<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیرحسین بهرامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdibagheri007</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:04:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/47211/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیرحسین بهرامی</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جایت خالیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ncud7ayckva5</link>
                <description>جایت خالیست... . دلم برای داشتنت تنگ شده. میدانم که اگر ببینمت دوستت خواهم داشت. اما نمی‌دانم عشق ورزیدن چگونه است. برای من تو مزه ی شکلات فرانسوی می‌دهی. تا به حال نخورده‌ام ولی می‌توانم تصورش کنم. رنگ تو برای من مثل رنگ گل رز برای یک روشندل است وقتی بویش را استشمام می‌کند و توصیفاتش را می‌شنود. صدای تو برایم مثل صدای آرامبخش مادر برای یک ناشنواست. می‌خواهم زبان به وصفت بگشایم، اما گنگ ‌و بی‌زبانم. قدم‌هایم بی‌امان به سمتت روانند. اما زمینگیر و معلولم. وصف تو شرر به جان من زده. اما پوستم سرد و کرخت است. شب‌ها را در انتظار دیدنت صبح می‌کنم. اما نمی‌دانم شب و روز کدامند. امید دیدارت چنان آرامشی به من داده که اضطراب این روزها را تحمل می‌کنم. اما نمی‌دانم تو کیستی. هر روز نواهای عاشقانه سر می‌دهم و عشق تو را تصور می‌کنم. اما عشق چیست؟ اگر دیدمت، از کجا بدانم که عاشق شده‌ام؟ اگر عاشق شدم، از کجا بدانم که تمام اینها خیالی خوش نیست؟ درد دارم... . دردی بزرگ. دردی به طول سال‌هایی که می‌شناسمت و به عمق حفره خالی قلبم. حفره‌ای که هیچ‌گاه پر نشد‌ه و نخواهد شد. در پارک میدان نشسته‌ام. آرام و بی‌صدا. در سرم فریادهاست. آنچه در سینه می‌گذرد را می‌گویم و همه می‌گویند مگر می‌شود! طوری نگاهم می‌کنند که انگار هذیان می‌گویم. انگار می‌خواهند دستی بر شانه‌ام بزنند و اطمینان دهند که خوب می‌شوم. خوب می‌شوم؟ تو بگو. چرا سخن نمی‌گویی؟ اطراف را می‌نگرم. هیچ‌کس اطرافم نیست. تو هم نیستی. تنها در اتاق نشسته‌ام و به اشتباهاتم فکر می‌کنم. همان‌طور که مادر می‌گفت. شاید سرنوشت این باشد که هیچ‌گاه تو را نبینم. تمام پوستم می‌سوزد. به خدا قسم که راست می‌گویم. اغراق نمی‌کنم. همیشه وضع همین بوده. شاید نباید تو را بیابم. شاید تو شده‌ای زباله‌دانی برای تمام درد و رنج‌های من. خیالی که با آن زندگی کنم. چون اگر تو را بیابم، دیگر چه می‌خواهم؟ شاید تو را ساختم تا هیچ‌گاه نبینمت. پوستم می‌سوزد. معده‌ام می‌سوزد. به من بگو آیا خوب می‌شوم؟ همیشه در اوج درد، تو را به خاطر می‌آورم. گویی تسکینی شده‌ای برای دردهایم. اما دیگر نمی‌دانم. تو اول بودی یا درد؟ شاید تو باعث و بانی همه دردهایم هستی. چون آنقدر تو را بالا برده‌ام که خودم در مقایسه با تو در قعر کثافت و نجاستم. پوست و معده‌ام هنوز می‌سوزد. من شده‌ام یک حیوان نجس که لایق له شدن است. سر من را به لجن سیاهی بچسبان و درون آن بمال. دیگر تو را نمی‌بینم. متوجه می‌شوم که موقع نوشتن اینها دندان‌هایم را بر هم می‌سابم؛ از وقتی از تو پرسیدم تو اول بودی یا درد. حالا که فهمیده‌ام، هنوز هم فکم سفت است. در رقابت با مغز خود هستم. به خود می‌گویم که چرا اینها را با جزییات می‌نویسی؟ بلافاصله درد معده را حس کردم. ولی به نوشتن ادامه دادم. در اواسط نوشتن با خود گفتم که این قلم می‌تواند رهایی‌بخش من باشد. اما حالا حقیقت تلخ را به یاد می‌‌آورم. این نوشتن راهی است برای رهایی از درد؛ برای سرکوب. معده‌ام خیلی درد می‌کند. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. بگذار چیزی بخورم. شاید درد افتاد. ...</description>
                <category>امیرحسین بهرامی</category>
                <author>امیرحسین بهرامی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 20:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاپرک (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-%DB%B3-thwby85dzlvv</link>
                <description>هشدار: اگه شاپرک (۱) و (۲) رو نخوندید، برید و به ترتیب اونارو بخونید، چون این قسمت در ادامه اون دو تاست. https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-%DB%B1-stwmzspf7bzl  https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-%DB%B2-jbqwq6aldlm4 «سلام به مسئولین پلیس. من شیرین موسوی هستم. احتمالاً شوهرم فرزاد هم این نامه رو می‌خونه. می‌خوام قبل از اینکه بمیرم بهتون بگم که چه اتفاقی افتاد. به این امید که این قاتل جانی رو دستگیر کنین و انتقام آوای خوشگلم رو ازش بگیرین. اما با اتفاقایی که افتاده و مرگ دخترم دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. فرزاد جان می‌دونم منو هیچ وقت نمی‌بخشی. فقط ازت می‌خوام آوا رو ببخشی. اون هیچ گناهی نداشت. اونو دوست داشته باش.اون روز با آوا رفته بودیم خرید. تو راه برگشت گفتم چند دقیقه بریم تو پارک بشینیم. چند دقیقه که نشستیم، یادم افتاد که غذا گذاشتم رو گاز و الان غذا می‌سوزه. آوا رو برداشتم و دوییدم سمت خونه. آوا ترسیده بود و گریه می‌کرد. رسیدم خونه و آسانسورو زدم. اما آسانسور طبقه ششم بود. یکم منتظر موندم. اما هنوز طبقه ششم مونده بود. خلاصه پیاده پله‌ها رو دویدم. خونه که رفتم دیدم خونه پر دود شده. آوا رو با خریدام زمین گذاشتم و دویدم سمت آشپزخونه. پنجره رو باز کردم و زیر گاز رو خاموش کردم. یه دستمال خیس کردم و تو هوا می‌چرخوندم تا دودا بیرون برن. هودو روشن کردم. قابلمه و تابه رو با دستگیره برداشتم و توی سینک انداختم. هرچی توشون ریخته بودم سوخته بود. داخلشون آب ریختم تا خنک بشن. بعد یه مشما پیدا کردم و غذای سوخته رو توش ریختم.تو حال خودم مشغول بودم که متوجه شدم دیگه آوا گریه نمی‌کنه. نگاه کردم دیدم کنار خریدام نیست. با خودم گفتم شاید چهار دست و پا رفته اونور داره بازی می‌کنه. خلاصه غذا رو ریختم آشغال و پیش خریدا رفتم و دیدم آوا نیست. خریدارو بردم گذاشتم آشپزخونه و صداش کردم. کل خونه رو گشتم. راه پله رو گشتم. هر کسی که دیدم رد میشه، ازش پرسیدم آوا رو دیده یا نه. دوباره برگشتم خونه رو گشتم. گفتم شاید جایی رو ندیده باشم. به تو زنگ زدم که ببینم تو اومدی ورش داشتی یا نه. وقتی دیدم تو هم برنداشتی دوباره دویدم تو راه پله. همه زنگای طبقه رو زدم. اسمش رو داد می‌زدم. آوامو صدا می‌زدم. اما صداش نمی‌اومد. همه همسایه‌ها و بچه‌هاشون اومدن جمع شدن. هر کس سعی کرد یه جا رو بگرده. تو هم اومدی و ملحق شدی تا بالاخره دخترمو تو اتاقک روشنایی آپارتمان، نابود و بی‌جون پیداش کردن. اونجا بود که من مردم.تا اینجاشو قبلا بهت گفته بودم. اما فرزاد، باید یه چیزی رو بهت بگم. می‌خوام وقتی این رو می‌شنوی، من زنده نباشم. الانم که دارم اینا رو می‌نویسم، دستام می‌لرزه. فرزاد، من بهت خیانت کردم. اونم با اون حیوون. اون حیوونی که تو خونمون راش دادیم؛ علیرضا سبحانی. ما رفت و آمدمون زیاد بود و کم کم به هم حس پیدا کردیم و من احمق با این هیولا بهت خیانت کردم. من مطمئن بودم که آوا بچه اونه. اما اینو بدون که پدر واقعی آوا تویی، نه اون حروم‌زاده. اما این راز رو حتی به خودشم نگفتم تا آبروریزی نشه. شاید اگه همون موقع حرف زده بودم و راستشو به همه گفته بودم، الان آوای من زنده بود. خدا رو شکر می‌میرم و دیگه نیاز نیست بار این گناه رو تحمل کنم. ‌می‌دونم دیگه اهمیتی نداره، اما من نمی‌دونستم این حیوون چه جور آدمیه. وقتی گریه و شیونم تموم شد و پلیس و آمبولانس اومد، رفتم دستشویی و به اون زنگ زدم. ازش خواستم از شمال برگرده و بدون اینکه کسی بفهمه منو ببینه. فرداش رفتم پیش پلیس و اتفاقایی که می‌دونستم افتاده رو براشون گفتم؛ بدون اینکه به اون اشاره‌ای بکنم. بعدش رفتم و یه جایی نزدیک میدون حر دیدمش و بهش گفتم که اون پدر واقعی آوامه. اون هم گفت که من از کجا مطمئنم و من هم گفتم که مطمئنم ولی باید آزمایش دی‌ان‌ای بده. گفتم فقط می‌خوام قبل از خاک شدن بچه‌ام مطمئن بشم که باباش کیه. و گفتم که اگر دوست نداره می‌تونه انجام نده. اون هم بدون اینکه حرفی بزنه گذاشت و رفت.چند ساعت بعد، زنگ زد و گفت که حاضره آزمایش رو انجام بده، اما این آزمایش رو جای دیگه و تنها انجام میده و کسی نباید از این موضوع خبردار بشه. منم قبول کردم. به سازمان پزشکی قانونی که آوا اونجا بود رفتم و با مدیر اونجا صحبت کردم. بهش گفتم که از لحظه به دنیا اومدن بچه با خودم فکر می‌کردم که نکنه تو بیمارستان بچه رو عوض کرده باشن و اون بچه من نباشه. ازش خواهش کردم که این دم آخری که قراره آوامو ببرن، حداقل یه تست دی‌ان‌ای ازش بگیرن. قبول نمی‌کرد. ولی بعد کلی اصرار من بالاخره قبول کرد و گفت که حداقل باید دی‌ان‌ای پدر یا مادرش هم باشه. منم گفتم که پدرش این آزمایشو داره جای دیگه انجام میده. خلاصه، آزمایشا انجام شد و نتیجه آزمایش اون عوضی رو برای پزشکی قانونی بردم و معلوم شد که اون پدر آواست. بهش زنگ زدم و اینو گفتم. بدون اینکه حرف اضافه‌ای بزنه، گوشی رو قطع کرد. من احمق اون موقع بهش حق می‌دادم. می‌گفتم شاید چون که یه سال و نیم دخترش رو ازش مخفی کرده بودم، ازم ناراحت شده.چند دقیقه بعد، به من زنگ زد و تمام جنایتی که کرده بود رو به من گفت. اولش باورم نمی‌شد و از گفتنش عصبانی شدم. اما بعداً که با جزئیات بیشتری توضیح داد، مطمئن‌تر شدم و داد زدم و هرچی از دهنم در میومد بهش گفتم. گوشی رو قطع کرد. تمام بدنم می‌لرزید. الان که دارم اینا رو می‌نویسم هم دستام می‌لرزه. اینا رو می‌نویسم چون تو حق داری بدونی چه اتفاقی افتاده. پلیسم باید بدونه و این هیولا رو دستگیر کنه. اما من نمی‌تونم اینا رو تحمل کنم من مستحق مرگم. برای اینکه لوش ندم، هر لحظه ممکنه بیاد تا منو بکشه. اما اون هیچ وقت دستش به من نمی‌رسه. من حالم از خودم به هم می‌خوره ولی نمی‌ذارم اون هیولا به من دست بزنه. الان که دارم اینا رو برات می‌نویسم از پنجره، ماشینای پلیس رو می‌بینم. احتمالاً تا الان فهمیدن و اومدن دنبال این حروم‌زاده و می‌خوان دستگیرش کنن. یعنی اومده تو خونش قایم شده؟ نمیدونم و دیگه هم برام مهم نیست. قبل اینکه این نامه رو بنویسم، زنگ زدم به وکیلم و همه چیزو براش گفتم و جای نامه رو هم بهش گفتم. این زندگی داره نابودم می‌کنه. دارم عذاب می‌کشم. دیگه نمی‌تونم تو چشمای کسی نگاه کنم. مثل اینکه یکی داره در می‌زنه. شاید اون حروم‌زاده باشه. فرزاد، آوا رو دوست داشته باش.»چه پایان‌بندی مسخره‌ای! «آوا رو دوست داشته باش»؟ چرا یک حرام‌زاده را دوست بداریم که حتی کودک خودمان هم نیست؟ دوست داشتن یک مرده چه فایده‌ای دارد؟ ولی دست آخر یک جمله از سخنان این هرزه ارزش داشت: «اون هیچ گناهی نداشت.»در آخر، معلوم شد که در تمام این مدت پزشکی قانونی از طریق جواب تست دی‌ان‌ای سبحانی که با نام پدر شناسنامه آوا مطابقت نداشته، فهمیده که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است و این موضوع را به پلیس اطلاع داده است. پلیس هم شیرین موسوی را زیر نظر داشته تا علیرضا سبحانی خود را نشان داده و او را دستگیر کنند. بعد از تماس شیرین با وکیل، او سریع به پاسگاه می‌رود تا خودکشی قریب‌الوقوع شیرین را خبر دهد. پلیس هم به محض خبردار شدن، نیروهای خود را می‌فرستد. این نیروها درب خانه فرزاد عزیزی را می‌شکنند و با پیکری مواجه می‌شوند که در حال جان دادن بر کف آشپزخانه است. در یک دستش چاقویی خونی قرار دارد. دست دیگرش را هم روی گلوی خونین خود می‌مالد و خرخر می‌کند. تمام صورتش و لباس‌هایش و فرش آشپزخانه خونی بود. اشک از گوشه چشمانش بر روی گونه‌های خونینش سرازیر می‌شد. تمام بدنش را از خفگی مدام تکان می‌داد و دست‌هایش را به سوی پلیس دراز می‌کرد و دوباره بر گردن خود می‌زد. چشمانش داشتند از حدقه به بیرون می‌افتادند. نیروهای پلیس و فوریت پزشکی که همراه آنها آمده بودند هم در هول و ولا افتاده بودند. اما نتوانستند شیرین را نجات دهند و بالاخره جان داد. چندی بعد هم علیرضا سبحانی می‌رود و خود را تسلیم پلیس می‌کند. وکیل شیرین موسوی به پلیس محل اختفای نامه اعتراف شیرین را گفت و نامه را پیدا کردند. شیرین حتی نامه را امضا و اثر انگشت زده بود.با نامه اعتراف شیرین و تسلیم شدن علیرضا و جواب دی‌ان‌ای در پزشکی قانونی و یافتن آثار تجاوز در بدن آوا و آزمایش دی‌ان‌ای مانده از متجاوز در بدن آوا و مطابقت دادن آن با دی‌ان‌ای سبحانی، پلیس به سرعت سبحانی را قاتل شناخت و در عرض دو روز دادگاه او تشکیل شد. بعد از خواندن نامه شیرین، فرزاد طاقت نیاورد و بلند شد و سرش را چندین بار محکم به دیوار کوبید‌. اطرافیان سعی کردند به او کمک کنند، اما دیر شده بود و فرزاد از هوش رفته بود. او را به بیمارستان منتقل کردند تا به او دارو بزنند تا حالش بهتر شود. در آن دادگاه، سبحانی محکوم شناخته شد و قرار شد طی جلساتی سایر قربانیان خود را تشخیص دهد. جلسه دیگر دادگاه دو روز بعد رخ داد. فردای جلسه دوم، فرزاد از بیمارستان ترخیص شد. صبح با او تماس گرفتند که در جلسه دیروز ۶ قربانی دیگر را هم سبحانی شناخته است. یکی از آنها همسایه طبقه پایینی او بود. همچنین به او گفتند که قرار است سبحانی را اعدام کنند. اما برای ادامه همکاری او در یافتن قربانیانش و اعتراف به روش‌های آدم کشی و تجاوزش، این حکم را استثنائاً به خودش ابلاغ نکرده‌اند. خودش هم درخواست عفو و کاهش محکومیت نداده بود. اما این حکم را برای تسلی خاطر فرزاد به او گفته بودند و به او گفتند که از حضور در دیگر جلسات دادگاه منع شده است. چرا که ممکن است حکم را برای محکوم لو بدهد و مانع ادامه همکاری او شود. به هر حال، این حرکت هم موثر واقع نشد و چند ساعت بعد، محکوم به طرز وحشتناکی خودکشی کرد. ده‌ها قربانی دیگر هرگز شناسایی نشدند. داستان قاتل و متجاوز زنجیره‌ای تهرانی مثل بمب ترکید و در سال ۸۶ به مدت چند هفته تیتر اول تمام روزنامه‌ها و شبکه‌های خبری شد.از یک نگاهی، تولد و مرگ آوا چندان هم بیهوده نبود. شاید همین یک فداکاری او و روشن کردن کورسوی انسانیت از طریق حس پدری در وجود علیرضا بود که جلوی قتل و تجاوز بیشتر به شاید ده‌ها دختر دیگر را گرفت. شاید و فقط شاید. اما چیزی که قطعی بود این بود که آوا واقعا هیچ گناهی نداشت، چرا که او شکر بود و هم شیرینی. پایان.پ.ن: این قسمت آخر بود. امیدوارم که خوشتون اومده باشه. ممنون میشم اگه نقدی انتقادی چیزی داشتین، تو کامنتا بهم بگین. آقا حتی اگه خوشتون نیومد بگین آشغال بود.😂 منم فردا راهی خدمت میشم. بعد آموزشی میام و پیاماتونو میخونم. دعا کنین این دوره هم به خوبی و خوشی بگذره.😁❤️</description>
                <category>امیرحسین بهرامی</category>
                <author>امیرحسین بهرامی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 22:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاپرک (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-%DB%B2-jbqwq6aldlm4</link>
                <description>اخطار: این داستان در ادامه شاپرک (۱) هست. پس اگه اونو نخوندید، اول برید و اونو بخونید. https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-%DB%B1-stwmzspf7bzl از دستشویی بیرون آمد. پیراهن سیاهش را از بغل‌ها در شلوار فرو کرد و شلوارش را بالا کشید. دست‌هایش را شست و صورتش را آب کشید. از جیبش یک بسته قرص درآورد و چند تایی در دهان خود انداخت. سپس/@ بیرون رفت و به سمت اتاق مد نظر حرکت کرد. در را باز کرد. اتاق پر از همهمه بود و همه با هم صحبت می‌کردند. جلو رفت و روی صندلی نشست. روبرو را نگاه کرد. او سخت غرق در نوشتن بود. اطراف را نگاه کرد. چشمش به چهره‌ای آشنا خورد: «علیرضا! علیرضا! تویی؟ تو اینجا چه کار می‌کنی؟ کی از شمال برگشتی؟ چرا یه زنگ نزدی؟ هیچ می‌دونی چی شده؟» قاضی صدای خود را بالا برد و روی میز ضربه زد و همه را ساکت کرد. علیرضا سرش را تکان هم نداد. انگار از درون مرده بود. سیاهی چشمانش مانند سیاه چاله‌ای بود که همه چیز را می‌بلعید. چهره‌اش چنان کرخت بود که گویی صورتش فلج شده بود. نور طلایی از پنجره‌ها به داخل می‌تابید و فضای متنلقضی ایجاد کرده بود. گویا در این عالم هیچ مهم نبود در این اتاق نحس چه رخ می‌داد.بعد از معارفات رسمی دادگاه، از جای خود برخاست. -آقای قاضی این چه وضعشه؟ من دخترم مرده. زنم مرده. این چه کاریه دارید با من می‌کنید؟ +چه کار می‌کنیم؟ -این همه گشتید و گشتید، آخر سر رفیقم رو به عنوان متهم آوردید؟ نتونستید قاتلو پیدا کنید علی رو آوردید. به جای این کارا بگردید جانی واقعی رو پیدا کنید. +آقای سبحانی خودش اعتراف کرده. -چی؟ نگاهی به علیرضا کرد و نگاهی به قاضی کرد. شوکه شده بود. حالا کل اتاق ساکت بود. به سبحانی زل زد. همچنان سرد و بی‌روح مانند مجسمه‌ای نشسته بود. به او گفت: «علی این چی داره میگه؟ بگو که دروغ میگه؟» قاضی ادامه داد: «نتیجه گزارش پزشکی قانونی هم ادعای ایشونو تایید کرده.» حالا دیگر بلند شد و به سمت سبحانی حمله ور شد و شروع به فحاشی کرد. با مشت به دماغ او کوبید. اطرافیان او را جدا کردند و او همچنان فریاد می‌زد و سعی در زدن او داشت. سبحانی اما همچنان آرام نشسته بود. سرش را به سمت او چرخاند. چهره‌اش همچنان سرد و بی روح بود. خون از دماغش سرازیر شده و از لبانش گذشته و از چانه‌اش روی پیراهن سفید و نویش می‌چکید. عناصر صورتش بی‌حرکت بوده و چشمانش سوی انسانی نداشتند. سال‌ها با لبخند چهره یک هیولای وحشی را در پس صورتک انسانی خود پنهان کرده بود. اکنون هم چنان ظریف این گرگ درنده را در بند ظاهری نرم و آراسته کشیده بود که حتی کسی به خود اجازه شک هم نمی‌داد. اما اکنون، چنان وحشتی چهره‌اش به آدم القا می‌کرد که بدن را سرد می‌کرد؛ دقیقاً مثل چشمانش.بعد از اینکه اوضاع کمی آرام شد و خون دماغ او هم بند آمد، از سبحانی خواسته شد که بلند شود و آنچه رخ داده بود را شرح دهد: «غروب دوشنبه بود. هوا تاریک شده بود. چراغای خونم چند روزی بود که خاموش بودن. تو تاریکی کنار پنجره نشسته بودم و بچه‌هایی که تو حیاط داشتن بازی می‌کردن رو نگاه می‌کردم. یهو صدای عر زدن بچه شنیدم. رفتم رو تخت دراز کشیدم. اما قطع نشد. حتی وقتی بالشت رو روی سرم گذاشتم صداش قطع نشد. تازه صداش بیشتر هم می‌شد و تو کلّم می‌چرخید. آخر سر رفتم درو باز کردم و بیرونو نگاه کردم. راهرو پر دود شده بود. دود و صدا از یه جا میومد. رفتم جلوتر دیدم در خونه فرزاد بازه. آوا تو آستانه در نشسته بود و گریه می‌کرد. پس خوابوندمش رو زمین و دستم رو روی صورتش و گردنش فشار دادم تا صداش قطع شه. ...»در همین میان، او دیگر تاب نیاورد و دوباره به سمت گرگ حمله‌ور شد و فریاد زد: «حرومزاده تو دخترمو کشتی. زنم به خاطر کاری که تو کردی خودکشی کرد. بی همه چیز می‌کشمت. ...» سبحانی با اندکی مکث دوباره ادامه داد و فرزاد برای اینکه ادامه اتفاق را بشنود ساکت شد: «بعد اینکه صداش قطع شد، از پاش گرفتم و به خونه بردم و گوشه‌ای انداختمش. اتاق تاریک بود. به بچه نگاه می‌کردم. بوی خوبی می‌داد. بوی ماریا رو می‌داد. بدن نرمی داشت. بهش تجاوز کردم و از روشنایی مجتمع پایین انداختمش.» چنان شوری به پا شد که نگو. فرزاد دوباره به سمت آن حیوان حمله برد و فریاد کشید. قاضی استراحت داد و چشمان خود را مالید و در اثنای آن غوغا، اتاق را ترک کرد.پس از آرام‌تر شدن اوضاع، قاضی به اتاق برگشت و از فرزاد خواست که تا جایی که می‌تواند کنترل خود را حفظ کند، وگرنه ادامه دادرسی به جلسه بعد موکول خواهد شد. در ادامه، بچه‌های همسایه‌ها هم شهادت دادند که از راه پله صدای جیغ و داد شنیده بودند و به راه پله دویدند و در راه پله، مردی با قد و قامت سبحانی دیده بودند که ماسک به دهان از ساختمان خارج می‌شد. اما به او توجه نکرده بودند و برای دیدن معرکه هیجان‌زده از پله‌ها بالا می‌رفتند.از سبحانی پرسیدند که چرا آمده و اعتراف کرده بود. جوابی نداد. در ادامه، قاضی از سبحانی پرسید: «حرف دیگه‌ای داری؟» سرش را به نشانه نفی تکان داد. قاضی گفت: «نمی‌خوای در مورد بقیه قتل‌هات حرف بزنی؟» دوباره اتاق همهمه گرفت. -۱۲ نفرو تا به حال کشتم. +به همشون تجاوز کردی؟ -به ۵۷ نفر تا حالا تجاوز کردم. ۱۲ تاشونو کشتم. با آوا میشه ۱۳ تا. همهمه اتاق ساکت شد. معلوم شد زمانی که از آزمایشگاه مرخصی می‌گرفته است، به همسایه‌ها می‌گفته که به شمال می‌رود. اما در تهران مانده و مشغول پیدا کردن سوژه و تجاوز می‌شده است. با مواد شیمیایی آزمایشگاه اقدام به بیهوشی سوژه‌هایش می‌کرده. گاهی هم آنها را می‌کشته است. در آخر، قرار شد جلسات دیگری بگذارند و باقی قربانیان را هم شناسایی کنند.قاضی گفت: «چیزی دیگه نمونده که بگی؟» سر تکان داد. قاضی از گوشه چشمش به سبحانی نگاه می‌کرد. چند تکه کاغذ از لابلای برگه‌های روی میزش درآورد. آنها را داد تا بین حضار پخش کنند. قاضی گفت: «این برگه‌ای که دست شماست، کپی نامه‌ایه که وکیل خانم شیرین موسوی، همسر آقای عزیزی، چند روز پیش به پلیس تحویل داده. گویا خانم موسوی قبل مرگش این نامه رو نوشته و خواسته که به عنوان مدرک تو دادگاه قرائت بشه. صحت مدرک تایید شده و الان خونده می‌شه.»نامه اصلی باز شد. اکنون بار دیگر، سکوت همه جا را فرا گرفته بود. ...پ.ن: همین روزا قراره برم به سربازی و نوشتن و انتشار  این داستان شده روزشماری برای خدمت مقدس سربازی.😅 امیدوارم که خوش بگذره سربازی یا حداقل بد نگذره.پ.ن ۲: طبق معمول، ممنون میشم اگه نقدی نظری داشتید برام بنویسید تا برای سری بعد اصلاح کنم. اگر هم قلمم رو دوست داشتید، یه سری هم به داستان‌های دیگه‌م بزنید. اونها تمشون به این سیاهی نیست.😁❤️ https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7-xgzgqyc7n5ut  https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-kctmdwdftozo  https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-ztuw1z2xnmy6 </description>
                <category>امیرحسین بهرامی</category>
                <author>امیرحسین بهرامی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 20:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاپرک (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-%DB%B1-stwmzspf7bzl</link>
                <description>انگشتانش دیگر داغ شده بودند و درد می‌کردند. بالاخره دست کشید و به خود استراحتی داد. برگه نت موسیقی می‌گفت شیرین بنواز (Dolce). اما شِکر کجاست؟ شکر را چند روز پیش در خاک ریختند. چه کار بیهوده‌ای! با خود گفت: «چه انسان دیوانه‌ای باید باشی که چنین کنی!» بعد از کمی فکر با خود گفت: «اصلاً دیدن من چه فایده‌ای دارد؟ دانستنم به چه دردی می‌خورد؟ گیریم که من فهمیدم چه اتفاق گند و عبثی رخ داده. آیا آب رفته به جوی باز می‌گردد؟» بعد نگاهی به دستانش کرد. همچنان به داغی سرش بودند. با خود گفت: «چه آهنگ سختی بود!» از خود پرسید: «چه آهنگ سختی بود؟» درد را به خاطر می‌آورد، اما آوا را نه. شاید به همین خاطر بود که نمی‌توانست شیرین بنوازد. چون اصلاً نمی‌دانست چه می‌نوازد و در فکر بود. چه بی‌خود! انگار همه از یک قماشیم. در امید یافتن شیرینی، نفس نفس زنان از کوه شکر بالا می‌رویم. دستان و سرش داغ‌تر شدند و با مشت روی پیانو می‌کوبید و فریاد می‌زد. حالا آوا را به خاطر می‌آورد. چند روز پیش، او را به خاک سپرده بود. نتوانست صدای اولین کلمه‌اش را بشنود. اولین قدم‌هایش را ندید. ریاضی به او نیاموخت. لباس عروسش را ندید. گریه امانش نمی‌داد. آوا بیش از همه غرق در این بیهودگی شد. نمی‌دانست چه حسی داشته باشد. چند سال زندگیش تلف شده بودند. چنان جدالی بر سر مرگ و زندگی در سرش رخ می‌داد که توان تحملش را نداشت. به دادگاه سه روز پیش فکر می‌کرد: «حرامزاده متحجّر که تا دیروز دکمه‌های پیراهن لکه‌دارش را نابجا می‌بست، آن‌روز کت و شلواری نو پوشیده و در قامت گرگی در لباس بره حاضر شده بود. باید سر او را محکم به دیوار می‌کوبیدم. نه! این یک مرحمت است. باید مادرش را می‌آوردم و جلوی چشمانش می‌سپوختم.» اما با خود گفت: «در آن صورت با او چه فرقی داشتم؟» حالت تهوع گرفت. اینگونه خود را تسلی داد: «بالاخره چرخ سرنوشت تاوانش را داد.» بالاخره چه می‌کرد؟ مادرش را می‌سپوخت یا نه؟ زندگی بیهوده بود یا چرخ سرنوشت آن را حرکت می‌داد؟ این جدال سرش را به پاره‌ ای آتش تبدیل کرده بود. به بالکن رفت تا کمی آتشش خنک شود. اما نه تنها آتش سرش خاموش نشد، بلکه باد زد و ریه‌هایش هم آتش گرفت. پاکت سوم را هم آن طرف انداخت و از طبقه چهارم مجتمع شاپرک به حیاط چشم دوخت. تا به حال جاذبه انقدر برایش جذاب نبود.بالاخره کمی آرام شده بود. اما انگار شوکی به او وارد شد: «اما آن حرامزاده دختر طفل معصومم را کشته است.» سیگار را به حیاط پرتاب کرد. باد زد و کل بالکن آتش گرفت. فریادزنان گلدان‌ها را به حیاط پرتاب کرد و به داخل خانه رفت و روی مبل دراز شد. کرم‌ها داشتند معده‌اش را می‌خوردند. پس از درد به خود می‌پیچید. معده‌اش هم به آتش کشیده شده بود. آنقدر شوکه شده بود که همه چیز را فراموش کرده بود و ذره ذره به خاطر می‌آورد. پس شعله ور شده و جزغاله می‌گشت.در تمام مدت ورشکستگی و بچه‌دار نشدنش، پدر و مادرش بودند و همسر عزیزتر از جانش، شیرین بود و دوست و همسایه با مرامش که همیشه همراه او بود. در مدت یک سال، هم پدر و هم مادرش از دنیا رفتند و تنها همسر و دوستش توانستند او را از عذاب برهانند. حالا کجا بودند؟ همسایه‌اش که چند وقتی است که خانه نیامده. زنش هم که چند روز پیش خودکشی کرد و مرد.تنهایی هم عذابش می‌داد و هم تسلی خاطرش بود. فقط می‌خواست منتظر همسایه بماند تا به خانه برگردد. ولی آن متجاوز بی همه چیز دیگر هرگز به خانه خود باز نمی‌گشت. آخر چرا؟ چه چیزی در مغز معیوبش می‌گذشت؟ از روی مبل بلند شد و مبل‌های تک نفره را به سمت تلویزیون پرتاب کرد. به آشپزخانه رفت و هرچه دستش می‌آمد به زمین می‌کوبید و می‌شکست. فرش کف آشپزخانه با خون قرمز شده بود. کل خانه آتش گرفته بود. در همین اثنا، گوشی‌اش زنگ خورد. خبر دادند که حرامزاده دیشب در سلولش، با دندان‌هایش رگ خود را زده و مرده بود. او قرار بود به زودی در میدان حر اعدام شود. حداقل خانواده قربانیان مرگ او را می‌دیدند و آرام می‌شدند. حالا این هم از آنها دریغ شده بود. آتش در درونش شعله می‌کشید. چطور چنین حیوان پست فطرتی را نشناخته بود و دوش به دوشش می‌زیست و با او دوست بود؟ وقتی به فضاحت مرگش اندیشید، کمی آرام شد. انگار که خود او مرگی وحشیانه‌تر را انتخاب کرده بود تا قربانیان و خانواده‌هایشان با تصور نحوه مرگش به بدترین شکل ممکن، تسکین یابند. اما خانواده‌های قربانیان مرگ او را باور نکرده بودند. قرار شده بود فردا، محض رضایت خانواده‌ها، لاشه بی جانش در ملأ عام به دار آویخته شود. چقدر مسخره! قرار بر این شد دارایی‌های معدوم بین خانواده‌ها تخس شود. اما هیچ کدام، حتی فقیرترین‌هایشان هم راضی نشدند تا عزیزانشان را با چندرغاز قیمت بگذارند. پس تمام ما یملکش به تصرف دولت درآمد. آری، چنین دارایی به حق برازنده دولت است. به تابلوی روی دیوار نگریست. عکس آتلیه‌ای خودش، دختر تازه مولودش، شیرین و پدر و مادرش بود. این عکس را یک ماه قبل تصادف والدینش گرفته بود. از افراد این عکس، تنها یک نفر زنده بود. تابلو را از روی دیوار کند و با زانو خرد کرد و به اطراف پرتاب کرد. دانه دانه تابلوها را از دیوار پایین می‌کشید و به اطراف می‌کوبید. صدای چهارمین زنگ را بالاخره شنید و در را باز کرد. همسایه‌ها ابتدا متوجه موهای ژولیده و خونی، چشمان قرمز و پف کرده و دستان لرزان او شدند و سپس دیدند که از پاچه چپ شلوارش چکه چکه خون می‌چکد و پایش خونی است. آنها اصرار می‌کردند که او را به خانه خود ببرند تا کمی آرامش کنند اما او راضی نشد و نهایتاً با فریادی در را کوبید. کل مجتمع به آتش کشیده شد. البته قبل از این، خانواده سلیمی، طبقه پایینی هم ۸ سال پیش داغ دیده بودند. آن موقع او حتی ازدواج نکرده بود و در این مجتمع نمی‌زیست. اما چرا خانواده سلیمی تا به امروز اقدامی نکرده بودند؟ چون متجاوز قربانی را از پشت بیهوش کرده بود و قربانی چیزی ندیده بود. با خود گفت: «سلیمی باید خدا را شکر کند که حداقل دخترش را زنده یافت.» تمام قربانیان آن ملعون چنین خوش شانس نبودند. بعد به آنچه با خود گفته بود اندیشید: «خانواده سلیمی خدا را شکر کنند که به دخترشان تجاوز شده؟» محکم به سر و صورت خود کوبید و به زمین افتاد و گریه و شیون کرد.بعد از دقایقی که شیون امانش داد، با خود اندیشید که این همه سال این کثافت، مشغول کثافت کاری بوده است. هیچکس هم نتوانسته بود بفهمد که او همان شیطان است. اما حالا خود او رفته بود و اعتراف کرده بود. اینک چه چیزی تغییر کرده بود؟ آیا بعد این همه سال این حرامزاده وجدان درد گرفته بود؟ شاید به خاطر خیانت به دوستش بود که پشیمان بود؟ شاید هم به این خاطر بود که او به دختر خود تجاوز کرده و او را کشته بود. دوان دوان به بالکن رفت و به حیاط نگریست که اینک به گند کشیده شده بود. تا به حال جاذبه برایش انقدر جذاب نبود. چشمان خود را بست. ...ادامه داستان: https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-%DB%B2-jbqwq6aldlm4  https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-%DB%B3-thwby85dzlvv پ.ن: این داستانو چند روز پیش نوشتم. کامنتایی که رو داستان‌های قبلیم داده بودین، انگیزه‌ای شد تا این داستانو بنویسم. از اونجایی که بلندتر از اون چیزی شد که انتظارشو داشتم، تقسیم کردم تو چند قسمت و هر شب یه قسمتشو منتشر می‌کنم. اگه نقدی نظری هم داشتین، ممنون میشم بهم بگین‌. اگه تم این داستانو دوست نداشتین، داستان‌های قبلیم تم متفاوت‌تری دارن. به اونا هم سر بزنید. ❤️</description>
                <category>امیرحسین بهرامی</category>
                <author>امیرحسین بهرامی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 00:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغ نانوا</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7-xgzgqyc7n5ut</link>
                <description>-این پرنده زیبا در طول عمر خود یک جفت انتخاب می‌کند و پس از مرگ جفتش، تا پایان عمر خود تنها می‌ماند. پس از خوردن ماهی در برکه، آن را در چینه‌دان خود نگه داشته و برای فرزندان خود در لانه می‌آورد تا آنها را در سوز و سرمای زمستان زنده نگه دارد. این پرندگان همچنین سنگدانی دارند که غذا را نرم وخرد می‌کند... تلویزیون را کم می‌کند.-بابا من مرغ می‌خوام.-همین تازگیا مگه مرغ نخوردیم! -اولا که اون دو هفته پیش بود. دوما من مرغ می‌خوام نگه دارم بزرگش کنم. -منظورت جوجس؟ -آره. این مرغ رنگی رنگی کوچولوا.-اونا جوجه‌ان حمید.-خب بزرگ میشن مرغ میشن دیگه. نفس عمیقی کشید و آماده توضیح مفصلی شد:«این جوجه ها بزرگ میشن بعضیاشون مرغ میشن. بعضیاشون خروس میشن. البته جوجه رنگیا همشون خروس میشن.»-چی شده حمید؟ از آشپزخانه آمد و سفره را باز کرد.-مامان من مرغ میخوام.سعیده با تابه غذا آمد و گفت: «مگه همین چن وقت پیش نخوردی؟!» با حالت کلافگی پاسخ داد: «میخوام بخرم بزرگ کنم.» آقا رضا با حالت مفتخری گفت: «ما مرغ داریم دیگه. هر روز از سنگدونش غذا می‌خوریم.»سعید از آن طرف سریع به سمت سفره حرکت کرد و بلند گفت:«عه! بابا حالمونو به هم زدی!»-بابا بابا بابا ما مرغ داریم؟! راست میگی؟! سعیده گفت: «بابا منظورش تنوره.» -آره بابا جون. تنور مرغ مائه. از تو سنگدونش نون درمیاریم می‌خوریم. با حالت ملتمسانه ای گفت:«بابا. خواهش می‌کنم.» -باشه کدو گرد و قلمبه من. فردا میریم می‌خریم.... دست آقا رضا را گرفته بود. اما به این ور و آن ور می‌جهید. گویی اگر آقا رضا دست او را رها می‌کرد، به سرعت پا به فرار می گذاشت. دست آقا رضا حکم سپر بلای او بود. او هم با وجود سن کمش این را می‌دانست. آقا رضا خسته و گرسنه بود. آخر از سر کار آمده بود. از صبح نان ورز می‌داد و در تنور می‌گذاشت. افکار و آرزوهایی در سر می‌پروراند:«هزینه تحصیل سعید واقعا زیاد شده. هر دری هم که می‌زنه کار پیدا نمیشه. جهیزیه سعیده هم که ناقصه. چی میشه ی گنج قارونی چیزی جور شه. خدایا کرمتو شکر! یه عمر سنگ تنور خوردیم چندرغاز در نیوردیم.»حمید رشته افکارش را پاره کرد: «بابا میشه مرغ خریدیم بریم پارک؟» -آره کدو. پارکم میریم.... جوجه درون جعبه جیک جیک‌های بلند جدایی سر می‌داد و به جعبه نوک می‌زد. حمید با ملاحظه آن را نگه داشته بود و دیگر این ور و آن ور نمی‌جهید. از یک طرف هم دست پدرش را گرفته بود. -بابا جوجه رو می‌گیری من برم بازی کنم. -باشه برو. ولی مواظب باش زمین نخوری.جعبه را از دست او گرفت. حمید مثل مرغی که از قفس فرار می کرد دست پدر را رها کرد و به سمت تاب و سرسره دوید. صدای به هم خوردن سنگ های زیر پایش شور و اشتیاقش را دو چندان می‌کرد. آقا رضا جعبه را به آرامی روی نیمکت گذاشت و برگشت تا بنشیند. همین که کمی روی نیمکت آرام گرفت، صدای فریادی شنید. ناگهان چشمانش تار شد. به سمت حمید دوید. حمید نقش زمین شده بود و خون دماغش سنگ های پارک را چون سنگ‌های تنور سرخ کرده بود. حمید را تکان می‌داد و او را صدا می‌کرد. اما حمید بیهوش بود. فردی از بین جمعیت به سمتی اشاره کرد و گفت: «اونجا بیمارستانه. سریع ببرش.» حمید را در دستان خود گرفت و به سوی بیمارستان دوید.... -نه بیار.  .... تو کشو وسطیه...  گوشیو بده مامانت. پیدا کردی؟ زود بیار.  ... نه هنوز دکترو ندیدم. زود بیاین. گوشی را قطع کرد. به فکر فرو رفت: «خدایا کرمتو شکر! انقدر از سنگای تنور بد گفتم، بد شدن....» صدایی صدای افکارش را قطع کرد:«آقای معظمی؟» از جایش پرید: «بله خودمم؟ آقای دکتر حال پسر من چطوره؟» -خدا رو شکر چیز خاصی نشده. حالش پایداره. جای نگرانی نیست. -خدایا شکرت... -اما تو سی تی اسکنش یه چیزی دیدیم. یه توموره کوچیکه که تو بد جای مغزشه. شانس اوردین که زود اوردین پیداش کردیم. وگرنه بزرگ میشد و دیگه نمیشد کاری براش کرد.حال آقای معظمی دگرگون شد و دوباره روی صندلی نشست: «یا ابالفضل. حالا چه خاکی تو سرمون بکنیم؟» رنگ و رویش سفید شد. -عملش عمل پیچیده ایه. تو ایران انجام نمیشه. اما نگران نباش. خوب جایی اومدی. تا الان چند بار کیس این موردی رو فرستادیم خارج عمل بشه. -یعنی زنده می‌مونه؟ صدایش را پایین‌تر آورد: «آخه هزینشو نداریم.» -دکتر شرافتی از همکارای خوب ما تو آلمان این عمل رو انجام میدن. مشخصه زنده می‌مونه. در عرض دو هفته خوب میشه. نگران هزینشم نباش. من و دکتر شرافتی همه هزینه مریض های مثل مورد شما رو می پردازیم. الانم برو پیش پسرت، الاناس که به هوش بیاد. ... -سلام کدو. خوبی پسرم؟ -بابا... کجاییم؟ -تو بیمارستانیم بابا جان. -بابا... بابا تقصیر من نبود.... . پسره هلم داد خوردم زمین... . تقصیر من نبود. -قربونت بشم. اشکال نداره پسرم. اشکال نداره.-بابا مرغم کو؟ آقا رضا به خود آمد: «الان میرم میارمش پسرم. الان میرم.» سریع به سمت پارک رفت. چندی گشت تا نیمکت را پیدا کند. جعبه را برداشت. اما خالی بود. زیر جعبه، کنار نیمکت و اطراف را گشت. اما جوجه را نیافت. چند دقیقه روی نیمکت نشست. سپس بلند شد. جعبه را روی نیمکت گذاشت و به سمت بیمارستان بازگشت. قبل از خروج از پارک، صدایی از بین بوته ها شنید. نزدیک بوته رفت. جوجه قرمز کز کرده بود و می‌لرزید. تا او را دید از بوته ها بیرون آمد. آقا رضا جوجه را برداشت. نیمکتی پیدا کرد. روی آن نشست و جوجه در دستانش، شروع به گریه کرد.  ... مرغ نانوا بخشنده بود.پایان.پ.ن: چند سال پیش، خونه حاج ننه بودیم که با خواهرم یه مسابقه‌ای گذاشتیم. قرار بر این شد که هر کدوم سه تا کلمه بگیم و اون یکی با اون سه تا کلمه یه داستان بنویسه. هر کی می‌تونست داستان قشنگ‌تری بنویسه، برنده بود. اون کلماتی که من به خواهرم دادم، اینا بودن: «کفاشی، کارخانه، مشمئز‌کننده» اما اون سه تا کلمه‌ای که خواهرم به من گفت، اینا بودن: «نانوا، سنگدان، قارون» و نتیجش شد این داستانی که می‌بینید. اگه تا اینجا خوندین، لطف کنین نظرتون رو هم بهم بگین. دو تا داستان دیگه هم قبلا اینجا منتشر کردم. اگه دوست داشتین اونارم بخونین.❤️ https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-kctmdwdftozo  https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-ztuw1z2xnmy6 </description>
                <category>امیرحسین بهرامی</category>
                <author>امیرحسین بهرامی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 22:09:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعارض و اعتراض</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D8%B6-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-kem1tdlwyn2f</link>
                <description>جدیدا یک ویدیوی جدید و جالب از کانال یوتیوبی چراز دیدم که لینک آن را پایین‌تر می‌گذارم. این ویدیو حول آینده جمهوری اسلامی ساخته شده است که توصیه می‌کنم آن را ببینید. آقای الحسینی به تعریف سیاست و کارکرد آن در کشور می‌پردازند. سپس، شکاف‌های بین دولت و ملت را بررسی می‌کنند و می‌گویند که وظیفه سیاست کاهش این شکاف‌هاست تا رفاه عمومی حاصل شود. او همچنین حرف جالبی می‌زند: «اگر سیاست نتواند این شکاف را پر کند، خون آن را پر می‌کند.»دیدگاه او به سیاست هرچند سازنده است، اما من با آن مخالفم. علت اختلافم هم به اتفاقی سیاسی برمی‌گردد که سال‌هاست در سپهر سیاسی ایران رخ داده است: «ترجیح فلسفه عملی به فلسفه نظری». فلسفه عملی مجموعه عقایدی هستند که به کارکردها مربوطند و فلسفه نظری عقاید معطوف به ساختارها هستند. یکی از معظلاتی که جامعه امروز ما با آن مواجه شده است، ترجیح فلسفه عملی به نظری است. مردم در برهه‌های ناامیدی و استیصال، فکر کردن را کنار گذاشته و به عمل کردن وسواس می‌شوند؛ درست مانند گربه‌ای که در گوشه‌ای آن را گیر انداخته باشید! مردم می‌خواهند کاری انجام بشود تا اوضاع بهتر شود. آنها از فکر کردن به درست و غلط آزرده‌اند و تنها نتیجه نهایی را می‌خواهند؛ غافل از آنکه نتیجه نهایی وابسته به افکار آنها و طرز نگاه آنها نیز هست.ابتدا برای فهم بهتر مشکل، بگذارید به تفسیر دو پدیده اعتراض و تعارض بپردازم. تعارض می‌تواند بین نیات دو فرد رخ دهد یا بین رفتار آنها و یا هر دو. آنچه آقای الحسینی با عنوان شکاف بین دولت و ملت بیان می‌کند، نوعی تعارض است. با توجه به دیدگاه آقای الحسینی وجود تنش‌ها بین دولت و ملت در شورش‌های اخیر، نشان از وجود تعارض می‌دهد. از دیدگاه ایشان، کارکرد سیاست نزدیک کردن منافع دولت و ملت به هم و کاهش تنش‌ها و تلفات جانبی است و اگر این تنش‌ها رو به افزایش است، نشان‌دهنده در خطر افتادن و حتی مرگ سیاست است، به این معنا که دیگر گفتمان سیاسی از بین رفته است. تنش‌ها، جنبش‌ها و شورش‌ها آن چیزی هستند که من آنها را در کل، اعتراضات می‌نامم. پس در بیان آقای الحسینی، سیاست تا زمانی وجود دارد که تعارض‌ها کم باشد. از کجا می‌فهمیم که تعارضات کم هستند؟ از آنجایی که اعتراضات کم باشند. اینجا همانجایی است که من با آقای الحسینی مخالفم.در دیدگاه آقای الحسینی سیاست تا زمانی وجود دارد که سرکوبی وجود نداشته باشد. وقتی سرکوبی رخ دهد، سیاست هم می‌میرد. دیدگاه من دقیقا مخالف آقای الحسینی است. به نظر من در ایران سیاست همیشه مرده است و تنها زمانی زنده می‌شود که تعارض رخ می‌دهد. دیدگاه ایشان بیشتر از منظر دولت و دیدگاه من از منظر مردم است. کافی است مدتی از زندگی خود را در تاکسی گذرانده باشید تا متوجه منظور من شوید! نزدیک انتخابات که می‌شود، مردم همه درباره انتخابات صحبت می‌کنند و به نظریه‌پردازی می‌پردازند. اما دو سال که از انتخابات می‌گذرد، فضای گفتمان سیاسی در جامعه به شدت ساکت می‌شود. سی سال همبستگی بین دولت و ملت وجود داشت تا زمانی که فضای مجازی راه خود را در جامعه ایران باز کرد و موج جدیدی از مدرنیته وارد ایران شد تا تعارض آزادی و حجاب اجباری در جامعه رخ دهد. ما این تعارضات را از کجا می‌فهمیم؟ از اعتراضاتی که در جامعه وجود دارد. از تنش‌هایی که در جامعه وجود دارد. وقتی مردم درباره اینکه کدام کاندید بهتر است با یکدیگر بحث و جدال می‌کنند، نشان از وجود تعارض عقیده است. زمانی که ملت به حجاب اجباری اعتراض می‌کنند، این نشانه تعارض است. اما اگر اعتراضی در جامعه نسبت به یک کاندید وجود نداشته باشد، نشان می‌دهد که او چقدر فرد مناسبی برای سپردن حکومت است! این نشان می‌دهد که بین گروههای مختلف، تعارضی برای حکومت این شخص وجود ندارد. یا مثلا وقتی مدرنیته راه خود را به ایران باز نکرده بود، مردم درباره حجاب با هم و با دولت تعارضی نداشتند. اما تمام اینها غلط هستند!!چنین دیدگاهی به تعارض و اعتراض غلط است. بسیار حیاتی است که ما اعتراض را نتیجه همیشگی و منحصر به تعارض ندانیم. گاهی تعارض در جامعه وجود ندارد، ولی اعتراض رخ می‌دهد. این مورد به ندرت رخ می‌دهد و نتیجه سوء تفاهم سیاسی است. اما عکس آن به شدت در جامعه رخ می‌دهد. یعنی گاهی تعارض در جامعه وجود دارد، ولی اعتراض رخ نمی‌دهد. در یک جامعه دموکراتیک، ممکن است تعارض همیشگی نباشد ولی اعتراض همیشگی است. شاید این موضوع عجیب به نظر برسد، اما بگذارید توضیح دهم.در دوره استالین، آحاد مردم طرفدار سرسخت کمونیسم بودند. در این جامعه مردم تعارضی نمی‌دیدند و کشور را رو به توسعه و برابری می‌دیدند. آنها اعتراضی هم به این نظام بی‌عیب‌ونقص نمی‌دیدند. اگر شما در آن جامعه می‌بودید، مطمئنا حق را به آنها می‌دادید و با آنها همراه می‌شدید. چرا چنین اتفاقی در شوروی رخ داد؟ چون رسانه به شدت تحت تاثیر پروپاگاندای شوروی بود و آحاد مردم را متحد نشان می‌داد و از طرف دیگر مخالفان را سرکوب می‌کرد و عقایدشان را هم از رسانه خارج می‌کرد تا مبادا مردم تعارضی بین خودشان و بین آنها و دولت ببینند. از طرفی نقص‌های نظام سرمایه‌داری مردم را به این سمت سوق می‌داد. اما این تعارض وجود داشت، هم در عقیده و هم در عمل. استالین گروه‌های مختلف مردمی را تنها به اتهام توطئه به کام مرگ و اردوگاه های کار اجباری کشاند. اما مردم هیچگاه این تعارض را نمی‌دیدند. چون خیلی اوقات اسناد خیانت از چشمان مردم به دور می‌ماند و خیلی اوقات هم با استدلال‌های مختلف مردم را گول می‌زدند. این اتفاق گاهی حول یک رهبر کاریزماتیک مثل هیتلر رخ می‌داد. مردم او را شخصیتی بی‌نقص می‌پنداشتند و گرد او متحد می‌شدند. اگر او در یک سخنرانی به اشتباه می‌گفت که خورشید آبی است، دانشمندان روزها به تحقیق مشغول می‌شدند که خورشید چه تشعشات دیگری از خود ساتع می‌کند که پیشوا آن را آبی می‌بیند! این تعارضات کافی نبود تا نظام شروع به نسل‌کشی یهودیان و اسلاوها کرد. باز هم مردم آلمان متوجه تعارضاتی به این آشکاری نشدند. البته دولت نازی هم به زیرکی دولت استالین بود و مردم را خام خود می‌کرد.در واقع، وجود استدلال‌های قوی وجود تعارض را لاپوشانی می‌کند و مردم از وجود آن بی‌خبر می‌مانند. اعتراضات هم که سرکوب شده و دیده نمی‌شوند یا اصلا وجود ندارند. پس تکلیف چیست؟ مردم از کجا به وجود تعارض پی ببرند؟ از صرف عدم وجود اعتراض. اعتراض نمود واقعی دموکراسی است. ما هیچ تفکر یا هیچ انسانی نداریم که بتواند تمام انسان‌ها را از رنج تعارضاتشان برهاند. در هر ایدئولوژی یا هر نظامی یا تفکر هر رهبر و پادشاهی، تعارضاتی وجود دارد. غیرممکن است که کسی بتواند پاسخ تمام سوالات بشریت را بدهد. حال گاهی این تعارض واضح است، گاهی هم در پساپرده سیاست‌های پیچیده دیده نمی‌شود. پس امیدی به ردیابی همیشگی تعارضات نیست. اما اگر اعتراضی در جامعه نمی‌بینید، بدانید که یکجای کار می‌لنگد. درست است! اعتراض و اختلاف در جامعه کوچک شمرده شده‌اند. اتحاد همیشه به عنوان راهکاری عملی، بزرگ شمرده شده و اختلافات همیشه به عنوان ساختاری بی‌اهمیت کوچک شمرده شده‌اند. برای این بود که گفتم که فلسفه عملی به نظری ترجیح داده شده‌ است. اما چراغ راه ما همین نمود ساختار ساده جوامع بشریست: اعتراض! اگر در جامعه‌ای زندگی می‌کنید که درصد زیادی از مردم حول تفکری، فردی یا چیزی جمع شده‌اند و حتی خودتان هم هیچ تعارض و مشکلی در آن ندیدید، کافیست فقط به جامعه نگاه کنید. اگر  اعتراضی در جامعه نمی‌بینید حتما اشتباهی وجود دارد. بدین‌گونه است که دیگر هیچ فریبکار و هیچ رسانه‌ای نمی‌تواند شما را فریب دهد. جامعه‌ای که جایی برای تفکرات مخالف ندارد، دموکراسی و سیاست در آن مرده است.سرکوب تفکرات مخالف هم از مردم می‌تواند سر بزند و هم از دولت. در دو مثال استالین و هیتلر، هم مردم و هم دولت دست به دست هم تفکرات مخالف را سرکوب می‌کنند. در مثال جنبش زن، زندگی، آزادی هم، سرکوبی هم توسط دولت و هم توسط مردم انجام می‌شد. دولت قشر مخالف را سرکوب می‌کرد. جنبش هم در درون خود، سایر تعارضات و گروه‌های دیگر مخالف را سرکوب می‌کرد. البته اینجا قوم برتر از مغلطه اتحاد استفاده می‌کند و می‌گوید که اتفاقا مردم حول تفکری با هم متحد شدند. نه، این اتفاق نیافتاد. اتحاد در جنبشی دموکراتیک از پذیرش اولیه تعارض حاصل می‌شود و منافع تمام گروه‌های درگیر را دنبال می‌کند، مثل انقلاب ۵۷ که اتحاد بنیادگرایان، محافظه‌کاران و چپ‌های افراطی و بدنه معتدل‌تر مردمی بود. اما من چنین چیزی در جنبش زن، زندگی، آزادی ندیدم. فقط سخنان قوم برتر یعنی طرفداران سیاست‌های هویتی را شنیدیم که آن هم دارای تناقضاتی در درون تفکراتش بود. سخنان دیگر گروه‌ها اصلا شنیده نشد که بخواهد وارد دایره اتحاد شود!عمل سرکوبی هم معطوف به روش است و هم نتیجه. هم معطوف به بودن است، هم معطوف به شدن. یعنی هم روش‌هایی مثل قوانین ممنوعیت صحبت درباره موضوعی خاص یا روش‌های نظامی انواع سرکوبی‌اند؛ هم نتیجه آن در جامعه یعنی یکدست شدن کامل آن جامعه به معنای سرکوبی است. استفاده از انواع روش‌های سرکوبی به معنای سرکوب شدن کامل جامعه نیست. برای مثال، استفاده از روش‌های سرکوبی دولت شاه قبل انقلاب، منجر به سرکوبی نهایی و از بین رفتن اعتراضات نشد. از طرفی، بعد انقلاب هرچند روش‌های سرکوبی تا زمانی محدودتر بود، اما نتیجه سرکوبی رخ داده بود. هیچ تعارض یا اعتراض برجسته‌ای در جامعه مشاهده نشد. هیچکس از خود نپرسید که مثلا منافع اقشار سکولار جامعه به کجا رفت؟! در خود رفراندوم جمهوری اسلامی، رقم عجیب و غریب تقریبا صد درصدی به این نظام رای دادند. زمانی که روش‌های سرکوبی کمتر بود، مردم در این سرکوبی همراهی می‌کردند. آیا از نظر من همراهی و اتحاد مردم مشکلی دارد؟ خیر. مشکلی ندارد. اما وقتی اعتراضی در جامعه وجود ندارد، یعنی گفتمان سیاسی رخ نمی‌دهد و مردم به آلترناتیوها فکر نمی‌کنند و فرد یا ایدئولوژی غالب را به چشم یکّه منجی بشر می‌بینند که چیزی جز یک آرزویی خام و توخالی نیست. وقتی اعتراضی وجود ندارد، یعنی سیاست و دموکراسی در جامعه مرده است و تعارض‌ها دیده نمی‌شوند.بالاتر گفتم که در یک جامعه دموکراتیک، ممکن است تعارض همیشگی نباشد ولی اعتراض همیشگی است. ولی در توضیحات و مثال‌ها دیدیم که اتفاقا تعارض و اعتراض همیشه همبستگی دارند. این جمله را نه به این خاطر که تعارض ناپایدار است، بلکه به این خاطر که تشخیص آن گاهی سخت و پیچیده است گفتم. علت این جمله‌بندی اهمیت و تاکید روی صرف وجود اعتراض به عنوان عامل تعیین‌کننده بود. وگرنه همانطور که بالاتر گفتم، تعارضات همیشه وجود دارند و تنها سیاست می‌تواند تعارضات را کاهش دهد. البته این را هم می‌دانم که اتحاد نیز نقش مهمی در جامعه ایفا می‌کند و تاکید افراطی روی اعتراض، جامعه را از حرکت و تصمیم‌گیری باز می‌دارد. هر دوی این عوامل در یک جامعه دموکراتیک و طبیعی وجود دارند.حال در جامعه ما، از ابتدای انقلاب تا اواخر دهه هشتاد و دهه نود، اعتراض برجسته‌ای در جامعه مشاهده نمی‌شود. جامعه یکدست و با دولت همبسته است و این نشان از مرگ سیاست می‌دهد. با شروع اعتراضات، سیاست نیمه جانی  بیدار می‌شود، اما هنوز هم این سیاست در برزخ است و هر لحظه احتمال مرگ دارد. اما بحث من بحث بزرگ‌تریست.مردم تفکر نقاد ندارند و جریان اعتراضات در ایران در زمان‌های خاصی با تحریکات داخلی یا خارجی رخ می‌دهند. مثلا با نزدیک شدن به انتخابات، اقدامات رادیکال دولتی مثل فیلترینگ، ورود فرهنگ‌های خارجی مثل فرهنگ‌های پوششی یا جنگ‌هایی مثل جنگ چالدران که ایرانیان را متوجه پیشرفت‌های نظامی عثمانی کرد. مردم بدون این تحریکات، قدرت تفکر نقادانه خود را از دست می‌دهند و ساختار اجتماعی را نقد و بررسی نمی‌کنند. مردم ایران زمانی که تعارضات آنها را غرق کردند، سیاست را بیدار می‌کنند تا تصمیمی برای آنها بگیرد و آنها را از رنج این تعارضات برای همیشه برهاند. بعد هم آن را تا خفقان بزرگ بعدی می‌خوابانند. چنین رویکردی، حتی اگر دولت هم در صدد کاهش شکاف‌های خود با ملت برآید، محکوم به شکست نهایی و عقب‌ماندگی ایران است. تنها راه نجات مردم از این بن‌بست، داشتن نگاهی نقادانه و مداوم به مسئله تعارض، اعتراض و اتحاد است که مگر با نظارت سیاسی و مداوم مردم در عرصه‌های سیاسی کشور ممکن نمی‌شود.پ.ن: لینک یوتیوبی ویدیوی چراز: https://m.youtube.com/watch?v=gpL6r-IGRc0 </description>
                <category>امیرحسین بهرامی</category>
                <author>امیرحسین بهرامی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 12:58:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی مرگبار</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-kctmdwdftozo</link>
                <description>بر فراز تپه ایستاده بود و بالا و پایین می پرید. خورشید غروب، گرد زرد رنگی به روی دشت می پاشید، اما به عمق سایه ها رخنه نمی کرد. سایه ها دراز و مهیب بودند و حرکات عجیبی داشتند. نسیم خنکی می وزید.علف های دشت، نوایی به حق دلنشین می نواختند. درختان با آنها همخوانی می کردند و هماهنگ با هم به رقص آمده بودند. درختان و علف ها به رهبری نسیم، با هم هماهنگ شده بودند. گه گداری خلنگی پایین تپه جابجا میشد. اما بالای تپه، صحنه شکوه و افتخار بود. همه چیز فراهم بود. نور پردازی به اندازه بود. گروه موسیقی آرام و هماهنگ بودند و بازیگر نمایش، در نقش خود فرو رفته بود؛ نمایش یک هنجار شکنی پر افتخار و بی بدیل و یک نقطه عطف: دوستی موش و روباه!!بازی دلنشینی بود. بازیگر ما_روباه_لذت می برد و بازیچه او، موش نیز به همین طور.چه کسی ازاین نمایش صمیمانه ناخشنود بود؟ طبیعت مادر؟ یا فرزندان عنودش؟موش سرش را از سوراخی بیرون آورد. روباه بالا پرید و پنجه هایش را بر روی سوراخ گذاشت. بازیگر خبره ای بود و در انتخاب حرکاتش، خبره تر. اما آنچه یافت، چیزی جز سوراخ توخالی نبود. اما هنوز هم از گوشه چشمش، موش را می دید که در سوراخ دیگری ایستاده است. وانمود کرد که او را نمی بیند، اما به سمت او پرید. ...می توانستند تا ابد با هم بازی کنند و لذت ببرند. راستی چند ساعت بود که با هم بازی می کردند؟ روباه به آسمان چشم دوخت و به خورشید خیره شد. آیا بازی را فراموش کرده بود؟ دیگر بازی نمی کرد؟ نمایش را نیمه کاره گذاشته بود؟ موش از سوراخش بیرون آمد و نزدیک پای روباه ایستاد. دستانش را بر روی پنجه پای او گذاشت. مردمک چشمانش را تنگ کرد و دندان هایش را به نشانه لبخند به او نشان داد و طی یک حرکت برق آسا، برگشت و بدن موش را لابلای دندان های خود گرفت و دنده هایش را شکست. نسیم آرام شده و موسیقی علف ها و رقص درختان قطع شد. خلنگ ها زیر تپه آرام گرفته بودند. روباه از فراز تپه ی مسکوت و حیران پایین آمد و در قعر تاریک غار خویش فرو رفت. خورشید، پشت کوهستان گم شد و تاریکی بر روز چیره گشت.نمایش تمام شد...پ.ن: لطفا منو از انتقادات خودتون محروم نکنید و از راهنمایی ها و نظراتتون بی بهره نگذارید.توجه: این نوشته قصد توهین به فرد یا قشر خاصی از جامعه را ندارد.</description>
                <category>امیرحسین بهرامی</category>
                <author>امیرحسین بهرامی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 02:30:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطقه ممنوعه</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdibagheri007/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-ztuw1z2xnmy6</link>
                <description>با حالت فاخری بر روی زمین فرود آمد. متعجبانه به او نگریست و گفت: &quot;تویی شولی؟&quot;جواب داد:&quot;نوما؟&quot;-ببین خودتو به چه وضعی درآوردی!+در عوض می بینم که به تو خوش گذشته. می دونی که چند ساله که ندیدمت؟!-اوممم. فک کنم ۱۵ سال... بعد از کمی سکوت ادامه داد:-تقصیر خودت بود. باید با من میومدی. ... بالت چی شده؟ داره خون میاد.+داشتم تو منطقه ۱۴۲ پرواز می کردم که منو با تیر زدن.-ای وای!!! مگه نمی دونستی تو دنیای قلم ها، منطقه ۱۴۲، ممنوعه س؟+چرا. به هر حال اتفاقیه که افتاده.-ببین منو. اون جایی که من هستم، غذای خوب و آب خوب میدن. بهمون میرسن. تازه اجازه تخم گذاری هم میدن.سپس سه تخمِ قلم کوچک از لابلای کیسه نرم روی دوشش درآورد و به شولی نشان داد. شولی متواضعانه لبخندی زد و گفت:&quot;تخم های رنگارنگی هستند. افکار رو به خودشون جذب میکنن. اما پوسته نازکی دارن. قبل از اینکه جوجه پرورش بیاد، لابلای افکار میشکنن.&quot;-نه بابا. تو منطقه ۱۴۰ به تخم قلم ها میرسن.شولی از لابلای بال زخمیش تخمی بیرون آورد.-وای! تخم قلم تو چقدر بزرگه.+مهم اینه که پوسته ش ضخیمه. می خواستم اونو به منطقه ۱۴۲ ببرم که نذاشتن.-بی خیال شو شولی. حتی اگه تخمت به اونجا هم برسه، اونا هر تخمی رو که اونجا ببینن، می شکنن.+رنگشو ببین. رنگارنگ نیست، اما به خوبی بین افکار استتار میشه.نوما بعد از کمی تفکر ادامه داد:&quot;به پرات نگاه کن. چقدر سیاه و کثیف شدن. یادمه یه زمانی جلوه ای داشتن.&quot;+از صدقه سر حاکم، تو این مدت افکاری که سیاه کرده، تمیز می کردم. چطور میشه میون مردم بود و سختی نکشید؟ مگه اینکه حاکم و اطرافیانش باشی.از این طعنه شولی، نوما اخم کرد و گفت:&quot;مثل اینکه حرفای من رو تو تاثیری نداره. اگه همین جوری اینجا بمونی، میمیری.&quot;شولی بلند شد و با استواری تمام ایستاد. نوما با چشمان گرد شده به قد کشیده و بلند شولی و منقار دراز او که حرف های تیز و رسا از آن می تراوید، نگریست و حسرت خورد. با خود فکر کرد که چه عزتی را با زندگی راحت عوض کرده است. در همین افکار بود که شولی بال های بلندش را گشود و به افق چشم دوخت:&quot;بدون بال های بلند چجوری میشه افق های بلند اندیشه رو درنوردید؟&quot;-به شرط اینکه سالم باشن.+《با بال شکسته پر گشودن هنر است/این را همه پرندگان می دانند》شروع به دویدن کرد و بال و پر زد و به پرواز در آمد. نوما متعجب نظاره می کرد. ناگهان بال سالم شولی هنگام عبور از دره تیر خورد و سختی خود را بر روی زمین منطقه ۱۴۲ انداخت. کوچک ترین حرکتی باعث لغزیدنش و افتادنش به دره میشد. نوما، سریع نشان سلطنتی اش را بر سینه خود زد و به سوی او پرواز کرد. شولی درنگ نکرد و تخم خود را با تمام توان به دشت اندیشه پرتاب کرد و خود، در دره تاریک فراموشی فرو رفت...در مورد این داستان باید بگم این داستان، در واقع یه انشا از دوران مدرسس. ما یه معلم ادبیات داشتیم که سر جلسه انشا خیلی سخت گیر بود. می گفت برای نوشتن انشا باید بی ربط ترین چیزا رو به هم ربط بدین. من هم طی یک حرکت فنی، قلم رو به پرنده ربط دادم و این انشا رو نوشتم.پ.ن: اگه ایرادات فنی و نگارشی داشت، ممنون میشم که منو از اونها مطلع کنین تا بتونم پستای بعدیمو بهتر بنویسم.?توجه:این نوشته قصد توهین به فرد یا قشر خاصی از جامعه را ندارد.</description>
                <category>امیرحسین بهرامی</category>
                <author>امیرحسین بهرامی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2019 00:45:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>