<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mahdieh_akhondi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mahdieh_1389_Ma</link>
        <description>اونجایی عاشق بارون شدم که پا به پام گریه کرد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:52:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4857829/avatar/idTjoF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mahdieh_akhondi</title>
            <link>https://virgool.io/@mahdieh_1389_Ma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdieh_1389_Ma/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-aroulmu9uk8q</link>
                <description>خانه متروت«گشودن راز» سارا شب را با کلیدهای لرزانش وارد خانه‌ی متروکه کرد. از بیرون، ساختمان مثل یک اسکلتِ بی‌صدا بود؛ اما وقتی در را پشت سرش بست… انگار خانه نفس کشید.اولین چیزی که فهمید این بود که صداها از همه‌جا می‌آیند. نه مثل همسایه‌ها یا باد. نه مثل یک خرابی معمولی.بلکه یک همهمه‌ی خیلی دور—مثل زمزمه‌ی جمعی که تصمیم گرفته کسی را صدا بزند.سارا پا گذاشت داخل.پله‌ها جیرجیر کردند. هر پله که جلوتر می‌رفت، صداها نزدیک‌تر می‌شدند؛ اما عجیب‌تر از همه این بود که انگار صداها پشت گوشش هستند، نه جلو.سارا گفت: «کی اونجاست؟»جواب نیامد. فقط خش‌خش شنیده شد—مثل حرکت برگ‌های خیس روی سنگ، اما در اتاقی که نه باغ داشت، نه درخت.بعد، در انتهای راهرو را دید: نیمه‌باز بود.روی دستگیره دست گذاشت، اما قبل از اینکه بکِشد… صدایی آمد؛ آهسته، شبیه نفسِ کسی که خیلی نزدیک باشد.سارا دستش را پس کشید.درِ اتاق تکان خورد. نه با فشار بیرون.با این حس که چیزی آن‌طرف، تصمیم گرفته در را باز نگه دارد.و وقتی سارا وارد شد، اولین چیزی که دید یک صندلی چرخ‌دار قدیمی بود—وسط اتاق، دقیقاً طوری که گویی کسی به آن تکیه داده بود… فقط دیگر نبود.اتاق سرد بود. سردتر از بیرون.نور ماه از پنجره افتاده بود روی فرش. و روی فرش… رد دید.ردِ گل و خاکِ خیس.ردها از سمت در شروع می‌شد و به سمت دیوار می‌رفت. اما جالب بود: ردها شبیه رد پای یک نفر نبودند… بیشتر شبیه مسیرِ کشیده شدن چیزی سنگین روی زمین بود.سارا زیر لب گفت:«من امروز اینجا نبودم… پس این ردها مال کیه؟»همین که حرفش تمام شد، سایه‌ای در انتهای راهرو ظاهر شد.سایه بلند و کشیده بود؛ آن‌قدر طولانی که به نظر می‌رسید از چارچوب در هم بزرگ‌تر است.سایه حرکت نکرد… ولی انگار سراسر راهرو را پر کرد.سارا عقب رفت.پشتش به دیوار خورد.صدای خنده آمد.نه از دهان.از جایی که هیچ دهانی وجود نداشت.سارا از ترس لرزید و گفت:«بس کن…!»سایه با صدایی زمزمه‌وار جواب داد؛ صدایی شبیه صدای کسی که سارا سال‌ها پیش دوستش داشته—صدایی که هیچ‌وقت قرار نبود دیگر شنیده شود:«دیر کردی… اما هنوز وقت هست… جای درستت رو پیدا کنی.»سارا نفسش را قورت داد.حس کرد چیزی در خانه، او را از بیرون نگاه نمی‌کرد—از داخل می‌دید.سپس تصویر روی دیوار تکان خورد. درست مثل زمانی که یک عکس را کج می‌گیری و ناگهان شکل‌ها تغییر می‌کند.روی دیوار نوشته پدیدار شد:“خانه‌ای که هیچ‌وقت نباید ساخته می‌شد”و همان لحظه، ردِ گل و خاک زیر پای سارا—نه خشک شد، نه محو—بلکه حرکت کرد.مثل اینکه ردها تصمیم گرفته باشند مسیر را برای سارا تعیین کنند.سارا فقط یک قدم دیگر برداشت… اما حس کرد قدم دوم در راهِ دیگری گذاشته شده.در همان لحظه، در اتاق لرزید.با یک صدای کند و تهدیدکننده آرام باز شد… و صدا مثل هشدار از پشت در آمد:«حالا تو هم جزءِشان هستی…»سارا وحشت‌زده به سمت پله‌ها دوید.اما هر بار که فکر می‌کرد در حال خروج است، یک چیز عوض می‌شد:دیوارها جابه‌جا می‌شدند.راهرو طولانی‌تر می‌شد.و چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند—نه برق برود، بلکه انگار خانه تصمیم گرفته نورِ دیدن را از او بگیرد.سارا به اتاق خودش برگشت… یا حداقل فکر کرد برگشته.روی تختش نشست. دست‌هاش می‌لرزید.ولی وقتی نگاهش را روی فرش چرخاند، دید که ردِ گل و خاک هنوز هست—این بار تازه‌تر، این بار نزدیک‌تر.صدا آمد: آهسته… از داخل دیوار.مثل تنفسی که روی صورت نمی‌نشیند، اما از فاصله‌ی خیلی کم از درون دیوار بیرون می‌آید.سارا گفت: «این چیه؟ چی می‌خواید از من؟»دیوار در یک نقطه ترک برداشت.نه ترکِ دیوارِ واقعی—بلکه ترکِ یک مانع.چیزی شبیه یک راه، باز شد؛ یک راهروی باریک در دل خانه که تا همین چند دقیقه قبل وجود نداشت.سارا بی‌اختیار بلند شد و جلو رفت. چون فهمید: اگر فرار کند، هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.و تنها راهِ آخر… راز را باید باز کرد.در راهرو، دفتر قدیمی‌ای روی زمین افتاده بود. جلدش پوسیده، اما بسته نبود؛ انگار منتظر او بوده.سارا دفتر را باز کرد.صفحه‌ها پر از نوشته‌های قدیمی و نشانه‌های عجیب بود.اما هر نشانه یک معنی داشت: این خانه ساخته شده بود تا «درِ بین دنیاها» را نگه دارد.نه با جادو برای شوخی—با جادو برای شکار.خانه هر کسی را که وارد شود، جمع نمی‌کند… بلکه به خودش وصل می‌کند.مثل اینکه روح را می‌گیرد، بعد همان روح را به شکل یک «سایه» در راهروها پخش می‌کند—تا دیگران را هم شکار کند.در آخرین صفحه، نقشه‌ی خانه بود.و زیر نقشه، یک جمله نوشته شده بود:«برای پایان دادن، باید حقیقت را دید… و قیمتش را پرداخت.»سارا مچ دستش را فشرد.قلبش می‌خواست از سینه بیرون بپرد.اما کاغذها داشتند جواب سؤالِ اصلی را می‌دادند:این ترس فقط یک نفر نیست.این خانه یک موجودِ جمع‌کننده است.ادامه دارد...کپشن:برای سارا چه اتفاقی می افتت؟آن یک نفر نیست یعنی چه ؟ #داستان_ترسناک #وحشت #داستان_کوتاه #راهرو #سایه #اپ_داستان #رمان_ترسناک #داستان_ماورایی #روح_کودک #راز_خانه #راهرو_مرگ</description>
                <category>mahdieh_akhondi</category>
                <author>mahdieh_akhondi</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 13:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@mahdieh_1389_Ma/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-mdngj6957n6o</link>
                <description>راهرویی که سایه‌ام را جا گذاشتامشب در را بستم و صدایی آمد. نه از بیرون، که همیشه صدایش آشناست. این صدا از عمقِ خانه بود، از دلِ راهرویی که هر روز از آن می‌گذشتم. انگار خانه‌ام تصمیم گرفته بود کمی کش بیاید؛ راهرو طولانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، گویی کسی آن را کش داده تا فضا را برای مهمانی ناخوانده آماده کند.چراغ سقفی، آن چراغِ قدیمی که مدام چشمک می‌زد، نوری لرزان بر دیوارها انداخت. اما سایه‌ها… سایه‌ها دیگر با حرکات من هماهنگ نبودند. چیزی اشتباه بود. دستم را به سمت دیوار کشیدم، شاید لرزشِ برق باشد، یا شاید هم نه. دیوار سرد بود. بیش از حد سرد، انگار تمام گرمای خانه در آن نقطه یخ زده بود.همان‌طور که انگشتانم را روی کاغذ دیواریِ رنگ و رو رفته می‌کشیدم، متوجه خطی تازه شدم. خطی باریک، تازه و باطراوت؛ شبیه ردِ ناخن. اما این رد، مالِ من نبود. من هنوز کاری نکرده بودم. ناگهان، صدایی آرام و کش‌دار از پشت دیوار شنیدم. نفسی عمیق، با مکث‌هایی طولانی و سنگین، انگار که موجودی در آن سوی دیوار، نفسِ خود را به انتظارِ من حبس کرده باشد.با وحشت عقب کشیدم. چراغ دوباره چشمک زد، این بار قوی‌تر. وقتی به سایه‌ام که باید روی زمین می‌افتاد نگاه کردم، آنجا نبود. چشمانم را به دیوار دوختم. سایه‌ام، روی دیوار ایستاده بود. بی‌حرکت. کاملاً جدا از من. اما این بار، چیز دیگری هم دیدم. در لبه‌ی آن سایه، خطوطی شبیه به یک دستِ کوچک و لرزان دیده می‌شد؛ انگار که دستِ کودکی سعی داشت از درونِ دیوار بیرون بیاید.و آن لحظه بود که فهمیدم. این سایه، مالِ من نبود. این سایه، متعلق به «پسرِ همسایه» بود؛ همان بچه‌ای که سال‌ها پیش در همین خانه، در همین راهرو، گم شد و دیگر پیدایش نکردند. آخرین تصویری که از او دیده بودند، همین سایه‌ی کوچک و رنگ‌پریده بود که در راهرو می‌دوید، قبل از اینکه ناپدید شود. انگار که راهرو او را بلعیده بود.حالا صدای کشیده شدن نزدیک‌تر شده بود. نه از پشتِ در، بلکه از امتدادِ همین راهرویِ بی‌انتها. صدا انگار که می‌خواست از من عبور کند، اما به جایِ عبور، انگار می‌خواست «جایِ من را بگیرد». انگار که سایه‌ی پسرک، حالا که من را دیده بود، می‌خواست این بار نقشِ اصلی را بازی کند، و مرا به جایِ آن سایه‌ی کوچک، جا بگذارد.وحشتناک‌ترین حقیقت این بود: راهرو او را نبلعیده بود. راهرو او را «ذخیره» کرده بود. و حالا، وقتِ آن رسیده بود که من هم به این «گنجینه‌ی سایه‌ها» اضافه شوم.(ادامه دارد…)کپشنفکر می‌کنید سایه‌ی پسرک چطور از آن روز برگشته؟ و راهرو دقیقاً دنبال چی می‌گرده؟ قسمت بعد رو به‌زودی می‌ذارم!4) هشتگ‌ها#داستان_ترسناک #وحشت #داستان_کوتاه #راهرو #سایه #اپ_داستان #رمان_ترسناک #داستان_ماورایی #روح_کودک #راز_خانه #راهرو_مرگا</description>
                <category>mahdieh_akhondi</category>
                <author>mahdieh_akhondi</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 12:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>