای سریال زیبای Fringe که جزئیاتش دقیقا یادم نیست، زنی تقریبا میانسال، درسی اخلاقی به نوجوانی می‌دهد و آن نوجوان که در زمان حال بزرگ شده، خود را از ارتکاب خلافی جدی بازمی‌دارد. در جهان موازی، نسخه دوم همان شخص بر اثر تصادفی خاطراتش از آن زن را فراموش می‌کند. پس از بیداری، باز هم اخلاقش سر جایش است! آن زن را فراموش کرده اما درسی را که از او آموخته، نه. «ذهن‌ها را شاید بتوان تغییر داد، اما قلب‌ها را هرگز» دومین پیامی بود که پس از پایان فیلم برداشت کردم. در غیر اخلاقی بودن این کار هم شکی نیست! فرض کنید روزی پلیس به سراغتان می‌آید و شما را به جرم سرقت ماشین در شب گذشته بازداشت می‌کند. در حالی که روحتان هم خبر ندارد! پلیس هم فیلم شما را دارد که این کار را انجام داده‌اید. تنها مشکل این است که شما به هیچ عنوان انجام آن کارها را به یاد نمی‌آورید. حال این می‌تواند شوخی بی مزه‌ای از طرف دوستانتان باشد و یا جدی بامزه‌ای(!) از باندی سارق که تهدیدتان کرده‌اند، نحوه سرقت ماشین را به شما یاد داده‌اند، شما ماشین را برای آن‌ها سرقت کرده‌اید، و در نهایت قاچاقی خاطرات شما را کز داده‌اند و رفته پی کارش. حالا شما مانده‌اید، مدارک غیر قابل انکار پلیس و مغز خنگی که حتی چهره و قد و قیافه تهدید کنندگان هم یادش نیست! (خود این می‌تواند طرحی برای یک فیلم جنایی باشد!)بقیه شوخی‌ها و تهدیدها و عواقب وجود تکنولوژی‌هایی این چنین با خودتان. مراقب خودتان و درخشش ابدی ذهن (و البته قلب!) پاکتان باشید!خرد و دانش، یارتان...</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 22:58:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه مرگ: خون را با خون نمی‌شویند</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/deathnote-iyjusltu2xup</link>
                <description>همه چیز از آنجایی شروع شد که ریوک، یک شینیگامی (خدای مرگ) بازیگوش که حوصله‌اش سر رفته، دفترچه مرگ خود را در دنیای انسان‌ها می‌اندازد و لایت یاگامی، نوجوانی که فرزند رئیس پلیس توکیو و یک درسخوان و نابغه است، دفترچه را برمی‌دارد، نام یک خلافکار را درون آن می‌نویسد و در کمال تعجب در می‌یابد که دفترچه واقعی است و انسان‌ها را (البته با قوانین و تبصره خاصی) به کام مرگ می‌فرستد.لایت، خود را خدای دنیای جدید می‌خواند و به قول خودش می‌خواهد دنیا را پاک کند تا در آن کسی جرئت خلاف کردن نداشته باشد. خب، چه کسی از دنیای بدون جرم و خلاف بدش می‌آید؟ پس ظاهر قضیه مشکلی ندارد. اما مشکل چیست؟  اول این که لایت با این کارش دارد خود، مرتکب خلاف قتل می‌شود! و در ضمن، هر کسی هم که سر راهش قرار بگیرد، به دیار باقی می‌شتابد! عه داداشش؟ (این قسمت جو سه فاز منو گرفت! ببخشید!) بله، لایت نه تنها مرتکب خلاف می‌شود، بلکه (تقریبا) بی گناهان را هم این وسط از بین می‌برد. اما این کارهای لایت عواقب دیگری هم دارد. (البته به غیر از این که اگر خیلی عدالت سرش می‌شود، روسای گردن کلفت باندهای قاچاق مواد مخدر، دلالان اسلحه و مجرمان درشت دیگر که از زندانی‌ها خلاف‌های بزرگتری مرتکب می‌شوند را بفرستد به جهان زیرین یونانی‌ها! بماند که تمام زندانی‌ها هم گناهکار نیستند.)گریزی به داستایوفسکی و جنایت و مکافات معروف می‌زنیم. راسکولنیکف، یک دانشجوی فقیر، که پیرزنی نزول خوار را کشته، از شدت عذاب وجدان و اضطراب این که بازرس پلیس بفهمد که قاتل اوست، به هذیان گویی و وسواس فکری می‌افتد، مریض می‌شود، تب می‌کند، حتی تنها دوست صمیمی‌اش را پس می‌زند. شباهتی مشاهده می‌کنید؟ (البته اگر تا اواسط دفترچه مرگ را دیده‌اید.) لایت هم زمانی که L را ملاقات کرده و با او آشنا می‌شود، و بعد از آن، هر موقعی که آن دو یکدیگر را می‌بینند و هم کلام می‌شوند، لایت از شدت وسواس فکری آشفته می‌شود. گویی حتی اگر کسی نفهمد ما کارمان اشتباه است، چیزی از آن درون ما می‌ماند تا آزارمان دهد (البته این موضوع ارتباط مستقیم با میزان وجدانی که درونمان هست هم دارد!) این موضوع می‌تواند مشابه «مرد ایرلندی»، با به جا ماندن عادتی از مقتول در قاتل باشد.خطر اسپویل:(در اواخر فیلم فرانک (رابرت دنیرو) از پرستار می‌خواهد در اتاق را نیمه باز بگذارد، این همان عادت جیمی هوفا (آل پاچینو) و دوست فرانک بود!)نکته مشترک دیگری که پیدا کردم، بین دفترچه مرگ و فیلم پرتقال کوکی بود. شاید عجیب باشد، اما در پرتقال کوکی هم، سیستم می‌خواهد «مجرمی» را که دائم در حال دردسر درست کردن و خرابکاری است، به «زور» به راه راست هدایت کند و از او یک انسان بی هویت و بی شکلی بسازد که خودش نیست. اما خلافکار هم نیست. یک «پرتقالِ کوکی» است که مثل یک ربات یا کامپیوتر به او دستور بدهند و او اجرا کند. لایت هم می‌خواهد به شیوه‌ای خشن‌تر و علنی‌تر، و با قوانین خودش همین کار را بکند. اما آیا بحث جبر و اختیار به همین راحتی است؟ شما را همین جا با همین سوال رها می‌کنم تا بروید و پرتقال کوکی را ببینید، شاید جواب را در این شاهکار کوبریک یافتید.شاید هدف لایت در اوایل همانی باشد که ادعا کرده. اما وقتی قدرت دست خودش است، چرا دنیای جدیدی با قوانین خودش خلق نکند؟ بله! دیکتاتورها، دیکتاتور به دنیا نمی‌آیند!‌ چه کسی فکرش را می‌کرد، آدولف هیتلر نقاش، گیاهخوار و یک قهرمان جنگی برای ملت خود، این چنین نصف (شما بخوانید کل!) دنیا را در جنگ و آتش و خون و کوره آدم سوزی بیاندازد؟ لایت، که یک نوجوان درسخوان، نابغه و حتی سر به زیر و گوگولی مگولی(!) است ثابت می‌کند که هر کدام ما آب ندیده‌ایم و الی شناگر ماهری هستیم و تمام ما، یک دیکتاتور درون داریم که اگر مهارش نکنیم، آخرش ممکن است برایمان بد تمام شود.خرد و دانش، یارتان...</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 18:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشتار با درونگرایی در اینستاگرام!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-xgiyibvighde</link>
                <description>عنوان نوشته رو که مشخصه از فیلم «کشتار با اره برقی در تگزاس» کش رفتم!‌ درونگرایی تبدیل شده به یه برچسب و وسیله‌ای برای کلاس گذاشتن و همچنین پیچوندن... اما چرا ناگهان یه عده زیادی پیدا شدن و بدون این که درباره درونگرایی چیزی بدونن، شروع می‌کنن به کلاس گذاشتن باهاش؟قبل از همه چیز این رو بگم که درونگرایی و برونگرایی یه ویژگی انتخابی نیست. چیزیه که باهاش به دنیا میایم. کلا هم با چیزهایی که درباره‌شون به طور سطحی و پراکنده چیزی شنیدید یا خوندید فرق داره. یکی از چیزهایی که درونگراها رو باهاش معرفی می‌کنن، سکوت و خجالتی بودنه. اما خانم سوزان کین در کتاب «قدرت سکوت: قدرت درونگراها در جهانی که نمی‌تواند از سخن گفتن باز ایستد» می‌گه خجالتی بودن با درونگرا بودن فرق داره. حالا اصلا وارد اون بحث نمی‌خوام بشم. مسئله اصلی اینجاست که یه عده درونگرا نما (!) هی میان می‌نویسن درونگراها اینطوری درونگراها اونطوری. فارغ از واقعیت داشتن یا نداشتن اون مباحث، درونگرایی یه نفر به هیچ وجه به این معنی نیست که فرد نمی‌تونه حرف بزنه یا دوست پیدا کنه یا زنگ تلفن رو جواب نده!‌ هر کسی به این بهانه‌ها که من درونگرام تماس تلفنی برام سخته و فلان شما رو پیچوند در جا بلاکش کنید تا فرق درونگرا بودن و بی شعور بودن رو بفهمه. من شخصا درونگرا هستم و هر کسی که بیاد به من بگه برای کلاس گذاشتن اینو می‌گم، فریم عینک بزرگوار فروید رو تو چشاش خورد می‌کنم! شخصا از تماس تلفنی آشناهای نزدیکم که دوستشون دارم خوشحال می‌شم. ممکنه سر تعارفات روزمره یه کم گیج بزنم و ندونم که چی باید بگم اما در نهایت از پس خودم بر میام! آدم حسابی هم دور و برم پیدا شه چنان اجتماعی می‌شم و با طرف رفیق می‌شم که باید با خاک انداز بیان منو جمع کنن. حالا اصلا شاید مثال زدن از خودم کار درستی نباشه. ولی اگر درونگراهای اطرافتون رو زیر نطر بگیرید متوجه می‌شید که شاید دایره نزدیکان و دوستان کمتری داشته باشن اما ارتباطشون با همون افراد کم، عمیق و معنی داره و کمتر روابطی (فارغ از دوستی، رمانتیک و ...) دارن که سطحی و پوچ باشه.یه کلیشه‌ی دیگه ساکت بودن این عزیزانه. اما به عنوان یه درونگرا اینو بهتون بگم یه بار هم شده تلاش کنید موضوع مورد علاقه‌ی مشترکی با یه درونگرا پیدا کنید و متوجه بشید اون درونگرا نه تنها ساکت نیست، بلکه اندازه‌ی سه تا اپیزود پادکست دو ساعته اطلاعات و حرف داره که در موردش باهاتون صحبت کنه!یه ویژگی دیگه که خانم سوزان کین در همون کتاب بهش اشاره می‌کنه، ترجیح دادن درونگراها به کار کردن و گذروندن تعطیلات در سکوت و با جمعیت کم در اطرافشونه و این خلاف کلیشه‌های رایج در کشوری مثل آمریکاست. در حالی که حداقل یک سوم جمعیت این کشور درونگرا هستن و خیلی علاقه‌ای به شرکت در بحث‌های کلاسی و مطرح کردن خودشون با صدای بلند ندارن. در مجموع برای شناخت درونگراها (کمی هم شاید برونگراها) و پیچیدگی‌ها و چالش‌هایی که براشون در جهان فعلی وجود داره، به کتاب مراجعه کنید. شخصا اعتقاد دارم با درک ویژگی‌های افراد مختلف، چه برونگرا و چه درونگرا، می‌تونیم تعامل بهتری با همدیگه داشته باشیم، از برچسب زدن بدون اطلاع و آگاهی کافی به خودمون و بقیه جلوگیری کنیم و نتیجه‌ش می‌شه زندگی بهتر هم برای خودمون و هم برای اطرافیانمون. درونگرایی یه ویژگی شخصیتیه، دقیقا مثل شمایی که ممکنه بستنی نارگیلی دوست داشته باشی یا فندقی (تابستونم که هست دیگه هیچی!) بنابراین اگر لازم باشه کسی بدونه، خودش می‌فهمه و اگر لازم نباشه هم که لزومی نداره باهاش جار بزنیم. بنابراین همونطور که لازم نیست علاقه‌مون به بستنی نارگیلی رو جار بزنیم و رگباری و پشت هم بنویسیم که «بستنی نارگیلی زندگی منه»، لزومی هم نداره حتی اگر واقعا درونگرا هستیم، همه جا جار بزنیم و حال بقیه رو از شنیدن کلمه «درونگرا» به هم بزنیم! در ضمن هیچوقت از یه درونگرای واقعی دائم نمی‌شنوید که «من درونگرام!» ماها می‌شینیم یه گوشه نون و بستنی‌مون رو می‌خوریم و «تقریبا» کاری به کار کسی نداریم!</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 18:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت شخصی من از «مرشد و مارگاریتا»</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/the-master-and-margarita-wnrji92qqk3r</link>
                <description>نمی‌دونم کدوم بازیگر خانم توی برنامه «دورهمی» بود که این کتاب رو معرفی کرد و من در موردش کنجکاو شدم. اما بار دوم که درباره‌ش کنجکاو شدم، وقتی بود که آهنگ «همدردی با شیطان» رولینگ استونز رو توی بازی «ندای وظیفه: عملیات سیاه» یا &quot;Call of duty: Black Ops&quot; شنیدم و چون اسم Jesus Christ یا عیسی مسیح توی آهنگ بود، درگیرم کرد که این آهنگ درباره‌ی چیه. متنش رو خوندم و وقتی خواستم برای سایتی ترجمه‌ش کنم، متوجه شدم از روی این کتاب ساخته شده و بیشتر ترغیب شدم به خوندن این کتاب.آهنگ رولینگ استونز مشخصا درباره جنایت‌های انسانه که خب معنویون هر دینی گردن شیطان یا لوسیفر یا هر اسمی که می‌خواید روش بذارید، می‌ندازن. اما رولینگ استونز با اون آهنگ عمیق و قشنگ، از زبان شیطان به بشر طعنه می‌زنه که هر گندی زدید، گردن خودتونه و من اونقدرها هم بد نیستم! خلاصه‌ی کتاب مرشد و مارگاریتا، درباره‌ی اتفاقات عجیب و غریبیه که در روسیه‌ی دهه‌ی ۳۰ می‌گذره و بسیاری از نویسنده‌ها از کار منع شدن و یکی‌شون که خود مرشده، در یک تیمارستان بستریه اما به نظر نمیاد که مشکل ذهنی خاصی داشته باشه. داستان خیلی فانتزی و جذابه. اما نه فانتزی بی محتوای رایج در هالیوود امروز!شیطان توضیف شده «یا به قول خود بولگاکف پروفسور وُلند!» در کتاب اونقدر هم موجود پلید و بدجنسی نیست. اتفاقا این شیطان یه فیلسوف تمام عیاره و آدم‌های حریص، سودجو و بدجنس رو به چنان گرفتاری می‌ندازه که بیا و ببین! حتی گاهی به بی نواها و درمانده‌ها هم کمک می‌کنه! جایی از کتاب از زبان پروفسور ولند می‌خونیم: «جوری کلامت جاری شد، انگار منکر وجود تیرگی اهریمنی. نمی‌خواهی به این مسئله فکر کنی که نیکی و خیر تو چه فایده‌ای داشت اگر شرّی نبود؟ به این که زمین چه شکلی می‌شد اگر تیرگی و سایه‌ای در کار نبود؟»اما از پروفسور ولند بگذریم، می‌رسیم به مسیح توصیف شده در کتاب که در واقع در رمان مرشد توصیف شده. این مسیح بر خلاف کتاب‌های دینی، نه موجودی فرا انسانی و با معجزات خاص و نه به عنوان «پسر خدا»، بلکه به عنوان انسانی فیلسوف و با اخلاق که تونسته پونتیوس پیلاطوس رو به چالش بکشه توصیف شده. چیزی که احتمال بیشتری داره تا به واقعیت نزدیک باشه. زیبایی این تقابل، یعنی فرا انسانی و قدرتمند بودن شیطان یا همون ولند، و معمولی و انسانی بودن مسیح و کلیشه‌ی برعکس شیطان، یعنی به دام انداختن انسان‌های طماع که دنبال دردسر می‌گردن، به حدیه که نمی‌شه توصیف کرد و فقط باید کتاب رو خوند تا این موضوع رو درک کرد.طعنه‌ی بولگاکف به قشر خاصی از نویسندگان هم عصر خودش که جایی در صنف نویسندگان و شاعران داشتن و افراد مخالف با عقاید خودشون رو یا از کار برکنار کرده بودن و یا با زدن تهمت‌هایی اون‌ها رو از زندگی معمولی‌شون محروم کرده بودن، خلاقانه بوده و کمی هم به واقعیت نزدیک. مخصوصا این مسئله که دولت روسیه عمدا در زندگی بعضی از این نویسندگان انقدر مسئله و مشکل درست می‌کرد که کار بعضی، مثل مرشد، به تیمارستان و گوشه نشینی می‌کشید و دیگه به فعالیت روزمره‌ی خودشون هم نمی‌تونستن بپردازن چه برسه به نویسندگی. گواه دیگه‌ی این مطلب این بس که گویا بعضی از آثار بولگاکف ممنوعیت انتشار داشتن و بولگاکف این رمان رو برای توصیف حال و اوضاع خودش و روزگارش نوشته و تا دهه ۶۰ میلادی هم اجازه‌ی انتشار پیدا نکرده. (به روایتی می‌گن که مرشد، خود بولگاکف بوده، این که چقدر درسته و چقدر نادرست، قضاوتش با شما!)در مجموع خوندن این رمان رو از دست ندید و اگر نگم که دو بار، حتما ارزش یه بار خوندن رو داره. من که برداشتم این بود می‌شه گاهی از زاویه دید شیطان هم بعضی چیزها رو دید و به این نتیجه رسید که گاهی بد بودن،‌ اونقدرها هم بد نیست، همونطور که خوب بودن، همیشه و هر جایی خوب نیست!</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 00:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدیده پاریدولیا: پلکانی به بهشت یا بزرگراهی به جهنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/pareidolia-kqyj0gvcqbuc</link>
                <description>نمونه‌ای از پارادولیا که شبیه یه تخته سنگ خوشحاله!نمی‌دونم شما هم تهمت‌های مختلفی که به گروه‌های راک و متال می‌زنن رو شنیدین یا نه. از جمله این که شیطان پرست هستن و پیام‌های شیطانی توی آهنگ‌هاشون مخفی می‌کنن. از جمله گروه رولینگ استونز که شایعه شده بود موقع اجرای آهنگ «همدردی با شیطان» در کنسرت، یکی از تماشاچی‌ها به دیار باقی شتافته! اول این که آهنگ همدردی با شیطان بر اساس رمان مرشد و مارگاریتا نوشته شده و هیچ ربطی به شیطان پرستی نداره. دوم این که اون بدبخت موقع اجرای یه آهنگ دیگه مرحوم شده و رولینگ استونز تا ۵ سال بعد از انتشار آهنگ، اون رو در هیچ کنسرتی اجرا نکردن.و یا یه مریض روانی که بخشی از آهنگ «پلکانی به بهشت» از گروه لد زپلین رو برعکس کرده و گفته که رابرت پلنت شیطان رو ستایش کرده!  https://www.tarafdari.com/node/2056287  https://www.tarafdari.com/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86/%D8%B5%D9%88%D8%AA/893037/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%81%D9%88%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%87-stairway-heaven-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-led-zeppelin-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84 اما این ادعاهای عجیب  و غریب از کجا میاد؟ جواب در یکی از پدیده‌های عجیب و غریب مغز به نام «پاریدولیا» هست. این همون پدیده‌ای در مغز ماست که باعث می‌شه ما در ابرها، شکل‌هایی مثل سر اسب، هواپیما و ... ببینیم. همچنین یه سوگیری شناختی به نام «سوگیری خوشه انگاری» هم در پر رنگ کردن چنین چیزی نقش داره. اما چرا این اتفاق می‌افته؟اگر با سوگیری‌های شناختی آشنا باشید، می‌دونید که تمام سوگیری‌های شناختی به دلیل سیستم تفکر سریع مغز به وجود اومدن و به این دلیل وجود داشتن که به نفع بقای ما بودن، متاسفانه یا خوشبختانه، قسمت خزنده وار مغز ما که فقط بقا و تولید نسل براش مهم بوده، الگوها و روش‌های تفکری که به نفع بقای ما بوده رو، حتی به غلط، در خودش نهادینه کرده و گاهی در تصمیم‌های مهم زندگی برامون دردسر درست می‌کنه! این توضیح مختصری از خطاهای شناختی بود تا به موضوع اصلی بحث برسیم. برای مطالعه بیشتر درباره خطاهای شناختی می‌تونید به کتاب «تفکر سریع و کند» اثر دانیل کانمن مراجعه کنید.چیه؟ زدی شکوندی منو، طلبکارم هستی؟پدیده پاریدولیا باعث می‌شه ما شکل‌های مختلفی به خصوص اشکالی شبیه چهره انسان یا حیوانات رو در اشیا، سایه‌ها، ابرها و ... ببینیم. دلیل این موضوع الگوسازی مغز ما از دوستان و دشمنان قدیمی‌مون در عصر غارنشینی بودن. مثلا اگر مغز ما نمی‌تونست سایه گرگ رو تشخیص بده به احتمال زیاد سیصدمین جد ما، در آرامش کنار آتیش بیرون غار، نون و استیک ران آهو رو می‌زد بر بدن، اما خودش هم با نون خوراک گرگ‌های گرسنه می‌شد! همچنین در جنگ‌های قبیله‌ای هم تشخیص سریع چهره هم قبیله‌ای یا قبیله دشمن، به معنی ایجاد تفاوت چند صدم ثانیه‌ای بین مرگ و زندگیمون بود.اما پاریدولیا فقط به تشخیص چهره حیوانات یا انسان در اشیا و ابرها محدود نمی‌شه. چند بار شده در شلوغی و سر و صدا و یا وقتی هندزفری و هدفون توی گوشتونه، فکر کنید صداتون می‌زنن و یا وقتی مشغول کار خودتون هستید، صدای آهنگ آشنایی رو بشنوید و بدو بدو به سمت تلویزیون برید اما متوجه بشید که اون آهنگ یا مشابه آهنگ مورد نظرتون بوده و یا صدای خواننده فقط کمی به صدای خواننده مورد علاقه‌تون شبیه بوده؟ پاریدولیا می‌تونه از این هم فراتر بره. چند بار شده وسیله‌ای رو خریدید و یهو متوجه شدید همه اون وسیله رو خریدن و یا از قبل دارن؟RAS: Reticular Activating Systemاین موضوع هم به خاطر سیستمی به نام RAS یا «سیستم فعالساز شبکه‌ای» در مغز ماست که با تشخیص الگوها و قالب‌هایی که در مغز ما شکل گرفتن ارتباط داره. اگر آهنگی رو به تازگی شنیده باشید شاید چند ثانیه طول بکشه تا آهنگ رو تشخیص بدید اما اگر یه هفته هر روز مثلا سمفونی شماره ۵ بتهوون رو شنیده باشید، شنیدن چند نُت کافیه تا مثل دی کاپریو دستتون رو سمت تلویزیون بگیرید و بگید «عه! سمفونی ۵ بتهوون!» حالا این موضوع کجا خطرناک می‌شه؟ کافیه سه بار مثلا از آدمی که شلوار لی می‌پوشه و موهاش فرفریه و عینک با شیشه‌های گرد می‌زنه، بازی بخورید یا دروغی بشنوید و با خودتون بگید پس هر چی شلوار لی پوش مو فرفری با عینک شیشه گرده کلاهبردار و دروغگوئه! و یا بلایی که صدا و سیمای خودمون با همین سیستم RAS سر ما آورده اینه که هر چی کوروش یا سپهر رب دو شامبر پوش بیلیارد باز که صبحونه آب پرتقال می‌خوره و معمولا هم یه آفتاب پرست حیوون خونگیشه رئیس بی رحم یه باند خلافکاره! یا کلا هر چی پولداره آدم بی رحم و کلاهبرداریه و پولش رو از راه‌های خلاف به درست آورده! می‌دونیم که این موضوع درست نیست و انسان‌های زیادی وجود دارن که نه تنها ثروتشون رو از خلاف به دست نیاوردن، بلکه از اون ثروت در راه کمک به بقیه‌هم استفاده می‌کنن. (البته که خلافکار پولدار هم داریم، اما این دلیل نمی‌شه همه‌ی پولدارها رو خلافکار بدونیم!)Clustering Illusionسوگیری خوشه انگاری یا Clustering Illusion Bias هم از اون سوگیری‌های پدرسوخته‌ایه که روش کارش اینجوریه که اطلاعات رو اول با الگوها و قالب‌های موجود در مغز چک می‌کنه و اگر مطابقت داشت، اون موقع قبول می‌کنه. یکی از دلایلی که تعصب انسان‌های تحصیلکرده رو قوی‌تر می‌کنه، همینه. اصلا گاهی اوقات اثبات بعضی موضوعات به انسان‌های تحصیلکرده و با تجربه، سخت‌تره! گاهی اوقات انسانی با سطح تحصیلات کمتر، گارد کمتری به پذیرش اطلاعات جدیدی که با باورهای قبلیش همخوانی نداره، داره! در صورتی که قاعدتا انسان باهوش‌تر و با تحصیلات بالاتر باید انعطاف بیشتری درباره پذیرش اطلاعات جدید داشته باشه!من به شهر مشکوکم، به تمامی سایه‌ها! به تمامی این سکوت، به شب‌های مافیا!حالا راه حل چیه؟ به الگوهای مغزمون اعتماد نکنیم و مثل دکارت فاز «شک می‌کنم پس می‌اندیشم، می‌اندیشم پس هستم» برداریم و به قیافه بابامون هم شک کنیم؟جواب رو قطعا حدس زدید که یه «نه» قاطع هست. واقعیت اینه که درسته اینگونه  پدیده‌ها و سوگیری‌های شناختی به عنوان «خطا» شناخته می‌شن. اما اونقدر هم دقتشون پایین نیست که بخوایم کلا بهشون اعتماد نکنیم. اما باید حواسمون به اون ۱۰ درصد (یه ذره کمتر یا بیشتر) تلرانسی که امکان خطا توش وجود داره، باشه. وگرنه شکی نیست که دیدن اشکال مختلف در ابرها، باعث فاجعه تو زندگی ما نمی‌شه، و یا شنیدن اصوات خاص توی برگردان آهنگ‌ها. اما باور شایعات بی پایه، تهمت زدن به بعضی اشخاص با چهره و ظاهر خاص به دلیل این که قبلا در زندگی ما کارهای خوب یا بدی کردن، چرا! به خصوص در سرمایه گذاری‌ زمانی و یا پولی پر ریسک، خرید اموالی مثل ملک، خودرو و ... خیلی بیشتر باید مراقب سوگیری خوشه انگاری و پاریدولیا باشیم و در نظر بگیریم دلیل نمی‌شه چون ۴ بار موفق بودیم، حتما بار پنجم هم موفق می‌شیم.خرد و دانش یارتان!</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2023 21:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا سیب زمینی، سیب زمینی است؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-k9jcxded6y7z</link>
                <description>شاید عنوان عجیبی به نظر بیاد، ولی حرفم کاملا جدیه! الآن ما هیچ وقت شاید حتی به این سوال فکر نکنیم که سیب زمینی چیه؟ از کجا اومده؟ چرا همه جوره خوشمزه‌ است و ... ؟ چرا؟ خب طبیعیه! چون تقریبا هر روز داریم نوش جانش می‌کنیم.حالا چرا این سوال رو از خودمون نمی‌پرسیم؟ اصولا قبل از کشف قاره آمریکا و مواد و گیاهان خوردنی مثل کوکا، سیب زمینی، ذرت و کاکائو، کسی اصلا نمی‌تونست همچین سوالایی بپرسه! چون اصلا نمی‌دونستن که چیه. تا اینکه کشف شدن، پخته شدن، خورده شدن و فهمیدن که بله! چیزی به نام کاکائو هم هست. به عبارت دیگه الآن ما نمی‌پرسیم سیب زمینی چیه چون کاملا می‌دونیم چیه، چجوری باید بپزیمش، نگهش داریم ، و حتی چجوری بخوریمش!می‌خوام بگم در دنیای علم هم تقریبا همینه. تمام کشفیات، اختراعات و حتی خرابکاری‌های بشر از کنجکاوی و سوال پرسیدن شروع شده. در یونان باستان می‌گفتن رعد و برق عذاب خدایانه، ولی بعد از کشف برق، مشخص شد که بابا جان رعد و برق وا مونده ربطی به گناهان بشر نداره! فقط ابرها حال می‌کنن ولتاژ و بار الکتریکی‌شون رو سر کره زمین بدبخت فلک زده خالی کنن! حالا شما می‌خوای گناه بکنی یا نکنی ربطی به این ابرهای بیچاره نداره!حالا بحث اینه: سر بعضی از موضوعات، که بعضی دوستان ادعاهای عجیبی رو مطرح می‌کنن، از جمله ادعاهای عجیب و غریب درباره وجود چیپ در واکسن، دروغ بودن سفر به ماه، قانون جذب و ... چرا عده زیادی این‌ها رو باور دارن؟ و عجیب‌تر این که در برابر استدلال‌های منطقی و عقلانی، گارد دارن؟اگر باورتون اینه هیچ چیز مطلقی وجود نداره، حسابی کارتون دارم! شما مگه نمی‌گی هیچ چیز مطلقی وجود نداره؟ بنابراین من دلم می‌خواد فکر کنم سیب زمینی از ذغال تشکیل شده! چی شد؟ چرا با دمپایی دنبالم افتادین؟ مگه نمی‌گفتین هیچی مطلق نیست؟ دیدین؟ پس یه سری حقایق وجود داره که نمی‌شه انکار کرد! اون چیزایی که می‌گن مطلق نیست، تو کت روش علمی نمی‌ره! حوزه ادبیات، هنر، فلسفه، اخلاق و ... بمونه برای اهل خودش! معلومه که شما در هنر نمی‌تونی بیای بگی مطلقا دیوید گیلمور از جیمی پیج بهتر گیتار می‌زنه! ولی علم؟ نخیر! علم این حرفا سرش نمی‌شه، تعریف‌ها، متر و معیارها و روش‌های مشخص خودشو داره و به این راحتی نمی‌تونی از زیر دقیق بودنش در بری! حالا حرفم اینه به هر چیزی که باور دارید، فرقی نمی‌کنه قانون جذب و ارتعاش کیهان و این داستانا باشه یا انواع روش‌های درمانی جایگزین عجیب و غریب، هر کاری که می‌کنید، برچسب علمی بودن به اینا نزنید! اگر می‌گید علم ناقصه؟ بله من هم قبول دارم ناقصه. ولی تمام پیشرفت‌های انسان در پزشکی، مهندسی، تجارت، تکنولوژی، اقتصاد و .... مگر حاصل چیزی به غیر از علم بوده؟ آیا چون علم ناقصه، دلیل می‌شه کل علم رو زیر سوال ببریم؟اصلا علم رو ولش کنید! خودتون که ابزاری به نام منطق و پرسشگری دستتونه! با همین دوتا ابزار بیفتید به جون مطالبی که به اسم علم به خوردتون می‌دن، یه کم عمیق‌تر در موردش فکر کنید و بعد به عنوان «حقیقت» قبولش کنید. در آخر می‌خوام بگم همونطور که لازم نیست در عصر حاضر به شما ثابت بشه که سیب زمینی، سیب زمینیه و امواج مخابراتی وجود دارن، لازم نیست به شما بگم که فاصله‌ی علمی بودن یا نبودن هر موضوعی، یه سرچ ساده توی گوگله و تمام. که البته درباره گوگل، شبکه‌های اجتماعی و نقش هوش مصنوعی پشت این‌ها در تحریف حقایق هم موضوع بحث مفصل دیگه‌ایه که شاید یه مقاله دیگه درباره‌ش نوشتم.</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 22:20:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا «آرتور مورگان» را دوست داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/why-do-we-love-arthur-morgan-lnge0comdz1x</link>
                <description>کارش دزدی است، گاهی بی گناهان را تهدید می‌کند، هفت‌تیر کش است، گاهی اوقات هم یاغی، وحشی و بی اعصاب است! اما چرا محبوب است؟از زمان انتشار بازی Red Dead Redemption II آرتور مورگان، به شخصیتی محبوب در دنیای گیم تبدیل شد. عکسش روی پروفایل‌های زیادی قرار گرفت، دیالوگ‌های او با آهنگ‌های غمگین در شبکه‌های اجتماعی دست به دست شد، و حتی سکانس‌های دیگری هم از شلیک‌ها، صحبت‌ها، غم‌ها و شادی‌هایش در شبکه‌های اجتماعی مختلف دست به دست شد. اما چطور یک دزد هفت‌تیرکش زمخت از اعماق وحشی ترین دوران تاریخ آمریکا، این چنین به شخصیتی محبوب بدل شد؟هشدار: خطر اسپویلآرتور خیلی خوب می‌داند مسیری که در آن قدم گذاشته، مسیری تاریک، خطرناک و مرگبار است. بنابراین اگر اشتباهی می‌کند، به آن معترف است و عواقب آن را می‌پذیرد. کاری که شاید افراد بسیاری نمی‌توانند و یا نمی‌خواهند آن را انجام دهند. مثل وقتی که مری را دوباره می‌بیند، هم مری و هم آرتور می‌دانند که بودنشان با هم اشتباه است و مخصوصا آرتور، می‌داند که چرا! و همانطور که خودش به Rains Fall می‌گوید، «نمی‌شود بد زندگی کنی و انتظار اتفاقات خوب را داشته باشی!» او خوب می‌داند که انتخاب این راه، چه عواقبی خواهد داشت و چگونه ممکن است روی زندگی او تاثیر بگذارد. آرتور شاید زمخت، خشن، پرخاشگر و تندخو باشد، اما وقتی پای وفاداری و دوستی در میان باشد، احتمالا کسی مهربان‌تر و رئوف‌تر از او در گروه گانگسترهای ون در لیند پیدا نشود! شاید جان را متلک باران کند، اما جک، پسر جان، را به ماهیگیری می‌برد، جانش را برای نجات این پدر و پسر به خطر می‌اندازد. حال فرقی نمی‌کند جان در خطر خورده شدن توسط خرس باشد و یا جک در خانه یک رهبر مافیای خپل عوضی ایتالیایی گیر افتاده باشد! در پشت چهره‌ی خشن این مرد، مهربانی و وفاداری فراوانی خوابیده که در مواقع لزوم بیدا می‌شود. به عبارتی، می‌داند باید در حق چه کسانی خوبی کند!فرقی نمی‌کند اگر آرتور با Uncle رو به رو شود، جان مارستون یا یک غریبه در خیابان. کنایه و زبان طنز مخصوص خود را به کار می‌برد و حتی گاهی تعریف‌هایش هم نیش و کنایه دارد! تنها نکته مهم این است که او مثل میکا بل (و خیلی‌های دیگر که بعید نیست شما هم بشناسیدشان!) چندین بار رنگ عوض نمی‌کند و پای حرف و عملش می‌ایستد. حتی اگر اشتباه هم کند، آن را گردن می‌گیرد.او کارش دزدی است، اما برای داچ، هوزیا، جان و حتی غریبه‌هایی که به او لطف می‌کنند، استثنا قائل می‌شود، به آنها لبخند می‌زند، کمکشان می‌کند و حتی دشمن آن‌ها را دشمن خود می‌داند. آرتور، یک انسان به معنای واقعی خود است. او شاید کتاب‌های یونگ را نخوانده باشد (من هم نخوانده‌ام!) اما سایه‌های خود را پنهان نمی‌کند. او انسان کاملی هم نیست، اما نقاط قوت و ضعف خود را می‌داند، به گناهانش اعتراف می‌کند و حتی وقتی کار خوبی انجام می‌دهد، نه منّت آن را بر سر کسی می‌گذارد، و نه حتی وقتی خواهر کالدرون و دیگران از او به خوبی تعریف می‌کنند، تعریف‌هایشان را قبول می‌کند. زیرا خود را لایق آنها نمی‌داند. حتی با وجود لطفی که با نهایت از خودگذشتگی در حق جان مارستون و خانواده‌اش و سیدی آدلر کرده، نه ادعای رستگاری دارد، و نه به زور سعی دارد دیگران را به راه راست هدایت کند و آنها را از گمراهی بیرون بیاورد. او تنها مسیر خود را می‌رود و درست یا غلط، با عواقب مسیری که در آن پا گذاشته، رو به رو می‌شود. خواه شروع دزدی‌هایش با داچ باشد، خواه بیرون انداختن اشتراوس نزول‌خوار از کمپ داچ! و این رو به رو شدن با عاقبت مسیری که انتخاب خود انسان است، چیزی نیست جز رستگاری حقیقی، فارغ از مسیر درست یا غلطی که رفته‌ایم. He who drinks from the deep water, may know the depth of the well...کسی که از آب‌های عمیق نوشیده، عمق چاه را خواهد دانست...</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 27 May 2022 19:09:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ جهانی داخلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/civil-war-guns-n-roses-kb0gkwknb99r</link>
                <description>به بهانه حمله روسیه به اوکراین، می‌خوام برم سراغ یه آهنگ ضد جنگ، اعتراضی، و البته وحشی! آهنگ «جنگ داخلی» یا «Civil war» از گروه Guns N&#x27; Rosesداستان از جنگ ویتنام و اعزام نیروهای آمریکایی به ویتنام با هدف جلوگیری از گسترش کمونیسم شروع شد. هنرمندان زیادی، چه داخل آمریکا و چه خارج از آمریکا، اعتراضات زیادی به دخالت آمریکا در ویتنام کردن که دلایل بسیار زیادی داشت، از جمله آسیب‌های روانی و جسمی به سربازان و نیروهای آمریکا و کشته شدن تعداد زیادی از همون سربازها. داستان جنگ ویتننام، فقط درباره جنگ ویتنام شمالی و جنوبی نبود، بلکه جنگ پنهان آمریکا و روسیه سر کمونیسم و کاپیتالیسم بود. روسیه هم پنهانی ویتنامِ شمالیِ کمونیست رو حمایت می‌کرد. خلاصه کاری نداریم، این از اونطرف، ترور مارتین لوتر کینگ، راهپیمایی بعد از مرگش، و جمله‌ی جان اف کندی که گفته بود: «صلح می‌تونه برای همیشه پایدار باشه.» و ترور جان اف کندی در طرف دیگه، همگی دستمایه‌ای شد برای گروه یاغی و سرکش و افسار گسیخته «گانز اند روزز» که آهنگی رو برای آلبوم «از توهمت استفاده کن ۲» بنویسن که یه شاهکار اعتراضی از آب در بیاد.از جمله هنرمندان و مشاهیر معترض به جنگ ویتنام: برتراند راسل، جان لنون، یوکو اونو (همسر دوم جان لنون)، باب دیلن، دیون (با سلین دیون فرق می‌کنه) و ...کاور آلبوم «از توهمت استفاده کن ۲»اول یه کم شیرجه بزنیم تو متن آهنگ و کوتاه بگیم چه خبره.«اکسل رُز» یا همون «ویلیام بروس رز جونیور» خواننده و رهبر گروه، متن این آهنگ رو نوشته. اگر می‌خواید با تاریخچه این گروه آشنا بشید، توصیه می‌کنم قسمت‌های ۱۵، ۱۶ و ۱۷ پادکست آلبوم رو گوش کنید.اکسل رُز تو این آهنگ چی می‌گه؟به صورت کلی، آقای رز اینجا با تانک از روی سیاست‌های جنگ طلبانه ایالات متحده آمریکا و این که همه چیز رو خواسته با جنگ حل کنه، رد شده. و البته به ترور مارتین لوترکینگ و جان اف کندی هم اشاره کرده:D&#x27;you wear a black armbandWhen they shot the manWho said &quot;peace could last forever&quot;And in my first memoriesThey shot KennedyI went numb when I learned to seeآیا بازوبند سیاه پوشیدیوقتی به مردی شلیک کردندکه گفت «صلح می‌تواند همیشه پایدار بماند»او در اولین خاطراتمبه کندی شلیک کردندمن بی حس شدم وقتی فهمیدماکسل رز این قسمت آهنگ رو از روی خاطره‌ی داف مک کاگُن، نوازنده‌ی گیتار بیس گروه نوشته که وقتی ۴ ساله بوده، با مادرش در راهپیمایی یادبود مارتین لوترکینگ شرکت کرده. اما اون جمله‌ی معروف «پایداری صلح تا ابد» رو مارتین نگفته! جان کندی گفته. اما در نهایت، فرقی نمی‌کنه کی گفته باشه چون هر دو سرنوشتشون ترور با گلوله بود. (منبع: قسمت ۱۷ پادکست آلبوم)So I never fell for VietnamWe got the wall of D.C. to remind us allThat you can&#x27;t trust freedomWhen it&#x27;s not in your handsWhen everybody&#x27;s fightin&#x27;For their promised landمن هرگز گول جنگ ویتنام را نخوردمما دیوار واشنگتن را داریم تا به همه‌مان یادآوری کندکه نمی‌توانی به آزادی اعتماد کنیوقتی که در دستانت نباشدوقتی همه مشغول جنگیدنبرای سرزمین‌های موعودشان هستنداینجا هم باز به اثرات جنگ ویتنام می‌پردازه و می‌گه ما یادمون نرفته شماها به نام حقوق بشر و غرور ملی و عشق به خدا چه بلایی سر جوون‌ها و مردم ما آوردین. ترجیع بند آهنگ که دائم هم تکرار می‌شه اینه:I don&#x27;t need your civil warIt feeds the rich while it buries the poorYour power hungry sellin&#x27; soldiersIn a human grocery storeAin&#x27;t that fresh?I don&#x27;t need your civil warمن به جنگ داخلی تو نیاز ندارمثروتمندها را چاق‌تر  و فقرا را نابود می‌کندحرص قدرت تو سربازان رادر مغازه انسان‌فروشی به حراج گذاشتهآن یکی جدید نیست؟من به جنگ داخلی تو نیاز ندارماین بخش به نظرم مشخصه منظور چیه!و شاهکار آهنگ آخرشه که آهنگ از ریتم تند، خشن و افسار گسیخته بیرون میاد و یه گیتار ملویی می‌شنویم و صدای اکسل رز که این جمله رو می‌گه:What&#x27;s so civil about war anyway?آقای رز اینجا بازی قشنگی با کلمات کرده. Civil war معنیش می‌شه «جنگ داخلی» اما کلمه Civil به تنهایی، ریشه کلمه Civilization (تمدن) و به معنی «متمدنانه» هست، ترجمه سر راست این جمله: «چه چیز جنگ، متمدنانه است؟»اما برگردیم سر موضوع اصلی و بی خیال جزئیات اتفاقات داخل آمریکا بشیم. به صورت کلی‌تر بخوایم به مسئله نگاه کنیم، نکته اصلی این آهنگ اینه که حکومت‌ها، انسان‌ها رو مثل عروسک و اسباب بازی فرض می‌کنن و از اونها برای راه انداختن جنگ‌هایی که تنها منافع و حرص طمعشون برای قدرت و پول رو تامین می‌کنه، استفاده می‌کنن. بدون این که تاثیرات جنگ روی افراد براشون ذره‌ای مهم باشه. اتفاقی که درباره حمله بی رحمانه و کثیف روسیه به اوکراین هم شاهدش هستیم.موضوع اثرات جنگ در آهنگ «خداحافظ آسمان آبی» آلبوم «دیوار» و تعداد زیادی از آهنگ‌های آلبوم «برش نهایی» گروه پینک فلوید تکرار شده.کی غیر از سیاستمدارها از جنگ سود می‌بره؟صحنه‌ای از فیلم «ارباب جنگ» به کارگردانی اندرو نیکول و بازی «نیکلاس کیج»موضوع بزرگ دیگه‌ای که در بحث جنگ وجود داره و در هنر بهش اشاره شده، بحث «فروش اسلحه» و سودهای کلان و هنگفتیه که سازندگان و دلالان سلاح سراسر جهان از جنگ‌ها به دست میارن. اونایی که فیلم «ارباب جنگ» یا «Lord of war» رو دیدن قشنگ متوجه می‌شن من چی می‌گم. شما حساب کنید سلاح‌های آمریکایی، روسی و ... که در تمامی جنگ‌های نیابتی خاورمیانه، گروه‌های تروریستی و جاهای دیگه‌ی دنیا استفاده می‌شه چه سود کلانی برای شرکت‌های اسلحه سازی دنیا (مخصوصا کشورهای ایالات متحده آمریکا، پادشاهی متحد بریتانیا، روسیه، فرانسه و چین) داره! و تازه غم انگیزتر اینجاست که کاش فقط اسلحه بود! خشاب‌ها، انواع مختلف گلوله و مهمات هم جزء اجناس و الزامات جنگی هستن که باز هم حاشیه سود کلانی برای اسلحه سازی‌ها و دلال‌ها دارن. خلاصه این که یه دلیلی هست که شبه گروه‌های تروریستی و جنگ‌های نیابتی در مناطق مختلف به دلایل مسخره‌ای ادامه داره و در نهایت هر کشوری در جنگ چه برنده باشه و چه بازنده، از عواقب و آسیب‌های مختلف جنگ نمی‌تونه در امان باشه و به فرض این که کشوری در جنگ هم برنده بشه، بخش زیادی از بودجه کشور به جای توسعه صنعت، خدمات و ... باید صرف بازسازی، درمان، حمایت از خانواده‌های آسیب دیده و ... بشه. دلیل مهم ممنوع نشدن حمل عمومی اسلحه در آمریکا هم سود کلان اسلحه سازان آمریکایی هست که دیگه وارد این یکی بحث نمی‌شم.در نهایت، صلح و آرامش رو نه فقط برای مردم و کشور ایران، بلکه برای کل دنیا آرزو می‌کنم.</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 15:55:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزمون MBTI چیه و به چه درد بی درمونی می‌خوره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-mbti-%DA%86%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-hyhr12bznwyg</link>
                <description>چیه؟ به جدول حل کردن منم کار دارین؟! گرفتاری شدیما!روزی روزگاری روانشناسی در سوئیس می‌زیست به نام «کارل گوستاو یونگ» که دستی بر آتش روانشناسی داشت و با نابغه‌ی دیگه‌ای از عالم روانشناسی و روانکاوی، یعنی زیگموند فروید اتریشی، تا مدتی ارتباط داشت و با هم تبادل نظر می‌کردن. تا اینکه اختلافاتی بین این دوتا پیش اومد و یونگ یار کشی کرد و دختر «جان دیویس راکفلر»، ملقب به سلطان فولاد آمریکا رو قانع کرد که بهش بودجه بده و ماجراهای دیگه. اما ما اینجا نه با فروید کار داریم، نه با جان راکفلر، نه دخترش، نه خود یونگ! پس با کی کار داریم و چرا اینا رو گفتیم؟از شما بعیده آقای یونگ! بدآموزی داره واسه بقیه مرد مومن!دوتا بچه قرتی(!) شاگرد آقای یونگ بودن به اسم‌های «کاترین کوک بریگز» و دخترش «ایزابل بریگز مایرز» که مثل خوره افتادن به جون کتابای کارل گوستاو و قورتش دادن و جوییدنش و انقدر کتاباشو نظریه‌هاشو خوندن که خود یونگ اومد تو خوابشون (دقیقا همون پیپ که بالا می‌بینید هم تو دستش بود و دقیقا همون عینک روی چشمش!)  گفت: «مادر و دختر خوب خیمه زدین رو نظریات و تحقیقات ما! راه نداره بی خیال ما شین؟» ولی اینا پر رو تو چشمای یونگ نگاه کردن و گفتن: نه داوش!! را نَع ره!! (لاتای بی تربیت!!)خلاصه اینا نظریه تیپ‌های شخصیتی یونگ رو انقدر رنده کردن، که بالاخره تونستن با هدف پیدا کردن مناسب‌ترین شغل برای زنان شاغل در صنایع نظامی، یه پرسشنامه طراحی کنن. تعداد سوالات بیشتر شد تا اینکه سال ۱۹۶۲ به عنوان «نشانگر تیپ مایرز - بریگز» یا خارجکیش:  Myers - Briggs Type Indicator منتشر شد. اما نسخه اولیه این آزمون سال ۱۹۴۳ طراحی شد و در دسترس قرار گرفت.اما ببینیم داخل این آزمون چه خبره. اگر تا حالا این آزمون رو ندادید و یا تایپتون یادتون رفته می‌تونید از این لینک آزمون رو انجام بدید و بعد به خوندن این پست ادامه بدید:لینک آزمون MBTIحرف اول: I/Eدرونگراها یا Introverted اینا همونایی هستن که توی غارهای هیمالیا یا شهرهای زیرزمینی خلوت می‌تونید پیداشون کنید! درونگراها، بیشتر ترجیح می‌دن با دقت به حرف‌های دیگران گوش کنن تا این که خودشون حرف بزنن، تعاملات اجتماعی مثل بیرون رفتن چند نفره یا مهمونی‌های بیش از حد شلوغ خسته‌شون می‌کنه. در کل بودن در محیط داخل خونه و اتاق خودشون رو ترجیح می‌دن و بیرون رفتن رو خیلی دوست ندارن. چت کردن و پیامک رو به تماس تلفنی ترجیح می‌دن و اگر کار ضروری ندارید، بهتره بیخودی اینا رو بیرون نکشونید (وگرنه فحش می‌خورین از نوع اساسی)! معمولا هم توی دنیای کتاب‌ها، فیلم‌ها و علایق شخصی‌شون غرق هستن و خیلی دوست ندارن کسی اینا رو از غار تنهاییشون بیرون بکشه. چون با تنهایی راحتن و مشکل خاصی با تنها بودن ندارن. بنابراین اگر دوست یا همکار درونگرا دارید، بهتره بعد از این که کارتون باهاشون تموم شد، بذارید با تنهاییشون خوش باشن تا تو ذهنشون بهتون فحش ندن!! کلا هم ترجیح می‌دن یه گوشه چیپس و ماست موسیرشونو بخورن و خیلی جلب توجه نکنن و تو چشم نباشن. ویژگی اصلی درونگراها تمرکز، احتیاط کردن و کمی هم انزواست. البته این انزوا و گوشه گیری اگر بیش از حد باشه، می‌تونه باعث آسیب‌های مختلف بشه. احتیاط بیش از حد و نگه داشتن احساسات درون خودشون به مدت طولانی هم می‌تونه آسیب‌های زیادی چه روانی و چه جسمی به اینا برسونه. جلب اعتماد درونگراها سخت‌تره و موقع صحبت باهاشون باید دقت کنید از چه کلمات و لحنی استفاده می‌کنید. کمتر پیش میاد بخوان ریسک کنن و کارهای هیجان انگیز و ریسکی رو صرفا برای لذتش انجام بدن.نکته کنکوری مهم: اینجوری نیست که درونگراها نتونن ارتباط اجتماعی برقرار کنن یا مشکل و پدرکشتگی باهاتون داشته باشن! بلکه اولا به هرکسی اعتماد نمی‌کنن و با هر کسی جوش نمی‌خورن، ثانیا خجالتی بودن و مشکل در روابط اجتماعی بحث کاملا جدایی از درونگرایی داره.برونگراها یا Extraverted اینا درست برعکس غارنشینان درونگرا، ترجیح می‌دن توی جمع باشن، اگر برونگراییشون شدید باشه، حتی تنهایی می‌تونه اذیتشون کنه. ریسک پذیرتر و ابرازگر هستن، عاشق توجه و مهمونی و بزن و بکوب و اهل معاشرت هستن. همونطور که گفتیم، برعکس درونگراها، اینا اتفاقا از در جمع بودن و مورد توجه بودن انرژی می‌گیرن و اگر این نیاز به توجه تامین نشه، ممکنه دست به هر کاری بزنن و توجه جلب کنن. که در بعضی موارد می‌تونه آسیب زننده باشه.حرف دوم: N/Sشمّی‌ها یا iNtuitive اینا در این حد خیالپردازان قهاری هستن که احتمالا ایده‌ی پرواز بشر برای اولین بار به ذهن یه XNXX رسیده! اینا «اگر اینجور بشه چی می‌شه؟» همینجور که راه می‌رن، از سر و کولشون می‌ریزه! دنبال خیالپردازی، امتحان کردن ایده‌های جدید و نوآورانه و خلاقانه هستن. حتما یه دوست شمّی داشته باشین که اگر دفعه بعدی پنچر کردین و آچار چرخ همراهتون نبود، در کمال تعجب با شاخه درخت واستون آچار درست کنه و کارتون راه بیفته! بیشتر غرق احتمالات و آینده هستن تا چیزهای دیگه. در عرض چند دقیقه می‌تونن تئوری‌ها و ایده‌های عجیب غریب و پیچیده‌ای از جیبشون در بیارن  که حسی‌ها (XSXX ها) هاج و واج بمونن! البته احتمالا چندین پروژه و ایده دارن که ولش کردن و وسطاش رفتن سراغ امتحان کرده ایده‌ی جدید و خلاقانه‌ی بعدی!حسی‌ها یا Sensing اینا بیشتر در لحظه «حال» به سر می‌برن و اگر هم به گذشته یا آینده فکر کنن، باز هم از این دیدگاه که «روی الآن من چه تاثیری داره» نگاه می‌کنن. و بیشتر اتفاقاتی که الآن جلوی روشون هست رو می‌بینن و راه حل‌های عملی، کاربردی و ثابت شده رو ترجیح می‌دن. همین، باعث می‌شه یه مشاهده‌گر، متمرکز، واقع‌گرا و عملگرا باشه. یکی از چالش‌های پیش روی این عمگراهای پرکار و سختکوش، می‌تونه این باشه که بیشتر از نوک دماغشون پیش نرن و بعدها کاری که انجام دادن، نسبت به کل اون کار وصله‌ی ناجور باشه. یه کم پیچیده شد، ساده‌ش کنم:فرض کنید از یه XNXX و یه XSXX بخوان یه تابلو از درخت بکشن، یه XNXX اول یه طرح کلی رو در نظر می‌گیره و از تنه و شکل کلی شاخه‌های درخت شروع می‌کنه به کشیدن و ممکنه خیلی به جزئیات شاخه‌ها و برگ‌ها دقت نکنه. اما XSXX ممکنه شاخه‌ها و برگ‌های یه درخت افرا رو با دقت و جزئیات کامل بکشه و سر بلند کنه و ببینه ای دل غافل! درخته اصلا بید مجنون بوده! نتیجه می‌گیریم در حالت کلی، XNXX ها مدیران ارشد بهتری هستن و مناسب برای برنامه ریزی کلی و دراز مدت، اما XSXX ها، مدیران میانی و اجرایی بهتری از آب در میان و می‌تونن برنامه‌های کلی و درازمدت رو خرد کنن و راه‌های عملی برای تحقق اهداف کلی رو پیدا کنن و افراد رو برای اون هدف‌های کوچکتر سازماندهی کنن. (البته این وحی منزل نیست و به هیچ عنوان به این معنی نیست که N ها نمی‌تونن جزئی نگر باشن و یا S ها نمی‌تونن برنامه دراز مدت بچینن.)شما رو نمی‌دونم، ولی من به لبخندش بدجور مشکوکم!حرف سوم: T/Fتفکری‌ها یا Thinking اینا وقتی پای تصمیم گیری در میون باشه، منطق و مغزشون رو ترجیح می‌دن. این به این معنی نیست که احساس ندارن و یا بی رحم هستن، بلکه فقط ترجیح می‌دن برای تصمیم گیری طبق منطق و مغزشون پیش برن. چون خودشون موقع تصمیم گیری، بر اساس حقایق و منطق تصمیم می‌گیرن، ممکنه احساسی‌ها رو تصمیم گیرنده‌های ضعیفی بدونن. نظرات و تصمیماتشون ممکنه بی رحمانه به نظر برسه، اما اینطور نیست. اتفاقا تفکری‌ها ممکنه درگیر احساسات عمیق هم بشن، اما در حالت کلی احساسات گیجشون می‌کنه و ممکنه احساسات خودشون و بقیه رو نادیده بگیرن. وقتی که به تفکر انتقادی و یا قضاوت بی طرفانه نیاز دارید، بهتره یه XXTX دور و برتون باشه.احساسی‌ها یا Feeling اینا برعکس تفکری‌ها، موقع تصمیم گیری قلب و احساسشون می‌زنه منطق و مغزشونو ناک اوت می‌کنه و از رینگ می‌ندازه بیرون! و این احساسات می‌تونن شکل‌ها و درجات مختلفی داشته باشن. حتی اگر خودشون متوجهش نباشن. اصولا گرم، دلسوز و با ملاحظه هستن و تمایل به محافظت از اطرافیانشون دارن، حالا می‌خواد عضو خانواده باشه یا دوست دوستشون که کلا دوبار دیدنش! ممکنه انقدر نگران بقیه بشن که خودشونو فراموش کنن! و اگر اونایی که بهشون کمک کردن، به هر نحوی شکست بخورن، ممکنه افسرده بشن. بازهم مثل مورد تفکری‌ها، به این معنی نیست که اینا منطق ندارن و یا مغز! بلکه فقط مسئله اینه که نمی‌تونن مثل تفکری‌ها به این راحتی احساسشون رو بذارن کنار و نادیده بگیرن. حرف چهارم: J/Pقضاوتگر یا Judging اینا وجود ساختار، سلسله مراتب، چهارچوب، اصول و قوانین رو به هر چیزی ترجیح می‌دن و برنامه ریز هستن. قضاوتگرها ترجیح می‌دن جلوتر از زمان، برنامه ریزی کنن و چندین برنامه جایگزین داشته باشن تا اینکه با اتفاقات و مسائل پیش بینی نشده، در لحظه دست و پنجه نرم کنن. اگر کسی رو دیدید که لیستی از کارهایی داره که باید اون روز انجام بده، در قضاوتگر بودنش شک نکنید! اتفاقات پیش بینی ناپذیر می‌تونه حسابی یه XXXJ رو کلافه کنه، اگرچه از پس اداره‌ی چنین موقعیتی بر بیاد و براش برنامه‌ای بچینه، معنیش این نیست که خوشش اومده! گاهی ممکنه بیش از حد به اصول و قوانین چنگ بزنه و یه کله خشک حسابی باشه. چه در مورد خودش و چه در مورد دیگران.به عبارت دیگه، اگر قرار باشه آقا/خانم XXXJ کارهای A B C رو انجام بده، اول با خودش می‌گه: خب برنامه اینه اول کار B، بعد C و بعد A رو انجام بدم. و اگر موردی پیش بیاد که نتونه طبق این برنامه پیش بره، ابتدا به آرامی و بعد از چند قدم با حفظ خونسردی با سرعت محل را ترک نمایید!!مشاهده گر یا Perceiving هرچی قضاوتگرها رشته‌ی اصول و قوانین می‌بافن، مشاهده گرها با تراکتور از روی چهارچوب‌ها رد می‌شن و پنبه‌شون می‌کنن! به جای تلاش و زور زدن برای کنترل شرایط، با شرایط کنار میان و خودشون رو هماهنگ می‌کنن و شعارشون «هر چه پیش آید خوش آید» هست. این انعطاف، قابلیت مقابله و حل مسائل و مشکلات پیش بینی نشده رو به اونا می‌ده. اگر بیش از حد ساختار شکن و بی قاعده باشن، ممکنه عدم توانایی در تصمیم گیری و سرزنش نصیبشون بشه. ممکنه حواس پرت باشن و چیزی که این هفته براشون مهمه، هفته دیگه به کبدشونم نباشه! دائم در حال ایجاد طوفان ذهنی هستن و براشون راحت‌تره اگه از چیزی راضی نیستن، ولش کنن و یه جایگزین پیدا کنن. این که ذهن بازی دارن، می‌تونه ابزار قدرتمندی برای پیدا کردن چندین راه حل مختلف برای یه موضوع باشه.عاشق شطرنج جناب INTJ شدم!خب، حالا تهش چی؟ من تایپم رو فهمیدم! حالا باهاش چیکار کنم؟با توجه به این که چهار حرف داریم که هر کدوم دوتا حالت دارن: ۱۶ = ۲*۲*۲*۲ تیپ شخصیتی داریم:ISTJ, ISTP, ISFJ, ISFP, INTJ, INTP, INFJ, INFPESTJ, ESTP, ESFJ, ESFP, ENTJ, ENTP, ENFJ, ENFPهیچکدوم، بدتر یا بهتر نیستن، هر تیپ، نقاط ضعف و قوت خودش رو داره، و ویژگی‌های خودش رو. شما با شناخت تیپ خودتون و دیگران می‌تونید همدیگه رو بهتر درک کنید و البته تیپ شخصیتی، نقش مهمی در مسیر کاری شما می‌تونه داشته باشه. مثلا تیپ XNFP بهتره وارد مشاغل مدیریتی و نظامی نشه! چون این شغل‌ها نیاز به تصمیم گیری، تفکر، و عملگرایی دارن که با توجه به توضیحات مفصل بالا، دقیقا ویژگی‌های خلاف نیازهای این شغل رو دارن. و یا تیپ XSTJ باز هم بهتره که وارد مشاغل هنری و شبه هنری نشه! باز هم به دلیل این که هنر، به طور مستقیم با احساس، خلاقیت، تجربیات ناشناخته و مخصوصا ساختارشکنی و به اصطلاح «خارج از چهارچوب فکر کردن» یا خارجکیش Thinking out of the box سر و کار داره که این تیپ دشمن درجه یک همه‌ی ایناست! باز هم می‌گم اینا وحی منزل نیست و مثال نقض داره! مثلا جناب Sting هنرمند راک، با این که در وادی هنر هست، اما تیپ ISTJ داره. به صورت کلی بخوایم نگاه کنیم، بهتره برونگراها شغل‌هایی که با مردم سر و کار داشته باشن، و درونگراها در شغل‌های خلوت‌تر مشغول به کار بشن.شمّی‌ها هنرمندان و دانشمندان بهتری می‌شن و حسی‌ها اپراتورها و نیروهای اجرایی بهتری از آب در میان.تفکری‌ها در مشاغلی که با منطق سر و کار دارن مثل مهندسی، مدیریت و اینجور چیزا می‌تونن بهتر عمل کنن و احساسی‌ها در مشاغلی که باز تا حدودی به مقوله هنر و ارتباط با مردم برمی‌گرده، مثل معلمی یا فروشندگی و یا بازیگری، استندآپ کمدی و ... .و در آخر، قضاوتگرها در مشاغل سازمانی و یا حداقل ساختارگرا، عملکرد بهتری دارن و مشاهده‌گرها در مشاغلی که دستشون رو برای تفکر خلاق و بداهه پردازی، باز می‌ذاره.حرف آخرنکته اول: همه‌ی افراد یک تیپ، به دلیل تجربیات، جوامع، موقعیت‌های خانوادگی و اجتماعی، نوع تربیت و تعداد زیادی عوامل بی شمار دیگه، به هیچ عنوان عین همدیگه نیستن و به عنوان مثال یه ESTP ایرانی می‌تونه با یه ESTP آنگولایی زمین تا آسمون فرق داشته باشه، و یا یه INTJ مشهدی با یه INTJ اصفهانی هم همینطور.نکته دوم: به صورت کلی، وقتی تایپتون رو فهمیدید و متوجه شدید معروف‌های خفن زیادی هم تایپ شما هستن، تایپتون رو تو سر بقیه نزنید! تو بقیه تایپا هم آدم معروف تا دلتون بخواد هست! اما سعی کنید نقاط ضعف تایپ خودتون رو پیدا کنید و هر چهار ویژگی که بالا گفته شد رو، به تعادل برسونید و از اونور بوم نیفتید. نکته سوم: از تیپ شخصیتی‌تون برای توجیه اخلاق‌های غیر قابل تحملتون به هیچ عنوان استفاده نکنید و کلیشه مزخرف «من همینم که هستم» رو بذارید کنار! به جاش خودتون رو بهتر کنید و سعی کنید دیگران رو درک کنید و به زور تغییرشون ندید. نکته چهارم: بعد از کشف تیپ بقیه، از مسخره کردن و زدن تیپشون تو سرشون به شدت خودداری کنید! اینو بدونید هیچ تایپی از بقیه ۱۵ تا بدتر یا بهتر نیست و اگر فکر می‌کنید تایپتون از بقیه بهتره یا تایپ بقیه از شما بهتره، بدونید که جهان و آدماش، با وجود این تفاوت و تنوع هستن که قشنگن و به کمک این ابزار، سعی کنید خودتون و بقیه رو بیشتر درک کنید، و اگر بقیه از تفاوتشون ناراحتن، کمک کنید به جای جنگیدن با این تفاوت، قبولش کنن، ازش در عین تلاش برای بهتر شدن لذت ببرن، و همچنین از تفاوت خودتون و خودشون برای پیشرفت و زندگی بهتر، استفاده کنید.برای دیدن تایپ‌های افراد معروف هم می‌تونید به این سایت مراجعه کنید.این بود انشای من :)</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 20:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ادیسون، «برق» رو اختراع کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdi_nvs/didedisoninventelectricity-fn0ykr9nr0aa</link>
                <description>جدا از این که وقتی برق بعد از قطع شدن به هر دلیلی، دوباره وصل می‌شه، به روح پدر ادیسون رحمت می‌فرستیم، کار درستیه یا نه، اول باید تکلیف این مسئله رو روشن کنیم که آیا اصلا چیزی به نام «برق» کشفه یا اختراع؟آشنایی با جریان و نیروی برق، بعد از کشف تدریجی و تکمیل مدل‌های اتمی و مخصوصا ذره‌ای زیراتمی به نام «الکترون» شروع شد. اما همچنان هیچکس این الکترون بدبختو نیمچه آدمم حساب نمی‌کرد و فقط بود واسه خودش و چیپس و ماست موسیر می‌زد بر بدن!!تا اینکه با ظهور یک عدد انسان فیزیکدان و تحصیلکرده ایتالیایی، به نام «آلِساندرو جوزپه آنتونیو آناستاسیو وُلتا» همه چیز عوض شد. این بشر با ریختن شیمی‌ها توی فیزیک‌ها به نسل اولیه باتری‌های امروز رسید که به «پیل وُلتایی» معروفه. به عبارت دیگه بزرگوار وُلتا راهی برای هدایت الکترون‌های گیج و سر به هوا پیدا کرد.از اونطرف یه بشر دیگه از بریتانیای جهان خار (غلط املایی عمدی است! لطفا ایراد نگیرید! با تشکر!) پیدا شد به اسم مایکل فارادی، یه چیزی کشف کرد به نام «قانون القای الکترومغناطیس» که فعلا کاریش نداریم چیه. ایشونم اومد باتری وُلتا جون (!) رو برداشت، القای الکترومغناطیس خودش رو هم با این باتری قاطی کرد و نتیجه شد موتورهای الکتریکی.در نتیجه استفاده از جریان برق در صنعت  قبل از این که جناب ادیسون تشریف بیارن و صنعت تلگراف و برق آمریکا رو (حداقل برای مدتی) قبضه کنن و اختراعات ملت رو بدزدن، مرسوم بوده. این از این موضوع.اما پس ادیسون چی کار کرد که تا برق میاد به روح پدرش صلوات می‌فرستیم؟جوابش برمی‌گرده به حدود ۵۰ سال قبل از ظهور جانوری به نام توماس ادیسون در منلو پارک نیوجرسی! بله! لامپ‌های گازی قبل از ادیسون وجود داشتن، اما اولا، برای آزمایش‌ها و تحقیقات ازشون استفاده می‌شد و ثانیا، در عرض چند ساعت می‌سوختن و قابل استفاده نبودن.تنها کار شاخصی که ادیسون کرد، کشف رشته‌ای بود که در برابر جریان برق عبوری، پایدارتر باشه و دیرتر بسوزه، و در نتیجه، قابلیت تجاری سازی و استفاده عمومی داشته باشه. این بود که اختراع لامپ الکتریکی، به نام ادیسون خورد و نصب لامپ‌های الکتریکی به سرعت در شهرهای مختلف، از نیویورک و لندن و منهتن بگیرید تا پاریس و لندن، به عهده ادیسون و شرکتش، جنرال الکتریک، گذاشته شد و ادیسون قدرت دزدی ایده‌های بیشتری رو به دست آورد!</description>
                <category>مهدی نویسنده</category>
                <author>مهدی نویسنده</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 17:54:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>